body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

متشکرم که پاره‌ای از زندگی من شده ‌ای...
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧
 

متشکرم که پاره‌ای از زندگی من شدهای.
آدم ها برای یک مقصود، یک دوره خاص یا برای همیشه پا به زندگی شما می گذارند.
وقتی بدانید که کدام یک هستند، خواهید دانست که برای آن فرد چه باید بکنید.
وقتی شخصی به خاطر مقصودی به زندگی شما می آید، معمولا برای آن است که نیازی را که بیان داشته اید برآورده سازد.
آن ها آمده اند که به شما برای حل مشکلی کمک کنند، راهنما و حامی شما باشند و یا به لحاظ جسمی، احساسی و معنوی یاریتان رسانند.
آن ها فرستادگان خدا به نظر می رسند و واقعا هم هستند.
بنابراین آن ها به دلیل نیازی که داشته اید  نزد شما هستند.
سپس بدون این که گناهی از شما سرزده باشد و در زمانی که فکرش را نمی کنید این شخص به شما  چیزی خواهد گفت یا  کاری خواهد کرد که رابطه به پایان برسد، گاهی آن ها می میرند، گاهی می روند.
گاهی به گونه‌ای غیرمعقول عمل می کنند و مجبورتان می کنند جبهه گیری کنید.
آن چه باید دریابیم این است که نیاز ما برآورده شده و به آرزویمان رسیده ایم. کار ایشان پایان یافته است.
دعایی که به سوی آسمان روانه کرده بودید پاسخ داده شده و اینک موقع حرکت است.
بعضی افراد برای یک دوره خاص به زندگی شما می آیند چراکه نوبت شماست که مشارکت کنید، رشد کنید ویاد بگیرید...
آن ها آرامش به شما هدیه می کنند و شما را می خندانند.
ممکن است چیزهایی یادتان دهند که پیش از آن هرگز انجام نداده اید.
معمولا شادی باورنکردنی به شما می بخشند، باورش کنید این واقعی است، اما فقط برای یک فصل و دوره خاص.
روابط همیشگی  به شما درس هایی برای تمام زندگی می دهند.
چیزهایی که بر اساس آن باید بنیان احساسی محکمی بسازید.
کار شما پذیرش درس است.
به او عشق بورزید و آن چه را یاد گرفته اید در سایر روابطتان و مراحل زندگی تان به کار گیرید.
به این دلیل است که می گویند عشق کور است اما دوستی دارای بینش است.
متشکرم که پاره‌ای از زندگی من شده ای. 
چه برای انجام یک مقصود یا یک دوره یا برای همیشه.

سعیده پورشاه نظری
 


 
comment نظرات ()
 
بعضی از دوستی ها...
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
 

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی. این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند. این چای خوردن ها دل آدم را باز نمی کند، خاطره نمی شود فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی کنی.
 

دوستی با بعضی آدم ها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوست ها جان می دهد برای مهمان بازی برای جوک های خنده دار، تعریف کردن، برای فرستادن اس ام اس صد تا یک غاز، برای خاطره های دم دستی، اولش هم حس خوبی به تو می دهند.
این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ، می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوش به حال ترین آدم روی زمینی. فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دوساعت می شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب ریخته بودی نه چای.
 

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد، باید انتظارش را بکشی، باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی، باید صبر کنی، آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی، باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک، خوب نگاهش کنی، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی. 
 

احمدرضا فتوت


 
comment نظرات ()
 
رابطه روز تولد و شخصیت شما
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ دی ۱۳۸٧
 

روان شناسان شخصیتی براین عقیده اند که شماره تولد، شما را از آن چیزی که می خواهید باشید دور نمی کند، بلکه مانند رنگی است که نوع آن و زیبایی اش برای افراد مختلف متفاوت است. به مثال زیر توجه کنید :

  برای مثال: کسی که متولد  23 دی 1356 هست. دی ماه دهم (10) سال است پس :

  1356+10+23 = 1389 = 1+3+8

+9 = 21 = 2+1 = 3

شماره تولد 3 است و اکنون می توانم آن چه راکه مربوط به این شماره است با خود مطابقت دهم .

 

تفسیر اعداد

1- خالق و مبتکر

" یک "ها پایه و اساس زندگی هستند. همیشه عقاید جدید و بدیع دارند و این حالت در آن ها طبیعی است. همیشه دوست دارند تمامی  کارها و مسائل بر حول محوری که آن ها می گویند و تعیین می کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند، گاهی خود خواه می شوند. با این  حال  یک ها به شدت صادق و وفادارند و به خوبی مهارت های سیاسی را یاد می گیرند. همیشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند، چون عاشق این هستند که " بهترین " باشند. در استخدام خود بودن و برای خود کار کردن بزرگ ترین کمک به آن هاست ولی باید یاد بگیرند عقاید دیگران ممکن است بهتر باشد و باید با رویی باز آن ها را نیز بشنوند.  

2- پیام آور صلح:

" دو "ها سیاستمدار به دنیا می آیند! از نیاز دیگران خبر دارند و غالبا پیش از دیگران به آن ها فکر می کنند. اصلا تنهایی را دوست ندارند. دوستی و همراهی با دیگران برایشان بسیار مهم است و می تواند آن ها را به موفقیت در زندگی رهنمون سازد. اما از طرف دیگر، چنان چه در دوستی با کسی احساس ناراحتی کنند ترجیح می دهند تنها باشند. از آن جایی که ذاتا خجالتی هستند باید در تقویت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه ها و فرصت ها آن ها را از دست ندهند.  

3- قلب تپنده زندگی:

" سه "ها ایده آلیست هستند، بسیار فعال، اجتماعی، جذاب، رمانتیک وبسیار بردبار و پر تحمل. خیلی کارها را با هم شروع می  کنند اما همه آن ها را پیگیری نمی کنند. دوست دارند که دیگران شاد باشند و برای این کار تمام تلاش خود رابه کار می گیرند. بسیار محبوب اجتماعی و ایده آلیست هستند اما باید یاد بگیرند که دنیا را از دید واقعگرایانه تری هم ببینند.  

4- محافظه کار:

" چهار "ها بسیار حساس و سنتی هستند. آن ها عاشق کارهای روزمره، روتین و پیرو نظم و انضباط هستند و تنها زمانی وارد عمل می شوند که دقیقا بدانند چه کاری باید انجام دهند. به سختی کار و تلاش می کنند. عاشق طبیعت و محیط خارج از خانه هستند. بسیار مقاوم و با پشتکار هستند. اما باید یاد بگیرند که انعطاف پذیری بیشتری داشته و با خود مهربانتر باشند.  

5- ناهماهنگ با جماعت:

" پنج "ها جهانگرد هستند و کنجکاوی ذاتی، خطر پذیری و اشتیاق سیری ناپذیر آن ها به جهان هستی و دیدن محیط اطراف خود، غالبا  برایشان درد سر ساز می شود. آن ها عاشق تنوع هستند و دوست ندارند مانند درخت در یک جا ثابت بمانند. تمام دنیا مدرسه آن هاست و درهر موقعیتی به دنبال یادگیری هستند. سوالات آن ها هرگز تمام نمی شود. آن ها به خوبی یاد گرفته اند که قبل از اقدام به عمل، تمامی جوانب کار را سنجیده و مطمئن شوند که پیش از نتیجه گیری، تمامی حقایق را مد نظر قرار داده اند.  

6- رمانتیک و احساساتی:

" شش "ها ایده آلیست هستند و زمانی خوش حال می شوند که احساس مفید بودن کنند. یک رابطه خانوادگی بسیار محکم برای آن ها  ازاهمیت ویژه ای برخوردار است. اعمالشان بر تصمیم گیری هایشان موثر است و آن ها حس غریب برای مراقبت از دیگران و کمک به آن ها دارند. بسیار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگی می شوند. عاشق هنرو موسیقی هستند. دوستانی صادق و در دوستی ثابت قدم هستند. شش ها باید بین چیزهایی که می توانند آن ها را تغییر دهند و چیزهایی که نمی توانند، تفاوت قائل شوند.

7- عاقل و خردمند:

"هفت "ها جستجوگر هستند. آن ها همیشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفی بوده و به سختی اطلاعات به دست آمده را با ارزش حقیقی آن می پذیرند. احساسات هیچ ارتباطی با تصمیم گیری های آن ها ندارد. با این که در مورد همه چیز در زندگی سوال می کنند اما دوست ندارند مورد پرسش واقع شوند و هیچ گاه کاری را ابتدا به ساکن با سرعت شروع نمی کنند و شعار آن ها این است که به آرامی می توان مسابقه را برد. آن ها فیلسوف های آینده هستند؛ طالبان علم که به هر چه می خواهند می رسند و سوال بی جوابی ندارند. مرموز هستند و در دنیای خودشان زندگی می کنند و باید یاد بگیرند در این دنیا چه چیزی قابل قبول است و چه چیزی نه !  

8- آدم کله گنده :

" هشت "ها حلال مشکلات هستند. اساسی و حرفه ای سراغ مشکل رفته و آن را حل می کنند. قضاوتی درست دارند و بسیار مصمم هستند و طرح ها و نقشه های بزرگی دارند و دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. مسوولیت افراد را بر عهده می گیرند و مردم را باهدف خاص خود می بینند. با شرایط ویژه ای این امکان رابه وجود می آورند که دیگران همیشه آن ها را رییس ببینند.  

9- اجرا کننده و بازیگر:

" نه "ها ذاتا هنرمند هستند. بسیار دلسوز دیگران و بخشنده بوده و آخرین پول جیب خود را نیز برای کمک به دیگران خرج می کنند. با جذابیت ذاتی شان اصلا در دوست یابی مشکلی ندارند و هیچ کـس برای آن ها فرد غریبه ای به حساب نمی آید. در حالات مختلف شخصیت های متفاوتی از خود بروز می دهند و برای افرادی که اطرافشان هستند شناخت این افراد کمی دشوار به نظر می رسد. آن ها شبیه بازیگرانی هستند که در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی نشان می دهند. افرادی خوش شانس هستند اما خیلی وقت ها از آینده خود بیمناک و نسبت به آن هراسان هستند. آن ها برای موفقیت باید به یک دوستی و عشق دو جانبه که می تواند مکملشان در زندگی باشد دست یابند.


 
comment نظرات ()
 
استعفا...
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
 

بدینوسیله من رسما از بزرگ سالی استعفا می دهم و مسوولیت های یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگ ها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم.
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و
خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم.
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم،
نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به  . .
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.

من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم

نویسنده: سانتیا سالگا
 


 
comment نظرات ()
 
استاد...
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
 

مردی می خواست یک طوطی سخنگو بخرد، طوطی های متعددی را دید و قیمت جوان ترین و زیباترین شان را پرسید.

فروشنده گفت: "این طوطی؟ سه چهار میلیون! ... و دلیل آورد که این طوطی شعر نو می گه، تموم شعرهای شاملو، اخوان، نیما و فروغ رو از حفظه!"
مشتری به دنبال طوطی ارزان تر، یکی پیدا کرد که پیر بود اما هنوز آب و رنگی داشت، رو به فروشنده گفت:

" پس این را می خرم که پیر است و نباید گران باشد"
این؟!... فکرش رو هم نکن، قیمت این بالای شش هفت میلیونه... چون تمام اشعار حافظ و سعدی و خواجوی کرمان رو از حفظه.
مرد نا امید نشد و طوطی دیگری پیدا کرد که حسابی زوار در رفته بود، گفت این یکی دیگه مردنی است و حتما ارزان.
این؟!... فکرش رو هم نکن، قیمتش بالای پونزده شونزده میلیونه... چون اشعار سوزنی سمرقندی و انوری و مولوی رو هم حفظه.
مرد که نمی خواست دست خالی برگردد به طوطی دیگری اشاره می کند که بال و پر ریخته بر کف قفس بی حرکت افتاده و لنگ هاش هوا بود و انگار نفس هم نمی کشید.
این یکی را می خرم که پیداست مرده، حرف که نمی زند، حتما هیچ هنری هم ندارد و باید خیلی ارزان باشد.
این یکی؟!... اصلا فکرش رو نکن! قیمت این بالای شصت هفتاد میلیونه!
آخه چرا؟ مگه اینم شعر می خونه؟
نه...! شعر نمی خونه، حتی ندیدم تا امروز حرف بزنه، اصلا هیچ کار نمی کنه، اما این سه تا طوطی دیگه بهش میگن:
استاد!

سعیده پورشاه نظری


 
comment نظرات ()
 
مساله مهاجرت مثل همین تصویره...
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧
 

در حال حاضر از تجربه ای دارم عبور می کنم که سال ها پیش هم اون رو  تجربه کرده بودم ولی نمی دونم چرا احساس هایی روداشتم و دارم که ازشون سر در نمی آوردم. با دیدن این متن که از گروه روزنه برام ارسال شد به خیلی از اون نقاط مبهم تو ذهنم آگاه شدم. شاید این متن به درد شما هم بخوره... 

آن‌هایی که رفته‌اند هر روز ایمیلشان را در حسرت نامه از آن‌هایی که مانده‌اند باز می‌کنند و از این‌که هیچ نامه ای ندارند، کلافه می‌شوند.
آن‌هایی که مانده‌اند هر روز نه، یکروز در میان ای میلشان را چک می‌کنند و از این‌که نامه ای از آن‌هایی که رفته‌اند ندارند، کفرشان در می‌آید!
 
آن‌هایی که رفته‌اند منتظرند آن‌هایی که مانده‌اند برایشان نامه بنویسند. فکر می‌کنند که حالا که ازجریان زندگی آن‌هایی که مانده‌اند خارج شده‌اند، آن‌ها باید تصمیم بگیرند که هنوز می‌خواهند به دوستیشان از دور ادامه بدهند یا نه.  
آن‌هایی که مانده‌اند منتظرند که آن‌هایی که رفته‌اند برایشان نامه بنویسند. فکر می‌کنند شاید آن‌هایی که رفته‌اند مدل زندگی‌شان را عوض کرده باشند و دیگر دوست نداشته باشند با آن‌هایی که مانده‌اند معاشرت کنند.
 
آن‌هایی که رفته‌اند همان‌طور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند، تا تنهایی بخورند فکر می‌کنند، آن‌هایی که مانده‌اند الان دارند دور هم قورمه سبزی با برنج زعفرانی می‌خورند و جمعشان جمع است و می‌گویند و می‌خندند.  
آن‌هایی که مانده‌اند همان طور که دارند یک غذای سر دستی درست می‌کنند، فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند الان دارند با دوستان جدیدشان گل می‌گویند و گل می‌شنوند و از ان غذاهایی می‌خورند که توی کتاب‌های آش پ‍زی عکسش هست.
 
آن‌هایی که رفته‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که مانده‌اند همه اش با هم بیرونند. کافی شاپ می‌روند. خرید می‌روندو با هم کیف دنیا را می‌کنند و آن‌ها را که ان گوشه دنیا تک افتاده اند، فراموش کرده اند.  
آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند همه اش بار و دیسکو می‌روند و خیلی بهشان خوش می‌گذرد و آن‌ها را که توی آن جهنم گیر افتاده‌اند، فراموش کرده‌اند.
 

آن‌هایی که رفته‌اند می‌فهمند که هیچ کدام از آن مشروب‌ها باب طبعشان نیست و دلشان می‌خواهد یک چای دم کرده حسابی بخورند.  
آن‌هایی که مانده‌اند دلشان می‌خواهد بروند یکبار هم که شده بروند یک مغازه‌ای که از سر تا تهش مشروب باشد که بتوانند هر چیزی را می‌خواهند انتخاب کنند.
 

آن‌هایی که رفته‌اند همان‌طور که توی صف اداره پ‍لیس برای کارت اقامتشان ایستاده اند و می‌بینند که پ‍لیس با باتوم خارجی ها را هل می‌دهد فکر می‌کنند که ان جهنمی‌که تویش بودند حد اقل کشور خودشان بود. حد اقل احساس نمی‌کردند طفیلی هستند.   
آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند که آن‌هایی که رفته‌اند الان مثل ادم های محترم می‌روند به یک اداره مرتب و کارت اقامتشان را تحویل می‌گیرند.
 

آن‌هایی که رفته‌اند همان‌طور می‌نشینند پ‍شت پ‍نجره و زل می‌زنند به حیاط و فکر می‌کنند به این‌که وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و آیا اصلا برگردند؟!  
آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند که آن‌هایی که رفته‌اند حال کرده‌اند و حالا می‌ایند جای آن‌ها را سر کار اشغال می‌کنند و آن‌ها از کار بی کار می‌شوند
 

آن‌هایی که مانده‌اند فکر می‌کنند آن‌هایی که رفته‌اند حق ندارند هیچ اظهار نظری در هیچ موردی بکنند چون دارند اون‌ور حال می‌کنند و فورا یک قلم برمی‌دارند و اسم اون‌وری ها را خط می‌زنند   
آن‌هایی که رفته‌اند هی با شوق بیانیه‌ها را امضا می‌کنند و می‌خواهند خودشان را به جریان سیاسی کشوری که تویش نیستند، بچسبانند!
 
آن‌هایی که مانده‌اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می‌شوند!   
آن‌هایی که رفته‌اند هیچ سایت خبری را نمی‌خوانند. ربطی بهشان ندارد خبر کشورهایی که تویش هستند!

 
آن‌هایی که مانده‌اند می‌خواهند بروند.
آن‌هایی که رفته‌اند می‌خواهند برگردند!
 

آن‌هایی که مانده‌اند از آن طرف مدینه فاضله می‌سازند...  
آن‌هایی که رفته‌اند به کشورشان با حسرت فکر می‌کنند...


اما هم آن‌هایی که رفته‌اند و هم آن‌هایی که مانده‌اند در یک چیز مشترکند...

آن‌هایی که رفته‌اند احساس تنهایی می‌کنند.
آن‌هایی که مانده‌اند هم احساس تنهایی می‌کنند!

 

یک تصویر را می‌شه از جنبه های مختلف دید از جنبه های مختلف تفسیر کرد. در واقع فقط یک تفسیر درست نیست که از یه مساله وجود داره.

مساله مهاجرت مثل همین تصویره.

ماها معمولا خیلی سریع و خیلی راحت قضاوت می‌کنیم در باره آدم هایی که رفته‌اند و آن‌هایی که مانده‌اند.

خواستم بگم که این آدم ها جهان رو متفاوت می‌بینند...

خواستم بگم که یک کمی‌قبل از قضاوت سریع، به گشتالت* فکر کنیم.

* قانون گشتالت: یک تصویر را می شه از جنبه های مختلف دید از جنبه های مختلف تفسیر کرد.در واقع فقط یک تفسیر درست نیست که از یک مساله وجود داره.

منبع: گروه روزنه


 
comment نظرات ()
 
روانشناسی عشق...
ساعت ۸:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
 

عشق چیست؟

همه در باره عشق صحبت می کنند، روزنامه ها، مجلات و مبلغین مذهبی در باره جاودانگی عشق، داد سخن می دهند. ما می گوییم :

من کشورم را دوست دارم،

من پیشوایم را دوست دارم،

من بعضی از کتاب ها را دوست دارم،

من آن کوه را دوست دارم،

من لذت بردن را دوست دارم،

من زنم را دوست دارم،

من خدا را دوست دارم...

آیا " عشق " یک ایده است؟

اگر پاسخ شما مثبت باشد، لاجرم می توان گفت که می شود برای عشق تربیت شد، می توان آن را تغذیه کرد، یا به اطراف انتشار داد یا به هر شیوه که مایل باشیم آن را تغییر شکل دهیم. وقتی شما می گویید " خدا را دوست دارم" واقعا این عبارت چه مفهومی و معنایی دارد؟

معنایش این است که شما عاشق فرافکنی تصویر خود شده اید، به عبارتی دیگر، عاشق فرافکنی ساخته ذهن خود شده اید که لباس فاخری به عنوان محترم بودن، شریف بودن و مقدس بودن به تن کرده است ( آن هم طبق آن چه شما فکر می کنید، محترم، مقدس و شریف است). بنابر این اجازه دهید صادقانه اقرار کنیم که جمله " من عاشق خدا هستم" کاملا بی معنی است. هنگامی که شما خدا را مورد ستایش قرار می دهید، در حقیقت خود را می ستایید و می پرستید و این عشق نیست.

به دلیل این که ما قادر به حل مسئله ای که انسان نام " عشق " بر آن نهاده نیستیم، به سوی انتزاع می گریزیم. ممکن است که عشق راه حل نهایی برای مشکلات، مسایل و رنج های انسان باشد اما ما چگونه می خواهیم بفهمیم که عشق چیست؟

آیا صرفا از طریق تعریف می خواهیم آن را درک کنیم؟

مذاهب تعریف خاصی از عشق را ارائه می دهند، جامعه تعریف دیگری از عشق دارد، خلاصه همه جور انحراف و توجیه در این رابطه وجود دارد. تحسین یک نفر، رابطه جنسی برقرار کردن با یک نفر، تبادل عاطفی یا دوستی با یک نفر، آیا این ها عشق است؟

عشق یک قالب و الگو شده است آن هم به قدری شخصی و شهوانی و محدود که ناچار مذاهب اعلام کرده اند که عشق چیزی بیش از این ها است. مذاهب می بینند که در آن چه که نامش را عشق ِ انسانی گذارده اند، لذت، رقابت، حسادت، آرزوی پیشرفت و میل به کنترل و دخالت تفکر دیگران وجود دارد. با توجه به شناخت پیچیدگی های از این نوع می بایست هم به نوع دیگری از عشق الهی، زیبا، غیر قابل لمس و خدشه ناپذیر باشد، معتقد شد.

آیا عشق می تواند به عشق مقدس، عشق دنیوی، عشق انسانی و عشق الهی تقسیم شود؟

یا تنها یک عشق وجود دارد؟

آیا عشق صرفا متوجه به یک نفر است و نه همه انسان ها؟

وقتی می گوییم " دوستت دارم" آیا این عشق شامل دیگران نیز می شود؟

آیا عشق یک پدیده شخصی است؟

آیا غیر شخصی است؟

خانوادگی است یا غیر خانوادگی؟

اخلاقی است یا غیراخلاقی؟

اگر شما ظرفیت عشق ورزیدن به همه نوع بشر را داشته باشید، آیا قادرید عاشق و شیفته شخصی خاص شوید؟

آیا عشق مجموعه احساسات است؟

آیا عشق مجموعه عواطف است؟

آیا عشق لذت و آرزوست؟

تمامی این پرسش ها نشان می دهد که ما ایده هایی در باره چگونگی عشق یعنی چه باید باشد و چه نباید باشد داریم. به عبارت دیگر ما دارای الگو و نظام نامه ای هستیم که به وسیله فرهنگی که در آن زندگی می کنیم، بسط و پرورش داده شده است.

در نتیجه برای درکِ معنای ژرف این سوال، یعنی " عشق " چیست؟ ابتدا باید آن را از حالت متحجر و قشری قرن های متمادی رها کنیم، ضمن این که تمامی ایده ها و ایدئولوژی هایی که عشق چه باید باشد و چه نباید باشد را نیز کنار بگذاریم. تقسیم هر چیز به چه باید باشد و چه هست، یکی از روش های فریب آمیز برخورد با زندگی است.

حالا من چگونه می خواهم بفهمم که این مسئله که ما نامش را " عشق" گذاشتیم چیست؟

آن هم نه به این منظور که آن را برای دیگران بیان کنم، بلکه صرفا دریابم که نفس " عشق " چه معنایی دارد؟

ابتدا آن چه را مذاهب، جامعه، والدین و دوستان گفته اند یا در کتاب ها نوشته اند، کنار می گذارم زیرا مایلم شخصا بفهمم که معنی " عشق " چیست.

همین جا مسئله حادی پیش می آید که همه نوع ِ بشر درگیر آن هستند. هزاران راه و روش برای تعریف عشق وجود داشته است و من در یک یا چندین الگو که طبق آن چه در حال حاضر دوست دارم یا از آن لذت می برم، اسیر شده ام، لذا آیا به خاطر درک معنای" عشق" بهتر نیست ابتدا خود را از اسارت و قید خلقیات و هواهای نفسانی خویش خلاص کنم؟

من گیج و گنگم و توسط آرزوهایم تکه تکه شده ام، در نتیجه به خود می گویم:

ابتدا گیجی و گنگی خود را از بین ببر و این گرد و غبار را پاک کن.

شاید شما قادر باشید عشق را از این طریق که :

" عشق چی نیست" کشف کنید.

ادامه مطلب را نیز مطالعه فرمایید...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
چیزی به نام عشق...
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
 

ارضاء نیازهای عاطفی، لازم و اساسی نیست، هرچه بیشتر درصدد تکمیل و برآوردن این احتیاجات برآییم، کمبود بیشتری احساس می کنیم مگر آن که از درون، احساس ِ بی نیازی کنیم. باید خود را از قید توقعات رها سازیم، هر وقت انتظارات خود را به هیچ رساندیم صاحب هر چه بخواهیم می شویم.

اقلیمی به نام حیات و سرزمین دیگری به نام مرگ وجود دارد و پلی که این دو را به هم متصل می کند عشق نام دارد.

*******

معلم ایده آل کسی است که از خود پلی می سازد و شاگردانش را دعوت به عبور از آن می کند و هنگامی که راه را بر آن ها گشود، با شادی، خود را واژگون می نماید تا آن ها را برای این که از خود پلی بسازند، تشویق کند.

نیکوس کازانتزاکیس

ماهیت عشق

نیاز به داشتن امنیت محض در روابط، ناگزیر منجر به غم، اندوه و ترس می شود. تلاش در جهت دست یابی به امنیت، خود، دعوت به عدم امنیت است.

آیا تاکنون در هیچ یک از روابطتان به امنیتی دست یافته اید؟

اکثر ما در روابط عاشقانه، نیاز به احساس امنیت داریم، یعنی به عبارتی نیاز به این که دوست بداریم و دوستمان بدارند. اما آیا تا زمانی که هریک از ما به دنبال کسب امنیت و راه و روش ویژه خویش است، عشق در این میانه وجود خواهد داشت؟

ما عاشق نیستیم، زیرا نمی دانیم چگونه باید عاشق بود.

نقل از کتاب " مدیریت عشق و عاطفه "
نویسنده :دکتر رابرت کوپر- آیمان ساواف
به کوشش : علیرضا عزیزی


 
comment نظرات ()
 
شما اهل دل هستید یا شکم؟
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
 

در قاموس عده‌ای، دل همان شکم است و به همین دلیل، برای رفع «دلتنگی»، شکم خود را با خوردن، «گشاد» می کنند و برای شاد کردن دل، شکمشان را از عزا در می‌آورند. این افراد در محیط تنگ شکم، به دنبال شادی، نشاط و امید می‌گردند؛ اما در نظر عده‌ای دیگر، دل غیر از شکم است و در دو قاموس، معنا می‌شوند؛ دل، در قاموس معرفت، معنا می‌یابد و شکم، در قاموس شهوت.
با شکم پر، دل عزادار می‌شود و با شکم خالی، دل دست‌افشانی می‌کند. از نظر آنان، برای یافتن شادی، نشاط و امید، باید فضا نوردی آموخت و به آسمان پرواز کرد.
دل به آسمان مایل است و شکم به سوی زمین. دل از آسمان، نور و امید می‌گیرد و شکم از زمین، گندم و جو می‌چیند.
سوخت پرواز دل سوز و نیاز است و سوخت انبان شکم، آب و نان.
دل به آرامش نیاز دارد و شکم به آسایش.
دل به سیرت نیکو می‌نگرد و شکم به صورت زیبا.
دل به روح چسبیده است و شکم به تن. دل از آن آدم است و شکم برای هر جاندار.
چشم سر، دیده‌بان شکم و شهوت است و چشم دل، دیده‌بان شهر حکمت. چشم سر، وقتی به زیر می‌افتد، چشم دل به بالا خیره می‌شود.
جویبار زلال حکمت، به دل می‌ریزد و فاضلاب شهوت، از شکم سرازیر می‌شود. چشمه مستی، از دل می‌جوشد و جوی پستی، از شکم سرازیر می‌شود.
آنها که از سلطه شکم خارجند، ارباب معرفتند و آنها که اسیر شکمند، زیر چکمه‌های نفس، ناراحت.
بعضی با خنجر به شکم خود می‌زنند؛ تا دلشان را آزاد کنند و بعضی دیگر به شکمشان می رسند؛ تا از دلشان دور شوند.
وسعت دل، به بیکرانه دریا و پهنای آسمان می‌ماند و حجم شکم، به مشتی آب و کفی خاک. با این حال، اهالی شهر کوچک شکم، بی شمارند و اهالی دیار بی کران دل، انگشت‌شمار.
برای یافتن شادی، نشاط و امید، باید با ویزای معرفت، تابعیت آسمان را پذیرفت و شناسنامه زمین را وا گذاشت.
بعضی برای شنیدن فغان دل، از سر و صدای روز استفاده می‌کنند و بعضی دیگر برای همنشینی با دل، در سکوت شب می‌نشینند.
قیمت کسانی که فقط به ورودی شکم فکر می کنند، به اندازه قیمت خروجی شکم آنهاست و قیمت آنانی که به پاک‌سازی دل می پردازند، به اندازه قیمت آب و آیینه و آفتاب است.
دل‌دادگان، جان می‌گیرند و شکم‌پرستان، جان از کف می نهند.
دل، اسیر آزادی است و غلام همت آن کس که رنگ تعلق نپذیرد و شکم، اسیر نان و ناز است و غلام جنس‌های رنگین.
دل با درد، خوش است و شکم با درد، بیمار.
دل‌داران، اهل سوز و نور و شعورند و شکم‌مداران، اهل گول و پول و دروغ.
دل، شکستنی است و شکم، ترکیدنی. وقتی دل می‌شکند، عتیقه‌ای گران می‌شود و وقتی شکم می ترکد، جیفه‌ای حرام.
دل از منزل خاک، به سوی افلاک می‌رود و شکم از منزل نطفه، به زیر خاک.
شکم وقتی سیر می‌شود، سنگین می‌شود و صاحب خود را خواب‌آلود و نقش بر زمین می‌کند؛ اما دل وقتی به غذای خود می‌رسد، سبک می‌شود؛ صاحب خود را بیدار می‌کند و به اوج آسمان می‌برد.
شکم از چربی و شیرینی، لذیذی و گوارایی و رنگارنگی غذا می پرسد؛ اما دل می‌گوید: از کجا آورده‌ای؟ زلال است یا گل‌آلود؟ از آن توست یا دیگری؟
از خوراک شکم، می‌توان به حیوانات اطراف خود هم خوراند؛ اما از خوراک دل، هرگز. حیوانات، صاحب شکمند؛ نه صاحب دل.
ویژگی‌هایی از قبیل بیم و امید، بینش و بصیرت، دوستی و دشمنی، عشق و پرستش و...، کار دل است و کارهایی مانند خوردن و نوشیدن، جذب و دفع و....، کار شکم.
دل و شکم با همه تفاوت‌هایی که دارند، این مقدار به هم شبیه و با هم مشترکند که پاکی شکم، مقدمه پاکی دل است و آلودگی شکم، زمینه‌ساز آلودگی دل.
دل پاک، از شکم پاک خبر می‌دهد و دل ناپاک، از بوی بد شکم ناپاک حکایت می‌کند.


 
comment نظرات ()
 
تسلیم محض در برابر خدا...
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٧
 

در نگاه به عاشورا و به واقعه کربلا از چند زاویه می توان وارد شد؛ چه از زاویه سیاسی یا اخلاقی و یا عرفانی و... بنگریم، همه آن ها دستاوردهایی برای ما دارند که از مهم ترین این دستاوردها تکمیل بعد انسان شناسی و تقویت نگاه توحیدی است.

عاشورا به ما زندگی بر پایه نگاه توحیدی و سلم محض در برابر خدا، عشق و رضا در برابر او را به ما می آموزد و دستاوردهای عاشورا است که باعث شده واقعه عاشورا دائمی شود، طوری که حتی مارکسیست ها و هندوها هم از امام حسین (ع ) و قیامش در صحنه کربلا الگو بگیرند.

گاندی در این باره گفته است که :

" من برای مردم هند چیز تازه ای نیاوردم. فقط نتیجه ای را که از مطالعات و تحقیقاتم در باره تاریخ زندگی قهرمان کربلا به دست آورده بودم را ارمغان ملت هند کردم. اگر بخواهیم هند را نجات دهیم، واجب است همان راهی را بپیماییم که حسین بن علی (ع ) پیمود".

و این بیانگر تجلی توحید ناب و عشق ناب در واقعه عاشورا بوده است.


 
comment نظرات ()
 
روایت است که از مردم دنیا سوالی پرسیده شده...
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
 

روایت است که از مردم دنیا سوالی پرسیده شده...

نظر خودتان را راجع به راه حل رفع کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟
و جالب این که کسی جوابی نداد، چون:

در آفریقا کسی نمی دانست 'غذا' یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست 'نظر' یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی دانست 'صادقانه' یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی دانست 'کمبود' یعنی چه؟
و در آمریکا کسی نمی دانست 'سایر کشورها ' یعنی چه؟

 


 
comment نظرات ()
 
هویت...
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
 

شخصیت یعنی: « آگاهی، خودآگاهی به هویت ».

و هویت یعنی: «آگاهی، خودآگاهی به گذشته، به بیوگرافی، به ریشه ها، تبار و تعلق و خواستگاه فرهنگی».

پس شخصیت ریشه در گذشته و رو به آینده دارد، اما همیشه در زمان حال و نسبت به درجه آگاهی و خودآگاهی، هویت سنجیده می شود. نسبت آگاهی و خودآگاهی به هویت نیز بستگی دارد به کمیت و کیفیت اجزاء موجود و قابل تحقیق هویت. یعنی وابسته است به اجزاء دانسته ها، یعنی اطلاعات در باره اجزاء تشکیل دهنده هویت.

پس در یک جمله می توان گفت که:

شخصیت فرد به درجه آگاهی و خودآگاهی او به اجزاء هویتش وابسته است.

انسان با شخصیت مستقل است. بر انسان مستقل نمی توان حکم راند. انسان با شخصیت سرنوشتش را به دست می گیرد.

در مورد جامعه نیز این چنین است. ما می گوییم آلمانی ها یا فرانسوی ها، اسپانیایی ها، ژاپنی ها و غیره مللی هستند با شخصیت.

چرا اینچنین است؟

چون این ملت ها به هویتشان واقفند. هویت شان را تحقیقا می شناسند. یک آلمانی یا اسپانیایی یا ایتالیایی با شخصیت به تاریخش واقف است، چون آثار و اسناد تاریخش را حفظ کرده است و آن ها برای همگان قابل تحقیق و دستیابی هستند. به همین دلیل او دارای حافظه تاریخی ژرفی ست. هر چه تعداد افراد خودآگاه به گذشته و حال و دارای ایده ال ها و طرح هایی برای آینده، در یک ملت بیشتر باشند، آن ملت با شخصیت تر است. بر چنین ملت هایی نیز نمی توان حکم راند و به یوغشان کشید. 

ملت ایران، ملتی است با فرهنگ، و تاریخی دارد سرشار.

پرسش این است که آیا ما ملتی آگاه و خودآگاه به هویتمان نیز هستیم؟

و پس در نتیجه مجبوریم به این پرسش دردناک نیز بیاندیشیم که:

آیا ما ملتی با شخصیتیم؟

پاسخ این پرسش را بایستی در مقایسه وضعیت فعلی مان با هویت تاریخی مان دریابیم...


 
comment نظرات ()
 
به نام عشق...
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
 

عاشق می خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان می بست.

هی هفته ها را تا می کرد و توی چمدان می گذاشت. هی ماه ها را مرتب می کرد و روی هم می چید و هی سال ها را جمع می کرد و به چمدانش اضافه می کرد .

او هر روز توی جیب های چمدانش شنبه و یکشنبه می ریخت و چه قرن هایی را که ته ته چمدانش جا داده بود.

و سال ها بود که خدا تماشایش می کرد و لبخند می زد و چیزی نمی گفت. اما سرانجام روزی خدا به او گفت:

عزیز عاشق، فکر نمی کنی سفرت دارد دیر می شود؟

چمدانت زیادی سنگین است. با این همه سال و قرن و این همه ماه و هفته چه می خواهی بکنی؟

عاشق گفت :

خدایا! عشق، سفری دور و دراز است. من به همه این ماه ها و هفته ها احتیاج دارم. به همه این سال ها و قرن ها، زیرا هر قدر که عاشقی کنم، باز هم کم است.

خدا گفت :

اما عاشقی، سبکی است. عاشقی، سفر ثانیه است. نه درنگ قرن ها و سال ها.

بلند شو و برو و هیچ چیز با خودت نبر، جز همین ثانیه که من به تو می دهم.

عاشق گفت :

چیزی با خود نمی برم، باشد. نه قرنی و نه سالی و نه ماه و هفته ای را.

اما خدایا ! هر عاشقی به کسی محتاج است. به کسی که همراهی اش کند. به کسی که پا به پایش بیاید. به کسی که اسمش معشوق است.

خدا گفت :

نه؛ نه کسی و نه چیزی. "هیچ چیز" توشه توست و "هیچ کس" معشوق تو، در سفری که نامش عشق است.

و آن گاه خدا چمدان سنگین عاشق را از او گرفت و راهی اش کرد  .

عاشق راه افتاد و سبک بود و هیچ چیز نداشت. جز چند ثانیه که خدا به او داده بود.

عاشق راه افتاد و تنها بود و هیچ کس را نداشت. جز خدا که همیشه با او بود.


 
comment نظرات ()
 
یک فنجان چای یا قهوه داغ برای قلب های یخ زده...
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
 

باورش کمی دشوار است، اما دانشمندان امریکایی می گویند نوشیدن یک فنجان قهوه داغ در این روزهای پاییزی می تواند موجی از گرمای عاطفی را درونتان ایجاد کند. آن ها بر این باورند که رابطه پیچیده ایی بین گرمی و ملایمت فیزیکی و عاطفی وجود دارد.

جان برگ استاد روانشناسی دانشگاه یاله در ایالت کنتاکی که تحقیقاتش در مجله ساینس به چاپ رسیده در این باره می گوید؛

« گرمای فیزیکی می تواند موجب شود سایرین به چشم ما، انسان های گرم تری به نظر بیایند. حتی باعث می شود خودمان هم خون گرم تر شویم، قابل اعتمادتر و البته بخشنده تر.»

برگ و لارنس ویلیامز ( از دانشگاه کلرادو) مجموعه مفصلی از آزمایشات متنوع را برای پیدا کردن ارتباط میان درجه حرارت فیزیکی و گرمای احساسی ترتیب داده اند. آن
ها از داوطلبان خواستند برای مدتی کوتاه یک فنجان قهوه داغ و یک فنجان آیس کافی را نگه دارند. سپس به هر کدام یک بسته اطلاعات در مورد شخص دیگری دادند و خواستند خصایص شخصیتی آن زن یا مرد را تعیین کنند. کسانی که فنجان قهوه داغ را گرفته بودند بیشتر به خصوصیت خون گرم بودن شخص مورد نظر اشاره کردند تا آن هایی که نوشیدنی یخ را در دست داشتند.

در تحقیق دوم مشخص شد دست
های گرم بخشنده تر هستند تا دست های سرد. در این بخش گروهی از شرکت کنندگان بسته های یخ و گروهی دیگر پدهای گرم مخصوص درمان را در دست گرفتند. در همان حال به آن ها گفته شد دو گزینه به عنوان تشکر دارند؛ می توانند برای یکی از دوستان شان یک بن خرید ببرند یا خودشان همان جا یک هدیه دریافت کنند. این بار افرادی که پدهای گرم داشتند بیشتر مایل بودند بن های خرید را برای دوستان شان بگیرند و بالعکس دارندگان کیسه های یخ اغلب علاقه مند به دریافت هدیه برای خودشان بودند.

ویلیامز در تکمیل سخنان همکارش می افزاید؛ « این اشارات ساده و دقیق تاثیرات معناداری روی رفتار انسان
ها دارند و نباید به سادگی از کنارشان عبور کرد.»

وی می گوید آزمایشات انجام شده نشان می دهد اطلاعات درجه حرارت، هم فیزیکی و هم درون شخصی، در بخشی از مغز به نام غشای جزیره ایی، تشخیص و آنالیز می شود. او هم چنین اشاره می کند این تداعی معانی از کودکی در فرد شکل می گیرد. نه آن زمان که کودک معنی عشق را می آموزد، بلکه درست لحظاتی که نوزاد خود را در آغوش والدین جمع می کند تا گرمای بدن شان را لمس کند؛ « حمام آب گرم، نوشیدن یک فنجان چای یا قهوه داغ، خوردن سوپ جوجه، این تصادفی نیست که ما برای چنین تجربه هایی مشتاق هستیم.»

او باور دارد این که غربی ها ترجیح می دهند رابطه های جدید را با قهوه شروع کنند، به هیچ عنوان نمی تواند اتفاقی باشد؛ « سعی کنید همه را به نوشیدن یک فنجان قهوه میهمان کنید، بهتر از این است که برای خوردن بستنی بیرون بروید.»


 
comment نظرات ()
 
مرا فراموش نکنید ...
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
 

روزی پدری در اتاق خود به شدت سرگرم کار بود و مشغول بررسی نامه ها و تنظیم قرار ملاقات و ... بود.
به طوری که وقتی دخترش به او نزدیک شد متوجه نشد. دختر پس از کمی سکوت گفت:
بابا چی کار می کنید؟
دخترم دارم قرار ملاقات هام رو توی دفترم می نویسم.
باز مجددا دختر پس از چند لحظه سکوت گفت:
بابا آیا اسم من هم در اون دفتر هست؟
درسته ما آدم ها آن قدر خودمون رو سرگرم زندگی می کنیم که خیلی ها رو فراموش می کنیم. این دنیای بزرگ آن قدر مشغله برای ما می تراشه که واقعا  نزدیک ترین ها رو فراموش می کنیم.
خدا ما رو نیافریده تا ما خودمون رو اونقدر سرگرم زندگی کنیم که حتی فرصت نکنیم باهاش دو کلمه حرف بزنیم. خدا می خواد حداقل چند دقیقه از روز رو با ما صحبت بکنه. مطمئنا اگرما می تونستیم صدای خدا رو بشنویم می دیدیم که  داره بهمون می گه:

آیا اسم من هم توی اون دفتر هست؟

این روزها انسان،‌ قیمت همه چیز را می داند ولی ارزش همه چیز را نمی داند.


 
comment نظرات ()
 
من...
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
 

من برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشم

این جهان، جهان تغییر است نه تقدیر


 
comment نظرات ()
 
خدایا شکرت...
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
 

خیابان مقابلش رارد کرد مثل هزاران بار دیگر. اما نه، این بار فرق می کرد.

سرچهارراه چیزی در وجودش تغییر کرد. یک اتفاق تازه، شیرین ودوست داشتنی!

تمام هوش وحواسش را سر چهارراه در کنار آن دختر زیبا رو جاگذاشته بود!

کسی که ممکن بود دیگرهرگزاورانبیند.

اما نه، دختر با تمام غریبه بودنش آشنابود!

گویی اورا می شناسد.از کنارش گذشت. سعی کرد بی تفاوت باشد اما هر چه کرد نتوانست بر خودش مسلط شود.

پاهایش او را یاری نمی کردند. چند قدم بیشتر نتوانست بردارد به عقب برگشت.

دختر از چهارراه گذشته بود. با حالت دو، خودش را به کنارش رساند. ولی نمی دانست چه باید بگوید!

باخودش کلنجاررفت تا توانست بگوید " ممکنه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟ "

دخترک هیچ حرکتی نکرد. انگار وجود هیچ کس را در کنارش احساس نمی کرد!

گویی در عالمی دیگر می زیست. جمله اش را تکرار کرد. اماباز اتفاقی نیفتاد. انگار هجای هیچ حرفی به گوش دختر نمی رسید!

این بارراهش را سد کرد. نتیجه داد، چشمان مخمور و زیبای دخترک به صورتش دوخته شد وباز هیچ کلامی زده نشد.

فقط یک تای ابروی دختر بالا رفت وسرش به علامت سوال چندبار تکان خورد.

می شه چندلحظه وقتتون روبگیرم؟

دخترک بدون هیچ کلام دستش به داخل کیفش رفت، کاغذ و مدادی بیرون آورد و نوشت:

فکرنمی کنم حالا دیگه مایل باشید وقتتون رو به من بدید!

و دستش را به روی گوش هایش گذاشت و لبخندی تلخ به لب آورد و رفت.
آن تکه کاغذ اما در دستان جوان هم چنان دیده می شد و نگاهش هم چنان در پی قدم های دخترک بود ودر ذهنش سعی می کرد دنیایی بدون صدا را تجربه کند...
تاحالا شده به جای این که به زمین و زمان گیر بدیم، بشینیم فکرکنیم چه چیزایی داریم که دیگران ندارن؟
با خودم می گم خدایا شکرت به خاطر تمام اون چیزایی که به ما دادی.


 
comment نظرات ()
 
چشم...
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
 

آن دوست که دیدنش بیاراید چشم

بی دیدنش از گریه نیاساید چشم

ما را ز برای دیدنش باید چشم

ور دوست نبیند به چه کار آید چشم

شیخ ابوالحسن خرقانی

 


 
comment نظرات ()
 
ویلون‌نوازی در مترو
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
 

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آن جا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میان سالی متوجه نوازنده شد، از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آن که توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالی که گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان به همراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم
تر کشید وکودک در حالی که هم چنان نگاهش به ویلون‌زن بود، به همراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آن که مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتی که ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا  حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچ کس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان ( جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ یکی از پیچیده‌ترین قطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاترهای شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است، نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، و بخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت
های مردم بود.
بیایم با هم کمی فکر کنیم  آیا ما در شرایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟

لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟

آیا نبوغ و شگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش می تواند این باشد، اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم، چه چیز های دیگری را داریم ازدست می دهیم؟

ترجمه از علی رادبوی
به نقل از Effective club

ارسال کننده :سعیده پورشاه نظری


 
comment نظرات ()
 
خبر خوش
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
 

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختگن می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک وتنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست. دو ونسنزو تحت تاثیر حرف های زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را توی دست زن می فشارد گفت : برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم .

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید:

هفته گذشته چند نفر از بچه های مسوول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آن جا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به موت ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر.

دو ونسزو می پرسد : منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است.

بله کاملا همینطور  است.

دو ونسزو می گوید : در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم. 

نقل از کتاب « بهترین قطعات ادبی»

کمتر بترس، بیشتر امیدوار باش

کمتر ناله کن، بیشتر نفس بکش

کمتر حرف بزن، بیشتر بگو

کمتر متنفر باش، بیشتر عشق بورز

و در این صورت است که تمامی چیزهای خوب جهان از آن تو خواهد بود.

سعیده پورشاه نظری

 

 


 
comment نظرات ()
 
آن سفرکرده...
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

پرگشودی، رفتی
و خدا می داند
که پس از رفتن تو
چه پری از ما ریخت

                        دل بریدی، رفتی

                        و خدا می داند

                        که پس از رفتن تو

                        چه دلی از ما سوخت

                                                دیده بستی، رفتی
                                                و خدا می داند
                                                که پس از رفتن تو
                                                چه شبی برما رفت
 

                                                          ای دل آرام سفر کرده،
                                                          خطر کن،
                                                          برگرد

زنده یاد مجتبی کاشانی

 


 
comment نظرات ()
 
گل درد
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

گل دردم، گلم، گل دردم

          دل خود را به درد پروردم

                          تو پی هرچه،‌ باش

                 بادا باد

من به دنبال عشق می گردم

زنده یاد مجتبی کاشانی


 
comment نظرات ()
 
نمک...
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

مردی دوستانش را به شام دعوت کرد و برای شام خواست گوشت بپزد که فهمید نمکشان تمام شده است.

پسرش را صدا زد و گفت، برو به ده و نمک بخر، اما به قیمت بخر نه گرانتر نه ارزانتر.

پسر تعجب کرد و گفت، پدر می دانم که نباید گرانتر بخرم اما اگر توانستم ارزانتر بخرم چرا کمی صرفه جویی نکنیم؟!!

پدر جواب داد، این کار در شهری بزرگ قابل قبول است اما در جای کوچکی مثل ده ما این کار همه ده را از بین می برد.

میهمانان با شنیدن این حرف متعجب شده و پرسیدند چرا نباید نمک را ارزانتر بخرد؟

مرد گفت، کسی که نمک را زیر قیمت می فروشد حتما به شدت به پولش احتیاج دارد. کسی که از این موقعیت سوء استفاده کند نشان می دهد که برای عرق جبین و سعی و تلاش او در تولید نمک احترامی قائل نیست.

یکی از میهمانان پرسید، امااین مسئله کوچک که نمی تواند دهی را ویران کند!

مرد گفت، در آغاز دنیا، ستم کوچک بود اما آمدن هر ستم از پس ستم دیگر به روندی فزاینده منجر شد. همیشه فکر می کردند مهم نیست تا کار به جایی رسید که امروز رسیده.


 
comment نظرات ()
 
سرگذشت یک نالوطی
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧
 

هرچه زورم بیشتر شد، عقلم کمتر شد.

هرچه عقلم کمتر شد، ادعایم بیشتر شد.

هرچه ادعایم بیشتر شد، عملم کمتر شد.

هرچه عملکردم کمتر شد، آبروریزیم بیشتر شد.

هرچه آبرویم کمتر شد، گردن کلفتیم بیشتر شد.

هرچه کلفتی گردنم بیشتر شد، علمم کمتر شد.

هرچه علمم کمتر شد، زورم بیشتر شد.

هرچه زورم بیشتر شد، عقلم کمتر شد.

هرچه عقلم کمتر شد...

راستی ما مشتی هستیم یا نا لوطی؟!... مواظب باشیم!

 


 
comment نظرات ()
 
هندسه عمر
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
 

طول عمرما، سن و سال ماست

عرض عمرما، قیل و قال ماست

ارتفاع عمر، پر و بال ماست

حجم عمر ما، کمال ماست

زنده یاد مجتبی کاشانی


 
comment نظرات ()