body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

اگر عمر دوباره داشتم
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٦
 

وقتی وسواس زندگی را تلخ می کند.

این موضوع که احتیاط شرط عقل است، اصلی پذیرفته شده برای همه ماست. ولی این پرسش هم همواره برای تمام عقلا در تاریخ وجود داشته است که اساسا چه قدر باید انسان عاقلانه زندگی کند؟

انسان در چه مواردی می تواند هنگام تصمیم گیری از مرز عقلانیت رد شود و نوبت را به عاشقی بدهد؟

مطلبی را که در این جا تقدیم شما می شود به قلم نویسنده ای خوش ذوق در این باب نوشته شده... البته او با تخیلی آزاد و رها می کوشد با لحنی مقایسه گونه رفتارهای عاقلانه را که گاهی به حد وسواس کشیده می شوند، به باد استهزا گرفته و دیدگاهی کاملا متفاوت ارائه دهد که شاید بتوان این اندازه افراط را هم از ویژه گی های طنزاو دانست. امیدوارم هیچ یک از ما اجازه ندهیم رفتارهای عقلایی آن قدر بر روی زندگی ما سایه اندازد که شیرینی لحظات زندگی را با رفتارهای وسواسی و اجباری به کاممان تلخ کند.

اگر عمر دوباره داشتم

دان هرالد ( Don Herold ) کاریکاتوریست و طنز نویس آمریکایی در سال 1889 در ایندیانا متولد شد و در سال 1966 چشم از جهان فرو بست.

دان هرالد دارای تالیفات زیادی است اما قطعه کوتاهش ( اگرعمردوباره داشتم...) او را در جهان معروف کرد. بخوانید...

البته آب ریخته را نتوان به کوزه باز گرداند، اما قانونی هم تدوین نشده که فکرش را منع کرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم، می کوشیدم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم. همه چیز را آسان می گرفتم. از آن چه در عمر اولم بودم ابله تر می شدم. فقط شماری اندک از رویدادهای جهان را جدی می گرفتم. اهمیت کمتری به بهداشت می دادم. به مسافرت بیشتر می رفتم. از کوه های بیشتری بالا می رفتم و در رودخانه های بیشتری شنا می کردم. بستنی بیشتر می خوردم و اسفناج کمتر. مشکلات واقعی بشتری می داشتم و مشکلات واهی کمتری.

آخر، ببیند، من از آن آدم هایی بوده ام که بسیار محتاطانه و خیلی عاقلانه زندگی کرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز، اوه، البته من هم لحظات سرخوشی داشته ام. اما اگرعمر دوباره داشتم از این لحظات خوشی بیشتر می داشتم. من هرگز جایی بدون یک دماسنج، یک شیشه داروی قرقره، یک پالتوی بارانی و یک چتر نمی روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبک تر سفر می کردم.

اگرعمر دوباره داشتم، وقت بهار زودتر پابرهنه راه می رفتم و وقت خزان دیرتر به این لذت خاتمه می دادم. از مدرسه بیشتر جیم می شدم. گلوله های کاغذی بیشتری به معلم هایم پرتاب می کردم. سگ های بیشتری به خانه می آوردم. دیرتر به رخت خواب می رفتم و می خوابیدم. بیشتر عاشق می شدم. به ماهیگیری بیشتر می رفتم. پایکوبی و دست افشانی بیشتر می کردم. سوار چرخ و فلک بیشتر می شدم. به سیرک بیشتر می رفتم.

در روزگاری که تقریبا همگان وقت و عمرشان را وقف بررسی وخامت اوضاع می کنند، من برپا می شدم و به ستایش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع می پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم که می گوید:

" شادی از خرد، عاقل تر است "

برگرفته از ماهنامه خبری - پژوهشی نخبگان پزشکی


 
comment نظرات ()
 
نتایج یک تحقیق - قسمت پایانی
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
 

اما همان اصلی  که سازماندهی خیره کننده ای را در بین آنان برای کار جمعی فراهم می آورد، یعنی تبعیت کورکورانه، باعث مرگ  آنان در دایره آسیاب می شود.یک مورچه هیچ استقلال رأیی ندارد و به همین دلیل هم زمانی که در دایره مرگ گرفتار می آید راه خلاصی به بیرون نمی یابد. 

اما  انسان ها به خلاف مورچگان می توانند مستقل فکر کرده و مستقل عمل کنند. استقلال معنایش ایزوله بودن از جمع نیست بلکه مفهوم آن این است که به طور نسبی و به میزانی فرد قادر است مستقل از جمع عمل نماید. ما در دایره آسیاب تا زمان فرا رسیدن مرگمان گام نمی زنیم آن هم تنها به این دلیل که فرد جلوترازما چنین می کند. این تفاوت مهم و چشمگیری است که جمع ما را از مورچگان متمایز می کند. 

استقلال به دو دلیل از اهمیت بسیاری در ارتقای هوش جمعی برخوردار است...

اول این که از تکرار یک نوع خطا دوباره و سه باره و چند باره جلوگیری می کند. خطای یک فرد بر قضاوت یک جمع یک تاثیرخرد کننده ندارد اما اگر همان خطا به طور سیستماتیک در تعداد زیادی از افراد جمع گسترش یابد آن وقت است که رای جمع را به طور منفی تحت تاثیر قرار می دهد.

دوم آن که افکار مستقل اطلاعات تازه و متنوع را وارد جمع می کند در حالی که اگر افکار مستقل نباشند همان نوع اطلاعات در جمع تکرار می شود و چیز تازه ای به خرد جمع اضافه نمی شود. 

بنابراین هوشمندترین گروه ها آن هایی هستند که افراد آن از تنوع بال او استقلال رای هرچه بیشتربرخوردار باشند. مفهوم مخالف آن این است که جمعی که افرادش به لحاظ فکری به هم نزدیک و نزدیک تر شوند از درجه هوش چندان بالایی برخوردار نیست. 

( به انتخابات آمریکا بنگرید. تبلیغات سرسام آور با صرف هزینه های نجومی که درسال ٢٠٠٠ بالغ بر۵ میلیارد دلارگردید مردم را تنها به سمت دو حزب که در نهایت هم تفاوت چندانی با یک دیگر ندارند سوق می دهد. طبیعی است که چنین جمعی به دلیل عدم برخورداری ازاصل تنوع  واستقلل رای، از هوش مورد نیاز برای انتخاب رهبرقوی ترین دولت تاریخ بشربرخوردار نخواهد بود.)

توجه داشته باشید که معنی استقلال فکرافراد یک جمع، الزاما این نیست که آنان دیدگاه های متین ومنطقی داشته باشند. 

آن چه که ما می خواهیم به عنوان یک اصل مهم از آن یاد کنیم این است که هرچقدرافراد یک جمع به یک دیگر نزدیک تر باشند و بتوانند با یک دیگر روابط فردی برقرار کنند تصمیم جمع ازعقلانیت بیشتر به دور خواهد بود. هر چقدر ما به یک دیگرنزدیک ترباشیم باورهایمان به یک دیگر نزدیک شده و امکان تصحیح خطاهایمان کاهش می یابد. ممکن است به لحاظ فردی در اثر این هم نشینی، خود به هوش و دانش بالاتری دست یابیم اما قطعا جمع را به بی خردی و بلاهت نزدیک می کنیم. 

شهیر شهیدثالث

بخش های عمده این مقاله از کتاب تحقیقی " خردجمع " (The Wisdom of Crowds ) نوشته " جیمز سوروویکی" (James Surowiecki ) اقتباس گردیده.


 
comment نظرات ()
 
نتایج یک تحقیق - قسمت چهارم
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
 

باید توجه داشت که به هرحال باید اطلاعات و حداقل رگه هایی از اطلاعات در مورد موضوع مورد نظرخواهی در بین افراد وجود داشته باشد. اگر در روز انفجار چلنجر ازاطفال در خصوص ارزش سهام تیوکول سوال می شد بسیار بعید می نمود که بتوان به جواب صحیحی دست یافت.

آن چه که شگفتی برانگیز است و اصول عبارت خرد جمعی را معنادار می کند این است که هم چنان که در مورد مثال فرانسیس گالتون و یا واقعه چلنجر مشاهده کردیم همان اطلاعات کم ارزش و کوچک موجود در ذهن فرد فرد نظر دهندگان، با بر روی هم نهاده شدن، ناگهان به شکل واقعیتی سخت و با ارزش خود را بروز می دهد. به عبارت دیگر، جمع تصویر درستی از آن چه که در جهان می گذرد، دارد.

البته شاید هم این مسئله چندان عجیب نباشد چرا که ما انسان ها طوری طراحی شده ایم که بفهمیم در پیرامون مان چه می گذرد و بهکارگیری خرد جمعی یکی از مکانیزم های شناخت جهان است.

اگرما از صد نفر بخواهیم که مسافت ١٠٠ متر را بدوند و بعد رکورد متوسط را محاسبه کنیم این رکورد هرگز بهتراز رکورد سریع ترین دونده نخواهد بود بلکه همواره بدتر خواهد بود. تنها موردی که جمع، ناگهان بر تمام افراد سبقت می گیرد و یا حداقل با آن برابری می کند به هنگام به کارگیری عقل جمعی در مقایسه با خرد فردی است. انسان با خود فکرمی کند آیا به این ترتیب ما آفریده نشده ایم که تمام تصمیمات را به طور جمعی بگیریم؟

در سال های نخستین قرن بیستم طبیعی دان مریکائی "ویلیام بیب William Beebe درحین مطالعات  خود در جنگل های جزایرگویان با منظره عجیبی برخورد کرد. لشگر بزرگی از مورچه ها در پیرامون یک دایره بزرگ که محیطی در حدود ۴٠٠ متر داشت بی وقفه در حال حرکت بودند. آنان هر٢ ساعت یک بار به دور این دایره می گشتند. این گردش آن قدر ادامه یافت که پس از٢ روز اکثر آن ها جان خود را از دست دادند. آن چه که بیب مشاهده کرده بود بیولوژیست های امروزی آن را  "دایره آسیاب" Circular Mill ( اشاره به گشتن آسیاب ) می نامند.

این دایره زمانی شکل می گیرد که گروهی ازمورچگان از " جمع " Colony خود به دورمی افتند. وقتی که چنین امری اتفاق می افتد آنان از یک قانون ساده پیروی می کنند. از مورچه جلوی خود تبعیت کن. نتیجه این امر شکل گیری دایره آسیاب است. این دایره زمانی می شکند که به طور تصادفی یکی از مورچه ها به دلیلی نامعلوم دایره را ترک می کند و مورچه بعدی به دنبال او براه می افتد.

 

استیون جانسون (Steven Johnson) در کتاب درخشان خود به نام" اضطرار" (Emergence) می گوید:

" کلنی مورچگان معمولا بسیار خوب کار می کند. هیچ کس گروه را ترک نمی کند، هیچ کس فرمان نمی دهد و هیچ کس اطاعت نمی کند. هیچ مورچه ای به تنهایی نمی داند چه می کند و هیچ نوع اطلاعاتی در اختیار ندارد اما جمع آن ها غذا را پیدا می کند، ذخیره می کند، کارهای مربوط به جمع را به بهترین شکل انجام می دهد و تولید مثل نیز می کند.


 
comment نظرات ()
 
نتایج یک تحقیق - قسمت سوم
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
 

ممکن است برخی استدلال کنند این حادثه (سقوط شدید سهام تیوکول)  تنها یک اتفاق بوده است. شاید هم عمل متوقف کردن معامله برروی سهام این شرکت در افت بعدی آن موثر بوده است. خوب، این ها مسایلی است که می تواند در نتیجه گیری ما مدنظر قرار گیرد. اما مطلب بسیار ظریفی در این جا نهفته است. در آن فاصله زمانی کوتاه هیچ یک از عواملی که معمولا بازار بورس را دست خوش تحول می کنند حاضر نبودند. نه جنجال و تبلیغات، نه معاملت قماری و نه هیچ چیز دیگر.

پس چگونه مردم توانستند تا آن درجه درست عمل کرده باشند؟

مالونی و مالهرین به دنبال حل این معما رفتند. به این منظورسابقه همه معاملت آن روز را برروی سهام تیوکول مورد مطالعه قرار دادند. آن ها می خواستند دریابند:

  • آیا مدیران شرکت دست به فروش ناگهانی سهام زده بودند بخ نحوی که زنگ خطر را برای سرمایه گذاران بازار بورس به صدا درآورده باشد؟
  • آیا رقیبان تیوکول شروع به فروش خارج از قاعده سهام تیوکول کرده بودند تا آن را با بحران روبرو کنند؟

رکورد معاملت، هیچ معامله خارج از نرم و غیرعادی را نشان نداد. بالاخره در حالی که دستشان به جایی نرسید گفتند باید اطلاعاتی از درون شرکت به بیرون درز کرده باشد که چنان وضعی را پدید آورده باشد.

 اقتصاد دان و مدرس دانشگاه معتبر کورنل (Cornell University ) مورین اوهارا (O’hara Maureen ) آخرالامر نوشت ...

" در حالی که بازار درعمل تصمیمات درستی می گیرد ما در تئوری نمی توانیم توجیه کنیم چگونه این اتفاقات صورت می گیرد".

در آن روز سرد ژانویه در واقع اتفاقی که افتاد، آن بود که از گروه عظیمی از سرمایه گذاران جزء سوال شد که با توجه به این اتفاق (انفجار چلنجر)  قیمت جدید سهام این چهار شرکت را چه گونه ارزیابی می کنید؟

پاسخی که داده شد با واقعیت انطباق کامل داشت. شاید در میان میلیون ها نفری که دست اندر کار فروش سهام تیوکول بودند کسی اطلاعات داخلی از درون تیوکول داشته است ولی مطلب مهم این است که ازمجموع اطلاعات کوچکی که در مغز میلیون ها تاجر بازار بورس وجود داشته است نتیجه کلی به دست آمده صحیح بوده است هم چنان که در مورد وزن گاو نر در تحقیق گالتون نتیجه استخراجی از نظر افراد بسیار به واقعیت نزدیک بود. بازار در واقعه چلنجر، هوشمند عمل کرد زیرا که شروطی که لازمه صحت یک برداشت جمعی است همگی در آن روز حاضر بودند.

در خصوص قضاوت  "خرد جمعی"  ذکر این مطلب ضروری است که نظر هر فرد دو عنصر را در درون خود دارد اطلاعات صحیح و غلط. اطلاعات صحیح، ازآن رو که صحیح اند، هم جهتند و بر روی یک دیگر انباشه می شوند اما خطاها در جهات مختلف و غیر هم سوعمل می کنند لذا تمایل به حذف یک دیگر دارند. نتیجه این می شود که پس از جمع نظرات آن چه که می ماند اطلاعات صحیح است...


 
comment نظرات ()
 
نتایج یک تحقیق - قسمت دوم
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
 

مجموعا ٧٨٧ نظر داده شده بود. گالتون به غیر از تهیه یک سری منحنی آماری دست به محاسبه متوسط نظرات زد. او می خواست دریابد عقل جمعی مردم پلیموت چگونه قضاوت کرده است. بدون شک تصور او این بود که عدد مزبور فرسنگ ها از عدد واقعی فاصله خواهد داشت چرا که از دید وی افراد خنگ و عقب مانده در آن جمع، اکثریت قاطع را تشکیل می دادند. 

متوسط نظرات جمعیت این بود که گاو نر ١١٩٧ پوند وزن دارد و وزن واقعی گاو که در روز مسابقه وزن کشی شد ١١٩٨ پوند بود. گالتون اشتباه می کرد. نظر جمع تقریبا به طور کامل با واقعیت تطابق داشت. 

گالتون نوشت، نتایج نشان می دهد که قضاوت های جمعی و دموکراتیک از اعتبار بیشتری نسبت به آن چه که من انتظار داشتم برخوردارند. این حداقل چیزی بود که گالتون می توانست گفته باشد.

در ساعت یازده و سی و هشت دقیقه صبح روز ٢٨ ژانویه  ١٩٨۶فضاپیمای چلنجر(Challenger)  از پایگاه کیپ کارناوال به فضا پرتاب شد. ٧۴ ثانیه بعد، ١۶ کیلومتر از سطح زمین فاصله گرفته بود و هم چنان رو به اوج بود که ناگهان انفجار مهیبی صورت گرفت. جریان که به طور زنده از چندین کانال تلویزیونی پخش می شد همه اخبار را تحت الشعاع قرار داد. خبر انفجار ٨ دقیقه بعد بر روی سر خط اخبار بازار بورس نیویورک ظاهر شد. مردم زیاد معطل نشدند. 

فروش سهام چهار شرکت پیمانکاری که در پروژه چلنجر شرکت داشتند به طور دیوانه وار آغاز گردید،

  • راکول اینترنشنال (International Rockwell) که سفینه و موتور را ساخته بود،
  • لاکهید (Lockheed ) که مدیریت پروژه را بر روی زمین برعهده داشت،
  • مارتین ماریتا (Martin Marietta ) که مخزن سوخت را ساخته بود
  • مورتون تیوکول ( Morton Thiokol ) که ساخت راکت سوخت جامد را برعهده داشت.

٢١ دقیقه پس از انفجار سهام لکهید ۵ درصد، مارتین ماریتا ٣ درصد و راک ول ۶ درصد سقوط کرد.

سهام مورتون تیوکول بیش از همه با سقوط روبرو شد. دو استاد رشته امور مالی "مایکل مالونی (Michael T. Maloney) و هرولد مالهرین (Harold Mulherin ) در مطالعه ای که در خصوص تاثیرفاجعه چلنجر بر بازار بورس انجام داده اند می نویسند...

" آن قدر فروشنده زیاد بود وخریدار کم که معامله برروی سهام این شرکت  (مورتون تیوکول) به طور موقت متوقف گردید. یک ساعت بعد که معامله برروی سهام آن آغاز گردید قیمت ها پیشاپیش ۶ درصد سقوط کرده بود. در پایان روز این سقوط به دو برابر افزایش یافته و به ١٢ درصد رسید. سهام سه شرکت دیگر به طورعجیبی خود را بازسازی کرده و به طور خزنده افزایش یافتند تا آن که در پایان روز کاهش قیمت به ٣ درصد محدود گشت.

مفهوم آن چه که گذشت این است که نظر جامعه بر این بود که مورتون تیوکول شرکتی است که در انفجار چلنجر بیش از همه مقصر بوده است". 

چنان که مالونی ومالهرین درمطالعات خود نشان دادند در روز وقوع فاجعه کوچک ترین بحثی و صحبتی بر سر این که چه شرکتی مقصر است در رسانه ها نشد. روز بعد سرمقاله نیویورک تایمز از دو احتمال سخن راند که هیچ یک کمترین اشاره ای به تیوکول نداشت. ۶ ماه مطالعه کمیسیون منتخب رییس جمهور به طول انجامید و نتیجه به دست آمده این بود که واشرهای محفظه سوخت جامد در هوای سرد دچاراشکال شده و ترک می خورد.

ریچارد فی من (Richard Feyman) فیزیکدانی بود که در برابر کنگره آمریکا واشر مورد بحث را در لیوانی از آب یخ انداخت و پس از مدتی نشان داد که واشر مزبور بر اثر سرما دچار شکنندگی شده است. بر اثر نشد از کناره های این واشر گازهای بسیار داغ حاصل از احتراق سوخت به محفظه سوخت نفوذ کرده و انفجار فاجعه آمیزرا باعث گردیدند. تیوکول مقصر شناخته شد و شرکت های دیگر مبرا شدند. به عبارت دیگر ظرف مدت نیم ساعت پس از انفجار، بازار بورس دریافته بود که مقصر اصلی چه شرکتی است...


 
comment نظرات ()
 
نتایج یک تحقیق قسمت اول
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٦
 

 خرد جمع برتر از با هوشترین فرد جمع

در یک روز پائیزی در سال ١٩٠۶ دانشمند انگلیسی فرانسیس گالتون( Francis Galton ) خانه خود را در شهر پلیموت به مقصد یک بازار مکاره در خارج شهر ترک نمود. گالتون ٨۵ساله آثار کهولت را رفته رفته در خود احساس می نمود اما هنوز از ذهنی خلاق و کنجکاو برخورداربود چیزی که در طول عمرش به وی کمک کرده بود به شهرت دست یابد. دلیل شهرت وی یافته های او در زمینه وراثت بود که موافقان و مخالفان سرسختی داشت.

در آن روز خاص گالتون می خواست در مورد احشام مطالعه کند. مقصد گالتون بازار مکاره سالیانه ای بود در غرب انگلستان، جایی که زارعین احشام خود را اعم از گوسفند و اسب و خوک و غیره برای ارزشیابی و قیمت گذاری به آن جا می آوردند.

 حضور دانشمندی مانند گالتون در چنان جمعی غیرعادی می نمود. ولی باید توجه داشت که گالتون به دو چیز بسیار علاقه مند بود. یکی اندازه گیری پارامترهای فیزیکی و ذهنی و دیگری مطالعه در خصوص پرورش نسل. گالتون که در عین حال پسر خاله داروین نیز بود شدیدا اعتقاد داشت که در یک جامعه تنها تعداد اندکی مشخصه های لازم برای هدایت سالم آن جامعه را در خود دارند و از همین رو مطالعه مربوط به مسائل وراثت و نیز پرورش نسل، مورد توجه وی بود. او بخش بزرگی از عمر خود را صرف اثبات این نظریه کرده بود که اکثریت افراد یک جامعه فاقد ظرفیت لازم برای اداره جامعه هستند. 

آن روز او در حالی که در میان غرفه های نمایشگاه مشغول قدم زدن بود به جائی رسید که در آن مسابقه ای ترتیب داده شده بود. یک گاو نر فربه انتخاب شده و در معرض دید عموم قرار گرفته بود. هر کس که تمایل شرکت در مسابقه را داشت باید ۶ پنس می پرداخت و ورقه ای مهر شده را تحویل می گرفت. درآن ورقه باید تخمین خود را از وزن گاو نر می نوشت. نزدیک ترین تخمین به واقعیت، برنده مسابقه بود وجوائزی به صاحب آن تعلق می گرفت.

٨٠٠ نفر در مسابقه شرکت کردند تا شانس خود را بیازمایند. افراد از همه تیپ و طبقه ای آمده بودند. از قصاب گرفته که قاعدتا باید بهترین و نزدیک ترین نظر را به واقعیت می داد تا کشاورز و مردم عامی بی تخصص. گالتون این گروه افراد را در مقاله ای که بعدا در مجله علمی "طبیعت" منتشر نمود به کسانی تشبیه کرد که در مسابقات اسب دوانی، بدون کمترین دانشی نسبت به اسب ها و مسابقه و تنها بر اساس شنیده هائی از دوستان، روزنامه ها و این طرف و آن طرف بر روی اسب ها شرط می بستند.

اوهم چنین با مقایسه این وضعیت با دموکراسی نوشت همان قدر که افراد درکی از وزن گاو نر داشتند به همان میزان نیز وقتی در انتخابات شرکت می کنند تا سرنوشت سیاسی کشور را رقم بزنند از اوضاع مملکت و مسائل مربوط به آن مطلعند. 

اما یک چیز برای گالتون جالب بود، این که متوسط نظر افراد چیست. اومی خواست ثابت کند چگونه تفکر افراد وقتی نظریاتشان باهم جمع شده و معدل گرفته می شود در صورتی که متخصص نباشند از واقعیت به دور است. او آن مسابقه را به یک تحقیق علمی بدل نمود. پس از این که مسابقه به انتها رسید وجوائز پرداخت شد، ورقه هائی را که افراد بر روی آن نظرات خود را در خصوص وزن گاو نر منعکس کرده بودند از مسوولین مسابقه به عاریت گرفت تا مطالعات آماری خود را برروی آنان انجام دهد...


 
comment نظرات ()
 
روز تولد
ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٦
 

 

چهارده / شهریور / هشتاد وشش

با سلامی گرم به مجتبی و تبریک روز تولد او

یادش گرامی، جایش سبز و روحش شاد،...

 

مدرسه عشق

درمجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدریس کنند

و بگویند خدا

خالق زیبایی

و سراینده عشق

آفریننده ماست

مهربانی است که ما را به نکویی

دانایی، زیبایی و به خود می خواند

جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ

دوزخی دارد- به گمانم -

کوچک و بعید

در پی سودایست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

درمجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و ریاضی با شعر

دین را با عرفان

همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی

قلمی نگذارند

و نخوانند کسی را حیوان

و نگویند کسی را کودن

و معلم، هر روز

روح را حاضر و غایب بکند

و به جز ایمانش

هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درس هایی بدهند

که به جای مغز، دل ها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشاء

هر کسی حرف دلش را بزند

غیرممکن ها را از خاطرها محو کند

تا، کسی بعد از این

باز، همواره نگوید "هرکز"

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پائیزتعلیم دهند

قطره را در باران

موج را درساحل

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کار را در کندو

و طبیعت را در جنگل و دشت

مشق شب این باشد

که شبی چندین بار

همه تکرار کنیم :

عدل، آزادی، قانون، شادی ...

امتحانی بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمند چه قدر

عاشق و آگه و آدم شده ایم

درمجالی که برایم باقی است

باز همراه شما

 مدرسه ای می سازیم

 که در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدریس کنند

و بگویند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

                                               زنده یاد مجتبی کاشانی

 

 نگاه کردن به این یکی و نگاه نکردن به آن یکی
مزیت نیست،
غفلت است.

فرشاد فدائیان                                                    

 

 


 
comment نظرات ()
 
بازهم مادر
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٦
 

  بازهم مادر

 

در زندگي ما انسان ها، گنج هاي ارزشمندي وجود دارند كه فكر مي كنيم آن ها هميشه در زندگي ما وجود خواهند داشت. اما زماني به ارزش واقعي آآن ها پي مي بريم كه وجود آن ها به گونه اي متفاوت به ما نشان داده مي شوند يا ديگر نباشند، درست مثل ديگ سوپ مادر!

هنوز پس از گذشت اين همه سال آن را در جلوي چشمانم مي بينم. اگر چه لبه هاي آن پريده شده بود، اما لعابي به رنگ آبي و سفيد روي آن را پوشانده بود. هميشه ظهرها وقتي ازدر وارد مي شدم، بخار داغ از روي آن بلند مي شد و محتوياتش مثل يك آتشفشان فعال در حال جوش و خروش بود.

رايحه دل انگيز غذا فقط اشتها بر انگيز نبود، بلكه حس اطمينان و امنيت را در دل همه اعضاي خانواده ايجاد مي كرد. حتي اگر مادر كنار آن نايستاده بود و با قاشق بزرگ چوبي اش آن را هم نمي زد، باز هم حس اطمينان و حس خوب در خانه بودن، تمام وجودم را در بر مي گرفت.

سوپ جادويي مادر دستور خاصي نداشت و هميشه روال آماده شدن را خود به خود طي مي كرد.

دستور تهيه اش به زماني بر مي گشت كه دختر جواني بود و در كوه هاي پايمونت در شمال ايتاليا زندگي مي كرد. فوت و فن تهيه آن را از مادر بزرگش ياد گرفت. همان طور كه مادربزرگش هم آن را از اجداد خود آموخته بود.

براي خانواده بزرگ ما سوپ مادر تضمين كننده اين بود كه گرسنه نخواهيم ماند. در حقيقت سمبلي از امنيت نهفته در خانه ما بود. مواد مورد نياز آن هم از هر ماده غذايي كه در آشپز خانه موجود بود به دست مي آمد. به همين دليل مي توانستيم وضعيت اقتصادي خانواده را از محتويات آن تشخيص بدهيم. سوپي كه پر از محتويات مختلف مانند گوجه فرنگي، نخود فرنگي، هويج، پياز، ذرت و گوشت بود، نشان مي داد كه اوضاع خانواده بوسكاليا خوبه.

اما يك سوپ آبكي نشان مي داد اوضاع خانواده جالب نيست.

در خانه ما هيچ وقت غذا بيرون ريخته نمي شد چراكه بيرون ريختن غذا نوعي گناه و اهانت به خدا تلقي مي شد.

هر ماده قابل خوردن در سوپ مادر به كار مي رفت.

نكته جالب اين بود كه طرز تهيه آن براي مادر خيلي مهم و پر اهميت بود.

او هر تكه سيب زميني يا گوشت مرغ را با شكرگزاري و سپاس فراوان به خدا در ديگ سوپ مي گذاشت. هنگامي كه همه هنوز در خواب بودند، بيدار مي شد و براي آسايش و راحتي ما شروع به كار مي كرد.

غذا مي پخت و به امور خانه رسيدگي مي كرد و از همه مهمتر تمام تلاش خود را براي رشد و تربيت صحيح ما به كار مي گرفت.

اما از وقتي با سول دوست شدم ديگ سوپ مادر مايه خجالت و شرم من محسوب مي شد و من ارزش آن را نمي دانستم.

سول دوست جديدم در مدرسه بود. پسري لاغر و ضعيف با موهاي مشكي.

او دوست منحصر به فردي براي من به شمار مي رفت.

خانه آن ها در بهترين نقطه شهر و پدرش هم پزشك بود و بالطبع وضع مالي بسيار خوبي  داشتند. خيلي بهتر از ما !

او اغلب مرا براي شام به خانه شان دعوت مي كرد.

آن ها يك آشپز داشتند كه لباس سفيد تميزي مي پوشيد و غذا را سرو مي كرد. آشپزخانه تميز و مرتبي داشتند كه ظروف و وسايل آن همه از جنس فلزات اعلا و براق بود.

غذا خوب بود اما انگار مزه نداشت يا به عبارتي آن مزه اي كه از محبت مادر در آن ديگ ارزان قيمت بر روي آتش تنور ايجاد مي شد را نداشت.

حال و هواي خانه هم با مزه غذا خيلي هماهنگ بود. همه چيز خيلي رسمي بود.

پدر و مادر سول انسان هاي خوب و مودبي بودند اما صحبت دور ميز دوستانه نبود. بلكه خشك، مصنوعي و بدون هيجان بود. حتي مثل ما همديگر را بغل نمي كردند! بيشترين ميزان نزديك شدن سول به پدرش در حد يك دست دادن ساده بود.

اما در خانواده من در آغوش گرفتن، عملي هميشگي و عادي بود.

اگر مثلا روزي مادرم را نمي بوسيدم، از من مي پرسيد : لئو موضوع چيه؟ مريض شده اي؟

اما آن محبت و گرما در آن زمان، براي من هيچ قدر و قيمتي نداشت و باعث خجالت من بود.

مي دانستم كه سول هم دوست دارد يك شب براي شام خانه ما بيايد. اما اصلا دوست نداشتم به خاطر نوع رفتار پدر و مادرم، او به خانه ما بيايد. خانواده من با خانواده او خيلي متفاوت بودند. هيچ كدام از بچه ها در خانه شان ديگ سوپ پزي روي تنور نداشتند و يا مادري كه به محض ورود به خانه ببيني كه با يك قاشق بالاي سرآن ايستاده است.

سعي كردم مادر را متقاعد كنم ديگ را بر دارد، چون هيچ كس در آمريكا چنين ظرفي نداشت و مردم آن را نمي پسنديدند.

اما مادر در جواب با غرور مي گفت: خوب من كه آمريكايي نيستم. من روسينا اهل ايتاليا هستم و فقط آدم هاي ديوانه، سوپ ايتاليايي منو دوست ندارند.

بالاخره سول با ايما و اشاره به من فهماند كه دوست دارد يك شب براي شام به خانه ما بيايد.

مجبور بودم كه موافقت كنم. مي دانستم هيچ چيزي بيشتر از ميهمان مادر را خوشحال نمي كند. اما من آشفته و عصبي بودم. فكر مي كردم آمدن و غذا خوردن با خانواده من، او را از دوستي با من منصرف مي كند.

به مادر گفتم : چطوره ما هم همبرگريا مرغ سوخاري درست كنيم مانند خود آمريكايي ها، اما از نگاه او فهميدم بهتر است از اين پيشنهادها ندهم.

روزي كه سول آمد، اصلا حال خوبي نداشتم. مادر و بقيه اعضاي خانواده به او با رفتاري محبت آميز خوشامد گفتند.

بالاخره زمان خوردن شام شد و همه دور ميز كنده كاري شده كه پدر آن را خيلي دوست داشت و خودش درست كرده بود، نشستيم !

وقتي پدر دعاي شكرگزاري را تمام كرد، بلافاصله كاسه هاي سوپ مخصوص مادر از راه رسيد.

مادر پرسيد : خوب سول ميداني اين چيه؟

سول جواب داد : مگه سوپ نيست؟

مادر با محبت گفت: نه سوپ نيست، اين سوپ مخصوص ايتاليايي منه. شروع به توضيح كرد كه خيلي مقوي است، سردرد را خوب مي كند، روي سرماخوردگي اثر فوق العاده اي دارد و سينه درد و بيماري هاي عفوني گلو را خوب مي كند.

بعد دست زد به ماهيچه هاي دست و شانه ي سول و گفت: اگر از اين سوپ بخوري، صد در صد قوي خواهي شد، مانند فوتباليست هاي بزرگ ايتاليايي.

با خودم فكر مي كردم اين آخرين باري است كه سول را مي بينم. او مطمئنا ديگر به خانه ما با چنين افرادي كه لهجه متفاوت و غذاهاي عجيب و غريب دارند، نخواهد آمد .

اما بر خلاف تعجبم، سول وقتي غذايش را تمام كرد، مودبانه در خواست يك كاسه ديگر كرد.

با اشتياق خاصي غذاي خود را خورد و در آخر هم گفت: خيلي از غذا خوشش آمده است.

وقتي داشتيم خداحافظي مي كرديم، سول به آرامي به من گفت: خوش به حالت، خانواده خيلي خوبي داري، كاش مادرم مي توانست مثل مادرت اين قدر عالي آشپزي كند، پسر تو خيلي خوشبختي ! ! !

خوشبخت ؟!؟!؟! تعجب كردم. انگار چند دقيقه پيش بود كه سول در حالي كه مي خنديد و دست تكان مي داد، از من دور شد.

امروز مي فهمم كه چقدر آن روزها خوشحال بودم. مي دانم آن گرما و انرژي كه سول در خانه ما حس كرد از سوپ جادويي مادر نبود بلكه آن از گرماي محبت مادر بود.

چند روز بعد بالاخره روزي رسيد كه من آن منبع با ارزش را از دست دادم. روزي كه مادر را به خاك سپرديم، يكي از اعضاي خانواده، ديگ مادر را از روي تنور برداشت و همه فهميديم آن دوران طلايي و پر محبت ديگر به پايان رسيده است.

دوستي من و سول ساليان سال ادامه يافت و بر خلاف تصورم، ما هرگز از هم دور نشديم. چند وقت پيش او مرا براي شام به خانه اش دعوت كرد.

او مثل پدرم همه بچه هايش را بغل كرد و آن ها هم مرا در آغوش گرفتند. سپس همسرش، كاسه هاي سوپ را كه بخار داغ از روي آن ها بلند مي شد، آورد.

سوپ جوجه با سبزيجات.

سول پرسيد : آهاي لئو ! مي داني چيه؟

با خنده گفتم : خوب سوپ ديگه.

او خنديد و مثل مادر گفت: اين سوپ جوجه است، خيلي مقوي است، سردرد را خوب مي كند، روي سرما خوردگي اثر فوق العاده اي دارد و سينه درد و بيماري هاي عفوني گلو را خوب مي كند و بعد چشمك زد.

دوباره حس كردم مادر الان برايم سوپ مي ريزد و من سر همان ميز نشسته ام.

حسي خوب تمام وجودم را احاطه كرده بود.

 

فهميدم كه :

گرما و محبت مادر آن قدر لا يتناهي بوده است كه اگر چه ديگر، جسمش با ما نيست اما گرمايش هنوز در دل من و همچنين در دل سول باقي مانده است. گرمايي كه هيچ زمان از بين نخواهد رفت.

 

با تشكر از دوست عزيزم جناب آقاي حيدر ارجمندي براي ارسال اين روايت زيبا از وجودي به نام مادر.                                       

ديگ سوپ مادر - لئو بوسكاليا

 منبع:

Chiekensoup for the soul

 

 


 
comment نظرات ()