body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

یک آرزو برای تو
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦
 

ساعتی میزان اینی، ساعتی میزان آن !

یک نفس میزان خود شو تا شوی موزون خویش!

............................... و دلی خوش برای تو

ممنونم از بابک خان سرلک گودرزی

 


 
comment نظرات ()
 
تقریباً همه چهار تا همسر دارن
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
 

 

تقریباً همه چهار تا همسر دارن

روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت.....

اوعاشق و شیفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار می کرد و او را باجامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترین ها هدیه می کرد.

همسر سومشرانیز بسیار دوست می داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی می کرد. اماهمیشه می ترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود.

همسر دومش زنی قابلاعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه می شد، فقطبه او اعتماد می کرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک می کرد.

همسر اول پادشاه،شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت .او پادشاه را از صمیم قلب دوست می داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع می شد.

روزی پادشاه احساس بیماری کرد و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او بهزندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود می گفت " من چهار همسر دارم ، اماالان که در حال مرگ هستم، تنها مانده ام ."


بنابراین به همسر چهارمش رجوع کردو به او گفت " من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباس های فاخر کرده ام وبیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراهمیشوی؟ " او جواب داد "به هیچ وجه !" و در حالی که چیز دیگری می گفت از کنار اوگذشت. جوابش هم چون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت.

پادشاه غمگین، از همسر سوم سوالکرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگهستم. آیا تو با من همراه میشوی؟" او جواب داد " نه، زندگی خیلی خوب است و من بعداز مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد ." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد.

بعد بهسوی همسر دومش رفت و گفت " من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارمبودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من می آیی؟ او گفت " متأ سفم! در اینمورد نمی توانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سرمزار همراهت بیایم ". جواب او همچون گلوله هایی از آتش پادشاه را ویران کرد.

ناگهانصدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقی نمی کند به کجا روی، باتو می آیم ." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه وسوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصتبود به تو بیشتر توجه می کردم.


در حقیقت، همه ما در زندگی کاری خویش 4 همسرداریم . همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به این که تا چه حد برایش زمان وامکانات صرف کرده ایم و به او پرداخته ایم، هنگام ترک سازمان و یا محل خدمت، ما راتنها می گذارد . همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همکاران هستند. فرقی نمی کند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری کهمی توانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند. همسر اول ماعملکردما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشی از آن غفلت می نماییم. در صورتی که تنها کسی است که همه جا همراهمان است.

همین حالا احیاءش کنید، بهبودش ببخشید ومراقبش باشید.


 
comment نظرات ()
 
منفور و محبوب
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦
 

بهتر است منفور باشی به خاطر چیزی که هستی تا محبوب باشی به خاطر چیزی که نیستی.


 
comment نظرات ()
 
پول و دوستی را با هم نیامیزید.?!
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٦
 

پول و دوستی را با هم نیامیزید.?!

 

یک راه حـاضـر آمـاده برای از دست دادن دوستانتان، پـــول قرض دادن به آن ها است.

راه حاضر آماده دیگـر پول قرض ندادن به اوست.

 

روایت زیر را خوب بخوانید، چون همین الان درگیر چنین موضوعی هستم آن هم در شرایط پایان سال و ای کاش و ای کاش روز اول می گفتم:

 

" نه "

 

کاملاً مشخص است که پول و دوستان را نمی توان با هـم داشـت. نـمــی دانم چقدر در دوستیتان صمیمی هـستید، اما وقتی صحبت پول می رسد، دوستی ها هـمیـشه کـنـار رفـتــه و نفس انسان ها جلو می آید.
زمانی که در مورد پول یا مسائل مالی صحبت می کنید، هیچ گاه خوب تمام نمی شود.

صدها بار در زندگی با این مسئله روبه رو شده ام. دو مرد محترم و دو دوست صمیمی چطور از برادران خونی به دشمنان خونی تبدیل می شوند. چرا؟

چون یکی از آن ها پولی داشته است که متعلق به دیگری بوده است، حال ممکن است این پول قرض یا سود یک معامله بوده باشد. حتی اگر سالیان سال هم با هم دوست بوده باشید، اگر یکی از طرفین احساس کند که معامله بدی با او می شود، این دوستی به کلی فراموش و نابود خواهد شد.

در این جا به دو اتفاق که می تواند یک دوستی را بر هم زند اشاره می کنیم.

 

اتفاق اول:  شما به دوستتان پول قرض می دهید.
بله، سریع ترین راه برای از دست دادن یک دوست این است که به او پول قرض بدهید. مردم به ندرت روی حرفشان می ایستند و به حرفشان عمل می کنند. من به طبیعت و سرشت برخی انسان ایمان ندارم و به همین دلیل بر طبق همین باور زندگی می کنم. حتی در بین انسان های عاقل و دانا نیز به ندرت به کسی اعتماد می کنم.

به همین دلیل من یاد گرفته ام که قرض دادن پول به یک دوست یکی از دو نتیجه زیر را در بر خواهد داشت:

نتیجه 1:  متوجه خواهید شد که آن پول را به او هدیه داده اید نه قرض، چون نمی بینید که قصد برگرداندن این قرض را داشته باشد و شما هم قصد ندارید که به زور آن پول را پس بگیرید.

نتیجه 2:  شما پولتان را از آن دوست پس می گیرید و آن دوست را از دست می دهید چون در گیر و دار دعواها و مشاجره ها سر پس گرفتن پول ممکن است توهین های زیادی هم به او کرده باشید. در این حالت شما پولتان را به دست آورده اید اما دوستی را از دست داده اید که حتی نمی داند چرا شما از دستش ناراحت هستید. از طرف دیگر این همان دوستی است که قول و قرارهای خود را فراموش کرده است، حالا بگویید ارزش واقعی این دوست چقدر است؟

 

جواب منفی بدهید. اگر شما هم از آن دسته افرادی هستید که نمی توانید این خصوصیت دل رحمی را از خود دور کرده و عادت کرده اید به همه آدم ها کمک کنید، در این جا چند توصیه برایتان داریم:

·  هر میزان پولی که قرض می دهید را به منزله ی پولی که از دست می دهید بدانید. آن را به حساب سادگی خودتان بگذارید. به خاطر همین بیش از اندازه به کسی پول قرض ندهید.

·  وثیقه بگیرید. ممکن است در ابتدا از این کار سر باز زند، اما شما هم بدون دریافت وثیقه هیچ پولی کف دست او نگذارید. چیزی با ارزشی بیش از پولی که قرض داده اید از او طلب کنید چون در غیر این صورت ممکن است پولتان را پس ندهد.

·  از همان روز اول برنامه ای برای پس دادن پول تنظیم کنید. آن را روی صفحه ای کاغذ نوشته و آن فرد را مجبور کنید هر ماه طبق آن برنامه پول را به شما پس بدهد.

·  تا زمانی که همه ی پول خود را پس نگرفته اید، پول بیشتری به او قرض ندهید.

 

اتفاق دوم: با دوستتان کاری را شروع می کنید.
با بهترین دوستتان وارد کاری می شوید. در ابتدا همه چیز خوب پیش می رود. ممکن است در آن کار موفق شوید یا اینکه شکست بخورید. در هر دو حالت مشکلات آغاز خواهد شد. هر کدام از شما ممکن است این پیروزی را نتیجه اعمال خودتان بدانید و شکست را تقصیر دیگری بیندازید.

در این دو حالت یا پول وارد جیبتان می شود یا پولتان را از دست می دهید. این جاست که بیشتر فکر حساب بانکی تان هستید تا دوستیتان.

حتی ممکن است مشکلاتی که وقتی در کار موفق می شوید ایجاد می شود بسیار بیشتر از زمانی باشد که شکست می خورید. چون آن جاست که دعواها و مشاجرات سر پول شروع می شود و هر کدام طلب پول بیشتری می کنند. وقتی پول وسط باشد، هر کسی خود را به هر زحمتی می اندازد تا به آن برسد، حتی ممکن است خیلی چیزها را سر راه خود نابود کند، مثل دوستی هایش.

وقتی در آن کار شکست می خورید هم که وضعیت کاملاً مشخص است. این جا هر کسی تقصیر را گردن آن دیگری می اندازد و پول از دست رفته خود را از او طلب می کند.

اینجا هم توصیه هایی برای شما داریم:

  • از همان روز اول بدانید که دوستی خود را از دست خواهید داد. به هر نحوی چیزی اتفاق خواهد افتاد که مشکلاتی برای دوستیتان پیش خواهد آمد. ممکن است حتی زن ها و دوست دخترهایتان باعث و بانی این مشکلات شوند. دو دوست داشتم که برای سالیان متمادی با هم کار می کردند. همه چیز به خوبی پیش می رفت تا زمانی که هر دو ازدواج کردند. این دو زن از یک دیگر متنفر بودند و شروع کردند در گوش شوهرهایشان زمزمه کردن تا این که کار موفق این دو دوست کاملاً برهم خورد.

  • همه چیز را باید قبل از شروع کار امضا کنید. چون هر آن ممکن است افراد زیر قول خود بزنند. وقتی هنوز کار را به طور رسمی آغاز نکرده اید، همه هر چیزی را امضا خواهند کرد. اما وقتی که در آن کار کمی پول در آمد، همه فقط فکر منافع خود خواهند بود.

  • فرضیه سازی نکنید. همیشه مشخص کنید که چه کسی چه کاری انجام دهد و هر کس چه مسوولیتی دارد.

  • اگر کسی که می خواهید با او کار را آغاز کنید دوستتان است اما بسیار با سیاست و دانا است، اصلا و ابدا فکر جلو زدن از او به مخیله تان خطور نکند. سعی کنید فقط کار خودتان را انجام دهید و با سایر مسائل کاری نداشته باشید. به نفعتان است.

 

مثل یک مرد بگویید " نه " !
دوستی می خواهد که به او پول قرض بدهید یا با او کاری را شروع کنید. به او بگویید " من تو را بیش از این که این کار را بکنم دوست دارم" او به شما خواهد خندید، شما هم همینطور. او را به یک نوشیدنی دعوت کرده و صحبت را عوض کنید. و امیدوار باشید که او این فکر را فراموش کند.

 


 
comment نظرات ()
 
پل یا دیوار؟
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦
 

سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آن ها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید.

نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد: بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را به خاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم.

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آن ها را بسازم.

مبنع :  love4eshgh@yahoogroups.com

 


 
comment نظرات ()
 
دروغ
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٦
 

دروغ هایی که عزت نفس ما را تخریب می کنند به زیادی دروغ هایی که با آن ها زندگی می کنیم نیستند.

دکتر ناتانیل براندن

هر راهی فقط یک راه است، و هیچ منتی به کسی نیست که رهایش کنیم اگر دلمان چنین می گوید. به هر راهی با دقت و تامل بنگریم! هر چند بار که لازم می دانیم بیازمایمش، سپس از خود بپرسیم، و فقط از خودمان بپرسیم، آن هم فقط یک سوال.

آیا در این راه عشقی وجود دارد؟ اگر هست، چه نیکو راهی، اگر نه بیفایده است.

دون خوان

 


 
comment نظرات ()
 
پیش از اینها فکر میکردم خدا
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦
 
 
پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه
ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

*****

رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

*****

بود اما در میان ما نبود
مهربان و ساده وزیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
هر چه می پرسی، جوابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند

*****

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

*****
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
مثل تکلیف ریاضی سخت بود

*****
تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

*****

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش
هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد

 

زنده یاد قیصر امین پور

 


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦
 

 

طوس حریم هرم کبریاست

مدفن پاکِ شَه پاکان، رضاست

کعبه اگر خانه آب و گلست

قبر رضا کعبه جان و دلست

 


 
comment نظرات ()
 
علم عمل
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦
 

دست هایی که "کمک" می کنند مقدس تر از لب هایی هستند که " دعا " می کنند.


 
comment نظرات ()
 
ژاپن چگونه ژاپن شد؟
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦
 

سلام دارم به اهل خانه

موفقیت واقعی را باید در قلب و روح انسان هایی که با تو هستند جستجو کنی

 

جاده موفقیت، جاده ای است بی انتها، بدون تابلو و علامت های معمول و تو هر کجای آن که باشی موفقی.

این جاده را در قالب های جاری جست و جو نکن. راهیان این راه بشناس و زندگی آن ها را مطالعه کن. الگوهای موفق دست یافتنی هستند به شرط آن که ما اهل کار باشیم.

 

ژاپن چگونه ژاپن شد؟

 

یک کارگر ژاپنی در پاسخ " چه انگیزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به کارخانه بدهد ؟ " جواب داد :

این کار به من این احساس را می دهد که شخص مفیدی هستم، نه موجودی که جزانجام یک سلسله کارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد.

مسوولین با کارگرها خوب وصمیمی بودند وکارگرها هم از آنها اطاعت می کردند . مسوولین در آن جا به همه افراد توجه می کردند. در آن جا مسوولین رفتارشان به گونه ای بود که کارگر به کارش علاقمند می شد، به نحوی که اگر یک روز سر کارش نمی آمد دلش برای همکاران، محل کار وحتی دستگاهی که با آن کار می کرد تنگ می شد. مسوول، وقتی می خواست کاری را به کسی بسپارد، نخست ساعتی آن کار را با وی انجام می داد وقتی مطمئن می شد وی آن کار را یاد گرفته است می پرسید: بروم؟ و سپس می رفت.

آن ها هیچ وقت نمی گفتند بیا این کار را انجام بده، می گفتند ممکن است به ما کمک کنید؟ یا می گفتند بیایید این کار را با هم انجام دهیم. مدیران سعی می کردند الگوی رفتاری کارکنان باشند. مثلا مدیر وقتی می دید قسمتی از کارخانه کثیف است یک حوله سفید به پیشانی می بست و آن جا را جارو می کرد. در آن جا حتی اعضای خانواده صاحب کارخانه هم دوشادوش کارکنان کار می کردند. هیچ کس از صاحب کارش نمی ترسید. همه سعی می کردند کار خوب ارائه دهند و از این می ترسیدند که کارشان خراب شود ودیگران فکرکنند که فلانی کارش بد است.

اگر کاری خراب می شد مدیر داد و فریاد راه نمی انداخت و کارگر را جلوی دیگران خوار نمی کرد، بلکه برای او به آرامی شرح می داد که بهتر نیست کار را به این طریق انجام می دادی؟

اگر در ماه کسی غیبت نمی کرد و کارش را خوب انجام می داد مبلغ قابل توجهی به او پاداش می دادند. این باعث می شد کارگر تشویق شود و مرتب و منظم سرکارش حاضر شود.

زمانی برای صحبت کردن و ارتباط با کارگردرنظر گرفته می شد. سرپرست لحظاتی را در حین کارکردن به بهانه آموزش دادن با کارگر حرف می زد تا روحیاتش را بهتر بشناسد. کارگر وقتی مشکلی داشت با سرپرست خود صحبت می کرد تا مشکلات برای حل به بالاتر انعکاس پیدا کند. وقتی به اضافه کاری نیاز بود مستقیم به کسی نمی گفتند اضافه کار بمانید بلکه صبح در حین صحبت به یک نفر می گفتند امروز کار زیاد است و افراد دیگر به خود اجازه نمی دادند محیط را ترک کنند، می ماندند تا کار را به اتمام برسانند.

صاحب کارخانه هیچ وقت لفظ کارگرهایم، یا کارخانه ام را به کار نمی برد. آن جا از یک کارگر معمولی تا صاحب کارخانه همه لفظ کارخانه مان را به کار می بردند. وقتی سودی وارد کارخانه می شد این سود نسبت به میزان حقوق بین همه توزیع می شد. در آن جا کارگران معتقدند اگر خوب کار کنند سود کارخانه بیشتر می شود اگر سود بیشتر شود شرکتشان گسترش می یابد شرکت که گسترش یابد اعتبارشان در کشور بالا می رود. لذا همه دست به دست هم تلاش می کنند. دنیای آن ها دنیای هم دلی و هم کاری است. آن ها تعطیلاتی دارند به اسم « گلدن ویک » که تقریبا هر چهار ماه در کل ژاپن، چند روز کارخانجات تعطیل است. مسوولین کارخانه یک شب قبل از تعطیلی، همه کارگران را جمع می کنند و می روند بیرون، جشن کوچکی می گیرند و وقتی می خواهند حقوق کارگران را بدهند از آن ها قدر دانی می کنند و این حسن نیت باعث می شود که حتی خارجی ها هم برای آن ها خوب کار کنند.

با آن که در شرکت های تولیدی ژاپن، قسمتی وجود دارد به نام کنسا ( کنترل کیفی )، که این قسمت نبض هر کارخانه است، هر فردی سعی می کند کنترل کننده کار فرد قبلی باشد لذا همه سعی می کنند قطعه خوب و بی نقص ارائه دهند. کارگری که قطعه ای را تولید می کند به چشم یک خریدار به آن نگاه می کند. اگر کاری خراب شود کسی از صاحب کارش نمی ترسد بلکه چون می داند نفر بعدی که برای مرحله بعدی کار را تحویل می گیرد مجددا کنترل می کند و اگر کار ایراد داشته باشد آن را عودت می دهد، سعی می کند کار را به بهترین شکل انجام دهد. در واقع درخط تولید، هر بخش نسبت به بخش دیگر مثل مشتری است.

برای حفظ روحیه کارکنان محل کار معمولا در اماکن آفتابگیر و مشرف به مناظر طبیعی احداث می شود و ناهارخوری را هم در قسمت فوقانی و دارای چشم انداز بنا می کنند.

درآن جا از کارکنان می پرسند به نظر شما امروز کار را چگونه انجام دهیم تا در کار پیشرفت داشته باشیم. مسوولین در آن جا ادعا نمی کنند که همه کارها را فقط خودشان بلدند تا کارگرها بتوانند به راحتی نظر بدهند. اگر کسی پیشنهادی برای تسهیل در کار و افزایش بهره وری ارائه دهد با او آن قدر خوب برخورد می شود که شخص مرتبا به دنبال ارائه نظر در جهت ارتقای کارش است و اگر کسی پیشنهادی بدهد که عملی باشد با دادن جایزه از او تقدیر می شود.

اگرکارگری درحین کارمتوجه شود قطعه ای اندازه یک دهم میکرون ایراد دارد، سریع به صاحب کار اطلاع می دهد. صاحب کار، به مدیر شرکت تامین کننده قطعه اطلاع می دهد. آن مدیر حتی اگر با کارخانه فاصله زیادی داشته باشد خودش را در همان روز به کارخانه می رساند تا عذر خواهی و جبران کند.

هیاتی برای یک دوره آموزشی به کارخانه تویوتا ژاپن رفته بودند. آن ها تعریف می کنند که :

ما با مشاهده خطوط تولید، نظم و انضباط حاکم ، روش کار، نحوه تولید، و ... چنان به شعف آمده بودیم که به فیلمبرداری مشغول شدیم. اما مدرس ما به ما گفت : فیلمبرداری و سپس دیدن آن به شما چیزی نخواهد آموخت و فقط جنبه نمایشی دارد. شما باید چیزی ورای آن چه می بینید، را ببینید! آن چه که قابل رویت نیست، و آن روح حاکم بر محیط کار است!

ژاپنی ها گرایش دارند که خود را با کارشان هماهنگ کنند. هنگامی که از آنان پرسیده شود شما کی هستید ؟ در پاسخ به ترتیب نام خود و نام شرکت یا سازمانی که در آن کار می کنند را خواهند گفت. حتی یک استاد دانشگاه که اقتصاددان است، خواهد گفت :

من استاد دانشگاه توکیو هستم. ژاپنی ها چون خود را عضو جامعه سازمانی می پندارند از کار اضافه برای شرکتشان سرباز نخواهند زد وهرگاه لازم باشد کارهای شخصی خود را فدا خواهند کرد. هنگامی که در آمد شرکت ناچیز باشد، آنان به افزایش دستمزد اندک تن خواهند داد، زیرا آنان خوب می دانند که اگر شرکتشان نتواند به دلیل دستمزدهای بالا به رشد ثابتی دست یابد، در آمد آنان در دراز مدت کاهش خواهد یافت.

 ادوین لند، مخترع دوربین عکاسی پولاروید، حدودا پانزده سال اول حیات شرکت پولاروید، اداره آن را به عهده داشت. وقتی شرکت به طور فزاینده ای رشد کرد، ادو ین لند، اقدام به تشکیل تیم مدیریت ارشد شرکت نمود.

نکته جالب توجه این جاست که وی به این نتیجه رسید که خودش فرد مناسبی برای عضویت در این تیم نیست، بلکه حمایت و مشارکت در نوآوری عملی، نقشی بود که برای خود در نظر گرفت و دراین شرکت آزمایشگاهی برای خود ساخت و خود را مدیر مشاور شرکت در تحقیقات پایه معرفی کرد.

 


 
comment نظرات ()
 
در باب دوستی
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦
 

وقتی به گفته های بزرگان دین و علم و معرفت نگاهی در شان و منزلت اون ها می کنم می بیینم که چقدر تجربه های پشت این گفته ها بهم نزدیک و چقدر می توانند دور باشند.
شما هم لطف کنین و به عبارت زیر توجه و از اون استفاده کنین :

دوری تو از کسی که خواهان توست سبب کم شدن بهره تو از دوستی با او می شود 

 و گرایش تو به کسی که تو را نمی خواهد سبب خواری تو می شود


 
comment نظرات ()
 
هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی که می‌توانید باشید، دیر نیست.
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٦
 

داستان رز

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با خوش رویی و لبخندی که وجود بی‌عیب او را نمایش می‌داد، به من نگاه می‌کرد.

او گفت: "سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا می‌توانم تو را در آغوش بگیرم؟"

پاسخ دادم: "البته که می‌توانید"، و او مرا در آغوش خود فشرد.

پرسیدم: "چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟"

به شوخی پاسخ داد: "من این جا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم."

پرسیدم: "نه، جداً چه چیزی باعث شده؟" کنجکاو بودم که بفهمم چه انگیزه‌ای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.

به من گفت: "همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یکی دارم."

پس از کلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یک کافه گلاسه سهیم شدیم،‌ ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، ‌برای سه ماه ما هر روز با هم کلاس را ترک می‌کردیم، او در طول یک سال شهره کالج شد و به راحتی هر کجا که می‌رفت، دوست پیدا می‌کرد، او عاشق این بود که به این لباس درآید و از توجهاتی که سایر دانشجویان به او می‌نمودند، لذت می‌برد، او این گونه زندگی می‌کرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت کردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را که او به ما گفت، فراموش نخواهم کرد، وقتی او را معرفی کردند، در حالی که داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شده‌اش، آماده می‌کرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگه‌های متون سخنرانی‌اش به روی زمین افتادند، آزرده و کمی دست پاچه به سوی میکروفون برگشته و به سادگی گفت: "عذر می‌خواهم، من بسیار وحشتزده شده‌ام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم کرد، اما به من اجازه دهید که تنها چیزی را که می‌دانم، به شما بگویم"، او گلویش را صاف نموده و‌ آغاز کرد:

"ما بازی را متوقف نمی‌کنیم چون که پیر شده‌ایم، ما پیر می‌شویم زیرا که از بازی دست می‌کشیم، تنها یک راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا کنید."

"ما عادت کردیم که رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست می‌دهیم، می‌میریم، انسان های زیادی در اطرافمان پرسه می‌زنند که مرده اند و حتی خود نمی‌دانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد کردن وجود دارد، اگر من که هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یک سال در تخت خواب و بدون هیچ کار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هرکسی می‌تواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد کردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است."

"متأسف نباشید، یک فرد سالخورده معمولاً برای کارهایی که انجام داده تأسف نمی‌خورد، که برای کارهایی که انجام نداده است"، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت کرد که سرودها را خوانده و آن ها را در زندگی خود پیاده نماییم.

در انتهای سال، رز دانشگاهی را که سال ها قبل آغاز کرده بود، به اتمام رساند، یک هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت کرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند، به احترام خانمی شگفت‌انگیز که با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد که :

هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی که می‌توانید باشید، دیر نیست.

 

با تشکر از دوست عزیزم جناب آقای حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
صداقت و عزت نفس
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦
 

صداقت و عزت نفس

درک این که چرا انحراف از درستی و صداقت برای حرمت نفس بسیار زیان آور و دردناک است، متضمن درک این نکته است که خارج شدن از جاده درستی و راستی چه چیزهایی دیگری را در بر می گیرد. اگر من خلاف ارزش اخلاقی فرد دیگری و نه خودم رفتار کنم این عملم ممکن است اشتباه باشد یا نباشد، اما نمی توانم مقصر باشم، چرا که اعتقاد و باورم را آشکار می کند. به همین ترتیب اگر برخلاف آن چه خودم آن را به عنوان یک اصل، صحیح می پندارم عمل کنم، و اعمالم با ارزش های بیان شده شخصی ام در تضاد باشد، پس من بر خلاف قضاوتم عمل می کنم.

یعنی من به آن چه در ذهن دارم خیانت کرده ام. تزویر فی النفسه به معنی عدم ارزش گذاری برای خویشتن است. یعنی ذهن، خودش را نفی می کند. نداشتن صداقت، روحیه ام را تضعیف می کند و احساس و ادراک مرا نسبت به خویشتن خود می آلاید و به قدری ویرانگر و نابود کننده است که هیچ ضربه خارجی یا عدم پذیرشی تا این حد برایم زیان بار نیست.

اگر من در باره صداقت برای فرزندانم موعظه کنم در حالی که به دوستان و همسایگانم دروغ می گویم،‌

اگر از نادرستی دیگران دلخور شوم و از بدقولی دیگران برنجم در حالی که قول و مسوولیت خود را نسبت به دیگران بی اهمیت تلقی می کنم،

اگر در مورد کیفیت کالایی حرف بزنم اما با بی تفاوتی جنس بنجل به دیگران بفروشم،

اگر وانمود کنم که به عقاید کارمندانم توجه دارم یا عقاید کارمندانم را در نظر می گیرم در حالی که تنها تصمیم گیرنده هستم،

اگر از آنان پشتیبانی بخواهم اما در عین حال آنان را به خاطر مخالفت با نظریاتم شماتت کنم،

اگر از دیگران انتظار فداکاری داشته باشم ولی در پایان فقط به فکر منافع خودم باشم،

شاید قادر باشم این دوگانگی را از سر بازم کنم یا شاید دلیل تراشی کنم یا استدلال بیاورم. اما چنان ضربه ای به حرمت نفس خود زده ام که هیچ دلیل و منطفی نمی تواند آن را دفع کند.

اگر من به تنهایی عامل بالابردن حرمت نفس خود هستم،‌ به همان اندازه عامل پایین آوردن آن نیز هستم.

یکی از بزرگ ترین خود فریبی ها این است که شخص بگوید:

" فقط من می دانم"

این تنها خود من هستم که می دانم دروغ می گویم. فقط من می دانم که با افرادی که به من اعتماد کرده اند غیراخلاقی رفتار کرده ام و کس دیگری از این راز باخبر نیست و فقط من می دانم که اصلا خیال ندارم به عهدم وفا کنم.

نتیجه این است که من هیچ ارزشی برای قضاوت خودم قائل نیستم و تنها دید و قضاوت دیگران است که رویش حساب باز کرده ام. اما وقتی پای صحبت حرمت نفس به میان می آید،‌ قضاوت درونی ام تنها قضاوت است که می توان روی آن حساب کرد. " خود " واقعی من که در مرکز آگاهی ام قرار دارد قاضی القضاتی است که به هیچ وجه نمی توان از آن فرار کرد. در نهایت شاید بتوانم از مردمی که به ذهنیت پست من پی برده اند دوری کنم اما از خودم نمی توانم فرار کنم.

ناتانیل برندن - نویسنده کتاب های شش ستون حرمت نفس و روان شناسی حرمت نفس 


 
comment نظرات ()
 
چه وقت می توانیم...؟
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦
 

ما زمانی می توانیم برای افرادی که می خواهند دیدگاه خودشان را در زندگی کامل کنند کمک کوچکی باشیم که نخست کاری برای کامل کردن دیدگاه خومان انجام دهیم.


 
comment نظرات ()
 
وقتی یک نوشابه می‌خورییم، چه اتفاقی می‌افته؟
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اسفند ۱۳۸٦
 

وقتی یک نوشابه می‌خورییم، چه اتفاقی می‌افته؟

10 دقیقه بعد

 ده قاشق چای‌خوری شکر وارد بدن‌تان می‌شود. می‌دانید چرا با وجود خوردن این حجم شکر دچار استفراغ نمی‌شوید؟ چون اسید فسفریک، طعم آن را کمی می‌گیرد و شیرینی‌اش را خنثی می‌کند.

20 دقیقه بعد:

قند خون‌تان بالا می‌رود و منجر به ترشح ناگهانی و یک‌جای انسولین می‌شود. کبدتان شروع می‌کند به تبدیل قند به چربی تا قند خون، بیشتر از این بالا نرود.

40 دقیقه بعد:

حالا دیگر جذب کافئین کامل شده؛ مردمک‌های‌تان گشاد می‌شود، فشار خون‌تان بالا می‌رود و در پاسخ به این حالت، کبدتان قند را به داخل جریان خون رها می‌کند. گیرنده‌های آدنوزین مغز حالا بلوک می‌شوند تا از احساس خواب‌آلودگی جلوگیری کنند.

45 دقیقه بعد:

ترشح دوپامین افزایش پیدا می‌کند و مراکز خاصی در مغز، که حالت سرخوشی ایجاد می‌کنند، تحریک می‌شوند. این همان مکانیسمی است که در مصرف هروئین منجر به ایجاد سرخوشی می‌شود.

60 دقیقه بعد:

اسید فسفریک موجود در نوشابه، داخل روده کوچک، به کلسیم، منیزیم و روی می‌چسبد. متابولیسم بدن افزایش پیدا می‌کند. میزان بالای قند خون و شیرین‌کننده‌های مصنوعی، دفع هرچه بیشتر کلسیم را از طریق ادرار باعث می‌شوند.

مدتی بعد:

کافئین در نقش یک داروی مدر (ادرارآور) وارد عمل می‌شود. حالا دیگر کلسیم و منیزیم و رویی که قرار بود جذب بدن شود، بیش از پیش از طریق ادرار دفع می‌شود و به همراه آن مقادیر زیادی آب، سدیم و دیگر الکترولیت‌ها نیز از دست می‌رود.

و باز مدتی بعد:

کم‌کم آن غوغایی که در بدن‌تان ایجاد شده بود فروکش می‌کند و نوبت به افت قند می‌رسد. در این مرحله یا خیلی حساس و تحریک‌پذیر می‌شوید یا خیلی کرخت و بی‌حال. حالا دیگر تمام آن آبی را که از طریق نوشابه وارد بدن خود کرده بودید، دفع کرده‌اید؛ آبی که می‌شد به جای اسید و کافئین و شکر، حاوی مواد مفیدی برای بدن‌تان باشد. تا چند ساعت بعد اثر کافئین هم از بین می‌رود و شما هوس یک نوشابه دیگر می‌کنید.

منبع: اینترنت


 
comment نظرات ()