خیلیها ظاهرتون رو میبینن و قضاوت میکنن،
ولی عده کمی هستند كه واقعا شما رو ميشناسند...
Everyone sees what you apper to be …
… few really know what you are.
نظرات ()
بعد از آن که خواندیم که چه طور وقتی برق شهر قطع شد مردم داخل سوپر مارکت ها و فروشگاه های بزرگ به آرامی و در تاریکی همه چیزهایی را که در سبد خریدشان قرار داده بودند سر جایشان برگرداندند و به آرامی از فروشگاه ها خارج شدند.
چیزی نگذشت که تمیزی و نظم کمپ های مردم سیل زده که توی ورزشگاه های شهر بنا شده بود توجه همه را جلب کرد، بعد دیدیم که مسوولان شهر جلوی مردم سجده می کنند و معذرت می خواهند به خاطر این که سونامی شده و ما نتوانستیم بهتر از این از شما مراقبت کنیم.
چیزی نگذشت که عکس مدارس صحرایی شهر فوکوشیما منتشر شد! با نهایت شرمندگی سالن ورزشی رو پارتیشن زده بودند و به صورت کلاس های مجزا با حداکثر ۱۵ دانش آموز در آورده بودند. نکته اش هم این که همه کلاس ها یه ال سی دی ۳۲ اینچی داشت. وزیر آموزش و پرورششان هم توی رسانه ها ضمن کلی عذر خواهی قول داد که به زودی حداقل امکانات را برای دانش آموزان مهیا خواهد کرد. یعنی این چیزها را تازه زیر حداقل می دانند! محاسبه کنید حداکثر را.
چند مدت بعد بود که پیرمردهای ژاپنی سپاه مهندسین پیر تشکیل داده اند و داوطلب این که بروند فوکوشیما و در مهار نیروگاه کمک کنند تا جوانترها در معرض تشعشعات نیروگاه و مرگ قرار نگیرند! چرا؟ چون نسبت به جوان ها کمتر از عمرشان باقی مانده و اثرات ناگوار رادیواکتیو زمان کمتری در کشورشان باقی خواهد ماند و خودشان هم زمان کمتری رنج و دردش را تحمل خواهند کرد! همین قدر منطقی و بشر دوستانه.
به گزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که بحران سیل، سونامی و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشتهاند، بیش از سه و نیم میلیارد ین ( بیش از ۴۵ میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت بازگردانده اند. هم چنین ۵۷۰۰ گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین بوده، به دولت داده شده است. سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد ۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است.
زلزله و سونامی در ژاپن دستکم ۲۰ هزار کشته و هزاران نفر بی خانمان برجا گذاشت.
اون وقت فکرشو بکنید خدا ما رو ببره بهشت، اینا رو ببره جهنم...
برای رسیدن به خدا، به اندازه انسان های روی زمین راه است.
فقط فرقش عمل به آن چیزی است که مخلوق را درشان خالقش می نمایاند.
نظرات ()
حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای
گفت یا آب است یا خاک است یا
پروانه
ای
گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست؟
گفت یا برق است یا باد است یا
افسانه
ای
گفتمش این
ها که میبینی چرا دلبسته
اند؟
گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه ای
نظرات ()سلام به اهالی خانه
دو مورد استخدام
بانی خیر باشید به امید خدا
نظرات ()می دانم که خوانده ای ...
اتمام حجت از روز اول!
ژاپنی ها همان کلاس اول دبستان، اتمام حجت می کنند با بچه هایشان، می ترسانند، درس اول هم جغرافیا است؛ نقشه ژاپن را می گذارند جلوی بچه ها و می گویند، ببینید این ژاپن کوچولوی ماست، ژاپن ما نفت ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمینش محدود است و جمعیتش زیاد و... لیست نداشته ها را به بچه ها گوشزد می کنند، خیلی خودمانی بچه هایشان را می ترسانند...
در ژاپن نظام آموزشی فهرست مشاغل مورد نیاز جامعه را از همان اول کار، به بچه ها گوشزد می کند. حتی حجم موضوعات درسی کتاب های درسی در ژاپن، یک سوم اروپا است، چون ژاپنی ها معتقدند عمق بهتر از وسعت است!
حالا این را مقایسه کنید با کتاب های درسی و حتی رسانه های ما از هر جناح و طیف، مخالف و موافق که از همان اول مدام در گوش بچه ها می خوانند، ای ایران، ای مرز پرگهر، سنگ کوهت در و گوهر است و در دبستان هم، اولین درس ما تاریخ است، نه برای عبرت، بلکه شرح افتخارات گذشته، اگر گربه جغرافیایی را هم بگذارند جلوی بچه ها، باغرور می گوییم بچه ها ببینید! ایران همه چیز دارد! ایران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دریا دارد و ...
نتیجه اش می شود احساس داشتن و غنای کامل وایجاد تلفیقی از تنبلی اجتماعی و حتی طلبکاری که به اشتباه به آن می گوییم غرور ملی. با این وصف، کودکان و جوانان و مدیران و نسل جدید ما باید برای چه چیزی تلاش کنند؟
این می شود که بچه های ما فکر و ذکرشان، می شود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، یعنی شغل های رویایی و به شدت مادی که نفع و رفاه شخص در آن حرف اول و آخر را می زند نه نیاز کشور، می دونی؟

حس دوستی و همکاری
در مهد کودک های ایران 9 صندلی می گذارند و به 10 بچه می گویند هر کس که نتواند سریع برای خودش جای بگیرد باخته است و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یک بچه باقی بماند. بچه ها هم یک دیگر را هل می دهند تا خودشان بتوانند روی صندلی بشینند. اما در مهد کودک های ژاپن 9 صندلی می گذارند و به 10 بچه می گویند اگر یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشان را می کنند و هم دیگر رو طوری بغل و در اصل حمایت می کنند که کل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشوند و کسی بی صندلی نماند. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همین طور تا آخر. با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش می دهیم که هر کسی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به فرزندانشان، فرهنگ همدلی و کمک به هم دیگر و کار تیمی را یاد می دهند.
ما کارکردن با هم را نیاموخته ایم، و هر روز درس های جدیدی از تکنیک های حذف و زیر پا گذاشتن یک دیگر را می آموزیم!

میانبر؟
بیاموزیم و بیاموزانیم، میانبر وجود ندارد. به هیچ وجه نگذارید فرزندانتان از دانش آموزی منحرف گردند.
شما را به خدا، دیگر از فشار به بچه های خود برای به دست آوردن نمره 20 دست بردارید. به آن ها کارگروهی بیاموزید. جلو زدن از هم و دیگران و پشت سرگذاشتن را به آن ها نیاموزید. دست هم گرفتن و با هم جلو رفتن را یاد دهید. اگر موفق نشوند آن ها را یاری کنید تا موفق شوند واگر اکنون نمی توانند موفق شوند پس هرگز موفق نخواهند شد. تنها چیزی که لازم داریم، شناخت خودمان است. پیروزی ما بسته به دانش، خلاقیت، سوادآموزی و قدرت کار گروهی دارد و بس.

چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود ؟
حقیقتی دیگر یکی بود یکی نبود، داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود. در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن، با هم ساختن، برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود، همه با هم بودند.
و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست.
هیچ کس نمی داند، جز ما.
هیچ کس نمی فهمد جز ما.
و آن کس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.
نمی دانم چرا تمام حکایات با یک واژه آغاز می شد.
حدیث تکراری، افسانه ای غمگین، داستانی شیرین یکی بود یکی نبود آن یکی که نبود کجا بود؟ چرا نبود؟
آن یکی که بود بدون آن که نبود چگونه بود؟
چرا هیچ حکایتی با یکی بود و یکی بود آغاز نشد؟
و چرا در تمام افسانه ها کلاغ به خانه اش نرسید؟
کلاغ در کجا ماند ؟
و چرا تمام افسانه ها راست نبود؟
و چرا بالا رفتیم ماست بود پایین آمدیم دوغ بود؟
چرا قصه ما دروغ بود؟
قصه ما راست بود.
حقیقت بود.
تلخ بود افسانه نبود.
حکایت بود ...

نصیحت حاجی
در کتاب حاجیآقا نوشته صادق هدایت (1945)، حاجی نصیحت گونه به کوچکترین فرزندش درباره نحوه کسب موفقیت میگوید:
توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛
اگر نمیخواهی جزو چاپیدهها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی!
سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه میکنه و از زندگی عقب میاندازه!
فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن!
چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگهداری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه!
باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من میشنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش،
خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!
سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا میتوانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر!
از فحش و تحقیر و رده نترس! حرف توی هوا پخش میشه،
هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟
پررو، وقیح و بیسواد؛
چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!...
نان را به نرخ روز باید خورد!
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی،
با هرکس و هر عقیدهای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!....
کتاب و درس و اینها دو پول نمیارزه!
خیال کن تو سر گردنه داری زندگی میکنی!
اگر غفلت کردی تو را میچاپند.
فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمهی قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!
واز اون سال تا امروز بچه ها وارد عمل شدند ...
نظرات ()دوستی می گفت :
خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند.
تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می
دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی.
هم رشته
ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره
اش بود.
هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:
استاد همه حاضرند!
و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود، می گفت:
استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!
در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند.
امروز خبردار شدم همکلاسیم آگهی فوت همسرش رو با این مضمون چاپ کرده است:
هیچ کس زنده نیست ... همه مردند.
مریم لهراسبی
نظرات ()دختر 88 ساله اش می گوید، مادرم 3 سال است که زمین گیر شده است و نمی تواند از پس کارهایش برآید.
Mollie Wood مادر 111 ساله ای است که تاکنون دوبار جایزه یکی پیرترین مادرهای دنیا را به وی اعطا کرده اند.
اما امسال جشن روز مادر وی رنگ و بوی دیگری داشت، چرا که تنها هفت هفته پیش، فرزندِ فرزندِ فرزندِ فرزندِ فرزندش را که به اصطلاح خودمان ندیده اش را دید.
او بدین طریق توانست رکورد دار طول عمر و دیدن ششمین فرزند دختر نسل خودش را بشکند چرا که در 100 سال پیش تاکنون کسی به این رکورد دست نیافته بود.
این نسل یکی از حیرت انگیزترین نسل های آمریکایی بوده چرا که همه آن ها عمرهایی نسبتا طولانی داشته تا جایی که 4 نسل قبل از این پیرزن 111 ساله، عمری در حدود 169 سال داشته اند.
شاید 111 سال عمری طولانی اما عجیب به نظر نرسد، ولی این در جاییست که محققین متوسط عمر زنان آمریکایی را 54 سال و متوسط عمر مردان آمریکایی را 50 سال تخمین زده اند.
خانواده ویرجینیا هم اکنون نیز همگی در آمریکا ساکن هستند.
خانم Wood در سال 1901 در شارلوتسویل به دنیا آمد.
دختر 88 ساله این پیرزن می گوید:
مادرم 3 سال است که زمین گیر شده است و نمی تواند از پس کارهایش برآید. او تابه حال قطره ای مشروب ننوشیده و 1 پک هم به سیگار نزده!!
راز عمر طولانی وی و اجداد ما نیز در همین است.
امیر شهلا
نظرات ()پرودگارا،
ابرها مهیای حضورند،
من هم مهیایش،
ببار ...

با او به محال فکر کن ...
نظرات ()
علی حکم آبادی
نظرات ()کیف مدرسه را با عجله گوشه
اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي تاقچه بود، رفت.
خستگي روزش را بر سر قلک بي چاره خالي کرد.
پول
هاي خرد را که هنوز با تکه
هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد.
وارد مغازه شد.
با ذوق گفت: ببخشيد آقا !
يه کمربند مي خواستم.
آخه، آخه فردا تولد پدرم هست.
به به، مبارک باشه، چه جوري باشه ؟
چرم يا معمولي، مشکي يا قهوه
اي،
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
فرقي نداره ... فقط ...،
فقط دردش کم باشه !
نظرات ()قلبت را دنبال کن،
اما، مغزت را هم با خودت ببر.

نظرات ()همیشه به خاطر داشته باش،
کسی در جایی به خاطر وجود تو خوشبخت است.
نظرات ()گفتن از مهربانی و مهربانی کردن شاید تکراری باشه اما مثل هوا، مثل آب و مثل خیلی چیزهای دیگه حتی تکرارش هم ضروریه.
به نظرم اصلا مهربانی می تونه دوای همه دردهای ما باشه.
درسته، دوای همه دردهای ما!
دوای خستگی ها، بی انگیزه گی ها، دوای ناامیدی و تلخی زیاد کاممون، حتی مشکلات جسمی ... باور کنید که دوایش مهربانی ست!
می دونم خیلی ها ممکنه بگن:
" وقتی گرسنه و بی پول نباشی می شه راحت از مهربانی حرف زد "
ولی در عین حال خودشون بهتر می دون که همه ما هر یک به گونه ای داریم زیر بار مشکلات فعلی له می شیم. اما مهربانی فراتر از این هاست.
می گم: مهربانی، حداقل تو این شرایط می تونه مرهم باشه، هم برای خودمون و هم برای اطرافیان...
پس فکر نکن که با اوقات تلخی و ظلم به اونا می تونی اوضاع رو بهتر کنی ... نه ... عزیز من ... نه...
حرف آخر:
هریک از ما می تونه مهربانی رو به بهترین شکل تعریف و عملی کنه و با این کار در تغییر و بهبود شرایط خودش و دیگران نقشی بزرگ به عهده بگیره، حتی با یک لبخند از ته دل...
مهربانی نه تنها کار سختی نیست، خیلی هم موافق ذات و مفید جسم و جان ماست.
Sima Mohazab Hossein Nian
نظرات ()منو دوست داره؟!
منو دوست نداره؟!

دخترک روی نیمکت سنگی پارک نشسته و یک گل داوودی دستش گرفته. گل های داوودی بهترین گزینه برای این کار هستند؛ برگ هایشان زیاد است و هر بار مکرر و مکرر شما را به عشق احتمالی طرف مقابل امیدوار می کنند و آخرش آن قدر خرده گلبرگ تهش می ماند که خودتان را توجیه کنید نظر طرف مثبت بوده است.
او هم همین کار را می کند و با کندن هر گلبرگ از خود می پرسد:
دوستم داره؟ و یادش می آید که وقتی مسافت طولانی را با هم قدم می زدند و او کفش پاشنه بلند پوشیده بود هیچ توجهی به سختی وضعیت او نکرده بود و تاکسی نگرفته بود.
و باز یک گلبرگ دیگر می کند و می پرسد:
دوستم نداره؟ و باز به خاطر می آورد که اگر دوستش نداشت روز تولدش را به یاد نمی آورد و در آن روز برایش هدیه نمی خرید.
نسرین و مرتضی مدتی است که نامزد کرده اند، اما نسرین هنوز هم شک دارد که مرتضی او را دوست دارد یا نه.
باید قبول کنیم نسبت به دهه های قبل تشخیص احساسات و عواطف سخت تر و پیچیده تر شده است و به راحتی نمی توان رفتار، خواسته ها و عملکرد کسی را به دوست داشتن یا نداشتن او تعبیر کرد.
سالیان پیش اگر پسری دختری را دوست داشت دنبالش راه می افتاد تا نشانی منزلش را پیدا کند، بعد با هماهنگی یا بی هماهنگی برای خواستگاری پاشنه در بابای دختر را از جا می کند. اما امروز آقا چند سال دور و بر فردی که انتخاب کرده می چرخد و کلی هم خرج می کند، اما هنوز نه خودش نه طرف مقابلش تکلیفشان روشن نیست که هم دیگر را چه قدر می خواهند و ممکن است هرگز کار به ازدواج و حتی خواستگاری نکشد.
به هر حال دخترها این روزها باید زرنگ تر از سابق باشند تا تشخیص دهند کسی که حتی به عنوان خواستگار پا پیش می گذارد واقعا خواستگار است یا قصد دیگری دارد.
حالا برای این که موضوع کمی روشن تر شود پای صحبت برخی خانم ها که دچار سوء تفاهم در مورد دوست داشتن یا نداشتن شده اند می نشینیم:
به خاطر یک مشت ریال
ن ـ الف
32 ساله و مجرد است. او شغل خوبی دارد و یک دختر زبر و زرنگ به حساب می آید که فقط دلش می خواهد ازدواج کند و در زندگی هیچ چیز دیگری کم ندارد. او می گوید، چندی پیش یکی از آشنایان فردی را به عنوان خواستگار معرفی کرد. یکی دو جلسه با هم صحبت کردیم و او به اتفاق مادرش به خواستگاری آمد، اما همین که موضوع کمی رسمیت گرفت شروع کرد به پول قرض کردن. اوایل به بهانه جا گذاشتن کارت اعتباری و این حرف ها بود، اما کم کم دیدم دارد عادتش می شود. به همین دلیل من یک بار از او درخواست قرض کردم و او به صراحت گفت نمی تواند چنین خواست های را برآورده کند در حالی که او خودش ادعا می کرد درآمدش بد نیست. به نظر من این آدم به هوای پول آمده بود و اثری از دوست داشتن غیر از کلام در او دیده نمی شد و من او را رد کردم.
نادره ـ س
دختری 26 ساله است که در آستانه ازدواج قرار دارد. او می گوید قبل از این که نامزد کنم با شخصی آشنا شده بودم که ادعا می کرد خیلی مرا دوست دارد، اما محال بود برای من خرج کند، مرا مهمان کند یا برای من آژانس بگیرد. به نظر من مردی که از پولش گذشت از جانش هم می گذرد!
از ماست که بر ماست
عدهای از خانم ها ازدواج خود را سهل و عدهای دیگر سخت می کنند. چگونه؟ ملاحظه بفرمایید:
نسرین صفایی، مشاور خانواده معتقد است گرچه ما بالا رفتن سن ازدواج را بیشتر متوجه تغییر نگرش های دختران می دانیم، اما واقعیت این است که مردان نیز برای پذیرفتن تعهد ازدواج آمادگی کمتری نسبت به سابق دارند و سخت تر وارد تعهد ازدواج می شوند. اما نیاز به آرامش و کمال که در خانواده محقق می شود می تواند آنان را به این سو سوق دهد.
وی رواج روابط خارج از چارچوب خانواده را نیز در این بین موثر می داند و معتقد است مقید نبودن برخی دختران و صبور نبودنشان تا زمان ازدواج هم برای ایشان و هم برای دختران دیگری که در انتظار ازدواج برای برقراری رابطه ای پایدار و مطمئن هستند مشکلات زیادی فراهم می کند.
وی بالا رفتن آمار طلاق و موضوع به اجرا گذاشتن مهریه را نیز عامل دیگری می داند که مردان تن به ازدواج ندهند زیرا آنان از پیامدهای احتمالی عدم موفقیت آمیزشدن رابطه وحشت دارند و از سوی دیگر مردان تمایلی به خروج از منطقه آسایش و فراغ خاطر خویش و گام نهادن به یک زندگی مملو از مسوولیت، سازش و از خودگذشتگی ندارند.
آیا او شما را دوست دارد؟
روانشناسان معتقدند دوست داشتن نشانه هایی دارد که نمی توان آن را پنهان کرد چنان که دوست نداشتن علائمی دارد که نمی توان آن را نادیده گرفت:
دوست داشتنی باشید
پیش از این که بخواهید دوست داشته شوید باید دوست داشتنی باشید. برای این کار بهانه جویی و وسواس در مورد رفتار و گفتار شخص مورد علاقه تان را کنار بگذارید و رفتاری آرام داشته باشید.
ایده آل های خود را بشناسید و فقط به خاطر این که از تنهایی در بیایید دنبال ازدواج نباشید.
نظرات ()دوستت داشتم ...
زیاد ... خیلی زیاد ...
اما زبانم به گفتن نمی چرخید، صبر کردم سال های سال ...
زبانم نمی چرخید.
راه و رسم دوست داشتن را نیاموخته بودم.
آداب ابراز عشق را نمی دانستم...
هر بار که می دیدمت دلهره و اضطراب تمام وجودم را فرا می گرفت.
چگونه بگویم...؟
چه بگویم...؟
با کدامین کلمات...؟
با کدامین جملات...؟
اول چه بگویم...؟
بعد...؟
بحث را چگونه به سمت موضوع اصلی ببرم...؟
حیران بودم.
کسی هم نبود کمکم کند.
آدم های دور و برم، بی تجربه تر و ناپخته تر از آن بودند که در این گردنه حساس زندگی، یاری ام کنند.
زبانم نمی چرخید.
تردید و دودلی مدام دل و روحم را چنگ می انداخت.
عقل، درست مثل پدری منضبط و دور از احساس، با چشمانی نافذ به من چشم می دوخت و مرا از ابراز علاقه باز می داشت...
یادت هست به خاطر کدام صفت رفتاری ات؟ عجبا...!
عقل همان را بهانه کرده بود و مدام هشدارم می داد با او آینده ای روشن نخواهی داشت...
دل و احساس اما ساز و نوایی دیگر داشت.
در کشاکش میان عقل و دل، عقل بود که پیروز میدان شد و من مغرور و سرفراز از این که عنان اختیار زندگی ام در دست عقل و منطق است، سال های سال را سپری کردم.
تو شدی یک خاطره کمرنگ که هر گاه به یادت می افتادم به قدرت بی رقیب عقل و درایت و منطقم می بالیدم که مرا از سقوط در یکی از پرتگاه های زندگی ام نجات داده است؛ می بالیدم که پا در راه پیوند با تو نگذاشته ام...
سال ها اما باید می گذشت تا دریابم فریب خورده ام.
دردناک بود لحظه فهمیدن... دردناک...!
می فهمی؟
عمری به خود مغرور باشی که راه درست را انتخاب کرده ای و به ناله ها و ضجه های دل و احساس که از یار می نالیدند، پشت کرده ای و بی اعتنا به آن فریادها راه درست را برگزیده ای...
اما سال ها بعد دریابی نه آن صفت رفتاری، درد لاعلاج بوده و نه قدرت اصلاح گر عشق اندک...
درد بزرگ تر اما این است که نمی توان از تو حرف زد؛ نمی توان هیچ اشاره ای به سابقه آشنایی با تو داشت؛ نمی توان از خاطرات حضور دورادور در کنار تو سخن گفت؛ نمی توان... نمی توان... نمی توان.
به کمترین اشاره ای شناخته می شوی و من متعهدم که زندگی امروزت را پاس بدارم و پاس می دارم.
من سال ها برای ابراز علاقه به تو سکوت کردم. زبانم نچرخید. گفتم که چرا ...
نشد ... نشد ... نشد ...
و وقتی پس از سال ها دانستم که علاقه ام به تو دوسویه بوده، دنیا بر سرم آوار شد... گفت و گوهایی دیرهنگام و بی نتیجه!
باز سوال پرسیدی و باز من سکوت کردم.
اعتراضت هنوز در مغزم می کوبد:
از این همه سکوت، از این همه نگفتن در این سال ها چه چیز نصیبت شده است که باز هم از گفتن و جواب دادن طفره می روی؟
طفره می رفتم.
زندگی ات ارزشش را داشت...
حالا هم سکوت می کنم. به پاسداشت تداوم آرامش زندگی امروزت.
میراث تو برای من سکوت بوده است... سکوت...!
تا امروز 15 سال ...
نظرات ()