body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

تاملي در رهنمودهاي حكيمانه "‌دراكر" براي موفقيت مديران
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥
 

كمال سر محبت ببين نه نقص گناه    كه هر كه بي هنر افتد نظر به عيب كند(1)

 

ماهنامه تخصصي HBR (2) ارگان دانشگاه "هاروارد" كه در هر شماره آن " هزار نكته باريك تر ز مو " درباره هنر مديريت مطرح مي شود، در شماره ژوئن 2004 (3) در مقاله اي به قلم گهربار " پيتر دراكر" ، شاه راه هاي اصلي اثربخشي و موفقيت مديران را از كژراهه هاي بي حاصلي، اين گونه متمايز ساخته است:

"‌وجاهت و مقبوليت شخصيتي(4) و دست (5) و روگشادگي (6) مديران، به هيچ وجه نمي تواند در حكم تضميني براي موفقيت آنان باشد، و از ديگر سو، كم حرفي (7) ، گوشه گيري (8) و ناخن خشكي (9) آنان نيز به منزله عاملي براي ناكامي نيست. عالم بي عمل بودن، بدترين آفت مديريت است و اثربخشي مديران پيش از هرچيز در گرو عمل آنان (10)  خواهد بود. دانايي مدير فقط زماني ارزشمند مي شود كه به جامه عمل آراسته گردد.(11)

 

مديران اثرگذار، به وظيفه اي جز شكار "‌فرصت ها" نمي انديشند و "‌تهديدات " فراروي سازمان، مستقل از هر اهميتي كه داشته باشد، اصلا خاطر آنان را آزرده نمي سازد(12). چنين مديراني، پرداختن به "‌ مشكلات" را دفع شر مي پندارند(13)،  ولي دريافتن " فرصت ها" را خير بزرگ (14) سازمان خود به حساب مي آورند و از اين رو ، بهترين و كارآمدترين افراد سازمان را براي شناخت فرصت ها و نه مقابله با مشكلات به كار مي گمارند.(15)  كار سترگ انتصاب شايسته ترين افراد سازمان (16)  در مسووليت هاي ناظر بر كشف و استفاده از فرصت ها، وظيفه اصلي " مديريت منابع انساني"‌ در بنگاه هاي بزرگ اقتصادي و موسسات دولتي ژاپن تلقي مي شود و اهتمام ژاپني ها در اين مقوله، از جمله مزاياي كشور آنان به شمار مي رود.

 

مديران اثربخش و موفق، از چهار ديواري تنگ " من "‌ به در مي آيند تا در ميدان وسيع و سبز و خرم "‌ما " پرواز كنند(17). آنان قبل از پرداختن به نيازها و فرصت هايي كه در مقابل "‌من "‌ مي بينند، درصدد رفع احتياجات "‌ ما " و چنگ انداختن در فرصت هايي بر مي آيند كه فراروي سازمان قرار دارد(18).  اين قبيل مديران، در عين پذيرش و به جان خريدن مسووليت نهايي در قبال نتايج كار سازمان (19)،  پس از انتصاب و ورود به هر سازمان، محاسبات و انگاره هاي خود را درباره برنامه هاي آينده و مصلحت هاي آن سازمان، قرباني ايده ها و پيشنهادهايي مي كنند (20)  كه با دغدغه خاطر و به لطف ارتباطات نيكوي خود، از سينه " ما " بيرون مي كشند. (21)  "جك ولش" وقتي به عنوان مدير ارشد اجرايي (CEO) وارد  "جنرال الكتريك" شد، فكر مي كرد نخستين اولويت در برنامه كاري شركت، گسترش فعاليت هاي برون مرزي است، اما با فراخواني كه در داخل جنرال الكتريك  به عمل آورد، متوجه شد بايد هم و غم خود را براي توقف فعاليت هايي به كار ببرد كه در حوزه صنعت ذيربط، در جايگاه اول قرار ندارند و از همين راه، به دليل كسب موفقيت هاي بي نظير، به عنوان مدير برتر قرن مشهور شد. هم چنين زماني كه " ‌ترومن "‌ به عنوان رييس جمهور آمريكا در سال 1945 وارد كاخ سفيد شد، سوداي تكميل برنامه اصلاحات اقتصادي و اجتماعي " روزولت " را در سر مي پرورانيد، اما او توصيه "من" را گوش نكرد و به جاي آن ،  با ارتباط درستي كه با  " ما " برقرار كرد، تمام تلاش هاي خود را در حوزه سياست خارجي به كار گرفت و توانست گسترش روزافزون كمونيسم در اروپا و آسيا را مهار كند و به كمك اجراي طرح "مارشال"‌، دوره اي از رشد اقتصادي جهان شمول را براي 50 سال رقم بزند و از اين رهگذر، در مقام اثربخش ترين رييس جمهور تاريخ ايالات متحده در مسائل سياست خارجي (22)  قرار بگيرد.

در بسياري از همايش ها، سخنراني ها و مكتوبات ناظر بر مسائل مديريت، در مبحث فرآيند تصميم سازي (23) ، مديران ارشد به عنوان تنها تاثيرگذار و شكل دهنده اين فرآيند مطرح مي شوند، حال آن كه چنين تلقي و برداشتي در حكم اشتباهي بس خطرناك است. (24) در هر سازمان مبتني بر دانايي( 25 ) ،  كاركنان دانشور(26)  در حكم كساني تلقي مي شوند كه در حوزه تخصصي خود، بيشتر از ديگران مي دانند. در اين قبيل سازمان ها، فرآيند تصميم سازي به مثابه زنجيره اي از فعاليت كليه نقش آفرينان متخصص در تمامي سطوح ستادي و عملياتي (27) تعريف مي شود و تصميمات توليد شده در سطوح ظاهرا دون پايه، از اهميت فوق العاده اي برخوردار است. (28)  

 

زيرنويس ها :

1-     لسان الغيب، حافظ

2-Harvard Business review.

3-"What makes an effective executive", by Peter F.Drucker,HBR, June 2004,pp. 58 to 63.

4-Charisma

 5- generous

6- Extroverted

 7- Dull

8- Reclusive

9- Tightfisted        

10-Executives are doers; they execute.

11- Knowledge is useless to executives until it has been translated into deeds.

12- Good executives focus on opportunities rather than problems.

13- Problem solving, however necessary does not produce results. It prevent damage.

14- Exploiting opportunities produces results.

15- Effective executives put their best people on opportunities, rather than on problems.

16- The best-performing people throughout the enterprise.

17- they thought and said" we" rather than " I".

18-They think of the needs and opportunities of the organization before they think of their own needs and opportunities.

19-Effective executives know that they have ultimate responsibility, which can be neither shared nor delegated.

20- The first practice is ask what needs to be done, not what do  I want to do.

21-They share their plan with and ask for comments from all their colleagues-superiors, subordinates, and peers.

22- He became the most effective president in foreign affairs the United States has ever known.

23- Decision making.

24- A dangerous mistake.

25- Knowledge-based organization

26- Knowledge workers.

27- Decisions are made at every level of the organization.

  28- These apparently low- level decisions are extremely important           


 
comment نظرات ()
 
دانايي، يگانه دارايي، بهترين مزيت رقابتي و تنها منبع استراتژيك سازمان هاي آينده
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٥
 

مديريت دانايي؛ چالش اصلي مديران سازمان ها

(تأملي در ضرورت توليد، اشاعه و نگاه داري دارايي علمي سازمان ها)

" پيتر دراكر " استاد پر آوازه دانش مديريت و مؤلف گران قدر 30 جلد از غني ترين كتب موجود جهان در اين رشته، در آخرين كتابي(1) (1993) كه در ميانه نهمين دهه عمرش (متولد 1909) به رشته تحرير در آورد، تبديل دانش به اصلي ترين منبع  اقتصادي را مهم ترين ويژگي دوران پس از سرمايه داري برشمرده و خلق ارزش در اين دوران را فقط و فقط در گرو بهره وري و  نوآوري در حكم نتيجه دانائي دانسته است. دراكر، كاركنان دانشور(2) را بدنه اصلي گروه هاي اجتماعي پيشتاز به حساب آورده و ارتقاي بهره وري آنان را بزرگ ترين چالش فراروي مديران سازمان ها  ذكر كرده است.

دقيقا يك دهه پس از پيش گويي دراكر، " گريگوري منتاس " استاديار دانشكده مهندسي برق و كامپيوتر در دانشگاه صنعتي آتن(3)، مؤلف كتاب " مديريت دارايي علمي "(4) و مشاور كميسيون اروپايي در برنامه فن آوري هاي جامعه اطلاعاتي، كه نتايج فعاليت ها و پژوهش هاي خود را در حوزه هايي چون مديريت استراتژيك، مديريت دانايي(5)، نظام هاي اطلاع رساني و كسب و كار الكترونيك(6) در قالب بيش از 80 مقاله در همايش هاي بين المللي و نشريات تخصصي و معتبر عرضه كرده و مسووليت راهبري و نظارت بر اجراي 30 پروژه در همين زمينه ها را برعهده داشته است، در مقاله جديدش تحت عنوان  " راه كار مديريت استراتژيك در استفاده از دارايي علمي(7) " مندرج در شماره دوم ( تابستان 2004) فصلنامه بين المللي " نوآوري و يادگيري(8) " بي هيچ گونه اشاره به نام يا كلام دراكر ، درستي ديدگاه ها و ضرورت رعايت توصيه هاي او را قشنگ و بي كم و كاست، نشان داده است :

" تمامي سازمان ها به گونه اي روز افزون به اين واقعيت پي مي برند كه در آينده بسيار نزديك و در جهان دائما در تغيير(9)، " دانايي "، يگانه دارايي(10)، بهترين مزيت رقابتي و تنها منبع استراتژيك(11) آن ها خواهد بود. دارايي علمي سازمان ها تنها منبع آن ها براي اعتلاي يادگيري و قوام و دوام نوآوري است(12) و مديريت كارآمد دانايي، كليد دست يابي سازمان ها به بهره وري و رشد فزاينده به حساب مي آيد. دارايي علمي  سازمان ها به دو دسته تقسيم مي شود:

 

اول: " دانش ضمني(13) " يعني دانشي كه در مهارت هاي خاص و تجارب فرد، نگرش او به جهان، بينش و گمانه هاي وي هويت و تجلي مي يابد.(14) تدوين اين شكل از دانش ، كاري دشوار است(15) و انتقال آن نيز به ساير افراد، به آساني انجام نمي شود.(16)

 

دوم: " دانش آشكار"(17)، يعني دانشي كه در قالب فرمول علمي تدوين مي شود(18)، قابل طبقه بندي و كدگذاري است و مي توان آن را به آساني در ميان افراد و كاركنان سازمان ترويج كرد.(19)

هر دو وجه دانايي (هم شكل ضمني و هم شكل آشكار) براي سازمان ها اهميت فراواني دارد و شايسته است كه در حكم عامل به وجود آورنده  " ارزش "، مغتنم شناحته شود. تبديل دائمي اين دو شكل دانايي به يك ديگر، خلاقيت و نوآوري را شكوفا مي سازد(21) و توان و پتانسيل لازم براي خلق ارزش را بوجود مي آورد.

  هدف غايي مديريت دانايي، توليد، اعتلاء ، گسترش و نگاه داري از محتوي، كميت، ارزش و نيز قابليت تبديل پذيري(22) دارايي علمي سازمان است. مديران سازمان ها بايد شناسائي و كشف دارايي علمي در سازمان را مهم ترين دغدغه خود بدانند و در توليد دارايي علمي، به مثابه مزيت رقابتي سازمان، جدا كوشا باشند. "

 

 

 


 1- Post Capitalist Society   نوشته پيتر فرديناند دراكر ، كه به كوشش شادروان محمود طلوع به زبان فارسي ترجمه و تحت عنوان " جامعه پس از سرمايه داري " در بهمن 1374 منتشر شد.

2- Knowledge worker

3- Dr Gregories Mentas , an Associate Professor in the Department of Electrical and      computer Engineering of the national Technical University of Athens(NTUA) .

5- - Knowledge Management

6- E- Business

7- A strategic management framework  for  Leveraging  knowledge assets

8- International Journal of Innovation and Learning , Vol. 1 , NO. 2 , 2004 , UK .

9- A daily changing world .

10- Unique  Assets.

11- Knowledge becomes the key strategic resource of the future.

12- Knowledge assets as the main  driver for innovation and learning .

13- Tacit knowledge

14- Embedded in individual experience, and includes insights, hunches, intuitions, and skills that are highly personal.

15- Hard to formalise .

16- Difficult  to communicate or share with others.

17- Explicit Knowledge

18- Expressed in scientific formula.

19- Easily transmitted amongst indiviuals.

20- The conversion of tacit to explicit knowledge and explicit to tacit knowledge.

21- Creativity and innovation are released.

22- Transfer ability of knowledge assets.


 
comment نظرات ()
 
خداوندا شکر
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥
 

خدارا شكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

خدارا شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرف ها شاكي است.اين يعني او در خانه است و درخيابان ها پرسه نمي زند.

خدارا شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بي كار نيستم.

خدارا شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم بوده ام.

خدارا شكر كه لباس هايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

خدارا شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم. اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

خدارا شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم. اين يعني من خانه اي دارم.

خدارا شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم. اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

خدارا شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

خدارا شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

خدارا شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

خدارا شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.

خدارا شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

خداوندا شكر

 


 
comment نظرات ()
 
شما چگونه امضا می کنيد ؟
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥
 

خودشناسي از روي امضا

کسانی که به طرف عقربه های ساعت امضاء می کنند ،انسان های منطقی هستند .

کسانی که بر عکس عقربه های ساعت امضاء می کنند، دیر منطق را قبول می کنند و معمولا غیر منطقی هستند .

کسانی که از خطوط عمودی استفاده می کنند لجاجت و پافشاری در امور دارند .

کسانی که از خطوط افقی استفاده می کنند انسان های منظمی هستند.

کسانی که با فشارامضاء می کنند، در کودکی سختی کشیده اند.

کسانی که پیچیده امضاء می کنند آدم های شکاکی هستند.

کسانی که در امضای خود اسم و فامیل می نویسند خودشان را در فامیل برتر می دانند.

کسانی که در امضای خود فامیل می نویسند دارای منزلت هستند.

کسانی که اسمشان را می نویسند و روی اسمشان خط می زننداحتمالا شخصیت خود را نشناخته اند.

کسانی که به حالت دایره و بیضی امضاء می کنند، کسانی هستند که می خواهند به قله برسند .


 
comment نظرات ()
 
کلاس درس
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٥
 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چيست؟

استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:

هيچ! هر چه جلو مي رفتم، خوشه هاي پرپشت تر مي ديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. 

استاد گفت: عشق يعني همين.

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم.

استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين

 
comment نظرات ()
 
راز عشق در چيست ؟
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥
 

گفتار های دونالد والترز خیلی کوتاه است گاهی به یک خط هم نمي رسد. اما اگر هر يک از آن ها را برای چند بار در روز بخوانيد اثر عميقي در روح شما خواهد داشت. هر گفتار براي يک روز است. يکي از روزهاي زندگي شما که با تکرار این جملات و ورود مفهمومشان به ضمير ناخود آگاه شما خيلی زيبا تر خواهد شد. در هر حالي که هستيد به خصوص پيش از خواب يکی از گفتار ها را تکرار کنيد .ابتدا با صداي بلند و کم کم به شکل زمزمه. آري به همين سادگي...


راز
عشق در تواضع است. این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آن ها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند . اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است ، با احترام به نظریاتش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد .

راز عشق در این است که به یک دیگر سخت نگیرید. عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است.

راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند، کاری مثل دادن هدیه ای کوچک، تحسین، لبخندی از روی محبت. نگذار که جویبار محبت از کمی باران، بخشکد.

راز عشق در این است که رابطه تان را مانند یک باغ ، با محبت تزئین کنید . بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبایی بروید . ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود . برای این که عشق همواره با طراوت بماند فباید به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد .

راز عشق در خوش مشربی است. شوخی با دیگران را فراموش نکن، در ضمن مراقب شوخی هایت هم باش. شوخی نا پسند نکن. شوخی باید از روی حسن نیت باشد ،نه نیشدار .

راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفکر را از یاد نبری . آیا یک رابطه دراز مدت ، مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نیست ؟


راز عشق در این است که مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی، و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری. با این که احساس جلوه الهام است، اما شخص عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درک کند .قلبت را آرام کن. تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها را آن گونه که هستند، در یابی.

راز عشق در این است که طرف مقابلت را تحسین کنی . هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را می داند ،از تحسین غافل نشو . مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم . گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند.

راز عشق در این است که در سکوت دست یک دیگر را بگیرید. کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید.  

راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است برای تقویت گیرایی صدا، باید آنرا از قلب برآورید، سپس رهایش کنید تا بلند بشود وبه سمت پیشانی برود تار های صوتی را آرام و رها نگه دار. اگر احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی ، آن صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد .

راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ، زیرا چشم ها پنجره های روح هستند. اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی، مثل آن است که پنجره ها را با پرده های زیبایی بیارایی و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.

راز عشق دراین است که از یکدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید، زیرا نقص همواره جزء لاینفک انسان است ذهنت را بر ارزش هایی متمرکز کن که شما را به یکدیگر نزدیک تر می کند نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد .

راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی. در حقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود. شریک زندگی ات را با طناب نیاز مبند. گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند.

راز عشق در این است که شریک زدگی ات را در چار چوبی که خودت می پسندی حبس نکنی. عیب جویی باعث تباهی می شود. همه چیز را همان طور که هست بپذیر، تا هر دو شاد باشید .قانون طلایی این است :

نقاط قوت را تقویت کن،  و ضعف ها را نه تقویت کن نه تقبیح.

هرگز سعی نکن با سوزاندن، جلوی خونریزی زخم را بگیری.

راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم، فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است. در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز چنین سوء تفاهم هایی جلو گیری کنی.

راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به ذهنت می رسد، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی، بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی. اگر لازم بود، حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آن چه را می خواهی بگویی پیدا کند.

راز عشق در آرامش است، زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود. عشق، هوای نفس و احساست شدید نیست. عشق انسان ها نسبت به یک دیگر بازتابی از عشق ازلی است خداوندگار آرامش کامل است.

راز عشق در این است که در وجود یک دیگر عاشق خدا باشید، تا همواره علی رغم همه اشتباهات، تشنه رسیدن به کمال باشید، چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان، سعی می کند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند.

راز عشق در این است که محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی میان دو انسان شود سپس آن عشق را که دست پرورده پروردگار است بسط دهید تا بشریت و کل مخلوقات را در بر گیرد.

راز عشق در این است که به دیگری لذت ببخشی، و لی عشق را برای لذت نخواهی. زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست. هر چه نفس قوی تر باشد، تقاضاهایش بیشتر می شود و هر چه تقاضا های نفس قوی تر باشد، خودپرستی را در تو بیشتر و بیشتر تقویت می کند. عشق چهره واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار می کند، نه در لذت جویی.

راز عشق در مراعات حال دیگری است. هر قدر که ملاحظه حال دیگران را می کنی، کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن.

راز عشق در این است که جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی. جاذبه نیرویی لطیف و نافذ است که از دیگری دریافت می کنی. این نیرو تنها با بخشش رشد می کند.

راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است. نگذار که روزمرگی ها مثل سیم های کوک نشده ساز، نغمه زندگی عاشقانه تان را به نوایی غم انگیز تبدیل کند.

راز عشق در این است که در هر فرصتی در کنار هم آرام بگیرید، با هم تنها باشید، و افکارتان را با یک دیگر در میان بگذارید. لازم نیست برای سرگرم شدن حتما از محرکات خارجی استفاده کنید. قرار بگذارید که بیشتر با هم تنها باشید تا بتوانید خودتان باشید.

راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید. مایع عشقتان را طوری نگه دارید که بتوانید گودالهایی را که زندگی پیش پایتان می گذارد، پر کنی.

راز عشق در این است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید و از او قدرت و آرامش دریافت کنید، اما نه با اصرار.

راز عشق در استواری است. در فصول مختلف زندگی، عشقتان را مانند کوه بلندی استوار، مانند خاک حاصلخیزی پرثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید، که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دور آن گردش کنند.


 
comment نظرات ()
 
هدفم چيست ؟
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥
 

هدف چيست و داشتن آن چه ضرورتي دارد؟

يك هدف چه خصوصياتي بايد داشته باشد؟

آيا هدف بايد كمي باشد يا كيفي؟

چگونه مي‌توان هدف را انتخاب كرد؟

بعد از آن‌كه هدف خود را انتخاب كرديم، در ارتباط با آن لازم است چه كاري انجام دهيم؟ و ...

در يك تعريف، هدف وضعيتي است كه مي‌خواهيم در آينده داشته باشيم. اگر خود نتوانيم وضعيت‌مان را در آينده تعيين كنيم،‌ ناچار محيط پيرامون‌مان، وضعيت را به ما تحميل مي‌كند. آن چه كه محيط بر ما حكم مي‌كند چه بسا با ما سازگاري نداشته باشد. پس چه بهتر كه خود، هدف مطلوب‌مان را  معلوم كنيم و به سمتش در حركت باشيم.

انتخاب هدف، يكي از ضرورت‌هاي زندگي است كه اگر آگاهانه انجام نشود، نا‌آگاهانه صورت خواهد گرفت. يكي از ضرورت‌هاي انتخاب هدف، اين است كه تمركز ذهني را به همراه خواهد داشت. داشتن ذهني متمركز، يكي از شرط‌هاي لازم براي موفقيت است. يك ذهن متمركز قدرت تفكر و خلاقيت دارد و پر از انرژي است، بنابراين مي‌تواند در مسايل كنكاش كند و اعماق آن ها را ببيند. نقطه روبروي ذهن متمركز، يك ذهن آشفته است. با يك ذهن آشفته نمي‌توانيم كاري از پيش ببريم و تمام انرژي‌مان صرف كارهاي بيهوده مي‌شود.

دلايل عدم موفقيت با يك ذهن آشفته به قرار زير است:

يك ذهن آشفته، لبريز از ايده‌هاي گوناگون است كه ممكن است با يك ديگر متضاد باشند. بنابر اين پرداختن به يك ايده، ديگري را خنثي مي‌كند و هر دست‌آورد، دست‌آورد ديگري را از بين مي‌برد.

دريك ذهن آشفته، يك خط فكري به صورت ممتد جريان ندارد. يك فكر مي‌آيد و بعد توسط فكري ديگر قطع مي‌شود و پس از مدتي كه شخص از مسير اصلي فكري خود، منحرف شد، به ياد مي‌آورد و مجددا ذهنش را روي موضوع متمركز مي‌كند. براي رسيدن به گنج، لازم است كه زمين را تا رسيدن به آن حفر كنيم. كسي كه ذهني آشفته دارد همانند جوينده‌اي است كه پس از كندن چند وجب از خاك، نقطه ديگري نظرش را جلب كرده و جهت كندن آن جا، از كارش دست مي‌كشد.

در يك ذهن آشفته، ارزش‌ها مرتب عوض مي‌شوند؛ زيرا حاصل تجربه و فراست نبوده‌اند. شخص با يك ايده روبرو شده و آن را به عنوان ارزش مي‌پذيرد. سپس با ايده ديگري روبرو مي‌شود و آن را به عنوان ارزش جديد مي‌پذيرد.

در يك ذهن آشفته، شخص نمي‌تواند از كارهايش دفاع كند؛ زيرا آن ها را با معيار و دليل محكم و روشن، انتخاب نكرده است.

كسي كه يك ذهن آشفته دارد، ثبات شخصيت ندارد؛ بنابر اين محيط بر او تأثير مي‌گذارد. با از دست دادن يك چيز كوچك ناراحت و اندوهگين مي‌شود و با به دست آوردن يك چيز كوچك غرق شادي مي‌شود. هيجاني است و احساساتش كاذب مي‌باشد.

از يك ذهن آشفته، عمل نمي‌بينيم بلكه يك‌سري ايده است كه معمولا تا عملي‌شدن فاصله زيادي دارند و امكان رسيدن به آن ها نيست.

كسي كه ذهني آشفته دارد، قدرت اراده ندارد. داشتن اراده، نيازمند ثبات است. تا زماني به عهد خود پايبند مي‌مانيم كه اصل آن را پذيرفته باشيم و آن اصل، برايمان مهم و با ارزش باشد. وقتي كه شخص، قدرت ثبات را از دست داد، ديگر نمي‌تواند برسر عهد خود باقي بماند.

كسي كه داراي ذهني آشفته است، توان تصميم‌گيري ندارد و دائما از محيط و ديگران تأثيرپذير است و در برابر آن چه به او عرضه مي‌شود از جمله تبليغات، مغلوبه است.

يك ذهن مشوش، نمي‌تواند انرژي‌هايش را حفظ كند بنابراين زود خسته مي‌شود و با رسيدن به اولين نتايج و محصولات دست از كار مي‌كشد و يا اين‌كه نمي‌تواند خطاهاي كار خود را پيدا كند، بنابراين دائما اين خطاها را تكرار مي‌كند.  

كسي كه داراي ذهني آشفته است، در برابر مسايل، قدرت انتخاب و انعطاف را از دست مي‌دهد.

حال كه با ضرورت هدف آشنا شديم، كمي هم درباره ويژگي‌هاي آن صحبت كنيم.

اولين مطلبي كه خوب است در اين باره بدانيم، اين است كه هدف با آرزو تفاوت دارد. آرزو يعني رسيدن به چيزي كه آن را نداريم ولي هدف يعني آشكار كردن آن چه كه داريم ولي هنوز ناپيداست. معمولا هدف با آرزو اشتباه ‌گرفته مي‌شود. آرزو، ما را از واقعيت دور مي‌كند و به توهم مي‌كشاند و ذهن را اسير و آشفته خود مي‌كند بنابراين بهتر است كه از آن اجتناب شود.

هر كدام از ما گنج‌هاي بي‌شماري در درونش دارد كه لازم است كه اين گنج‌ها را استخراج و آشكار كند؛ گنج‌هايي هم چون دانايي، مهرباني، آرامش، اقتدار، پاكي، اخلاق نيكو، حياء و ... . اين گنج‌ها كه همگي حالتي كيفي دارند، مي‌توانند با توجه شرايطي كه در آن آشكار مي‌شوند، تبديل به نتايج و ثمرات عيني ‌شوند.

براي مثال، آن‌كس كه دانايي خويش را آشكار ‌كند، معلمي خواهد شد كه تعاليمي را ارائه مي‌دهد و شاگرداني را تربيت مي‌كند تا اين تعاليم را پاسداري كنند. آن‌كس كه اقتدار خويش را آشكار كند، رهبري خواهد شد كه يارانش را در راه رسيدن به هدف‌شان ياري مي‌كند و به همين ترتيب همه گنج‌ها، دست‌آوردهاي عيني و ملموس خواهند داشت.

تحقق يك هدف، فرايندي است كه در آن كيفيتي تبديل به كميت(هايي) مي‌شود. اين فرايند چهار مرحله دارد كه عبارتند از : قصد، مأموريت، افق حركتي و برنامه. هركدام از اين مراحل، ويژگي‌هايي دارند و پرداختن به آن ها شرايطي دارد.

****

منبع : مقاله  "  هدفم چيست؟ "-تهيه کننده : 

مهندس حميدرضا همتي-انتشار توسط  سايت پژواك انديشه

 


 
comment نظرات ()
 
قناعت
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٥
 

قناعت

 

اسكندر مقدوني در سي و سه سالگي در گذشت . روزي كه اين جهان را ترك مي كرد خواست يك روز ديگر هم زنده بماند ، فقط يك روز ديگر ، تا بتواند مادرش را ببيند . آن 24 ساعت فاصله اي بود كه بايد طي ميكرد تا به پايتختش برسد. اسكندر از راه هند به يونان بر مي گشت و به مادرش قول داده بود وقتي كه تمام دنيا را به تصرف خود در آورد بازخواهد گشت و تمام دنيا را يك پارچه به او هديه خواهد كرد.

بنابراين اسكندر از پزشكانش خواست تا 24 ساعت مهلت براي او فراهم كنند و مرگش را به تعويق اندازند .

پزشكان پاسخ دادند كه كاري از دستشان بر نمي آيد، و گفتندكه او بيش از چند دقيقه قادر به ادامه ي زندگي نخواهد بود .

اسكندر گفت: من حاضرم نيمي از تمام پادشاهي خود را، يعني نيمي از دنيا را، در ازاي فقط 24 ساعت بدهم .

آن ها گفتند: اگر همه دنيا را هم كه از آن شماست بدهيد ما نمي توانيم كاري براي نجاتتان صورت بدهيم . اكري غير ممكن است.

آن لحظه بود كه اسكندر بيهوده بودن تمامي كوشش هايش را عميقا درك كرد.

با تمام دارايي اش كه كل دنيا بود نتوانست حتي 24 ساعت را بخرد. سي و سه سال از عمرش را به هدر داده بود براي تصاحب چيزي كه با آن حتي قادر به خريدن 24 ساعت هم نبود.

متوجه شد كه به خاطر اين دنياي واهي بايد با نوميدي و محروميت كامل جهان را ترك كند.

تمام مردان جاه طلب با نا اميدي از دنيا مي روند. بيشتر انسان ها در نا اميدي زندگي مي كنند و در نااميدي از دنيا مي روند.

قناعت به سادگي يعني درك اين نكته كه خواسته ها در زندگي غير عقلايي و احمقانه اند

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
سه صافی
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥
 

شخصى نزد همسايه من آمد و گفت:

گوش كن! مى خواهم چيزى برايت تعريف كنم.

دوستى به تازگى در مورد تو مى گفت:

همسايه ام حرف او را قطع كرد: قبل از اين كه تعريف كنى، بگو آيا حرفت را از ميان آن سه صافى گذرانده اى يا نه؟

كدام سه صافى؟

همسايه ام گفت: اول از ميان صافى واقعيت. آيا مطمئنى چيزى كه تعريف مى كنى واقعيت دارد؟

نه. من فقط آن را شنيدم. شخصى آن را برايم تعريف كرده است.

همسايه ام سرى تكان داد و گفت:

پس حتما آن را از ميان صافى دوم يعنى صافى شادى گذرانده اى. مسلما چيزى كه مى خواهى تعريف كنى، حتى اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالى ام مى شود.

دوست عزيز، فكر نكنم تو را خوشحال كند.

بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال هم نمى كند، حتما از صافى سوم، يعنى صافى فايده، رد شده است. آيا چيزى كه مى خواهى تعريف كنى، برايم مفيد است و به دردم مى خورد؟

نه، به هيچ وجه!

همسايه ام گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال كننده است و نه مفيد، آن را پيش خود نگه دار و سعى كن خودت هم زود فراموشش كنى.

 


 
comment نظرات ()
 
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥
 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دست فروشي مي كرد. از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقي مانده است و اين درحالي بود كه شديدا احساس گرسنگي مي كرد. تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد. دختر جوان و زيبائي در را باز كرد. پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دست پاچه شد و بجاي غذا، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود به جاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت:

چقدر بايد به شما بپردازم؟

دختر پاسخ داد: چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.

پسرك گفت: پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم.

سال ها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد. پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فرا خوانده شد. هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آن جا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد. بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد. لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد. در اولين نگاه او را شناخت. سپس به اطاق مشاوره بازگشت تا هر چه زودتر براي نجات جان بيمارش اقدام كند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود. به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد. گوشه صورت حساب چيزي نوشت. آن را درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورت حساب واهمه داشت. مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد. سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد. چيزي توجه اش را جلب كرد. چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته آن را خواند:

«بهاي اين صورت حساب قبلا با يك ليوان شير پرداخت شده است»


 
comment نظرات ()
 
خدايا از تو سپاسگذارم
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥
 

خدايا به خاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگذارم !

خدايا به خاطر اين که هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندکي از راه راست سست مي شود، تو با تلنگري به راهم مي آوري، از تو سپاسگذارم.

خدايا ! ممنونم که هر زمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلايي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر اراده بي هايت، هيچ چيزتاب ايستادگي ندارد!

خدايا! از اين که مي بينم بزرگي چون تو، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نمي کند، سخت به خود مي بالم .

خدايا ! با اين که گناه کرده ام، ناسپاسي نموده ام، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا اميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چيز و همه کس شده ام، باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري، حمايتم کرده اي !

به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو، چه مي توانم بگويم ؟

اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟

خدايا! شماره دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق العاده ات در سخت ترين و غيرممکن ترين شرايط ياورم بوده اي، از حساب بيرون است.

تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيز هايي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد، پس تمنا دارم دريافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني، عشق، آرامش و سعادت حقيقي ياري ام کني، چرا که بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم.

خداي من، مي دانم که با اين همه، تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي، زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند:

اگر آنان که از من روي برتافتند، مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم، هر آينه از شوق جان مي سپردند.
 
comment نظرات ()
 
خداوندا
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥
 

  مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خود را بشناسد.

 مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.

 چنان جسور و با شهامتم کن که به هنگام وحشت جرات مقابله بــا خويشتن را داشته باشم.

 مرا انسانی بساز که به هنگام شکست شرافتمندانه درخود احساس کبر و غرورکنم و به گاه پيروزی فروتن ونجيب باشم.

مرا انسانی بساز که از ناملايمات زندگی روی بر نتابم .

به هنگامی که بايد سينه سپر کنم پشت بر نگردانم.

مرا به جاده آسايش راهنمايی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود قرار بده تا با ناملايمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بيرون آيم.

مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگيش عالی باشد. پيش از اين که در انديشه فرمانروايی بر ديگران باشد بر خويشتن حکومت کنم.

مرا انسانی بساز که خنديدن را بياموزد اما گريستن را نيز هرگز از خاطر نبرد.

انسانی که گام درآينده بگذارد ولی گذشته را نيز هرگز فراموش نکند.

و از همه مهمتر در مقابل چشمان جادويی و افسونگر هيچ کس تسليم نشود و مسحور نگردد.

خدايا مرا به حال خود وامگذار، اي مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امید واران

 

خدايا مرا آن ده ، که مرا آن به

 

ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد، كسي است كه به كمترين ها  نياز دارد.

 


 
comment نظرات ()
 
کسی که هزار سال زیسته بود!
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥
 

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زنگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!

 


 
comment نظرات ()
 
تنها چيزی که همه به آن نياز داريم
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥
 

هر کسي مي تواند بزرگ باشد، چون هر کسي مي تواند خدمت کند. لازم نيست که شما براي خدمت کردن مدرک تحصيلي عالي داشته باشيد. شما مجبور نيستيد نهاد و عمل خودتان را با خدمت کردن موافق سازيد تنها چيزي که نياز داريد قلبي پر از محبت و رواني است که از عشق سرچشمه مي گيرد.


 
comment نظرات ()
 
خود را دوست بداريم
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥
 

اوليور وندل هولمز روزي در جلسه اي شرکت کرد که در آن جمع از همه کوتاهتر بود.دوستي با کنايه گفت:

دکتر هولمز به نظرم شما در ميان ما افراد بلند قد احساس کوچک بودن مي کنيد.

 هولمز پاسخ داد :همين طور است. من احساس مي کنم که يک دايم هستم در برابر پني ها.!

    دايم:سکه اي کوچک تر از پني که ده برابر آن ارزش دارد.


 
comment نظرات ()
 
عشق مثل نفس کشيدن
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥
 

در عشق، ابهامي وجود ندارد، ابهام، در ماست.
نه تشريفاتي در عشق هست و نه فرضياتي فلسفي.
عشق، رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي ست.
كلمه ساده و بي پيرايه عشق، معجزه اي را در خود نهفته دارد.
مهم نيست كه به چه كسي عشق مي ورزي، متعلاقات عشق موضوعيت ندارد.
آن چه مهم است اين است كه بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني، همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت، بي استثنا نفس مي كشي.
نفس كشيدن هدفي را دنبال نمي كند، عشق نيز خواهان چيزي جز خود نيست.
اگر با دوست هستي، نفس مي كشي.
اگر در كنار درختي نشسته اي، نفس مي كشي.
اگر در اب شنا مي كني، نفس مي كشي.
يعني هر كاري كه مي كني، با نفس كشيدن همراه است.
عشق نيز بايد همين ويژگي را داشته باشد، يعني بايد هسته مركزي همه كارهاي تو باشد.
عشق بايد طبيعي باشد، مثل نفس كشيدن.
در واقع، عشق همان نسبتي را با روح دارد كه
نفس كشيدن با جسم.


 
comment نظرات ()
 
در ظاهر شبنم اما در دل ...
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥
 
انسان آن قدرها كه به نظر مي آيد، كوچك و حقير نيست.
او تمامي آسمان و كائنات را در خويشتن دارد
.
او همه هستي را در خويش پيچيده است.
بله، او در ظاهر شبنمي بيش نيست، اما در دل، اقيانوسي بي كرانه را پنهان كرده است.
علم، به همين ظاهر محدود پرداخته است، ظاهر شبنم.
آن هايي كه به ژرفاي هستي آدمي فرو رفته اند، با شگفتي دريافته اند كه هر چه بيشتر در اين بي كرانه غرق شوند، او را بي كرانه تر مي يابند.
هنگامي كه به هسته مركزي وجود آدمي مي رسي، در مي يابي كه او با هستي يگانه است.
او همه جها ن است.
به درون خويش سفر كن
.

به ژرفاي خود برو.
خدا در توست.
كشفش كن.


 
comment نظرات ()
 
خدا و خلقش
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥
 

التماس به خدا شجاعت است،

اگر براورده شود عزت و گرنه حکمت است.

 

التماس به خلق خدا شرمندگي است،

اگر برآورده شود منت و گرنه ذلت است.

 


 
comment نظرات ()
 
بالیدن در ژرفای خود
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥
 

پیر شدن همان چیزی است که هر چارپایی به آن قادر است‌.

 بالیدن است که امتیاز ویژه‌ انسان است.

انگشت شمارند آنان که بر این امتیاز آگاهند.

 

در زندگی‌، بالیدن به معنای بالیدن در ژرفای خود است. 


بله، ریشه‌های تو در همان
جایند
.


 
comment نظرات ()
 
روسپي و راهب
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥
 

روسپی و راهب    

  

 راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد. در خانه روبرویش، یک روسپی اقامت داشت. راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند. تصمیم گرفت با او صحبت کند.

زن را سرزنش کرد : " تو بسیار گناهکاری. روز و شب به خدا بی احترامی می کنی. چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی . "

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست. هم چنین از خدای قادر متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد. اما راه ديگري براي امرارمعاش پيدا نكرد.

 بعد از یک هفته گرسنگی، دوباره به روسپی گری پرداخت. اما هر بار که بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست .راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد :  از حالا تا روز مرگ این گناهکار، می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند.

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد. هر مردی که وارد خانه می شد، راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت. راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : " این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگ ها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای، آن هم بعد از هشدار من. دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! "

زن به لرزه افتاد، فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است. به خانه برگشت، اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا، کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

 خداوند دعایش را پذیرفت. همان روز، فرشته مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت. فرشته به دستور خدا، از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .

روح روسپی، بی درنگ به بهشت رفت. اما شیاطین، روح راهب را به دوزخ بردند. در راه، راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شکوه کرد :

خدایا، این عدالت توست؟

من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام، به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده، به بهشت می رود!

یکی از فرشته ها پاسخ داد :

 تصمیمات  خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران. هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی، این زن روز و شب دعا می کرد. روح او، پس از گریستن، چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم. اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم.

از کتاب : پدران، فرزندان، نوه ها،  اثر پائولو کوئلیو

 

 


 
comment نظرات ()
 
كوزه شكسته
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥
 

کوزه  شکسته

سال ها قبل میرابی بود که همه روزه وظیفه پر کردن حوض دربار را به عهده داشت. میراب را دو کوزه بود که یکی سالم ودیگری را روزنه هایی بود. هر روز که برای پر کردن کوزها می رفت.  نصف آب کوزه سوراخ می ریخت.

 یک روزهنگام استراحت صدایی از کوزه معیوب برخاست: ای میراب ! مرا چه سود به کار تو؟ مرا کنار بگذار و کوزه دیگری اختیار کن. میراب به پشت سر کوزه اشاره کرد و گفت :

 تمامی گل ها وسبزه ها یی که در اطراف راه دربار روییده اند از سر وجود توست. آن وقت جواب آن ها را چه دهم.

ناسالمی تو گر چه مرا خسته می کند ولی در عوض چنین منظره زیبایی را به وجود می آورد.

آیا کوزه سالم توانایی چنین کاری را دارد؟

 


 
comment نظرات ()
 
گنجينه دل
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥
 
چشم فروبسته اگر وا كني

درتو بود هر چه تمنا كني

عافيت از غير نصيب تو نيست

غير تو اي خسته طبيب تونيست

از تو بود راحت بيمار تو

نيست به غير از تو پرستار تو

همدم خود شو كه حبيب خودي

چاره خود كن كه طبيب خودي

غير كه غافل ز دل زار تست

بي خبر از مصلحت كار تست

بر حذر از مصلحت انديش باش

مصلحت انديش دل خويش باش

چشم بصيرت نگشايي چرا ؟

بي خبر از خويش چرايي چرا ؟

صيد كه درمانده ز هر سو شده است

غفلت او دام  ره او شده است

تا ره غفلت سپرد پاي تو

دام بود جاي تو اي واي تو

خواجه مقبل كه ز خود غافلي

خواجه نه اي بنده نا مقبلي

از ره غفلت به گدايي رسي

ور به خود آيي به خدايي رسي

پير تهي كيسه بي خانه اي

داشت مكان در دل ويرانه اي

روز به دريوزگي از بخت شوم

شام به ويرانه درون همچو بوم

گنج زري بود در آن خاكدان

چون پري از ديده مردم نهان

پاي گدا بر سر آن گنج بود

ليك ز غفلت به غم ورنج بود

گنج صفت خانه به ويرانه داشت

غافل از آن گنج كه د ر خانه داشت

عاقبت از فاقه و اندوه و رنج

مرد گدا مرد و نهان ماند گنج

اي شده نالان ز غم و رنج خويش

چند نداري خبر از گنج خويش؟

گنج تو باشد دل آگاه تو

گوهر تو اشك سحرگاه تو

مايه اميد مدان غير را

كعبه حاجات مخوان دير را

غير ز دلخواه تو آگاه نيست

ز آنكه دلي را بدلي راه نيست

خواهش مرهم ز دل ريش كن

هر چه طلب مي كني از خويش كن

شعر از رهی معیری

 


 
comment نظرات ()
 
نيايش
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥
 

نيايش...

پروردگارا، به من آرامش ده
تا بپذيرم آن چه را كه نمي توانم تغيير دهم
دليري ده، تا تغيير دهم آن چه را كه مي توانم تغيير دهم
بينش ده، تا تفاوت اين دو را بدانم
مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند

 


 
comment نظرات ()
 
وزن دعای خير
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥
 

لوئيز رِدِن، زني بود با لباس هاي كهنه و مندرس، و نگاهي مغموم. وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نمي‌تواند كار كند و شش بچه‌ او بي غذا مانده‌اند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بي‌اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.

زن نيازمند در حالي كه اصرار مي‌كرد گفت :

آقا شما را به خدا به محض اين كه بتوانم، پولتان را مي‌آورم .

جان گفت نسيه نمي‌دهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را مي‌شنيد به مغازه دار گفت :

ببين اين خانم چه مي‌خواهد، خريد اين خانم با من .

خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم مي‌دهم، ليست خريدت كو ؟

لوئيز گفت: اين جاست.

ليست‌ را بگذار روي ترازو به اندازه  وزنش هر چه خواستي ببر. !!

لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ترازو پايين رفت.

خواربارفروش باورش نمي‌شد.

مشتري از سر رضايت خنديد.

مغازه‌دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ديگر ترازو كرد كفه ترازو برابر نشد،
آن قدر چيز گذاشت تا كفه‌ها برابر شدند.

در اين وقت، خواربار فروش با تعجب و دل‌خوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.

كاغذ ليست خريد نبود، دعاي زن بود كه نوشته بود. 

« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري،خودت آن را برآورده كن »

************************

فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است. دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كي داد و پاداش بسيار برد.

« بر گرفته از كتاب لبخند خدا »

 


 
comment نظرات ()
 
خبران خليل
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥
 

هرگز در پاسخ عاجزانه اي در نمانده ام مگر در برابر كسي كه از من پرسيد :

تو كيستي ؟

جبران خليل جبران

 


 
comment نظرات ()
 
خداوندا
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥
 

یا  رب  العالمین

خداوند مدبر است پس اهل تدبیر را دوست دارد.

خداوند محول است پس اهل تحول را دوست دارد.

خداوند خالق است پس اهل خلاقیت را دوست دارد.

خداوند آفریننده است پس کار آفرینان را دوست دارد.

خداوند پروردگار است پس عمل گرایان را دوست دارد.

خداوندعالم است پس دانشمندان را دوست دارد.

 


 
comment نظرات ()
 
خداوند مايل نيست
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥
 

خداوند مايل نيست مكافات كند. خداوند مايل است تو را به پيش براند. راهي كه مي پيمايي، مسير تكامل است،

نه بن بست جهنم. هدف آگاهي است، نه مكافات. 


 
comment نظرات ()
 
آموخته هاي من
ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥
 

آموخته های من

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم.

در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته، محروم مي كند .

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد، بلكه چيزي است كه خود مي سازد .

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم، بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم.

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد، آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است .

در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب .

در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آن چه لازم است، آن چه را نيز كه ميل دارد بخورد.

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارت هاي خوب نيست، بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است .

در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه مي دهد و به محض آن كه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي شود.

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .

در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.


 
comment نظرات ()
 
خدا را شکر
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥
 

خدا را شکر

خدا راشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرف ها شاكي است.اين يعني او در خانه است

و در خيابان ها پرسه نمي زند.

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم. اين يعني در ميان دوستانم

بوده ام.

خدا را شكر كه لباس هايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم. اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم. اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

 خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعنيمن هنوز زنده ام.


 
comment نظرات ()
 
حکايت
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥
 

سخنران معروفي در يك جلسه سخنراني يك اسكناس باارزش از جيبش درآورد و پرسيد:

چه كسي مايل است اين اسكناس را داشته باشد؟

دست همه  حاضرين بالا رفت.

او گفت: بسيار خوب من اين اسكناس را به يكي از شما خواهم داد ولي قبل از آن مي خواهم كاري بكنم و سپس در مقابل نگاه هاي متعجب اسكناس را مچاله كرد و پرسيد:

چه كسي مايل است هنوز اين اسكناس را داشته باشد؟ و باز دست همه حاضرين بالا رفت. بار ديگر اسكناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگدمال كرد و با كفش خود آن را روي زمين كشيد. بعد اسكناس را برداشت و سوال را دوباره تكرار كرد و باز هم دست همه حاضرين بالا رفت. سخنران گفت:

دوستان من، با اين بلاهايي كه من سر اين اسكناس آوردم از ارزش آن چيزي كم نشد و همه شما خواهان آن هستيد. در زندگي واقعي هم همين طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي كه مي گيريم يا با مشكلاتي كه روبرو مي شويم ، خاك آلود مي شويم، خم مي شويم، مچاله مي شويم و احساس مي كنيم پشيزي ارزش نداريم ولي اين گونه نيست و صرف نظر از اين كه چه بلاهايي سرمان آمده باشد هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيم و هنوز هم براي افرادي كه دوست مان دارند آدم با ارزشي هستيم.


 
comment نظرات ()
 
حکايت
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٥
 

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت من تو را نجات مي دهم براي اين كه تو روزي كاري نيك انجام داده اي فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟

او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت عنكبوتي را ديد اما براي آن كه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد.

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت : تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت. در همين هنگام جهنميان ديگر هم كه تي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردند تا بالا بروند اما مرد دست آن ها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد، كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرت شد فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد.


 
comment نظرات ()
 
حکايت
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥
 

مردي بود بسيار متمكن و پول دار. روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين، پيش كارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيش كار رفت و همه كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آن ها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه، غروب بود كه رسيدند، اما مرد ثروتمند آن ها را نيز استخدام كرد. شبانگاه، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه كارگران را گردآورد و به همه آن ها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند، آزرده شدند و گفتند :

اين بي انصافي است. چه مي كنيد، آقا ؟

ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلا كاري نكرده اند.

مرد ثروتمند خنديد و گفت : به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آن چه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟

كارگران يك صدا گفتند : نه، آن چه كه شما به ما پرداخته ايد، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم .

مرد دارا گفت : من به آن ها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم، چيزي از دارائي من كم نمي شود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آن ها دستمزد مي دهم، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم.

حضرت مسيح مي فرمايند: بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است، پيدايشان مي شود، اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند.


 
comment نظرات ()
 
عشق گوهر شادی
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥
 

اول ، آورده اند كه گوهر شاد خاتون همسر شاهرخ تيموري زني مومن و پارسا بود . مي خواست در كنار حرم امام رضا عليه السلام مسجدي بنا كند. چون مي خواست عمل صالحي انجام دهد به همه كارگران و معماران اعلام كرد دستمزد شما را دو برابر مي دهم ولي شرطش اين است كه فقط با وضو كار كنيد و در حال كار با يك ديگر مجادله و بد زباني نكنيد و با احترام رفتار كنيد. و اخلاق اسلامي و ياد خدا را رعايت كنيد .

دوم ، گفته اند او به كساني كه به وسيله حيوانات مصالح و بار به محل مسجد مي آورند علاوه بر دستور قبلي گفت سر راه حيوانات آب و علوفه قرار دهيد و اين زبان بسته ها را نزنيد و بگذاريد هرجا كه تشنه و گرسنه بودند آب و علف بخورند. بر آن ها بار سنگين نزنيد و آن ها را اذيت نكنيد. اما من مزد شما را دو برابر مي دهم ....

سوم ، روايت كرده اند كه گوهر شاد روزي طبق معمول براي سركشي كار ها به محل مسجد رفت. در اثر باد مقنعه و حجاب او كمي كنار رفت و كارگر جواني چهره او را ديد. جوان بيچاره دل از كف داد و عشق گوهر شاد صبر و طاقت  از او ربود تا آن جا كه مريض شد و و بيماري او را به مرگ نزديك كرد.

مادرش كه احتمال از دست رفتن فرزند را جدي ديد تصميم گرفت جريان را به گوش ملكه گوهر شاد برساند. و گفت اگر جان خودم را هم از دست بدهم مهم نيست. او موضوع را به گوهر شاد گفت و منتظر عكس العمل گوهر شاد بود.

ملكه با خوشرويي گفت اين كه مهم نيست چرا زودتر به من نگفتيد تا از ناراحتي يك بنده خدا جلو گيري كنيم ؟ و به مادرش گفت برو به پسرت بگو من براي ازدواج با تو آماده هستم ولي فبل از آن بايد دو كار صورت بگيرد. يكي اين كه مهر من چهل روز اعتكاف توست در اين مسجد تازه ساز . اگر قبول داري به مسجد برو و تا چهل روز فقط نماز و عبادت خدا را به جاي آور. و شرط ديگر اين است كه بعد از آماده شدن تو . من بايد از شوهرم طلاق بگيرم. حال اگر تو شرط را مي پديري كار خود را شروع كن.

 جوان عاشق وقتي پيغام گوهر شاد را شنيد از اين مژده حالش خوب شد و گفت چهل روز كه چيزي نيست اگر چهل سال هم بگويي حاضرم. او رفت و مشغول نماز در مسجد شد  به اميد اين كه پاداش نماز هايش ازدواج و وصال گوهر شاد باشد .

 روز چهلم گوهر شاد قاصدي فرستاد تا از حال جوان خبر بگيرد تا اگر آماده است  او هم آماده طلاق باشد . قاصد  به جوان گفت فردا چهل روز تو تمام مي شود و ملكه منتظر است تا اگر تو آماده هستي او هم شرط خود را انجام دهد .

جوان عاشق كه ابتدا با عشق گوهر شاد به نماز پرداخته و حالا پس از چهل روز حلاوت نماز كام او را شيرين كرده بود جواب داد : به گوهر شاد خانم بگو اولا از تو ممنونم و دوم اين كه من ديگر نيازي به ازدواج با تو ندارم.

قاصد گفت منظورت چيست؟ مگر تو عاشق گوهر شاد خانم نبودي ؟؟ جوان گفت آنوقت كه عشق گوهر شاد من را بيمار و بي تاب كرد هنوز با معشوق حقيقي آشنا نشده بودم ولي اكنون دلم به عشق خدا مي طپد و جز او معشوقي نمي خواهم. من با خدا مانوس شدم و فقط با او آرام مي گيرم. اما از گوهر شاد هم ممنون هستم كه مرا با خداوند آشنا كرد و او باعت شد تا معشوق حقيقي را پيدا كنم . . .


 
comment نظرات ()
 
من مدرك ندارم اما خدا را شكر! دكتراي اراده دارم‌
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥
 

من مدرك ندارم اما خدا را شكر! دكتراي اراده دارم‌.

امروز دست به كار خواهم شد

بارها و بارها برايم پيش آمده است هنگامي كه در مورد افكار مثبت و دگرگون كننده روح و روان صحبت كرده‌ام غير از پوزخند و مسخره شدن چيزي گيرم نيامده است‌. بيشتر افراد در مقابل تغيير، آن هم يك تحول سازنده جبهه‌گيري مي‌كنند و معتقدند كه:

 امكان ندارد بشود كسي را عوض كرد. هر كس سيستم فكري خودش را دارد. اما اين يك واقعيت است كه هر كس در هر سني مي‌تواند خود را تغيير دهد. تنها تفاوت بين مردم در زماني است كه به آن نياز دارند تا بتوانند خودشان را تغيير دهند براي عده‌اي اين مدت بسيار طولاني است و سال هاي زيادي از عمرشان مي‌گذرد تا دريابند بايد باورشان را تغيير دهند اما عده‌اي هم در يك لحظه به اين نقطه مهم زندگي شان مي‌رسند.

در بيشتر افراد مسن اين تغيير بسيار دشوار است‌. زيرا ديگر آن ها انعطاف پذيري كمي دارند. ولي گروهي از كهنسالان نيز بوده اند كه به مراتب بيشتر از جوانان در اتخاذ مواضع از خودشان انعطاف‌پذيري نشان ‌داده اند.

مي بايست ياد بگيريم كه تغيير كنيم و تغيير دهيم. از نگاه درست، اين كار شايد به راحتي نشستن پشت كامپيوتر و شروع يك بازي مهيج باشد‌.

 آن ها كه موفق شده اند مي گويند كه: باور كنيد به همين سادگي‌.

به شرطي كه روش تغيير كردن را پيدا كنيد و گرنه مجبوريد كه سال هاي سال با باورهاي اشتباه زندگي كنيد كه مانع رشد شما هستند.

بسياري از مردم از تغيير مي‌ترسند، آن ها مي‌گويند:

من سال هاست به همين روش زندگي كرده‌ام‌. 

اين جمله طلايي را روي يك كاغذ بنويسيد و در جلوي چشمتان قرار دهيد:

معادلات زندگي در گذشته با حال برابر نيست چه برسد به آينده‌.

مي گويند، شكست مبناي پيروزي است. قبول.

مي گويند از گذشته بايد پند آموخت. قبول.

مي گويند تجربيات ارزشمند است. قبول.

مي گويند و مي گويند و مي گويند و ... همه همه قبول.

اما من بايد چه كنم؟

بايد از كجا شروع كنم؟

چه شكلي بايد شروع كنم؟

و خيلي سوالات اين شكلي و بدون جواب براي نسل امروز.

قدر مسلم، هرگز نبايد آن چه را در گذشته انجام داده‌ايم و از آن نتيجه‌اي نگرفته‌ايم را به فراموشي بسپاريم. اگر منبع حركت ما از گذشته تا امروز از سرچشمه اي غني سيراب مي گردد، فقط كافي است قدري تعمق، قدري صبوري، قدري بازنگري، قدري جستجو، قدري مطالعه و قدري حضور در فضايي كه تا اين لحظه از آن بهره اي در خور و شايسته آن نبرده ايم را تجربه كنيم.

گذشته ما دوست ماست. اگر بد بود، تجربه اي ارزشمند از يك دوست بود. و اگر هم خوب، باز هم يك تجربه از يك دوست بود.

نقطه آغاز من:

 محبت كردن و محبت ديدن در فضايي ارزشمند است كه بدون چشم داشتي، توقع نابجايي، هدف ناميموني، هم افزايي ايجاد كند. مثل محبتي كه در محيط خانواده صرف مي شود. و اين اولين اقدام من براي انتخاب مسيري بود كه به وضوح كامل موفقيت را در آن مي ديدم و اين شروعي بود براي:

من بايد چه كنم، از كجا شروع كنم، چه شكلي شروع كنم بود.

 شك نكنيد، بايد عقايد را تغيير داد و باورهاي جديدي در ذهن كاشت‌. از بهترين باورها اين است كه هميشه راهي براي حل مشكلات وجود دارد.

يك مثال :

زماني كه قرار بود انسان به كره ماه فرستاده شود، همه چيز تقريبا مهيا شده ولي در آخرين آزمايش ها امريكايي ها متوجه شدند كه در خلع نمي توان از خودكار استفاده كرد. چرا چون جوهر در شرايط خلع كار نمي كرد. اتفاقي كه افتاد اين بود كه بلافاصله از كارشناسان و دانشمندان كمك گرفته و هزينه هاي بسياري را نيز صرف اين تحقيق نمودند و در نهايت پس از گذشت زماني، توانستن جوهري را بسازند كه در شرايط بسيار متفاوت از هم قابل استفاده است. ولي در همان لحظات اوليه بروز اين مشكل روس ها با يك نگرش متفاوت موضوع را در لحظه حل نمودند و از مداد استفاده كردند.

هميشه و در هر موقعيتي مي‌توان به نتيجه رسيد. اصلا مهم نيست تا به حال چه بر سرمان آمده است. اگر باور داريم كه هر مشكلي راه حل خاص خود را دارد. پس حتما راه حل آن را پيدا مي‌كنيم. فكر انسان مي بايست بر همان موضوعاتي متمركز شود كه درباره‌اش سوال دارد.

اين مطالب بخشي از اينترنت و بخشي از تجربيات خودم بود

با آرزوي يافتن مسير رشد بر همه جوانان اين مرز و بوم

داود اميراحمدي

 


 
comment نظرات ()
 
برادرم و من؟!
ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥
 

 

 

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند، یکی از آن ها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود.

شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود خود را با هم نصف می کردند.

یک روز برادر مجرد با خود فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم، ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد، یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برد و روی محصول او ریخت.

در همین اثنا برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام، ولی او هنوز ازدواج نکرده است و باید آینده اش تامین شود، بنابراین شب که شد کیسه ای پر از گندم برداشت و مخفیانه به انبار برد و روی محصول او ریخت.

سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یک دیگر مساوی است، تا آن که در یک شب تاریک، دو برادردر راه انبار به یک دیگر برخورد کردند، آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بدون این که حرفی بزنند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یک دیگر را درآغوش گرفتند.


 
comment نظرات ()
 
طرح 72 ساعت
ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٥
 

طرح 72 ساعت

بیست و پنج هزار نوجوان آلمانی با شرکت در طرحی به نام 72 ساعت ، تلاش کردند تا جامعه شان را بهتر از گذشته کنند.

طرح ساده ای بود، قرار بود گروهی از نوجوانان در فاصله زمانی 7 تا 10 اکتبر در زمانی به مدت 72 ساعت، تلاش کنند تا بیشتر از گذشته برای جامعه خود مفید باشند.

طرح های مختلفی که گروه های نوجوانان در این 72 ساعت در شهرهای مختلف انجام دادند بسیار متنوع بود. گل کاری و درخت کاری، برگزاری کلاس های آموزش کامپیوتر در خانه های سالمندان، تعمیر مهد کودک ها و مدرسه ها و ساختن چند پارک بازی برای بچه های کوچک تر، نمونه هایی از طرح های انجام شده در  72 ساعت بود.

طرح  72 ساعت، از  ساعت 17 و هفت دقیقه روز هفتم اکتبر آغاز شد. کارها سریع بین گروه ها تقسیم شد و شمارش معکوس آغاز شد .

در این برنامه، نوجوانان با تلاش، پشتکار و خلاقیت تلاش کردند تا بهتر از همیشه وظیفه اشان را به عنوان افراد مؤثر در جامعه شان انجام دهند. گروه های دیگری از نوجوان ها به کمک افراد بی خانمان، پناهندگان و انسان هایی که از نظر روانی دچار مشکل هستند، برخاستند. آن ها از روی دلسوزی این کار را نکردند،  اینگه، نوجوان 16 ساله، اهل شهر هسن آلمان می گوید:

من به خاطر دلسوزی به بی خانمان ها کمک نکردم. وقتی به کسی کمک می کنم و می بینم می توانم قدم مثبتی برای کسی بردارم، بسیار خوش حال می شوم. من به خاطر این احساس خوشایند شادی، در این طرح شرکت کردم.

نوجوان ها با اجرای این طرح گروهی نشان دادند، وقتی دسته جمعی باشند، حتی کمک کردن در کارها، هم جذاب تر، سرگرم کننده تر و نشاط آورتر می شوند .

در این سه روز، 25 هزار نوجوان، 1250 طرح گروهی را اجرا کردند.

شعار همه آن ها این بود که ما دنیا را در عرض 72 ساعت کمی بهتر می کنیم. چند ایستگاه رادیویی و هزاران صفحه اینترنتی خبرهای گروه ها را به طور زنده و هم زمان منعکس می کردند.

هانس به همراه دوستانش به یک خانه سالمندان رفتند و طرز کار با کامپیوتر را به پدربزرگ ها و مادربزرگ ها یاد دادند. توضیح دادن درباره کامپیوتر، انواع بازی های اینترنتی و معرفی سایت های جالب و سرگرم کننده، از برنامه های آن ها در این 72 ساعت بود.

پارک زیبایی که  یورک  و دوستانش در روستایشان ساختند، می تواند تا سال ها یادگار خوبی از طرح 72 ساعت باشد؛ پارکی  تمیز، مرتب و زیبا.

هدف سازندگان آن نیز زیباتر کردن زندگی بچه های روستایشان بود.

72 ساعت از بزرگ ترگ ترین طرح های اجتماعی برای نوجوانان بوده است.

منبع اينترنت

 

 


 
comment نظرات ()
 
يك علت براي طلاق
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥
 

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.

دوستش علت را جويا شد و او گفت: اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند.

مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازی نكنم، در سهام سرمايه‌گذاری كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقی كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم!

دوستش گفت: اين ها كه می‌گويی كه چيز بدی نيست!

مرد گفت: ولي حالا حس می‌كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست.


 
comment نظرات ()
 
لطيفه
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥
 

شخصي فرزند خود را كه در مدرسه‌اي درس هندسه مي‌خواند به بازار فرستاد و گفت:

برو براي چاهي كه در منزل داريم يك طناب بيست متري بخر و بياور.

پس از چند دقيقه پسر برگشت و گفت:

آيا طول طناب بيست متر باشد يا عرض آن؟!

پدر با عصبانيت گفت: آن احمقي توست كه از هر طرف داراي بيست متر طول و عرض و عمق است. تو فقط به طناب فروش بگو بيست متر، خودش مي‌داند.


 
comment نظرات ()
 
لطيفه
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥
 

معلم حساب به شاگردي گفت:

به فرض، من پارچه‌فروش و تو خريدار، اگر 8 متر پارچه متري 50 تومان به تو بفروشم، تو چقدر پول بايد به من بدهي؟

گفت: 300 تومان.

معلم دوباره پرسيد.

گفت: 350 تومان.

معلم با عصبانيت او را كنار زد و شاگرد ديگري را صدا كرد.

هنگامي كه شاگرد بعدي از پهلوي اولي رد مي‌شد او با لحن تهديد‌آميزي به او گفت: اگر يك قرون بيشتر بخري، پدرت را درمي‌آورم.


 
comment نظرات ()
 
لطيفه
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥
 

گويند: پسري قصد ازدواج داشت.

پدرش گفت: بدان ازدواج سه مرحله دارد.

مرحله اول ماه عسل است كه در آن تو صحبت مي‌كني و زنت گوش مي‌دهد.

مرحله دوم او صحبت مي‌كند و تو گوش مي‌كني،

اما مرحله سوم كه خطرناكترين مراحل است و آن موقعي است كه هر دو بلند بلند داد مي‌كشيد و همسايه‌ها گوش مي‌كنند


 
comment نظرات ()
 
نظر مديريتي
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥
 

شخصی از برناردشاو پرسيد: براي ايجاد كار در دنيا بهترين راه چيست؟

او گفت: بهترين راه اين است كه زنان و مردان را از هم جدا كنند و هر دسته را در جزيره‌ای جای دهند. آن وقت خواهی ديد كه با چه سرعتی هر دسته شروع به كار خواهند كرد. كشتی‌ها خواهند ساخت كه به وسيله آن هرچه زودتر به يك ديگر برسند.


 
comment نظرات ()
 
لطيفه
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥
 

گويند: اربابي به مستراح رفت و نوكرش را صدا زد كه آفتابه را بياور، نوكر به خاطر عجله‌ای كه داشت آب سماور را كه جوش بود در آفتابه ريخته به دست ارباب داد.

ارباب با خيال راحت مشغول استفاده از آب شد و تمام نشيمنگاهش سوخت.

همين كه از مستراح بيرون آمد نوكرش را به باد كتك گرفت.

نوكر كتك‌ها را مي‌خورد اما زير لب مي‌گفت: بزن ارباب، می دانم كجايت مي‌سوزد.


 
comment نظرات ()
 
انواع گدايان
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٥
 

بزرگی می‌گفت:

گدا بر سه قسمت است: زاركی، زوركی، زيركی.

 

زاركی مصداقش اين گداهای كنار خيابان هستند كه با گريه و زاری و گردن‌كجی از مردم چيزی می‌ستاند.

 زوركی دولتيان هستند كه آن چه احتياج داشته باشند با زور می‌گيرند، و زيركی برخی از اهل علم و فكر می‌باشند كه با تزوير و تدبير و بازی با الفاظ از مردم چيزی اخذ می‌كنند. 


 
comment نظرات ()
 
دکتر شريعتی می نويسد :
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
 

كساني هستند كه فضاي انديشيدن آن ها بر پول است، مگر نمي‌بينيم كساني را كه امروز با پدرزنشان ازدواج مي‌كنند، اين مگر براي پول نيست؟

نه دوست داشتن،

نه عشق،

بلكه بر اساس مقدار پول يا مثلا تعداد قوم و خويش كه همسرش دارد. كسي كه اين محاسبه را مي‌كند حتي احساسات غريزي حيوان را هم ندارد. براي اين كه وقتي يك حيوان نر و ماده به هم مي‌چسبند، مي‌خواهند غريزه جنسي‌شان را ارضاء كنند، همان غريزه باز هم معنوي‌تر از اين كاسبي است، هيچ وقت يك الاغ نر به خاطر پالان الاغ ماده و يا به خاطر قاليچه و امثالهم به طرف آن كشش پيدا نمي‌كند، وقتي انسان فضاي انديشه‌اش تا اين حد سقوط مي‌كند، از الاغ هم پايين‌تر است.


 
comment نظرات ()
 
يك اندرز
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
 

دنبال کسی نگرد که بتونی باهاش زندگی کنی

دنبال کسی بگرد که نتونی بدون اون زندگی کنی


 
comment نظرات ()
 
به نام خدای مهربون
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
 

بي تو دلتنگي به چشمانم سماجت مي کند

واي ، دل چون کود کي بي تو لجاجت مي کند

اشتياق ديدن تو ميل خاموشي نکرد 

هيچوقت عشقت به دل فکر فراموشي نکرد

عشق من با تو به ميزان تقدس مي رسد

بي حضورت دل به سر حد تعرض مي رسد

''دوستت دارم" براي من کلام تازه نيست

حدعشقت را برايم هيچ چيزاندازه نيست

در غياب توغريبانه فراغت مي کشم

بر گذشت لحظه ها طرحي ز طاقت مي کشم

چشمهايم را نگاه تو ضمانت مي کند

گرمي دست مرا دستت حمايت مي کند

با تنفس درهواي توهنوزم قانعم

ابتلاي سينه را اين گونه از غم مانعم

چشم هاي مهربان تو فراموشم نشد

هيچ کس جز ياد تو بي تو هم آغوشم نشد

من تو را با التهاب سينه ام فهميده ام

ساده گويم خويش را با بودنت سنجيده ام


 
comment نظرات ()
 
يک تصميم عاقلانه
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
 

يک بنده خدايی، کناراقيانوس قدم می زد، و زير لب دعايی راهم زمزمه مي كرد. نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:

خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه مي گفت: چه آرزويى دارى اى بنده محبوب من؟

مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کريم از تو می‌خواهم جاده‌ای بين کاليفرنيا و هاوايی بسازی تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!! از  جانب خدای متعال ندا آمد که:

ای بنده‌ی من! من ترا به خاطر وفاداری‌ بسياردوست می‌دارم و می‌توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟ هيچ ميدانی ‌که بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه‌ای اين ها را می‌توانم انجام  بدهم!  اما آيا نمی‌توانی آرزوی ديگری بکنی؟

مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:

اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم!

مي شود بمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند؟

 مي شود به من بفهمانى  احساس درونى شان چيست؟

اصلا مي شود به من ياد بدهى كه  چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟

صدايي از جانب باري تعالى آمد كه:

ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
ساختن براي ماندن
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
 

ساختن براي ماندن

 مقدمه :

 حفظ بقا راز هستي است! تلاش براي ماندن، اساس فعاليت‌هاي بشري است. ماندگاري فلسفه بسياري از تلاش‌هاي روزانة ما را شكل مي‌دهد. مي‌سازيم تا بمانيم.

كتاب ساختن براي ماندن، دستاوردهاي يك پژوهش در صدها شركت مورد بررسي را تشريح مي‌كند. اين پژوهش معتبر به مقايسه شركت‌هاي آرماني با ديگر شركت‌ها پرداخته است. مقايسه شركت‌هايي كه مديران و كاركنان آن ها ساخته‌اند كه بماند، با شركت‌هايي كه شايد تلاش‌هايشان تنها تلاشي مذبوحانه بوده است. كتاب با پژوهش در شرح حال شركت‌هاي آرماني دوازده “باور عمومي” را به چالش مي‌گيرد. سودمندي‌هاي اين كتاب را مي‌توان به شرح زير خلاصه كرد:

1-      نمونه‌اي از يك طرح پژوهشي كامل.

2-      نمونه‌اي است از يك طرح تطبيقي در يك مورد خاص.

3-      بازتابي است از بينش و نگرش شركت‌هاي موفق و ماندگار.

4-      آثار و پيامد توجه به نيروي انساني شاغل.

حالا كه به پشت سرم نگاه مي‌كنم و زندگي كاري خود را مي‌بينم، بيش از هر چيز به اين افتخار مي‌كنم كه توانسته‌ام شركتي را به وجود بياورم كه به سبب ارزش‌ها، رويه‌ها و موفقيت‌هايش، در روش اداره كردن شركت‌ها، در اين گوشه و آن گوشة دنيا، اثر چشم گير داشته است. به خصوص از اين بابت احساس سربلندي مي‌كنم كه مي‌بينم پشت سرِ سازماني قرار دارم كه مي‌تواند مدت‌ها بدون من به عنوان نمونه و الگوي شركت‌هاي موفق به راه خود ادامه دهد.

ويليام .آر. هيولت

از بنيان‌گذاران شركت هيولت ـ پاكارد در مصاحبه با نويسندگان كتاب در نوامبر 1990

ما بايد به تداوم شور و نشاط اين شركت يعني رشد مادي آن و گسترش آن به عنوان يك نهاد،‌ متعهد بمانيم، تا اين شركت، اين نهاد،‌ بتواند 150 سال ديگر عمر كند. آري اگر اين تعهد پابرجا بماند اين تشكيلات هم عمر دراز خواهد داشت.

جان. جي. اسميل

مديرعامل پيشين شركت پراكتر اند گمبل

در مراسم صدوپنجاهمين سالگرد تأسيس شركت (نوامبر 1986)

اين كتاب، شرح زندگي رهبران فرمند و آينده‌نگر نيست. اين كتاب نه به بحث آينده‌نگري در بازار مي‌پردازد و نه به توضيح و تشريح كالاهاي رؤيايي. مباحث اين كتاب محدود به بحث در باره لزوم داشتن "آرمان" در شركت‌ها نيست.

اين كتاب به مسايلي بسيار مهم‌تر، بنيادي تر و ماندگارتر مي‌پردازد. اين كتاب درباره شركت‌هاي آرماني است.

نويسنده گان :جيمز كالينز، جري پوراس 

مترجم: مهندس فضل‌الله اميني 

نشر فرا

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
بخشي از سهم من
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٥
 

قدرت انتقاد سازنده

پروفسور هندري وايزينگر

مترجمان: دكتر سيدمهدي الولن، محمدرضا ربيعي مندجين ي

موسسة آموزش و پژوهش مديريت و برنامه‌ريزي

 

 

مقدمه

انتقاد پيچيده است. كلماتي كه شما براي انتقاد استفاده مي‌كنيد، حالات روحي طرفين، ماهيت روابط شما با منتقد يا كسي را كه مورد انتقاد شماست، ‌محتواي انتقاد و زمان و مكان انتقاد،‌ همراه با متغيرهاي بسيار ديگري، باعث پيچيدگي و سختي انتقاد مي‌شود. تحقيقات بي شماري نشان مي‌دهد كه مردم در بيشتر مواقع اين كار را به‌درستي انجام نمي‌دهند.

انتقاد مهم است. عملكردها و موقعيت‌هايي كه ارزش انتقاد كردن دارند. عملكردها و موقعيت‌هايي هستند كه بايد ارزيابي شوند،‌ زيرا آن ها بر رفاه و سلامتي شما تاثير مي‌گذارند. هنگام كار، رفتاري مورد انتقاد قرار مي‌گيرد، كه احتمال مي‌رود بر نتيجه و بازده كار تاثير داشته باشد. در جامعه عملكردها و موقعيت‌هايي مورد انتقاد قرار مي‌گيرند كه تصور مي‌شود بر زندگي روزمره تاثير داشته باشند بنابراين شايسته است كه مورد ارزيابي قرار گيرند.

انتقاد ضروري است. ارزيابي عملكردها، كاركرد تيم، كنترل كيفيت، ارائه خدمات به مشتريان، بهبود مديريت و رهبري و مديريت مسايل، ‌همگي وظايف روزمره سازماني هستند كه باعث رفاه و آرامش يك سازمان مي‌شوند. در هر يك از اين وظايف انتقاد كردن و مورد انتقاد واقع شدن عاملي ضروري و مهم است كه ميزان درستي اجراي آن ها را نشان مي‌دهد.

اما هدف ما در اين كتاب اين نيست كه فقط بگوييم انتقاد داراي چنين صفاتي است. به طور خلاصه مي‌توان گفت كه تحقيقات بي‌شمار بيست سال گذشته به وضوح نشان مي‌دهد كه انتقاد سازنده، نقش مهمي در موفقيت فردي و سازماني داشته است. موفقيت در طيفي وسيع، مانند لذت بردن از كار،‌ روابط كاري بهتر، سلامت روحي بهتر، بهبود خودباوري، بهره‌وري بيشتر و نتايج مطلوب‌تر تعريف شده است.

با اين ذهنيت هدف كتاب اين است كه به شما كمك كند مهارت‌هاي خود را در استفاده از قدرت انتقاد سازنده بهبود بخشيد. هنگامي كه شما اين كار را انجام مي‌دهيد، از انتقاد به عنوان وسيله‌اي براي انگيزش، آموختن، توسعه، آموزش و ايجاد روابطي قوي استفاده مي‌كنيد.

 

اين كتاب شامل دو بخش است:

بخش اول براي خواننده بيست پيشنهاد و يا توصيه دارد.

بخش دوم، موقعيت‌هاي دشوار، ‌چالش‌برانگيز و رايج انتقاد مورد تجزيه و تحليل قرار مي گيرد.

فقط يك منتقد سازنده انتقاد سازنده مي‌كند. او آن چه را كه مي‌خواهد بگويد تمرين مي‌كند. با تمريناتي كه او انجام مي‌دهد براي ديگران به يك الگوي عملي تبديل مي‌شود. او نشان مي‌دهد چگونه انتقاد كنيم و چگونه انتقاد شويم.

 

انشاءا... باز هم كتاب معرفي خواهيم نمود.

خانه مديران جوان

داود اميراحمدي

 


 
comment نظرات ()
 
آموختن علم
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥
 

مردى از انصار به محضر رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد:

يا رسول الله، اگر جنازه اى حاضر باشد و مجلسعالمى، كداميك را دوست تر دارى كه من حضور يابم ؟ رسول الله فرمودند: اگر براى تشييع و دفن، كسانى باشند كه عهده دار انجام آن شوند، حضور يافتن در مجلس دانشمند، از حاضر شدن در تشييع هزار جنازه و عيادت هزار بيمار و از نماز شب و روزه هزار روز و از هزار صدقه به مستمندان دادن و از هزار حج مستحب و از هزار جنگ مستحب در راه خدا با مال و جان برتر است، كجا اين ها با فضيلت حضور در محضر عالم برابرى مى كند؟!  آيا ندانسته اى كه اطاعت و عبادت خدا وابسته به علم و دانش ‍است و خير دنيا و آخرت با علم مى باشد و بدى دنيا و آخرت با نادانى است؟!


 
comment نظرات ()
 
احترام به ديگران
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥
 

حضرت على عليه السلام فرمود، رسول اكرم صلى الله عليه و آله هرگز با احدى دست نداد كه دست خود را از دست او جدا كند، تا اين كه طرف دست خود را جدا مى ساخت و احدى كارى به او نمى سپرد كه آن را رها كند، تا زمانى كه طرف از حاجت خود صرف نظر مى كرد. و با احدى به گفتگو نپرداخت كه سكوت كند، تا وقتى كه طرف ساكت مى شد، و بالاخره هرگز ديده نشد كه آن حضرت پاي مبارك را در برابر همنشينى دراز نمايد.


 
comment نظرات ()
 
احترام به کودکان
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥
 

روزى پيامبر نشسته بود، امام حسن و امام حسين عليه السلام وارد شدند. حضرت به احترام آنان از جاى برخاست و به انتظار ايستاد. چون كودكان در راه رفتن ضعيف بودند، لحظاتى چند طول كشيد. بدين جهت پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى آنان رفت و استقبال كرد. آغوش خود را گشود و هر دو را بر دوش خويش سوار كرد و به راه افتاد و مى فرمود: فرزندان عزيز، مركب شما چه خوب مركبى است و شما چه سواران خوبى هستيد.


 
comment نظرات ()
 
احترام پدر و مادر
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥
 

مردى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و پرسيد، اى رسول خدا! من سوگند خورده ام كه آستانه در بهشت و پيشانى حورالعين را ببوسم . اكنون چه كنم ؟

پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پاى مادر و پيشانى پدر را ببوس. يعنى اگر چنين كنى، به آرزوى خود در مورد بوسيدن پيشانى حورالعين و آستانه در بهشت مى رسى.

او پرسيد: اگر پدر و مادرم مرده باشند، چه كنم ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: قبر آن ها را ببوس.
 
comment نظرات ()
 
چند بار می توان عاشق شد ؟
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥
 

يک بار، فقط يک بار مي توان عاشق شد. عاشق زن، عاشق مرد، عاشق انديشه، عاشق خدا، عاشق عشق..... بار دوم ديگه خبري از جنس اصل نيست، شوق تصرف جاي عشق به انسان را مي گيرد و ريا جاي عشق به خدا را..... در عشق حرفه اي شدن ممکن نيست ؛ مگر آن که به بدکارترين، رياکارترين پرستِ بي انديشه تبديل شده باشي.

عشق کودکانه از اين اصل پيروي مي کند که، من دوست دارم چون دوستم دارند.

عشق نا بالغ مي گويد، من تو را دوست دارم چون به تو نيازمندم.

عشق رشد يافته مي گويد، من به تو نيازمندم چون دوستت دارم.

عشق پخته و کامل از اين اصل که، مرا دوست دارند، چون دوستشان دارم.

 

دوستي با مردم دانا نکوست

دشمـن دانـا به از نادان دوست!

دشمـن دانـا بـلندت مي کنـد

بر زمينت مي زند نادان دوست.

 


 
comment نظرات ()
 
ياران سه قسم اند گر بداني
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥
 

دلا، ياران سه قسم اند گر بداني، زباني اند و ناني انـد و جـاني.

به نـاني نان بده از در برانـش. تو نيـکي کن يه ياران زبـاني وليـکن يـار جـاني را نگه دار
به پـايش جـان بده تا مي تواني
.


 
comment نظرات ()
 
عميق ترين درد زندگي مردن نيست
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥
 

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم

از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم

تقصير كسي نيست كه اين گونه غريبيم

شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلکه ناتمام ماندن قشنگ ترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست، بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشم هاست.

تو ميروي و من فقط نگاهت مي کنم، تعجب نکن که چرا گريه نمي کنم، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است.

 


 
comment نظرات ()
 
فرهنگ ترافیک در جاده زندگی
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ مهر ۱۳۸٥
 

فرهنگ ترافیک در جاده زندگی

 

خطر: مراقب رفتار مان باشیم. یک عمل نابجا می تواند قلب های زیادی را به درد آورد.

عبور ممنوع: ورود هر گونه یاس و ناامیدی به قلب ها ممنوع است.

توقف مطلقا ممنوع: در جاده زندگی هیچ گاه از حرکت و تلاش باز نایستید. همیشه انگیزه ای برای ادامه دادن وجود دارد. فقط کافی است بهتر به اطراف مان نگاه کنیم.

گردش به چپ وراست ممنوع: سعی کنید در زندگی به سمتی کشیده نشوید و همیشه اعتدال را رعایت کنید.

راه بن بست است: راه ناامیدی همواره بن بست است و به جایی نمی رسد. پس در مواقع نا امیدی راه تان را عوض کنید.

آزاد راه : شادی و امید هم چون یک آزاد راه بی انتها است. با وجود آن همیشه جایی برای ادامه دادن باقیمانده است. 

جاده باریک می شود: گاه مسیر زندگی باریک تر و حساس تر می شود. اگر عاقلانه و با احتیاط تر عمل کنیم مشکلی پیش نخواهد آمد.

دست انداز: زندگی همیشه آرام و دلخواه پیش نمی رود. خود را آماده کنیم تا در دست اندازهای مسیر و مشکلات غافل گیر نشویم.

ایست: به حریم خصوصی افراد وارد نشویم. 

رعایت حق تقدم: در قضاوت کردن عجله نکنیم. برای دیگران هم حقی قایل شویم.

عبور از دو طرف ممنوع: گاه برای حفاظت از خود و حریم شخصی مان لازم است روابط مان را با دیگران محدود کنیم. 

پایان تمام محدودیت ها: ایمان به خود و باور توانایی های مان برابر است با پایان محدودیت ها.

پست امدادی صلیب سرخ: ایمان به خدا و اعتقاد به او كه همیشه و در همه لحظات با ما و دوست دار ماست بهترین و موثرترین درمان و راه حل برای تمام مشکلات است.

راه یک طرفه: اگر خود و خدایمان را باور داشته باشیم و با امید تلاش کنیم، راهی را در پیش رو داریم که بی تردید به موفقیت و خوشبختی ختم خواهد شد.

عبور از دو طرف آزاد است: دوستان خوب و صادق مایه کمال و تکیه گاهی امن هستند. روابط با آن ها را گسترش دهید.

 


 
comment نظرات ()
 
يک طنز و ...
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥
 

يکي از بزرگان حکايت کند 

اگر يک نفر نيمه شب چت کند 

و با فرد بيگانه صحبت کند 

و کم کم به چت کردن عادت کند 

و يک ساعتش را سه ساعت کند 

و هر شب به فردي محبت کند 

به افراد قبلي خيانت کند 

و با بي خيالي جنايت کند 

نه حدّ و حدودي رعايت کند 

و اچ آي وي ِ خويش مثبت کند 

و اين قصه را پر حرارت کند 

براي رفيقش روايت کند 

چنانکه رفيقش حسادت کند 

و او هم رود نيمه شب چت کند 

و با فرد بيگانه صحبت کند 

و کم کم به چت کردن عادت کند 

و يک ساعتش را سه ساعت کند 

و هر شب به فردي محبت کند 

به افراد قبلي خيانت کند 

و با بي خيالي جنايت کند 

نه حد و حدودي رعايت کند 

و اچ آي وي ِ خويش مثبت کند 

و اين قصه را پر حرارت کند 

براي رفيقش روايت کند 

چنانکه رفيقش حسادت کند 

و او هم رود نيمه شب چت کندا 


 
comment نظرات ()
 
عاشقاني که از عشق تهي اند
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥
 

عاشقاني که از عشق تهي اند

يكي از اساسي ترين توهمات آدمي، اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد، به همين سبب از تجربه عشق عاجز است.

هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست، بنابراين، نيازي به تجربه آن احساس نمي كند. به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است.

ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند. والدين تظاهر مي كنند كه فرزندانشان را دوست دارند،
شوهران تظاهر مي كنند، همسران تظاهر مي كنند، تظاهر و تظاهر.

البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند. بسياري از آن ها نمي دانند كه چنين مي كنند. اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست، به جادو  مي ماند و معجزه مي كند!

اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد، بايد براي كشف آن زحمت كشيد، بايد به ژرفاي آن  رفت و شيوه هاي آن را آموخت!

عشق، هنر است.

عشق ورزيدن، مهارت نيست، بلكه امكاني بالقوه در همگان است، به همين سبب اميد آن هست كه
روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند. در واقع تنها در چنان روزي ست كه انسانيت حقيقي زاده مي شود.

ما هنوز پيش از آن واقعه عظيم زندگي مي كنيم. آن واقعه بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است.

 


 
comment نظرات ()
 
نيايش
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥
 

نيايش

نيايش برترين جلوه عشق است. نيايش با دعا خواندن تفاوت اساسي دارد.  دعا خواندن از سر مي جوشد و نيايش از دل. آن ها كلمات اند و نيايش، سكوت محض.

خدا همه چيز ما را مي داند، بنابراين، به كلمات ما احتياجي ندارد. او پيش از آن كه ما بگوييم، شنيده است. نيايش، محاوره نيست، بلكه ارتباطي است در سكوت و خلوت. نبايد چيزي گفت، نبايد چيزي خواست، نبايدچيزي طلب كرد، زيرا پيشاپيش همه چيز داده شده است. خدا پيش از آن كه تو او را بخواني، تو را خوانده است. مولوي چه خوب گفته است كه، اوليا دهانشان از دعا خواندن بسته است. آن ها در همه لحظات مشغول نيايش اند. در ساحت نيايش، حتي فكر نيز بايد خاموش شود. آن جا فقط چشمان خويش را ببند، سر خويش را قدري فرو بياور و مستغرق درياي او شو.

در آن خلوت درون، جايي كه كلمه اي رد و بدل نمي شود، براي نخستين بار صداي نجواگر خداوند را مي شنوي. اين صدا را فقط در آن سكوت و سكون عظيم مي توان شنيد. اين صدا فقط در قلب طنين مي اندازد. هنگامي كه دل را از هياهوي دل مشغولي ها خالي كردي، نجواي او به گوش مي رسد. در واقع دل توست كه با تو سخن مي گويد. دل در اين هنگام، هم چون ني بر لبان خداوند نشسته است و به آهنگ او مترنم است. حتي در اين ساحت نيز پيام او در قالب كلمات به گوش نمي رسد، بلكه او بي كلام سخن مي گويد. او تو را با احساس سپاس و قدرداني سرشار مي سازد و تو را لبريز از حضور حقيقت در ساحت جانت مي كند. او همه ي اين كارها را بدون واسطه كلمات انجام مي دهد. بدون كلمات و فقط در قلمرو احساس و تجربه.

 


 
comment نظرات ()
 
يک حکايت
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥
 

در حمام های عمومی گذشته رسم بر این بود که دلاکان پشت مشتریان خود را کیسه می کشیدند و چرک های آنان را روی بازویشان جمع می کردند تا مشتری چرک های خودش را ببیند و به دلاک پول بدهد.

روزی حکیمی به حمام رفت و دلاک به رسم دلاکان او را کیسه کشید و چرک بر بازوی او جمع کرد و چون می دانست این مشتری حکیمی فرزانه است از او پرسید :

 یا شیخ به من بگو که رسم جوان مردی چیست؟

شیخ گفت: آن است که چرک {بدیها} مرد را به چشم او نیاوری


 
comment نظرات ()
 
با يك سوال‌، زندگي خود را تغيير دهيد
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥
 

با يك سوال‌، زندگي خود را تغيير دهيد

 
    وقتي كه به دنيا مي‌آييم مغز ما تقريبا خالي از هر گونه اطلاعات و برنامه است‌. هيچ نوزادي قادر به خواندن و نوشتن و يا حل مسايل رياضي نيست‌. اين قابليت‌ها را ما در طول زندگي و به دنبال برنامه‌هاي آموزشي و تمرين آن ها مي‌آموزيم‌. ياد گرفتن براي نوزاد از همان لحظه تولد شروع مي‌شود و انسان كوچك با آموختن پشت سر هم چيزهاي ساده، رفته رفته موضوعات پيچيده و پيچيده‌تر را مي‌آموزد. چيزهايي را مي‌آموزد كه هر نوزادي خودش كشف مي‌كند. به جز چيزهايي كه خودش كشف مي‌كند چيزهايي را نيز مي‌آموزد كه پدر و مادر و محيط زندگي وي آن ها را براي كشف كردن و فهميدن در جلوي راه او قرار مي‌دهند، بنابراين برنامه ريز مغز كودك محيط زندگي اوست با همة امكاناتي كه در آن محيط، برايش وجود دارد.

نوزاد از زمان تولد تا چند ماهگي تنها دو احساس را مي‌شناسد و اين دو احساس را به لحاظ بيولوژيكي با خود دارد:

 ارضا شدن و ارض نشدن. يعني وقتي گرسنه است احساس ارضا شدن دارد و وقتي به او غذا داده مي‌شود احساس ارضا شدن مي‌كند. وقتي نيازهاي طبيعي‌اش برآورده نمي‌شود، احساس ارضا نشدن مي‌كند و اين را به شكل گريه نشان مي‌دهد و وقتي اين نيازها برآورده شدند احساس ارضا شدن مي‌كند و آرام است و بازي مي‌كند. احساسات ديگر، چيزهايي مانند نااميدي‌، خشم‌، حسادت‌، احساس گناه‌، احساس درماندگي و... احساساتي هستند كه كودك در طول زندگي خود و بنا بر تجربه هايي كه مي‌كند با آن ها آشنا مي‌شود. اين احساسات چيزهايي هستند كه ما در طول زندگي مانند خواندن و نوشتن ياد مي‌گيريم‌. آن ها را به شكل افكار افسرده كننده در مغزمان ذخيره مي‌كنيم و به صورت يك كليشه در روابط خود با ديگران و با خودمان از آن ها استفاده مي‌كنيم‌.

اگر كسي بياموزد كه آدم دوست داشتني نيست،  اين موضع‌ِ او در روابطش با ديگران تاثير منفي مي گذارد. همه ما انسان ها در طول شبانه روز با خود گفتگوهاي دروني مي‌كنيم‌. مضمون اين گفتگوها روشن كننده مواضع ما نسبت به خودمان است‌. با هشيار بودن به مضمون اين گفتگوها مي‌توان فهميد كه افكار اتوماتيكي كه ياد گرفته‌ايم چه چيزهايي هستند. با آگاه بودن بر اين افكار و اقدام با برنامه براي تغيير مضمون اين گفتگوهاي دروني مي‌توان نوع اين احساسات را تغيير داد. يك راه بسيار ساده براي تغيير موضع‌مان در اين گفتگوها سوال كردن از خود است‌. به وسيله اين سوالات است كه مي‌توانيم ازخودمان بپرسيم آيا مي‌توانيم مسير افكاري را كه داريم و از آن ها در گفتگوهاي دروني استفاده مي‌كنيم را تغيير دهيم‌؟

مطمئنا قصد ما از تغييرات اين است كه افكار قبلي ديگر به صورت اتوماتيك عمل نكنند و اراده روح و روان خود را در دست بگيريم و راه پيشنهادي و بسيار موثر كه براي ثبت دايمي اين تغييرات اين است كه براي چند سوال مطرح شده در پايين حداقل سه جواب پيدا كنيد. با اين كار متوجه مي‌شويد كه احساسات ناخوشايندتان اگر چه از بين نرفته‌اند ولي به سرعت كم رنگ مي‌شوند و از فشار آن ها بر روح شما كاسته مي‌شود. بسيار ساده است و شما به راحتي مي‌توانيد به خودتان كمك كنيد.

 1-در اين لحظه چه چيزهاي خوشايندي برايم وجود دارند؟

2- اگر مي‌خواستم و امكانش برايم وجود داشت چه چيزهايي مي‌توانستند مرا در اين لحظه شاد سازند؟

3- به چه چيز به خصوصي در خودم و در زندگي‌ام افتخار مي‌كنم‌؟

4- اگر مي‌خواستم و امكانش برايم وجود داشت به چه چيز به خصوصي مي‌توانستم افتخار كنم‌؟

5- در چه محيط هايي احساس آرامش و راحتي خاصي مي‌كنم‌؟

6- دوست داشتم در حال حاضر پيش چه كسي باشم‌؟

7- چه كساني را دوست دارم‌؟

8- دلم مي‌خواهد كه چه كسي مرا دوست داشته باشد؟

9- چه كارهايي را با اشتياق كامل انجام مي‌دهم‌!

 

 


 
comment نظرات ()
 
چهار نفر بودند؟!
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥
 

اسمشان این ها بود:‌

همه کس، یک کسی، هرکسی، هیچ کس.

کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند. هرکسی می توانست این کار را بکند،‌ اما هیچ کس این کار را نکرد. یک کسی عصبانی شد، چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هرکسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد. 


 
comment نظرات ()
 
انيشه و محدوديت
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥
 

در دنياي انديشه و ذهن ما،مانع و محدوديتي وجود ندارد

    
    
احساس پشيماني هميشگي از گذشته‌ها و احساس نگراني از اتفاقات احتمالي آينده از مخرب‌ترين احساسات منفي به شمار مي‌آيد. سطح انتظار ما از زندگي راز دستيابي به سلامت روحي است‌. اگر آرزومند شادي‌، تندرستي و آرامش خاطر هستيد، ذهن خود را به آن سمت متوجه كنيد تا با نيروي حاصل از آن فكر زيبا، مردم‌، اتفاقات و اوضاع و شرايط مناسب را براي تجلي اين نيكويي‌ها به خدمت خود دعوت كنيد.

كساني كه به قضاوت اطرافيان گوش مي‌دهند از اين حقيقت غافلند كه با صرف نيروي خود در اين زمينه‌، خودشان را از آرامش و صفاي روح محروم مي‌كنند. هر كس به ديگري زيان برساند، و يا ضربه‌اي به كسي بزند بيشترين زيان را خودش خواهد ديد چرا كه هر كس در دادگاه عدل الهي در برابر اعمال نارواي خودش مسوول است‌. از طرفي ديگر آرامش روحي خود را نيز از دست مي‌دهد و تمام موانعي را كه در برابر ديدگانش به وجود آورده است باعث مي‌شود كه افق‌هاي روشن آينده را خوب نبيند. احساس رشد در بين انسان ها و ساير موجودات فرق بين مُرده و زنده است‌. پس هميشه زنده باشيد و احساس سرزندگي و شاط را در اطراف خود پخش كنيد و قبل از مرگ خود نميريد.

از مهم ترين كارهايي كه به عنوان يك فرد بالغ مي‌توانيد انجام دهيد، بازگشت گاه به گاه به دوران شاد و پرانرژي كودكي است‌. در درون همه ما گنجينه بي كراني از عشق و شادماني و نعمت وجود دارد كه مي‌تواند آن چه را كه در آرزوي آنيم برايمان فراهم كند. هرگاه خود را مسوول تصميمات خود بدانيد از هر جهت اختيار دنياي خود را به دست گرفته‌ايد. شما هميشه با خويشتن خويش تنهاييد. اما تنها زماني خود را بي ‌كس و غريب احساس مي‌كنيد كه خودتان را دوست نداشته باشيد.

عشق شما در قلبتان لانه دارد. اين عشق از آن شماست‌. شما مي‌توانيد خود را از عشق و محبت لبريز كنيد و دلپذيرترين و رضايت‌بخش‌ترين احساسات را در دل پرورش دهيد. هنگامي كه شاد و مثبت و با حوصله هستيد واكنش‌هاي شيميايي بدن شما با زماني كه مضطرب و منفي و هراسانيد به كلي فرق دارد، نحوه تفكر شما نيز به طرز چشمگيري بر ترشح غدد بدن تأثير دارد و بر روي جسم‌تان نيز مؤثر است‌. در باطن انسان معجزه‌هايي وصف‌ناپذير نهفته است‌. براي اين كه شگفتي‌هاي دلخواه خود را در زندگي بيافرينيد بايد در نهفته‌ترين عمق وجود خود به سراغ اين طلاهاي ناب رفته و آن ها را از معدن‌هاي پر رمز و رازشان استخراج كنيد.

موفقيت و شادماني هر كسي در زندگي كاملا تابع فرصت‌ها و امكاناتي نيست كه در دسترس ماست‌، بلكه متكي به باورهايي است كه در اعماق وجود ماست و ما به آن اعتقاد داريم‌. اگر كارها بر وفق مرادمان نيست از خود بپرسيم چه كرده‌ايم كه با چنين سختي هايي روبه‌رو شده‌ايم‌؟ چگونه بايد خودمان را از اين تنگنا نجات دهيم‌؟ هر رويدادي كه در زندگي با آن روبه‌رو مي‌شويم پيش نياز دست يافتن به مرحله بعدي زندگي و نشان دهنده رشد است‌، پس خسته نشويد و مبارزه كنيد. محدوديت‌هاي ما منحصر به جسم ماست. در دنياي انديشه و ذهن ما مانع و محدوديتي وجود ندارد. تمام اشيا، اموال و امكانات زندگي عطاياي هستي براي خدمت به شماست نه براي آن كه شما در خدمت آن ها باشيد.

 

 


 
comment نظرات ()
 
تغيير نگرش ها
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥
 

تغيير نگرش ها

با سرزنش نکردن خود، روابطم را با خويشتن بهبود مي بخشم.
با رها کردن قضاوت درباره ديگران پيوستن به ديگران را به جاي جدايي از آنان و خويش بر مي گزينم.
کليه تصاويري را که از ديگران ساخته ام در هم مي شکنم
انتخاب مي کنم که به ياد آورم ميزان گفتار و کارهايم در روابطم مهم نيست بلکه عشقي که در گفتار و کردارم نهفته است در روابطم اهميت فراوان دارد.
کلماتي که در روابطم برمي گزينم تعيين مي کند که خواهان جدايي هستم يا پيوستن.
به ياري روابطم مي توانم عشق بي قيد و شرط را احساس کنم.
امروز انتخاب مي کنم که به ياد آورم شايسته شادي هستم.
امروز انتخاب مي کنم در روابطم خود را قرباني نبينم و مسووليت زندگيم را بپذيرم.
هر گاه گرفتار گذشته يا آينده مي شوم انتخاب مي کنم به ياد آورم فقط در زمان حال مي توان عشق احساس کرد.
مي توانم در همه روابطم عشق را به جاي ترس انتخاب کنم.

 

بياييم در ماهي كه در پيش است به خود قول دهيم و از گوشهايمان، زبانمان و چشم هايمان، بهترين و شايسته ترين استفاده ها را نماييم. سفر در رمضان، سفر در باورهاست.

به اميد سفري پر بار براي شما و خودم

   

 

 


 
comment نظرات ()
 
حكايت دلنشين
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥
 

حكايت آورده اندكه شبي هارون الرشيد خواب ديد كه همه دندان هاي او ريخته و از دهان او بيرون افتاده است. از خواب گزاري تعبير خواب خود پرسيد. معبر گفت: زندگاني امير دراز باد، تعبير اين خواب آن است كه همه خويشان تو پيش از تو بميرند. هارون الرشيد بي نهايت رنجيده خاطر شد و دستور داد كه آن خوابگزار را صد چوب بزنند.

 پس خواب گزاري ديگر حاضر كردند و تعبير خواب از او پرسيد. خواب گزار گفت: اين خواب دليل بر آن است كه عمر خليفه از همه خويشانش درازتر باشد. هارون الرشيد خوش دل شد و گفت: اين همان تعبير و سخن است كه خواب گزار اول گفت، اما با عبارتي بهتر. دستور داد تا به اين خوابگزار صد دينار بدادند.

      

 مردي از دوست خود پرسيد: آيا تا كنون كه شصت سال از عمرت مي گذرد، به يكي از آرزوهاي خودت رسيده اي؟

گفت: آري فقط به يكي از آرزوهايم رسيده ام.

يك روز وقتي پدرم موهاي سرم را مي كشيد تا مرا تنبيه كند، آرزو كردم كه كاش مو در سر نداشتم، و امروز خدا را شكر مي كنم كه به اين آرزويم رسيده ام.

 حكايت هاي دلنشين(جوامع الحكايات)


 
comment نظرات ()
 
گفته هاي بزرگان
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥
 

موريس مترلينگ مي گويد، انسان ها سه دسته اند :

عده اي چون مگس هستند. آدم هاي عيب جو مثل مگسانند كه فقط روي عيب مي نشينند.

آدم هاي سخت كوش و زحمت كش مثل مورچه هستند كه فقط به جمع كردن و انبار كردن مي انديشند و پردازش در كار آن ها نيست. ولي انسان هاي وارسته مثل زنبور عسل هستند كه از شهد گل هاي مختلف مي نوشند و تبديل به عسل مصفا مي كنند و خلاقيتي در كارشان هست.


 
comment نظرات ()
 
گفته هاي بزرگان
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥
 

نيکو مثلي شنو ز پير بسطام

از دانه طمع ببر که رستي از دام


 
comment نظرات ()
 
گفته هاي بزرگان
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥
 

خواهي که رسي به کام بردار دو گام. يک گام ز دنيا و دگر گام ز کام


 
comment نظرات ()
 
لحظات خطرناك
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ۱۳۸٥
 

لحظات خطرناک زندگی

لحظه خطرناکی است لحظه ای که امید جای خود را به ناامیدی می دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که همدردی جای خود را به طرد کردن می دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که صلح جای خود را به جنگ می دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که ما جای خود را به من يا تو می دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که انسانیت جای خود را به خوی حیوانی مي دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که عجله جای خود را به صبوری می دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که علم و منطق جای خود را به خرافات و رسوم می هد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که درک و تامل جای خود را به لجبازی می دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که جمع بینی جای خود را به خودبینی می دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که عشق جای خود را به هوس می دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که صداقت جای خود را به دروغگویی می دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که صفا و صمیمیت جای خود را به کینه می دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که بخشش جای خود را به خشم مي دهد.

لحظه خطرناکی است لحظه ای که عقل و تفکر جای خود را به تقلید می دهد.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
چگونه بايد آموخت ؟
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥
 

كاش دانسته بودم چگونه زندگي كنم يا كسي را يافته بودم كه روش زندگي را به من تعليم دهد !

تئودور پاركر

چگونه باید آموخت؟ 

مولانا مي فرمايد:

آدمي فربه شود از راه گوش              

جانور فربه شود از راه حلق و نوش

اما چگونه بياموزيم ؟

جواني نزد سقراط آمد و گفت : مي خواهم فلسفه را از تو بياموزم .

سقراط گفت: با يقين آمدي ؟ جوان گفت : بلي !

آن گاه سقراط جوان را به كنار حوضي آورد و گفت: سرت را داخل آن كن، جوان سرش را داخل حوض كرد، لحظاتي بعد، سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت، دقايقي چند كه جوان داشت خفه مي شد و دست هاي خود را به نشانه تقلا حركت مي داد، سقراط گردن او را رها كرد!

جوان نفس نفس زنان سر خود را بيرون آورد و علت اين كار را از سقراط پرسيد، سقراط جواب داد:

در آن لحظات با تمام وجود چه چيزي را طلب مي كردي؟

جوان گفت: فقط هوا را طلب مي كردم و بس !

سقراط گفت: حال به خانه برو و فكر كن اگر به مرحله اي رسيده اي كه فلسفه را نيز اين چنين با تمام وجود خويش طلب كني، آن گاه بيا تا فلسفه را به تو بياموزم !

اين بهترين تمثيل است براي چگونه آموختن! آيا ما براي آموختن به اين مرحله رسيده ايم؟

 عرفا گويند :

اهل دل را دو خصلت باشد :

دل سخن پذير

سخن دل پذير

خود را در اين جمله پيدا كنيد. كدام يك هستيد؟

 سقراط بر اين باور است كه در آن پگاه سبز و وهم آلود كه حضرت دوست انسان را آفريد، روح او را هم چون سيبي از وسط به دو نيم كرد و به اين دنيا فرستاد و به همين دليل است كه انسان ها در اين دنيا پيوسته به دنبال نيمه گمشده شان مي گردند.

اما، نيمه گمشده ما آن چنان كه از نامش پيداست، نيمي از وجود خود ماست كه با رسيدن به آن كامل مي شويم. نيمه گمشده ما مي تواند انسان هاي انگشت شماري باشند، مانند: پدر، مادر، برادر، يك دوست، هم چنين مي تواند اشيايي باشند، مانند يك قلم، يك عكس، يك كتاب، يك دست نوشته و حتي مي تواند غير ملموس باشد، مانند: يك آرزو، يك ايده، يك آرمان، يك خاطره ي معطر و خلاصه هر چيزي كه اتصال او به ما و ما به او، حضور انسان را متعالي و لبريز و سرشار از بودن سبز و شعفناك خداي گونه خويش نمايد .

به بياني ديگر : نيمه گمشده ما همان قلب ما مي باشد كه بيرون از بدنمان مي تپد.

دقت كنيد !

اگر در مناطق شمالي كشورمان، محل تلاقي رود به دريا را خوب نگاه كنيد، رود پس از طي مسافتي با جوش و خروش خاصي حركت مي كند و وقتي به دريا مي ريزد، آرام و بي صدا مي گردد. آن نقطه تلاقي را كه رود به دريا مي ريزد را خوب نگاه كنيد! به شكل مبهمي زيباست! زيباست و وهم انگيز !

رود را كودكي هاي دريا مي گويند، زيرا هميشه داراي سر و صدا و بازي گوشي هاي خاص كودكان است.  وقتي اين كودك بازي گوش پس از طي طريق ها و برخورد با موانع و سنگلاخ ها پخته مي گردد و به دريا تبديل مي گردد، مانند انساني كه به بلوغ فكري كامل رسيده ديگر از آن طغيان ها و شيطنت ها خبري نيست.

رود بعد از رسيدن به دريا و به آغوش كشيدن و محو شدن در آن ديگر فغان و ضجه قبل را ندارد، مانند : كودك گمشده اي كه بعد از سال ها فراق به آغوش مادر مي پيوندد و با تمام حضور خويش مادر را به آغوش مي كشد.


 
comment نظرات ()
 
گفته هاي بزرگان
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥
 

وقتی درباره دیگران قضاوت می کنی، آنان را تعریف نمی کنی، خودت را تعریف می کنی


 
comment نظرات ()
 
گفته هاي بزرگان
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥
 

روزی که به خاطر فردايش زيسته شود، همواره با يک روز تاخير دريافت خواهد شد


 
comment نظرات ()
 
عبرت
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥
 

عبرت چه واژه زيبا اما غريبي است !شنيدم آنان كه از گذشته خود عبرت نمي گيرند چاره اي جز تكرار آن ندارند و آن جا بود كه فهميدم چرا زندگي ما تكراري است


 
comment نظرات ()
 
من با خدا غذا خوردم!
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥
 

پسركي بود كه كه مي خواست خدا را ملاقات كند،‌ او مي دانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي را بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه كرد و بي آن كه به كسي چيزي بگويد، سفر را شروع كرد. چند كوچه آن طرف تر به يك پارك رسيد، پير مردي را ديد كه در حال دانه دادن به پرندگان بود. رفت پيش او و روي نيمكت نشست. پير مرد گرسنه به نظر مي رسيد، پسرك هم احساس گرسنگي مي كرد. پس چمدانش را باز كرد و يك ساندويچ و يك نوشابه به پير مرد تعارف كرد. پير مرد غذا را گرفت و لبخندي به كودك زد.

پسرك شاد شد و با هم شروع به خوردن كردند. آن ها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي كردند، بي آن كه كلمه اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريك شد، پسرك فهميد كه بايد به خانه برگردد، چند قدمي دور نشده بود كه برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پير مرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديد داد.

وقتي پسرك به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد:

تا اين وقت شب كجا بودي؟

پسرك در حالي كه خيلي خوش حال به نظر مي رسيد، جواب داد : پيش خدا!

پير مرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب از او پرسيد: چرا اين قدر خوش حالي؟

پير مرد جواب داد:

امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارك با خدا غذا خوردم!

گاهي اتفاق مي افته كه روش هاي ما جواب مسائلمان رو نمي ده، اشكال در مشكل نيست، بلكه در روش هاي ماست.

بياييد سعي كنيم نگاهمون رو تغيير بديم، مطمئنا موفق مي شيم، من به عنوان يك دوست، تجارب خوبي از اين دست دارم، شما هم امتحان كنيد.


 
comment نظرات ()