body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

سفر
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥
 

سفر

 

 

شايد دل انگيزترين خاطره هاي ما در طول سفرهاي كوتاه يا بلند ما شكل گرفته باشد. 

حتما شما هم شنيدهاي كه مي گويند: 

سفر انسان را پخته تر مي كند. 

در سفر ميتوان هر كسي را شناخت. 

اما سفرهر چه كه باشد خوشايند است.خوشايند بودن سفر نيز مانند همه چيز نسبي است. 

سفر زماني دل انگيز است كه انسان همسفري داشته باشد كه از نظر فكري به او نزديك تر باشد. 

به نظر اين حقير همسفر است كه به سفر معنا ميدهد. 

مهم نيست كه به كجا سفر مي كنيد چون ذات سفر تحول است.اين سفر حتي مي تواند به كنارگلدان باغچه خودتان باشد. 

مي خواهم از سفري سخن بگويم  كه تمامي كساني كه دنيا را متحول كردند قطعا به آنجا سفر كرده اند. 

اين مكان براي همه مشخص و ثابت است. 

اما از سفر مهمتر  همسفر است.همسفر شما در اين سفر بهترين همسفر در تمام عالم براي شما خواهد بود.همسفر شما از هر فردي ديگري به شما نزديكتر است. 

اين همسفر بخشي از خود شماست كه شما بايد خود آن را انتخاب كنيد. 

اين سفر خيلي هزينه دارد اما هزينه آن مالي نيست هزينه اين سفر صبروپشتكار است. كوتاه يا بلند بودن سفر بستگي به مقدار هزينه كردن شما دارد. 

عجله كنيد حتما شما هم مي توانيد دنيارا متحول كنيد. 

سفر كنيد به اعماق وجود خود به اعماق تفكر خود.

شما قطعا در اين سفر مي توانيد قاره هاي جديدي را در ذهن خود كشف كنيد. 

فقط فراموش نكنيد ساده و سبك سفر كنيد. 


 
comment نظرات ()
 
جذب به جای تعقيب
ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٥
 

جذب به جاي تعقيب

 

وقتي چيزي را تعقيب مي كني، بدان معناست كه آن چيز دارد از تو دور مي شود. پس چگونه انتظار داري به چيزي برسي كه دائم دارد از تو مي گريزد!؟

از اين به بعد به جاي اين كه مستقيما چيزي را تعقيب كني سعي كن آن  را  به  سمت  خودت  جذب كني. وقتي  چيزي را تعقيب مي كني تمام تمركز و توجهت را روي آن چيز مي گذاري،حال اين چيز مي خواهد پول باشد يا شغل يا برقراري ارتباط با شخصي ديگر و يا هر چيز ديگر. و اين مي تواند فوق العاده وحشتناك و دلسرد كننده باشد چرا كه تو روي چيزي متمركز شده اي كه خارج از توست و روي آن كنترل بسيار كمي داري.

اما بر عكس وقتي به جاي تعقيب كردن و منت كشيدن، روي جذب آن چيز متمركز مي شوي،تصوير كاملا دگرگون مي شود. نيروي تمركزت متوجه نيروي دروني ات مي شود. يعني همان موضوعاتي كه تقريبا به صورت كامل تحت كنترل تو هستند.


 
comment نظرات ()
 
عشق و ازدواج چیست ؟
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥
 

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

استاد پرسید:چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ!

هر چه جلو می رفتم، خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم. 

استاد گفت: عشق یعنی همین.

شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟

استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:

به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.

استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین.

 


 
comment نظرات ()
 
سه صافی
ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥
 
شخصى نزد همسایه من آمد و گفت:

گوش کن! مى خواهم چیزى برایت تعریف کنم.

دوستى به تازگى در مورد تو مى گفت:

همسایه ام حرف او را قطع کرد: قبل از این که تعریف کنى، بگو آیا حرفت را از میان آن سه صافى گذرانده اى یا نه؟

کدام سه صافى؟

همسایه ام گفت: اول از میان صافى واقعیت. آیا اطمینان داری چیزى که تعریف مى کنى واقعیت دارد؟

نه. من فقط آن را شنیدم. شخصى آن را برایم تعریف کرده است.

همسایه ام سرى تکان داد و گفت:

پس حتما آن را از میان صافى دوم یعنى صافى شادى گذرانده اى. مسلما چیزى که مى خواهى تعریف کنى، حتى اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالى ام مى شود.

دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.

بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال هم نمى کند، حتما از صافى سوم، یعنى صافى فایده، رد شده است. آیا چیزى که مى خواهى تعریف کنى، برایم مفید است و به دردم مى خورد؟

نه، به هیچ وجه!

همسایه ام گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگه دار و سعى کن خودت هم زود فراموشش کنى.


 
comment نظرات ()
 
کار با مهر
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥
 

به پیامبر عرض شد با ما از کار سخن بگو و پیامبر در پاسخ فرمودند:

شما با کار کردن در حقیقت با زندگی مهر می ورزید، و مهر ورزیدن با زندگی از راه کار یعنی آشنا شدن با پنهانی ترین راز زندگی.

وکار همیشه تهی است ، مگر آن که مهری باشد ؛وهر گاه که با مهر کار کنید خود را به خویشتن خویش می بندید، و به یکدیگر، و به خداوند خود.

و اما کار کردن با مهر یعنی چه ؟

یعنی بافتن پارچه ای که تار و پودش را از دل خود بیرون کشیده باشی، چنان که گویی دلدارت آن پارچه را خواهد پوشید .

یعنی ساختن خانه از روی محبت، چنان که گویی دلدارت درآن خانه خواهد زیست .

یعنی کشتن دانه از روی لطف و برداشتن حاصل از روی شادی ، چنان که گویی دلدارت میوه اش را خواهد خورد.

یعنی دمیدن دمی از روح خویش در هر آن چه می سازی.

کار مهری ست که به چشم می آید.

و تو اگر نتوانی با مهر کار کنی و جز از روی بیزاری کار نکنی، بهتر آن است که از کار دست برداری و در کنار دروازه ی معبد بنشینی و از کسانی که با شادی کار می کنند صدقه بگیری .

                                                                ازکتاب پیامبر ودیوانه نوشته : جبران خلیل جبران


 
comment نظرات ()
 
ارزش
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٥
 

سخنران معروفی در یک جلسه سخنرانی یک اسکناس باارزش از جیبش درآورد و پرسید:

چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه  حاضرین بالا رفت.

او گفت: بسیار خوب من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم و سپس در مقابل نگاه های متعجب اسکناس را مچاله کرد و پرسید:

چه کسی مایل است هنوز این اسکناس را داشته باشد؟

و باز دست همه حاضرین بالا رفت. بار دیگر اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگدمال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و سوال را دوباره تکرار کرد و باز هم دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: دوستان من، با این بلاهایی که من سر این اسکناس آوردم از ارزش آن چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خاک آلود می شویم...

خم می شویم...

مچاله می شویم و احساس می کنیم پشیزی ارزش نداریم ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلاهایی سرمان آمده باشد هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوست مان دارند آدم با ارزشی هستیم .

 


 
comment نظرات ()
 
مرد بارانی
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥
 

مردی زیر باران از دهکده کوچکی می گذشت.

خانه ای را دید که داشت می سوخت و مردی وسط شعله ها در اتاق نشیمن نشسته بود.

مسافر فریاد زد : خانه ات آتش گرفته است!

مرد جواب داد : میدانم.

مسافر گفت: پس چرا بیرون نمی آیی؟

مرد گفت: آخه بیرون باران می آید. مادرم همیشه می گفت اگر زیرباران بروی سینه پهلو می کنی.

فرزانه ای در مورد این داستان می گوید:

خردمند کسی است که وقتی مجبور شود بتواند موقعیتش را ترک کند .

 


 
comment نظرات ()
 
زندگی چیست؟
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥
 

روزی که به دنیا می آییم در گوشمان اذان می گویند و روزی که می میریم برایمان نماز می خوانند.

 زندگی چیست ؟؟؟

 فاصله میان اذان تا نماز ؟؟؟!!!
 
comment نظرات ()
 
خرد طبیعی
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥
 

از بزرگمهر پرسیدند که چه چیز است که اگر خدای تعالی به بنده دهد، هیچ چیز به از آن نباشد؟ گفت : خرد طبیعی گفتند : اگر نباشد ؟

گفت : ادبی که آموخته باشد و در تعلم آن رنج برده باشد.

گفتند اگر نباشد ؟

گفت : خوی خوش که با مردمان به خوشی و مواسات رفتار کند و دشمن را به وسیله آن نگاه دارد.

گفتند : اگر نباشد ؟

گفت : خاموشی که پوشنده عیبهاست.

گفتند : اگر نباشد ؟

گفت : مرگ ، که او را از زمین بردارد ، زیرا هر کس که به این خصلت های پسندیده و اخلاق نیکو آراسته نباشد ،‌برای او مرگ بهتر از زندگی است .

 


 
comment نظرات ()
 
جهان سوم کجاست؟
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥
 

در سال 1990 در دانشگاه سوربن تدریس می کردم. روزی در آخر ساعت درس یک دانشجوی دوره دکترای نروژی ، سوالی مطرح کرد:

استاد،شما که از جهان سوم می آیید،جهان سوم کجاست ؟؟

فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود.

من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.

به آن دانشجو گفتم:

جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.

پروفسور محمدحسین  پاپل

 


 
comment نظرات ()
 
سکه و ایده
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٥
 

اگر شما یک سکه و من هم یک سکه داشته باشم و سکه هایمان را با هم عوض کنیم , باز هر کدام از ما یک سکه خواهیم داشت. اما اگر شما یک ایده و من یک ایده داشته باشم و آن ها را با هم مبادله کنیم هر کدام دارای دو ایده خواهیم بود

 


 
comment نظرات ()
 
ارزش های بنیادین را به دیگران بشناسانید.
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥
 
ارزش های بنیادین را به دیگران بشناسانید.

اگر ارزش های بنیادین را به دیگران نشناسانید و کارکنان و مشتریان، پایبندی اســتوار و پیوسـته شما را نبینـند، گزینـش ارزش ها، کاری بیهوده است. تثبیت ارزش ها کاری دشوار است. از آن ها سخن بگویـید، ارزش ها را بر کارت های نام و نشان ( کارت ویزیت ) بنگارید، در گزارش های سالانه، لوحه ها، دیوار نوشته ها و کتابچه های راهنما، آن ها را بیاورید. کوتاه سخـن اینکه، ارزش ها را در هر کجا که کارکنان، مشـتریان، سهامداران و دیگر دسـت انـدرکاران حضور دارند، به نمایش بگذارید .

به ارزش ها بیش از یک فعالیت بیانی بها بدهید، هر چند گفتگو و فعالیت بیانی نخستین گام در این فرآیــند اسـت. ارزش ها را همواره تکرار کنید تا جایی که برای کارکنان و مشتریان به صورت عامل ایمـنی طبیـعی دوم در آیند. بـدین گونه، انتــظارات آنان از سازمان شما مشخص می شود و این شناخت، شما را از دیگران ممتاز می سازد . 

خبر خوش این است که با جا افتادن ارزش ها، شناسایی، شناساندن و به عادت در آمدن آن ها، خود ملکه می شوند. ولی هـمواره به خاطر داشته باشید که این فرآیند پیوسته است. سفری بی پایان.

اصول ارزشی

اصول ارزشی، آن دسته از معتقدات ریشه ای و مـانـــدگار هــر ســازمـان هستـنــد که قـابــل مصـالــحـه با درآمـدهای مالی یا مصلحت های کوتاه مدت نیستند. اصول ارزشی را نمی توان از راه تقلید به دست آورد حتـی اگر مرجـع تدوین اصول ارزشـی، شرکـت های آرمان گرا باشند. این اصـول از راه توصـیه و ســـفارش غیرخودی ها و خوانـدن کـتاب های مدیریت به دسـت نمـی آید. از راه چرتکه انداختن نیز نمـی توان عملی ترین، رایج ترین و سودآورترین اصول ارزشی را پیدا کرد. این نوع روش های به اصطلاح زیرکانه، در تدوین اصول ارزشی کارآمد نیستند. اصالت و اعتقاد به این اصول در درجه نخست اهمیت قرار دارند، نه هر عامل دیگری.

فهم این نکته بسیار مهم است که اصول ارزشـی، درون زا و در بیشـتر موارد، مسـتقل از محـیط بیرونی هسـتند. به همـین دلیل است که در شـرکت ها و سازمان های آرمان گرا، اصول ارزشی، هرگز برخاسته از توجیه خارجی یا عقلایی نبوده است. این اصول هیچ گاه تابع هوی و هوس و مد روز نبوده و هیچ گاه بر اثر تحولات محیطی منسوخ و مهجور نمی شوند. بهرحال اصـول ارزشی را می توان به طرق گوناگون تدوین کرد، اما باید این اصول، ساده، روشن، رک و راست و گیرا باشند.

برای تبیین نکات مطرح شده، چند نمونه اصول ارزشی چند شرکت بزرگ را مورد بررسی قرار می دهیم :

انگیزه رابرت جانسون ( فرزند ) در نوشتن مرامنامه، کسب سود نبوده است. مرامنامه ارزشی شرکت او هم تحت تأثیر نوشته های یک کتاب نبوده است. مرامنامه شـرکت او حاوی اصولی است که شـرکت وی از جان و دل به آن ها معـتقد بوده اسـت. جرج مـرک دوم از جـان و دل به این اصل معتقد بود که دارو برای بیمـاران تهیه می شود و آرزو داشـت همه کارکـنان مرک نیز در این اصـل با وی هـم عقیده باشند. تامسن واتسن ( فرزند )، معـتقد بود که اصول ارزشی آی.بی.ام. برای پدرش به منزله شاهرگ بوده است:

از نـظر پدرم اصول ارزشی مثل قانون زندگی بود که باید به هر قیمتی، حفظ و به دیگران سپرده شود و در زندگی شغلی افراد، صادقانه جریان یابد.

دیوید پاکارد و بیل هیولت برای راه شرکت خود و ”چرایی کسب و کار “ آن نقشه نکشیدند، کاری که آن ها کرده اند اعتقاد جانانه به راهی است که کسب و کار از آن راه می تواند به ثمر برسد و برداشت گام هایی که سبب ترویج و حفظ آن اعتقاد شود. کار دیگر آن ها جدا نگه داشتن این باورها از مدهای روز مدیریت بود. در بررسی بایگانی شرکت هیولت پاکارد به بیانیه زیر برخوردیم که دیوید پاکارد آن را نوشته بود :

در سال 1949 من در یکی از جلسات رهبران دنیای کسـب و کار شرکت کردم. در آن جلسـه گفـتم که مدیران به جز مسوولیت سودآوری برای سهام داران، وظایف دیگری نیز دارند. گفتم که ما نسبت به کارکـنان خود مسـوول هسـتیم و باید برای ” منزلت انسانی “ آن ها ارزش قایل شـویم و کاری کنیم که از ثمره کارشان ( موفقیت های شرکت ) بهره مند شوند.

 آدم هایی مثل هیولـت، پـاکارد، مرک، جانسـون و واتسـون دنبال این نبودند که ببینـند کدام یک از ارزش های عالم کسـب وکار، ثروت آنان را بیــشتر می کند ؟

و یا چه فـلسـفه ای روی کاغـذهای جلادار، زیبــاتر به نظـر می رســد ؟

و یا داشـــتـن چه باورهایـی سبب خشـنودی جامعه مالی می شـود ؟

 آن ها حرفی را می زدند که به آن معـتقد بودند.

حرفی که ریشه درونی داشـت، حرفی که خود با پوست و گوشت و استخوان، آن را لمس کرده بودند. این حرف ها برای آن ها مثل نفس کشیدن، عادی و بی تکـلف بود .

در واقع شرکت های آرمان گرا، همواره در تعقیب هدف غایی هستند. اهداف غایی عبارت است از مجموعه دلایلی به جز پول در آوردن، که توجیه کننده علت و فلسفه وجودی هر شرکت است، ولی هرگز به طور کامل به آن نمی رسند، درسـت مثل رفتـن به طرف افق یا تعقیب ستاره راهنما. والت دیسنی هم به این ماهیت ماندگار و همواره متکامل هدف غایی، توجه داشت.

او می گفت : ” دیسنی لند هرگز کامل نخواهد شد زیرا همواره در جهان، تخیل و تصور وجود دارد “ ، یا در موارد دیگر، کار بوئینگ هرگز به مرحله تکامل نمی رسد زیرا دنیا همیشه به افراد جسور و سنت شکن نیاز دارد، و یا هیولت پاکارد هیچ گاه به مرحله ای نمی رسد که بگوید ” ما دین خود را به طور کامل به جامعه ادا کرده ایم “ . جنرال الکتریک هرگز نمی تواند وظیفه ” بهبـود کیفیت زندگی بشـر “ را ( از راه فن آوری و نوآوری ) ، خاتمه یافته تلقی کند .

 

سونی می تواند رو به تکامل برود، می تواند از مرحله ساخت پلوپز و تشک برقی به مرحله ساخت ضبط صوت، رادیو ترانزیستوری، تلویزیون های  تری نیتـرون، ویدئـو ، واکمـن، ادواتی که با ربات کار می کنند و خلاصه به مرحـله تولید خیلی از چیزهای دیگر در قرن بیست و یکم برسد، اما هرگز نمی تواند از تعقیب مقصد اصلی خود که تجربه لذت نوآوری در فن آوری است، دسـت بردارد : ” لذت و منافع ناگفته و . . . ارتقاء فرهنگ ژاپـن “ .

ریشه اصل ” خدمتگزار مشتری بودن “ در شرکت نورداشتروم به 1901 می رسد، یعنی هشتاد سال پیش از آن که این اصـل در دنیای کسب و کار جا بیفتد و رواج پیدا کند. بیل هیولت و دیوید پاکارد، بیش از دیگران و بیـش از هــر اصــل دیگــر، خودشــان به اصــل ” احترام کارکنان “ معتقد بودند،  نه این که آن را در جایی خوانده باشند یا از کسی شنیـده باشند.

رالف لارسـن، مدیرعامـل جانسن اند جانسن، در مورد اصول ارزشی آن شرکت می گوید : ”شـاید اصول ارزشی مذکور در مرامنامه شرکت، نوعی مزیت رقابتی باشند، اما علت ذکر آن ها در مرامنامه، کسب مزیت رقـابتـی نبــوده است. فلسفـه حضـور این اصـول در مرامنـامه جانسـن اند جانسـن این است که مـواضـع و معتقدات ما را بازگو کـنند. ما بر سر این اصول می ایستیم حتــی اگر روزی و در شـرایـطی خـاص، جنبـه ” مضرت رقابتی“ پیدا کنند . “

ذره را تا نبــود همت عالــی حافـظ      طالب چشمه خورشید درخشان نشود

منـابـع : کن بلانچارد ، مدیریت بر قلب ها

جیمز کالینز ، جری پوراس ، ساختن برای ماندن

 


 
comment نظرات ()
 
مشکلات مدیریت، در دنیای در حال تغییر
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥
 

 

مشکلات مدیریت، دردنیای درحال تغییر

دکتر احمدیان استاد دانشگاه کلرادوی جنوبی

دنیای امروز دینای تغییرها، تهدیدها و فرصت ها است. در دنیای امروز پیشرفت تکنولوژی و اطلاعات به حدی است که عصر اطلاعات لقب گرفته است. حال در چنین وضعیتی که مدیران ما با تغییرات ثانیه ای در تمامی امور مواجه هستند، بایستی دارای توان و قدرت کافی برای مقابله با این همه تغییرات باشند.

اگر بخواهیم مدیریت کشور خودمان را مدنظر قراردهیم، متوجه می شویم در مدت چند سالی که از انقلاب اسلامی می گذرد، مدیران ما دست به گریبان مسایل و مشکلاتی بودند که توانسته اند از پس آن ها برآیند. مدیران ما با تمام مسایل و مشکلاتی که در پیش رور داشته اند موفق بوده اند.

به عنوان مثال: یک شرکت تولید کننده پوشاک هم اکنون در سطح اروپا و در این صنعت دارای مقام اول است. این شرکت با استفاده از بهترین تکنولوژی های روز به دانش فنی و مدیریت قوی توانسته است به مسائل و مشکلات فائق آمده و در جهان دارای مقام و منزلتی باشد.

وظیفه یک مدیر ارایه راه حل است اگر یک مدیر به جای دادن راه حل، مدام در حال غرزدن باشد و همه مسایل و مشکلات را از چشم دیگری ببیند، نمی تواند به خوبی سازمان خود را اداره کند و به هدف خویش برسد. اولین تئوری مدیریت این است که مدیر بایستی بسیار فکر کند و خلاق باشد. یک مدیر وقتی آمادگی اندیشیدن خلاق را درخود ایجاد کند، سریعتر برای مسایل و مشکلات راه حل پیدا می کند. چون با فکر خلاق قدرت ریسک پذیرش نیز بیشتر می شود. هر مدیر بایستی بداند که در کارش ریسک وجود دارد و طبیعتا هر ریسکی هزینه ای را به دنبال خواهد داشت. ما در شرکت های خودمان اگر هزینه یابی داشته باشیم بهتر می توانیم با مشکلاتی که در پیش رو داریم مواجه شده و آن ها را حل کنیم.

گاه مدیران ما فکر می کنند که فقط کشور ما با مسایل ارزی و تورم روبرو است، در صورتی که سایر کشورها در وضعیت بدتری نسبت به کشور ما به سر می برند. به عنوان مثال: به طور متوسط نرخ تورم درسال 1980 تا 1995 در کشورهای صنعیت 9/4 درصد و در کشورهای عقب افتاده (جهان سوم) 350 درصد بوده است. کشور برزیل در طی سال های 1980 تا 1990 دارای نرخ تورمی حدود 2000 درصد بوده است.

بنابراین مسایل مربوط به مشکلات ارزی و نرخ تورم تنها مختص کشور ما نیست و وظیفه یک مدیر آن است که تحت چنین شرایطی و با در اختیار داشتن منابع بتواند بر مسائل و مشکلاتش فائق آید. مدیران ما بایستی این احساس را بکنند که می توانند کار و وظایف خودشان را البته در بعضی از موارد تفویض کنند. زیرا وظیفه یک مدیر انجام دادن تمام کارها نیست بلکه بایستی به کارهای کلیدی بپردازد نه آن که هر کاری را خود انجام دهد.

مدیر بایستی بسیار فکر کند و آمادگی اندیشیدن خلاق را در خود ایجاد کند. چون با این گونه تفکر می توان با مشکلات و مسایل رودرو شد.

برخی از ویژگی های جهان امروز :

1- جهان امروز، جهان رقابت است و یک مدیر بایستی توانایی مقابله با این رقابت را در خود داشته باشد.

2- مدیر صنعتی بایستی یک بینش و تفکر صنعتی داشته باشد. اگر یک مدیر فاقد چنین تفکر و نگرشی باشد، متاسفانه شاید نتواند در کارخود موفق شود.

3- یک مدیر باید با توجه به تغییر و تحول در جهان امروز این توانایی را داشته باشد که از آن ها در جهت رسیدن به هدفش استفاده کند.

4- مدیر یک سازمان بایستی آموزش افراد را به عنوان یک اصل برای خودش مدنظر بگیرد. چون سازمانی که به آموزش اهمیت دهد سازمانی پویا است و سریعتر می تواند با مسایلی که در دنیا رخ می دهد مواجه شود و پاسخ گوی آن باشد. یک مدیر باید بداند که افراد متخصص و ماهر دارای ارزش و منزلت بالایی هستند و بایستی برایشان هزینه کرد. به عنوان مثال: شرکت مایکروسافت از بهترین متخصصان در زمینه کاری خود استفاده می کند و برای آن ها هزینه های گزافی  را نیز می پردازد بنابراین ارزش دادن یک مدیر به توانایی های افراد از اهمیت خاصی برخوردار است.

5- یک مدیر در محیط کاری خود بایستی سازماندهی مجدد را انجام دهد و جایگاه افراد را مشخص کند.

6- و در نهایت آن که یک مدیر خوب بایستی بتواند از حداقل منابعی که دراختیار دارد حداکثر استفاده را بکند. سعی کند نسبت به دانش و مسایل روز آگاهی داشته و در سازمان از تکنولوژی های جدید استفاده کند.

ایراد گرفتن و غرزدن نسبت به مسایل و مشکلاتی که وجود دارد راه درمان نیست. بلکه یک مدیر بایستی بتواند به کارکنانش امید و آرزو را القاء کرده و برای آن ها یک هدف را ایجاد کند. یک سازمان موفق سازمانی است که در آن همه چیز رو به تکامل و رو به پیشرفت باشد و در آن جریان آمار اطلاعات همیشه به روز باشد. یک مدیر بایستی توانایی نگریستن به آینده را داشته باشد و بتواند مثبت فکر کرده و مثبت عمل کند.

از نظر من هم اکنون با وجود چنین شرایطی مدیرانی موفق هستند که دارای هدف هستند و مثبت می اندیشند. این چنین مدیران فقط به فکر سودآوری نیستند، بلکه سودآوری را به عنوان یکی از اجزای کار می بینند و سعی می کنند در محیط کاریشان به افراد بها داده و باعث شکوفایی شان شوند

سازمانی که به آموزش اهمیت دهد، یک سازمان پویا به شمار می رود و سریع تر می تواند با مسایلی که در دنیا رخ می دهد مواجه شود و برای آن راه حل پیدا کند.


 
comment نظرات ()
 
برای بین المللی شدن به تفکر تازه ای نیاز داریم.
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥
 

برای بین المللی شدن به تفکر تازه ای نیاز داریم

دکتر منوچهر فرهنگ، استاد دانشگاه سوئد

تشریح برخی از ویژگی های شرکت هایی که تصمیم می گیرند بین المللی شوند و در کار خود موفق هستند، هم چنین شرایط آن ها و مراحلی که باید بپیمایند تا به مرحله بین المللی شدن برسند، از جمله مطالبی بود که در سخنرانی آقای دکتر منوچهر فرهنگ مطرح شد. این سخنرانی علمی در جمع گروهی از مدیران کشور در محل خانه مدیران سازمان مدیریت صنعتی برگزار شد.

دکتر فرهنگ که استاد دانشگاه «لولیو LULEA» سوئد است در آغاز سخن به چگونگی و فرایند بین المللی شدن شرکت ها اشاره کرد و این که انگیزه شرکت هایی که تصمیم می گیرند بین المللی شوند، چیست و چه مسایلی ممکن است پیش روی آن ها باشد. وی به روند بین المللی شدن شرکت ها، شرایط محیطی برای تحت تاثیر قرار دادن شرکت ها و تاریخچه بین المللی شدن شرکت ها وسازمان ها اشاره کرد و گفت؛ طی سه دهه گذشته تحقیقاتی در آمریکا، ژاپن و اروپا انجام شده است که آیا الگوی خاصی وجود دارد تا چگونگی ورود شرکت ها به بازارهای بین المللی روشن شود. این تحقیقات روی هزاران شرکت اروپایی و صدها شرکت آمریکایی انجام و مشخص شد که شرکت های نوپا که تازه قصد ورود به بازارهای جهانی را دارند، مسیر مشخص را دنبال می کنند به این صورت که این شرکت ها معمولا با انگیزه های خاصی به سمت بازارهای خارجی می روند. مثلا وقتی متمایل به بازارهای بیرونی می شوند که بازارهای داخلی، آن ها را راضی نمی کند.

در این حالت شرکت ها ابتدا به سمت بازارهایی می روند که برای آن ها کاملا غریبه نیست. یعنی به سمت بازارهایی می روند که فاصله اقتصادی و فرهنگی کمی نسبت به بازارهای آن ها دارد. به عبارتی تشابه فرهنگی و اقتصادی دارند. مثل این است که ایران بازار داخلی باشد و ترکیه به عنوان یک بازار خارجی فرض شود، این دو از نظر رشد اقتصادی و یا مسایل فرهنگی و اجتماعی چندان تفاوتی با یک دیگر ندارند. یعنی اگر شرکتی ایرانی در ترکیه فعالیت کند، ریسک زیادی در برنخواهد داشت. البته آشنایی با بازار خارجی الزاما بازار همسایه نیست و این روند می تواند به تدریج بین المللی شود.

اصول اولیه بین المللی شدن تدریجی شرکت ها در بازارهای مختلف عبارت است از:

  • مساله تعهد
  • فاصله اقتصادی – فرهنگی بین دو شرکت یا دو بازار
  • مساله ریسک
  • دانش

لطفا مطلب را در ادامه پی بگیرید...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
چگونه می توان اثرگذار و کامیاب بود؟
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥
 

 مدیریت استراتژیک در سطح فرد و اصول بنیانی را که می توانند موجب تغییر در فرد به منظور دستیابی به کامیابی در زندگی شوند، مبحثی بود که خانم فرشته امین کارشناس آموزشی و توسعه منبع انسانی سازمان مدیریت صنعتی، در خانه مدیران سازمان و در حضور جمعی از مدیران این نهاد مطرح کرد .

وی با اشاره به دستاوردهای پژوهشی 25 ساله ای که دکتر «استیفان کاوی» مدرس رهبری و مدیریت داشته است  افزود:

او در کتاب خود با عنوان هفت عادت مردمان مؤثر می نویسد با وجودی که برای اهداف خود برنامه ریزی لازم را داشته ام و به موفقیت بزرگی رسیده ام، اما این موفقیت را به بهای از دست دادن زندگی شخصی و خانوادگی خود  بدست آورده ام .

به گفته سخنران دکتر کاوی با ذکر مثالی در مورد فرزندش که نگران موفقیت او بوده، درمی یابد که برای تغییر شرایط او باید ابتدا ازخود آغاز کند و نحوه ادراک خود را تغییر دهد .

مابقی را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید.

بنابراین باید الگوی ذهنی یا ( PARADIGM ) خود را تشخیص می دادیم . با مطالعه دقیق متون و مقاله های 200 سال گذشته در مورد موفقیت احساس کردم مطالبی که پس از جنگ دوم  جهانی نوشته شده اند، بیشتر ظاهری بوده و راه حل های آنی برای مشکلات ارائه می دهند طوری که به نظر می رسد مشکل حل شده است اما در اصل مشکل دست نخورده و به صورت مزمن باقی مانده است و پس از مدتی دوباره  ظاهر می شود. راه حل هایی چون :

  • نگرش مثبت 

  • ارتباطات موثر 

  • بیاندیشید و ثروتمند شوید 

  • اخلاقیات شخصیت (PERSONALITY  ETHICS ).

 بقیه ماجرا در ادامه مطلب ... 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
یک تجربه
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥
 

آن هنگام که جوان بودم در سر آرزوی تغییر دنیا را می پروراندم، بزرگتر و خردمندتر که شدم دریافتم که جهان تغییر ناپذیر است پس افق اندیشه ام را محدودتر کردم و برآن شدم که تنها کشورم را تغییر دهم، اما این هم عملی نبود.

پس از سال ها زندگی و تجربه، تلاش نومیدانه خود را صرف تغییر خانواده ام کردم اما افسوس آن ها نیز که نزدیک ترین کسان من بودند تغییر نکردند.

اکنون که در بستر مرگ آرمیده ام به ناگاه حقیقتی را یافتم که اگر تنها خودم را تغییر داده بودم آن گاه نمونه ای می شدم برای اعضای خانواده ام تا آنان نیز خود را تغییر دهند.

با انگیزه و تشویق آن ها چه بسا کشورم نیز اندکی اصلاح می شد و شاید می شد دنیا را هم تغییر بدهم.

 


 
comment نظرات ()
 
یک داستان
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥
 

پیرزنی 91 ساله بعد از یک زندگی شرافتمندانه چشم از جهان فرو بست. وقتی خدا را ملاقات کرد از خدا چیزهایی پرسید که همواره دانستن آن ها باعث آزارش شده بود.

مگر غیر از این است که تو خالق بشر هستی؟

 مگر غیر این است که همه را یک سان و برابر آفریدی؟

پس چرا مردم با هم رفتار بد دارند؟

خدا جواب داد هر انسانی که وارد زندگی تان می شود درسی را به شما می آموزد و با این درس هاست که چیزهای مختلفی از زندگی، مردم و ارتباطات اجتماعی فرا می گیرید پیرزن کاملا گیچ شده بود پس، شروع به شکافتن مساله نمود. 

وقتی شخصی به تو دروغ می گوید به تو می آموزد که حقیقت همیشه آن گونه نیست که وانمود می کنند پس تو می فهمی که صداقت همیشه آشکار نیست. اگر می خواهی از درون قلب هایشان مطلع شوی باید نقاب هایی را که زده اند کنار بزنی و ماسک خودت را هم برداری و اجازه دهی تا مردم خود واقعی تو را ببینند.

وقتی کسی از تو چیزی را می دزدد به تو می آموزد که هیچ چیز همیشگی نیست و این که همیشه قدر داشته هایت را بدان و از آن ها نهایت استفاده را ببر، چرا که ممکن است روزی آن ها را از دست بدهی. حتی اگر این داشتنی ها ، یک دوست خوب یا پدر و مادر و یا عزیزترین شخص زندگیت باشد. چرا که فقط امروز آن ها در کنار تو هستند و باید قدر آن ها را بدانی.

وقتی کسی به زندگیت لطمه و خسارتی وارد می کند، به تو می فهماند که پیمان های انسانی ترد و شکننده هستند. پس محافظت و مراقبت از جسم و روحت بهترین کار ممکن است که می توانی انجام دهی.

وقتی کسی تو را تحقیر کرد به تو می آموزد که هیچ دو نفری مثل هم نیستند. اگر با مردمی مواجه شده که با تو فرق داشتند، از ظاهر و عمل آن ها در موردشان قضاوت نکن. به کنه و اصل آن ها رخنه کن و آن گاه از قلبت نظر سنجی کن.

وقتی کسی قلب تو را شکست به تو می آموزد که دوست داشتن همیشه این معنی را نمی دهد که شخص مقابل هم تو را دوست داشته باشد اما با این وجود به عشق پشت نکن چون وقتی شخص مناسبت را یافتی آرامش و لذتی را که او همراه خود می آورد تمام سختی های گذشته ات را مبدل به نیک فرجامی خواهد کرد.

وقتی کسی با تو دشمنی کرد به تو می آموزد که هر کسی ممکن است اشتباه کند در این لحظه بهترین کاری که می توانی انجام دهی این است که آن شخص را بدون هیچ ریا و خودنمایی عفو کنی، بخشیدن کسانی که باعث آزار شما می شوند مشکل ترین کاری است که می توان انجام داد.

وقتی کسی را که دوست داشتی به تو خیانت می کند به تو می آموزد تا مقاوم بودن در برابر وسوسه ها بزرگترین معضل بشر است. در برابر وسوسه ها مقاوم باشید که اگر به این مهم عمل نمایید پاداشتان را می گیرید.

وقتی کسی تو را فریب می دهد به تو می آموزد که حرص و آز، ریشه در بدبختی دارد. از ته دل آرزو کن تا رویاهایت به واقعیت بپیوندد این اصلا مهم نیست که خواسته هایت چقدر بزرگ باشند. به موفقیت هایت بیندیش اما هرگز اجازه نده تا وسواس فکری بر اهدافت پیروز گردد. فکرهای منفی را در تله مثبت اندیشی نابود کن.

وقتی کسی تو را مسخره می کند به تو می آموزد که هیچ شخصی کامل نیست. مردم را با شایستگی هایی که دارند بپذیر و کم و کاستی هایشان را تحمل کن. هرگز شخصی را بخاطر عیوبی که قادر به کنترل آن نیست از خود طرد مکن.

پیرزن که تا این لحظه محو صحبت های خدا بود، نگران این مساله شد که هیچ درسی توسط انسان های خوب به بشر داده نمی شود؟

خدا گفت ظرفیت بشر برای دوست داشتن، بزرگ ترین هدیه من به بشر است هر عملی که از عشق سر می زند به تو درسی می آموزد.

وقتی کسی به تو عشق می ورزد به تو می آموزد که عشق، مهربانی، فروتنی، صداقت، حسن نیت و بخشش می تواند هر نوع شر و بدی را خنثی نمایند. در برابر هر عمل خیر، عمل شری نیز وجود دارد. این تنها بشر است که اختیار و کنترل و برقراری و توازن بین اعمال نیک و بد را دارد.

وقتی در زندگی کسی وارد می شوید ببینید می خواهید چه درسی به او بدهید:

دوست دارید معلم عشق باشید یا بدی؟

و وقتی با زندگی دنیوی وداع گفتید برای من نیکی به ارمغان می آورید یا شرو بدی؟

برای خود راحتی بیشتر فراهم می سازید یا درد وعذابی سخت؟

شادی بیشتر یا غم بیشتر؟...

عشق و عاشقی بیش از پیوند دل ها و تصمیمات مبتنی بر احساس و علائق عاطفی، به یک تفکر، بینش و پایگاه عقلی مستدل و مستحکم نیازمند است. آنان که راه عقل و عشق را از هم جدا می دانند عشق را با احساسات زودگذر و عقل را با محاسبات منفعت جویانه و کوتاه بینانه مادی اشتباه گرفته اند. اگر در اشعار و کتب شعرا، عرفا و علمای ملی و دینی ما نیز از عقل به عنوان پدیده ای مخالف عشق یاد شده است منظور همان عقل حسابگر کوتاه بین است. با این نگرش، نیاز و ناز معشوق و عاشق در هم پیوند می خورد و رفتارهای این دو، رنگی واحد به خود می گیرد. در این نگرش ، کینه و حسد جای خود را به محبت و ایثار و همدلی می دهد. بر خلاف نگرش سطحی نگر در این دیدگاه، دیگر جایی برای عشوه های دروغین و تفاوت میان حرف دل و زبان باقی نمی ماند. دیگر قرار نیست حرفی که از چشم ها خوانده می شود با حرفی که بر زبان ها رانده می شود مغایر باشد و این هیچ چیز نیست مگر صفا و یکرنگی. در این دیدگاه خریدار و فروشنده یکی هستند و هم سطح و مرتبه. خریدار به نیاز خود پی فروشنده است و فروشنده به نازش در به در خریدار. عاشق و معشوق یکی هستند و طالب و مطلوب یکی. هر یک در قامت دلفریب دیگری معنا پیدا می کنند و در آئینه صداقت چشم های هم به تماشای یکدیگر نشسته اند و چه زیباست چنین عشق و وصالی فرخنده.


 
comment نظرات ()
 
خواستی بزرگ از خواستگاهی کوچک
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥
 
روزی از روزهای گرم تابستان، مردی تهیدست برای گرفتن وام به منزل مرد ثروتمندی رفت و گفت که به مقداری پول نیاز دارد.

مرد ثروتمند نگاهی به لباس کهنه و کفش های پاره مرد تهیدست انداخت و گفت:

من حتما به تو وام می دهم، اما باید مدتی صبر کنی تا گندمزارها و شالیزارهایم محصول بدهند، آن وقت دو برابر آن چه می خواهی به تو وام می دهم.

مرد تهیدست در حالی که از زمین برمی خاست، گفت :

امروز صبح وقتی از بیابان می گذشتم تا به خانه تو برسم، ماهی کوچکی دیدم که روی زمین بالا و پایین می پرید و کمک می خواست.

 ماهی به من گفت:

ای مرد مهربان، قبل از این که جانم را در این بیابان از دست بدهم، مرا داخل یک سطل آب بیانداز.

مرد ثروتمند پرسید:

توچه کردی؟ ماهی را داخل سطل آب انداختی؟

مرد تهیدست پوزخندی زد و گفت:

نه به او گفتم من قرار است به دیدن مردی بروم که مالک تمام این زمین ها و بیابان است. رودخانه های پرآبی هم از مزرعه هایش می گذرد. وقتی به آن جا رسیدم، از او می خواهم که دستور دهد تا رودی به طرف تو جاری کند و تو از مرگ و خشکی نجات پیدا کنی.

مرد تهیدست کفش هایش را پوشید و درحالی که از در خارج می شد، گفت:

بیچاره ماهی !

بر روی خاک، آخرین نفس هایش را می کشید و می گفت، فقط یک سطل آب کافی است.

اگر بخواهم منتظر فرمان آن مرد ثروتمند بنشینم، روز بعد مرا در بازار ماهی فروش ها خواهی یافت.

منبع: ویژه نامه دوچرخه، ضمیمه روزنامه همشهری مورخ 19 مرداد ماه 85

 


 
comment نظرات ()
 
بابی دگر از گفتگوهایمان
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٥
 

عقل چیست ؟

در سفر معراج پیامبر، جبرئیل به او فرمود : چون سفر سختی در پیش داری، خداوند در این سفر سه فرشته برایت گمارده که یکی را انتخاب کنی :

فرشته عقل، فرشته ایمان ، فرشته حیا 

پیامبر فرشته عقل را انتخاب کرد .

جبرئیل پرسید : چرا فرشته عقل ؟

پیامبر فرمود :

کسی که عقل داشته باشد ، ایمان و حیا هم دارد ! 

اشوعارف هندی در باب عقل می گوید :

به بال هایی نیازمندیم، بال های عشق و نه بال های عقل. عقل به پایین می کشدت، قائم به قانون جاذبه است. عشق سوی ستارگان می بردت، عرفان را در تو جاری می سازد و آن گاه می یابی آن چه را که، ارزش یافتن داشته است. روشن بینی، خرد است. هنگامی که کسی به تمامی عاقل می شود به نقطه ای رسیده است که، سکوت، آرامش، هشیاری و روز و شب از آن اوست. چه در خواب و چه در بیداری، نهری از آرامش، لذت و نیایشی که بر او جاری است. نهری که مائده دنیای (( ماورا )) است !

عرفا، عقل را همپای علم دانسته و به نور تشبیه کرده اند که انسان را از ظلمات جهل نجات داده و یکی از عوامل تقرب به خلوت حق می باشد.

عرف، دشمن همیشگی (( عقل )) را (( دل )) انگاشته اند و جدال مستمر و پیوسته آنان را ناگزیر دانسته و مباحثه میان آن دو را اینگونه نگاشته اند : 

دل گوید : عشق آورده ام .

عقل گوید : عشق ! عشق چیست ؟

دل : مفهوم بودن است !

عقل : بودن ، بودن برای چه ؟ به کجا ؟

دل : به آن بالا !

عقل : تا آسمان ها ؟

دل : خیلی بالاتر، تا خلوت خاص حضرت عشق !

عقل : چه خوب، من هم می توانم بیایم ؟

دل : تو، نه ! ولی اگر خود را فراموش کنی، با بال های ( ع ) و ( ش ) و ( ق )، آری !

عقل : چگونه ؟

دل : (( ع )) عبیر است ، نسیم دلنواز روح، عطر دلنشین، ایمان به حضرت دوست است،  عالم معناست، عینیت است، عهد است، عدم است، نیست شدن است و دوباره هستی یافتن !

عقل : این همه معنا دارد ؟

دل : هر کدامشان دنیایی اند، مرحله ایی اند، بوی عطر و عبیر را می شنوی، علاقه مند می شوی، بعد باید دل بکنی، اگر عالم معنا را می خواهی، باید نیست شوی، فنا شوی و بعد (( عندالله ((

عقل : خب، ( ش ) چیست ؟

دل : (( ش )) شیرینی آشنایی است، شهد است، شهادت است، شراب است، سپس، شکر، شمشاد است، قامت بالای دلبر است، شقایق است، شوق است، شوق به معشوق را می خواهی، شراب عشقش را بنوش ! آن گاه قول دوستی با تو می بندد. یعنی، همان (( ق ))، قول الهی، قسم الهی، قلم است و قلم، صنع کردگار است، همه هستی،  قدرت رب جلیل است، قاعده هستی است، قامت یاز است، قول دوستی است، آن چه همه محتاج آنیم، قسط است، عدالت است، که عاشق به معشوق می رسد، می بینی ! (( ع )) و (( ق )) یکی اند و (( ش )) شرح این دو است، همه یکی اند، همه عشق اند ! یعنی، بالاترین!

عقل : بالاتر هم هست ؟

دل : آری بالاتر هم هست؛ دوست داشتن !

عقل : آن دیگر چیست ؟

دل : دوست داشتن با (( د )) آغاز می گردد، دعای سحرگاهی است، دعوت به دیدار است، دل پر درد است، دیدگانت سرریز خون می شود، دیوانه باید بشوی، دیگراز عشق گذشته ای! بعد، می رسی به(( و )) او واحد است، حضرت عشق ! واجب الوجود از اسماء اوست، وادی درد است، اگر عاشقی ! وارث مهربانی است، اگر دل بدهی. وصف زیبایی، وصل عاشق و معشوق است، خیال سبز دوست داشتن است. 

 اما، (( س)) :

یعنی، سبحان الله بگویی، سو گند یاد کنی و سبوی نفس را بشکنی آن گاه ساغر عشق را نوش کنی و ساقی مجلس مستان شوی سپس سالک راه شوی، تا ... چکاد هستی. سجاده نمازت را پهن کنی سرشار از عشق شوی و سرشک تا سراج راه شوی و سرمد بمانی. آن گاه سروش آسمانی را به سرور، در دل می شونی سپس، سزاوار پرستیدن، اگر سفال تنت را در راه دوست بشکنی !

آن گاه می رسی به (( ت))

(( ت )) یعنی ، تبارک الله به سویت می نگرد !

اگرتباه کنی نفس ات را ، سپس تارج رفتن دلت را با کجاوه عشق شاهد باشی .

اگر تجسم عینی عاشقی شوی ، تپش دلت را می شنوی که تمثیل عشق شدی !

سپس میرسی به (( د )) ، همان که :

داغ درد و دریغ بر پیشانی دل دارد، از دوری دلبر !

اگر حضرت عشق دستی بر دلت کشید، درخشش نور را در دل می بینی !

سپس دف زنان و سماع کنان به دیار دلبر که همان دهکده دلدادگی است، گام می گذاری !

آن گاه می رسی به (( الف )) 

 قامت دوست؛ در این لحظه باید با اخلاص، احرام بپوشی !

و اعتکاف پیش گیری آن گاه حضرت عشق اجابتت می کند، و این لطیف ترین اجر توست !

سپس انجیل به دست می نشینی و افطار خود را با یک لقمه اغماض باز می کنی .

وقتی رسیدی به (( ش ))یعنی ، نیمه راه را آمدی، آن زمان است که ؛ شاهد شکر دهان و شاعر شکر گفتار می شوی و شاکر به درگاهش و شایسته زیستن با عشق اگر شتابناک و شوقمند در تعالی روح بکوشی . و شراب بی خویشی را نوش کنی و شرح دلدادگی خود را بیان ، که شرط عاشقی همین است !

پس می بویی ، شمیم شوقناک عشق را و دلت ، شرحه شرحه می گردد، در شوق دیدار دلبر . در این لحظه است که ، شبیه حضرت عشق می شوی !

دوباره می رسی به (( ت )) ، از آن رد شو که قبلا برایت گفته ام.

ولی (( ت)) آمده است که به تو بگوید: 

با توکل تلاش کن ! 

ولی تسلیم باش ! 

بالاخره می رسی به آخر کار؛ یعنی ، (( ن )) تا دوست داشتن ! کامل شود.

نادم باشی از لغزش هایت، ناجی خواهد آمد، یعنی، نور نجات بخش سپس نکهت شبنم و پاکی را می بویی! و نگاهبان حضرت عشق می شوی و عمری به نیایش یار می پردازی و آن گاه ندیم عشق می شوی و در آخر جوهر هستی را نوش می کنی و همه وجودت حضور سبز او می گردد و لاغیر !

دل، لحظه ای سکوت کرد و روی به عقل کرد و گفت :

اینجا خلوت خاص حق است، دیگر جای تو نیست !

دیگر تو، توان فهمیدن، حتی شنیدن آن را نداری، باید بروی دنبال کارت، پی همان استلال های چوبین !

عقل با دلخوری سر به پایین انداخت و در حالی که انگشت حیرت به دندان می گزید رفت تا در بستر زمین، یقه یک فیلسوف نهیلیسم را بگیرد !

دل طربناک و تراخوان به سوی (( پژواک رنگین کمان )) پر گشود تا سر سفره دوست، لقمه نور نوش کند!

هلن کلر، عقل را به دانایی تعبیر کرده و بسیار زیبا می سراید :

دانایی قدرت است، نه !

دانایی سعادت است.

چرا که دانایی ، دانشی گسترده و ژرف، شناخت هدف های راستین از دروغین و پدیده های والا از مفاهیم پس است !

پائولو کوئلیو  ثمره عقل را  خوب فکر کردن می داند و از قول کنفوسیوس چنین می گوید :

خوب فکر کردن یعنی، بدانی چگونه از ذهن و قلب، از نظم و احساس استفاده کنی، وقتی چیزی را بخواهیم، زندگی ما را به طرف آن راهنمایی می کند. اما، از راه هایی که انتظارش را نداریم. خیلی پیش می آید که گیج بشویم، چون این راه ها ما را به شگفت می آورند و فکر می کنیم در مسیر اشتباهیم !

برای همین می گویم :

بگذار احساست تو را راهنمایی کند، اما، برای ادامه این راه، نظم داشته باش ! 

پس دانستیم، اندوه که مولود رنج است، برای ساخته شدن روح آدمی و تقرب به خداوند ضروری است.

اما گفتیم :

رنج هایی که تقدیر و خواست خدا باشد، نه رنج هایی که به دست خودمان برای خویشتن به وجود می آوریم، اما چه کنیم که کمتر دچار اشتباهات و در نهایت در برابر اندوه و رنج ها، ساخته شویم ؟ چه کنیم تا از آن هایی نباشیم که به فرزندان فرداهایمان بگوییم : 

ما را زندگی ساخت ، خدا کند شما را اندیشه بسازد 

و این مهم را بدانیم که :

جوان بودن، عذر موجهی برای اشتباه کردن نیست !

زیرا ؛ گاه نخستین اشتباه،  آخرین اشتباه زندگی مان می گردد

آنتونی رابینز با بیانی فهیم می گوید :

موفقیت، نتیجه تشخیص درست است، تشخیص درست نتیجه تجربه است، تجربه نیز اغلب نتیجه تشخیص نادرست است. اما چگونه می توان از تشخیص نادرست پرهیز کرد ؟ 

خداوند در سوره ( زمر ) آیه 17 پاسخ می دهد :

آن بندگان را به رحمت من بشارت ده که چون سخنان را بشنوند نیکوترین آن را عمل کنند. آنان هستند که خدا آن ها را به لطف خاص خود هدایت فرموده است و هم آنان به حقیقت، خرمندان عالمند! 

فقط مشورت !

شادکام، انسانی است که در همه امور با فرزانگان به مشورت می پردازد که طبعا در این مسیر حرکت کردن حرکت در بستری است که انسان طعم خوشبختی و نیکبختی را حتما می چشد، اما به راستی فرق بین انسان خوشبخت و انسان بدبخت چیست ؟

در یک کلام !

خوشبخت ، کسی است که از دیگران عبرت گیرد 

و بدبخت ، کسی است که مایه عبرت دیگر گردد! 

پس مشکلات قسمت دور را که (( مشکلات خود ایجادی )) می نامیم می توانیم با تفکر و مشورت و اندیشه توام با عمل و در بستر تلاش، توکل، تسلیم و بر سه پایه: امید، ایمان و عشق بنا نهیم که یقینا شاهد مقصود را به آغوش خواهیم کشید و معضلات خود را رفع خواهیم نمود.

ظریفی گوید: اگر (( م )) مشکلات را برداریم، می شود ؟! (( شکلات ))

ببینید ! پس آنقدرها هم سخت نیست، اما یک چیز مهم را فراموش نکنید !

در هندسه نزدیک ترین فاصله بین دو نقطه، خط راست است، اما در زندگی دورترین فاصله بین دو نقطه، خط راست است و همیشه دو راه وجود دارد، یکی از آن ها، آسان و تنها پاداشش این است که آسان است. و راه دیگر سخت اما پاداشش نیک فرجامی است! 

طبعا پاک اندیشان و راست قامتان در زندگی چون بر بستر عقیده و حقیقت حرکت می کنند، رنج های بی شماری را تحمل خواهند کرد که دراین میان یکی از رهیافت های نجات و آرامش ما،  دعا است !

جان کلام :

یکی از دلایل حیات و مهمترین وظیفه ما در این جهان

 تلاش در کسب و افزایش عقل و دانایی است ! 

ماخذ: اینترنت 


 
comment نظرات ()
 
بابی از گفتگوهايمان
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥
 

عذر خواهى و قبول عذر

 كليد خوشبختي و راهي براي نفوذ در دل مردم و افكارشان

متن حديث:

يا عَلىّ مَنْ لَمْ يَقْبَلِ الْعُذر مِنْ مُتِنَصِّل صادِقاً كانَ اَوْ كاذِباً لَمْ يَنَلْ شَفاعَتى

ترجمه:

اى على، كسى كه عذرِ عذرخواه را نپذيرد چه دراين عمل راستگو باشد و چه نباشد به شفاعتم نمى رسد.

شرح حديث:

مساله عذرخواهى و قبول آن هر دو از ارزش هاى اخلاقى و اسلامى است، بسيارند از افرادى كه اعمال خلافى را مرتكب مى شوند، اما گويى عارشان مى آيد كه عذر بطلبند و آن را عيب مى دانند، بلكه گاهى مى شود كه به قول مردم:

«دو قورت و نيم او نيز باقى است»

و طلبكار هم هست، كه اين عيب بسيار بزرگى است. چه اشكالى دارد اگر انسان خلافى را مرتكب شد، همان گونه كه پشيمان گشته و در پيشگاه خداوند توبه و استغفار مى نمايد، در پيشگاه خلق هم عذر بخواهد! اگر مردم واقعا سعه صدر، شجاعت و شهامت عذر خواهى را داشته باشند بسيارى از مشكلات، در همان مراحل اوليه  پايان مى پذيرد. گاهى جرّ و بحث ها و جدال هاى بى سود، بر سر مسائل كوچك و پيش پا افتاده، مشكلات بزرگى را به وجود مى آورد، مثلا، در جادّه ها، اتفاق مى افتد ناگهان راننده ديگرى عمدا يا غفلتا جلوى او مى پيچد و آن گاه عذر خواهى كند، هر كسى كه باشد قبول مى كند. اما اگر سر بالا حرف بزند و مثلا بگويد:

چرا حواست نيست؟

مگر خيابان ارث پدرت است؟

 آن گاه هر دو پياده مى شوند و يقه هم را مى گيرند و چه بسا كه در اين ميان، قتلى هم واقع شود! مى دانيد كه قتل خيلى ساده است، و گاهى از امور بى اهميت واقع مى شود. اما اگر چيزى گفته و شما هم معذرت خواهى كنيد و در يك كلام، اگر شهامت و شجاعت عذر خواهى باشد خطاهاى كوچك به خطاهاى بزرگ تبديل نمى شود و گويا از همان اول آبى روى آتش ريخته شده است

امّا همين آتش اگر همه جا را گرفت، ديگر ماموران آتش نشانى هم نمى توانند جلوى آن را بگيرند و خاموشش نمايند. هم چنين در بين خانواده ها اگر عمل خلافى انجام شد، هر كدام كه عذرخواهى كنند تمام مى شود و الا همين چيزهاى كوچك به مسائل مهم تبديل مى شود و خانواده اى را متلاشى مى كند.

فردى كه حاضر نيست عذرخواهى كند آيا خودش را معصوم مى داند؟ مسلّما نه، چون هر انسانى خطا مى كند. بنابر اين اگر خطايى از او سرزد، خود عذرخواهى دليل بر بزرگوارى اوست. دليل بر سعه صدر انسان است. افرادى كه تنگ حوصله اند و ضيق صدر دارند نه سعه صدر، گمان مى برند با عذرخواهى، از شخصيّت آنان كم می شود؟ در حالى كه غافلند و نمى دانند همين عذرخواهى، دليل بر عظمت شخصيّت، و بزرگوارى آن هاست. پيامبر در داستاني كه در مقابل كسى كه معلوم نبود راست مى گويد يا اشتباه مى كند يا اين كار براى برنامه هاى بعدى مقدّمه بود، بزرگوارى خود را نشان دادند.

عقيده من اين است كه واقعا اگر در كارها منصف باشيم و در چيزهايى جزيى و... از طرف مقابل، هر كس مى خواهد باشد، عوام يا با سواد عذر خواهى كنيم اين خود، كليد زندگى سالم است. بنابر اين اعتذار (پوزش طلبيدن) از ارزش هاى اخلاقى است.

امّا مسأله دوم كه آن هم بزرگوارى و سعه صدر مى خواهد، قبول عذر است.

اگر كسى نزد شما آمد صادقانه عذر خواست حتما بايد انسان آن را بپذيرد.

در اين حديث دارد كه حتّى اگر عمدا هم كرده و مى خواهد خودش را زير حجاب اعتذار پنهان كند، شما بزرگوارى نموده و به روى خودت نياور، حتى عذر كاذب را هم بپذير، كه البتّه موارد استثنايى از بحث جداست، زيرا اگر عذر را نپذيرى، كم كم پرده حُجب و حيا را دريده اى: مثلا، اگر شما در پاسخ او بگويى: نه، دروغ مى گويى. طرف مقابل هم بدتر مى شود، او هم در جواب مى گويد: دلم خواسته دروغ مى گويم. در اين لحظه، شما به چه طريقى مى خواهى جلوى لجاجت او را بگيرى؟

در دعاى ابوحمزه آمده است:

اَمَرْتَنا اَنْ تَعْفُوَ عَمَّنْ ظَلَمَنا وَ اَنْتَ اَوْلى بِالْعَفوِ وَ قَدْ ظَلَمْنا اَنْفُسَنا...;

 فرمان دادى از كسانى كه به ما ستم كردند، در گذريم، امّا اى خدا، تو بر عفو از ماـ كه بر خودمان ستم كرديم ـ شايسته ترى». در حقيقت مفهوم دعا اين است كه، در حالى كه حاضر نيستى گناهى را ببخشى و عذر را بپذيرى. همان طورى كه انتظار دارى خداوند، گناهان بسيارت را ببخشد، تو هم حدّاقل يك گناه مردم را ببخش و عذرى را بپذير.


يا در دعاى ماه رجب، چه مى گوييد: «يُعْطى مَنْ سَئَلَتْ»  به هر كس كه در خواست و خواهش كند، عطا مى كند» در حالى كه خداوند هم به خواهش كننده و هم به غير آن، بخشش مى كند، علاوه بر آن، كسى را كه در تمام عمرش خدا را نشناخته، مشمول رحمت گسترده خود مى گرداند; خداوندى كه رحمتش اين چنين فراگير است و هيچ درخواست كننده اى را محروم نمى كند و به غير درخواست كنندگان هم به مقتضاى حال مى بخشد.

حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) فرمود:

 كسى كه عذر كسى را كه مى خواهد از خطاى خودش خارج گردد، و عذرخواهى، خواه راست يا دروغ  مى كند، نپذيرد به شفاعت من نمى رسد، چون شفاعت من مخصوص خطاكاران است، تو در باره خطاكاران چگونه رفتار نمودى كه انتظار دارى درباره خطاى تو گذشت كنند، مگر پاداش هاى خداوند مطابق با اعمال نيست، اگر من هم خطايى كرده باشم انتظار گذشت دارم كه با شفاعت از خطاى من در گذرند.

به هر صورت، پوزش به هنگام اشتباه و پذيرش آن از پوزش خواه، كليد خوشبختى، نفوذ در افكار و در دل مردم و از جمله عوامل پيشرفت در زندگى است


 
comment نظرات ()
 
وصف حال ما
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٥
 

وصف حال ما  

ما خود را یک نقطه اتصال می دانیم. نقطه ای که خطوط بسیاری را به هم می رساند. مهم نیست که رشته تخصصی شما چیست؟ مهم این است که این رشته ها را باید در پیوند با یک دیگر قرار داد. برخی تار، و برخی پود، شوند تا بستری برای پی افکندن طرح و طرح هایی نو فراهم آورند.

اعتقاد بر این است که ظرفیت های خالی بسیاری در وجود هر یک از ما، به عنوان اشخاص حقیقی و در مجموعه های کاریمان، به عنوان اشخاص حقوقی یا سازمانی وجود دارد که در پیوند با هم، اثرات شگرفی را حاصل خواهد کرد.

ما با این ایده که زیر سیستم های تشکیل دهنده یک سیستم شامل به نام  " مدیریت " فارغ از اندازه و نوع گرایش و تخصص کاری خود، موضوعات بسیاری برای تبادل و به اشتراک گذاشتن دارند، نقش تسهیل گر را در برقراری ارتباط بین این زیرسیستم ها ،ایفا می کنیم.

کارنامه ۱۰ سال اخیرم، نشان دهنده طیف وسیعی از برنامه های مختلف است. دعوت به سخنرانی از مدیران ارشد ایرانی حاضر در بزرگ ترین شرکت های بین المللی تا نمایش یک فیلم کارتون و استخراج نکات مدیریتی بسیار جالب از این فیلم!!

این کارنامه می تواند جواب سوال: ما چه کرده ایم؟ باشد.

اما این که الان : چه می کنیم؟

به نوعی در ادامه همان موارد قبل، هر زمان که موضوعی قابل طرح را پیدا نمودیم در قالب یک بار برنامه ای برای مدیران برنامه ریزی و اجرا می نماییم. در اغلب اوقات این برنامه ها از طریق دوستان پیشنهاد می شود یا براساس وضعیت جاری جامعه ، نکاتی را خود طرح می کنیم، به پیشنهاد می گذاریم و در نهایت اجرا می کنیم.

اما این که  :چه می خواهیم ؟، بحثی شیرین و طولانی است که در یک کلام، خلاصه می توان گفت :

می خواهیم از خود به در آییم،

به میان شما بیاییم،

هم دیگر را پیدا کنیم و از هم، یاد بگیریم و یاد بدهیم.

ازتکنیک و علم و تخصص، اطمینان داریم چیزی کم ندارید و نداریم. آن چه که می خواهیم مرتبط شدن است و پیوند داشتن. داشتن شبکه ای قوی و یک پارچه که در آن به اشتراک گذاردن تجارب و یادگیری هایمان به راحتی صورت بگیرد و به آن اضافه شود.

و در انتهای این سه سوالی که قبلا طرح شد یعنی :

- چه کرده ایم؟

- چه می کنیم ؟

- چه می خواهیم؟

سوال آخر به این شکل مطرح می شود:

چه باید کرد؟

این سوالی است که با هم پاسخ آن را خواهیم یافت. همان طور که برای چه می خواهیم؟ نیز پاید پاسخ بیابیم.

دریچه ای که امروز و از طریق این فضا با شما باز کرده ایم، امیدواریم راه را به سوی این که چه باید کرد؟ باز کند.

خلاصه این که :

بیایید با هم ذهنی شروع کنیم، با مفاهمه ادامه دهیم تا به تعامل برسیم.

در هم ذهنی، الگوهای ذهنی یک دیگر را جستجو کنیم و بهتر خودمان را و دیگران را بشناسیم.

در مفاهمه، شروع به تبادل مفاهیم با یک دیگر کرده و مشترکات خود را زیاد کنیم.

در تعامل، به مثابه دانه های یک زنجیر و  زیر سیستم های یک سیستم شامل به نام" مدیریت " که در هر عرصه و هر جایگاهی قابل بحث و بررسی است، عمل کنیم.

وقت آن است که هر کدام از جایگاه تخصصی خود، بر بلندای قله های تکنیک و ابزار، قدری به هم نگاه کنیم، روی مفاهیم مشترک کار کنیم و با هم به فرازی وسیع تر و مشترک دست یابیم.

دست یاری گر و پرتوان شما را برای این همراهی، صمیمانه می فشاریم.

 

منتظر شما خواهیم بود : d_amirahmadi@yahoo.com

 


 
comment نظرات ()
 
چگونه باید آموخت ؟
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥
 

چگونه باید آموخت ؟

مولانا می فرماید :

آدمی فربه شود از راه گوش              

جانور فربه شود از راه حلق و نوش

اما چگونه بیاموزیم ؟

جوانی نزد سقراط آمد و گفت : می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم .

سقراط گفت:

 با یقین آمدی ؟

جوان گفت : بلی !

آنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی آورد و گفت: سرت را داخل آن کن.

جوان سرش را داخل حوض کرد، لحظاتی بعد، سقراط  گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت، دقایقی چند که جوان داشت خفه می شد  و دست های خود را به نشانه تقلا حرکت می داد، سقراط گردن او را رها کرد !

جوان نفس نفس زنان سر خود را بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید، سقراط جواب داد:

 در آن لحظات با تمام وجود چه چیزی را طلب م کردی؟

جوان گفت: فقط هوا را طلب می کردم و بس !

سقراط گفت: حال به خانه برو و فکر کن اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه را نیز این چنین،  با تمام وجود خویش،  طلب کنی، آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم!

این بهترین تمثیل است برای چگونه آموختن !

آیا ما برای آموختن به این مرحله رسیده ایم ؟

عرفا گویند :

اهل دل را دو خصلت باشد :

دل سخن پذیر

سخن دل پذیر

خود را در این جمله پیدا کنید. کدام یک هستید ؟

سقراط بر این باور است که در آن پگاه سبز و وهم آلود که حضرت دوست انسان را آفرید ، روح او را هم چون سیبی از وسط به دو نیم کرد و به این دنیا فرستاد و به همین دلیل است که انسان ها در این دنیا پیوسته به دنبال نیمه ی گمشده شان می گردند.

اما، نیمه گمشده ما آن چنان که از نامش پیداست، نیمی از وجود خود ماست که با رسیدن به آن کامل می شویم. نیمه گمشده ما می تواند انسان های انگشت شماری باشند، مانند پدر، مادر، برادر، یک دوست، هم چنین می تواند اشیایی باشند، مانند یک قلم، یک عکس، یک کتاب، یک دست نوشته و حتی می تواند غیر ملموس باشد، مانند یک آرزو، یک ایده، یک آرمان، یک خاطره معطر و خلاصه هر چیزی که اتصال او به ما و ما به او، حضور انسان را متعالی و لبریز و سرشار از بودن سبز و شعفناک خدا گونه خویش نماید.

به بیانی دیگر:

 نیمه ی گمشده ما همان قلب ما می باشد که بیرون از بدنمان می تپد.

دقت کنید ! اگر در مناطق شمالی کشورمان، محل تلاقی رود به دریا را خوب نگاه کنید، رود پس از طی مسافتی با جوش و خروش خاصی حرکت می کند و وقتی به دریا می ریزد، آرام و بی صدا می گردد.

آن نقطه تلاقی را که رود به دریا می ریزد را خوب نگاه کنید ! به شکل مبهمی زیباست ! زیباست و وهم انگیز !

رود را کودکی های دریا می گویند، زیرا همیشه دارای سر و صدا و بازی گوشی های خاص کودکان است. وقتی این کودک بازی گوش پس از طی طریق ها و برخورد با موانع و سنگلاخ ها پخته می گردد و به دریا تبدیل می گردد، مانند انسانی که به بلوغ فکری کامل رسیده دیگر از آن طغیان ها و شیطنت ها خبری نیست.

رود بعد از رسیدن به دریا و به آغوش کشیدن و محو شدن در آن دیگر فغان و ضجه ی قبل را ندارد، مانند : کودک گمشده ای که بعد از سال ها فراق به آغوش مادر می پیوندد و با تمام حضور خویش مادر را به آغوش می کشد.


 
comment نظرات ()
 
یک پند
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٥
 

خوشبختی، داشتن دوست داشتنی ها نیست

دوست داشتن داشتنی هاست


 
comment نظرات ()