body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

چه قدر وجدان کاری داریم؟
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦
 

چه قدر وجدان کاری داریم؟

   وجدان کاری عبارت است از مجموعه عواملی که فرد سازمانی، نظام ارزشی به وجود می‌آورد.

   وجدان کار یکی از حوزه‌های وجدان انسان است که در سایه اخلاق کاری به وجود می‌آید و مرز بین درست و نادرست و صالح و ناصالح را معین می‌‌کند.

برخی از متفکرین، وجدان را به معنای آگاهی از اندیشه‌های پنهان آدمی می‌دانند یعنی آن چه که «ناخودآگاه» و حتی «خودآگاه» در ارتباط با اعمال، تلقی و ارزیابی می‌کند. برخی نیز وجدان را قضاوت درونی افراد در باب کردارهای خود دانسته‌اند زیرا انسان‌ها معمولا در ارزیابی اعمال خود در خلوت و تنهایی قضاوت‌های منصفانه‌ای دارند و خود را آن گونه که هستند، می‌شناسند و در حقیقت بر اعمال و رفتارهای خود اشراف دارند. هر چند که ممکن است ظواهر اعمال و رفتارهای آنان با‌ آن چه وجدانشان داوری کرده است، تفاوت‌های فاحش داشته باشند.


اخلاق، بینش شخصی و روحیه شایسته‌ای است که همه افراد در اجتماع واجد آن هستند و آن را به عنوان فضیلت اخلاقی می‌شناسند اما ممکن است به آن کمتر توجه کنند. اخلاق کاری همان باید‌ها و نبایدهایی است که اجرای آن ها در محیط کار در مسیرتحقق اهداف کاری سازمان است و به تعبیر شورای فرهنگ عمومی کشور « وجدان را می‌توان وضعیتی دانست که در آن افراد جامعه در مشاغل خود سعی می‌کنند کارهایی را که به آنان محول شده است به بهترین وجه، به‌طور دقیق و با رعایت اصول بهینه‌سازی به انجام برسانند.» وجدان کار انسان را وادار می‌سازد تا همواره برای تحقق این آرمان تلاش کند.

 

چه عواملی در سازمان بر وجدان کاری موثرند و شرایط مساعد یا نامساعدی را برای آن فراهم می‌کنند؟

اولین و مهم‌ترین عامل در وجدان کاری، عدم توجه به ویژگی‌های انسانی فرد در سازمان‌هاست. در واقع آن چه موجب موفقیت هدف‌های یک سازمان می‌شود آن است که مدیر یا سازمان بتواند هدف‌های سازمان را در قالب گروه‌ها اجرا کند. با ارضای نیاز اجتماعی، احساس نیاز به احترام در فرد رشد می‌کند.

 دومین عامل سازمانی موثر در وجدان کار را می‌توان شغل و ویژگی‌های آن نام برد. قرار دادن کنارکنان در شغل مناسب و مورد علاقه ایشان، آنان را به بهتر کار کردن و ارایه نتایج مطلوب‌تر تشویق می‌‌کند.

سومین عامل سازمانی موثر در وجدان کار، عملکرد موثر مدیریت در ارزیابی کارکنان به روش‌های معین و مشخص، تشویق و تنبیه مناسب آنان و برنامه‌ریزی آموزشی برای کارکنان است. آموزش موجب می‌شود فرد بهتر کار خود را بشناسد و از انجام آن لذت ببرد. این امر اسباب رضایت شغلی و تقویت وجدان کار را فراهم می‌سازد.


بنابراین دستیابی به کشوری آباد، آزاد و مترقی نیازمند کار و تلاش هدفمند، به روز و اصولی نیروهای کاری با وجدان است.

 


 
comment نظرات ()
 
گوش كن خداوند صدايت مي كند
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦
 

گوش كن خداوند صدايت مي كند

یک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس شرکت کرده بود.

شبان در مورد گوش شنوا داشتن و اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟ "

بعد از جلسه با یک سری از دوستانش برای خوردن قهوه و کیک بیرون رفتند و در آن جا با هم در مورد این پیغام گفت و گو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا آن ها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف خانه حرکت می کند. همان طور که در ماشین نشسته بود شروع به دعا کردن می کند:

" خدایا اگر تو هنوز با مردم حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن.

من گوش خواهم کرد و تمام سعی خود را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همان طوری که در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد ناگهان احساس عجیبی می کند که یک جا بایستی بایستد تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می گوید:

" آیا خدا تو هستی؟ "

چون که جوابی نمی گیرد شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص دهد و نزد عیلی رفت چون که فکر می کرد که او با او حرف می زد.

او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آن قدرهم سخت نبود چون که به هرحال او می توانست از شیری که خریده استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.

وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد که این دیوانگی است و از آن جا گذشت. دوباره همان احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا این کار را هم می کنم. "

وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آن جا بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشتر چراغ های خانه ها نیزخاموش بودند که به نظر همه خواب بودند.

او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت. خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند.

او در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر الان آن ها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی میشوند و بعد من مثل احمق ها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی در و شیر را به آن ها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب نداد من فوراً از آن جا میرم. "

او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از این که مرد جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی شرت در را باز کرد و به نظر که از تخت خواب بلند شده بود. قیافه عجیبی داشت و از این که یک مرد غریبه در خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت: "براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به آشپزخانه رفت و آن مرد هم به دنبال او. بچه مدام گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.

مرد درحالی که هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده بودیم چون که این ماه قبض های سنگینی را پرداخت کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم."

همسرش نیز از آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟ "

مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد گذاشت و برگشت به طرف ماشین در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها جواب می دهد.

این کاملاً درست است. بعضی وقت ها خدا خیلی چیزهای ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر خواهیم بود که صدای او را واضح تر بشنویم.

لطفاً گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا این که برکت بگیرید

منبع : سايت آشناي شب

 


 
comment نظرات ()
 
كسب درآمد به شیوه ملانصرالدين
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦
 
كسب درآمد ملانصرالديني
 
ملا نصرالدین همیشه در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی همیشه او را مسخره می کردند.
دو سکه به او نشان می دادند که یکی طلا بود و دیگری نقره، امّا ملا همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
این داستان در کل منطقه پخش شد و هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و به او دو سکه نشان می دادند و ملا همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

تا این که مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملا نصرالدین را آن طور دَست می انداختند ناراحت شد.

در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت :

هر وقت به تو دو سکه نشان دادند سکه طلا را انتخاب کن، این طوری هم پول بیشتری به دست می آوری و هم دستت نمی اندازند .

 
ملا پاسخ داد : ظاهراً حق با شماست، امّا اگر سکه طلا بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام !!!

 


 
comment نظرات ()
 
بانك زمان
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦
 

بانك زمان

تصور كنيد بانكي داريد كه در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخر شب فرصت داريد تا همه پول ها را خرج كنيد، چون آخر وقت حساب، خود به خود خالي مي شود.

در اين صورت شما چه خواهيد كرد؟

البته كه سعي مي كنيد تا آخرين ريال را خرج كنيد!

هر كدام از ما يك چنين بانكي داريم: بانك زمان.

هر روز صبح، در بانك زمان ما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد.

هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.

ارزش يك سال را دانش آموزي كه مردود شده، مي داند.

ارزش يك ماه را مادري كه فرزندي نارس به دنيا آورده، مي داند.

ارزش يك هفته را سردبير يك هفته نام مي داند.

ارزش يك ساعت را عاشقي كه انتظار معشوق را مي كشد، مي داند.

ارزش يك دقيقه را شخصي كه از قطار جاده مانده، مي داند.

و ارزش يك ثانيه را آن كه از تصادفي مرگبار جان به در برده، مي داند.

هر لحظه گنج بزرگي است، گنجمان را مفت از دست ندهيم.

باز به خاطر بياوريم كه زمان به خاطر هيچ كس منتظر نمي ماند.

ديروز به تاريخ پيوست،

فردا معماست

و امروز هديه است.

منبع : كتاب نشان لياقت عشق، گرداوري و برگردان از بهنام زاده

 


 
comment نظرات ()
 
تفاوت کجاست؟
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦
 

تفاوت کجاست؟

مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد و فقیر است!

اما کشورهای جدیدی مانند کانادا، نیوزیلند، استرالیا که 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند، اکنون کشورهایی توسعه ‌یافته و ثروتمند هستند. 

تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال آن ها هم نیست. 

ژاپن کشوری است که سرزمین بسیار محدودی دارد که 80 درصد آن کوه‌هایی است که مناسب کشاورزی و دامداری نیست اما دومین اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمریکا را دارد. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری می‌باشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر می‌کند. 

سویس کشوری که اصلاً کاکائو در آن به عمل نمی‌آید اما بهترین شکلات‌های جهان را تولید و صادر می‌کند. در سرزمین کوچک و سرد سویس که تنها در چهار ماه سال می‌توان کشاورزی و دامداری انجام داد، بهترین لبنیات (پنیر) دنیا تولید می‌شود.

سویس کشوری است که به امنیت، نظم و سخت کوشی مشهور است و به همین خاطر به گاوصندوق دنیا مشهور شده‌است (بانک‌های سویس).

افراد تحصیل‌کرده‌ای که از کشورهای ثروتمند با همتایان خود در کشورهای فقیر برخورد دارند برای ما مشخص می‌کنند که سطح هوش  و فهم نیز تفاوت قابل توجهی در این میان ندارد. 

نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیستند. زیرا مهاجرانی که در کشور خود برچسب تنبلی می‌گیرند، در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل می‌شوند. 

پس تفاوت در چیست؟ 

 

وقتی که رفتارهای مردم کشورهای پیشرفته و ثروتمند را تحلیل می‌کنیم، متوجه می‌شویم که اکثریت غالب آن ها از اصول زیر در زندگی خود پیروی می‌کنند:

1.  اخلاق به عنوان اصل پایه .

2.  وحدت.

3. مسوولیت پذیری.

4. احترام به قانون و مقررات.

5. احترام به حقوق شهروندان دیگر.

6. عشق به کار.

7. تحمل سختی‌ها به منظور سرمایه‌گذاری روی آینده.

8. میل به ارائه کارهای برتر و فوق‌العاده.

9.  نظم‌پذیری. 

اما در کشورهای فقیر تنها عده قلیلی از مردم از این اصول پیروی می‌کنند.

 


 
comment نظرات ()
 
رده پای عشق
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦
 

رده پاي عشق

اگر مي تواني با عشق كار كني، كار كن.

اگر نمي تواني برو در معبد و دستت رو دراز كن و صدقه كساني رو بگير كه با عشق پول درآورند.

و اين، رحمتش، شرافتش و بركتش خيلي بيشتره.

جبران خليل جبران


 
comment نظرات ()
 
رزق دنيوي
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ بهمن ۱۳۸٦
 

رزق دنيوي

روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) هم چنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید. درهمان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، و قورباغه  به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه  خود نداشت.
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
 مورچه گفت :

" ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند. خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم. خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
 

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.
 
اين مطلب ارسالي، از گروه آشناي شب مي باشد.
 

 
comment نظرات ()