body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

اگر انسان ها...
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 

اگر انسان‌ها می‌دانستند که عامل اساسی‌ترین خنده‌های آنان‌،

هماهنگی‌ِ مرموزی با گریه‌های آنان دارد، عظمت دیگری داشتند.

زنده یاد محمدتقی جعفری


 
comment نظرات ()
 
خودش رفت تا او زنده بماند...
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
 

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
آن ها از صمیم قلب یک دیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو من می ترسم!
مرد جوان: نه، این جوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم، من خیلی می ترسم!
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالامی شه یواش تر برونی.
مرد جوان: مرا محکم بگیر.
زن جوان: خوب، حالا می شه یواش تر برونی؟
مرد جوان: باشه، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، آخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
دربرخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.


 
comment نظرات ()
 
تحقیقی در باره بدشانسی و خوش شانسی
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
 

 
چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی " شانس" می آورند درحالی که سایرین همیشه " بدشانس" هستند؟ 

ریچارد وایزمن روانشناس دانشگاه


 مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را " شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد. می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سایرین از آن محروم می مانند.
به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده دیگر "بدشانس" هستند؟
آگهی هایی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند.
صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آن ها مصاحبه کردم، زندگی شان را زیر نظر گرفتم و از آن ها خواستم در آزمایش های من شرکت کنند.
نتایج نشان داد که هرچند این افراد به کلی از این موضوع غافلند، کلید خوش شانسی یا بدشانسی آن ها در افکار و کردارشان نهفته است.
برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید. افراد خوش شانس مرتبا با چنین فرصت هایی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه.
با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهم آیا این مساله ناشی از توانایی آن ها در شناسایی چنین فرصت هایی است یا نه.
به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آن ها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست.
به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت:
"اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده اید 250 پوند پاداش خواهید گرفت."
این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود.
با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند.
مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آن ها در توجه به فرصت های غیرمنتظره را مختل می کند.
در نتیجه، آن ها فرصت های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می دهند.
برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق یافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای یافتن دوستان خوب را از دست می دهند.
آن ها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از دیدن سایر فرصت های شغلی بازمی مانند.
افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتیجه آن چه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آن چه را در جستجوی آن ها هستند می بینند.
تحقیقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می کنند..

 اولا آن ها در ایجاد و یافتن فرصت های مناسب مهارت دارند،  

ثانیا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصمیم های مثبت می گیرند.

ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آن ها رضایت بخش است،  و رابعا نگرش انعطاف پذیر آن ها، بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می کند.

در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می توان از این اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد.
از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش شانس در آن ها طراحی شده بود.
این تمرین ها به آن ها کمک کرد فرصت های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آن ها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند.
یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند. نتایج حیرت انگیز بود: 80 درصد آن ها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم تر از هر چیز خوش شانس تر هستند.
و بالاخره این که من "عامل شانس" را کشف کردم.
چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند:  
به غریزه باطنی خود گوش کنید، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد.
با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شوید و عادات روزمره را بشکنید.
هر روز چند دقیقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنید.
پیش از یک دیدار یا یک تماس تلفنی مهم، آن را برای خود مجسم کنید و خود را در آن موفق ببینید. بخت و اقبال اغلب همان چیزی است که انتظارش را دارید.


 
comment نظرات ()
 
آیا با تو خوشبخت می شوم ؟!
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
 


ویژگی های شخصیتی همسر که در زندگی تاثیر گذارند

جفری اچ لارسن (Jeffry H Larson) کارشناس مسایل خانواده می نویسد:

 

طی پنج سال گذشته به بررسی و مرور نتایج ۶۰ سال تحقیق درباره عواملی پرداخته ام که به تشکیل یک زندگی مشترک رضایت بخش و استوار می انجامد.
این بازخوانی نشان می دهد که ویژگی
های شخصیتی خاصی وجود دارند که می توان آن ها را قبل از ازدواج شناسایی کرد و از طریق آن ناموفق بودن یک ازدواج را پیش بینی نمود.
حالا باید ببینیم این خصوصیات چه هستند و چه افرادی در فهرست « کسانی که نباید با آن
ها ازدواج کرد » قرار می گیرند.
تحقیقات نشان داده است که اگر شخصی بیش از حد افسرده، کمرو، مضطرب، متخاصم، تکانشی (کسی که بدون فکر کردن عمل می کند) و یا در برابر فشارهای روحی آسیب پذیر باشد، برای ازدواج شخص مناسبی به نظر نمی رسد، ضمن این که در چنین مواردی این فرد باید روان درمانی شود.
در فهرست زیر به چند موقعیت و چند نوع از افرادی که دارای ویژگی های نه چندان مثبت هستند، اشاره شده است و البته بهترین توصیه در چنین شرایطی، ازدواج نکردن است!

اگر یکی از شما به طور خستگی ناپذیری چنین سوالاتی را مطرح می کند:

  • مطمئنی که دوستم داری؟ یا واقعا برایت اهمیت دارم؟ ( تیپ تأیید خواه )

  • اگر زمانی که با هم هستید بیشتر وقت شما به جر و بحث و مخالفت می گذرد. ( رابطه عشق - تنفر)

  • اگر با وجود این که زمان بسیاری را با هم می گذرانید، واقعا یک دیگر را به عنوان یک فرد نمی شناسید یا با افکار یک دیگر ارتباط برقرار نمی کنید.

  • اگر با پدر و مادر خود رابطه خوبی ندارید و همسر آینده شما « درست شبیه » این والد نامطلوب شما است.

  • اگر دلیل ازدواج شما، یافتن کسی است که برایتان « مادری» یا « پدری» کند.

  • اگر احساس می کنید که تصمیم به ازدواج از طرف پدر یا مادر همسر آینده تان به شما تحمیل شده است.

  • اگر مدام جملاتی مانند این در سرتان می چرخد: « شاید همه چیز بعد از ازدواج درست شود».

  • اگر فرد مورد نظرتان می خواهد که همه دوستان قدیمی خود را ترک کنید و یک زندگی اجتماعی تازه برپا کنید. ( تیپ مالکیت طلب)

  • اگر او همه تصمیم های مهم در رابطه با شما را به تنهایی اتخاذ می کند و شما از این کار او بسیار ناخشنودید. ( تیپ فرمانده)

  • اگر او بارها از کوره در می رود و در کنترل خلق و خوی خود ناموفق است.

  • اگر احساس می کنید برای ازدواج، توسط فرد مورد نظرتان تحت فشار قرار گرفته اید.

  • اگر این فرد شما را از نظر روحی و عاطفی آزار می دهد.
     

در نهایت سه پیشنهاد دارم که می توانند در جلوگیری از ازدواج با چنین ویژگی هایی مفید باشند:

۱) بیاموزید که این ویژگی
ها را در خود و دیگران تشخیص دهید و تا حد امکان قبل از ازدواج، درپی درمان آن باشید. به خاطر داشته باشید که ازدواج مشکلات شخصیتی را حل نمی کند که هیچ، در بسیاری از موارد آن ها را شدیدتر هم می کند.
۲) در سن پایین ازدواج نکنید.
۳) قبل از ازدواج به خوبی با شخص مورد نظر خود آشنا شوید.


 
comment نظرات ()
 
مرد جوان و کشاورز
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
 

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست.

من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد.

در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچک تر بود باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد. جوان پیش خودش گفت: منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
اما گاو دم نداشت!
نتیجه :

زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را بربایی.

سارا غلامپور


 
comment نظرات ()
 
کوسه ها نیز می توانند عشق پاکشان را ابراز کنند...
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
 

مسلما این موضوع که در قایق سه‌متری بنشینی و پارو بزنی، در حالی که یک کوسه‌ سفید چهارمتری در پی‌ات باشد، تجربه‌ی بسیار دلهره‌آوری‌ست.
اما...
ماهی‌گیری که یک ماده‌کوسه‌ی سفید چهارمتری را از تور ماهی‌گیری نجات داد، از عشق این کوسه رهایی نیافته و این کوسه همواره او را دنبال می‌کند؛ به‌طوری که هرگاه قایق‌اش را متوقف می‌کند، کوسه شکم‌اش را روی آب می‌آورد تا ماهی‌گیر او را نوازش کند و دستی بر سرش بکشد.
این ماهی‌گیر به لحاظ شغلی دچار مشکل شده است؛ زیرا ماهی‌ها از وجود کوسه احساس خطر می‌کنند و دور می‌شوند و او نمی‌تواند ماهی‌گیری کند.

برگرفته از نشریه‌ فرانسوی " le magazine de voyages de peche  "
 

کوسه می تواند عشق پاکش را ابرازکند. بى توقع، بى انتظار، بى خجالت وبدون تلخى سرزنش وملامت وتمسخر.

اما ما آدم ها نمى توانیم!!!

چرا؟

چون یا عشق مان پاک نیست.

یا پاکى عشق مان غیرقابل باور.

سعیده پورشاه نظری


 
comment نظرات ()
 
دیوانه هستم اما احمق نیستم...
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧
 

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همان جا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت از روی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آن ها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حیران مانده بود که چه کار کند.
تصمیم گرفت که ماشینش را همان جا رها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط  تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت:

خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟
دیوانه لبخندی زد و گفت:

من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!  


 
comment نظرات ()
 
جای خجالت کجاست...
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
 

پرده اول
زمان: پنج شنبه شب
موضوع: مراسم خواستگاری
شب هنگام است، یک pent house به مساحت حدود 1000 مترمربع در طبقه بیست و چندم یک آسمان خراش در خیابان الهیه برای حضور مهمانان در نظر گرفته شده است. حدود 150 نفر از افراد با لباس های شیک و با دسته های گل و بعضا هدایایی در دست به پنت هاوس وارد می شوند. در این مراسم طبق سنت کهن ایرانی با مراسم خواستگاری، شربت، شرینی، میوه و شام سرو می شود. تنها هزینه ی شام 150 نفر مهمان، رقمی حدود 170 میلیون ریال (شام هر نفر حدودا 113 هزار تومان) برآورد می شود. مراسم خواستگاری در محیطی صمیمی و بدون نگرانی انجام می شود.
در پایان مراسم مهمانان از میزبانان به خاطر پذیرایی تشکر کرده و به سوی خانه ها پرواز می کنند.
 
پرده دوم
مراسم: سفر
موضوع: صرف شام
همان پنجشنبه حدودا همان ساعات
مادری با دختر 9-8 ساله اش که به شدت معصوم می نماید و از چالوس عازم تهران هستند، از «در» رستوران شهرام واقع در جاده چالوس وارد می شوند. مادر که بسیار موقر است به آرامی به پیشخوان نزدیک می شود و از مدیر رستوران می پرسد:
ببخشید ارزانترین غذای این رستوران چقدر است؟
3000 تومان خانم و آن هم چلوکباب کوبیده.
آیا غذایی ارزانتر از این ندارید؟
خیر، از چلوکباب کوبیده ارزانتر چه می خواهید؟
فرزند با خجالت چادر مادر را می کشد و نجوا می کند:
مامان ظهر هم ناهار نخوردم، مامان، و پا به زمین می کوبد.
مادر با اضطراب به مدیر رستوران می گوید:
اگر کباب کوبیده را بدون برنج بدهید چقدر می شود؟
2000 تومان خانم.
لطفا یک پرس بگذارید..
چند قدم به سمت میزهای سالن پیش می رود، داخل کیفش را وارسی می کند. مناعت طبع، نیاز فرزند و... با این همه برمی گردد و خواهش می کند:
آقا ببخشید گوشت برایمان خوب نیست لطفا سفارش مرا لغو کنید.
اما کودک که تصمیم به لغو برنامه ندارد، این بار گریه را سر می دهد. قطرات بلورین اشک به آرامی در گوشه چشم مدیر رستوران نیز ظاهر می شود، اما خودش را جمع و جور می کند، پشت به مادر می ایستد و می گوید:
ببخشید خانم غذا را گذاشته اند، نمی توانم کنسل کنم.
چند دقیقه بعد برای این که مادر تحقیر نشده باشد، از همان غذا ( یک پرس چلوکباب کوبیده با یک سیخ کباب اضافه) روی میز گذاشته می شود.
 

مدیر رستوران:
یک سیخ کباب جایزه دختر خانم گل شماست.
و به آرامی یک قطعه اسکناس دو هزار تومانی را به سمت دخترک می لغزاند و می گوید:
این هم برای خریدن یک عروسک کوچولو؛ آخه دخترم تو هم هم سن دختر من هستی.
و تحمل نمی کند به نایبش می گوید:
اون خانم با دخترش حساب کردن یادت نره.
و به کنار رودخانه می رود تا اشکش سیلی شود و ...
 
اگه باره اوله که خوندینش لطفا کنید من رو هم شریک احساستون کنید.


 
comment نظرات ()
 
بازم هوش ایرانی ها...
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧
 

همین چند هفته پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت. وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد سفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار دارد. کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی دارد و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش راکه دقیقا جلوی در بانک پارک کرده بود را به کارشناس داد و رییس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آن هم فقط برای دو هفته، کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گران قیمت را گرفت وماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد.

خلاصه مرد بعد از دو هفته همان طور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86 دلار کارمزد وام راپرداخت کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رییس بانک گفت:

از این که بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بی چاره کرد و گفت:
تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و با فقط 15.86 دلار پارک کنم.
؟!


 
comment نظرات ()
 
بزرگی گفته...
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
 

بزرگی گفته :

عشق همه اش محبت است ولی محبت همه اش عشق نیست


 
comment نظرات ()
 
اولین روز کاری...
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
 

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد.

در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و گفت:

" یک فنجان قهوه برای من بیاورید."
صدایی از آن طرف پاسخ داد:

" شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی ؟"
کارمند تازه وارد گفت: " نه "
صدای آن طرف گفت:

"من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت:

" و تو میدانی با کی حرف میزنی بی چاره."
مدیر اجرایی گفت: " نه "
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.


 
comment نظرات ()
 
یک داستان واقعی تحت نام " هدیه ای پرازمحبت "
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧
 

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همون طور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت:

"من نمی تونم به کانون شادی بیام!"
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریبا توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. دخترک از این که برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوش حال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.
چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد. داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود:

"این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای این که کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه
ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی که کشیش با چشم
های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساس های مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان این جا تمام نشد...
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن
ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود ( در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
هم چنین بیمارستان سامری نیکو ( Good Samaritan Hospital ) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاق
های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب " گورستان الماس ها " است به چشم می خورد.
 


 
comment نظرات ()
 
چرا ما "قرآن" می خوانیم، حتی اگر نمی توانیم یک کلمه عربی را بفهمیم؟
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧
 

یک مسلمان سالخورده، بر روی یک مزرعه در کوهستان های " کنتاکی شرقی" (یکی از ایالت های آمریکا) همراه با نوه جوانش زندگی می کرد.

پدربزرگ هر صبح زود بر روی میزآشپزخانه می نشست و قرآنش را می خواند.
نوه اش تمایل داشت عین پدربزرگش باشد و از هر راهی که می توانست سعی می کرد از پدربزرگش تقلید کند.
یک روز آن نوه پرسید: پدربزرگ، من تلاش می کنم که مثل شما قرآن بخوانم اما آن را نمی فهمم وآن چه را که من نمی فهمم، سریع فراموش می کنم و در نتیجه آن کتاب را می بندم. چه کار باید انجام بدهم که آن قرآن را خوب بخوانم؟
پدربزرگ به آرامی از گذاشتن زغال سنگ در کوره بخاری دست کشید و جواب داد:

این سبد زغال سنگ را داخل رودخانه بگذار و برگشتنی برای من یک سبد آب بیاور!
آن پسر انجام داد آن چنان که به او گفته شده بود، اما همه آب قبل از این که او دوباره به خانه بیاورد به بیرون نشت می کرد.
پدربزرگ خندید و گفت:
تو مجبورهستی که اندکی، سریع تر زمان آینده را جابجا کنی و او را به عقب، به طرف رودخانه فرستاد تا دوباره با آن سبد تقلا کند.
این دفعه آن پسر سریع تر دوید، اما آن سبد قبل از این که او به خانه برگرد خالی می شد.
پسر جوان به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب با سبد یک کار غیر ممکن است، و به همین دلیل او رفت و به جای سبد یک سطل آورد.
پیرمرد گفت:
من سطل آب نمی خواهم، من یک سبد آب می خواهم.
تو به اندازه کافی تلاش نکردی. و سپس پیرمرد از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.
در این مرحله، پسر می دانست که این کار بی فایده است اما او می خواست به پدربزرگش نشان دهد که هر چقدر هم سریع بدود، با این حال آب به بیرون نشت می کرد قبل از این که او به خانه برگردد.
پسر دوباره آن سبد را داخل رودخانه کرد و سخت دوید، اما زمانی که رسید نزد پدربزرگش، سبد دوباره خالی بود.
پسر گفت: دیدی پدربزرگ، این بی فایده است.
پیرمرد گفت: واقعا تو فکر می کنی که آن بی فایده است؟
نگاه کن به داخل سبد!
آن پسر به داخل سبد نگاه کرد و برای اولین بار متوجه شد که آن سبد تغییر کرده بود.
آن سبد زغالی قدیمی کثیف، تغییر شکل یافته بود و اکنون داخل و بیرونش تمیز بود.
آن است رویدادی که تو زمانی که قرآن می خوانی. شاید تو درک نکنی و یا به خاطر نیاوری همه چیز را، اما درون و بیرون توتغییر خواهد کرد.
آن، کار خداست در زندگی ما!
یعنی هدایت!

سعیده پورشاه نظری


 
comment نظرات ()
 
آرزوهایی که حرام شد...
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کرد به لستر گفت:

یه آرزو کن تا برآورده کنم.
لستر هم با زرنگی آرزو کرد. دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد بعد با هر کدام از این سه آرزو سه آرزوی دیگر آرزو کرد. آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی. بعد با هر کدام از این دوازده آرزو سه آرزوی دیگر خواست که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد  برای خواستن یه آرزوی دیگر تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به
۵ میلیارد و 7 میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو.
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن. جست و خیز کردن و آواز خواندن و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر بیشتر و بیشتر.
در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند، عشق می ورزیدند و محبت می کردند، لستر وسط آرزوهایش نشست آن ها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا و نشست به شمردنشان تا... پیر شد.
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند. آرزوهایش را شمردند حتی یکی از آن ها هم گم نشده بود همشان نو بودند و برق میزدند.
بفرمایید چند تا بردارید. به یاد لستر هم باشید که در دنیای سیب
ها و بوسه ها و کفش ها همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد.

شل سیلور استاین

بیتا طهماسبی


 
comment نظرات ()