body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

بازاريابی چقدر مي تونه مهم باشه ؟
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

حساسيت خودرو به بستني وانيلي

متن حكايت

بخش پونتياك شركت خودروسازي جنرال موتورز شكايتي را از يك مشتري با اين مضمون دريافت كرد:

« اين دومين باري است كه برايتان مي نويسم و براي اين كه بار قبل پاسخي نداده ايد، گلايه اي ندارم؛ چراكه موضوع از نظر من نيز احمقانه است! به هر حال، موضوع اين است كه طبق يك رسم قديمي، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر بستني بخورد. سال هاست كه ما پس از شام راي گيري مي كنيم و براساس اكثريت آرا نوع بستني، انتخاب و خريداري مي شود. اين را هم بايد بگويم كه من به تازگي يك خودروي شورولت پونتياك جديد خريده ام و با خريد اين خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه براي تهيه بستني دچار مشكل شده است.

لطفا دقت بفرماييد! هر دفعه كه براي خريد بستني وانيلي به مغازه مي روم و به خودرو بازمي گردم، ماشين روشن نمي شود؛ اما هر بستني ديگري كه بخرم، چنين مشكلي نخواهم داشت. خواهش مي كنم درك كنيد كه اين مساله براي من بسيار جدي و دردسرآفرين است و من هرگز قصد شوخي با شما را ندارم. مي خواهم بپرسم چطور مي شود پونتياك من وقتي بستني وانيلي مي خرم، روشن نمي شود؛ اما با هر بستني ديگري راحت استارت مي خورد؟

مدير شركت به نامه دريافتي از اين مشتري عجيب، با شك و ترديد برخورد كرد؛ اما از روي وظيفه و تعهد، يك مهندس را مامور بررسي مساله كرد. مهندس خبره شركت، شب هنگام پس از شام با مشتري قرار گذاشت. آن دو به اتفاق به بستني فروشي رفتند. آن شب نوبت بستني وانيلي بود. پس از خريد بستني، همان طور كه در نامه شرح داده شد، ماشين روشن نشد! مهندس جوان و جوياي راه حل، 3 شب پياپي ديگر نيز با صاحب خودرو وعده كرد. يك شب نوبت بستني شكلاتي بود، ماشين روشن شد. شب بعد بستني توت فرنگي و خودرو براحتي استارت خورد. شب سوم دوباره نوبت بستني وانيلي شد و باز ماشين روشن نشد!

نماينده شركت به جاي اين كه به فكر يافتن دليل حساسيت داشتن خودرو به بستني وانيلي باشد، تلاش كرد با موضوع منطقي و متفكرانه برخورد كند. او مشاهداتي را از لحظه ترك منزل مشتري تا خريدن بستني و بازگشت به ماشين و استارت زدن براي انواع بستني ثبت كرد. اين مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آن ها، نكته جالبي را به او نشان داد:

بستني وانيلي پرطرفدار و پرفروش است و نزديك در مغازه در قفسه ها چيده مي شود؛ اما ديگر بستني ها داخل مغازه و دورتراز در قرار مي گيرند. پس مدت زمان خروج از خودرو تا خريد بستني و برگشتن و استارت زدن براي بستني وانيلي كمتر از ديگر بستني هاست.

اين مدت زمان مهندس را به تحليل علمي موضوع راهنمايي كرد و او دريافت پديده اي به نام قفل بخار( Vapor Lock) باعث بروز اين مشكل مي شود. روشن شدن خيلي زود خودرو پس از خاموش شدن، به دليل تراكم بخار در موتور و پيستون ها مساله اصلي شركت، پونتياك و مشتري بود.

 

شرح حكايت

مشتريان ما به زبان هاي مختلفي سخن مي گويند. ايشان از ادبيات متفاوتي براي كلام گفتن بهره مي گيرند. اگر حرف مشتري را خوب گوش كنيم، مي توانيم با توجه به لحن گفتار ايشان درك فراتري از آنچه مي خواهند به گوش ما برسانند، داشته باشيم.

آيا همه حرف هاي مشتريان ما بايد منطقي، اصولي و مرتبط با موضوع باشد؟

اگر مشتري چيزي مي گويد كه به نظر مسخره و بي ربط است، يا شكايتي عجيب را طرح مي كند، چگونه برخوردي شايسته اوست؟

يك اتفاق نادر براي يك مشتري و پيام به ظاهر احمقانه او مي تواند روشنگر مسير بهترين و زبده ترين مهندسان جنرال موتورز باشد. مثال ساده اي كه نقل شد، تاكيد بر اين موضوع دارد كه مشتري بهترين راهنما و كمك ما در بهتر شدن محصول و خدمات بنگاه ماست. اگر در پي نوآوري هستيم، بايد به طور جدي سازوكار «خوب گوش دادن» و «شنيدن» صداي مشتري را طراحي كنيم.

شما مشتريان خود را مي شناسيد؟

صدايشان به گوشتان مي رسد؟

بي ربط و با ربط، حرف مشتري گوهر است.

با تشكر از دوست عزیزم جناب آقاي حيدر ارجمندي براي ارسال اين مطلب

 


 
comment نظرات ()
 
گزيده ای از گزيده ها
ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

گر در یمنی چو با منی پیش منی

گر پیش منی چو بی منی در یمنی

                               مولانا


 
comment نظرات ()
 
نامه ای به دکتر وين داير
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

آن چه را فكر مي كنيم نيازمندش هستيم با آن چه كه خدا مي كوشد به ما بياموزد يك سان نيست.

دكتردايرعزيز

به سختي مي توانم باور كنم كه سرگرم نوشتن نامه به شما هستم. به تازگي براي دومين بار مطالعه كتاب " معجزه واقعي" شما را آغاز كرده ام. گرچه از پيش با بسياري از ايده هاي اين كتاب آشنا بودم. در عين حال به ظاهر اين نقطه نظرها از جمله چيزهايي است كه در من بيدار شده به سويم آمده و برخي روياهايم را متبلور ساخته است. به هر حال از كار و تلاش شما در تهيه اين كتاب سپاسگزارم.

من براي دست يابي به مقصودي خاص اين نامه را مي نويسم. يك سوال دارم. البته تصور نمي كنم كه بتوانيد به هر نامه كه سر راهتان قرار مي گيرد پاسخ دهيد. با وجود اين اگر پاسخي براي من داريد، ضمن سپاسگزاري به طور قطع آن را سرلوحه زندگيم قرار خواهم داد.

بعد از يكي دوهفته كه بعضي از نكته هاي كتاب شما را در عمل آزمودم و خودم، زندگيم و مقصودم را به ذهن آوردم و مجسم كردم، شبي قبل از آن كه به خواب فرو بروم، عشق را به تصوراتم آميخته و به خود خاطرنشان كردم كه پاسخي براي روياهايي كه آرزومندش هستم، خواهم ستاند و آن معجزه در روز بعد در داخل يك پاكت پستي به دستم خواهد رسيد. اين آگاهي كامل و مطلق بود و من در كمال صلح و آرامش به خواب رفتم. در آن روزها پدر دو فرزند بودم، وجودم از آرامش لبريز بود و قصد داشتم جهان خويش را دگرگون كنم.

روز بعد معجزه من از طرق پست به دستم رسيد. در داخل پاكت حواله اي به مبلغ 7500 دلار وجود داشت و اين در شرايطي بود كه براي خريد اشيا و وسايل مورد نياز شركتي كه پايه و اساس آن را خانواده ام تشكيل مي داد تا خرخره زير قرض بودم. ( ما قصد داشتيم از مواد صددرصد طبيعي، لباس و اسباب بازي توليد كنيم و اين طرح در آن منطقه مناسب و قابل اجرا بود.) با اين پول زندگي ما رنگ ديگري به خود مي گرفت، زيرا اعتبار لازم براي تهيه كاتالوگ و خريد مواد خام مورد نياز به آساني فراهم شده بود. به علاوه جار و جنجال و بگو و مگو ناشي از بي پولي و تهيدستي از خانه و كاشانه مان رخت برمي بست و صفا و محبت جاي آن را مي گرفت.

اما تنها يك مساله وجود داشت.!؟

اين مبلغ از آن من نبود.

نامه به آدرس فردي بود كه پيش از اين در مجاورت آپارتمان ما سكونت داشت و من به اشتباه اين نامه را باز كرده بودم. با وجود اين تنها كافي بود حواله اي را كه به نام او صادره شده، امضا كنم و آن را به بانك صادركننده حواله عودت دهم.

همين كار را هم كردم. قبل از انجام اين كار به طور كامل در اين زمينه فكر كردم، بر روي حواله امضايي جعل نمودم، آن را در داخل پاكتي كه در داخل پاكت اصلي گذاشته شده بود و آدرس بانك بر روي آن تايپ شده بود قرار دام، سر نامه را چسباندم و براي انداختن آن در صندوق پست خانه را ترك كردم.

توصيف احساسم هنگام فكر كردن به روياهايي كه در حال تحقق بود برايم دشوار است. گرچه، آن فرد هرگز از موضوع مطلع نمي شد و من هم قصد داشتم همواره اقساط را به موقع پرداخت كنم. اما اين خطاي بزرگ بود و من به اهميت خطايم پي نبرده بودم.

به هر حال در تمام مدتي كه سوار بر اتوبوس به سوي صندوق پست پيش مي رفتم، چيزي در ذهنم شكل گرفت. اين فقط نداي وجدانم نبود، چيزي ديگر نيز در آن سهيم بود. به طريقي برايم كاملا روشن شد كه خودداري از انجام اين كار غيرصادقانه بسيار درست و مطقي است و حتي مفهومش از درستي و صداقت نيز فراتر است. از اين رو پيامي به ذهن ناهشيارم ارسال كردم و گفتم براي تحقق معجزه ام به انجام اين كردار نادرست محتاج نيستم. مي توانم براي آن چه لازم است انجام شود به توانايي هاي خود اعتماد كنم. شايد اين ماجرا براي شما چندان جالب توجه نباشد، اما دكترداير، درك اين نكته كه مي توانستم به خود اعتماد كنم به اندازه نشستن اولين فضانورد بر سطح كره ماه براي موفقيت آميز بود؛ به هر حال اين نامه زهرآگين را پاره پاره كردم و آن را در سطل زباله ريختم و به خاطر كسب اين پيروزي، بقيه روز را با لذت و شعف باطني سپري كردم. اما اكنون پس از گذشت روزها و ماه ها، احساسي مبهم در وجودم شكل گرفته است. هنوز هم وضعيت ايده آل خود را در ذهن مجسم مي كنم و مي كوشم به خود اعتماد كنم، اما گاه حس مي كنم كه شايد آن اعتبار، هديه اي از سوي خدا بود و من بايد آن را مي پذيرفتم.

دكتر داير، آيا فكر مي كنيد كه من كار درستي انجام دادم؟

اگر چنين است ممكن است به اختصار بگوييد كه كجاي كار مي لنگد؟

براي وقت، نيرو و اميدي كه در راه تحول جهان صرف مي كنيد از شما متشكرم.

به پاس صلح و آرامش

ربه كا  رابرتز

سينت پل، مينه سوتا

بسيار از اوقات آن چه را فكر مي كنيم نيازمندش هستيم با آن چه كه خدا مي كوشد به ما بياموزد يك سان نيست.

ربه كا نيازمند آن بود كه ارزش درستي را در زندگي خويش بشناسد. او به جاي گوش كردن به وسوسه هاي منيت كه بر مال و منال دنيا استوار است با اتصال به خويش برترش، ارزش درستي را شناخت و به راستي مجال داد تا بر زندگيش حكم فرمايي كند.

صداقت ربه كا و توانايي او براي مهار وسوسه هاي منيت به اندازه اي مرا تحت تاثير قرار داد كه ترتيبي دادم اعتبار مورد نظرش را بدون احتساب بهره دريافت كند.

چنان چه مي دانيم، شيوه كار خدا اسرار آميز است. به همين دليل خويش برتر بر صادقانه بودن كارها تاكيد دارد. به هر حال روياي ربه كا درست از آب درآمد و او روز بعد، آن چه را كه آرزومندش بود از طريق پست دريافت كرد. در واقع تجسم ربه كا هنگامي كه نامه حاوي حواله مورد نيازش را دريافت كرد اين گونه تحقق يافت. اما قبل از آن كه به روياهايش پاسخ داده شود، او مي بايستي در امتحان درستي سربلند بيرون مي آمد.

تغيير جهت از تقلب و فريب كاري به درستي و اصالت بايد به وسيله خود شخص انجام شود. به شما توصيه مي كنم كه در خلوت گاه دروني خويش با واقعيت از نو پيمان ببنديد.

قدرت معنوي نهفته در ذات شما مي گويد كه فردي الهي هستيد و ضرورت ندارد كه شخصيت واقعي خويش را كتمان كرده و به تظاهر متوسل شويد؛ حتي مي توانيد كسي را كه يك رنگي و يك پارچگي وجود را دوشوار مي يابد دوست بداريد. شما نبايد فردي را كه به واقع هستيد تغيير دهيد. زيرا مي دانيد كه در ژرفاي وجودتان يعني عرصه يكانگي و اخوت همه چيز ممكن و محتمل است. شما تقدس وجودتان را مي شناسيد.

برگرفته از كتاب " وجود متعالي انسان " نوشته وين داير

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
مرگ و زندگی
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

مرگ از زندگی پرسید : 

چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟

زندگی لبخندی زد گفت :

دروغی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری!

 

 
comment نظرات ()
 
يک قانون در سوئد
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

 

هيجده سال پيش من در شرکت سوئدى ولوو استخدام شدم. کار کردن در اين شرکت تجربه جالبى براى من به وجود آورده است. در اينجا هر پروژه‌اى  دو سال طول می‌کشد تا نهايى شود، حتى اگر ايده ساده و واضحى باشد. اين قانون اين جاست.

جهانى شدن (globalization) باعث شده است که همه ما در جستجوى نتايج فورى و آنى باشيم. و اين مشخصاً با حرکت کند سوئدی‌ها در تناقض است. آن‌ها معمولاً تعداد زيادى جلسه برگزار می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند، بحث می‌کنند و خيلى به آرامى کارى را پيش می‌برند. ولى در انتها، اين شيوه هميشه به نتايج بهترى می‌انجامد.

به عبارت ديگر:

 سوئد در حدود 450000 هزار كيلومتر مربع وسعت دارد.
 سوئد ٢ ميليون جمعيت دارد.
 استلهکم، پايتخت سوئد 500000 هزار نفر جمعيت دارد.
 ولوو، اسکانيا، اريکسون و الکترولوکس برخى از شرکت‌هاى توليدى سوئد هستند.


نخستين بارى که در سوئد بودم، يکى از همکارانم هر روز صبح با ماشينش مرا از هتل برمی‌داشت و به محل کار می‌برد. ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفى. ما صبح‌ها زود به کارخانه می‌رسيديم و همکارم ماشينش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک می‌کرد. در آن زمان، ٢٠٠٠ کارمند ولوو با ماشين شخصى به سر کار می‌آمدند. روز اوّل، من چيزى نگفتم، همين طور روز دوم و سوم. روز چهارم به همکارم گفتم: «آيا جاى پارک ثابتى داری؟» چرا ماشينت را اين قدر دور از در ورودى پارک می‌کنى در حالى که جلوتر هم جاى پارک هست؟ او در جواب گفت:

« براى اين که ما زود می‌رسيم و وقت براى پياده‌ رفتن داريم. اين جاها را بايد براى کسانى بگذاريم که ديرتر می‌رسند و احتياج به جاى پارکى نزديک‌تر به در ورودى دارند تا به موقع به سرکارشان برسند. تو اين طور فکر نمی‌کنی؟ » ميزان شرمندگى مرا خودتان حدس بزنيد.

اين روزها، جنبشى در اروپا راه افتاده به نام غذاى آهسته (Slow Food). اين جنبش می‌گويد که مردم بايد به آهستگى بخورند و بياشامند، وقت کافى براى چشيدن غذايشان داشته باشند، و بدون هرگونه عجله و شتابى با افراد خانواده و دوستانشان وقت بگذرانند. غذاى آهسته در نقطه مقابل غذاى سريع (Fast Food) و الزاماتى که در سبک زندگى به همراه دارد قرار می‌گيرد. غذاى آهسته پايه جنبش بزرگترى است که توسط مجله بيزنس ويک «اروپاى آهسته» ناميده شده است.


اين جنبش اساساً حس « شتاب » و « ديوانگی » به وجود آمده بر اثر نهضت جهانى شدن را زير سوال می‌برد. نهضتى که « کميّت » را جايگزين « کيفيت » در همه شئون زندگ
ى ما کرده است. مردم فرانسه با وجودى که ٣٥ ساعت در هفته کار می‌کنند امّا از آمريکائی‌ها و انگليسی‌ها مولّدترند. آلمانی‌ ساعات کار هفتگى را به بيست و هشت مميز 8 ساعت تقليل داده‌اند و مشاهده کرده‌اند که بهره‌ورى و قدرت توليدشان بيست درصد افزايش يافته است. اين گرايش به آهستگى و کندکردن جريان شتاب آلود زندگى، حتى نظر آمريکائی‌ها را هم جلب کرده است.

البته اين گرايش به عدم شتاب، به معنى کمتر کار کردن يا بهره‌ورى کمتر نيست. بلکه به معنى انجام کارها با کيفيت، بهره‌ورى و کمال بيشتر، با توجه بيشتر به جزئيات و با استرس کمتر است. به معنى برقرارى مجدّد ارزش‌هاى خانوادگى و به دست آوردن زمان آزاد و فراغت بيشتر است. به معنى چسبيدن به «حال» در مقابل «آينده » نامعلوم و تعريف نشده است. به معنى بها دادن به يکى از اساسی‌ترين ارزش‌هاى انسانى يعنى ساده زندگى کردن است.

هدف جنبش آهستگى، محيط‌هاى کارى کم تنش‌تر، شادتر و مولّدترى است که در آن‌، انسان‌ها از انجام دادن کارى که چگونگى انجام دادنش را به خوبى بلدند، لذت می‌برند. اکنون زمان آن فرا رسيده است که توقف کنيم و درباره اين که چگونه شرکت‌ها به توليد محصولاتى با کيفيت بهتر، در يک محيط آرامتر و بی‌شتاب و با بهره‌ورى بيشتر نياز دارند، فکر کنيم.

بسيارى از ما زندگى خود را به دويدن در پشت سر «زمان» می‌گذرانيم امّا تنها هنگامى به آن می‌رسيم که بر اثر سکته قلبى يا در يک تصادف رانندگى به خاطر عجله براى سر وقت رسيدن به سر قرارى، بميريم. بسيارى از ما آن قدر نگران و مضطرب زندگى خود در آينده هستيم که زندگى خود در حال حاضر، يعنى تنها زمانى که واقعاً وجود دارد را فراموش می‌کنيم. همه ما در سراسر جهان، زمان برابرى در اختيار داريم. هيچ کس بيشتر يا کمتر ندارد. تفاوت در اين است که هر يک از ما با زمانى که در اختيار داريم چکار می‌کنيم. ما نياز داريم که هر لحظه را زندگى کنيم.

به گفته جان ‌لنون، خواننده معروف:

« زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق می‌افتد، در حالى که تو سرگرم برنامه‌ريزی‌هاى ديگرى هستى »


به شما به خاطر اين که تا پايان اين مطلب را خوانديد تبريک می‌گوئيم. بسيارى هستند که براى هدر ندادن «زمان»، از وسط مطلب آن را رها می‌کنند تا از قافله «جهانى شدن» عقب نمانند!

با تشكر از دوست ارجمندمان سركارخانم بيتا طهماسبي

برگرفته از سايت روان يار

 


 
comment نظرات ()
 
مسئله را بايد از پيش رو برداشت.
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

آلساندرا مارین داستان زیر را تعریف می کند :

استاد بزرگ و نگهبان، وظیفه مراقبت از یک صومعه ذن را بین خود تقسیم کردند. یک روز نگهبان درگذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند.

استاد بزرگ همه شاگردها را جمع کرد تا مشخص کند افتخار کار در کنار او نصیب کدامیک از آن ها خواهد شد.

استاد بزرگ گفت :

" مسئله ای مطرح می کنم. کسی که اول، این مسئله را حل کند نگهبان جدید معبد خواهد بود."

بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت.روی نیمکت گلدان سفالی گران بهایی گذاشت که گل سرخی در آن قرار داشت.

استاد گفت : " مسئله این است."

شاگردها حیران به گلدان نگاه کردند، به طرح های پیچیده و نادر روی سفال، به تازگی و زیبایی گل، منظور چه بود؟ چه کار باید می کردند؟ معما چه بود؟

پس از چند دقیقه یکی از شاگردها برخاست. به استاد و شاگرد های پیرامونش نگاه کرد و بعد مصممانه به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست.

استاد گفت :

"تو نگهبان جدید مایی."

وقتی شاگرد به جای خودش برگشت استاد بزرگ توضیح داد :

"من خیلی واضح توضیح دادم :

گفتم که مسئله ای پیش روی شما می گذارم. یک مسئله هر چه هم که زیبا و شگفت انگیز باشد باید از پیش رو برداشته شود. مشکل، مشکل است. می تواند یک گلدان سفالی بسیار کمیاب باشد. می تواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد. می تواند راهی باشد که باید آن را ترک کنیم، اما اصرار داریم به راهمان ادامه بدهیم، چون به ما آرامش می بخشد. تنها یک راه برای از میان برداشتن مشکل وجود دارد : حمله مستقیم به آن. در این لحظه، نمی توان دلسوزی کرد، نباید بگذاریم که جنبه های زیبا و شگفت انگیز تعارضی که پیش روی ماست، ما را وسوسه کند."

 

 


 
comment نظرات ()
 
افق بالاتر
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

  افق بالاتر !!   

یکی از دوستان می گفت : وقتی اول دبستان بودیم می گفتیم خوش به حال دوم سومی ها !  ما مجبوریم با مداد بنویسیم  اونا با خودکار می نویسن.
وقتی دوم سوم بودیم ، می گفتیم کاش پنجم بودیم امتحان نهایی می دادیم !‌ (کلاس داره!)
وقتی کلاس پنجم شدیم می گفتیم خوش به حال راهنمایی ها ، برای هر درسی یه معلم دارن !
وقتی راهنمایی رفتیم ، می گفتیم خوش به حال دبیرستانی ها ، ترمی هستن !
وقتی دبیرستان رفتیم ، می گفتیم خوش به حال دانشگاهی ها ، خوشن !
وقتی کارشناسی اومدیم ، می گفتیم خوش به حال ارشدها ، دو روز در هفته کلاس دارن !

گفت حالا که کارشناسی ارشد هستم از یک دانشجوی دکترا که درسش هم داره تموم می شه پرسیدم ما افق بالاترمون اینه که دانشجوی دکترا بشیم ، شما چه افقی رو نگاه می کنید ؟ گفت ما ؟ هیچی ! الان مدرک گرفتیم ولی می گیم کاش پول داشتیم می تونستیم یه کاری راه بندازیم !!!

برگرفته از وبلاگ روزنامه نگار اینترنت ( آقای محمدرضا شمشیرگر )


 
comment نظرات ()
 
روايتی از ما
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

روزي ، روزگاري پادشاهي 4 همسر داشت.

او عاشق و شيفته همسر چهارمش بود. با دقت و ظرافت خاصي با او رفتار مي‌کرد و او را با جامه‌هاي گران قيمت و فاخر مي‌آراست و به او از بهترين ها هديه مي‌کرد.

همسر سومش را نيز بسيار دوست مي داشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسايه فخر فروشي مي كرد. اما هميشه مي ترسيد كه مبادا او را ترك كند و نزد ديگري رود.

 همسر دومش زني قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که اين پادشاه با مشکلي مواجه مي شد فقط به او اعتماد مي كرد و او نيز همسرش را در اين مورد كمك مي كرد.

همسر اول پادشاه، شريکي وفادار و صادق بود که سهم بزرگي در حفظ و نگهداري ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صميم قلب دوست مي‌داشت، اما پادشاه به ندرت متوجه اين موضوع مي‌شد.

روزي پادشاه احساس بيماري کرد و خيلي زود دريافت که فرصت زيادي ندارد. او به زندگي پر تجملش مي انديشيد و در عجب بود و با خود مي‌گفت :

"من 4 همسر دارم، اما الان که در حال مرگ هستم، تنها مانده‌ام."

بنابراين به همسر چهارمش رجوع کرد و به او گفت" من از همه بيشتر عاشق تو بوده‌ام. تو را صاحب لباس هاي فاخر کرده‌ام و بيشترين توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آيا با من همراه مي‌شوي؟" او جواب داد "به هيچ وجه!" و در حالي که چيز ديگري مي‌گفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردي در قلب پادشاه فرو رفت.

پادشاه غمگين، از همسر سوم سوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگي به تو عشق ورزيده‌ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آيا تو با من همراه مي‌شوي؟" او جواب داد "نه، زندگي خيلي خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ريخت و بدنش سرد شد.

بعد به سوي همسر دومش رفت و گفت "من هميشه براي کمک نزد تو مي آمدم و تو هميشه کنارم بودي. اکنون در حال مرگ هستم. آيا تو همراه من مي‌آيي؟ او گفت "متأ سفم، در اين مورد نمي‌توانم کمکي به تو بکنم، حداکثر کاري که بتوانم انجام دهم اين است که تا سر مزار همراهت بيايم". جواب او همچون گلوله‌اي از آتش پادشاه را ويران کرد.

ناگهان صدايي او را خواند، "من با تو خواهم آمد، همراهت هستم، فرقي نمي‌کند به کجا روي، با تو مي‌آيم." پادشاه نگاهي انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذيه، بسيار نحيف شده بود. پادشاه با اندوهي فراوان گفت: اي کاش زماني که فرصت بود به تو بيشتر توجه مي‌کردم.

     در حقيقت، همه ما در زندگي كاري خويش 4 همسر داريم. همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به  اين که تا چه حد برايش زمان و امکانات صرف کرده‌ايم و به او پرداخته‌ايم، هنگام ترك سازمان و يا محل خدمت، ما را تنها مي‌گذارد.

همسر سوم ما، موقعيت ما است که بعد از ما به ديگران انتقال مي يابد.

 همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقي نمي‌کند چقدر با هم بوده ايم، بيشترين کاري که مي‌توانند انجام دهند اين است که ما را تا محل بعدي همراهي کنند.

همسر اول ما عملكرد ما است. اغلب به دنبال ثروت، قدرت و خوشي از آن غفلت مي‌نماييم. در صورتي که تنها کسي است که همه جا همراهمان است . 

همين حالا احيائش کنيد، بهبود سازيد و مراقبتش كنيد. 

 

 


 
comment نظرات ()
 
شعر برگزيده سال ۲۰۰۵
ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

اين شعر که کانديداي برگزيده شعر در سال 2005 شده ،توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :

 

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي ...
و تو به من مي گي رنگين پوست؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
انسان؛ آدم؛ افراد
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
 
انسان هاي بزرگ به آرمان هايشان مي انديشند
 
آدم هاي معمولي به آرزوهايشان فکر مي کنند
و
افراد حقير مردم را مي پايند.

 
comment نظرات ()