body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

دزدی و نویسندگی
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥
 

 

حرفه ای ترین سارق دنیا، مشهورترین نویسنده شد.

لودویگ‌لوگ‌مایرسارقی‌ بود که‌دستبردهایش‌ در هفتاد سال‌ گذشته‌ به‌ عنوان‌ فوق‌ العاده‌ترین‌ دستبردها محسوب‌ می‌شد.

او زمانی‌ به‌ معروفیت‌ دو چندان‌رسید که‌ درسال‌ 1976 در حال‌ محاکمه‌اش‌ در دادگاه ‌فرانکفورت‌ از پنجره‌ سالن‌دادگاه‌ که‌ ارتفاعی‌ درحدود 6 متر داشت‌ به‌ بیرون‌ پرید و فرار کرد. این کار اودر آن‌ زمان‌ در مطبوعات‌ آلمان‌ و جهان‌ جنجال‌ و سر و صدای‌ زیادی‌ برپا کرد. چراکه‌ تا به‌حال‌ چنین‌ اتفاقی‌ نیفتاده‌ بود. مطبوعات‌ آن‌ زمان‌ عنوان‌ کردند که‌ لودویگ‌ لوگ‌مایرسلطان‌ دزدان‌ آلمان‌ مانند پلنگی‌ ازپنجره‌ بیرون ‌پرید و فرار کرد. اما او در سال‌ 1977 به صورت‌خیلی‌ تصادفی‌ دستگیر کرد. او پس‌ از دستگیری‌خود به‌ مطبوعات‌ آلمان‌ گفت‌: یک‌ دزد ناشی‌ صدهزار مارک‌ ازمن‌ دزدیده و این‌ برای‌ من‌ خیلی ‌سنگین‌ بود، من‌ او را گیر آوردم‌، غافل‌ ازاین‌ که ‌پلیس‌ نیز در تعقیب‌ او بود، در نتیجه‌ هر دوی‌ ما توسط پلیس‌ دستگیر شدیم‌وگرنه‌ امکان‌ نداشت‌که‌ مرا دستگیر کنند.  لودویگ‌لوگ‌مایر پس‌ از دستگیری‌ محکوم‌ به‌ 13سال‌ حبس‌شد... 

 

آزادی‌ اززندان‌ 

وی‌ در سال‌ 1989 از زندان‌ آزاد شد ودوره ‌جدیدی‌ از زندگی‌اش‌ را آغاز کرد. او می‌گوید:

پس‌ از آزادی‌ به‌ خودم‌ گفتم‌، تولدت‌ مبارک، باید کاری‌ دیگر برای‌ خودم دست‌ و پا کنم‌.

او اکنون‌به‌ عنوان‌ یکی‌ از مشهورترین‌ و موفق‌ترین‌ نویسندگان‌ و رمان‌نویسان‌ دربرلین‌مشغول‌ به‌ فعالیت‌ است.

اولین‌ رمان‌ او که‌ یکی‌ ازمشهورترین ‌رمان‌هایش‌ نیز می‌باشد (آن‌ سگ‌ کجا دفن‌ است‌ ) نام‌ دارد و رمان‌ بسیارپرخواننده‌ای‌ در زمان‌ خود بود، او در مصاحبه‌ای‌ با اشترن‌می‌گوید: من‌ زندگی‌ پراز ترس‌ و اضطرابی‌ را سپری‌ و تجربه‌ کرده‌ام‌، من‌ اعتقاد دارم‌ فیلم‌های‌جنایی‌در گرایش‌ جوانان‌ به‌ سوی‌ جنایت‌ خیلی‌موثر است‌. من‌ از دوران‌ کودکی‌ همواره‌دوست‌داشتم‌ در جهانی‌ زندگی‌ کنم‌ که‌ هیچ‌ قانونی‌ در آن‌ رواج‌ ندارد و باکتاب‌هایی‌ که‌ می‌خواندم ‌همواره‌ در رویاهای‌ خود در دنیای‌ پر ماجرا و زندگی‌بی‌قانون‌ و خطرناک‌ سیر می‌کردم‌.

اسطوره‌های‌ لودویگ‌

وی‌ در ادامه‌ می‌گوید: من‌ ازاسطوره‌های ‌دهه‌های‌ 20 و 30 قرن‌ بیستم‌ آمریکا و دنیای ‌گانکسترها زیاد تاثیرگرفتم‌. همان‌ گانگستری‌هایی‌که‌ سوار بر لیموزین‌های‌ مشکی‌ با کلاه‌های‌ لبه‌دارومشکی‌ ابهت‌ خاصی‌ داشتند و در فیلم‌های‌سینمایی‌ همه‌ با آنان‌ آشنا بودند، من‌دوست‌داشتم‌ یکی‌ از آنان‌ باشم.

وی‌ در ادامه‌ می‌گوید: من‌ بچه‌ بااستعداد و پرجنب‌ و جوشی‌ بودم‌، مدرسه‌ برایم‌ عمیقا انزجارآور و عذاب‌آور بود، من‌فقط مشت‌، لگد وتنبیه‌ بدنی‌ آن‌ را به‌ یاد دارم‌. او در ادامه‌ به آرنولویک‌،خبرنگار اشترن‌ می‌گوید:  

من‌ زمانی‌ که‌ هنوز پانزده‌ سال‌ بیشترنداشتم‌، اولین‌ فیلم‌ (پلیسی‌ - جنایی‌) را دیدم‌ و هنوز دقیقا آن‌ را در ذهن‌ به‌یاد دارم‌. در این‌ فیلم‌ یک ‌دزد حرفه‌ای‌ از دیوار یک‌ عمارت‌ مجلل‌ بالا رفت ‌وخیلی‌ ماهرانه‌ پنجره‌ را باز کرده‌ و داخل‌ عمارت‌شد. این‌ فیلم‌ تاثیر عمیقی‌بر روی‌ من‌ گذاشت‌ و مسیر زندگی‌ مرا به‌ سوی‌ جرم‌ و جنایت‌ سوق‌ داد. من‌ مدتی‌پس‌ از دیدن‌ این‌ فیلم‌ مقداری‌ وسایل‌مورد نیاز برای‌ دزدی‌ را در یک‌ کیف‌ قراردادم‌ و از خانه‌ فرار کردم‌. اوایل‌ خیلی‌ در کارم‌ موفق ‌نبودم‌ چرا که‌ ترس‌ برمن‌ غلبه‌ می‌کرد، من‌نمی‌دانستم‌ چه کار باید بکنم‌ فقط می‌دانستم‌ که ‌می‌خواهم‌ مرزها را بشکنم‌ و به‌ یک‌ جهان‌ بی‌قانون‌ وارد شوم‌، هیچ‌ کس‌ در آن‌ زمان مانع ‌کارهای‌ من‌ نشد. او در ادامه‌ می‌گوید: من‌ اعتقاد دارم‌ وقتی‌ فردی‌ باهوش‌ وپرتلاش‌ است‌، اگر از استعدادهایش‌ به‌ طور صحیح‌ استفاده‌ نکند این‌ استعداد به‌بی‌راهه‌ خواهد رفت‌ و در هر راهی‌ که ‌قدم‌ بگذارد موفق‌ خواهد شد، متاسفانه‌این‌ موضوع‌ در مورد من‌ هم‌ صدق‌ می‌کند، اما من‌ به‌سوی‌ کارهای‌ خلاف‌ رو آوردم‌.

 

 

بیداری‌وجدان‌ 

من‌ تا چندی‌ پیش‌ در دنیای‌ دیگری‌زندگی ‌می‌کردم‌ و در آن‌ دنیا وجدان‌ را کنار گذاشته ‌بودم‌ و هیچ‌ احساس‌ گناه‌ وتقصیری‌ نمی‌کردم‌ اما سعی‌ کردم‌ وجدانم‌ را دوبار ه‌ به دست‌ آورم‌ و آن ‌را پیداکنم.

دولت‌ و قوانین‌ به‌ عنوان‌ دشمنان‌ سرسخت‌من‌، همواره‌ در مقابل‌من‌ قرار داشتند.(لودویگ‌) در مورد زندان‌ می‌گوید: زندان‌ برایم ‌جای‌ بدی‌ نبود،در حقیقت‌ دنیای‌ دیگری‌ بود که‌برخلاف‌ نظر خیلی‌ها، من‌ در آن‌ به‌ آزادی‌دست‌ یافتم‌ اول‌ به‌ آزادی‌ و مدتی‌ پس‌ از آن‌ به ‌شکوفایی‌ فکری‌ و ذهنی‌ رسیدم.‌بعضی‌ها زندان ‌را جهنم‌ می‌دانند، اما به‌ نظر من‌ زندان‌ جهنم ‌نیست‌، بلکه‌ حداقل‌برای‌ من‌ بیشتر شبیه‌ برزخ‌ بود که‌ انسان‌ در آن‌ سبک‌ می‌شود، زندان‌می‌تواند بهترین‌ جنبه‌های‌ درونی‌ وجدان‌ انسان‌ها راشکوفا سازد و هم‌ می‌تواندانسان‌ را کاملا خراب‌کند. من‌ تا چندی‌ پیش‌ فکر می‌کردم‌ با پولی‌ که‌از دزدی‌هایم‌ به دست‌ می‌آورم‌ راه‌های‌ زیادی‌ را به ‌روی‌ خودم‌ باز می‌کنم‌. امااین‌ طور نبود من‌ در پایان‌ راه‌ احساس‌ می‌کردم‌ در تنگنا قرار گرفته‌ام‌. این‌زندانی‌ سابقه‌دار در ادامه‌ می‌گوید: همیشه‌احساس‌ خطر می‌کردم‌. من‌ لذتی‌ اززندگی‌ نبردم ‌و روی‌ آرامش‌ را در زندگی‌ ندیدم‌. همیشه‌ فرار واضطراب‌ و ترس‌ ویک‌ زندگی‌ مخفی‌. من‌ اکنون ‌که‌ بانک‌های‌ فرانکفورت‌ را می‌بینم‌،احساس‌می‌کنم‌ که‌ این‌ بانک‌ها در آن‌ زمان‌ چقدر مرا زیر نظر داشتند. آن ها مانندغول‌هایی‌ بودند که‌ من‌آن‌ها را به‌ مبارزه‌ می‌طلبیدم‌ و آن ها در کمین‌ بودند که‌مرا در دام‌ بیندازند.

 

 

 

 

ونویسندگی‌... 

لودویگ‌لوگ‌مایردر مورد رو آوردن‌ به‌ نویسندگی‌ و استفاده‌ از قدرت‌ تفکر خودمی‌گوید: من‌ از کودکی‌ به‌ ادبیات‌ علاقه‌مند بودم‌ و به‌ دنبال‌فرصت‌ مناسب‌ بودم‌تا بنویسم، اما همیشه‌ فکر می‌کردم‌ که‌ باید خودم‌ تمام‌ قهرمان‌های‌ داستان‌ها مثل‌ قاچاقچی‌ها و شخصیت‌هایی‌ که ‌همیشه‌ خطر در کمین‌ آن هاست‌ را تجربه‌ کنم‌،تابتوانم‌ به‌خوبی‌ درباره‌ آن ها بنویسم‌. من‌ همواره ‌اشتیاق‌ بسیاری‌ به‌ فرازها،فرودها و خطرات‌داشتم‌، من‌ فکر می‌کردم‌ اگر بخواهم‌ یک‌ نویسنده‌خوب‌ باشم‌ بایدیک‌ گانکستر خوب‌ باشم‌ و بتوانم‌ آن‌ را تجربه‌ کنم‌. اما حالا پیامم‌ به‌ جوان‌هااین‌است‌ که‌ من‌ با این‌ همه‌ جرم‌ و جنایت‌هایی‌ که‌ انجام‌ داده‌ام‌، اصلاصلاحیت‌ این‌ که‌ کسی‌ را نصیحت‌ کنم‌ ندارم‌ و به‌ هیچ‌ عنوان‌، کارهایی‌ که‌ درگذشته‌ انجام‌ داده‌ام‌ را ستایش‌ نمی‌کنم‌. زندگی‌ من‌ تا به‌ حال‌ یک‌ زندگی‌منهای‌ اخلاق‌ و وجدان‌ بوده‌ است‌. پر از سختی‌ها و شکست‌ها. اما حالا این‌ رابه‌ خوبی‌ می‌دانم‌، که‌ دیگر زندگی ‌گذشته‌ام‌ را تکرار نخواهم‌ کرد، لوگ‌ مایر 56 ساله‌ سارق‌ حرفه‌ای‌ و معروف‌ چندی‌ پیش‌، اکنون ‌نویسنده‌ای‌ محبوب‌ و دوست‌ داشتنی‌ است‌ که ‌کتاب‌های‌ او که‌ رمان‌های‌ اجتماعی‌ است‌ و درخلال‌ آن‌ پیام‌های‌اجتماعی‌ زیادی‌ به‌ خواننده ‌منتقل‌ می‌شود، در تیراژ بالایی‌ به‌ فروش‌ می‌رود.

 در مقدمه‌ تمامی‌ کتاب‌های‌ او آمده‌ است‌... 

 من‌انسانی‌ بودم‌ که‌ همیشه‌تاریکی‌ها را می‌دیدم‌، امازمانی‌ که‌ به‌ فکر فرو رفتم‌ متوجه‌ شدم‌زندگی‌روشنایی‌ هم‌ دارد، تنها کافی‌ است‌ آن ها را پیداکنید و خود را به‌ روشنایی‌برسانید. من‌ انسانی‌بودم‌ که‌ تمامی‌ تاریکی‌ها را تجربه‌ کردم‌، اما حالا به‌ خودآمدم‌ و دوست‌ دارم‌. روشنایی‌ها را تجربه‌کنم‌، من‌ حالا به‌ خودم‌ افتخار می‌کنم‌که‌ توانستم‌ درست‌ زندگی‌ کردن‌ را یاد بگیرم‌ و در داستان‌هایم‌ آن‌ها را به‌ شماانتقال‌ بدهم‌. درست‌ زندگی‌ کردن‌ را بیاموزید و به‌ دیگران‌یادبدهید. لودویگ‌ لوگ‌مایر


 
comment نظرات ()
 
نامه به خدا
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥
 

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...

 کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:


خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...

البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند ...!!! 

 

 


 
comment نظرات ()
 
شعر
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥
 

رفت روباهي به تاكستان سبز

بي جواز و بي بيليت و فيش و قبض !

خوشه ها از شاخه ها آويخته

شهدها از حبه هايش ريخته

خوشه ها بالاي ديواري بلند

در امان از دست دزد و از كمند

گفت روبه: اي خدا ياري بكن

هيچ چيز بهتر از انگور نيست

واقعا شد نمره ي انگور بيست

روبهك با آن دهان بس گشاد

زير پايش يك عدد آجر نهاد

بود كوته دست او با اين همه

ماند حسرت در دلش يك عالمه

گفت روبه : كاش دستم بود بيل

دست ما كوتاه و خرما بر نخيل

روبهك عاجز شد وقدري گريست

گفت چيزي بدتر از انگور نيست

 


 
comment نظرات ()
 
گفته هاي بزرگان
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥
 

اگر می خواهیم دوستمان داشته باشند،باید دوست داشتن را یاد بگیریم.

 


 
comment نظرات ()
 
راز عشق در چیست ؟
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٥
 

رازعشق به آنان که عاشقند و دوست داریار

راز عشق در تواضع است،این صفت به هیچ وضع نشانه تظاهر نیست بلکهنشان دهنده احساس و تفکر قوی است میان دو نفری که یک دیگر را دوست دارند. تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آن ها را تازه و با طراوت نگه می دارد.

 

راز عشق در احترام متقابل است، احساسات متغیراند اما احترام دو نفر ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است با احترام به نظریات اش گوشکن، احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

 

راز عشق در اینست که به یک دیگر سخت نگیرید، عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است.


رازعشق درین است که هر روز کار کنی که شریک زندگی ات را خوش حال کند، نگذار کهجویبار محبت از کمی باران بخشکد.

 

 راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشقیعنی تفکر را از یاد نبری. آیا یک رابطه دراز مدت مهم تر از اختلافات کوچک و زودگذر نیست ؟

 

راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ با محبت تزئینکنید. بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبائی بروید، ضمنا فراموشمکن که باغ را باید هرس کرد. مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادتشود براین که عشق همواره با طراوت بماند باید به آن مثل هنر خلاقانه نگاهکرد.

 

راز عشق در خوشی مشربی است، شوخی با دیگران را فراموش نکن در ضمنمراقب شوخی هات باششوخی نا پسند نکن. شوخی باید از روی حسن نیت باشد نه نیشدار.

 

راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی،  صبر کنی تا خون سردیت  را دو باره بدست آوری با این که احساس جلوه الهام است اما شخصاعصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوع درک کند قلبت را آرام کن، تنها به اینوسیله است که می توانی چیزها را آن گونه که هستند دریابی

 

راز عشق در ایناست که طرف مقابل ات را تحسین کنی، هرگز با فرض این که خودش این چیز ها را میداند از تحسین غافل نشو،مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت بگوییدوستت دارم، گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ـ اما کلمات تازه و جوانخواهند ماند.

 

راز عشق در این است که که بیشتر با نگاه حرف بزنی، زیرا چشمها پنجره های روح هستند. اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی مثل آن است که پنجره ها را با پرده زیبایی بیارایی و به خانه گرمی و جذابیت بخشی.

 

راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به ذهنت می رسد برای نیاز خودت به بیان آن فکر نکنی، بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی، اگر لازم بود حتی ماه ها صبر کن تاآماده گی شنیدن آن چه را که می خواهی بگویی پیدا کند.

 

راز عشق در این استکه هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید، به عبارت دیگر از این که می توانید ازیک دیگر یاد بگیرید سپاسگذار باشید.

 

راز عشق در این است که در سکوت دستیک دیگر را بگیرید، کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید.

 

راز عشق در این است که شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند، گیاه هنگامی رشد می کندکه آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند.

 

راز عشق در این است که بهعشق بیشتر از یک دیگر احترام بگذارید، زیرا عشق هدیه ازلی خداوند است ـ


راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چگونهناراحتت کرده است.
 

راز عشق در این است که از یک دیگر انتظارات بی جانداشته باشید، ذهنیت را بر ارزش هائی متمرکز کن که شما را به یک دیگر نزدیک ترمی کند، نه بر مسایلی که بین شما فاصله می اندازد.

 

راز عشق در این استکه حس تملک را از خود دور کنی، در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود، درعوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز چنین سوء تفاهم هایی جلوگیریکنی.

 

راز عشق در این است که باور ها آرمان ها و اهدفتان را با یک دیگر درمیان بگذارید. 

و در نهایت ازمنظر این حقیر راز عشق در آرامش سبز آن است


 
comment نظرات ()
 
راز زیبائی
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
 
 

راز زیبائی

پیرزن با وجود سن بالا هم چنان مورد علاقه دیگران بود.

از او پرسیدند که با چه وسایلی خود را آرایش کرده و این قدر زیبا

به نظر می رسد؟

پیر زن با اعتماد جواب داد: من واقعیت را بر لبانم کشیده، با احترام و

مهربانی صدایم را نرم کرده، با هم دردی گوش هایم را تزیین نموده

و با کمک رسانی به دیگران از دست های خود مراقبت می کنم.

 من با درست کاری سیمای خود را بهتر نموده و با عشق واقعی روحیه

خود را زیباتر می سازم.

این راز زیبائی من است.

.


 
comment نظرات ()
 
دوست داشتن برتر از عشق است! ...
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
 

دوست داشتن برتر از عشق است! ...

 عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد.

عشق در غالب دل ها، در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش را دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، بر خلاف غریزه ها، هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری دارند ویژه خویش، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی است.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش، روز و رزوگار را دستی نیست ...

دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند. عشق، طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است. اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار است و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تمام دوام یابد به ابتذال می کشد، و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و « دیدار و پرهیز » زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست. دنیایش دنیای دیگری است.

عشق جوششی یک جانبه است، و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یک جانبه است و می ماند و گاه، میان دو بیگانه نا همانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یک دیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یک دیگر را می توانند دید و در این جاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم دیگر را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پی از عشق، که درد کوچکی نیست، فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید، در حقیقت، در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یک دیگر می خوانند، و پس از « آشنا شدن » است که خودمانی می شوند، دو روح، نه دو نفر، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو دربایستی ها ، احساس خودمانی بودن بکنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یک دیگری احساس می شود و از این منزل است که ناگهان، خود بخود، دو همسفر به چشم می بینند که به پهن دشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه زده است و افق های روشن و پاک و صمیمی « ایمان » در برابرشان باز است و نسیمی نرم و لطیف هم چون یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایشش، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد هر لحظه پیام الهام های تازه آسمان های دیگر را به همراه دارد.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست.

اما دوست داشتن، در اوج معراجش، از سرحد عقل فراتر می رود و « فهمیدن » و « اندیشیدن » را نیز از زمین بلند می کند و با خود به قله اشراق می برد.

عشق زیبایی های دلخواه را در دوست می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در « دوست » می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

***

اریک فروم کوشش کرده است « هنر عشق ورزیدن » را تعلیم دهد و آن هم به گونه ای که به کار انسان آید و این سرچشمه شگفت و اعجاز گونه قدرت را در در خدمت انسان و اجتماع انسانی قرار دهد و به عبارت دیگر عشق را از درون گرائی فردی باز گرداند و جهت عمومی و بیرونی دهد.

در این جا نمی خواهم نه از این تحلیل های علمی او سخن بگویم و نه از این توصیه های هدایتی و ارشادی او بلکه در آن جا که فهرستی از عشق ها را که در میان آدمیان پدید می آید آورده است و از همه انواع آن « از هوس جنسی گرفته تا پرستش دینی» سخن می گوید دیدم که ازآن چه من در خویش دارم نامی نمی برد و آن گاه به این کشف بزرگ رسیدم که این «عشق» ها همه کار غریزه است و «عشق» زن و مرد و انسان و وطن و پدر و مادر و فرزند و حتی انسان و معبود زاده طبیعی ساختمان آدمی است و اقتضای جبری سرشت ما که ساخته دیگری است و حالت هائی است هم سنگ و هم ارز صفت هائی که در ما است و تنها یک «عشق» است که کار خود ماست نه که بر ما تحمیل شده باشد هم چون که گرسنگی یا ترس یا صیانت ذات یا درازی و کوتاهی قد و رنگ پوست و لهجه و... بلکه این «روح» است که بی دخالت طبیعت و حتی گاه علی رغم خواست طبیعت آن را می آفریند و تنها «عشقی» است که « به خود » است و « برای خود » است نه هم چون آن دیگر ها و هم چون هر چه در این عالم هست مقدمه ای و وسیله ای و طریقه ای برای نیل به مقصودی دیگر و کسب آن چه نه آن است و دیدم که این «عشق» نیست گرچه به «عشق» مانند است و دیدم که در این تاریخ بزرگ آن چه من دارم گاه به گاه پدید آمده است و از این است که آن را نه « عشق »که « دوست داشتن » نام کردم.

***

خدايا :

به هرکه دوست می داری بياموز که:

« عشق » از « زندگی کردن » بهتر است.

و به هرکه دوست تر می داری بچشان که:

« دوست داشتن » از « عشق » برتر است.

***

بگذار تا شیطنت عشق، چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید. هرچند آن، به جز معنی رنج و پریشانی نباشد. اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل مکن!

***

                                                                           قسمتی از دست نوشته هاي دكتر شريعتي 

 


 
comment نظرات ()
 
يك اندرز
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
 

برای درست فکر کردن باید اول دل را از کینه و بدی پاک کرد


 
comment نظرات ()
 
زندگي هدف نيست
ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
 

زندگي را بايد به رقص درآورد. زندگي، تجارت نيست. زندگي را براي نفس زندگي بايد زيست. از زندگي بهره ببريد، اما آن را به سطح يك كارابزار نكشيد.

 زندگي هدف نيست، چرا كه معناي هدف تنزل دادن امور به سطح وسايلي براي رسيدن به چيزهايي است و براي رسيدن به هدف هميشه بايد قرباني داد و هر آن چه كه داريد بايد به پاي هدف‌هاي آينده ريخت.

 اما عشق بخشنده است، هديه مي كند و توقعي براي دريافت ندارد. پس بايد زيست آن هم عاشقانه.

 


 
comment نظرات ()
 
يك جرعه حكمت
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥
 

يك جرعه حكمت

آن‏گونه كه يك باغبان، بوستان هاى سرسبز و گل هاى شاداب تربيت‏مى‏كند، و آن‏گونه كه يك كشاورز نمونه، مزرعه خود را به بهترين صورت‏مطلوب در مى‏آورد، و آن‏سان كه يك اسب‏سوار، اسب خودش را به حركت هاى مناسب و بجا و انعطاف پذيرى در مواقع مختلف و لازم، عادت مى‏دهد، انسان هم بايد به عنوان باغبان دل و جان، به «تربيت‏خويش‏»بپردازد.

آن چه در فرهنگ دينى ما به نام «تاديب نفس‏» مطرح است، همين‏ادب كردن و تربيت‏خويشتن است.

مگر هميشه بايد به ديگران تذكر داد؟ خودمان كه محتاج‏تريم.

مگر هميشه بايد به كار و رفتار اين و آن دقت كرد و خوب و بد راشناخت و تذكر داد و داورى كرد؟ خودمان هم بى‏نياز از تذكر يا «ارزيابى‏خويش‏» نيستيم.

به يك نمونه از روش هاى تعليمى و خودسازى از زبان حضرت على‏عليه السلام‏دقت كنيم كه فرمود:

كفاك ادبا لنفسك اجتناب ما تكرهه من غيرك‏ 

براى نشان دادن اين كه خودت را ادب و تربيت كرده‏اى، همين كافى‏است كه از آن چه در ديگران بد و ناپسند مى‏دانى، اجتناب و پرهيز كنى.

عجبا!... اين حرف را سعدى هم به بيانى ديگر، از قول لقمان حكيم چنين‏آورده است:

لقمان را گفتند: ادب از كه آموختى؟

گفت: از بى‏ادبان! هر چه از ايشان در نظرم ناپسند آمد، ترك آن را برخودم لازم ديدم.

حال، مى‏توانيم به خودمان نمره و امتياز بدهيم:

 آيا واقعا از آن چه در ديگران زشت و ناپسند مى‏دانيم، پرهيز مى‏كنيم؟

مثلا اگر كسى به ما بى‏اعتنايى كند، يا پشت‏سر ما حرف بزند، يا نوبت ما را غصب كند، ناراحت مى‏شويم و اگر در ايام امتحان يا هنگام مطالعه، كسى‏مزاحم ما شود، او را بى‏فرهنگ و بى‏تعهد مى‏دانيم.

 خودمان چگونه‏ايم؟

آيا مواظبيم كه نسبت‏ به ديگران بى‏احترامى و بى‏اعتنايى و غيبت و حق‏كشى و مزاحمت نداشته باشيم؟

 مراعات اين، نشانه «ادب‏» از ديدگاه حضرت على‏عليه السلام است.

اگر صفتى ناپسند است، در همه و از همه زشت است، حتى اگر در خودما باشد.

مگر ما با ديگران چه فرقى داريم؟

برخورد «كريمانه‏» با ديگران، مرتبه‏اى والاتر از كمال روحى را نشان‏مى‏دهد ونشانه عظمت ‏روحى وهمت ‏بلنداست و اين يك‏«هنر بزرگ‏»است.

 هنر آن نيست كه بدى را با بدى، تندى را با تندى و خشونت را بارفتارى خشن‏تر، پاسخ دهى.

اگر «ظرفيت روح‏» و «كرامت نفس‏» داشتى و توانستى پرخاش ها وخشونت هاى ديگران را با «متانت‏» و «نرمش‏» جواب دهى، آن گاه لذت‏پيروزى بدون لشگر و ياور را خواهى‏چشيد و عقب‏نشينى حريف‏ را خواهى‏ديد.

  

امام سجادعليه السلام از خدا توفيق مى‏طلبد كه در برابر نيرنگ‏بازى و فريب كارى ديگران، خيرخواهانه برخورد كند و با آنان كه كناره‏گيرى و جدايى پيش مى‏گيرند، احسان و نيكى كند و به محروم‏كنندگان بخشش‏كند، با قطع رحم كنندگان صله رحم داشته باشد، نسبت ‏به كسانى كه او را«غيبت‏» مى‏كنند، ياد نيكو داشته باشد و به جاى افشاى عيوبشان،خوبي هايشان را بازگويد، از خوبى‏ها تشكر كند و از بدي ها چشم بپوشد . 

اين، همان برخورد «كريمانه‏» است كه هنر مردان بزرگ و روح هاى‏متعالى و جان هاى پاك شده از غرور و منيت است و روح معاشرت زيبا درجامعه مكتبى است.

 اگر كسى به تو بى‏مهرى و بى‏اعتنايى كرد، يا از تو به احترام ياد نكرد، ياخوبي هاى تو را ناديده گرفت، هم مى‏توانى بى‏اعتنايى و بى‏حرمتى و ناسپاسى كنى، كه همان «مقابله به مثل‏» است و از همه كس بر مى‏آيد، هم مى‏توانى ضعف و خطاى او را ناديده بگيرى، احترام كنى، خوبي هايش‏را بگويى و تقدير كنى، كه اين رفتار، «برخورد كريمانه‏» و يك «هنر» است.

 اين است كه مانند يك تابلوى هنرى، جاودانه‏مى‏درخشدوماندگاراست. 

نقادى خويشتن

كيست كه بى‏عيب باشد؟ و كيست كه خود را بى‏عيب بداند؟

آيا شگفت نيست؟ چشمى كه در ديگران صدها عيب مى‏بيند، عيوب‏خويش را يا نمى‏بيند، يا نمى‏خواهد ببيند. اين «حب نفس‏» است كه چنين‏ كوردلى براى آدمى پديد مى‏آورد.

 كلامحبت چنين است و علاقه‏مندى به هر چيز، انسان را «كر» و «كور»مى‏كند تا ضعف ها و عيوب آن را نبيند و نشنود.

 حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله فرمود:

خوشا آن كه پرداختن به عيوبش، او را ازعيوب ديگران باز دارد.

 با نگاه و ديده‏اى كه به نقادى و ارزيابى ديگران و حرف ها خصلت ها وعملكردشان مى‏پردازى، به خويش هم بنگر. اگر آن چه را در ديگران، ناپسند و زشت مى‏شمارى، در خودت نبود، خدا را شاكر باش. و الا اگر همان‏عيب و نقص را خود داشتى...

راستى، داستان طعنه زدن سير به پياز را در شعر «پروين اعتصامى‏»خوانده‏اى؟

 عادت كرده‏ايم كه عيب خود را نبينيم، يا براى آن محملى پيدا كنيم.اين گريز از واقعيت است. شجاع كسى است كه با صراحت آينه، صادقانه‏برخورد كند و خود را فريب ندهد و سر وجدان خويش كلاه نگذارد!

بزرگان، دشمنى را كه عيب تو را بگويد، بهتر از دوستى دانسته‏اند كه آن ‏را پنهان سازد چرا اين كار را خودمان نكنيم؟

 تشكيل يك جلسه جدى و محرمانه براى «انتقاد از خويش‏» چه عيبى‏دارد؟

انسان عيب‏دار اگر به چاره بينديشد و بيمار به فكر درمان بيفتد، بهتراز پرده‏پوشى بر عيوب و كتمان درد است.

 بد، بد است، چه از ما و چه از ديگران.

و... عيب هم، زشت است، چه در ما و چه در ديگران.

هم چشم گشودن به روى «عيب خويش‏» فضيلت است،

هم چشم بستن به روى «عيب ديگران»‏.

 به فرموده حضرت رسول‏صلى الله عليه وآله: انسان آن قدر عيب دارد كه پرداختن به ‏آن ها او را مشغول به خود سازد و به عيب جويى ديگران نپردازد! اما دشوارى ‏كار در اينجاست كه انسان عيب خود را هنر مى‏بيند و توجيه‏گر ضعف ها وكاستي هاى خويش است.

 راستى... چه بايد كرد؟

نشست و برخاست ‏با خبرگان عيب شناس و بصير كه حساس و دقيقند، مى‏تواند آينه‏اى باشد كه كاستي هاى ما را به ما بنمايد. اگر اهل دقت ‏باشيم، گاهى اشاره‏ها، كنايه‏ها، نگاه‏ها و برخوردهاى اهل نظر و محاسبه، حامل‏«پيام‏» است و مى‏تواند «خط ‏» بدهد.

چه عيب دارد كه از دوستانمان بخواهيم عيوب ما را به ما تذكر دهند؟

نه از روى كين، بلكه با انگيزه تذكر و خيرخواهى،

نه به قصد ويران كردن، بلكه با هدف ساختن،

نه پيش ديگران و به قصد رسواسازى، بلكه خصوصى، در گوشى، برادرانه، دلسوزانه و اصلاحگرانه!

 نه به عنوان ضربه، بلكه به صورت «هديه‏». آن گونه كه امام صادق‏عليه السلام‏مى‏پسنديد و توصيه مى‏فرمود.

اين جاست كه «جهادى عظيم‏» لازم است و گذشتى فداكارانه از دو سوى:

يكى آن كه تذكر مى‏دهد، ديگرى آن كه تذكر مى‏شنود.

 جز انسان هاى با شهامت، كسى حاضر نمى‏شود كه خويشتن را درمعرض نگاه هاى نقاد و كنجكاو قرار دهد و نتيجه را هم، هر چه بودبپذيرد! و جز انسان هاى ارزشى، كسى حاضر نمى‏شود كه به قصد خدمت ‏به‏دوست، بدون مجامله و كتمان و مداهنه، خطاهاى دوست صميمى‏اش رابگويد.

  

راستى كه يافتن چنين دوستانى دشوار است، و « تداوم دوستى‏» با اين اوصاف، دشوارتر


 
comment نظرات ()
 
يکی بود يکی نبود
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥
 

بزرگ ترین آرزو برای همه


روزگاری در دهکده ای بسیار کوچک در هند، زنی فقیر ولی مومن زندگی می کرد. او خدای ویشنو را می پرستید، خدایی که مسوولیت نگه داری از تمام آقرینش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هر کاری، مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که در خانه داشت انجام می داد. او مقداری گل و میوه و عود خوشبو تقدیم مجسمه می کرد. سپس مجسمه را می شست و لباس تنش می کرد. برایش سرودهای مذهبی در باره عشق و حق شناسی می خواند. همان طور که آن زن خدایش را به این طریق نمادین ستایش می کرد، قلبش آکنده از خوشی و شگفتی می شد.

روزی خدای ویشنو که از پرستش آن زن تحت تآثیر قرار گرفته بود، تصمیم گرفت که جلوی او ظاهر شود.آن زن از دیدار خدای خود بسیار شاد شد و از آن معجزه، چشمانش پر از اشک شوق گشت.

خدای ویشتو به آن زن مومن گفت:

 من از این پرستش و پشتکارت خوشحالم. تصمیم گرفته ام که در عوض، هدیه ای تقدیمت کنم. هر آرزویی که داری بگو تا برآورده کنم.

آن زن آن چه را که می شنید باور نداشت. چه خوشبختی حیرت آوري! فکرش با سرعت تمام به کار انداخت، چی باید بخواهم؟

 پولدار شدن؟

فرزندان زیاد و سالم؟

خانه ای بزرگ و مجلل؟

آن زن آن قدر مشغول تصمیم گرفتن در باره چیزی که بیشتر از همه آرزویش را داشت، بود که تقریبآ فراموش کرد خدای ویشنو هم چنان منتظرش ایستاده است. آن زن خواهش و تمنا و با صدایی لرزان گفت:

خدای من، اجازه می دهی که مدت بیشتری درباره آرزویم فکر کنم؟ الان اصلآ نمی توانم تصمیم گیری کنم. خدای ویشنو با لبخندی مهربان جواب داد:

هرچه قدر که بخواهی به تو فرصت می دهم. و سپس ناپدید شد. آن زن مدتی همان جا مات و مبهوت ایستاد.

 چه کار باید می کرد؟

چطور می توانست چنین تصمیمی بگیرد؟

او تصمیم گرفت عقیده دوستانش را نیز بپرسد. امکان داشت فکر آن ها بازتر باشد و بتوانند پیشنهاد خوبی به او بدهند.فردای آن روز، تمام دوستانش را به خانه دعوت نمود و از آن ها سوال کرد:

تنها آرزویش چه چیزی باید باشد؟

 دوست اولی اصرار داشت: ثروت بخواه. اگر پول داشته باشی، می توانی هر چه که دلت می خواهد بخری.

دوست دیگرش با اعتراض گفت: نه، ثروت نخواه. اگر سلامتی نداشته باشی، پول به چه دردت می خوره؟ هرگز نخواهی توانست از پولت لذت ببری. من عقیده دارم سلامتی را انتخاب کنی.

دوست سومی با قاطعیت گفت: سلامتی مشخص نیست باید آرزوی عمری طولانی بکنی، نه این که فقط سلامتی بخواهی. از خدا آرزوی عمری طولانی کن. همسر آن زن مومن که خودش آن چنان مومن نبود و از مسائل معنوی زیاد سررشته نداشت به گفتگوی زنان گوش داد.

او با طعنه و عصبانیت گفت: تمام دوستانت احمقند.

اگر این خدا گفت که تو می توانی هر چه را که بخواهی آرزو کنی، پس آرزو کن هر آرزویی که داری بر آورده شود. در تمام این مدت زن با دلهره به همه این پیشنهادات گوش کرد، ولی با وجود این، هیچ کدام از آن ها به دلش ننشست. هفته ها سپری شد و تمام فکر آن زن معطوف به این مسئله بود که از خدای ویشنو چه بخواهد. این وضعیت آن قدر فکر او را مشغول کرده بود که بدون این که خودش متوجه باشد، دیگر صبح ها جلوی مجسمه خدای ویشنو مراسم دینی را اجرا نمی كرد، کاری که در تمام طول عمرش انجام داده بود. او دیگر به فکر این نبود که چقدر خدایش را می پرستد. او دیگر برای خدایش سرودهای مذهبی نمی خواند. تمام فکر و ذکرش درباره این بود که از خدایش چه بخواهد. به زودی آن خوشی که در قلب خود داشت از میان رفت، حتی عشق او به ویشنو داشت کم کم محو می شد. بالاخره روزی رسید که آن زن حس کرد آخرین ذره لذت درونی از روحش زدوده می شود. با وحشت تمام رو به روی مجسمه زانو زد، از ته قلب شروع به دعا خواندن کرد:

آه خدای ویشنو! کمکم کن. تو به من قول دادی که هر آرزویی داشته باشم برآورده می کنی و از من پرسیدی چه آرزویی دارم. ولی من قادر نیستم تصمیم بگرم. بد تر از همه این که به هیچ چیز دیگری نمی توانم فکر کنم. از تو تمنا دارم به من بگویی چه آرزویی بگنم؟

قبل از این که دعای زن به پایان برسد، خدای ویشنو با تمام ابهتش جلوی او ظاهر شد و با لبخندی گفت:

فکر می کردم هرگز این سوال را نخواهی کرد. این آرزویی ست که باید از من می کردی: از من بخواه که خوشبخت باشی، بدون در نظر گرفتن این که چه چیزی به دست می آوری یا از دست میدهی.

زن سرش را خم کرد و متوجه عمق خردمندی گفتار خدای ویشنو شد. سپس همان آرزو را کرد و خدای ویشنو نیز آرزویش را برآورده نمود. بعد از آن، هر روز زندگی اش را با خوشی و صفا گذراند، او تا ابد خوشبخت بود.




 
comment نظرات ()
 
توانگري به ...
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥
 
توانگری به هنر است نه به مال، و بزرگی به خرد است نه به سال.
 
comment نظرات ()
 
خدايا چنان ...
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥
 

خدایا چنان کن که فرجام کار

تو خوشنود باشی و ما رستگار


 
comment نظرات ()
 
يکی بود يکی نبود
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥
 

پسر كوچكي بود كه در پرورشگاه زندگي مي كرد. پسرك هميشه آرزو داشت كه اي كاش مي توانست مانند پرنده ها پرواز كند. خيلي سخت بود كه بفهمد چرا نمي تواند پرواز كند. در باغ وحش پرنده هايي بودند كه از پسر كوچك خيلي بزرگ تر بودند و مي توانستند پرواز كنند. با خودش فكر مي كرد: چرا من نمي توانم و در شگفت بود كه آيا مشكلي دارم.

پسر كوچك ديگري بود كه فلج بود و هميشه آرزو داشت كه اي كاش مي توانست مانند بقيه دخترها و پسرهاي كوچك ديگر راه برود و بدود. با خودش فكر مي كرد، چرا نمي توانم مثل آن ها باشم؟ يك روز پسر كوچولوي يتيم كه مي خواست مثل پرنده ها پرواز كند از پرورشگاه فرار كرد. به پاركي رسيد. پسر كوچكي را ديد كه نمي توانست راه برود و بدود و داشت در جعبه شني بازي مي كرد. به طرف پسر كوچك دويد و از او پرسيد كه آيا هيچ وقت مي خواسته كه مانند پرنده ها پرواز كند. پسر كوچك كه نمي توانست راه برود و بدود گفت:

 نه ولي اي كاش مي توانستم مانند بقيه دخترها و پسرها راه بروم و بدوم.

پسر كوچك كه مي خواست پرواز كند گفت: اين خيلي غم انگيزه، و به پسر كوچك كه در جعبه شني بود گفت: فكر مي كني كه بتوانيم با هم دوست بشويم، پسر كوچك گفت: البته.

دو پسر كوچك ساعت ها با هم بازي كردند. قلعه هاي شني ساختند و با دهانشان صداهاي بامزه درآوردند. صداهايي كه باعث مي شد بلندتر بخندند. بعد پدر پسر كوچك با صندلي چرخ دار آمد كه پسرش را ببرد. پسر كوچكي كه هميشه آرزو داشت كه اي كاش مي توانست مانند پرنده ها پرواز كند به طرف پدر پسرك دويد و در گوشش نجوا كرد. مرد گفت : بسيار خوب

پسر كوچك كه هميشه آرزو داشت كه اي كاش مي توانست مانند پرنده ها پرواز كند گفت: تو تنها دوست من هستي اي كاش مي توانستم كاري كنم كه بتواني مثل بقيه دخترها و پسرها راه بروي و بدوي ولي نمي توانم، در عوض مي توانم برايت كاري كنم.

پسرك يتيم برگشت و به دوست جديدش گفت كه از پشتش بالا برود. بعد شروع به دويدن در علف ها كرد. تندتر و تندتر مي دويد در حالي كه پسرك فلج بر پشتش سوار بود. در پارك مي دويد و پاهايش را تند و تندتر حركت مي داد. به زودي باد شروع به وزيدن به صورت هاي دو پسرك كوچك كرد.

پدر پسر كوچك وقتي پسر كوچولوي فلجش را ديد كه دست هايش را در باد بالا و پايين تكان مي دهد و با صداي بلند فرياد مي زند كه دارم پرواز مي كنم، پدر، من دارم پرواز مي كنم، گريه اش گرفت.

 


 
comment نظرات ()
 
يک پند
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥
 

تبسم خرجي ندارد ولي ارزش دارد


 
comment نظرات ()
 
در خلوت آن چنان زي كه در جمع هستي
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥
 

در خلوت آن چنان زي كه در جمع هستي

  

بسیاری از ما در زندگی تلاش می کنیم که صورت و ظاهری آراسته داشته باشیم و تا حد تعالی آن را به پیش ببریم.

مشکل زمانی پیش می آید که صورت را همه چیز میدانیم.

نیازی به تعالی رساندن صورت نیست، فقط کافیست که آنرا درک کنیم.

صورت بسیار زیباست، بدن بسیار زیباست، اما نباید چنین تفکری پیش آید که همه جنبه های انسانی در ظاهر نهفته است.

به عمق بیشتری نیاز است که با چشم قابل مشاهده نیست.

بدن سطح است و روح عمق آن. این دو مقوله جدا از هم نیست.

خداوند و جهان، یکي هستند.

جهان سطح است و خداوند عمق آن.

عمق بدون سطح معنایی نخواهد داشت و سطح بدون عمق بی مفهوم.

تنها در زبان است که تقسیم مطرح میشود، واقعیت، آن چنین تجربه دوگانه ای نخواهد داشت.

 پس بخاطر داشته باشیم برای رسیدن به تعالی باید تمام زوایای انسانی به صورت هماهنگ زیبا گردد.

 


 
comment نظرات ()
 
فقط به او بگو
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥
 

خدايا آبروي من را به توانگري نگه دار
       و شخصيت من را با تنگدستي از بين مبر
            تا مبادا از روزي خواران تو روزي بخواهم
                 و از آفريده هاي بد کردار طلب مهرباني کنم
                     و از کسي که مرا از امکاناتي منع کرده است بدگويي کنم

                         و در حالتي قرار گيرم که به تعريف و تمجيد کسي که به من چيزي داده بپردازم


 
comment نظرات ()
 
نسخه اي براي خودم
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٥
 

کريستوفرد انتوني

مردي در پياده رو، روي پل رودخانه شرقي در نيويورک با ذهني بسيار مغشوش قدم مي زد. در واقع بيش ازاين ها آشفته بود خيال خودکشي داشت در نظر داشت از حفاظ پل بالا برود و خود را در آب بياندارد .زندگي به نظرش خالي و پوچ و بي معنا مي رسيد .احساس مي کرد که نويسندگي که ده ها سال زندگيش را وقف آن کرده بود پوچ است و ارزشي ندارد. در زندگي اش واقعا چه کرده بود؟

همان طور که ايستاده بود و به تاريکي و چرخش آب خيره شده بود و مي کوشيد شهامتش را جمع کند و کار را به پايان برساند صدايي هيجان زده فکرش گسيخت.

زني جوان گفت: ببخشيد متاسفم که مزاحم خلوتتان شدم شما کريستوفرد انتوني نويسنده نيستيد؟

مرد با بي تفاوتي به تصديق سر تکان داد.

 اميدوارم که اشکالي نداشته باشد که حضورتان آمدم فقط مي خواستم بگويم کتاب هاي شما چه تحولي در زندگي من پديد اورده است! کمکم کردند تا به مدارج بالايي برسم، فقط مي خواستم از شما تشکر کنم.

 آنتوني گفت: نه عزيز من اين من هستم که بايد از شما تشکر کنم، و چرخيد و پشت به رود کرد و به سوي خانه اش راه افتاد.

 تفسير: کار نيک کردن خرج چنداني ندارد .نيکوکاري لزوما عملي پر آب و تاب و قهرمانانه نبايد باشد. اثر يک کلام ساده خوب و يک تعريف مي تواند راه درازي را بپيمايد، درازتر از آن چه که ما مي دانيم. گاه حتي مي تواند ناجي يک زندگي باشد.

 


 
comment نظرات ()
 
پيش داوري
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥
 

کسي که به روي درس هاي زندگي آغوش گشايد و خود را با پيش داوري تغذيه نکند هم چون برگ سفيدي است که خداوند کلمات خود را بر آن مي نگارد.

آن که همواره با بدبيني و پيش داوري به جهان مي نگرد هم چون برگي نوشته شده است که کلامي جديد بر آن نوشته نخواهد شد. 


 
comment نظرات ()
 
هفت بار روح خويش را تحقير كردم
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥
 

هفت بار روح خويش را تحقير كردم 

اولين بار زماني بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي خود را فروتن نشان مي داد.

دومين بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها مي لنگيد.

سومين بار آن زمان که در انتخاب خويش بين آسان و سخت آسان را برگزيد.

چهارمين بار وقتي مرتکب گناهي شد به خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند.

پنجمين بار آن گاه که به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اش دانست.

ششمين بار که چهره اي زشت را تحقير کرد درحالي که ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است.

و هفتمين بار وقتي که زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است.

 


 
comment نظرات ()
 
فرق دل و تن
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٥
 

حكومت واقعي از آن كسي است كه با عشق دل ها را تسخير مي كند نه به قهر تن ها را .


 
comment نظرات ()
 
وظيفه
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥
 

وظيفه چيزی است که از ديگران انتظار انجامش را داريم .


 
comment نظرات ()
 
به خود آ
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥
 

نه مرادم، نه مريدم، نه پيامم، نه سلامم، نه عليكم

نه سپيدم، نه سياهم، نه چنانم كه تو گوئي، نه چنينم كه تو خواني، نه آن گونه كه گفتند و شنيدي

نه سماعم، نه زمينم، نه به زنجير كسي بسته و نه برده دينم

نه سرابمن نه براي دل تنهائي تو جام شرابم

نه گرفتار و اسيرم، نه حقيرم، نه فرستاده پيرم

نه بهر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرمن نه جهنم، نه بهشتم، نه چنين است سرنوشتم

اين سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم، بلكه از صبح ازل با قلم نور نوشتم

حقيقت نه به رنگ است و نه بو، نه به هاي است و نه هو

نه به اين است و نه او، نه به جام است و سبو

گر به اين نقطه رسيدي به تو سر بسته و در پرده بگويم

تا كسي نشنود اين راز گهر بار جهان را

آن چه گفتند و سرودند، تو آني، خود تو جان جهاني

گر نهاني و عياني، تو هماني كه همه عمر به دنبال خودت نعره زناني

تو نداني كه خود آن نقطه عشقي، تو اسرار نهانــــي

همه جــــــا تو نه يك جاي، نه يك پاي

همه اي، با همه اي، هم همه اي

تو سكوتي، تو خود باغ بهشتي، ملكوتي

تو به خود آمده از فلسفه چون و چرايي

به تو سوگند كه اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي

در همه افلاك خدائي، نه كه جزئي، نه چون آب در اندام سبوئي

خود اوئي، بخود آي

 تا بدر خانه مترو كه هر عابد و زاهد ننشيني و به جز روشني و شعشعه پرتو خود هيچ نبيني و گل وصل نچيني.

به خود آ....

 


 
comment نظرات ()
 
شور زندگي
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥
 

شور زندگي

هنگامي كه شكوه سكوت و آرامش را احساس مي كنيد و از هيجان بي‌نياز مي‌شويد و بدون كمك گرفتن از آن به شور مي‌رسيد ، هر دو قطب زندگي معناي خويش را از دست مي‌دهد و زيبائي در ميانه بودن هويدا مي‌گردد.

 آن گاه نه داغ بودن معنا دارد نه سرد بودن، بلكه زمان به حالتي مي‌رسد كه نسبت به سرد، خنك است و نسبت به داغ، گرم.

آميزه‌اي از خنكاي گرم !

اين حالت بسيار دلپذير است . 

 


 
comment نظرات ()
 
دوستي
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥
 

دوستي

دو دوست در بيابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا كردند.

يكي به ديگر سيلي زد، دوستي كه صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هيچ حرفي بر روي شن نوشت :

امروز بهترين دوستم مرا سيلي زد.

آنان به راهشان ادامه دادند تا به چشمه اي رسيدند و تصميم گرفتند حمام بگيرند.  ناگهان دوست سيلي خورده، به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد. او بر روي سنگ نوشت،

امروز بهترين دوستم زندگيم را نجات داد.

دوستي كه او را سيلي زده و نجاتش داده بود، پرسيد، چرا موقعي كه سيلي ات زدم، بر روي شن و حالا بر روي سنگ نوشتي؟

دوستش پاسخ داد:

وقتي دوستي تو را ناراحت مي كند بايد آن را بر روي شن بنويسي تا بادهاي بخشش آن را پاك كند. و وقتي به تو خوبي مي كند، بايد آن را روي سنگ حك كني تا هيچ بادي آن را پاك نكند


 
comment نظرات ()
 
خدا به او چراغي داد
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥
 

خدا به او چراغي داد

روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت مي کرد.

خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.

يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن، يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را، در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:

خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا ..... 

تنها کمي از خودت، تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي، که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت:

کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.

زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست. 


 
comment نظرات ()
 
موج
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥
 

موج 

مردی تصمیم گرفت به دیدار زاهدی برود که می گفتند نه چندان دور از صومعه اسکتا میزید.پس از مدتی سرگردانی بی هدف در صحرا، سر انجام راهب را یافت و گفت:

می خواهم نخستین گامم را در طریق روح بدانم.

 زاهد مرد را به کنار چاه کوچکی برد و از او خواست بازتاب چهره خودش را در آب بنگرد.

مرد کوشید چنین کند، اما در همان هنگام، زاهد ریگ هایی به درون آب پرتاب می کرد و به آب موج می انداخت.

 مرد گفت: اگر شما همین طور ریگ در آب بیندازید که نمی توانم چهره ام را در آب ببینم.

 زاهد گفت: درست همان طور که آدم نمی تواند جهره خودش را در آب های مواج ببیند، جست و جوی خداوند با ذهنی نگران، جست و جويي ناممکن است.

پائلو کوئلیو


 
comment نظرات ()
 
معرفی يک کتاب (‌بابای دارا؛بابای نادار )
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥
 

باباي دارا، باباي نادار

ثروتمندان به فرزندان خود در زمينه كاركرد پول چه مي آموزند كه ندارها و اعضاي طبقات مياني جامعه از آن غافلند

نويسنده : رابرت كيوساكي، شارون لچنر

مترجم: دكتر عبدالرضا رضايي‌نژاد

ناشر : نشر فرا

مقدمه

ما دوران گذشته را پشت سر گذاشته‌ايم و به زمانه‌اي رسيده‌ايم كه علم و ثروت در يك راستا قرار گرفته‌اند. علم و ثروت بحث امروز است

نويسندگان كتاب به اين نكته اشاره دارند كه “ تا 300 سال پيش، زمين منبع ثروت بود. زمين‌داران ثروتمند به حساب مي‌آمدند، پس از آن دوران صنعتي فرارسيد و صاحبان صنايع به ثروت رسيدند. امروز دوران دانش و اطلاعات است. كساني كه به اطلاعات تازه و روز دسترسي داشته باشند ثروتمندند.” نويسندگان كتاب، روش‌هاي آموزشي مدارس را براي عصر حاضر مناسب و كافي نمي‌دانند و معتقدند كه “مدرسه‌ها كارمندپرورند و نه كارآفرين‌پرور.”

آموزش‌هايي كه براي عصر سازمان‌هاي بزرگ و بوروكراتيك مناسب بود، ديگر جوابگوي نيازهاي سازمان‌هاي پيچيده، شبكه‌اي و مبتني بر دانش امروز نيست. درواقع فرزندان ما را براي دنيايي تربيت مي‌كنند كه ديگر وجود ندارد. نويسندگان به جوانان امروز توصيه مي‌كنند كه كارآفرين باشند. براي كارآفريني بايد سخت‌كوش، خوش‌بين و ريسك‌پذير بود و بايد هوشمندي مالي داشت.

هوشمندي مالي نيز از چهار عامل:

         ·       آشنايي با حسابداري،

         ·        روش‌هاي سرمايه‌گذاري،

         ·        بازاريابي،

         ·        آگاهي از قوانين، حاصل مي‌شود.

و بالاخره پيام اصلي كتاب اين است:

براي پول كار نكنيد، بگذاريد پول برايتان كار كند.”

 

 


 
comment نظرات ()
 
معرفی یک کتاب ( بی واسطه از دل )
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٥
 

بی‌واسطه از دل

کتاب حاضر شرح حال یکی از کارآفرینانی است که کار خود را از کودکی آغاز کرده است و اکنون در سنین جوانی در رأس سازمانی قرار دارد که یکی از بزرگ‌ترین مراکز اقتصادی جهان است.

مایکل دل” ایده اولیه کارش را از فروش بی‌واسطه تمبر به سن 9 سالگی فرا گرفت و با مونتاژ و فروش بی‌واسطه کامپیوتر در اتاق دانشجویی‌اش پی گرفته است. در این کتاب، نویسنده تلاش کرده است تا خوانندگان را در جریان مراحل ایجاد و توسعه و دلایل موفقیت و شکست شرکت خود قرار دهد.

مایکل دل در اثر خود ضمن شرح پاره‌ای تفاوت‌های بنیادین شرکت دل با دیگران که پیروزی دل را تضمین کرده است می‌گوید:

ما درس‌های خود را از راهی دشوار که حاصل تجارب و آزمون و خطاهاست آموخته‌ایم. شاید شما هم با مطالعه درس‌های ما، راه شایسته‌ای در زمینه ایجاد امتیاز رقابتی کارآمد برای کسب ‌و کارتان پیدا کنید. زندگی در محیطی پویا، ‌پرشتاب و انعطاف‌پذیر را تمرین کنید، زیرا چنین وضعیتی استثنایی نیست. برای کامیابی در تغییرات باید بدانید که چگونه به آن ها وارد شوید،‌ با آن ها همراه گردید و از آن ها نیرو بگیرید. راهی دیگر وجود ندارد.”

دل در کتاب حاضر توضیح می‌دهد که چگونه با اجرای روش بی‌واسطه، مشتری محوری و توجه خاص به نیازها و پیشنهادهای مشتریان، بهره‌گیری از نیروهای هوشمند و ریسک‌پذیر، فروش از طریق اینترنت و استفاده صحیح از اطلاعات توانسته است شرکت خود را به مقام نخست در امریکا ارتقا دهد. علاوه بر این مدیریت استثنایی این مدیر کارآفرین موجب شده است که شرکت دل از لحاظ فروش و رشد سالانه به ارقام استثنایی و پیروزی‌های بزرگ در جهان دست یابد.

کتاب بی‌واسطه از دل، در مجموع از دو بخش و پانزده فصل تشکیل شده است که نویسنده در هر فصل درس‌های جدیدی را به خواننده منتقل می‌کند. نویسنده در بخش نخست شرح می‌دهد که چگونه “راهبردهای رقابت” از تجربه‌های خوب و بد، ‌همراه با رشد،‌ دگرگونی و رشد دوباره شرکت زاده شده و شکل گرفته‌اند. در بخش دوم، خواننده خواهد دید که چگونه این راهبردها گسترش یافته‌اند. چگونه با یافتن راه‌های تازه، ترکیب فناوری با اطلاعات و خوشه‌چینی از ارتباطات بی‌واسطه با کارکنان، مشتریان و تأمین‌کنندگان، دل توانسته است به یک امتیاز رقابتی حساس در میان شرکت‌های بزرگ دست یابد.


کتاب حاضر با پیام‌های اثربخش خود چراغ راهی است برای خوانندگان به ویژه مدیران و رهبران سازمان‌ها و بنگاه‌هایی که امید دارند بنیادهایی ماندگار را پی بریزند.

پایان و نتیجه‌گیری 

در خلال ده سال گذشته، ارزش سهام ما بیش از 79000 درصد افزایش یافته است. در همین مدت از شرکتی با ارزش 339  میلیون دلاری به شرکتی 30 میلیارد دلاری رسیده‌ایم. از دید من، شرکت دل بخشی از صنعتی است که بزرگترین نقش در آینده را دارد و این تازه آغاز کار است. رایانه نیز (همانند تلویزیون و تلفن) در آینده همگانی خواهد شد. بنابراین بازار جهانی رایانه‌های شخصی و خدمات و ابزار وابسته به آن، رشدی سرسام‌آور در ده تا بیست سال آینده را تجربه خواهد کرد. درست است که هیچ سازمانی نمی‌تواند کامل و بی‌عیب باقی بماند، ولی کلید اصلی پیروزیهای ما از درون ساخته می‌شود ـ از شناخت توانمندیها و آمادگی برای تجربه کردن و آزمودن آنها، از اندیشه‌ یادگیری از اشتباهات و یافتن راه بهسازی امور، از میل به ایستادگی در برابر دیدگاه‌های سنتی و پیاده کردن یافته‌ها، و کاستن از گام‌های غیر ضروری در همه فعالیت‌ها. اینها ابزار پیروزهای ما را فراهم می‌آورند.

داود امیراحمدی

نویسنده : مایکل دل - مترجم : عبدالرضا رضایی نژاد - ناشر : نشر فرا


 
comment نظرات ()
 
يك جمله برا ي تحول
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
 

يک جمله

 
براي به دست آوردن چيزي که تا به حال نداشته ايد بايد چيزي شويد که تا به حال نبوده ايد


 
comment نظرات ()
 
زندگي نوشيدن قهوه است
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
 

زندگي نوشيدن قهوه است 

 
گروهي از فارغ التحصيلان پس از گذشت چند سال و تشكيل زندگي و رسيدن به موقعيت هاي خوب كاري و اجتماعي طبق قرار قبلي به ديدن يكي از اساتيد مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعي آن ها خيلي زود به گله و شكايت از استرس هاي ناشي از كار و زندگي كشيده شد. استاد براي پذيرايي از ميهمانان به آشپزخانه رفت و با يك قوري قهوه و تعدادي از انواع قهوه خوري هاي سراميكي، پلاستيكي و كريستال كه برخي ساده و برخي گران قيمت بودند بازگشت. سيني را روي ميز گذاشت و از ميهمانان خواست تا از خود پذيرايي كنند. پس از آن كه همه براي خود قهوه ريختند استاد گفت:

اگر دقت كرده باشيد حتما متوجه شده ايد كه همگي قهوه خوري هاي گران قيمت و زيبا را برداشته ايد و آن ها كه ساده و ارزان قيمت بوده اند در سيني باقي مانده اند. البته اين امر براي شما طبيعي و بديهي است. سرچشمه همه مشكلات و استرس هاي شما هم همين است. شما فقط بهترين ها را براي خود مي خواهيد. قصد اصلي همه شما نوشيدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوري هاي بهتر را انتخاب كرديد و البته در اين حين به آن چه ديگران برمي داشتند نيز توجه داشتيد. به اين ترتيب اگر زندگي قهوه باشد، شغل، پول، موقعيت اجتماعي و ... همان قهوه خوري هاي متعدد هستند. آن ها فقط ابزاري براي حفظ و نگهداري زندگي اند، اما كيفيت زندگي در آن ها فرق نخواهد داشت.

گاهي، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوري هاست كه اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمي فهميم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود... به جاي آن از نوشيدن قهوه خود لذت ببريد.


 
comment نظرات ()
 
آن گاه كه ...
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
 

آن گاه که غرور کسی را له می کنی،

آن گاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

 آن گاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آن گاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

آن گاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آن گاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری،  

می خواهم بدانم،

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

به سوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟ 


 
comment نظرات ()
 
آرزو
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
 

 همگي به صف ايستاده بودند، تا از آن ها پرسيده شود. نوبت به او رسيد. از او پرسيدند :

دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟

گفت: مي خواهم به ديگران ياد بدهم، پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است.

با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده، من که اين را نخواسته بودم.

سال ها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد.

با خود گفت: و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم.

با فريادي غم بار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد.

حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.

 


 
comment نظرات ()
 
يک روايت انسانی
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٥
 

 

خانم «تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثر معلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام « تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت. خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده بود و متوجه شده بود که او با بقيه بچه ها بازي نمي­کند. اين که لباس هايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي همين «تدي» فردي نامطلوب قلمداد مي شد اين وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد که او عملا نمرات پاييني را بر روي برگه امتحاني­ او درج مي کرد .

در مدرسه اي که خانم «تامپسون» تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح گذشته تحصيلي همه دانش­آموزانش را مورد بررسي قرار بدهد. او «تدي» را در نوبت آخر قرار داد. با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد، بسيار شگفت زده شد .

معلم کلاس اول « تدي » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام مي­دهد و رفتار خوبي دارد. او از اين که دور و برش شلوغ باشد، خوشحال مي شود .

معلم کلاس دوم نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش او را دوست دارند اما او اخيرا به خاطر ابتلاي مادرش به يک بيماري لاعلاج دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است .

معلم کلاس سوم نوشته بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. او تلاش مي­کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه­اي از خودش چندان علاقه اي نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد .

معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است و علاقه چنداني به مدرسه نشان نمي­دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .

اکنون خانم تامپسون مشکل وي را شناخته بود به خاطر همين از رفتار خود شرمسار شد. او حتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش به جز « تدي » هداياي کريسمس او را با کادوها و روبان هاي رنگارنگ زيبا بسته بندي کرده­اند، حالش بدتر شد . هديه « تدي » با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم قهوه­اي رنگ پيچيده شده بود که او آن را از پاکت هاي خود درست کرده بود.

خانم تامپسون براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچار عذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي از نگين­هاي آن هم افتاده بود به همراه يک شيشه عطر مصرف شده که يک چهارم آن باقي مانده بود از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک خنده سر دادند . اما او خنده استهزا آميز بچه ها را با تحسين گردنبند خاموش کرد. سپس آن را به گردن آويخت و مقداري از عطر را نيز به مچ دستش پاشيد.

حرکت بعدي « تدي » کاملا خانم «تامپسون » را منقلب کرد. او مدت ها منتظر ماند تا اين که سرانجام خانم معلم خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت: خانم معلم امروز شما دقيقا بوي مادرم را مي دهيد، خانم تامپسون، هاج و واج به او نگريست. پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست و اشک ريخت. از آن روز به بعد او ديگر تدريس را صرفا به آموختن خواندن و نوشتن و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد. خانم تامپسون به خصوص توجه خويش رابه « تدي » معطوف کرد . هم چنان که با پسرک کار مي کرد گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر او را تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد. در پايان سال « تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم تامپسون علي رغم ادعايش که گفته بود که همه بچه ها را به يک اندازه دوست دارد اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي نسبت به « تدي » داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف « تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.

شش سال ديگر نيز سپري شد تا اين که او نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود درحال فارغ التحصيل شدن از دانشگاه با رتبه عالي است. او بار ديگر به خانم تامپسون اطمينان داده بود که وي را هم چنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي­داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت. نامه چهارم تدي اذعان مي کرد که او به زودي به درجه دکترا نايل خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد باز هم پيشرفت کند و بار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود. ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف « تدي » به دست خانم تامپسون رسيد. او در نامه خود نوشته بود که با دختري آشنا شده و مي خوا هد با وي ازدواج کند.

« تدي » اظهار کرده بود از آن جا که چند سالي است پدرش را از دست داده موجب افتخارش خواهد بود اگر خانم«تامپسون» بپذيرد و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد. و البته خانم تامپسون پذيرفت. حدس مي­زنيد چه اتفاقي افتاد؟

او در مراسم عروسي همان گردنبندي را در گردن آويخت که چند نگينش افتاده بود و همان عطري را که مصرف کرده بود که خاطره مادر « تدي » را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي « تدي» با ديدن خانم تامپسون لبخند رضايت بر لبانش نشست پيش رفت ومودبانه دست او را گرفت. بوسه اي بر پشت آن زد و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم تامپسون که مرا باور کردي. بسيار متشکرم از اين که احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي و به من نشان دادي که مي توانم مهم و تاثير گذار باشم. خانم تامپسون» که اشک در چشمانش جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي ! تدي، اين تو بودي که به من آموختي مي­توانم مهم و تاثير گذار باشم. درآن زمان من اصلا نمي دانستم چطور بايد بياموزم تا اين که با تو آشنا شدم .

 


 
comment نظرات ()
 
ما و آينده مان
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
 

ما همين حالا در حال شكل دادن به آينده‌مان هستيم 

تفاوت بارزي كه بين افراد موفق و ناموفق وجود دارد اين است كه افراد موفق در حال زندگي مي‌كنند اما افراد ناموفق در گذشته سير مي‌كنند. اگر دائم به گذشته بچسبيد تمام زيبائي‌ها و فرصت‌هايي را كه زندگي در حال حاضر به شما ارزاني كرده از دست مي‌دهيد! اگر در حال زندگي ‌كنيد به سرعت مي‌توانيد فرصت‌هاي رسيدن به اهدافتان را صيد كنيد!

مهم نيست در گذشته چقدر تلاش كرده‌ايم، هر لحظه از هر روز زندگي، فرصتي تازه است تا به خوشبختي و موفقيت نزديك‌تر شويم. اگر بار ديگر ترس‌هاي قديمي و باورهاي محدود كننده مانع شادي و موفقيت ما شدند، آن ها را در ذهن متوقف كرده و در درون، افكار مثبت و خوش‌بينانه را جايگزين افكار منفي كنيم. قدرت باورهاي مثبت آن قدر زياد است كه مي‌توانيم به كمك آن ها درهر فضايي كه تصور مي كنيم حضور داشته باشيم.


 
comment نظرات ()
 
شكست وجود ندارد
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
 

شكست وجود ندارد

تنها شكستي كه در زندگي وجود دارد اين است كه دست از يادگيري برداريم.

به‌جز اين مورد هر نتيجه‌اي كه پيش رويتان مي‌آيد، بازتابي است كه به شما مي‌گويد آيا راه كار انتخابي، شما را به هدف نزديك‌تر كرده يا دورتر. آدم‌هايي كه به اهدافشان مي‌رسند يك خصوصيت مشترك دارند:

 ( آن ها از شكست و اشتباه نمي‌ترسند )

چرا ؟

چون مي‌دانند كه :

-          ................

-          ...............

-          چون مي فهمند كه خيلي چيزهاهم نمي دانند.

 هر اشتباه يا شكست فرصتي است براي يادگيري كه نبايد از آن غافل شد.

خوب اين يعني چي؟

در اصل، اين ما نيستيم كه شكست مي‌خوريم، راه كارها، روش‌ها و برنامه‌ريزي ماست كه با موفقيت مواجه نمي شوند.

افراد ساعي معمولا روش‌ها را تغيير مي‌دهند تا راه كاري را انتخاب كنند كه نتيجه بدهد. ضمنا وقتي براي رسيدن به اهداف، تلاش كنيم، پيروزي برايمان شيرين‌تر مي‌شود. وقتي آگاه شويم كه شكست پايان راه نيست و فقط سنگي است كه سر راه پيروزي قرار دارد، ديگر به موانع به‌عنوان عوامل منفي نگاه نمي‌كنيم بلكه آن ها را نقاط راهنما به حساب مي‌آوريم كه در اين سفر برايمان شادي و موفقيت به ارمغان مي‌آورند.


 
comment نظرات ()
 
اگر روش مان جواب گو نيست آن‌ را عوض كنيم
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
 

اگر روش مان جواب گو نيست آن‌ را عوض كنيم

دكتر اسپنسر جانسون نويسنده كتاب " چه كسي پنير من را برداشت " فرق بين آدم‌ها و مو‌ش‌ها را اين‌طور توصيف مي‌كند:

وقتي يك موش حس مي‌كند تلاش‌هايش به نتيجه نمي‌رسد، روش خود را عوض مي‌كند. اما وقتي آدم‌ها حس مي‌كنند كاري كه انجام مي‌دهند به نتيجه نمي‌رسد، عصباني و خسته شده و دوست ندارند روش خود را عوض كنند. حتي گاهي اگر كسي، راه كار تازه‌اي را به آن ها نشان دهد، حالت دفاعي به خود مي‌گيرند و مي‌گويند:

  • من هميشه اين كار را همين‌طور انجام داده‌ام!

  • من اين مدلي هستم!

در اصل اين آدم‌ها از پذيرفتن راه كار تازه و انجام آن‌ مي‌ترسند و حس مي‌كنند ترسشان به اين معنا است كه ساير روش‌ها اشتباه است. هميشه آن چه به نظر ما طبيعي و صحيح به نظر مي‌رسد در اصل محصول باورهايمان است و به ندرت نشان‌دهنده همه احتمالات و امكانات پيش رويمان يا ...

 اگر واقعا مي‌خواهيم در زندگي مان نتايج متفاوتي به‌دست بياوريم بايد از حصاري كه به منظور راحتي دور خود كشيده‌ايم پا را فراتر گذاشته و راهكارهاي متفاوتي را امتحان كنيم 


 
comment نظرات ()
 
اگر گام به گام پيش برويم به هر چه بخواهيم، مي‌رسيم
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
 

اگر گام به گام پيش برويم به هر چه بخواهيم، مي‌رسيم

حقيقت اين است كه هر نوع مهارتي را مي‌توان ياد گرفت، هر مشكلي را مي‌شود حل كرد و هر كاري را مي‌توان به نتيجه رساند، فقط اگر مرحله به مرحله پيش برويد و كارهاي بزرگ‌ را به قسمت‌هاي كوچك‌تر تقسيم كنيد. وقتي يك كار بزرگ را به چند مرحله كوچك‌تر تقسيم كنيد، انجام آن آسان‌تر مي‌شود و ديگر به‌نظرتان سنگين نيست. ما ناخودآگاه در بسياري موارد اين كار را انجام مي‌دهيم، مثلا وقتي قرار است يك شماره تلفن را به خاطر بسپاريم اعداد آن‌‌ را سه تا سه تا يا دو تا دو تا حفظ مي‌كنيم، نكته مهم آن است كه اگر مي‌خواهيد ديوار بين خود و روياهاي زندگي تان را برداريد، بهترين كار آن است كه آجر به آجر پيش برويد تا به هدفتان برسيد.


 
comment نظرات ()
 
منابع دستيابي به موفقيت، دست خودمان است
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
 

منابع دستيابي به موفقيت، دست خودمان است

آيا شما مي‌توانيد بندكفشتان را ببنديد و يا از سوپرماركت محل خريد كنيد؟ خب اگر با اعتماد به نفس كامل مي‌گوئيد: معلومه كه مي‌توانم،  منبع اين اعتماد به نفس در وجودتان هست. پس مي‌توانيد از آن در ساير موارد كه شما را كمي نگران مي‌كنند، استفاده كنيد، در ميان جمع صحبت كرده و يا احساساتتان را با دوست يا همسر و يا نزديكانتان به راحتي در ميان بگذاريد، يا براي رسيدن به آرزوهايتان تلاش كنيد.

 آيا تا به حال محبت را حس كرده‌ايد؟

محبت نسبت به پدر و مادر، به فرزند و يا حتي پرنده‌اي كه در منزل نگه مي‌داريد. پس وقتي سرچشمه عشق و محبت در وجودتان هست مي‌توانيد با ديگران هم با عشق و علاقه برخورد كنيد و به همسر، فاميل، دوستان و يا حتي خودتان عشق بورزيد. تصور كنيد زماني برسد كه بتوانيد، هر وقت خواستيد از تمام اين منابع با ارزش (عشق، اعتماد به نفس و محبت) استفاده كنيد. افرادي كه با عشق و علاقه زندگي مي‌كنند اين مهارت را در خود ايجاد كرده‌اند. تنها تفاوت آن ها با بقيه آدم‌ها اين است كه آن ها مي‌دانند اين ابزارهاي موفقيت در دستشان است و هرگاه اراده كنند، از آن ها استفاده مي‌كنند.


 
comment نظرات ()
 
خودمان بهتر از هر كسي خودمان را مي‌شناسيم
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٥
 

خودمان بهتر از هر كسي خودمان را مي‌شناسيم


مردي يك شب كليد خانه‌اش را گم كرده بود و نمي‌توانست وارد خانه شود. او بيرون منزل در نور چراغ كوچه دنبال كليدش مي‌گشت. كمي بعد همسايه‌اش او را ديد و به كمك او ‌آمد تا با هم كليد را پيدا كنند. اما بي‌فايده بود. بعد از كلي جستجو همسايه از او پرسيد: كجا كليد را گم كردي؟ و مرد جواب داد: داخل منزل!

بيچاره همسايه متحير مانده بود. پرسيد:

اگرتو كليد را در منزل گم كرده‌اي چرا در خيابان دنبال آن مي‌گردي؟

مرد پاسخ داد:

چون در خيابان نور بيشتر است!

حالا تصور كنيد كه شما جهت و معناي زندگي را گم كرده‌ايد. اگر از مردم بپرسيد كه اهداف شما در زندگي چه بايد باشد. درست مثل اين است كه در خيابان دنبال كليدي بگرديد كه در خانه جا گذاشته‌ايد. هيچ‌كس نمي‌تواند به شما بگويد چطور به زندگيتان معنا ببخشيد. روش ديگران به درد شما نمي‌خورد. شما بايد درون خودتان را جستجو كنيد. حتي اگر يك عمر براي يافتن پاسخ‌هاي خود، جاي ديگري را جستجو كرده‌ايد، به محض اين كه به درون خودتان رجوع كنيد، مي‌بينيد كه پاسخ سوال‌هاي زندگي براي شما روشن مي‌شود.


 
comment نظرات ()
 
يک داستان
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٥
 

چنین آورده اند که مردی به نزد راما نوجا آمد. ( راما نوجا یک عارف بود، شخصی کاملا استثنایی،یک فیلسوف و در عین حال یک عاشق، یک سرسپرده، با یک ذهن مو شکاف و ذهنی نافذ (

مردی به نزد او آمد و پرسید : راه رسیدن به خدا را نشانم بده.

رامانوجا پرسید: هیچ تابه حال عاشق کسی بوده ای؟

سوال کننده پرسید: راجع به چی صحبت می کنی،عشق؟

من تجرد اختیار کرده ام. من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد. نگاهشان نمی کنم. چشمم را به رویشان می بندم.

راما نوجا گفت: با این همه کمی فکر کن. به گذشته رجوع کن بگرد جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده، هرقدر کوچک هم بوده باشد.

مرد گفت: من به این جا آمده ام که عبادت یاد بگیرم نه عشق. یادم بده چگونه دعا کنم.

شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی.

به این جا آمده ام که به سمت خدا هدایت شوم نه به سمت امور دنیوی.

گویند راما نوجا به او جواب داده : چه قدر غمگین هم شد و به مرد گفت:"پس من نمی توانم به تو کمک کنم.

 اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی، آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت.

بنابر این اول به زندگی برگرد و عاشق شو، وقتی عشق را تجربه کردی و از آن غنی شدی آن وقت نزد من بیا. چون که یک عاشق، قادر به درک عبادت است.

 اگر نتوانی از راه تجربه به یک مقوله غیر منطقی برسی آن را درک نخواهی کرد. و عشق عبادتی است که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده، تو حتی به این چیز سهل و ساده نمی توانی دست پیدا کنی.

 عبادت، عشقی است که به سادگی داده نمی شود، فقط موقعی قابل حصول است که به اوج تمامیت رسیده باشی.

 تلاش فراوانی برای رسیدن به این مقام باید صورت گیرد. برای عشق نیاز به تلاش نیست، عشق مهیاست، عشق در جوشش و جریان است و تو آن را پس می زنی.

  

"خدا عشق است"

خود را بباز تا خود را بیابی

 

مجموعه ای از سخنان و تعالیم آچاریا فیلسوف معاصر هندی


 


 
comment نظرات ()
 
گفته های قابل تعمق
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٥
 

شرافت مانند تیری است که چون از کمان گذشت بازگشت آن ممتنع است.

از مولای متقیان

دانا زنده است اگر چه بمیرد و نادان مرده است هر چند زنده باشد.

 از مولای متقیان

خردمند به کار خویش تکیه کند و نادان به آرزوی خویش.

از مولای متقیان

سخن، دارویی را ماند که اندک آن، سود دهد، و بسیارش، کشنده است.

 از مولای متقیان

موفقیت نصیب افراد خواب آلود نمی شود.

مثل دانمارکی

موفقیت برای افراد کم ظرفیت مقدمه گستاخی است

مثل ایتالیایی

کسانی که دیر قول می دهند خوش قول ترین مردمانند.

ژان ژاک روسو


 
comment نظرات ()
 
فرض کنيد دو تا گاو داريد!
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٥
 

فرض کنيد دو تا گاو داريد!

سوسياليسم: يکي را نگه مي داريد. ديگري را به همسايه خود مي دهيد.

کمونيسم : دولت هر دوي آن ها را مي گيرد تا شما و همسايه تان را در شيرش شريک کند.

فاشيسم : شير را به دولت مي دهيد. دولت آن را به شما مي فروشد.

کاپيتاليسم: هر دوي آن ها را مي دوشيد. شيرها را بر زمين مي ريزيد تا قيمت ها هم چنان بالا بماند.

نازيسم: دولت به سوي شما تيراندازي مي کند و هر دو گاو را مي گيرد.

آنارشيسم: گاوها شما را مي کشند و همديگر را مي دوشند.

ساديسم : به هر دوي آن ها تيراندازي مي کنيد و خودتان را در ميان ظرف شيرها مي اندازيد.

آپارتايد : شير گاو سياه را به گاو سفيد مي دهيد ولي گاو سفيد را نمي دوشيد.

دولت مرفه : آن ها را مي دوشيد و بعد شيرشان را به خودشان مي دهيد تا بنوشند.

بوروکراسي : براي تهيه شناسنامه آن ها هفده فرم را در سه نسخه پر مي کنيد ولي وقت نداريد شير آن ها را بدوشيد.

سازمان ملل : فرانسه شما را از دوشيدن آن ها وتو مي کند. آمريکا و انگليس گاوها را از شير دادن به شما وتو مي کنند. نيوزلند راي ممتنع مي دهد.

ايده آليسم : ازدواج مي کنيد. همسر شما آن ها را مي دوشد.

رئاليسم : ازدواج مي کنيد. اما هنوز هم خودتان آن ها را مي دوشيد.

متحجريسم : زشت است شير گاو ماده را بدوشيد.

فمينيسم : حق نداريد شير گاو ماده را بدوشيد.

پلوراليسم : دو گاو نر و ماده داريد. از هر کدام شير بدوشيد فرقي نمي کند.

ليبراليسم : آن ها را نمي دوشيد چون آزادي شان محدود مي شود.

دموکراسي مطلق: از همسايه ها راي مي گيريد که آن ها را بدوشيد يا نه.

سکولاريسم : پس به خدا نيازي نيست.

ايمان: به خوراک و جا و نيازهاشون مي رسيد. شيرشون رو مي دوشين... (سهم گوساله رو نه البته!)، آب قاطي اش نمي کنيد. هم خودتون مصرف مي کنيد... هم مراعات همسايه ها رو مي کنيد.

 

 


 
comment نظرات ()
 
ايستگاه خدا
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٥
 

ايستگاه خدا

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كردو گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بي شمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند، از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا سبكي، قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اين جا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند، اما اين جا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند . اما اندكي، باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آن گاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

درود بر شما ، راز من همين بود. آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .


 
comment نظرات ()
 
گره باز نشدني دو سرنوشت
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥
 

گره باز نشدني دو سرنوشت

ازدواج با يك نفر، ازدواج با سرنوشت او و شريك شدن در همه‌ي مسايل و نتايج اوست.

 

زن و مرد جواني وارد شهر كوچكي شدند. اهالي شهر، با تعجب بسيار زياد ديدند كه هر يك از آن دو سر ريسماني را در دست دارد كه به دور گردن ديگري بسته شده است! به همين دليل اگر مثلا زن حركتي مي‌كرد مرد به دنبال او كشيده مي‌شد و اگر مرد كاري انجام مي‌داد، زن هم خواهي نخواهي، در آن كار داخل مي‌شد! مردم شهر كه شگفت‌زده شده بودند آن دو را دنبال كردند ولي هرچقدر حركات آن ها را زير نظر گرفتند متوجه نشدند ماجرا از چه قرار است. پس نزد حاكم شهر رفتند و موضوع را با او در ميان گذاشتند. حاكم آن ها را زير نظر گرفت و ديد كه همه‌ي كارها را باهم انجام مي‌دادند و اگر هم مي‌خواستند كارهاي متفاوتي انجام دهند كشش طناب‌ها بر گردن‌هايشان، به آن ها يادآوري مي‌كرد كه حد و اندازه‌ي كارهاي متفاوتي كه مي‌توانند انجام دهند چقدر است! اما چون او هم نفهميد حكمت كار زن و مرد چيست، سرانجام آن دو را نزد خود فراخواند و علت را جويا شد.

وقتي زن و مرد، مسئله‌اي را كه در شهر پيچيده بود، از زبان حاكم شنيدند، خنديدند و گفتند:

مگر نمي‌دانيد زن و شوهر در همه چيز باهم شريكند و سرنوشت آن ها به هم گره خورده است؟ ما مي‌دانيم هر كاري انجام دهيم بر ديگري اثر مي‌گذارد و خواهي نخواهي در نتايج تصميم‌گيري‌ها و عاقبت زندگي هم ديگر شريك مي‌شويم، پس شرايطي ايجاد كرده‌ايم كه هميشه طرف مقابل بتواند ببيند همسرش او را در چه آينده و تقديري داخل يا گرفتار مي‌كند، و در واقع چه سرنوشتي را برايش رقم مي‌زند!!!


 
comment نظرات ()
 
عجايب هفتگانه جهان
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥
 

عجايب هفتگانه جهان 


معلمي از دانش آموزان خواست تا عجايب هفت گانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته هاي آن ها را جمع آوري کرد. با آن که همه جواب ها يکي نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند:

اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کليساي سن پيتر، ديوار بزرگ چين و....

در ميان نوشته ها کاغذ سفيدي نيز به چشم مي خورد.

معلم پرسيد: اين کاغذ سفيد مال چه کسي است؟

يکي از دانش اموزان دست خود را بالا برد.

معلم پرسيد : دخترم چرا چيزي ننوشتي؟

 دخترک جواب داد: عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم.

معلم گفت:بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو ، شايد بتوانم کمکت کنم.

در اين هنگام دخترک مکثي کرده و گفت:

به نظر من عجايب هفت گانه جهان عبارتند از :

لمس کردن، چشيدن، ديدين، شنيدن، احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن.

پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتي محض فرو رفت.

آري عجايب واقعي همين نعمت هايي هستند که ما آن ها را ساده و معمولي مي انگاريم.

 


 
comment نظرات ()
 
چگونه با انتقادات دیگران برخورد کنیم؟
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳۸٥
 

افراد موفق بسیاری معتقدند که تنها دلیل موفقیت آن ها این بوده است که به خود اجازه دادند تا شکست بخورند. حقیقت این مسئله زمانی مشخص می شود که، زندگی بسیاری از تاجران موفق را جستجو کنیم. در این جستجو خواهیم دید که آن ها در راه رسیدن با اهدافشان، چطور بارها و بارها شکست خورده اند تا این که به موفقیت دست یافته اند. 

چیز دیگری که به همین اندازه در موفقیتشان مهم بوده این است که آن ها می دانند چطور از انتقادات دیگران، چه سازنده باشد و چه نباشد، بهترین استفاده را ببرند. آن ها با استفاده از انتقادهای دیگران تشکیلات خود را راه اندازی می کنند.

ظرفیت مواجه با انتقادات و پیشرفت کردن به واسطه برخورد مناسب با آن یکی دیگر از عوامل مهم در موفقیت است. به نکات زیر در این رابطه دقت کنید تا شما هم بتوانید یکی از آن افراد موفق باشید.

 انواع مختلف انتقاد

 انتقاد مخرب

با این نوع انتقاد باید به دقت و به طریقی متفاوت برخورد کرد. اکثر افراد تصوری منفی از کلمه انتقاد دارند و فکر می کنند همه انتقادها لزوما مخرب هستند. این به این دلیل است که در کودکی به دلایلی نامشخص مورد انتقاد دیگران قرار گرفته ایم و خاطرات آن از کودکی تا بزرگ سالی به همراه ما بوده است.

هدف انتقاد مخرب، خراب کردن و آسیب زدن به اعتماد به نفس افراد و بازداشتن آن ها از انجام کارهایشان و لطمه زدن به شخصیت آن ها است. از بهترین نمونه های انتقاد مخرب این است که رییس تان به شما  بگوید:

چطور توانستی چنین اشتباه احمقانه ای را انجام دهی؟

آن موقع به چی فکر می کردی؟

اصلا من نمی دانم چرا تو را استخدام کردم.

البته چنین رییسی فکر می کند با این نوع گفت گو، کارمندش را تحریک خواهد کرد بهتر کار کند، اما کارمند از چنین رییسی متنفر شده و کار را ترک خواهد کرد. این به این دلیل است که انتقادش خیلی کلی و منفی بوده و با کارمند یک ارتباط  موثر برقرار ننموده که چه طور فعالیت و کارکردش را اصلاح کند، فقط او را محکوم کرده است. انتقاد مخرب به هیچ وجه سودمند نیست. ممکن است به شما بفهماند که اشتباهی مرتکب شده اید، اما تا زمانی که هیچ علاج و راه چاره ای جلوی رویتان نگذارد، تاثیری منفی و مخرب خواهد داشت.

روش برخورد 

تنها راه و بهترین راه برخورد با چنین انتقاداتی این است که آن ها را نادیده بگیرید و به مسائل مثبت تری فکر کنید.

 

انتقاد سازنده

انتقاد سازنده چه طور می تواند باعث اصلاح و پیشرفت شخص شود. مثال قبلی از انتقاد مخرب را در نظر بگیرید. یک رییس دانا و کار  کشته به جای گفتن نوع اول، می تواند بگوید:

" از گزارش شما ممنونم. می دانم تلاش زیادی برای تهیه آن کرده اید. داشتم فکر می کردم اگر کمی آن را خلاصه تر کرده و چند نمودار هم به آن اضافه می کردید بهتر می شد. اگر بتوانی این تغییرات را در آن بدهی و باز به من نشان دهی واقعا متشکر خواهم شد."

 

چرا چنین انتقادی خوب است؟ 

چرا شما باید با رفتاری مثبت با این نوع انتقاد برخورد کنید؟

کاملا مشخص است. این انتقاد، انتقادی سازنده است چون راه های اصلاح را جلوی پای شما قرار داده است. هم چنین خوشحال خواهید بود چون از جنبه های خوب کارتان نیز قدردانی شده است.

راه های برخورد

شما متوجه خواهید شد که انتقاد سازنده است. سعی کنید کاملا فضای فکری انتقاد کننده را در ذهن خود به تصویر بکشید و آن را بفهمید و درمورد موضوع مورد انتقاد و این که شما نیز نسبت به فضای فکری او آگاه شده اید تبادل کلام نموده  و در مورد راه های اصلاح موضوع مورد گفتگو سوالات لازم را بپرسید. و از ایشان برای انتقاد سازنده اش تشکر و قدردانی کنید.

از منفی به مثبت...

تصور کنید انتقاد نوع اول، نوع منفی، را دریافت کرده اید. چه طور می توانید آن را به چیزی مثبت تبدیل کنید؟

ابتدا باید اطمینان یابید که منظور ( تصویر ذهنی طرف مقابل شما از موضوع ) را فهمیده اید. کار خود را توجیه نکنید چون ممکن است می توانسته اید کار خود را بهتر انجام دهید. حال به مرحله بعد می رویم:

از منتقد بپرسید چه چیزی را در کارتان اشتباه دیده است و چرا؟  بعد از او راه های اصلاح و درست کردن آن را سوال کنید.

اگر نتوانستند سوال شما را جواب دهند، انتقاد را نادیده بگیرید و فکر کنید که کارتان را خوب انجام داده اید. چون بعضی افراد ذاتا منفی باف هستند. اما فکر کنید انتقاد صحیح بوده است. می توانید با فرد منتقد در مورد راه های اصلاح کارتان گفتگو و مشورت کنید. اقدام آخر انجام اصلاحات و تغییرات در کارتان است. یادتان باشد که حتما باز با فرد منتقد چک کنید تا ببینید اصلاحاتتان را درست انجام داده اید یا خیر. 

اگر سعی کنید همه انتقادها را با دیدی مثبت ببینید و به روش های بالا و یا نظایر آن ، با موضوع انتقاد برخورد نمایید یقینا مطمئنا باشید که نتایج خوبی خواهید گرفت و در پیشبرد اهدافتان موفق خواهید شد.

در مقابله با مقوله انتقاد سعی نمایید که حتما موضوع انتقاد مورد توجه قرار گیرد نه شخص انتقاد کننده. چون در این فضا توان مندی شما چندین برابر خواهد شد.


 
comment نظرات ()
 
آنتونی رابینز
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥
 

آنتونی رابینز

سعي نکنيم بهتر يا بدتر از ديگران باشيم . بکوشيم نسبت به خودمان بهترين باشيم.
کسي که بر تخيل خود حاکم باشد بر همه چيز حاکم است. انتقاد ديگران را فرصتي بدان براي بررسي و بهبود عملکردها. نه خنجري که در قلب فرو مي رود.

من مي گويم عشق درمان همه علت هاست و مردم مي گويند من مطلب را ساده انگاشته ام چنين نيست.به راستي عشق چاره هر درد است.

اگر شما را دوست بدارم نمي خواهم گرسنه بمانيد. چون حال خودم بد مي شود.

اگر شما را دوست بدارم دلم نمي خواهد با شما بجنگم.

اگر شما را دوست بدارم نمي خواهم شمارا ژنده بوش ببينم.

اگر شمارا دوست بدارم مي خواهم بهترين چيزها مال شما باشد.

پس اگر شمارا دوست بدارم دلم نمي خواهد آزرده شويد. چون اگر شما را بيازارم خود آزرده مي شوم.

بهتر است بخش کوچکي از يک چيز بزرگ باشيم تا بخش بزرگي از يک چيز کوچک. 

ما مسووليت داريم تا حدي که استعداد و توانايي هايمان اجازه مي دهد در زندگي موفق شويم. يکي از راه هاي مطمئن ترقي، کمک به ترقي ديگران است.

بيش از آن که شخصي را برادر بناميد بايد هم چون برادر رفتار کرده باشد. موجودي به نام انسان تقريبا هيچ گاه در پي قدرت نمي رود مگر اين که خود را شايسته آن بداند.

ديگران خاطره زندگي کار و اعمال ما را حفظ مي کنند .

دگرگوني حاصل تلاش مداوم است نه عقيده به سرنوشت محتوم. بايد خود را نيرومند سازيم و در راه آزادي بکوشيم . بايد بياموزيم که برادرانه با هم زندگي کنيم و گرنه احمقانه به هلاکت خواهيم رسيد .

اگر با خود روبرو شويم و در چشم خويش بنگريم هيچ عذري نداريم. لحظه حقيقت است. به خويشتن دروغ نمي توان گفت .

سرچشمه مشکلات ما موقعيت هايي که در زندگي مان پيش مي آيد نيست بلکه منشا آن ها ترديدي است که در توانايي خود براي رفع موانع داريم .

عقل بالا تر از دانش است. زيرا عقل هم شامل دانش است و هم شامل کاربرد صحيح آن .

حقيقت گويي هم چون آهن رباست كه به نوعي ديگران راجذب شما مي کند.

 

 


 
comment نظرات ()
 
رموز ازدواج موفق
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥
 

رموز ازدواج موفق


آیـا تصمیم به ازدواج دارید؟ و یا آن که در حـال حـاضـرمتاهل مـی باشـیـد؟ شـمـا قادر به بـنیاننـهادن یک ازدواج موفق و پایدار خواهید بود. من بر اساس  تجربیات پیشـیـن خـود می دانـمکـه پـایدار نگاه داشتن یک ازدواج موفقمستلزم تـلاش و کـوشـش مسـتمـر است. بایدمتوجه باشـیـد کـه مفهوم ازدواج چیزی فراتـراز یـک پـیـمان قـانـونی و مشروع می باشد که به واسطه آن به زن و مرد اجازه می دهدبه عنوان زن وشوهر در کنار یک دیگر زندگی کنند.

اهمیت مشاوره پیش از ازدواج

مـشاوره پیش از ازدواج را شدیدا به شما توصیهمی کـنـم. شــانس ایجاد یک ازدواج موفقهنگامی که زن وشوهر قادر باشند با یک دیگر در رابطه با مـسائـل ذیـل گـفـتـگو کـردهو بـه یـک تـفـاهـم رضایت بخش و دو سویه در عرصه زندگی مشترک دست یابند، افزایش می یابد:

1-عقاید و رسوم مذهبی و معنوی.

2- روابط جنسی ( نگرش ها و علایق جنسی(

3-مادیات ( اهمیت آن، نحوه خرید و تدابیر سرمایه گزاری(

4- بهداشت فردی و انتظارات و نگرش ها نسبت به تناسب اندام.

5-مدیریت خانواده ( وظایف ومسوولیت ها)

6-پرورش و تربیت فرزندان و تعداد آن ها.

7-ورزش ها، سرگرمی ها، فعالیت های تفریحی و نحوه گذراندنتعطیلات.

8-دید و بازدید از خویشاوندان خود و همسرتان.

9- تعهدات اجتماعی.

10-اهداف و آرزوهای فردی.


این که از پیشینه خانواده هـمسـرتـان آگـاهـی یـابـیـد بسیار ضـروری مـی بـاشـد. چـون شـخـصـیـت کنونی شما  تا حد زیادی برگرفته شده وحاصل همان تجاربی است کـه در شرایط و محیط یک خانواده خاص کسب کرده اید. خـانـواده پـیـونـد دهنده فرد بـا گـذشته مـی باشد. مـا شـدیـدا مـتـاثر نگرش ها، رفتار وکنش های خانواده ای هسـتـیـم کـه در آن پرورش یافته ایم. بله درست است شما تنها بایک فرد نیست که وصلت می کنید بلکه با طرز تربیت خانوادگی وی نیز تا آخر عمرتان سر وکار خواهید داشت.

 

مفهوم تعهد در ازدواج

ازدواج خوب و مـوفـقـیـت آمـیـز وجـود دارد امـا ازدواج بـی عیب و نقص و تمام عیار میسر نمی باشد. هر ازدواج موفق و پایدار شامل متعهد گشتن بیقید و شـرط نـسـبـت بـه یک فرد نا کامل است. این انتظار که همسرتان کامـل و فـاقـدهـر گـونه عیبی باشد واهی و نا معقولانه می باشد. امروزه که جدایی ها و طلاق هایشـتاب زده در کوچک ترین نشانه اختلاف و مشکلات زندگی اتفاق می افتند مهم است که ازخودتان سوال کنید که تعهد شما نسبت به ازدواج چیست؟ تـعـهد بـه ازدواج بـه مـفهـومآن اسـت که زن و شوهر به یک دیگر چنین گفته باشند: " مـا نسبت به زنـدگیمـشـتـرکـمان بـی اعتنا و بی اهمیت نیستیم. ما ازدواجمان را بر پایه عشق، احترام،شرافت و عـلاقـه دو سـویه و خالصانه با یک دیگر آغاز کرده ایم. ما اعتقاد داشتیم وداریم که به یک دیگر وفادار بمانیم، صـادق بـوده و دروغ نـگویـیـم و بـه یک دیگراعتماد داشته باشیم. چـه در حـضـور یـک دیـگر چـه در غیاب یک دیگر ". رعایت نکات زیرسبب تحکیم تعهد به زندگی مشترک میگردد:

  • سازگاری معنوی
  • سازگاری شخصیتی
  • خود شناسی آگاهانه
  • توانایی در ارتباط برقرار کردن با یک دیگر (بیاموزیم که چگونهبه حـرف های همسرمان گوش دهیم و پرسش های وی را واضح، مشخص، بـدون پـیش داوری و بدونکینه ورزی و انتقام جویی پاسخ گوییم.)
  • علاقه دو سویه به یک دیگر

 

خصایص اثر بخش

1-افرادی که در ازدواجشـان یـک نـظام ارزشـی مـقـتـدر رابه کار می بندند، بسیار زیاد در مـحقق گشتن یک ازدواج و ارتباط موفق و صحیح به آن هاکمک خواهد کرد. نـظـام ارزشی که دربـرگیـرنـده صـفـات و خـصـوصـیات: صـداقت، راستی،همـبستگی، اعتماد، احترام، عشق، گذشت، تفاهم و وفاداری به یکدیگر مـی باشد. ازدواجیکه در آن زن و شـوهـر دارای انـتـظارات متـضاد و خـواسـته هـای غیر قابل انعطاف میباشند، شـانـسـی برای موفقیت وجود نخواهد داشت.


2-  مشـاجـرات و اخـتـلافـات را بـه شیوه سازنده و ثمر بخشحل و فصل کنید. که شامل تمرکز بـر دغدغه های هر دو فرد و یافتن گزینه ها و راه هاییمی باشـد کـه هـر دو طـرف منتفع گشته و به خواسته هایش دست یابد. تـقـریـبـا در هـراخـتـلاف یـک نفر احساس می کند که مورد بی مهری، بی احترامی و بی توجهی قرار گرفتهاست. در ازدواج نباید ایـن چـنـین باشد که همواره یک فرد برنده و فرد دیگر بازندهگردد. چـون دیـگر مـذاکـره نبوده بلکه تحکم و سلطه گری می باشد.


3- دوام ارتـباط زناشویی هنگامی که زن و شـوهر، زمـان ومـیـدان بـیـشتـری در اخـتـیـار یک دیگر قرار می دهند تا اندکی آزاد باشند، افزایش می یابد.


4- فراتر از هر چیز آن که ایمان داشته باشید. ازدواج می تواندتجربه ای سودمند برای شما باشد. با کمی همت و تلاش ازدواج شما موفقیت آمیز خواهدبود.


 
comment نظرات ()
 
از اشتباهات خود درس بگيريد
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥
 

از اشتباهات خود درس بگيريد

عـدم مـوفـقـیت و شـکسـت ها نشان گر این هستند که راه پیـروزی راهـی دشـوار و پـیـچ در پـیـچ سـت. آنـ هــایی کـه مـی خواهـنـد از خـود اثـری مـانـدگار در دنیای تجارت باقی بـگـذارنـد، بـر سـر راه خـود ناگـزیـر از رویـارویـــی با موانع ومشـکلات هسـتند. و هـر چـقـدر هـم کـه دانـش و کـفایـت داشته باشند، باز از این مسئله مستثنی نیستند.

 

همه ما انسان ها درطول زندگیمان مرتکب اشتباه می شویم. تـنها سوالی که پیش می آید این است که:

آیا آنقدر عاقل هستید که از این اشتباهات درس بگیرید؟ 


اشتباه کردن

مشکل همه تاجران و کاسبان این است که از وقتی فارغ التحصیل می شوند به دنبال یک کسب و کار بی عیب و نقص اند. می خواهند معروف شوند و همه از آن ها به عنوان فردی موفق و کار درست که دنیای تجارت را مثل کف دستش می شناسد اسم ببرند.  به این خاطر از گرفتن تصمیمات پرخطر اجتناب می کنند تا از این قافله عقب نمانند.

 

اما گروهی از سرمایه داران و تاجران بانفوذ و مهم عقیده دارند که اصل مهم در دنیای تجارت ریسک کردن است. آن ها می گویند هیچ کس حتی یک ريال به دست نمی آورد که قبلش پولی از دست نداده باشد. و آن هایی که موفق می شوند کسانی هستند که از تجربیات و اشتباهات گذشته شان درس گرفته اند.

 

آیا اشتباهاتتان خیلی بزرگ است؟

خوشبختانه اکثر اشتباهاتی که مرتکب می شوید قابل اصلاح هستند. پولی که در یک معامله ی تجاری از دست می دهید را می توانید دوباره به دست آورید، به شرط این که بفهمید دلیل از دست دادن آن چه بوده است.

 دونالد ترامپ، صاحب برج ترامپ نیویورک، هتل پلاتزا، و هتل بین المللی ترامپ، توانست پس از ارتکاب به یک اشتباه و از دست دادن پولش، با تکیه بر توانایی های خود از نو همه چیز را شروع کرده و در جای دیگری سرمایه گذاری کرد. او ثابت کرد که اشتباهات با صرف وقت و پشتکار قابل جبران هستند.

 

جبران اشتباهات

ترامپ یکی از سرمایه گذارانی بود که توانست از اشتباهاتش درس بگیرد و سرانجام جا پای خود را سفت کند. با درس گرفتن از اشتباهات گذشته و گذر زمان و پشتکار، قادر خواهید بود که اشتباهاتتان را جبران کنید.

 در اینجا به نکاتی اشاره می کنیم که شما را در این مسیر یاری می کنند.

 
1-  اشتباهات خود را بپذیرید
اولین کاری که باید در وقوع چنین رویدادهایی انجام دهید این است که بپذیرید که مرتکب اشتباه شده اید و مسوولیت آن را قبول کنید. مقصر کردن همه به غیر از خودتان، به شما هیچ کمکی نخواهد کرد و باعث خواهد شد که حتی نتوانید دلیل پیش آمدن آن اشتباه را بفهمید.

 

2-     از تجربیاتتان درس بگیرید

در انجام معاملات تجاری باید حواستان باشد، که اگر اتفاق ناگواری افتاد بتوانید به عقب برگردید و همه فاکتورها و عوامل غلط را بررسی کرده و بفهمید که کدام قسمت ها را باید تغییر دهید. از اشتباهاتتان استقبال کنید و آن را فرصتی برای اصلاح خود و آینده کاریتان بدانید. از این فرصت استفاده کنید تا بتوانید همه چیز را دوباره به حالت مثبت درآورید.

 

3-  از شکست های بزرگتر جلوگیری کنید

همیشه به عواقب و نتایج کارهای تان فکر کنید. نگذارید که افکار بد در ذهنتان رشد کنند. ممکن است انجام کاری برایتان دشوار باشد، اما به این فکر کنید که اگر آن کار را انجام ندهید چه عواقب و شکست های بزرگتری در انتظارتان خواهد بود.

 

4-  به خودتان نگیرید

فقط چون همه از ایده ها و عقاید شما خوششان نمی آید، دلیل بر این نیست که شما کاسب به دردنخوری باشید. مردم همیشه کارهایتان را نقد خواهند کرد، اما این به آن معنی نیست که شما را نقد می کنند. پس به خودتان نگیرید و دلسرد نشوید. 

 

5-  شخصیتتان را اصلاح کنید

نگذارید شکست ها شما را از نظر احساسی از پا درآورند. به جای آن سعی کنید به دنیا ثابت کنید که لیاقت موفقیت را دارید. به جای خوردن غصه آن چه از دست دادید، به آینده فکر کنید. ببینید کجای کار ایراد داشته است. بدانید که شما لیاقت آن را دارید و فقط با کمی تغییر همه چیز حتی بهتر از قبل خواهد شد. توانایی هایتان را بشناسید و اشکالاتتان را اصلاح کنید.

 

دلسرد نشوید...

این که برای گرفتن پاداش های بزرگ حتما باید ریسک های بزرگ هم بکنید دیگر کلیشه شده است. این را همیشه به یاد داشته باشید كه موفق ترین ها، هیچ وقت آن هایی نیستند که بی خطرترین و امن ترین راه ها را انتخاب می کنند. افراد موفق کسانی هستند که از اشتباهاتشان درس می گیرند .

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
ايجاد تعادل بين كار و خوشي
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٥
 

ايجاد تعادل بين كار و خوشي 

وجوه مهم زندگی

در دنیای کنونی که ساختار کار و تجارت به طور کلی دگرگون شده است، ساعات کاری طولانی تر و بی نظم تر شده اند. برای مثال در برخي مناطق که ساعات کاری به طور روزانه گاهی تا 24 ساعت نیز می رسد، کار کردن از 9 صبح تا 5 بعد از ظهر فقط به صورت یک خاطره دور دست در آمده است. تمام این موارد اثبات می کنند که برقراری تعادل میان زندگی شغلی و زندگی لذت بخش اجتماعی امر خطیری است. واضح و مبرهن است که افراد حرفه ای اما جوان و کم سن و سال، باید نسبت به سایرین ساعت های طولانی تری کار کنند تا بتوانند از نردبان موفقیت های شغلی بالا رفته و توسط مدیران ارشد شناسایی شوند.

پی گیری مکرر کارها برای افراد بسیار زیادی به صورت وسواس فکری در می آید و منجر می شود تا آنها خانواده، دوستان و افراد مهمی که در زندگی پشتیبانشان هستند را به دست فراموشی بسپارند. هر چند انسان تنها با شبی 3 ساعت خواب هم میتواند به زندگی ادامه دهد، اما تنظیم برنامه ای مناسب برای انجام اولویت ها، تقریبا در نظر همه افراد دشوار است. تحقیقات نشان می دهد کارخانه هایی که نیازهای خانوادگی کارکنان خود را در نظر گرفته و به آنها احترام می گذارند، کارکنان خوشحال تر و خلاق تری دارند. همچنین استراحت کافی یکی از مهمترین فاکتورها در ارتباط با افزایش خلاقیت و قدرت تفکر به شمار می رود.

هم چنین عوامل غیر شغلی بسیار زیادی نیز وجود دارند که تاثیر چشمگیری بر روی موفقیت های کلی ما می گذارند؛ چه در محل کار و چه در خارج از آن. در کنار کار، شما باید به همسر، نامزد، دوستان، سلامتی و تفریح خود نیز اهمیت بدهید. متاسفاته اغلب افراد از درک صحیح این مطالب عاجز هستند. خانواده و دوستان یکی از فاکتورهای مهم در حمایت از شما به شمار می روند و در پستی ها و بلندی ها همواره به همراهتان خواهند بود.

مدیریت زمان

 خط فکر و دورنمای بزرگتری را در ذهن خود مجسم کنید. همیشه با این دید زندگی کنید که ممکن است موقعیتی پیش بیاید که همه چیز را از دست بدهید. سپس از خود سوال کنید که اگر یک چنین تراژدی پیش بیاید، باید چه کاری انجام دهید؟ چه کسی در کنارتان باقی خواهد ماند؟ چه چیز برایتان می ماند؟ بی توجهی نسبت به افرادی که از شما پشتیبانی می کنند، باعث می شود در زمان بروز مشکلات بی کس، نا مطمئن و پر مخاطره باقی بمانید. به علاوه در زمان هایی که به طور مثال دچار شکست های عاطفی شده اید، استرس بیش از اندازه ای احساس می کنید، و یا از کوره در رفته باشید، انسان هایی که در سیستم پشتیبانی شما قرار دارند به راحتی می توانند به شما در فراموش کردن مشکلاتتان کمک کنند.

نکته دیگری که باید به آن توجه داشته باشید سلامت جسمی و تناسب اندام است. ورزش کردن به اندازه کافی، باعث می شود میزان استرس کاهش پیدا کرده، انرژی لازم برای سپری کردن ساعات طولانی کاری مهیا شود، و روی هم رفته سلامت کلی تان بهبود پیدا کند. به علاوه ورزش و نرمش ذهن شما را پاک می کند و باعث می شود خواب راحت تری داشته باشید. برای بسیاری از آقایون ورزش های تفریحی باعث می شوند تا قدری خودشان را از مشغولیت های فکری که در مورد کارشان دارند، دور نگه دارند. مثلا بازی فوتبال بعد از ظهر جمعه، تنها موقعیتی است که آقایون در حین آن به مسائل کاری فکر نمی کنند.

سرگرمی و تفریح نیز برای استمرار سلامت روانی ضروری است. به منظور حفظ طراوت روحی، شما نیاز به سرگرمی و تفریح دارید. افرادي که در زندگی خود هیچ گونه تفریحی ندارند، کارشان به مستی کشیده می شود و اغلب از این که هر روز باید به محل کار خود بروند، نفرت پیدا می کنند. رفتن به سینما برای تماشای یک فیلم خوب و خندیدن از جمله مواردی هستند که می توانند شما را برای مدت زمانی هر چند کوتاه، از مشکلات و مسائل زندگی دور کنند.

اولویت بندی نیازها

یک راه حل کاربردی این است که خواست ها و نیازهایتان را در زندگی اولویت بندی کرده و به هر کدام مدت زمان معینی را اختصاص دهید. برای هر یک از فعالیت های خود زمان مشخصی را معین کنید، و همان قدر که برای مسائل تجاری ارزش قائل هستید به سایر فعالیت هایتان نیز اهمیت بدهید. سعی کنید تا آن جایی که برایتان مقدور است، انجام آن ها را به تاخیر نیندازید.

برای مثال اگر صرف نهار به همراه خانواده، برایتان جزو اولویت ها به شمار می آید، سعی کنید هر روز در زمان معین در منزل حضور به هم رسانید. حتی اگر باعث شود که بعد از ظهر چند ساعت بیشتر کار کنید، باز هم سعی کنید از آن کوتاهی نکنید. حتی می توانید قسمتی از کارهای خود را به منزل بیاورید تا هم چند ساعت در کنار خانواده باشید و هم به کارهایتان رسیدگی کنید.

یکی دیگر از راهکارها این است که صبح ها کمی زودتر از خواب بلند شوید و به جای اینکه پس از اتمام کار به باشگاه بروید، قبل از آن این کار را انجام دهید. این کار نه تنها شما را از آغاز صبح سرحال و پر انرژی می نماید، بلکه بعد از ظهرتان نیز برای انجام سایر کارها خالی می شود. از آن جایی افراد گرایش دارند در ساعات اولیه روز در محل کار خود اندکی آهسته و کند کار کنند، ورزش صبح گاهی باعث می شود شما به طور کامل از خواب بیدار شده و ذهنتان بارور تر عمل کند. این امر باعث می شود که کارهای بیشتری را در مدت زمان کمتری انجام دهید.

مدیریت زمان برای ایجاد و افزایش وقت آزاد امری حیاتی است. به این منظور باید اولویت هایتان را به روشنی دسته بندی کنید و تلاش متمرکزی برای وقت گذاشتن در مورد سایر فعالیت ها از خود نشان دهید. حفظ تعادل میان شغل و خوشی شما را به سمت زندگی شادتر و پر ثمر تری هدایت می کند 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
چه آماده باشی چه نباشی روزی همه چيزبه پايان مي رسد
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٥
 

چه آماده باشی چه نباشی روزی همه چيزبه پايان مي رسد

 

ديگرخورشيدی طلوع نخواهد کرد وروزها، ساعات ودقايقی وجود نخواهد داشت.

همه چيزهايی را که جمع کرده ای خواه ارزشمند باشد يا فراموش شده، به ديگری منتقل خواهد شد.

ثروت، شهرت و پيروزی موقتی تو، محو خواهد گرديد. آن چه تصاحب کرده ای ديگر اهميت نخواهد داشت.

کينه ها، خشم ها، شکست ها، حسادت های توسرانجام ناپديد خواهد شد.

اميدها، روياها ونقشه ها وفهرست برنامه هايت جملگی تمام خواهد شد.

پيروزي ها و شکست هايی که روزگاری بسيار مهم به نظر مي رسيدند، رنگ خواهند باخت و به تدريج محو خواهد شد.

اهميت نخواهد داشت که از کدام مکان آمده ای يا در کدام سمت جاده زندگی مي کردی.

آن چه اهميت دارد چيزی نيست که آن را خريداری کنی، بلکه چيزی است که خودت بنيان مي نهی.

چيزی نيست که بدست می آوری، بلکه چيزی است که به ديگران می بخشی.

آن چه اهميت خواهد داشت، موفقيت تونيست، بلکه اهميت و معنای وجودی توست.

آن چه اهميت خواهد داشت چيزی نيست که تو آموخته ای، بلکه چيزی است که به ديگران آموزش داده ای.

آن چه مهم خواهد بود لياقت و توانايی ظاهری تو نيست، بلکه شخصيت و ماهيت درونی توست.

آن چه اهميت خواهد داشت تعداد افرادی نيست که تو مي شناسی، بلکه به همان تعداد افرادی است که وقتی از ميان آن ها رفتی، کمبود وجودت را حس کنند.

آن چه اهميت خواهد داشت خاطرات تو نيست، بلکه خاطرات آنانی است که به وجودت عشق می ورزيدند.

 

آن چه اهميت خواهد داشت اين است که:

در چه مدتی،

توسط چه کسی

و برای چه چيزی

در ياد و خاطره ها

زنده خواهی شد.../

 


 
comment نظرات ()