body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

پاره ای از مطالب قابل تعمق
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦
 

چقدر قابل تعمقه که یک ساعت عبادت به درگاه الهي دیر و طاقت فرسا می گذره ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر قابل تعمقه که 100هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم، اندك به چشم میاد!

چقدر قابل تعمقه که یك ساعت عبادت در یک مکام مقدس طولانی به نظر میاد اما یك ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره!

چقدر قابل تعمقه که وقتی می خواهیم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به ذهنمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خواهیم با دوستانمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر قابل تعمقه که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و ازهیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر قابل تعمقه که خواندن یك صفحه و یا بخشي از کتاب مقدس سخته اما خواندن 100 صفحه از پرفروش ترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر قابل تعمقه که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی تمایل داریم!

چقدر قابل تعمقه که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما ساير برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر قابل تعمقه که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقس رو به سختی باور می کنیم!

چقدر قابل تعمقه که همه مردم می خواهند بدون این که به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر قابل تعمقه که وقتی مطلبي رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنیم!

 

قابل تعمقه. این طور نیست؟!

دارید فکر می کنید؟

 

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

آیا اين قابل تعمق نيست که وقتی که می خواهيم این حرفارو به بقیه بزنیم خیلی ها رو از لیست خودمون پاک می کنیم به خاطر این که مطمئنیم که اون ها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

 

با تشكر از آقاي امير افشار


 
comment نظرات ()
 
بازتاب های آینه‌ای ما سعی در آموختن چه چیزی دارند؟
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٦
 

افرادی هستند که با شخصیتشان و به واسطه اعمالشان، به ما فشار می‌آورند و ما را ناراحت و درگیر می کنند، این افراد در واقع بزرگ ترین معلمان ما هستند و به عنوان آیینه ای برای ما عمل می کنند و به ما می آموزند که چه چیزهایی را نیاز داریم تا درباره خودمان آشکار سازیم و بدانیم. دیدن چیزهایی که در دیگران دوست نداریم، به ما کمک می کند تا خود را عمیق‌تر مشاهده کنیم وبه مسائلی که نیاز به درمان، متوازن شدن یا تغییر دادن دارند، پی ببریم.

در این مقوله، وقتی به کسی بگوییم که بهتر است درک کند که شخصیتی که آزارش می دهد، در واقع تصویری از خود وی را در مقابل آیینه نشان می دهد، فرد قویا مقاومت خواهد کرد و بحث خواهد کرد که او، آن شخص عصبانی، خشن، افسرده ، شاکی، منتقد و محکوم که آیینه، معلم وی نشان می دهد نیست و مشکل در شخص مقابل وجود دارد.

چقدر خوب و راحت می شد اگر ما می توانستیم همیشه، تقصیر را بر گردن دیگران بیاندازیم، اما همیشه به این آسانی نیست.

در ابتدا از خود بپرسید

" چنانچه مشکل ، واقعا ً در شخص دیگر است نه در من، پس چرا نزدیک آن شخص بودن تا این حد بر من تأثیر منفی می گذارد و من را ناراحت می کند؟ ! "

در این جا به مواردی که آیینه ها ممکن است بازتاب کنند، اشاره می کنیم:

 مثال :

نقص های ما

همه افراد، عیب و نقص هایی در وجودشان دارند، اما دیدن این عیب ها در دیگران بسیارآسان تر است تا  دیدن آن ها در وجود خودمان. اما آیینه های درونمان به ما کمک می کنند تا قادر شویم نقص های خود را واضح تر ببینیم.

تصاویر اغراق آمیز

غالبا این آیینه ها، برای جلب توجه ما اغراق می کنند. چیزی که ما می بینیم، بزرگ نمایی شده است تا ما واضح تر مشاهده کنیم و ناظر بر آن باشیم، بنابراین از پیام چشم پوشی نخواهیم کرد و اطمینان حاصل خواهیم کرد که تصویر بزرگ را گرفته ایم.

 برای مثال، گرچه شما از نظر شخصیتی، به هیچ وجه شبیه یک تیپ شخصیتی انتقادگر غیر قابل تحمل نیستید که آیینه درونتان آن را بازتاب می کند، اما دیدن این رفتار در آیینه تان، به شما کمک می کند که ببینید چطور عادت های ایرادگیری شما و این که همیشه به دنبال چیز کوچکی می گردید تا از آن ایراد بگیرید در روند زندگی شما تأثیر می گذارد.

احساسات سرکوب شده

آیینه ما ، غالبا احساساتی را بازتاب می کند که ما به راحتی در طی زما ن، آن ها را به نحوی سرکوب کرده ایم. دیدن فرد دیگری که آن احساسات مشابه را نشان می دهد، خیلی خوب آن احساسات سرکوب شده ما را لمس می کند و به ما کمک می کند تا احساسات سرکوب شده مان به سطح بیایند و برون ریزی شوند و این مساله به توازن و شفای ما، کمک شایانی خواهد کرد.

خانواده، دوستان وهمکارانمان، غالبا به صورت آگاهانه، متوجه این نقشه آیینه ای خود برای ما نیستند. با این وجود، این تصادفی نیست که ما با مجموعه خانواده و روابطمان، برای این که چیزی از هم یاد بگیریم، مرتبط هستیم.

اعضای خانواده ما ( والدین، کودکان، خواهرها و برادرها )، غالباً در بازتاب آیینه ای ما، نقش عمده ای دارند. این به آن خاطر است که، برای ما بسیار دشوار است که از آن ها  پنهان شویم و یا فرار کنیم. علاوه براین، دوری کردن و سعی در مواجه نشدن با ایینه هایمان کاری بی حاصل است، چرا که  دیر یا زود، آیینه ای بزرگ تر در مقابلمان ظاهر خواهد شد و به طریقی سخت تر ما را در مصاف با آن چالش قرار خواهد داد، یعنی درست همان چیزی که از آن اجتناب می کردیم.

بالاخره این که، با اجتناب و دوری کردن از یک شخص خاص، ما آرزو می کنیم که زندگیمان کم استرس تر شود اما این راه الزاما در دراز مدت جواب نمی دهد.

چنان چه ما از شخصی فرار کنیم بدون این که بفهمیم چه چیزی را باید در مورد این رابطه مان بفهمیم و یاد بگیریم، باید منتظر این باشیم که خیلی زود،  دوباره با شخص دیگری روبرو شویم که همان تصویر را برای ما بازتاب کند و پس از آن دوباره و سه باره و چهار باره این اتفاق خواهد افتاد، تا زمانی که ما تصویر بزرگ را بگیریم و شروع به فرایند تغییر و پذیرش کنیم.

زمانی که ما با شخصیتی مواجه می شویم که آن را آزاردهنده و ناراحت کننده می یابیم، این می تواند چالشی باشد تا درک کنیم که این موضوع یک موقعیت عالی است تا درباره خودمان چیزی یاد بگیریم.

با تغییردادن دیدگاهمان و سعی در فهمیدن این که معلمان ما در آیینه هایشان، چه چیزی را به ما نشان می دهند، می توانیم شروع به برداشتن قدم های کودکانه در جهت پذیرش، یا شفای آن زخم ها و بخش های از هم گسیخته درونمان نماییم. به مجرد این که یاد می گیریم چه کاری را نیاز داریم تا انجام دهیم ؛ زندگیمان را سازگار می کنیم و آیینه هایمان تغییر می کنند.

انسان ها به زندگی ما می آیند و می روند، بنابراین ما همیشه می توانیم آیینه های جدیدی را برای این که میزان پیشرفت خود را در آن ها ببینیم، به سوی خود جلب کنیم.

هم چنین ما نیز بطور ناخودآگاه، به عنوان آیینه ای برای دیگران عمل می کنیم. ما در زندگی هم معلم و هم دانش آموزیم. دانستن این موضوع باعث شگفتی من می شود که هر روز با اعمال خود، چه درس هایی را به دیگران عرضه می کنم. از هم اکنون، من سعی بر تمرکز بر بازتاب هاب خود را دارم و این که، افراد ی که در حال حاضر با من در ارتباط هستند، سعی در آموختن چه چیزهایی به من دارند.

زندگی یک سفر شفابخش،

سراسر معجزه، خارق العاده و ادامه دار است...

  

مترجم : سیمین عمرانی

انتخاب مطلب از: طلایه محتشمی


 
comment نظرات ()
 
روایت سگ باهوش ...
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٦
 

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید. کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود"  لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین". ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای جا داد و در دهان سگ گذاشت. سگ هم  کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد وبعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد وایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس امد، سگ جلوی اتوبوس امد و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد، دوباره شماره آن را چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهربود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد. پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت وکمی عقب رفت و خودش را به درکوبید. این کار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ  کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد:

چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا به حال دیدام. 

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:

تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!

نتیجه اخلاقی : 

اول این که مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.

دوم این که چیزی که شما آن را بی ارزش می دانید به طور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است. 

و سوم این که بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. 

پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهم تر این که قدر داشته های مان را بدانیم

با تشکر از خانم سارا غلامپور


 
comment نظرات ()
 
ناشنوايی همسر
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ۱۳۸٦
 

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نمي دانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگىشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت. دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيق تر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:

ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟

زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار میگم: خوراک مرغ!

نتيجه اخلاقى:

ممکن است برخلاف آن چه ما هميشه فکر می کنيم مشکل درديگران نباشد.

 


 
comment نظرات ()
 
بيماری کلام
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦
 

 

عشق، به دست اوردن هرآن چه خواستی نیست.


عشق
، هرآن چه است که برای او از دست میدهی.

 

بیماری کلام

 

زندگي و مرگ در زير زبان شما نهفته است. 

 

 هنگام نسنجيده سخن گفتن بسيار اين جمله را شنيده ايم كه « حرف دهنت را بفهم ».

برخلاف ظاهرنارحت كننده اين جمله، اندكي دقت و تعمق در معنا و مفهوم آن نشان مي دهد كه اين جمله نه تنها بي راه گفته نشده بلكه واقعيتي درآن نهفته است. 

معناي اصلي جمله اين است  كه قبل از اين كه حرفي بزني و كلامي از دهانت خارج شود، اول آن را « فهم كن »، زيرا مي تواند برايت خطرناك باشد. علت تاكيد بر اين موضوع اين است كه كلام از عوامل مهمي است كه در وضعيت سلامتي ما نقش دارد.

در كلماتي كه بر زبان مي آوريم نيرويي بس عظيم نهفته است، در حالي كه بسياري از ما از اهميت و قدرت آن، آگاهي نداريم و اگر هم مطلع هستيم، توجه چنداني به آن نمي كنيم. اغلب ما همه روزه كلماتي را برزبان مي آوريم بدون اين كه درباره آن ها بينديشيم و يا آن ها را به درستي ادا كنيم.

در واقع اكثر ما به شيوه هاي منفي سخن مي گوييم و با كلام مخرب در بدن مان ايجاد بيماري مي كنيم. برخي از كلمات، نابسامان، ناهماهنگ، پراكنده، بيهوده و پر از بيماري اند و به عنوان بيماري هاي كلام شناخته شده اند.

به عنوان مثال :

تناقض گويي و دوگانگي در كلام بسياري ازما وجود دارد، گاهي حرفي مي زنيم و با جمله بعدي نقضش مي كنيم يا فردا حرف ديگري مي زنيم، يعني كلامي واحد نداريم و دائماً جهت كلاممان را تغيير مي دهيم يا اين كه ظاهر و باطن كلاممان با هم فرق مي كند.

بيماري ديگرِ كلام، كلام ضعيف است. بدين معنا كه اظهار ضعف و ناتواني مي كنيم و اغلب با شك و ترديد سخن مي گوييم و معمولا كلماتي هم چون نه، نمي شود و نمي توانم را به كارمي بريم و همان را نيز در زندگي خود فراخواني مي كنيم. كلمه يا جمله ضعيفي كه به زبان مي آوريم به شكل ارتعاشاتي تأثيرگذاراز دهان ما خارج مي شوند و مطابق قانون علت و معلول دوباره به سوي ما باز مي گردند و ما آن را تجربه مي كنيم.

كساني كه در مورد كلام تحقيق و بررسي مي كنند و يا در اين زمينه تخصص دارند، قادرند از كلام افراد، بيماري هايشان را تشخيص دهند. مثلا انتقاد كردن مدام موجب ورم مفاصل و روماتيسم مي شود. زيرا ارتعاشات منفي ناشي از انتقاد مخرب، با برهم زدن تعادل و ايجاد ناهماهنگي در بدن، خون را مسموم كرده و سموم توليد شده در مفاصل رسوب مي نمايد. به طورخلاصه نفوذ كلام و تأثير آن برسلامتي ما از اهميت خاصي برخورداراست، چنان چه بسياري از پيامبران و بزرگان براهميت آن تأكيد فراوان داشته اند.

پيامبر اسلام (ص) فرموده اند:

 نجات مؤمن در حفظ و مراقبت از زبان است.

 و يكي از انبياء الهي نيز در اين مورد مي فرمايند: 

از سخنان خود، عادل، شمرده خواهي شد و از كلامت، بر تو حكم خواهد شد.

بنابراين خبر خوبي است كه بدانيم اين شانس براي ما وجود دارد كه آن دسته از بيماري هايي كه به دليل كلام منفي و مخرب يا به عبارتي به دليل بيماري هاي كلام ما بوجود آمده اند، از طريق اصلاح آن ها و توجه و تمرين در كلام، به خوبي قابل درمان هستند.

 برگرفته از تعاليم حق در زمينه اثر كلام


 
comment نظرات ()
 
چهار نفر بودند که اسمشان...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ مهر ۱۳۸٦
 

چهار نفر بودند که اسمشان :

همه کس

يک کسي

هركسي

هيچ كس

بود. کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هر کسي مي توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد که هر کسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد.

از خانم مهسا رئوفي براي ارسال اين مطلب ممنونم.

 


 
comment نظرات ()
 
روايتی واقعی از احساس و تعهد
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦
 

اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد.خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند. اين شخص در حين خراب کردن ديوار در  بين ان مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش کوفته شده است.

دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد تعجب کرد اين ميخ ده سال پيش هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود!!!

چه اتفاقي افتاده؟

مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مونده !!! در يک قسمت تاريک بدون حرکت.

چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است.

متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو اين مدت چکار مي کرده ؟

چگونه و چي مي خورده ؟

همان طور که به مارمولک نگاه مي کرد يک دفعه مارمولکي ديگر با غذايي در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شديدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقي ! چه عشق قشنگي!!!

اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشق به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حدي مي توانيم عاشق شويم اگر سعي کني...

با تشكر از دوست ارجمندمان سركار خانم بيتا طهماسبي براي ارسال اين داستان زيبا.

 


 
comment نظرات ()