body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

خداوندا...
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
 

خداوندا !

در این سالی که در پیش است

نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای.


لیکن در آغاز طلـوع روشن سالی که می آید

کمک کن تا رها سازم ز خود

من کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس

هزار و سیصد و اندوه

خدایا مهربانم کن

تو چشمان مرا با نور خود بگشا

تو لبخند رضایت را عطایم کن

بفهمان زندگی زیباست

خداوندا !

تو راه سبز ایمان را نشانم ده

تو نیکی پیشه ام فرما

که راه حق صبورانه بپیمایم

و هرگز من نباشم از زیانکاران

رفیقا مهربانا عاشقم فرما

مرا در شط پر مهر گذشتت شست و شویم ده

تو پاکم کن، قرارم ده

کریما دست های گرم و لبخندی عطایم کن

تو ای نزدیک تر از من به من

اینک مرا دریاب پناهم ده

تو ذکرت را عطایم کن

که با یادت دلم آرامشی یابد

حبیبا قدردان خوبی ام فرما

تو ای گرداننده دل ها و چشمانم

تو ای تدبیر بر هر روز و هر شامم

تو چرخاننده احوال این دنیا

بگردان حال من را سوی آن حالی که می دانی

تو آرامش عطایم کن

خداوندا نمی دانم چه تقدیری مرا فر موده ای اما

برای مردمان خوب این وادی

عطا فرما

هزار امید

هزار و سیصد آگاهی

هزار و سیصد و هشتاد بهروزی

هزار و سیصد و هشتاد و هشت لبخند زیبا را ...

گاهی فرامـوش می کنیم، شاید تحویل سال نو، بهانه ایست برای دوبار تازه شدن

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

میانه ربناهای سبز دستانت

دعایم کن...

 

زندگی با همه وسعت خویش

محمل ساکت غم خوردن نیست

حـاصلـش تن به قضـا دادن نیست

اضطراب و هوس و دیدن و نادیدن نیست

زندگـی کـوشش و راهـی شدن است

زندگی جوشش و جاری شدن است

از تمـاشـاگـه آغــاز حـیــات

تا به آن جا که خـدا می داند

 


 
comment نظرات ()
 
حکایت بهشت وموسی...
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
 

 روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال می کند :

آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟

خطاب می رسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب می رسد : او مرد قصابی است در فلان محله زندگی می کند.

موسی می پرسد : می توانم به دیدن او بروم ؟ خطاب میرسد : مانعی ندارد !

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گوید :

من مسافری گم کرده راه هستم، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟

قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم.

آن گاه با هم به خانه می رویم، موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آن را جدا کرد در پارچه ای پیچید و کنار گذاشت.

ساعاتی بعد قصاب می گوید، کار من تمام است برویم. سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه، رو به موسی کرده و می گوید:

لحظه ای تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته، آن را باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد. شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خود جلب کرد، وقتی تور به کف حیاط رسید، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به  او داد، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت: مادرجان دیگر کاری نداری، و پیرزن می گوید:

پسرم انشاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی. سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم  و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که " انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی ! "

چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی !

موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد !

تمام نا تمام من ! با تو تمام می شود!

کانفیلد فیشر می گوید :

" مادر، فردی نیست که به او تکیه کنیم، بلکه کسی است که ما را از تکیه کردن به دیگران بی نیاز می سازد "

منبع : www.charismaco.com


 
comment نظرات ()
 
گنجشکه، گنجشک...
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
 

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند.

ناگهان گنجشکی بر روی پنجره اشان شست.

پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: گنجشک.

پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم : گنجشکه.

بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: گنجشکه، گنجشک.

پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.

در آن صفحه این طور نوشته شده بود:

امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد و روی مبل نشسته است هنگامی که گنجشک روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش گنجشک است. هر بار او را عاشقانه بغل می کردم و به او جواب می دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می کردم.
 

انشاا.. در سال نو ما هم یه خورده از مهربانی والدینمان را درک کنیم.

 


 
comment نظرات ()
 
مردی نزد حکیمی رفت و ...
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧
 

 مردی نزد حکیمی رفت و گفت:

فلانی پشت سرت چیزی گفته است.

حکیم گفت:

در این گفته ات سه خیانت است.

شخصی را نزد من خراب کردی، فکر مرا مشغول کردی و خودت را نزد من خوار .


 
comment نظرات ()
 
USA
ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
 

 جرالد سلنته Jerald Celente   که از استعداد خارق العاده ای در پیش بینی روند سیاسی و اجتماعی و اقتصادی حوادث برخوردار است، معتقد است که در آینده ای نه چندان دور سربازان استخدام شده توسط دولت آمریکا، شورشیان آمریکائی را در کمپ های گروهی در بند خواهند کرد.
سلنته معتقد است آمریکا به زودی شاهد شورش ها و طغیان های اجتماعی نظیر آن چه که اخیرا در یونان اتفاق افتاد، خواهد بود. دلیل این امر نیز وضعیت پیش رونده رکود تورمی(
Stagflation
) در آمریکا می باشد که دولت آمریکا را ناگزیر به استفاده از نیروهای مسلح برای مقابله با بحران های اجتماعی احتمالی خواهد کرد.
پیش بینی های سلنته تا کنون واقعا شگفت انگیز بوده است. او مدیر ارشد اجرائی فکرانباره " انستیتوی تحقیق در روند "(
Trends Research Institute
) است که سقوط شوروی، سقوط بازار در سال 1789 و بحران مالی عظیم آمریکا را در سال 2006 پیش بینی کرده بود و سپس در سال ٢٠٠٧ پیش بینی کرد که ٢٠٠٨ سال " وحشت بزرگ " خواهد بود. سلنته هم چنین پیش بینی سقوط 90 درصدی دلار و افزایش بهای طلا به مرز ٢٠٠٠ دلار در هر اونس ( امروز ٢٢ دسامبر ۸٣٠ دلار ) را می کند. نظرات او در شبکه های خبررسانی اصلی آمریکائی بارها مطرح شده است.
در مصاحبه ای با
Lew Rockwell، سلنته اظهار می دارد:

دلیل بحران ها و آشوب های اجتماعی در آمریکا شرایط رو به وخامت رکود تورمی است که به دلیل عمیق شدن این شرایط شورش های اجتماعی همانند آن چه که اخیرا در یونان و ایسلند شاهد بودیم، به وقوع خواهد پیوست. سلنته در ادامه اضافه می کند:

"وقایعی که اخیرا در یونان اتفاق افتاد هیچ ارتباطی با کشته شدن یک نوجوان 15ساله نداشت، این حادثه تنها جرقه ای بود برای شعله ور شدن کوهی از احساسات دشمنی ناشی از اهانت و تحقیر مردم یونان و نیز نسبت به رسوائی ها و فساد دولت مردان یونان. وضعیت کاملا مشابهی در حال حاضر در آمریکا در حال وقوع می باشد."
وی با تکرار پیش بینی اش در مورد وقوع انقلاب و شورش در آمریکا تصریح می کند:

" اولین نشانه های آشوب های اجتماعی تا قبل از پایان سال جاری قابل مشاهده خواهد بود." او می افزاید: "گروهی از سربازان آمریکائی به منظور حفاظت از امنیت داخلی و سرکوب شورش ها به داخل مرزهای آمریکا بازگردانده شده اند.

سلنته می گوید:

صحبت از راه اندازی مراکزی است برای زندانی کردن افراد دستگیر شده در جریان طغیان های خیابانی و هم چنین استخدام نیروهای ضد شورش برای مقابله با وضعیت مزبور.
او هم چنین از قرارداد نیم میلیارد دلاری یکی از شرکت های زیرمجموعه شرکت هالی برتون به نام
KBR برای احداث مراکز بازداشتگاهی تحت عنوان " اورژانس ملی" پرده برمی دارد. هدف این بازداشتگاه ها در ظاهر توقیف مهاجران غیرقانونی ولی در حقیقت بازداشت شورشیان آمریکائی است.

سلنته می گوید: ما در دوره ای هستیم که عقل گرائی تقریبا مطرود شده است و این شرایط در حال پیش روی به سوی دشمنی مردم با سیاستمداران است.
او اظهار می دارد که : شکاف در جامعه آمریکائی محتمل است و حرکت های جدائی طلبانه در آمریکا کاملا قدرتمند است. در پایان سلنته می گوید: در حال حاضر دولت مالک و اداره کننده بزرگ ترین شرکت های وام دهنده مسکن، صاحب بزرگ ترین شرکت بیمه و به زودی صاحب درصدی از سهام شرکت های نفتی خواهد شد. بنابراین شورشی که در پیش است حرکتی است علیه یک حکومت تمامیت خواه و طغیانی است برای بهتر شدن وضعیت اجتماعی و اقتصادی.

در همین زمینه نیز یک دیپلمات روسی  گفت آمریکا از منطقه آلاسکا نیز عقب‌نشینی خواهد کرد تا بار دیگر این منطقه در حاکمیت روسیه قرار گیرد.

 یک دیپلمات مشهور روسی با بررسی بحران‌های اخلاقی و اقتصادی آمریکا پیش‌بینی کرد که این کشور در سال 2011 فروپاشی شده و به 6 کشور مستقل تقسیم خواهد شد.

"ایگور فنرین " یکی از دیپلمات های روسیه اعلام کرد که ایالات متحده امریکا در سال 2011 فروپاشی می‌کند و کشور قدرتمند دیگری جای این کشور را خواهد گرفت.

ایگور فنرین که مدیر یک مدرسه دیپلماتیک است در ادامه پیش‌بینی‌های خود گفت که "باراک اوباما " رییس‌جمهور آمریکا در سال

این دیپلمات روسی در ادامه پیش‌بینی‌های خود گفت که این دو کشور واحد پول یکسانی را ارائه می‌کنند که جایگزین دلار خواهد شد و در پی این حوادث، آمریکا از منطقه آلاسکا نیز عقب‌نشینی خواهد کرد تا بار دیگر این منطقه در حاکمیت روسیه قرار گیرد.

ایگور که پیش از این در سازمان جاسوسی اتحادیه شوروی سابق (کا گ ب) فعالیت داشت و هم‌اکنون نیز یکی از مشهورترین سخن گو‌های تلویزیون روسیه به شمار می‌رود، در سخنانی در مدرسه دیپلماسی روسیه گفت که حتی احتمال زیادی دارد که حادثه فروپاشی آمریکا در سال 2010 نیز روی دهد، اما این سخن وی با دلایل دیپلماتیک کافی همراه نیست.

وی در ادامه سخنان خود خاطرنشان کرد که با وجود فوایدی که این حادثه برای روسیه دارد و بعد از آن چین و روسیه قویترین کشورهای جهان خواهند شد، اما وی شخصا آرزوی فروپاشی آمریکا را ندارد.

فنرین ادامه داد: آمریکایی ها در انحطاط اخلاقی شدیدی به سر می‌برند و به علت استفاده از سلاح های گرم در مدارس و تعداد بالای همجنس‌بازان در این کشور با فشارهای شدید روانی دست و پنجه نرم می کنند.

بحران اقتصادی خطرناک و ورشکستگی بانک‌ها از دیگر عوامل پایان سیطره آمریکا بر بازارهای جهانی به شمار می‌رود.


 
comment نظرات ()
 
تأثیر عشق‌ورزی والدین به یکدیگر بر سلامت فرزندان...
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
 

 

بعضی از والدین به دلیل ترس از بدآموزی برای فرزندانشان، از ارتباط‌های ساده و صمیمانه، حتی ابراز محبت‌های معمولی در حضور بچه‌ها هم پرهیز می‌کنند.

آیا شما هم این‌طور رفتار می‌کنید؟

پس به این نکته توجه کنید که این رفتار قطعا رفتار درستی نیست چرا که برقراری رابطه صمیمانه و محبت‌آمیز و ابراز محبت‌های لازم و حتی نوازش و بوسیدن با رعایت نکات اخلاقی، نه تنها بدآموزی ندارد بلکه زمینه‌های ایجاد روابط سالم بین والدین و فرزندان را به وجود می‌آورد که خود می‌تواند مقدماتی برای آموزش روابط صحیح بین والدین و فرزندان آن ها و حتی آموزش‌های جنسی باشد .

باید در نظر داشت که فرزندان در تمام رفتارها و اعمال خود نیازمند الگوهای مناسب رفتاری هستند و بهترین الگوها پدر و مادر فرد به شمار می‌روند بنابراین صمیمیت بین پدر و مادر در درجه اول و صمیمیت بین والدین و فرزندان در جای خود، در تحکیم روابط خانوادگی سالم و در جهت نیل به خانواده متعادل بسیار پراهمیت است.
ابراز محبت والدین نسبت به یک دیگر جو عاطفی خانواده را مثبت و سالم نگه می‌دارد چنان که تحقیقات مختلف روان شناختی و تربیتی نشان داده‌اند که در چنین خانواده‌هایی فرزندان سالم و بانشاط  و با اعتماد به نفس بالاتری پرورش می‌یابند.

برعکس در خانواده‌هایی که والدین از ابراز محبت نسبت به یک دیگر و نسبت به فرزندان خود به دلیل خودسانسوری سر باز می‌زنند، ناراحتی‌های عاطفی و اختلالات شخصیتی بیشتر دیده می‌شود.
بنابراین توصیه می‌گردد با رعایت حدود و ثغور زندگی خانوادگی، والدین از ابراز محبت به یک دیگر دریغ نورزند و آگاه باشند که این مساله نه تنها بدآموزی ایجاد نمی‌کند بلکه الگوی مناسبی از رفتارهای عاطفی و جنسی را در اختیار فرزندان قرار می‌دهد.

منبع: seemorgh.com -  دکتر اکبر رهنما .روانشناس و عضو هیأت علمی دانشگاه شاهد


 
comment نظرات ()
 
هیچ وقت ، هیچ چیز را بی جواب نگذار ...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

جواب نگاه مهربان را با لبخند

 جواب دورنگی را با خلوص

جواب مسوولیت را با وجدان

جواب بی ادب را با سکوت

جواب خشم را با صبوری

جواب پشتکار را با تشویق

جواب کینه را با گذشت

جواب گناه را با بخشش

جواب دلمرده را با امید

جواب منتظر را با نوید

جواب این مطلب رو با اظهار نظر

زود باشین جواب بدین

 


 
comment نظرات ()
 
عشق و گمنامی
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بی چاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دل باختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی خودش به سراغ تو خواهد. ها جستجو او را یافت. ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟

جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد.

همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدت

گفت: تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست، از آن فرار کردی؟

جوان گفت:

اگر آن بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود، پادشاهی را به در خانه

منبع : 

 http://www.rooya-masoud.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
زمین خوردن...
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧
 

 
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباس
هایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباس
هایش  را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباس
هایش  را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: من دیدم شما  در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او به طور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ  به دست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.
مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند..
مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم. مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده
ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آن گاه خدا گناهان افراد دهکده تان را  خواهد بخشید. بنابراین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
  
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کارخیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را به طورکلی نجات بخشد.


 
comment نظرات ()
 
قطار زندگی...
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
 

 

مدتی پیش مطلب بسیار جالبی روخواندم که زندگی رو به یک یا چند سفر با قطار تشبیه کرده بود ولی متاسفانه وبلاگی که این مطلب رو درج کرده بود به خاطر ندارم.نوشته بود زندگی مثل سفر با قطار است.

سوار می شویم، سفر می کنیم، پیاده می شویم، دوباره سوار می شویم و بیشتر سفر می کنیم.

در این سفرها هم حادثه وجود دارد و هم تاخیر.

تو ایستگاه های معینی هم غافلگیر می شویم.

بعضی از آن ها رو به عنوان خاطرات شادی بخش و بعضی دیگر رو با اندوه بسیار به خاطر می سپاریم.

وقتی متولد می شویم و برای اولین بار سوار قطار زندگی می شویم با کسانی آشنا می شویم که تصور می کنیم تا پایان سفر همراهمان خواهند بود. آن ها والدینمان هستند.

متاسفانه چنین چیزی واقعیت ندارد.

ما با والدینمان تنها تا زمانی هستیم که جدا به آن ها نیاز داریم.

اوناهم سفرهایی دارند که باید به انجام برسانند.

ما همواره با خاطرات عشق، مهربانی، دوستی، راهنمایی و حضور همیشگیشان زندگی می کنیم.

کسان دیگری هم هستند که سوار قطار می شوند و به نوبه خود برایمان اهمیت پیدا می کنند.

آن ها برادران، خواهران، دوستان و آشنایانمان هستند که یاد می گیریم دوستشان بداریم و برایمان عزیزند.

سفر بعضی ها مثل گردشی سرخوش است. آن را با شادی و بی خیالی طی می کنند.

بعضی دیگر در سفرشان با ناراحتی، اشک ها، و از دست دادن های بسیار مواجه می شوند.

بعضی دیگر هم تاخیر می کنند بلکه بتوانند به نیازمندی دست همراهی دهند.

بعضی از مسافران هم هنگام پیاده شدن، از خود اثری ماندگار به جا می گذارند.

بعضی دیگر چنان به سرعت سوار و پیاده می شوند که انگار نه انگار همسفر ما بوده اند و سر راهمان قرار گرفته اند.

گاهی غصه می خوریم از این که بعضی مسافران مورد علاقه مان ترجیح می دهند تو کوپه دیگری سفر کنند و ما را در سفرمان تنها بذارند.

از طرف دیگر هیچ دلیلی وجود ندارد که نتوانیم دنبالشان بگردیم.

با این حال، بعد از آن که به دنبالشان گشتیم و پیدایشان کردیم، گاه نمی توانیم پهلویشان بنشینیم زیرا ممکن است آن صندلی قبلا توسط دیگری اشغال شده باشد.

مهم نیست...

سفر هر کسی پر از امید و رویا، چالش، عقب نشینی و وداع.

فقط باید سعی کنیم حداکثر استفاده را از سفرمان ببریم، هر چه که باشد، باید همواره سعی در ایجاد تفاهم با همسفرانمان داشته باشیم و خوبی های آن ها را ببینیم.

یادمان باشد که در هر لحظه از سفر ممکن است یکی از همسفرانمان لحظه بدی را بگذراند و به کمک ما نیاز داشته باشد.

ما هم ممکن است تامل کنیم، مردد باشیم یا حتی زمین بخوریم.

امیدوارم ما هم کسی را پیدا کنیم که حمایت و درکمان کند.

امیدوارم ما هم کسی را پیدا کنیم و او را حمایت و درک کنیم.

بزرگترین معمای سفر ما این است که نمی دانیم آخرین توقف چه وقت خواهد بود.

بغل دستی هایمان هم نمی دانند.

شخصا می دانم که در ایستگاه آخر غمگین خواهیم شد و مطمئنم جدا شدن از آن همه دوستان و آشنایان که در طول سفر یافته بودم دردناک خواهد بود.

ترک نزدیکانم غم انگیز خواهد بود.

اما

اما از طرف دیگر باز مطمئنم که یک روز به ایستگاه اصلی خواهیم رسید و با آن ها ملاقات خواهیم کرد.

همه شان بار و بنه ای همراه خواهند داشت که چه بسا در شروع سفر نداشتند.

از دیدن دوباره آن ها خوش حال خواهیم شد. هم چنین خوش حال خواهیم شد که در بلند کردن بارشان به آن ها کمک کنیم و زندگی شان را غنی تر نماییم.

همان طور که آن ها هم بار ما را بلند کردند و به زندگی مان غنا بخشیدند.

ما همه در سفر باهم هستیم.

مهم تر از همه این که باید سعی کنیم تا زمانی که به ایستگاه آخر برسیم و قطار رو برای آخرین بار ترک کنیم، سفر را هر چه بیشتر برای یک دیگر لذت بخش و خاطره انگیز کنیم.

همه سوار شوید .

سفربه خیر.


 
comment نظرات ()
 
یک درجه بیشتر...
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
 

212درجه فارنهایت = 100 درجه سانتیگراد

وقتی تو یک درجه حرارت بیشتر به آب میدی باعث تفاوتی می شی که همون تبدیل شدن آب گرم به بخار هست که می تونه قدرت و انرژی حرکت یک ماشین رو فراهم کنه یک فرایند زیبا و نه چندان پیچیده که باعث می شه بفهمیم که هر کاری رو قادریم انجام بدیم.

رازی برای موفقیت وجود نداره و همه چیز به طور غریزی در ما وجود داره.

موفقیت در هرچیزی یک اصل اساسی داره : تلا ش

و در بیشتر موارد برای رسیدن به نتایج چشمگیرتر به تلاش بیشتری نیاز داریم که در واقع همون اضافه کردن یک درجه  به حرارت است.

در 212 درجه فارنهایت آب به جوش می آید و تبدیل به بخار می شود و بخار است که می تواند یک لوکوموتیو را به حرکت در آورد.

یک درجه اضافه باعث مقدار زیادی تغییر می شود و یک درجه تلاش بیشتر در کار و زندگی خوب را تبدیل به عالی خواهد کرد.

اختلاف متوسط برای پیروز شدن  در تمامی مسابقات مهم  25 سال گذشته ( در ورزش گلف) کمتر از 3 ضربه بوده است.

اختلاف بین کسی که  در مسابقات المپیک مدال طلا می گیرد و ورزشکاری که هیچ مدالی نصیبش نمی شه خیلی کم و ناچیز هست. در المپیک 2004 در مسابقات دوی 800 متر مردان اختلاف تنها 71 صدم ثانیه بود.

در مسابقات اتومبیلرانی 500 مایل ایندیانا پولیس (که یک مسابقه بسیار معتبر اتومبیل رانیاست) اختلاف بین نفر برنده و بازنده در 10 سال گذشته به طور متوسط 1.54 ثانیه بوده است. نفر اول برنده 1.278.813 دلار و نفر دوم 621.321 دلار یعنی تفاوتمعادل 657.492 دلار ( فقط به خاطر 1.54 ثانیه).

این زندگی توست و تو مسوولی برای نتایجی که به دست می آوری. برای به دست آوردن چیزهایی که هیچ زمانی نداشتیم باید کارهایی انجام بدیم که تابه حالانجام نداده ایم.

تنها چیزی که بین یک انسان و خواسته اش در زندگی وجود داره، اراده ای است که باعث می شه تلاش کنه و ایمان و باور این که هر چیزی امکان پذیره.

یکی از زیباترین موازنه های زندگی اینه که ما هیچ وقت نمی تونیم به کسی کمک کنیم قبل از این که اول به خودمون کمک کنیم ومراقب خودمون باشیم.

داشتن  یک هدف تعریف شده و مشخص و تمرکز روی اون  باعث به وجود آمدن تصورات زیبا والهامات و شور وهیجان برای رسیدن به اون می شه مثل نور یه فانوس دریایی که مه رو در شب می شکافه.

استقامت حتما نباید در یک مسابقه طولانی و دوره های بلند مدت باشهمی تونه به دوره های کوتاه تر تقسیم بشه و استقامت در تک تک این مقاطع باشه یعنی یکی به دنبال دیگری.

ادیسون گفته خیلی از شکست های زندگی زمانی اتفاق می افته که اشخاص نمی دونستن چه قدر به موفقیت نزدیک بودن زمانی که از تلاش نا امید شدن و دست کشیدن(شاید بشه گفت فقط یه درجه  حرارت و تلاش  بیشتر می تونست اونا رو به اون چیزی که میخواستند برسونه).

اینچ ها و سانتیمترها هستن که باعث میشن یه نفر قهرمان بشه.

میدونین چرا آدمها وقتی بزرگ میشن با خودکار مینویسن؟

چون اگه غلط بنویسن دیگه نتونن پاکش کننولی میدونین اعتقاد من چیه؟

این که :

ماهی رو هر موقع از آب بگیری تازه است، به هر اشتباهی می شه فرصت دادبه شرطی که دیگه اون اشتباه دوباره  تکرار نشه. زندگی رو با مداد بنویس و هر جا که لازم باشه پاکش کن و اشتباهت رو جبران کن می تونی این کار رو بکنی فقط  و فقط حواست باشه زیاد پاک نکنی که کاغذ زندگیت پاره بشه، این مهمه.

یادت نره یک لحظه می تونه سرنوشت و آینده رو عوض کنه فقط یک لحظه و تمام آینده به همین یک لحظه و تصمیم  وابسته است.

 


 
comment نظرات ()
 
موضوع انشا: توافت‌های ایران و خارج
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اسفند ۱۳۸٧
 
پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم.
تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی
می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید  "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند"
مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. اما در ایران هر آدم لاغر مردنی
! را می گذارند مدیر بشود.
خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند
.
ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند.. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود
.
در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند
.
پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم
.
من شنیده‌! ام در خا رج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز افشار" هم معاون اولش می‌شد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود
.
از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است.
ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید " تو به خر گفته‌ای زکی
".
ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند ان گلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل  I lav u  بنویسند. واقعن جای تعسف دارد.

این بود انشای من.

سعیده پورشاه نظری


 
comment نظرات ()