body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

مدیر فیلسوف
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦
 

اولین بار این واژه را در مقاله ای از مجتبی کاشانی خواندم و او خود تحت تأثیر کونوسوکی ماتسوشیتا در ملاقاتی که با او در ژاپن داشت این واژه را ابداع کرد. ماتسوشیتا بنیان گذار شرکت ماتسوشیتا الکتریک با محصولاتی به نام های ناسیونال، تکنیکس و پانوسونیک بوده و آموزه های حرفه ای خود را در مؤسسه ای به نام Peace & Happiness Through Prosperity ، صلح و خشنودی از راه رونق اقتصادی‌ اشاعه می داد.

شرح فلسفه مدیریتی ماتسوشیتا و تعیین جایزه بین المللی مدیریت با آرمان های انسانی و اجتماعی که توسط مؤسسه PHP هرساله به بهترین شرکت از این حیث در سطح جهان اهداء می شود در این جا مورد نظر نیست. چرا که کتاب هایش تحت عناوین:  در جستجوی نیک فرجامی، نه برای لقمه ای نان، نخست انسان سپس کالا و ده ها کتاب دیگر او بهتر می تواند بیانگر فلسفه تولیدی او باشد. البته این سوال مطرح است که چرا ما در مسیر توسعه صنعتی کشور خود با سابقه درخشان درعلم و فلسفه و ریاضی و شعر و هنر به باورهای ماتسوشیتا نرسیده و کالاهایمان روز بروز نامرغوب تر و گران تر می شود.  

ماتسوشیتا در یکی از کتاب هایش می گوید:

اوایلی که بعد از جنگ با مونتاژ و ساخت بخاری برقی داشتیم رشد می کردیم روزی مدیران شرکت ساختن نوعی بخاری برقی را به من توصیه کردند. آن ها گفتند که تقاضا زیاد است و تنها یک شرکت خارجی وارداتی و چند شرکت تولیدی داخلی آن را عرضه می کنند. من گفتم این بخاری واقعاً خوب است قیمتش در بازار چقدر است؟ گفتند 14ین. پرسیدم حقوق یک معلم در ماه چه قدر است؟ گفتند 21 ین. گفتم ماتسوشیتا هرگز بخاری را که یک معلم ژاپنی نتواند آن را بخرد تولید نخواهد کرد. اگر واقعاً می خواهید این بخاری را تولید کنید، بروید قیمت تمام شده آن را با همین کیفیت به6 تا 7 ین برسانید تا مصرف کننده بتواند با 8 تا 9 ین آن را بخرد.

 این فلسفه من است: تولید ارزان و برتر برای همه مردم ژاپن. 

آن ها انگیزه مند شدند. این کار را کردند و این آغاز موفقیت ما بود.

این مقدمه بهانه ای بود برای تجدید خاطره با نویسنده، پژوهشگر، مدرس و مشاوری توانا، شاعری خوش قریحه و مدیری موفق به نام مهندس مجتبی کاشانی. او در نوشته هایش برای بیان مفاهیم مورد نظر خود از جمله مدیر فیلسوف گاهی از ابزار طنز و کنایه استفاده می کرد. به عقیده او اگرچه موسسات اقتصادی و صنعتی برای مقاصد مادی تشکیل می گردند و نباید آن ها را با موسسات خیریه اشتباه گرفت اما در صورت اولویت دادن سود شخصی بر منافع جامعه نتیجه عملکرد آن ها سود سوزآور خواهد بود. در حالی که حاصل کار مدیران  فیلسوف به علت داشتن رسالت های انسانی و اجتماعی نظیر رفاه جامعه، محیط زیست و تأمین عدالت، سوز سودآور نمی باشد.

تولید گروه اول از نظر او تولید اندوه به جای تولید انبوه است. مجتبی کاشانی در سمینارهایش نیز حال و هوای دیگری را خلق می کرد. سمینار نقش دل در مدیریت برای هر شرکت کننده ای در بادی امر تا حدودی متفاوت و غیرمنتظره می نمود. او در سال 1327 در مشهد متولد شد. سال ها مدیرمجموعه های تولیدی و صنعتی بود. علاقه اش به مردم، شوق هم آوائی و هم دردی با مردم خواف را در او شعله ور کرد. در سال 1365 در سمینار « بررسی عوامل محرومیت های جنوب خراسان » شرکت کرد و در آن جا تصمیم مهمی گرفت. آستین همت را بالا زد و جامعه یاوری را بنا نهاد. طرح های عمرانی و خدمات پزشکی زیادی را اجرا کرد و در سال 73 تعبیر رویاهایش را در شعری به همین نام به شوق ایجاد یکصد و دهمین مدرسه در روستاهای جنوب خراسان سرود.

مقالات و شعرهای مجتبی کاشانی سرشار از حس شیرین انسان دوستی و عشق و امید است . شعر زیر نمونه ای از استواری و ایمان سترگش بود.

 

       آخرین برگ

به آخرین برگ سیپداری که در

یک پائیز در مقابل باد مقاومت می کرد

ریشه دارم در خاک کهنم

پرچم عشــق است حرفم سخنم

جنس آتش دارد پیـــرهنم

باد می آید باد

می فزاید برافروختنم

باد می آید باد

می نوازد او موسیقی پائیزی را

برگ ها را می رقصاند، می لرزاند

باد می تازد با موسیقی خشم

می زند شلاق بر جــان و تنم

من نمی ریزم لیک

من نمی افتم لیک

بسته بر عشق دل خویشتنم

هم اگر باید ریخت

هم اگر باید رفــت

هم اگر می روبد باد از وطنم

آخرین تن به خزان داده باغ

آخرین سبز در افتاده به مرگ

آخرین برگ

                منم

مجتبی کاشانی

1374/8/30

مجتبی کاشانی شلاق باد پائیزی بر جان و تنش را خرید و سرود و افروخت و با پرچم سخن عشق در کهن خاک وطن ماندگار شد. او مدیــر فیلسوف بود و شاعر بود و در غروب پائیزی 23 آذر83 خاموش شد و دیگر نمی سراید.

احساس مکتوب شده ای از جناب سیدمحمد، استاد محترم و پیشکسوت ما در سازمان گسترش و نوسازی صنایع ایران


 
comment نظرات ()
 
روان شناسی برای مدیران !؟
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦
 

آیا لازم است مدیران با روان شناسی آشنا باشند؟

مدیران، منابع و امکانات مختلفی را برای رسیدن به اهداف سازمان خود در اختیار دارند: منابع مالی، سیستم، سرمایه، تکنولوژی، تجهیرات و بالاخره منابع انسانی. در این میان همیشه در ادبیات مدیریت، منابع انسانی با‌ارزش‌ترین سرمایه و دارایی یک بنگاه به حساب می آید. با این حال آیا می توان فکر کرد که مدیران، به تناسب اهمیت و ارزش نسبی منابع انسانی، همان طور که از منابع مالی و تجهیزات و ماشین آلات و یا سیستم های شرکت اطلاع و آگاهی دارند، از ویژگی های نیروی انسانی و ابعاد ضروری رفتار او که نقش حیاتی در تعامل با آن ها دارد، آگاه باشند؟

علم مدیریت جزء علوم انسانی به حساب می‌آید و از نظریه های روانشناسی هم بهره گرفته است. ما تئوری های مدیریت را درحوزه مدیریت منابع انسانی در عمل به کار می‌گیریم اما این به معنای آن نیست که از تئوری های ضروری در زمینه چگونگی شکل گیری رفتار یا واکنش ها آدمی در شرایط گوناگون آگاهی داشته باشیم. این ها را بایددر روانشناسی بیاموزیم.

اساسی ترین وظایف مدیر از بعد رهبری به تعامل شایسته با کارکنان و همکاران و آحاد انسانی در محیط کار و نیز با مشتریان یا صاحبان سهام مربوط می‌شود. شرط توفیق در تفهیم و تفاهم و تبادل مطلوب اطلاعات آن است که ما مقتضیات محیطی و ویژگی های ذهنی و شخصیتی مخاطبان را درک کنیم و به تناسب، شیوه هایی را برای ارائه اطلاعات و استدلال طراحی کنیم و به کار گیریم. این همان هوش بین شخصی یا Interpersonal intelligence است. در حقیقت باید مدیر هم ویژگی های این هوش را بشناسد و هم مهارت‌های لازم از آن را در خود توسعه دهد. این موضوع به روانشناسی مربوط می‌شود. بی‌توجهی به این امر و جهل نسبت به شرایط روحی کارکنان،گاهی منجر به واکنش های نسنجیده از سوی مدیران می‌شود که به دلیل جایگاه مرجعیت و اقتدار اجتماعی مدیران، می‌تواند پیامدهای ذهنی و رفتاری بسیار تعیین کننده و دیرپا در افراد داشته باشد.

نیروی انسانی شاغل در یک سازمان، جدای از فرهنگ و ارزش‌ها و باورهای جامعه نیست. پتانسیل اولیه فرهنگی یک بنگاه را افراد با خود به شرکت می‌آورند و این فرهنگ ورودی در بردارنده همه نقاط مثبت و نیز ناهنجاری ها است. توسعه ارزش های مثبت فرهنگی و بهره گیری از آن ها و نیزمقابله با نقاط منفی،کاری جدی را می طلبدکه تنها با بخشنامه یا کلاس درس تامین نمی‌شود و باید از طریق مهندسی فرهنگ سازمان و به صورتی فراگیرصورت گیرد. در و دیوار و آرایش فضای فیزیکی ادارات، همراه با رفتار هم سو و حساب شده مدیران و تعهد عملی آن ها بسیار آموزنده و سازنده است.

 

 سوال :

آیا بدون آشنایی با تئوری های یادگیری و سیگنال های تقویت کننده می توان به تدارک و اجرای این برنامه های فراگیر برای بهبود رفتار کارکنان دست زد ؟

نقش مدیران در این زمینه چیست ؟

در بنگاه‌ها بسیار از آرمان و استراتژی و ماموریت و اهداف صحبت می‌شود. آیا این ها از جلسات هیات‌مدیره فراتر رفته‌اند؟

آیا خط مشی ها و برنامه‌ها مورد باور کارکنان می‌باشند؟

چگونه واز کجا می‌توانیم مطمئن شویم که منویات مدیریت در سطوح مختلف مفهوم بوده و منشاء عمل هم سو با آن قرارگرفته است؟

چگونه و با چه رفتاری مدیران می توانند به همکاران خود نشان دهند که این برنامه ها به طورجدی به عمل درخواهند آمد؟

تغییرمهمترین وظیفه مدیریت است. در عین حال انسان به طور طبیعی از نظر ذهنی بیشترین مقاومت را در برابرتغییر نشان می‌دهد. واکنش های انسان به تغییر ناشی از ویژگی های روانشناسی اوست. اگر قرار است کارکنان با تغییرات استراتژیک مدیریت همراهی داشته باشند، باید مدیران تئوری های رفتاری انسان را در این مرحله بشناسند و به تناسب و به طور واقع بینانه عمل کنند. مهمترین نقش رهبری مدیران، در رهبری تغییر است. تغییر در نهایت باید به زبان تغییر در رفتار کارکنان به نمایش درآید. تغییررفتارمطلوب هم مستلزم آگاهی از واکنش های ذهنی افراد در طی فرایند تغییر است.

خلاقیت کارکنان هدف مدیریت منابع انسانی است. مدیران تلاش می کنند بهترین بستر رشد و نمایش خلاقیت کارکنان را فراهم آورند.

 سوال :

سیستم های انگیزش خلاقیت چگونه است؟

پاداش و تنبیه در این میان چه نقشی دارند؟

تعاریف و مصادیق تشویق و تنبیه و ویژگی های این دو چیست؟

مدیر چگونه می‌تواند به گسترش خلاقیت دامن بزند؟

مدیران که باید منشاء تغییر وبهبود سازمان باشند، خودشان برآمده از ارزش ها و نگرش های فرهگی موجودجامعه هستند و علاوه براین ها، ذهنیت های خاصی را با خود به محیط کار می آورند.

 سوال :

چگونه قبل از سپردن مسوولیت اداره یک شرکت به مدیر جدید از قابلیت های ذهنی او و ارزش های مثبت ذهن او آگاه می‌شویم؟

چگونه باید به مدیر بیاموزیم که ذهنیت های مثبت و کارسازی برای رهبری بنگاه به ویژه از جنبه برخورد با منابع انسانی نیاز دارد؟

 داشتن بینش و نگرش مثبت و مناسبAttitude  شرط ضروری برای برقراری روابط سازنده و تعامل با منابع انسانی است. این بینش حاصل تلقین و یا شعار نیست. به ویژه در سطوح مدیران، این امرمستلزم بهره مندی از نگرشی عمیق تر و داشتن ذهنیت فلسفی است. باید نگاه معنی دار مدیر نسبت به انسان به طور بنیادی با ماموریت های او سازگاری داشته باشد. اگر در سطوح کارکنان بشود به کمک تکنیک های یادگیری، بر ناهنجاری های بینشی آنان غلبه کرد، چنین چیزی در مورد مدیران به تنهایی کارساز نیست . " انسان"  باید در پهنه اندیشه فلسفی و جهان بینی معنا گرایانه ی مدیر، جایگاه تعریف شده ای داشته باشد.

روانشناسی مورد نیاز ما است تا بدانیم کاندیداهای مدیریت باید از چه نوع هوش هایی بهره مند باشند و از چه ویژگی های ذهنی و فلسفی بهره مند باشند که با نگرش والا و متعالی به ماموریت های خود بنگرند. کسی که در زندگی به قول Maslow ، تجربه های شکوهمند از رضایت و بهره مندی از ابعاد معنوی و یا مادی نداشته، معلوم نیست که بتواند پرچمدار رشد همکاران خود باشد یا خدای ناکرده شرکت را عرصه تاخت و تاز خودخواهانه قرار ندهد.

 آگاهی  از روانشناسی به طور کلی می تواند مکانیسم های تاثیرمتقابل ذهنیت و رفتار را به ما بیاموزد تا دلیل تفاوت واکنش های افراد در برابر مصیبت ها یا حوادث یا بحران ها را بفهمیم و خود را در شرایط سخت برای ثبات و پایداری و تصمیم گیری عاقلانه و خلاق مهیا سازیم. به ویژه درخصوص مدیران، فراتر از نیازمندی‌های اجتماعی و حیثیتی و پاداش مادی، تفکر فلسفی برای ایجاد انگیزش به سوی آرمان‌های متعالی و پایداری و آرامش در طوفان بحران ها، به صورت نیازی جدی مطرح است ، چیزی که امروزه از آن به عنوان

Transcendental Intelligence , The Intelligence of  Wisdom 

نام برده می‌شود.

 با این مقدمه، درنظرداریم به زودی با طرح نکته های مهمی از روانشناسی شناختی در زمینه شکل گیری الگو های ذهنی، الگو های رفتاری، تئوری های یادگیری و راه های توسعه وتغییر و بهبود آن ها، بحث و گفتگوی خود را به جایگاه حیاتی تفکر فلسفی درمدیریت  گسترش دهیم.

مصطفی ملایری - معاونت اسبق سازمان گسترش و نوسا زی صنایع ایران در آموزش و توسعه منابع انسانی

 


 
comment نظرات ()
 
تناسب سني عجيب
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦
 

تناسب سني عجيب

از پدري پرسيدند آيا درست است كه مي گويند : زماني فرا خواهد رسيد كه پسرها بزرگ تر از پدرشان خواهند شد؟

گفت: اتفاقا اين موضوع سخت ذهن مرا به خود مشغول داشته است. البته كاري به استعداد و نبوغشان ندارم منظور من سن و سال آن هاست!

پرسيدند: به چه دليل؟

گفت:"به اين دليل كه برايتان شرح خواهم داد:

  • وقتي 30 ساله بودم فرزندمان متولد شد. يعني 30 برابر او سن داشتم.

  • وقتي 2 ساله شد من 32 سال داشتم . يعني 16 برابر او سن داشتم.

  • وقتي 3 ساله شد من 33 سال داشتم. يعني 11 برابر او سن داشتم.

  • وقتي 5 ساله شد من 35 سال داشتم. يعني 7 برابر او سن داشتم.

  • وقتي 10 ساله شد من 40 سال داشتم. يعني 4 برابر او سن داشتم.

  • وقتي 15 ساله شد من 45 سال داشتم. يعني 3 برابر او سن داشتم.

  • وقتي 30 ساله شد من 60 سال داشتم. يعني فقط 2 برابر او سن داشتم.

 ميترسم اگر به منوال پيش برود به زودي از من جلو بزند و او بشود پدر من و من بشوم پسر او!!!

گروه اينترنتي ايران عشق


 
comment نظرات ()
 
چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد !
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٦
 

چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد !

داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اين كه نبايد اخبار ناگوار را به يك باره به شنونده گفت تعريف مي كند: 

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد :


- جرج از خانه چه خبر؟

- خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد. 

- سگ بي چاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟

- پرخوري قربان!

- پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟

- گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد. 

- اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟

- همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!

- چه گفتي؟ همه آن ها مردند؟

 -بله قربان. همه آن ها از كار زيادي  مردند.

- براي چه اين قدر كار كردند؟ 

- براي اين كه آب بياورند قربان!

- گفتي آب  ،آب براي چه؟

- براي اين كه آتش را خاموش كنند قربان! 

- كدام آتش را؟

- آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد. 

- پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود؟

- فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان! 

- گفتي شمع؟ كدام شمع؟

- شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان! 

- مادرم هم مرد؟

- بله قربان. زن بي چاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان .!

- كدام حادثه؟

- حادثه مرگ پدرتان قربان!

- پدرم هم مرد؟

- بله قربان. مرد بي چاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت. 

- كدام خبر را؟

- خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان !

 


 
comment نظرات ()
 
روستاهای اينترنتی ايران
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦
 

روستاهای اينترنتی ايران 

  نشانی برخی از روستاهای اینترنتی ایران :

1- روستای شاهکوه www.Shahkooh.com

2- روستای قرن آباد www.Gharnabad.ir

3- روستای سُه اصفهان www.soh.ir

4- روستای فشارک اصفهان www.fesharak.com

5- روستای ابیانه اصفهان www.abyaneh.ir

6- روستای زیادآباد اصفهان www.ziadabad.com

7- روستای ماسوله گیلان www.masooleh.ir

8- روستای کزج اردبیل www.kazaj.com

9- روستاهای مازندران www.roosta.ir

10- روستای ازناوه کاشان www.eznaveh.com

11- روستای کلت مازندران www.dehyarikolet.com

12- روستای آهنگر کلا بابل www.golbagh.com

13- روستای نشلج www.nashalj.com

14- روستای رحق کاشان www.rahagh.com

15- روستای ارمک کاشان www.armak.net

16- روستای دماب اصفهان www.domab.ir

17 – روستای رویین خراسان شمالی www.rooieen.com

18 – روستای مشهد اردهال کاشان www.ardehal.net

19 – روستای وادقان کاشان www.vadeghan.net

20 - روستای سراب www.sarabnaniz.com


 


 
comment نظرات ()
 
رفتار خرمابانه
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦
 

رفتار خرمابانه

روزي روزگاري به خري افتاد توي يه چاه و شروع کرد به عرعر کردن که منو در بيارين.

کشاورزي که صاحب اين خر عرعرو بود، خيلي سعي کرد که يه کاري بکنه ولي نشد که نشد.

خره رفته بود ته چاه و در نمي يومد،عرعرش هم قطع نميشد، خر بي ادب نفهم!

آقا کشاورزه با خودش فکر کرد که خوب، اين چاهه رو خيلي وقته که مي خوام پٌٍرش کنم، خره هم که پيره و ارزش اين که بخوام بيارم بيرون و دوا درمونش کنم نداره پس بي خيال خر.

کشاورزه از همه همسايه هاش خواست که بيان و بهش کمک کنن. اونام هر کدوم يه بيل آوردن و شروع کردن خاک ريختن تو چاه. خره که فهميده بود چه بلايي داره به سرش مياد. شروع کردعرعرهاي جان سوز سر دادن، از همون هايي که دل هر خري از شنيدنش کباب مي شد. پس از يه مدت کوتاهي يهو ساکت شد جوري که همه تعجب کردند.

ولي بازم چند تا بيل ديگه خاک ريختن و ديدن نخير صدا از ديوار در مياد ولي از آقا(يا خانوم) خره نه.

کشاورزه يه نگاهي تو چاه کرد ببينه چي شده که هيچ خبري از عرعره خره نيست که ديد، عجب خر پر آي کيويي بوده. اين خره و تا حالا استعدادش کشف نشده بوده. هر بيل خاکي که تو چاه ريخته مي شده، مي ريخته پشت کمر خره، اونم خودشو مي تکونده و مي رفته روش مي ايستاده، مث پله.  

هر چي کشاورز و همسايه هاش خا ک مي ريختن تو چاه، خره خودشو تکون مي داده و مي رفته روشون مي ايستاده و هي يه پله بالا ميومده تا اين که رسيد به سر چاه و يه جفتکي زد و خندون شروع کرد يورتمه رفتن. به اين ميگن خر

اين هم از نتيجه اخلاقي داستان

زندگي هر روز ممکنه خيلي مشکلات براي شما به همراه داشته باشه مث همون بيل هاي خاک. مصائب از همه طرف رو سرتون هوار بشن ولي اين که بتونين پيروز از تو چاه مشکلات در بياين و مشکلات رو سعي کنين از رو دوشتون بر دارين و يه قدم و پله بياين بالاتر كار درسته.

ما مي تونيم از عميق ترين چاه هاي زندگي هم به سلامت خارج بشيم به شرطي که از هر مشکلي يه تجربه و نردبون بسازيم براي پيشرفت و شکوفايي.

هر کدوم از مسائل زندگي  مي تونه به مثابه يه پله و وسيله اي براي رسيدن به هدف نهايي ما باشه، فقط نا اميد نشو و از تلاش دست بر ندار، خودتو بتکون و يه پله برو بالاتر.


 


 
comment نظرات ()
 
طرح سوال
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦
 

طرح سؤال، دریچه ای است که به سوی شناخت از یک دیگر گشوده می شود. البته مهم این است که به سؤال ها چگونه پاسخ داده شود. نحوه پاسخ دادن به سؤال ها، تصویری از طرف مقابل در ذهن دیگری می سازد. هرچه پاسخ ها واقعی تر و صادقانه تر باشند تصویری هم که ساخته می شود صحیح تر خواهد بود. این امر کمک می کند تا زن و مرد راه بهتری را در زندگی پیدا کنند، این راه می تواند به ازدواج و یا قطع رابطه و عدم ازدواج ختم شود. رسیدن به هر یک از این راه ها در صورتی که عاقلانه و درست باشد به نفع زن و مرد است. البته باید در نظر داشت که هیچ پاسخی درست یا اشتباه نیست.

هدف از طرح پرسش، این است که متوجه شوید در شرایط خاص مورد نظر، چه رفتاری دارید و درباره گذشته و آینده چگونه فکر می کنید. برای خشنود کردن نامزدتان پاسخ هایتان را تغییر ندهید و از پاسخ های زیرکانه ای که بیانگر حقیقت نیستند خودداری کنید. پاسخ های غیرواقعی به منظور پیش گیری از جر و بحث، به نفع هیچ کس نیست.

بهتر است به جای نامزدتان هم پاسخ ندهید و عقیده خاص خود را بیان کنید. مثلاً : اگر از شما می پرسند آیا بچه می خواهی یا نه؟ پاسخ ندهید که نامزدم بچه نمی خواهد.

- سعی کنید خصوصیات و خواسته های خود را کشف کنید. وقتی درباره خودتان به این شناخت دست یافتید، می توانید تصمیم بگیرید که آیا نامزدتان می تواند در رسیدن به خواسته هایتان شریک زندگیتان باشد یا نه.

- پاسخ هایتان باید روشن کند که شما در زندگی مشترک چه انتظاراتی از هم دیگر دارید، در ضمن با این پاسخ ها می توانید اولویت ها و رفتارهایی را که حاضر به ترک آن نیستید، نشان دهید. اگر در خانه شلخته هستید و نمی توانید خود را تغییر دهید، بهتر است که نامزدتان از این خصوصیت شما آگاهی داشته باشد.

- به پاسخ های یک دیگر گوش کنید، اما دخالت نکنید، این تمرین ها برای آن است که درباره هم دیگر بیشتر بدانید نه این که هم دیگر را تغییر دهید. بهتر است فکر کنید آیا می توانید با نامزدتان همین گونه که هست و بی آن که توقع داشته باشید که تغییر کند، زندگی مشترک تشکیل بدهید؟

یک سان بودن پاسخ ها و پرسش های مطرح شده، کلید خوشبختی در زندگی زناشویی نیست، بلکه برخورد شما با تفاوت ها تعیین کننده است. وقتی شما و نامزدتان در پاسخ به یک پرسش اختلاف عقیده دارید، راهنمایی های پیشنهادی « در شیوه گفتگو درباره تفاوت ها » را به کار بگیرید، زیرا به شما کمک می کند تا اختلاف هایتان را به تدریج حل کنید، وقتی دستتان را برای نامزدتان رو می کنید، آسوده می شود. به او می گویید: « ظاهر و باطن، من این هستم.» خودتان را صادقانه آشکار می کنید، باری از روی دوش خود برمی دارید و به اصطلاح توپ را در زمین بازی نامزدتان می اندازید و به او این امکان را می دهید که بدون هیچ فرض نادرستی تصمیم بگیرد و شما را بپذیرد.

اما وقتی نظر او برای شما قابل قبول نیست چه باید بکنید؟

اگر با پاسخ های نامزدتان موافق نباشید، چه خواهد شد؟

پی بردن به تفاوت ها به معنای اعلام ختم رابطه نیست، هرگز عدم اختلاف نظر، راز موفقیت زندگی مشترک به حساب نمی آید، اختلاف نظر با نامزدتان، فرصتی است تا مهارت های « مدیریت تفاوت ها » را بیاموزید.

توجه داشته باشید: مدیریت تفاوت ها و نه مدیریت حل اختلاف . زیرا لزومی ندارد که گفت و گو درباره تفاوت ها به اختلاف منجر شود.

طبیعی است که از دست نامزدتان عصبانی و دچار سردرگمی و سرخوردگی بشوید، احتمالاً از دست دوستتان، رییس و حتی همسایه تان هم دچار همین حالات می شوید. اما با کمی تلاش می توان دیدگاه های متفاوت را بدون این که به مشاجره ختم شود به هم نزدیک کرد، مگر آن که به شدت ستیزه جو باشید.

 

گذشته شما

توجه به گذشته خود و تأثیر آن بر شکل گیری شخصیت شما و خواسته هایتان در زندگی، نخستین گام های آمادگی برای ازدواج است. اگر باز هم از این مطالب دوست دارید می توانید از این طریق اقدام کنید. معمولاً زندگی پدر و مادرها سرمشق زندگی ما می شود و اگر از این سرمشق خوشمان بیاید، کم و بیش می دانیم که شریک زندگی مان باید چه خصوصیاتی داشته باشد، اما اگر همان طور که بزرگ تر می شویم، از رابطه پدر و مادرمان خوشمان نیاید، می توانیم آن را با الگوی مد نظرمان عوض کنیم. توانید

به دقت به روابط افرادی که شما و نامزدتان در کنار آن ها بزرگ شده اید، توجه کنید .ویژگی هایی را که موجب ایجاد روابطی استوار و شاد شده و آن ها که سبب تلخی زندگی شده اند به یاد بیاورید، مشخص کنید چه نگرش ها و رفتاری روابط این افراد را تیره و تار می کند. از اشتباهات و موفقیت های دیگران بیاموزید. اما توجه داشته باشید که خودتان را با آن ها مقایسه و یا تشبیه نکنید. تصمیم بگیرید تجربیات مثبت را به کار ببندید و از رفتارهای منفی دوری کنید.

اگر از موهبت داشتن پدر و مادری خوشبخت برخوردار هستید، این شانس را دارید که بفهمید ازدواج موفق به چه عواملی نیاز دارد. تک تک پرسش ها را با صدای بلند برای نامزدتان بخوانید و هریک جداگانه بی آن که حرف یک دیگر را قطع کنید به آن ها پاسخ دهید، سپس در این باره صحبت کنید که آیا پاسخ هایتان بر زندگی مشترکتان تأثیر خواهند گذاشت یا نه و تأثیرش چگونه است.

1 - به عقیده شما چه عاملی پدر و مادرتان را در کنار هم نگه داشته است؟

2 - دوست دارید چه ویژگی هایی از زندگی پدر و مادرتان در زندگی شما هم وجود داشته باشد؟

3 - از چه ویژگی های زندگی پدر و مادرتان خوشتان نمی آید؟

4 - پدرتان چه رفتاری با مادرتان داشت؟ مادرتان چه رفتاری با پدرتان داشت؟

5 - آیا شما و نامزدتان می خواهید که همان رفتار پدر و مادرهایتان را نسبت به هم دیگر داشته باشید؟


 
comment نظرات ()
 
روايتي از لقمان
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦
 
مردی که از آن جا می گذشت.
از لقمان پرسید : چند ساعت بعد بھ ده بعدی خواھم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو
آن مرد پنداشت کھ لقمان نشنیده است ، دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟
پرسیدم چند ساعت دیگر به  ده بعدی خواھم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو
آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و راه پیشھ کرد .
زمانی کھ چند قدمی راه رفتھ بود، لقمان با صدای بلند گفت : ای مرد، یک ساعت دیگر بدان ده خواھی رسید.
مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟
لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند. حال کھ دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر بھ ده خواھی رسید.
برگرفته از سایت آشنای شب

 
comment نظرات ()
 
من کور هستم به من کمک کنید
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: 

من کور هستم لطفا کمک کنید .

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آن جا را ترک کرد. عصر آن روز، روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید، که بر روی ان چه نوشته است؟ 

روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمی توانم آن را ببینم!!

 وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.


حتی برای کوچک ترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است.

برگرفته از سایت آشنای شب

 


 
comment نظرات ()
 
روايت تله موش
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦
 

همه چی به همه چی ربط داره

 موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

 موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .» 

 اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

 موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »

 مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»

 ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»

 موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چرا شد.

 سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟

 در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.

 او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»  

مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.

 اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

 روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.

 حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانات زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

 نتيجه اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد.

با تشکرازآقای پژمان تاج محرابی برای ارسال این مطلب زیبا


 
comment نظرات ()
 
داسنان زندگی جادا.. قرآنی
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦
 

 

در حدود پنجاه سال پيش در جايي در فرانسه، پيرمرد پنجاه ساله اي از اهالي ترکيه، زندگي مي کرد که ابراهيم نام داشت و يک خواربار فروشي را اداره مي کرد.
اين خواربار فروشي در آپارتماني واقع بود که خانواده اي يهودي در يکي از واحدهاي آن زندگي مي کردند. اين خانواده پسري داشتند به نام “جاد” که هفت سال بيشتر نداشت.
جاد عادت داشت که هر روز براي خريد مايحتاج منزل به مغازه عمو ابراهيم مي آمد، وهر بار هنگام خروج از مغازه از فرصت استفاده مي کرد وقطعه شکلاتي را مي دزديد.
يک روز جاد فراموش کرد که طبق معمول از مغازه شکلات بردارد، اين جا بود که عمو ابراهيم او را صدا زد وبه او يادآوري کرد که شکلاتي را که هر روز بر مي داشته، فراموش کرده است.
جاد که حسابي شوکه شده بود، گمان مي کرد که عموابراهيم از دزدي هاي او چيزي نمي داند، لذا از او خواهش کرد که او را ببخشد، وبه او قول داد که ديگر اين کار را تکرار نکند.
عمو ابراهيم گفت: نه، به شرطي تو را مي بخشم که به من قول بدهي که هر گز در زندگيت دزدي نکني، ودر مقابل مي تواني هر روز از مغازه من يک شکلات برداري.
جاد با خوشحالي اين شرط را قبول نمود… سال ها گذشت، و عمو ابراهيم براي جاد يهودي بمانند پدر، مادر ودوست بود.
هر وقت جاد با مشکلي برخورد مي کرد، ويا از حوادث روزگار به تنگ مي آمد، به نزد عمو ابراهيم مي آمد، ومشکل خود را براي او مطرح مي کرد.
عمو ابراهيم هم کتابي را از کشو ميز مغازه بيرون مي آورد، وبه جاد مي داد، واز او مي خواست، صفحه اي از کتاب را باز کند.
وقتي جاد کتاب را باز مي کرد، عمو ابراهيم دو صفحه اي از کتاب را مي خواند، وسپس کتاب را مي بست، وبدين ترتيب مشکل جاد را حل مي کرد. جاد وقتي از مغازه بيرون مي آمد، احساس مي کرد ناراحتي اش برطرف شده، خيالش راحت شده، ومشکلش حل شده است.
سال ها گذشت و رابطه جاد با عمو ابراهيم، آن پيرمرد مسلمان تحصيل نکرده تُرک اين چنين سپري شد!
بعد از هفده سال، جاد به سن بيست وچهار سالگي و عمو ابراهيم به سن شصت وهفت سالگي رسيد….
عمو ابراهيم دار فاني را وداع گفت، و قبل از وفاتش صندوقي را براي فرزندانش بجا گذاشت، او در صندوق کتابي را نهاده بود، که هميشه جاد آن را در مغازه مي ديد. او به فرزندانش وصيت کرد تا کتاب را به جاد آن جوان يهودي هديه بدهند.
وقتي فرزندان عمو ابراهيم صندوق را به جاد دادند، او از مرگ عمو ابراهيم باخبر شد، از شنيدن اين خبر جاد بسيار ناراحت گرديد، چرا که عمو ابراهيم يار وياور او در حل همه مشکلات بود.

 

روزها گذشت…

روزي از روزها براي جاد مشکلي پيش آمد، وبه ياد عمو ابراهيم وصندوقي که به او هديه داده بود افتاد. صندوق را پيدا کرد، وآن را باز نمود، ناگهان ديد که در صندوق همان کتابي است که هميشه آن را در مغازه عمو ابراهيم باز مي کرد، وعمو ابراهيم آن را مي خواند! جاد صفحه اي از کتاب را باز کرد، اما کتاب به زبان عربي بود، و او از زبان عربي چيزي نمي دانست.
او به نزد همکاري از اهالي تونس رفت، واز او خواهش کرد تا دو صفحه از کتاب را برايش بخواند، واو نيز خواند. پس از اين که جاد مشکلش را براي همکار تونسي اش شرح داد، تونسي راه حلي را براي مشکلش پيدا کرد! جاد شگفت زده از او پرسيد: اين کتاب چيست؟
تونسي گفت: اين قرآن کريم کتاب مسلمانان است!
جاد گفت: چگونه مي توانم مسلمان شوم؟
تونسي گفت: کافي است شهادتين را بگويي، واز شريعت پيروي کني!
جاد گفت: أشهد ألا إله إلا الله وأن محمداً رسول الله

 

جاد الله مسلمان
جاد مسلمان شد، وبه خاطر بزرگداشت اين کتاب نام خود را “ جاد الله قرآني گذاشت، وتصميم گرفت باقي مانده عمر خود را وقف خدمت به اين کتاب بزرگ کند…

جاد الله قرآن را فرا گرفت، وآن را فهميد، و در اروپا شروع به دعوت ديگران کرد، تا آن جا که تعداد زيادي يهودي ومسيحي را مسلمان نمود.
روزي از روزها در حالي که جاد الله اوراق قديمي خود را زير و رو مي کرد، قرآني را که عمو ابراهيم به او هديه داده بود باز کرد، ناگهان در اول قرآن نقشه جهان را ديد، بر روي آن نقشه قاره افريقا توجهش را جلب نمود، چرا که روي آن امضاي عمو ابراهيم نقش بسته، و در زير آن اين آيه نوشته شده بود:

( ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَة ِ)   يعني: با حکمت و اندرز نيکو (ديگران) را به راه پروردگارت دعوت کن 


جاد الله پي برد که اين وصيت عمو ابراهيم است، وتصميم گرفت آن را عملي نمايد… لذا براي دعوت به سوي دين خدا، اروپا را به قصد کشورهاي افريقايي ترک گفت، گفته مي شود که کارش آن قدر مبارک وموفقيت آميز بود که به دست او مليونها نفر مسلمان شدند.

پايان مسير
جاد الله قرآني، اين مسلمان واقعي ودعوتگر الهام يافته، سي سال از عمر خود را تماماً براي دعوت بسوي خدا در افريقا سپري کرد، ومليونها انسان به دست او مسلمان شدند…
جاد الله قرآني در سال 2003 در آفريقا به خاطر بيماري هايي كه در راه دعوت به اسلام دچار آن شده بود، از دنيا رفت. او در هنگام وفات 54 سال بيش نداشت، كه سي سال آن را در راه دعوت به خدا صرف كرده بود. خداوند او را غريق آمرزش و قرين رحمت خود بگرداند.

 

داستان هنوز تمام نشده است
مادريهودي جاد الله قرآني که استاد دانشگاه است، فقط دو سال پيش در سال 2005 يعني دو سال پس از فوت پسرش در سن هفتاد سالگي مسلمان شد.
مادرش مي گويد: در طول اين سي سالي که پسرش مسلمان شده بود، او دائما در حال جنگ وجدال با او براي بازگرداندنش به دين يهوديت بوده است. ولي با وجود تجربه واطلاعات کافي وقدرت استدلال، نتوانست پسرش را از اسلام بازگرداند، در حالي که عمو ابراهيم، آن پيرمرد مسلمان تحصيل نکرده، توانست قلب فرزندش را شيفته اسلام کند.

چرا جاد الله قرآني مسلمان شد؟
جاد الله قرآني مي گويد: در مدت هفده سالي که با عمو ابراهيم ارتباط داشتم، حتي يک بار هم به من نگفت  اي كافر” يا “ اي يهودي” ، يا حتي به من نگفت “ مسلمان شو” …
تصورش را بكنيد، هفده سال عمو ابراهيم دندان روي جگر گذاشت، و نه در باره اسلام و نه در باره يهوديت چيزي به او نگفت! واقعا عجيب است که چگونه يک پيرمرد تحصيل نکرده، دل يک پسر بچه را شيفته قرآن مي کند.
يک بار در يکي از ملاقات ها از او سوال شد که چه احساسي دارد وقتي مي بيند مليونها انسان به دست او مسلمان شده اند؟ درجواب گفت: او هيچ احساس افتخاري نمي کند، چرا که او به گفته خودش بخشي از خوبي هاي عموابراهيم را جبران مي کند.
دکتر صفوت حجازي يکي از دعوتگران مشهور مصري مي گويد: در کنفرانسي در شهر لندن پيرامون مسئله دارفور، وراه هاي کمک به مسلمانان نيازمند وحمايت آن ها از خطر جنگ، با يکي از روساي قبايل دارفور ملاقات کردم. در گرما گرم صحبت از او پرسيدم: شما دکتور جادالله قرآني را مي شناسيد؟ رييس قبيله بلند شد واز من پرسيد: مگر شما او را مي شناسيد؟ گفتم: بله! زماني که در سوئيس براي معالجه آمده بود، با او ملاقات کردم.
رييس قبيله بر روي دست هايم خم شد، وبه گرمي آنرا بوسيد!!

به اوگفتم: چکار مي کني؟ من کاري نکرده ام که سزاوار اين همه محبت باشد!
گفت: من دست شما را نمي بوسم، بلکه دستي را مي بوسم که دست جاد الله قرآني را گرفته است!!
از او پرسيدم:مگر تو به دست جاد الله قرآني مسلمان شده اي؟
رييس قبيله گف: نه! من به دست مردي مسلمان شده ام، که او به دست جاد الله قرآني مسلمان شده است!!!

تا اينجا داستان تمام شد.

راستش وقتي اين داستان را خواندم آن قدر متأثر شدم وآن قدر به حال خود تأسف خوردم، که اشك در چشمانم حلقه زد..
تأسف خوردم از آن جهت که ما در زندگي چه فرصت هاي طلايي را در اختيار داشته ايم که مي توانستيم، با يک برخورد حکيمانه، يک انسان نامسلمان يا انسان گمراه جوياي هدايت را دگرگون کنيم، و دل او را براي هميشه شيفته عظمت اين دين بزرگ نمائيم، اما چنين نکرده ايم، نه تنها چنين نکرده ايم بلکه گه گاهي با رفتارهاي غير حکيمانه وغير اسلامي خود باعث تنفر ديگران از اين دين شده ايم.
تأسف خوردم از آن جهت که اين همه به علم وسواد خود مي نازيم، ولي برکت علم ودانش ما به اندازه مثقال اخلاص عموابراهيم تحصل نکرده وبي ادعا نبوده است.
تأسف خوردم از آن جهت که در خانه نشسته ايم وآبمان سرد ونانمان گرم وجايمان نرم است، در حالي که جادالله براي دين خدا همه اين ها را پشت سر گذارد، به آفريقا رفت.
نکته جالب وکمي عجيب در داستان جاد الله قرآني وعموابراهيم اين است که در سپتامبرسال ۲۰۰۳ (يعني درست بعد از وفات جادالله) سينماي فرانسه از داستان زندگي عمو ابراهيم و جاد الله، فيلمي ساخت بنام:” Monsieur Ibrahim et les fleurs du Coran” يعني: “آقا ابراهيم وگل هاي قرآن” به کارگرداني آقاي François Dupeyron قهرمان اين فيلم عمر الشريف هنر پيشه معروف مسلمان است که نقش عموابراهيم را بازي مي کند، اين فيلم در سال ۲۰۰۴  به روي صحنه آمد وجوايز زيادي را در سطح محلي و جهاني کسب کرد.

سايت ويژه فيلم: http://www.sonyclas sics.com/ ibrahim

 با تشکر از گروه ایران عشق به خاطر درج این روایت

 


 
comment نظرات ()