body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

چطوری میشه؟؟؟
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

چطوری میشه؟؟؟

 

چطوری می شه قلب داشت اما نبخشیدش؟

چطوری می شه چشم داشت اما فرو افتاده نگهش داشت؟

چطوری می شه دست داشت اما در قفا پنهان کردش؟

چطوری می شه ماسه نبود روان نبود جاری نبود وقتی که میشه؟

چطوری می شه جوانه نداد شکوفه نداد سبزه نبود وقتی که میشه؟

چطوری می شه شبنم نبود زلال نبود آیینه نبود وقتی که میشه؟

چطوری می شه نوازش نباشه نوازش نکنی وقتی که میشه؟

چطوری می شه  پریشان نکرد وقتی که میشه؟

چطوری می شه پرنده نبود رها نبود آسمانی نبود وقتی که میشه؟

چطوری می شه اعتماد نکرد وقتی که میشه؟

چطوری می شه آدمی بود اما در سینه سنگ پروراند؟

چطوری می شه گوش کرد اما نشنید؟

چطوری می شه نگریست اما ندید؟

چطوری می شه زیست اما دوست نداشت؟

چطوری می شه ادامه داد، اما خالی بود؟

چطوری می شه بود اما نبود؟

چطوری می شه این همه هراسید؟

چطوری می شه این همه تنها بود؟

چطوری می شه این همه " من " بود؟


چطوری میشه،‌ هان.؟

 


 
comment نظرات ()
 
احساس زندگی‌!
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 

تا توانی درون کسی مخراش، کاندر این راه خارها باشد    کاردرویش مستمند بازآر، که ترا نیز کارها باشد

 

احساس زندگی‌!

 

احساس پشیمانی همیشگی از گذشته‌ها و احساس نگرانی از اتفاقات احتمالی آینده از مخرب‌ترین احساسات منفی به شمار می‌آین. سطح انتظار ما از زندگی، راز دستیابی به سلامت روح‌. اگر آرزومند شادی‌، تندرستی وآرامش خاطر هستیم، باید ذهنمون رو به اون سمت متوجه کنیم تا با نیروی حاصل از آن فکرزیبا، مردم‌، اتفاقات و اوضاع و شرایط مناسب را برای تجلی این نیکویی‌ها به خدمت دعوت کنیم.

کسانی که به قضاوت اطرافیان گوش می‌دن از این حقیقت غافلند که با صرف نیروشون در این زمینه‌، خودشون رو از آرامش و صفای روح محروم می‌کنند. هر کس به دیگری زیان برسونه، و یا ضربه‌ای به کسی بزنه بیشترین زیان را خودش خواهد دید.

چرا که هر کس در برابر اعمال ناروای خودش مسوول خواهد بود‌. از طرفی دیگرآرامش روحی شو رو هم از دست می‌ده و تمام موانعی را که در برابرش به وجود آورده باعث می‌شه که افق‌های روشن آینده را خوب نبینه.

 

احساس رشد در بین انسان ها و سایر موجودات فرق بین مرده و زنده اوناست‌.

 

پس همیشه زنده باشیم و احساس سرزندگی و نشاط را در اطراف خودمون پخش کنیم و قبل از مرگ خود نمی ریم.

 ازمهم ترین کارهایی که به عنوان یک فرد بالغ می‌تونیم انجام بدیم، بازگشت گاه به گاه به دوران شاد و پرانرژی کودکی است‌.

در درون همه ما گنجینة بیکرانی از عشق و شادمانی و نعمت وجود داره که می‌تونه آن چه را که در آرزوی آنیم، برایمان فراهم بکنه هرگاه خودمون رو مسوول تصمیمات خودمون بدونیم از هر جهت اختیار دنیامون رو به دست گرفتیم.

ما همیشه با خویشتن خویش تنهاییم. اما تنها زمانی خود را بی‌کس و غریب احساس می‌کنیم که خودمان را دوست نداشته باشیم. عشق ما در قلبمان لانه دارد.

این عشق از آن ماست‌. ما می‌تونیم خودمون رو از عشق و محبت لبریز کنیم و دلپذیرترین و رضایت‌بخش‌ترین احساسات را در دل پرورش بدیم. هنگامی که شاد و مثبت و با حوصله هستیم واکنش‌های شیمیایی بدن ما با زمانی که مضطرب و منفی و هراسانیم به کلی فرق داره، نحوه تفکر ما نیز به طرز چشم گیری بر ترشح غدد بدنمون تاثیر می زاره و بر روی جسم‌مان نیز مؤثره‌.

 در باطن انسان، معجزه‌هایی وصف‌ناپذیر نهفته است‌. برای این که شگفتی‌های دلخواه رو تو زندگی بیافرینیم باید در نهفته‌ترین عمق وجودمون به سراغ این طلاهای ناب رفته و اون ها را از معدن‌های پر رمز و رازشان استخراج کنیم.

 موفقیت و شادمانی هر کسی در زندگی کاملا تابع فرصت‌ها و امکاناتی نیست که در دسترس ماست‌، بلکه متکی به باورهایی است که در اعماق وجود ماست و ما به آن اعتقاد داریم‌. اگر کارها بر وفق مرادمان نیست از خود بپرسیم،  

چه کرده‌ام که با چنین سختی هایی روبه‌رو شده‌ام‌؟

چگونه باید خودم را از این تنگنا نجات دهم‌؟

هر رویدادی که در زندگی با آن روبه‌رو می‌شیم پیش نیاز دست یافتن به مرحله بعدی زندگی و نشان دهنده رشد ماست‌، پس خسته نشیم و مبارزه کنیم. محدودیت‌های ما، منحصر به جسم ماست.

 در دنیای اندیشه و ذهن، مانع و محدودیتی وجود نداره. تمام اشیا، اموال و امکانات زندگی، عطایای هستی برای خدمت به ماست نه برای آن که ما در خدمت آن ها باشیم.

التماس به خدا شجاعت است، اگر براورده شود عزت و گرنه حکمت است.

التماس به خلق خدا شرمندگی است، اگر برآورده شود منت و گرنه ذلت است.

 

 


 
comment نظرات ()
 
باز امشب سرایم سودای توست
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

" آفریدگارا "

باز امشب در سرایم سودای توست

باز دل منزلگه غوغای توست

باز یاد تو شراری برفروخت

شعله برزد خرمن جانم بسوخت

سخت نالانم به فریادم برس

ای تو هر فریاد را فریادرس

بر طراز خاک این گردنده گوی

برچه کارم آفرید سستی بگوی

کیستم من هستیم از بهر چیست

این معما را جوابی از چه نیست

زندگی خواب است یا افسانه ای

دام خوانم عشق را یا دانه ای

مرگ اگر راهی بٌوَد بی بازگشت

از چه هر کس رفت زین رَه برنگشت

راز هستی اینچنین پنهان زچیست

رمز خوان دفتر این راز کیست

تو کجایی،‌ کیستی،‌ آنجا کجاست

روی تو از چشم ما پنهان چراست

گیرد آخر عمر من روزی زوال

از چه عمر توست،‌ امّا لایزال

گرکه تقدیر است،‌ پس تدبیر چیست

از چه رو تقدیر را تدبیر نیست

هیچ عاقل دُر این معنی نسفت

هر کسی آمد حدیثی گفت و خُفت

عاقبت هم رازها ناگفته ماند

غنچه های بسته لب نشکفته ماند

فریدون معمار

 

 


 
comment نظرات ()
 
راه و رسم عاشقی
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

سلامی دارم به مسوول یا مدیر مسوول محترم بخش خبرهای اینترنتی مجله خانواده سبز. اسم این عزیز رو نمی دونم ولی مدتی است افتخار این رو دارم که مطالب این وبلاگ با مجوزی که توسط این بزرگوار داده می شه توانسته در دسترس علاقمندان این مجله و خوانندگان آن قرار بگیره. از شروع این توفیق،‌ احساس متفاوتی رو تو خودم یافتم. یه جور تعهد قشنگ و نیروبخش.

از صمیم دل برای تمامی بچه های خانواده سبز و شما که بهترین فرصت های زندگی تون را به خواندن مطالب این وبلاگ صرف می کنید،‌ آرزو دارم، خداوند دغدغه روزی رو از شما بگیره تا زندگی براتون پرمعناتر بشه.

از اون جایی که مطلب " رازهای عاشقی " نیاز به راه و رسمش داشت. حیفم اومد که براتون ارسال نکنم. امیدوارم که تاثیرگذار باشه.

جمعه ها روز خانواده ست. البته همه روزها روز خانواده ست و قدرشون رو باید دونست.

با امید فردا

 داوود امیراحمدی

 

اگر می بینی کسی به تو لبخند نمی زنه،

علت را در لبان فروبسته خود جستجو کن.

 

راه و رسم عاشقی

 

من یک عمربه خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانسته اما رسوام نساخت و مرا مورد قضاوت قرارنداد!

هرچه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضرشد. اما من هرگز حرف خدا را باور نکردم.

وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم ها و گوش هایم را بستم تا خدا را نبینم و صدایش را نشنوم.

من ازخـــدا گریختم بی خبرازآن که او با من و درمن بود !

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواست بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها بلا ومصیبت ماندم.

ازهمه کس کمک خواستم اما هیچ کس فریادم را نشنید و یاریم نکرد.

با شرمندگی فریاد زدم :

خدایا اگرمرانجات دهی‌، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هرچه بگویی همان را انجام دهم !

درآن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باورکرد و مرا پذیرفت نمی دانم چگونه اما درکمترین مدت خدا نجاتم داد.

گفتم : خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت و لطف بی حد تورا جبران کنم ؟

گفت : هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان درهمه حال درکنار تو هستم.

گفتم : خدایا عشقت را پذیرفتم و ازاین لحظه عاشقت هستم.

سپس بی آن که نظرخدارا بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگیم ادامه دادم. اوایل کارهرآن چه ازاومی خواستم فراهم می شد. اما ازدرون خوشحال نبودم !

نمی شد هم عاشق خدا شوم وهم به نظرات او بی توجه !

راه و روش خدا را نمی پسندیدم.

با آن چه او می گفت من به آرزوهای بزرگی که داشتم نمی رسیدم.

پس او را فراموش کردم تا راحت تر به آن چیزهایی که می خواهم برسم!

برای ساختن کاخ رویاییم از رهگذران کمک می خواستم.

آنان که خدارا می دیدند سری ازتاسف تکان می دادند و رد می شدند و آن ها که جزسنگ های طــلایی قصـــرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آن ها نیزبهره ای ببرند که همان ها در آخر کاراز پشت خنجرها زدند و رفتند!

همان گونه ازمن گریختند که من از صدای خدا و وجدانم!

نا امید ازهمه جا دوباره خدا را خواندم. کنارم حاضربود!

گفتم: دیدی بامن چه کردند؟!

آنان را به جزای اعمالشان برسان ...

گفت: تو خودت آن ها را به زندگیت فراخواندی!

ازکسانی کمک خواستی که محتاج تر از هرکسی به کمک بودند.

گفتم: مرا عفو کن. من تورا فراموش کردم و به غیرتو روی آوردم. اگردستم بگیری و بلندم کنی هرچه بگویی همان کنم.

بازهم خدا تنها کسی بود که حرف ها وسوگندهایم را باورکرد.

نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره روی پای خود ایستاده ام.

گفتم: خدایا چه کنم ؟

گفت: هیچ. فقط عشقم را بپذیر و مرا باورکن و بدان که همیشه درکنارت هستم.

گفتم: چرا اصرارداری تو را باورکنم و عشقت را بپذیرم؟!

گفت: اگر مرا باورکنی خودت را باورکردی اگرعشقم را بپذیری وجودت آکنده ازعشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که درجست وجوی آنی می رسی و دیگرنیازی نیست که خود را برای ساختن کاخ رویاهایت به زحمت بیاندازی! دیگرچیزی نیست که تو نیازمند آن باشی و به خاطرآن از من روی گردانی. وقتی مرا باورکردی حرف ها و وعده هایم را باورخواهی کرد!

وقتی عاشقم شدی و باورم کردی به آن چه می گویم عمل می کنی زیرا درستی آن ها را باورداری وسعادت خود را درآن ها می بینی!

بدان که من :

عشق مطلق، آرامش مطلق 

و 

نورمطلق هستم وازهرچیزی بی نیاز!

 


 
comment نظرات ()
 
عاشقا یک قدم بیان جلو.
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 

انسان به گفتارش سنجیده
 و به رفتارش ارزیابی می شود.

امیرالمؤمنین علی (ع)

رازهای عشق

گفته های دونالد والترز خیلی کوتاه است گاهی به یک خط هم نمی رسد. اما اگر هر یک از آن ها را برای چند بار در روز بخوانید اثر عمیقی در روح شما خواهد داشت. هر گفتار برای یک روز است. روزهای زندگی شما با تکرار این جملات و ورود مفهمومشان به ضمیر ناخود آگاه شما خیلی زیبا تر خواهد شد. در هر حالی که هستید به خصوص پیش از خواب یکی از گفتار ها را تکرار کنید. ابتدا با صدای بلند و کم کم به شکل زمزمه. بله به همین سادگی...

1. راز  عشق در تواضع است.

این صفت به هیچ وجه نشانه تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده احساس و تفکری قوی است. میان دو نفری که یک دیگر را دوست دارند، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه محبت آن ها را تازه و با طراوت نگه می دارد.

2. راز عشق در احترام متقابل است.

احساسات متغیر اند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است،  با احترام به نظریاتش گوش کن. احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

3. راز عشق در این است که  به یک دیگر سخت نگیرید. عشقی که آزادانه هدیه نشود اسارت است.

4. راز عشق در این است که هر روز کاری کنی که شریک زندگی ات را خوشحال کند، کاری مثل دادن هدیه ای کوچک، تحسین،  لبخندی از روی محبت. نگذار که جویبار محبت از کمی باران، بخشکد.

5. راز عشق در این است که  رابطه تان را مانند یک باغ، با محبت تزئین کنید. بذر علاقه ها و عقیده های تازه را بکار که زیبایی بروید. ضمنا فراموش نکن که باغ را باید هرس کرد، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرز عادت شود. برای این که عشق همواره با طراوت بماند باید به آن  مثل هنر خلاقانه نگاه کرد.

6. راز عشق در خوش مشربی است. شوخی با دیگران را فراموش نکن، در ضمن مراقب شوخی هایت هم باش. شوخی نا پسند نکن. شوخی باید از روی حسن  نیت باشد، نه نیشدار.

7. راز عشق در این است که حقیقت اصلی عشق، یعنی تفکر را از یاد نبری. آیا یک رابطه دراز مدت، مهم تر از اختلافات  کوچک و زود گذر نیست؟

8. راز عشق در این است که  مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی، و صبر کنی تا خون سردی را دوباره به دست آوری. با این که احساس جلوه الهام است، اما شخص عصبانی نمی تواند چیزها را با وضوح درک کند. قلبت را آرام کن. تنها به این وسیله است که می توانی چیز ها  را آن گونه که هستند، در یابی .

9. راز عشق در این است که  طرف مقابلت را تحسین کنی. هر گز با فرض این که خودش این چیز ها را می داند، از تحسین غافل نشو. مشکلی پیش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نیت  بگویی: دوستت دارم. گر چه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است، اما کلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند.

10. راز عشق در این است که  در سکوت دست یکدیگر را بگیرید. کم کم یاد می گیرید که بدون کلام رابطه برقرار کنید.

11. راز عشق در توجه کردن به لحن صدا است. برای تقویت گیرایی صدا، باید آن را از قلب برآورید، سپس رهایش کنید تا بلند بشود وبه سمت پیشانی برود تارهای صوتی را آرام و رها نگه دار. اگر احساسات قلبی ات را به وسیله صدا بیان کنی، آن  صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد.

12. راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی،  زیرا چشم ها پنجره های روح هستند. اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کنی، مثل آن است که پنجره ها را با پرده های زیبایی بیارایی و به خانه گرما و جذابیت ببخشی.

13. راز عشق دراین است که  از یک دیگر انتظارات بی جا نداشته باشید، زیرا نقص همواره جزء لا ینفک انسان است ذهنت را بر ارزش هایی متمرکز کن که شما را به یک دیگر نزدیک تر می کند نه بر مسائلی که بین شما فاصله می اندازد.

14. راز عشق در این است که  حس تملک را از خود دور کنی. درحقیقت هیچ کس نمی تواند مال کسی شود. شریک زندگی ات را با طناب نیازمبند. گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند.

15. راز عشق در این است که  شریک زدگی ات را در چار چوبی که خودت می پسندی حبس نکنی. عیب جویی باعث تباهی می شود. همه چیز را همان طور که هست بپذیر، تا هر دو شاد باشید. قانون طلایی این است:  نقاط قوت را تقویت کن، و ضعف ها را نه تقویت کن نه تقبیح. هرگز سعی نکن با سوزاندن، جلوی خونریزی زخم را بگیری.

16. راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم، فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است. در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز چنین سوء تفاهم هایی جلو گیری کنی .

17. راز عشق در این است که  وقتی پیشنهادی به ذهنت می رسد، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی، بلکه به علاقه دیگری به شنیدن آن فکر کنی. اگر لازم بود، حتی ماه ها صبر کن  تا آمادگی شنیدن آن چه را می خواهی بگویی پیدا کند.

18. راز عشق در آرامش است، زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود. عشق، هوای نفس و احساست شدید نیست. عشق انسان ها نسبت به یک دیگر بازتابی از عشق ازلی است خداوندگار آرامش کامل است.  

19. راز عشق در این است که  در وجود یک دیگر عاشق خدا باشید، تا همواره علی رغم همه اشتباهات، تشنه رسیدن به کمال باشید،  چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان، سعی می کند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند.

20. راز عشق در این است که  محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی میان دو انسان شود. سپس آن عشق را که دست پرورده پروردگار است بسط دهید تا بشریت و کل مخلوقات را در بر گیرد.

21. راز عشق در این است که  به دیگری لذت ببخشی، ولی عشق را برای لذت نخواهی. زیرا عشق حقیقی هوا و هوس نیست. هر چه نفس قوی تر باشد، تقاضاهایش بیشتر می شود و هر چه تقاضاهای نفس قوی تر باشد، خودپرستی را در تو بیشتر و بیشتر تقویت می کند. عشق چهره واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار می کند، نه در لذت جویی .

22. راز عشق در مراعات حال دیگری است. هر قدر که ملاحظه حال دیگران را می کنی، کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن.

23. راز عشق در این است که  جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی . جاذبه نیرویی لطیف و نافذ است که  از دیگری دریافت می کنی . این نیرو تنها با بخشش رشد میکند .

24. راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است. نگذار که روزمرگی ها مثل سیم های کوک نشده ساز، نغمه زندگی عاشقانه تان را به نوایی غم انگیز تبدیل کند.

25. راز عشق در این است که  در هر فر صتی در کنار هم آرام بگیرید، با هم تنها باشید، و افکارتان را با یک دیگر در میان بگذارید. لازم نیست برای سرگرم شدن حتما  از محرکات خارجی استفاده کنید. قرار بگذارید که بیشتر با هم تنها باشید  تا بتوانید خودتان باشید.

26. راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید. مایع عشقتان را طوری نگه دارید  که بتوانید گودال هایی را که زندگی پیش پایتان می گذارد، پر کنی.

27. راز عشق در این است که  به محبوبتان قدرت و آرامش بدهید  و از او قدرت و آرامش دریافت کنید، اما نه با اصرار.

28. راز عشق در استواری است. در فصول مختلف زندگی، عشقتان را مانند کوه بلندی استوار، مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید، که همه ستارگان گسترده زمان و فضا به دور آن گردش کنند.


 
comment نظرات ()
 
او قلب تو را برای زندگی انتخاب کرده.
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
 


گاهی اوقات از خودمان می پرسیم:

انجام چه کاری باعث شده که شایسته داشتن چنین شرایطی شوم؟
چرا خدا اجازه می دهد این طور چیزهایی برای من اتفاق بیافتد؟

 

بیایید در این مورد تعبیری رو باهم بخونیم...

دختری به مادرش می گوید چطور همه چیز برای او اشتباه پیش می رود؟ شاید او در امتحان ریاضی رد شده!
در همین احوال نامزدش هم او را رها کرده.
در اوقاتی چنین غمناک، یک مادر خوب دقیقا می داند چه چیز دخترش را دلخوش می کند... :

من یه کیک خوشمزه درست می کنم

مادر دخترش را در آغوش می کشد و او را به آشپزخانه می برد در حالی که دختر تلاش می کند لبخند بزند.
در حالی که مادر وسایل و مواد لازم را آماده می کند، و دخترش مقابل او نشسته، مادر می پرسد: عزیزم یه تکه کیک می خوای؟  فرزند جواب می ده بله و ادامه می ده که
شما میدونی من چقدر کیک دوست دارم!

بسیار خوب، مقداری از روغن کیک بخور. دختر با تعجب جواب میده :چی؟ نه ابدا!
نظرت در مورد خوردن دو تا تخم مرغ خام چیه؟

در مقابل این حرف مادر دختر جواب میده: شوخی می کنین؟
یه کم آرد؟ : نه مامان مریض میشم!
مادر جواب داد: همه اینا نپخته هستن و طعم بدی دارن اما اگه اونا رو با هم استفاده کنی اونا یه کیک خوشمزه رو درست می کنن.
 

خدا هم همین طور عمل می کند، هنگامی که ما از خودمان می پرسیم چرا او ما را در چنین شرایط سختی قرار داده، در حقیقت ما نمی فهمیم تمام این وقایع کی، کجا و چه چیزی را به ما می بخشد. فقط او می داند و او هم نخواهد گذاشت که ما شکست بخوریم. نیازی نیست ما در عوامل و موقعیت هایی که هنوز خامند فروبرویم. به خدا اعتماد کنیم و چیزهای فوق العاده ای را که به سوی ما می آیند، ببینیم.
خدا ما را خیلی دوست دارد... او هر بهار گل ها را برای ما می فرستد.
و هر صبح طلوع خورشید را می سازد.
و هروقت شما نیاز به حرف زدن داشتید او برای شنیدن آن جاست.
او می تواند در هر جایی از جهان زندگی کند اما او قلب تو را برای زندگی انتخاب کرده.


 


 
comment نظرات ()
 
افتخار کنیم یا تاسف بخوریم؟
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

پروفسور محمد جمشیدی مدیر برنامه های داخلی ایستگاه فضایی ناسا،

فیروز نادری مدیر برنامه اجرایی سیاره مریخ در ایستگاه فضایی ناسا،

حمید برنجی عضو پژوهشگران ایستگاه فضایی ناسا،

قاسم اسرار عضو هیات مدیره ایستگاه فضایی ناسا،

کاظم امیدوار عضو پژوهشگران ایستگاه فضایی ناسا،

محمد جمشیدی مدیر کنترل تکنیک ایستگاه فضایی ناسا،

رضا غفاریان مهندس لابراتوار نیرو محرکه جت ایستگاه فضایی ناسا،

پروفسور پرویز معین رییس موسسه مرکزی تحقیقاتی دانشگاه ناسا در آمریکا،

پروفسور صمد حیاتی عضو هیات مدیره ایستگاه فضایی ناسا،

عبد الحمید کریمی در رابطه با ساخت موشک های فضایی در ناسا،

و خانم دکتر مقدم در آزمایشگاه پیشرانش جت در ناسا بر روی رادارها کار می کنند.

حدود 70 الی 80  ایرانی در ناسا فعالیت دارند طبق اخرین اماری که گرفته شده و در روزنامه space چاپ شده, 43 درصد ناسا از پژوهشگران ایرانی می باشد.

به این مساله افتخار کنیم یا به خاطر از دست دادن این همه استعداد تاسف بخوریم؟


 
comment نظرات ()
 
اشکال تفکر بر مبنای آرزوها
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

سلام

من تا حدودی سعی کردم شخصتم رو کنار وبلاگم شرح بدم. به این پیش تعریف باید اضافه کنم که در ده سال گذشته به کاری مشغول بودم که تجربه های گران قدری رو برام فراهم کرد. ارتباط با انسان های بزرگ من رو به جلو هدایت کرد تا بدین جا که تصمیم گرفتم سازمانی رو که به اون عشق می ورزم رها کنم و برم دنبال آرزوهام. مطلب ذیل مربوط به شانزدهم اردیبهشت ماه 1385 می شه. یعنی زمانی که فکر نمی کردم شرایط الان رو داشته باشم. ولی در این لحظه که این مطلب رو برای شما آماده می کنم به عظمت این تجربه بیشتر پی می برم و بیشتر از هر موقع دیگه ای توی اون عمیق می شم و خدا رو شاکرم که تونستم دوباره اون رو مرور کنم و به باورهای جدیدی دست پیدا کنم.

همیشه بازگشت به گذشته ملال آور نیست.

 

اشکال تفکر بر مبنای آرزوها

 

بسیاری از ما که با مکتب موفقیت آشنا می شیم و شیوه زندگی هدفمند را می آموزیم، در ابتدای راه، اهداف بسیار بلند پروازانه ای را برای خودمون بر می گزینیم و با اشتیاق فراوان منتظریم که در مدت زمان کوتاهی به آرزوهای بزرگمون دست پیدا کنیم.

و آن چنان در رویـاهـای خـود سـاخـتـمون غـرق می شیم که اندک اندک فراموش می کنیم کـه برای موفق شدن باید پاهای  خودمون رو روی زمین بگذاریم.

ایراد این نوع تفکر که " تفکر بر مبنای آرزوها " نامیده می شه اینه که زمان و راهی که باید برای رسیدن به آرزوها طی بشه اغلب کمتر از آن چه هست، دیده می شه و در نتیجه فرد وقتی در طی مدت کوتاهی به نتیجه مطلوب ذهنی خودش نمی رسه سرخورده و مایوس می شه و از پی گیری اهدافش منصرف می شه. حال آن که موفقیت امری تدریجی و نیازمند تلاش مستمر و کوشش فراوان است.

می گن روزی کرایسلر که نوازنده مشهور پیانو است قطعه ای را آن چنان لطیف و با ظرافت نواخت که تمام جمعیت حاضر در کنسرت غرق در شور و شعف شدند، در پایان کنسرت خانمی که به شدت تحت تاثیر شیوه نوازندگی وی قرار گرفته بود نزدش رفت و با حالتی شگفت زده گفت: " مـن حـاضـرم تـمـام لـحـظـات عـمـرم را بـدهـم تـا بـتـوانـم مـثـل شـمـا بـنـوازم." کرایسلر لبخندی به او زد و گفت: "این دقیقا همان کاری است که من در تمام طول عمرم کرده ام."

به نظر من روزی که کرایسلر برای نخستین بار دست به پیانو زد، در ذهنش چنین روزی را می دید، اما احتمالا انتظار نداشت که این موفقیت خیلی آسان و پس از چند ماه نواختن پیانو به دست آید.

" تـدریـج " همه جا قاعده موفقیت است و هر موفقیت بزرگی حاصل جمع یا حاصل ضربی از موفقیت های کوچک و درس هایی است که از شکست های کوچک می آموزیم.

همان گونه که برای ساخته شدن یک ساختمان زیبا هزاران آجر باید دقیق و متناسب با یک دیگر چیده شوند و طبیعتا نمی توان تا قبل از طراحی نقشه و ساخته شدن طبقه اول به فکر ساختن طبقه دوم بود، در زندگی یک انسان هدفمند نیز اوضاع به همین شکل است. همان گونه که بهترین نقشه ساختمان اگر روی کاغذ باقی بماند اهمیت چندانی پیدا نمی کند، بهترین فکرها نیز تا وقتی از " وجهه تئوریک " به "حالت عملی" مبدل نشوند ارزش چندانی نخواهند داشت.

از جمله رازهای موفقیت انسان های موفق، کوتاه بودن فاصله "اندیشه" تا "عمل" آن هاست.

پس بهتر است با خود فکر کنیم که چگونه می توانیم در راستای اهدافمان اقدامات عملی انجام دهیم؟.

 

برای مثال :

اگر هدف ما تبدیل شدن به یک متخصص کامپیوتر است و تاکنون چیزی از کامپیوتر نمی دانیم اما امروز عصر از یک مرکز بزرگ کامپیوتر بازدید کرده ایم، یک گام عملی در مسیر موفقیت برداشته ایم.

اگر هدف ما قبولی در کنکور است و امروز صرفا کتاب های مورد نیازتان برای مطالعه را خریداری کرده ایم، یک گام عملی در مسیر موفقیت برداشته ایم.

اگر هدف ما ثروتمند شدن است و سرمایه چندانی نیز نداریم اما امروز ایده های اقتصادی را که به ذهنمان رسیده است در دفتری یادداشت کرده ایم تا در زمان مناسب مورد استفاده قرار دهیم، یک گام عملی به سوی موفقیت برداشته ایم.

اما اگر نشسته ایم و تنها به اهـدافمان فـکـر می کنیم و به این که چرا شرایط دست به دست هم نمی دهند تا ما به اهدافمان برسیم، باید گفت که ما در مرحله "تئوریک" متوقف مانده ایم و البته هنوز فرصت هست تا دست به اقدامات عملی و ملموس بزنیم.

پس باید همین الان از جای خود بلند شویم و بیش از این برای رسیدن به موفقیت های بزرگ، موقعیت های کوچک را از دست ندهیم.

راه موفقیت را باید گام به گام پیمود، پس بیایید هر گام را آن چنان استوار و پر انگیزه برداریم که گویی این، هدف نهایی ماست و در عین حال هدف نهایی را که برای خود برگزیده ایم همواره در ذهن داشته باشیم و هرگز این جمله را فراموش نکنیم که در زندگی ام:

"بزرگ فکر کن، اما هم اکنون از کوچک آغاز کن."

برای موفق شدن باید پاهای خود را بر روی زمین بگذاریم.

موفقیت امری تدریجی و نیازمند تلاش مستمر و کوشش فراوان است.

برای رسیدن به مـوفـقـیـت های بـزرگ، مـوقـعـیت های کـوچـک را از دست ندهیم.

از جمله رازهای موفقیت انسان های موفق کوتاه بودن فاصله "اندیشه" تا "عمل" آن هاست.

 

با تجدید احترام

داوود امیراحمدی


 
comment نظرات ()
 
بوی گند نفرت
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

بوی گند نفرت در دل
 

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آن ها بازی کند. او به آن ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدم هایی که از آن ها بدشان می آید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود معلم به بچه ها گفت :

تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید:

از این که یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه
ها از این که مجبور بودند، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد:
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید.
پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

منبع : سایت ایران عشق

فرستنده مطلب : ali_derakhshany2003 @yahoo.com

 

 


 
comment نظرات ()
 
توسعه ایران در گرو اصلا‌ح نگرش‌هاست ...
ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

توسعه ایران در گرو اصلا‌ح نگرش‌هاست

اقتصاد ایران به قلم زنده یاد دکتر حسین عظمیی

 

طی 25 سال گذشته حدود 800 میلیارد دلا‌ر از محل ذخایر نفت و گاز به اقتصاد ایران تزریق شده است. طی همین مدت اقتصاد ما شاهد تلا‌ش‌های جانفرسا و شبانه‌روزی حجم بزرگی از مدیران و نیروی کار در بخش‌های دولتی و خصوصی بوده است. در همین زمان نظام آموزشی کشور گسترش فراوان یافته و شاهد تخصیص منابع عظیم سرمایه به حوزه‌های زیربنایی (فولا‌د، پتروشیمی و...) و موفقیت‌های واقعی در زمینه پایه‌گذاری و گسترش صنایع اساسی (سدسازی، راهسازی، ارتباطات و...) بوده است. ‌ علی‌رغم این همه، تولید سرانه جامعه به قیمت‌های ثابت طی این دوران طولا‌نی ثابت مانده و احتمالا‌ کاهش یافته است، چرا؟

اولا‌ جامعه ما دولت‌سالا‌ر است. نکته مورد بحث این نیست که حکومت کوچک یا بزرگ است. نکته در این جاست که حکومت ما به مردم اجازه مشارکت خلا‌ق نمی‌دهد. این موضوع قطعا اقتصاد را دچار مشکل می‌کند.

از سوی دیگر نظام انگیزشی ایران در حوزه اقتصادی بسیار ناکارا است. مجموعه تشویق‌ها و تنبیهات است که نظام انگیزشی را می‌سازد. مجموعه انگیزشی حاضر، انسان‌ها را به سمت تولید سوق نمی‌دهد و به همین دلیل باید دچار دگرگونی شود. ‌ 
 
در کنار ایجاد چنین مجموعه‌ای باید کوشید تا نظام ایجاد سرمایه انسانی از طریق تکمیل آموزش‌های عالی، در زمینه‌های کیفی رشد کند و جایگاه ایران در اقتصاد جهانی روشن شود.

احتراز از دیوان‌سالا‌ری، توجه به نظام بازده، ایجاد نظام انگیزشی سالم، ایجاد کیفیت در نظام آموزش عالی، یافتن جایگاه معقول در اقتصاد جهانی و... راه‌هایی هستند که بر اساس آن ها به استراتژی توسعه منطقی می‌رسیم و در کنار اینها، سازمان‌هایی را باید ساخت که بتوانند این استراتژی‌ها را بدون دخالت مستقیم دولت اداره کنند. ‌ اگر بخواهیم شاخص‌های تفصیلی توسعه در ایران را بررسی کنیم باید به این سوالا‌ت پاسخ دهیم که:

  •  آیا فرهنگ، متکی به اصالت علم و اصالت انسان است؟
  • آیا از حکومتی مردم‌سالا‌ر بهره‌مندیم و آیا سیستم آموزشی مدرنی را مورد استفاده قرار می‌دهیم؟
  • میزان بهره‌مندی ما از انرژی‌های جدید چه مقدار است؟
  • باید پرسید که در زمینه راه و ارتباطات چه مقدار کار انجام داده‌ایم؟
  • در زمینه آب آشامیدنی سالم‌سازی‌شده و سایر حوزه‌های مشابه تا چه اندازه‌ای به زندگی مدرن نزدیک شده‌ایم؟

نتیجه بررسی تطبیقی شاخص‌های یکپارچه و شاخص‌های تفصیلی توسعه ایران، حاکی از آن است که مشکلا‌ت نهادینه شده و ساختاری فراوانی در اقتصاد ایران وجود دارد. ‌ 

 برای پیشرفت اقتصادی ایران به سه فاکتور اساسی نیازمندیم:
 

1- نظام انگیزشی مناسب ‌
2- جایگاه مناسب در نظم بین‌المللی
3- نهادهای کارا برای سیاستگذاری و اجرا
 
این سه فاکتور باعث شکوفا شدن اقتصاد خواهد شد. ‌ 


سرکوب نظام انگیزشی نوآوران جامعه و سهولت نسبی نقل و انتقالا‌ت بین‌المللی نظرهای خلا‌ق باعث شده است تا اولا‌ ناهنجاری‌های روانی در اقشار نوآور و در کل جامعه به وجود آید و ثانیا خلا‌قیت و نوآوری جامعه به زمینه‌های ناسالم معطوف گردد و ثالثا نیروهای خلا‌ق و نوآور از جامعه خارج شوند، که همه اینها ضعف شدید خلا‌قیت سالم در جامعه را منتهی شده است. به تعبیر من اقتصاد کشور ضربه‌مغزی شده است. اولویت اول پژوهشی ما درک و فهم علت و علل این ضربه‌مغزی شدن اقتصاد ایران و یافتن راه‌حل‌هایی است که بتوان آن را از این وضعیت خارج کرد. ‌ 
 
اقتصاد ایران به هر دلیلی از اقتصاد مولد به سوی اقتصاد دلا‌لی حرکت کرده و بخش‌های تولیدی در حال رکود است. اینکه چگونه می‌توان این روند را متوقف کرد، زمینه کار پژوهشی است. سوال دیگر این که:

  • چگونه می‌توان اندیشه‌ها و نتایج پژوهش‌ها را به سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی منتقل کرد؟
  • یعنی چه کار می‌توان کرد تا سطح دانش و پذیرش علمی کارشناسان را بالا‌ برد؟

در ایران متاسفانه یک اشتباه صورت گرفته که ما تصور کردیم با آموزش تنها می‌توان سرمایه انسانی به وجود آورد؛ این غلط است. البته آموزش، امری بسیار اساسی است و همانند چاقویی است که بسیار تیز و برا می‌باشد ولی مساله مهم‌تر این است که این چاقو در دست چه کسی است و این شخص با چه انگیزه‌ای کار می‌کند. ‌

بنابراین سرمایه انسانی، یک نظام آموزشی و یک نظام انگیزشی دارد و اگر این دو با هم تلفیق شود سرمایه انسانی حاصل می‌شود. من مشکلا‌ت سرمایه انسانی ایران را به خصوص در سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی عمدتا مربوط به نظام آموزشی نمی‌دانم بلکه آن را مربوط به نظام انگیزشی می‌دانم. ‌ 
 
بنابراین در پاسخ به این سوال که ما چه باید بکنیم می‌بایست بگویم که اولا‌ باید قدم به قدم جلو رفت، اولین قدم این است که این بخش نظام انگیزشی را بیشتر بپرورانیم و آن را طرح کنیم و مسوولا‌ن و تصمیم‌گیران هم مساله را به روشنی ببینند و بپذیرند. چون برای حل هر مشکلی در ابتدا این پذیرش و درک لا‌زم است. همه اینها به اصلا‌ح و بازسازی مجموعه سیاست‌های حکومت بازمی‌گردد. ‌ توسعه ایران در گرو اصلا‌ح نگرش‌هاست. مهم‌ترین عامل در این زمینه هم، دولت و حکومت است. یعنی نه تنها بخش عمده‌ای از افتخار توسعه‌نیافتگی جامعه نصیب دولت‌ها است، بلکه بخش قابل‌توجه‌ای از علل عقب‌ماندگی را هم باید در ساختار دولت‌ها جست‌وجو کرد. 
روحشان شاد...


 
comment نظرات ()
 
زندگی شغلی افراد تحت تاثیر دوران کودکی آن هاست.
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

زندگی شغلی افراد تحت تاثیر دوران کودکی آن هاست.

تحقیقات نشان داده استرس ها و فشارهای دوران کودکی در سال های جوانی و در زندگی شغلی افراد خود را نشان می دهند.

به گزارش مهر به نقل از ساینس دیلی بررسی هایی که از سال 1958 بر روی بیش از 8000  نفر انجام گرفته نشان می دهد وضعیت روحی و عاطفی کودکان در سنین 7-11 و 16 سال تاثیر قابل ملاحظه ای بر وضعیت شغلی و اجتماعی آن ها در آینده دارد.

بنابر همین گزارش بررسی هایی که روی این افراد در سنین 23 و 33 سال  انجام گرفته است موید این امر است. نکته قابل ملاحظه این جاست که فشار و استرس های وارد شده بر کودکان در سنین 45 سال بیشتر خود را به شکل افسردگی و ناامیدی نشان می دهد.

در ضمن این گونه افراد در محیط های شغلی با مشکلات بیشتری از قبیل تحریک پذیری بیشتر، کنترل تصمیم گیری بیشتر، احساس کمبود حمایت های اجتماعی و ... رو به رو هستند.

متخصصان به والدین هشدار می دهند که چگونگی دوران کودکی فرزندان را بیشتر مورد توجه قرار دهند زیرا تاثیرات آن تا پایان عمر بر فرزندانشان خواهد بود و جنبه های گوناگون زندگی فردی، اجتماعی، تحصیلی و شغلی آن ها را تحت تاثیر قرار خواهد داد.

 


 
comment نظرات ()
 
شعر هنگامه ی احساس تمام دل هاست
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

شعر، تاریخ نویس دل آد م هاییست که جهان را دیدند

و از این جا رفتند

ننوشتند ولی،  و نگفتند که هنگام  عبور از سرِ گردنه عمر بر آن ها  چه گذشت

و چه دیدند به گاهِ گذر از حومه سرسبز جهان

و زبان دلشان بسته و ناگویا بود

شعری از شادی هاشان بر جای نماند

بیتی ازغم هاشان فریاد نشد

لحظه سبزِ تکان خوردن دل هاشان از یک لبخند

لحظه شادِ گره خوردن دل هاش با دست نگاه

لحظه تلخ ِ فروریختن دل هاشان از هول و هراس

لحظه تلخ تر سوختن دل هاشان از داغ فراق

هیچ یک ثبت نشد

شعرها لرزه نگار دل آدم هایی است که از این جا رفتند

و ندادن رد پای از رفتنشان در دفتر خویش

شعر تندیش دل آدم هاست

شعر هنگامه احساس تمام دل هاست

در خیال شاعر

خوش به حال شاعر.

زنده یاد مجتبی کاشانی

 


 
comment نظرات ()
 
تجربه ای عمیق
ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

گاهی آن قدر غرق آرزوهایت می شوی

 که

نمی فهمی خودت آرزوی کسی دیگر هستی.

 

http://nargesgoli.blogfa.com/

 


 
comment نظرات ()
 
شش مرحله هر پروژه
ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

شش مرحله هر پروژه عبارتند از:

 

  •  ذوق و شوق و جدیت نشان دادن.

  •  از اشتیاق افتادن.

  •  ترسیدن و سراسیمه عمل کردن.

  •  جستجوی مقصر.

  •  تنبیه بی‌گناه.

  •  پاداش‌دادن به سهیم‌نشدگان.

 


 
comment نظرات ()
 
سعی کن مداد شی.!
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

آدما و مداد

 

پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟

 -درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن چه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی.
پسرک با تعجب به
مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت: بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این
مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی
:

صفت اول:

می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم:

باید گاهی از آن چه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیز تر می شود و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر، پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم:

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای این که خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم:

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سرانجام

پنجمین صفت مداد:

همیشه اثری از خود به جا می گذارد.

پس بدان از هر کارت در زندگی ردی به جا می گذاری. سعی کن حرکات تو هشیارانه باشد. بدان که چه می کنی.

 


 
comment نظرات ()
 
اندکی ازقوانین جهانی موفقیت
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

اندکی ازقوانین جهانی موفقیت

 

قانون علت و معلول

هر چیزی به دلیلی رخ می ده. برای هر علتی معلولی هست و برای هر معلول، علت یا علت های بخصوصی وجود داره، چه از آن ها اطلاع داشته باشیم چه نداشته باشیم. این قانون می گه : " چیزی به اسم اتفاق وجود نداره "‌.


در زندگی هر کاری را بخواهیم می توانیم انجام دهیم به شرط آن که :

1- تصمیم بگیریم که دقیقا چه می خواهیم.

2-همان کاری را بکنیم که کسانی که در این راه موفق شده اند انجام داده اند.

قانون ذهن

همه علت و معلول ها ذهنی اند. افکارمون تبدیل به واقعیت می شن. این یه حقیقتِ که افکارمون آفریننده اند. ما تبدیل به همون چیزی می شیم که دربارش بیشتر فکر می کنیم. پس همیشه درباره چیزهایی فکر کنیم که واقعا طالبش هستیم و از فکر کردن درباره چیزهایی که خواستارش نیستیم اجتناب کنیم.

قانون عینیت یافتن ذهنیات

دنیای پیرامون ما تجلی فیزیکی دنیای درون ماست. کار اصلی ما در زندگی این که زندگی مورد علاقه مون رو در درون خودمون خلق کنیم. زندگی ایده آل را با تمام جزئیاتش مجسم کنیم و این تصویر ذهنی را تا زمانی که در دنیای پیرامون محقق بشه حفظ کنیم.

قانون رابطه مستقیم

زندگی بیرونی ما بازتاب زندگی درونی ماست. بین طرز فکر و احساسات درونی مان از یک طرف و عملکرد و تجارب بیرونی ما از طرف دیگر رابطه مستقیم وجود دارد. روابط اجتماعی، وضعیت جسمانی، شرایط مالی و موفقیت اجتماعی ما بازتاب دنیای درونی ماست.

قانون باور

هرچیزی را که عمیقا باور داریم برامون به واقعیت بدل می شه.  " ما آن چه را می بینیم باور نمی کنیم بلکه آن چیزی را می بینیم که قبلا به عنوان یک باور انتخاب کرده ایم." 

پس باید :

1- باورهای محدود کننده ای را که مانع موفقیت ماست شناسایی کنیم.

2- آن ها را از بین ببریم.

شاید سوال کنی چگونه؟ پاسخ آن و یا بهتر بگم کلید حل این معما نیز در درون خود ماست. پس لزوما کلید من ممکنه به درد تو و کلید تو به درد من نخوره. ولی گفتنیِِِ که باورهای محدود کننده رو وقتی شناختی فقط کافی که به اون اجازه رشد ندیی. همین و همین.

قانون ارزش ها

نحوه عملکرد ما همیشه با زیر بنایی ترین ارزش ها و اعتقادات ما هماهنگه. اون چه به راستی ارزش هایی را که واقعا بهش اعتقاد داریم بیان می کنه، ادعاهای ما نیست بلکه گفته ها، اعمال و انتخاب های ما به ویژه در هنگام ناراحتی و عصبانیته.

قانون انگیزه

هر چه می گیم یا انجام می دیم از تمایلات درونی، خواسته ها و غرایز ما سرچشمه می گیره این کار ممکن است به صورت خود آگاه یا ناخودآگاه انجام بشه.


رمز موفقیت دو چیز است:

1-  تعیین اهداف و برنامه ریزی برای آن ها.

2-  مشخص کردن انگیزه ها.

قانون فعالیت ذهن ناخودآگاه
ذهن ناخودآگاه ما موجب می شه همه گفته ها و اعمالمون مطابق با الگویی انجام بپذیره که با تصویر ذهنی و باورهای زیر بنایی ما هماهنگه. ذهن ناخودآگاه ما بسته به این که چه جوری اون  رو برنامه ریزی کنیم می تونه ما را به پیش ببره و یا از پیشرفت باز بداره.
قانون انتظارات
اگر با اعتماد به نفس انتظار وقوع چیزی رو داشته باشیم در جهان پیرامونمان امکان وقوع پیدا می کند. ما همیشه هماهنگ با انتظاراتمون عمل می کنیم و انتظارات ما بر رفتار و طرز برخورد اطرافیانمون تاثیر می زاره.

و...


 
comment نظرات ()
 
نگرش
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

نگرش

انیشتین می گفت:  

" آنچه در مغزتان می گذرد، جهانتان را می آفریند. "

استفان کاوی ( از سرشناسترین چهره های علم موفقیت ) احتمالا با الهام از همین حرف انیشتین است که می گوید :

" اگر می خواهید در زندگی و روابط شخصی تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می خواهد قدم های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی تان ایجاد کنید باید نگرش ها و برداشت هایتان را عوض کنید."

او حرف هایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس تر می کند :

" صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریبا یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا این که مرد میان سالی با بچه هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می کردند. یکی از بچه ها با صدای بلند گریه می کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می کشید و خلاصه اعصاب همه مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه ها که دقیقا در صندلی جلویی من نشسته بود، اصلاً به روی خودش نمی آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض باز کردم که :

آقای محترم! بچه هایتان واقعاً دارند همه را آزار می دهند. شما نمی خواهید جلویشان را بگیرید؟

مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می افتد کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت:

بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی گردیم که همسرم، مادر همین بچه ها٬ نیم ساعت پیش در آن جا مرده است. من واقعا گیجم و نمی دانم باید به این بچه ها چه بگویم. نمی دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد."

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می پرسد :

صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی بینید؟

چرا این طور است؟

آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟

و خودش ادامه می دهد که:

راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم:

واقعاً مرا ببخشید. نمی دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می تواند تا این اندازه بی ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .

 " حقیقت این است که به محض تغییر برداشت٬ همه چیز ناگهان عوض می شود. کلید یا راه حل هر مسئله ای این است که به شیشه های عینکی که به چشم داریم بنگریم؛ شاید هرازگاه لازم باشد که رنگ آن ها را عوض کنیم و در واقع برداشت یا نقش خودمان را تغییر بدهیم تا بتوانیم هر وضعیتی را از دیدگاه تازه ای ببینیم و تفسیر کنیم. "

*  آن چه اهمیت دارد خود واقعه نیست بلکه تعبیر و تفسیر ما از آن است که به آن معنا و مفهوم می دهد.  *

دکتر کاوی با این صحبتش آدم را به یاد بیت زیبای مولانا می اندازد که :

" پیش چشم ات داشتی شیشه ی کبود           لاجرم عالم کبودت می نمود "

با تشکر از حیدر ارجمندی دوست داشتنی

 


 
comment نظرات ()
 
خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند.

ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافه‌ایی حق به جانب...

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!»

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت:

«خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!»

ارسال کننده : خانم سارا غلامپور

 


 
comment نظرات ()
 
دعوا سر یک لقمه نان
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

دعوا سر یک لقمه نان

پنج، شش ساله به نظر می‌‌رسید. دست‌های کوچکش هیچ شباهتی به دست‌های ظریف همسالانش نداشت. لباس‌های بزرگ تر از اندازه‌ای که به تن کرده و بسته آدامسی که به دست داشت، معصومیت صورتش را چند برابر کرده بود. جلوی رهگذران را می‌‌گرفت و تا آدامسی به آن ها نمی‌‌فروخت، رهایشان نمی‌‌کرد. آخرین بسته آدامس را هم که فروخت، همان وسط خیابان بسته خالی را روی سر گرفت و بی‌توجه به نگاه‌های اطرافیان از ته دل خندید.

***

پدیده کودکان خیابانی یکی از مشکلات آسیب‌زای اجتماعی است که از دیرباز در سراسر جهان وجود داشته و در سال‌های اخیر به دلایل گوناگون در کشور ما نیز افزایش یافته و گسترش روزافزون آن ضرورت پی گیری و رسیدگی به آن را بیش از پیش آشکار می‌‌سازد.

بیش از صد میلیون کودک خیابانی و کار در جهان وجود دارد که درصد قابل توجهی از آن ها متعلق به کشورهای عقب‌مانده و یا در حال توسعه هستند اما این‌ که سهم کشور ما از این ارتش چند میلیونی چقدر است، به درستی مشخص نیست.

حتی سازمان بهزیستی که خود را متولی جمع‌آوری این کودکان می‌‌داند، ارائه هرگونه آمار دقیق در این زمینه را به دلیل شناور بودن این اطلاعات، غیرممکن دانسته و می‌‌گوید:

نه تنها بهزیستی، بلکه هیچ ارگان و نهادی در کشور نمی‌‌تواند ادعا کند که از آمار دقیق کودکان کار و خیابانی اطلاع دارد.

علی رغم این‌ که سازمان بهداشت جهانی تمام افراد زیر هجده سال را کودک به شمار آورده و هرگونه کار این کودکان را ممنوع دانسته اما با این حال فقر مالی و نیاز، مهم‌ترین دلیل وارد شدن این کودکان به بازار کار است. از سوی دیگر نیز تقاضا برای نیروی کار ارزان، بدون بیمه و مالیات و... بازار کار کودکان را رونق بخشیده و سبب جذب روزافزون آن ها از سوی کارفرمایان شده است.

عده‌ای معتقدند که برای تمیزی و زیبایی چهره شهر باید این نان‌آوران کوچک را از سطح شهر جمع کرده و در مراکز مخصوص نگهداری کرد غافل از این‌ که براساس بررسی‌های کارشناسان بیش ازهشتاد درصد این کودکان دارای خانواده هستند؛ خانواده‌هایی که برای امرار معاش و گذران زندگی، کودکان خود را به کار در خیابان‌ها وادار می‌‌کنند.

کودکان کار خیابانی کسانی هستند که بیشترین ساعات زندگی و گاه تمام آن را در کوچه و خیابان می‌‌گذرانند و علی رغم داشتن خانه و خانواده، از کوچک‌ترین و ابتدایی‌ترین حقوق انسانی خود که همان حق آموزش و تحصیل است، محروم مانده‌اند و والدین این کودکان هر روز صبح به جای روانه کردن آن ها به مدرسه، بسته آدامس یا کاسه تکدی‌گری را به دست‌شان می‌‌‌دهند و در دامن خطرات بی‌انتهای خیابان رهایشان می‌‌کنند.

***

چهار، پنج ساله است؛ تا آدامسی از او نخری، رهایت نمی‌‌کند.

پنج، شش ساله است؛ فال می‌‌فروشد.

شش، هفت ساله است؛ دعا می‌‌فروشد.

هفت، هشت ساله است؛ شیشه خودرو پاک می‌‌کند.

دعواهای‌شان مثل تمام کودکان همسن و سال خود بر سر یک شکلات یا یک اسباب‌بازی زیبا که در ویترین مغازه دیده‌اند، نیست. دعواهای‌شان سر مسائل مهم‌تری مثل پول است، سر یک لقمه نان، سر معاش!

 

 


 
comment نظرات ()
 
آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
 
بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
 
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،
 
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند،
 
بعضی‌ها حمال کتابند،
 
بعضی‌ها بقال کتابند،
 
بعضی‌ها انباردارکتابند،
 
بعضی‌ها کلکسیونر کتابند
 
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
 
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
 
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
 
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
 
بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،
 
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
 
بعضی‌ها هزار لایه دارند،
 
بعضی‌ها ارزششان  به حساب بانکی‌شان است،
 
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،
 
بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
 
بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،
 
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
 
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،
 
بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند.
 
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
 
بعضی‌ها نان جوانیشان را می خورند،
 
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را می خورند،
 
بعضی‌ها نان پدرانشان را می خورند،
 
بعضی‌ها نان خشک و خالی می خورند،
 
بعضی‌ها اصلا نان نمی خورند،
 
بعضی‌ها با گلها صحبت می‌کنند،
 
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند،
 
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند،
 
بعضی ها صدای ملائک را می‌شنوند،
 
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند،
 
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند،
 
بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند،
 
بعضی ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آن هاست،
 
بعضی ها فکر می کنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آن هاست،
 
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند،
 
بعضی ها فکر می کنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی،
 
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند،
 
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری اشتباه می‌گیرند،
 
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند،
 
بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند،
 
هیچ کس بی‌درجه نیست،
 
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند،
 
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند،
 
بعضی ها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ،
 
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
 
بعضی ها به اندازه کره زمین و بعضی  به وسعت کل هستی هستند،
 
بعضی ها به پز می گویند پرستیژ،
و بعضی ها خیلی جور های مختلف هستند.

آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟؟؟

 

منبع : iranian_girls@yahoogroups.com

 


 
comment نظرات ()
 
پرینتر دشمن قوی تر از سیگار
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

 

پرینتر دشمن قوی تر از سیگار

دانشمندان می گویند: بودن در کنار یک پرینتر درست همانند قرار گرفتن در کنار یک فرد سیگاری است.
یک تیم از محققان کانادایی با انجام تحقیقی دریافتند: پرینترهای مستقر در ادارات ممکن است منبع آلوده کننده هوا باشد و تهدید جدی برای سلامت انسان تلقی شود.
این پرینترها حاوی ذرات بسیار ریز یا
 است که آن قدر کوچکند که دانشمندان همین تازگی موفق به آزمایش روی آن شده اند.
محققان هشدار دادند: این ذرات کوچک که در تونر پرینتر، تنباکوی سیگار، باکتری و کپک و دوده یافت می شود، به درون ریه نفوذ کرده و به تحریک چشم، بینی، گلو و ریه می انجامند.
همچنین در تحقیق جدید دانشمندان، ارتباط بین بروز مشکلات قلبی و بیماری های ریوی با این ذرات کشف شده است.
یک شرکت حافظ ایمنی و سلامت محیطی میزان انتشار این ذرات از پرینترها را برای قرار دادن مقیاس سنجشی روی دستگاه مورد آزمایش قرار داد. همچنین شمار این ذرات در هوا را مورد آزمایش قرار گرفت.
نتایج این تحقیق نشان داد: این ذرات کوچک (کمتر از 0/1 میکرومتر) به میزان بالایی از پرینترها منتشر می شوند.
میزان انتشار این ذرات در 27 درصد پرینترهای مورد آزمایش بسیار بالا بود. میزان ذرات موجود در این پرینترها بیش از 10 برابر بیشتر از شمار آن در هوا بود.
همچنین این میزان در یک پرینتر بیش از 70 برابر بیشتر از شمار آن در فضا برآورد شد.
نتایج تحقیق دیگری نیز نشان داد: این ذرات آن قدر ریزند که به راحتی به درون جریان خون رسوخ می کنند و رگ های خونی و قلب را تحت تاثیر قرار می دهند.

این روایت چه واقعی باشد چه نباشد احتیاط شرط اول است. در این تحقیق صحبت از پرینترهای تونردار است، پس شما دوست عزیز که از این پرینتر استفاده می کنی حواست رو بیشتر جمع کن. پرینتر من جوهرافشانه و خدا کنه در ارتباط با اون مشکلی نباشه.انشاا..

 

 


 
comment نظرات ()
 
آب باش به جای سنگ
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

آب باش به جای سنگ

 

حقیقت این مطلب رو من هم به شخصه تو زندگیم تجربه کردم. کلید موفقیت همه آدم های بزرگ رو تو واژه " صبر" می تونین پیدا کنین. این همان کاری است که آب می کنه. برای رسیدن به مقصودش عجله نداره ولی در عین حال بسیار زیرک عمل می کنه و روزنه های حضور خودش رو به نحوی اعلام می کنه که غیر قابل تصوره. وقتی صحبت از آب می کنیم یقینا منظورم یک قطره نیست چون وقتی کارآمد‌ِ که به باران، رود یا دریا تبدیل می شه.  

 

به نام مهربانترین

آرام و مصمم

سوال : دو قطره آب اگر کنار هم قرار بگیرند چه می کنند؟

آن ها تصویر قطره دیگر را در خود دیده و به هم می پیوندند و یک قطره بزرگ تر تشکیل می دهند.

سوال : اگر چند سنگ به هم نزدیک شوند چه می شود؟

آن ها هیچ گاه با هم یکی نمی شوند.

شاید تصویر سنگ دیگر را تا حدودی در خود ببینید!

هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم فهم دیگران برایمان مشکل تر و در نتجیه احتمال بزرگ تر شدمان نیز کاهش می یابد.

مهارت هایی که ما در جهت آرامش، بزرگوارتر و اجتماعی تر شدن کمک خواهد کرد را به یادمان داشته باشیم:

 

  • نرمی
  • بخشش
  • مدارا
  • پشتکار

 

حال چه چیزی سخت تر و مقام تر است. آب یا سنگ؟

 

سوال : اگر سنگی از کوه سرازیر شود و به مانعی برخورد کند چه می کند؟

اگر مانع کوچک باشد از روی آن عبور می کند.

اگر متوسط باشد آن را درهم می شکند.

اگر بزرگ تر باشد پشت آن می ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد.

 

سوال : اما آب چه می کند؟

ابتدا سعی می کند مانع را با خود همراه کند.

اگر نتوانست آن گاه بدون دردسربه دنبال فرار از کوچک ترین روزنه می گردد.

و اگر نتوانست صبر می کند تا به اندازه کافی قوی شود آن گاه یا از روی مانع عبور می کند و یا مانع را درهم می شکند.

 

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد ولی آب راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی باید معنای واقعی سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت جست و جو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیاییم و گاهی نگاهمان را به سمت دیگری بدوزیم.

 

صبور باید بود و مصصم.

 

از دوست عزیزم جناب آقای حیدر ارجمندی هم ممنون که به من لطف داره. این مطلب به صورت PowerPoint  زیبایی ارسال شده که به دلیل حجم اون براتون تایپ کردم و به این صورتی که می بیین براتون آماده کردم. اگر شما دوست خواننده تمایل به دیدن شکل اصلی این مطلب دارید در قسمت نظرات برایم آدرس پست الکترونیک خودتان را بنویسید تا برایتان ارسال نماییم.

 


 
comment نظرات ()
 
زندگی برای بهترین عشق
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

روایتی از " زندگی برای بهترین عشق "

یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد و چند روزی را در خانه ام مهمان بود. همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود. این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم.

دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت:

«عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.»

از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم: «چرا چنین احساسی داری؟»

 دوستم با همدردی به من گفت: چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی. غذا می پزی، لباس می شوری، بچه را به مدرسه و بیمارستان می بری، چه روز بارونی چه آفتابی، کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه. از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.

دوستم آهی کشید و باز گفت: بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره. عزیزم، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.

از حرف های دوستم بسیار خندیدم و گفتم: درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من. دوستم خندید و گفت: خوشحالی؟ داری خودتو فریب می دهی؟

جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره ی پسرم براش تعریف کردم.

گفتم: چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد، در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد. خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد. اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد. چون می خواست اونو به خونه بیاره تا منم مزه اش رو امتحان کنم. هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد و با هیجان منو صدا کرد، تو ذهنم باقی مانده و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.

دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت.

من ادامه دادم:

 پریروز، برای معالجه، پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت: پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه.

پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه، درسته؟

دکتر جواب داد: آره پسر باهوش. پسرم بی درنگ به من گفت: مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شی.

با شنیدن حرف های پسرم، آدم های اطرافم با غبطه به من نگاه کردند و گفتند: با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید. حرف هایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده است.

به او گفتم:

ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم.

تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی.

اما عزیزم باور کن که زندگی با بچه ها، زندگی با بهترین عشق در دنیاست.

قدر پدر و مادرمون رو در هر شرایط و وضع و حالی که هستند و هستیم می بایست بدونیم.

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
راستی چرا چنین است؟
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

راستی چرا چنین است؟

غربی ها سال ها تلاش می کنند و نرم افزار تهیه می کنند ولی ما حاضر به خرید رسمی آن نیستیم و در عوض قفل آنرا می شکنیم و به این کار خود افتخار هم می کنیم. همین روش در مورد افست کتاب های خارجی نیز صادق است.

چرا ساعت ها در صف دریافت چند پاکت شیرسوبسیدی می ایستیم، آن هم با تفاوت قیمتی نا چیز با شیر آزاد، ولی تحمل یک ثانیه دیر حرکت کردن راننده جلویمان را پشت چراغ راهنمایی نداریم؟

چرا در رستوران برای پرداخت صورت حساب به شدت تعارف می کنیم تا جایی که ممکن است کار به نزاع بکشد، ولی در اولین فرصت میهمانمان را متهم به گدا صفتی می کنیم؟

چرا غربی ها سال ها تلاش می کنند و خودرو طراحی می کنند، ولی ما آن را، با حذف تعدادی از تجهیزاتش، ساده می سازیم و می فروشیم؟

چرا غربی ها به قانون احترام می گذارند، ولی ما از قانون می گریزیم؟

چرا در غرب هنگامی که مدارس تعطیل می شوند دانش آموزان ناراحت می شوند، اما در ایران دانش آموزان از شادی کیف هایشان را به هوا پرت می کنند؟

چرا غربی ها به دانشگاه می روند تا دانش بیاموزند، اما ما می رویم که مدرک بگیریم؟

چرا غربی ها کارها را به شیوه علمی انجام می دهند، و ما به شیوه استاد کاری و کدخدا منشی؟

چرا  در ایران فارغ التحصیلان مدیریت و علوم سیاسی غالبا بی کارند، اما در عوض سیاستمداران و مدیران کشور همه پزشک، مهندس، و یا به نحوی کارشناسان رشته های دیگرند؟

چرا آخرین روایت های نرم افزارها را بلا فاصله روی رایانه هایمان نصب می کنیم ولی هر گز به دنبال استفاده از آن قابلیت جدید نیستیم؟

چرا غربی ها  خدمت نظام وظیفه را امری ملی و مقدس می دانند، اما ما آن را زور گویی می پنداریم؟ در قدیم عوام به خدمت نظام وظیفه می گفتند « اجباری»

چرا  اگر کسی به « ناموسمان » نگاهی چپ بیاندازد می خواهیم شکمش را پاره کنیم، اما براحتی  ناموس دیگران را ورانداز می کنیم؟

چرا از غالب کردن اجناس قلابی و مواد فاسد به دیگران لذت می بریم؟

چرا غالبا تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم؟

چرا غالبا به دستور پزشک تمام دارویمان را مصرف نمی کنیم و به مجردی که احساس بهبودی کردیم مصرف دارو را قطع می کنیم؟

چرا جراحان ایران برخلاف تعرفه های رسمی مبلغ کلانی از بیمار جداگانه دریافت می کنند؟

تقریبا پنجاه سال است که تیراژ کتاب های غیر درسی در ایران بین 2000 تا 3500باقی مانده است. راستی مگر جمعیت ایران در این مدت ثابت بوده است؟

چرا اکثر تعمیر گاه ها و مغازه دارها پیاده رو و خیابان را محل کسب و کار خود می دانند و ماموران محترم شهرداری هم مدام به دنبال جریمه برای « سد معبر » هستند.

چرا بخشی از فضای منزل را به مبل و میز نهار خوری اختصاص می دهیم ولی روی زمین می نشینیم و توی سفره غذا می خوریم؟

چرا سال ها اشیای دست دوم منزل را در انبار نگه می داریم و از آن ها استفاده نمی کنیم، ولی حاضر به بخشیدن آن به افراد مستحق نیستیم.؟

چرا در هر شرایطی منافع شخصی را به منافع جمع ترجیح می دهیم؟

چرا یک عمر از ترس نداری گدا زندگی می کنیم؟

چرا برآیند کار دو نفر همیشه کمتر از دو است.

چرا بسیاری از مردم وقتی دستگاهی را می خرند قبل از خواندن دستور کاربری آن، آن را روشن و با سعی و خطا سعی می کنند طرز کار آن را یاد بگیرند و انگار مشغول «کشف» طرز کار آن هستند!؟

چرا با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم؟

چرا اگر پزشکی به ما داروی زیاد ندهد یا اگر هیچ دارو ندهد، می گوییم بی سواد است و دیگر به او مراجعه نمی کنیم؟

چرا هر کجا صف است فکر می کنیم خیرات است؟

چرا فکر می کنیم مالیات پول زور است، ولی هنگامی که خودرو ما به چاله های خیابان می افتد به دولت ناسزا می گوییم؟

چرا هنگامی که پلیس ما را جریمه می کند او را نامرد خطاب می کنیم، ولی رانندگان متخلف دیگر را ناسزا گفته و سراغ پلیس می گردیم؟

چرا بسیاری از مردم به هنگام گردشگری دوست دارند میوه های روی درخت باغ های دیگران را بچینند، در حالی که مقدار زیادی میوه همراه خود دارند؟

چرا به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم؟

چرا حجم غذا برای غالب ایرانی ها مهم تر از کیفیت آن است؟

چرا ده ها سال است که در آشپزی ایرانی تحولی پیدا نشده؟

چرا بیشتر نواقص را می بینیم، ولی در رفع نواقص ناتوانیم؟

چرا در میهمانی ها، ظاهر سازی جای واقعیت را می گیرد؟

چرا منافع زود گذر را به منافع پایداری که دیرتر به دست آید ترجیح می دهیم؟

چرا در هر کاری اظهار فضل می کنیم و از گفتن نمی دانم شرم داریم؟

چرا کلمه من را بیش از ما به کار می بریم؟

چرا اکثرا از حاکمیت انتقاد می کنیم، ولی فراموش می کنیم آن ها هم مثل خود ما هستند و نمی پرسیم که اگر به جای آن ها بودیم چه کار می توانستیم بکنیم؟

چرا در شهر ها خسارتی که چاله ها و دست انداز ها به خودروها وارد می کنند چند هزار برابر هزینه رفع آن ها است ولی مدت ها آن ها را به حال خود رها می کنند؟

چرا دریچه نگهداری خطوط تلفن، پنجره های فاضلاب و امثالهم همیشه یا پائین تر و یا بالا تر از سطح اسفالت خیابان است؟

چرا غالبا مهارت را به دانش ترجیح میدهیم؟

چرا بیشتر در گذشته بسر میبریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم؟

چرا عقب افتادگیمان را به گردن کشورهای قدرتمند و توطئه آن ها می اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم؟

چرا دایما دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان به آن ها عمل نمی کنیم؟

چرا هنگامیکه به هدفمان نمی رسیم آنرا به حساب نصیب و قسمت یا سرنوشت و بدبیاری می گذاریم ولی هرگز به تجزیه و تحلیل علل آن نمی پردازیم؟

چرا همیشه اخرین تصمیم را در دقیقه نود می گیریم؟

چرا  ایران دارای رتبه نخست تصادف در دنیا است( بروایت روزنامه همشهری مورخ  22/1/83)؟

چرا در ایران موتور سیکلت خودرو خانوادگی است و می شود تا شش نفر هم سوار آن بشوند!؟

چرا تقریبا تمام اختراع ها و اکتشاف های دنیا به دست غربی ها انجام شده است، ولی ما در آن سهمی نداریم؟

چرا هنر در ایران در حدی بسیار سطحی باقی مانده و به ساحت زیبائی شناسی ارتقاع نیافته است، ولی در غرب زیبائی شناسی خود دانشی عظیم شد و در طیفی وسیع رشد کرده است؟

چرا با وجود این که می دانیم اغلب برندگان جوایز المپیاد های دانش سر از خارج در می آورند ولی کاری نمی کنیم و همچنان به برنده شدن افتخار می کنیم؟

اعداد ، علم جبر، باروت و شاید خیلی چیزهای دیگر را ما شرقی ها خلق کردیم، ولی آن ها استفاده وسیعی کردند، و ما در همان ابتدای کار ماندیم؟

چرا کشوری با سیصد سال تاریخ قادر است کشور عراق را با پنج هزار سال تاریخ در کمتر از یکماه اشغال کند؟

چرا در ایران به مجردی که کمی برف می آید بلافاصله مدارس تعطیل می گردد؟ حتما در کانادا، روسیه و کشور سوئد مدارس بیشتر سال تعطیل است!

چرا گرانترین ظروف منزل را برای نمایش در ویترین می گذاریم و هر گز از آن ها استفاده نمی کنیم؟

چرا یک ایرانی در کانادا یا آمریکا به سرعت پیشرفت می کند، ولی هموطنان او در ایران در حال درجا زدن هستند؟

چرا غربی ها اطلاعات متعارف خود را روی شبکه اینترت در دسترس عموم قرار می دهند، ولی ما آن ها را برداشته و از همکارمان پنهان می کنیم؟

چرا مرده هایمان را بیش از زنده ها یمان احترام می گذاریم؟

چرا تاریخ ایران را عمدتا بر اساس منابع غربی نوشته اند؟

چرا مهم ترین اکتشافات باستانی ما به دست غربی ها انجام گرفته است؟

چرا غربی ها ما را بهتر از خودمان می شناسند؟

چرا معماری ساختمان هایمان از داخل دل می برند و از بیرون زهره؟

چرا اگر بهترین سیستم تهویه را در محل کارمان داشته باشیم و بیرون از ساختمان هوا به شدت آلوده باشد، باز پنجره اطاق کارمان را باز می کنیم؟

چرا در ایران کوزه گر با کوزه شکسته آب می خورد؟

چرا به مراسم عزاداری بدون دعوت می رویم، ولی برای مراسم عروسی باید دعوتمان کنند؟

چرا در ایران اغلب خانم ها یک لباس را دو بار در مهمانی تکرار شده ای نمی پوشند؟

چرا در ایران اغلب خانم ها پول خرج کردن شوهرشان را برای آنها، دلیل علاقه می دانند؟

چرا اغلب خانم ها ی ایرانی اضافه وزن دارند، ولی در مهمانی ها تظاهر به رژیم لاغری می کنند؟

چرا در غرب دختران جوان آرایش نمی کنند و آرایش خاص پیر زن ها است، ولی در ایران عکس این جریان دارد؟

چرا در غرب کارمندان بعد از بازنشستگی به گشت و گذار می پردازند، ولی در ایران گوشه نشین و افسرده می شوند؟

چرا در ایران، خودروهای چهل پنجاه سال پیش را استفاده می کنند، ولی در غرب هر خودرو بعد از معمولا” پنج سال به قبرستان می رود؟

چرا صبر می کنیم تا وسیله مورد استفاده مان خراب شود بعد به فکر رفع نقص آن می افتیم، در حالی که در دستورالعمل نگهداری آن قید شده که بعد از گذشت زمان معینی باید مورد بازدید قرار بگیرد؟

چرا فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه مان بیمه می کنیم؟

چرا می گوئیم مرغ همسایه غاز است؟

چرا انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم کسی که عیب ما را به ما بگوید بدخواه ما است؟

چرا چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم؟

چرا عده ای  جنس ارزان و با کیفیت پایین را به جنس گران و با کیفیت بالا ترجیح می دهند؟

چرا به هنگام مدیریت در سازمانی  زور را به درایت ترجیح می دهیم؟

چرا وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم؟

چرا در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین «حساب» ببرند، به عوض این که به آن ها احترام بگذارند؟

چرا غالبا در ادارات چشم دیدن کارمند جدید را نداریم؟

چرا فکر می کنیم اگر کارمند جدید کار ما را یاد بگیرد ما از کار بی کار می شویم؟

چرا به عوض تلاش برای ارتقای شایستگی خودمان، سعی می کنیم افراد شایسته را خراب کنیم؟

چرا هنگامی که مدیر یا سرپرست می شویم فکر می کنیم بقیه باید از ما «حساب» ببرند؟

چرا گربه را باید دم در حجله کشت؟

چراغالبا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم؟

چرا تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است؟

چرا غیبت از دیگران برایمان کاری عادی است؟

چراغالبا افراد چاپلوس موقعیت بهتری در ادارات دارند؟

چرا با رشوه دادن کارها سریع تر انجام می شود؟

چرا در غرب تمام سوابق افراد در بانک های اطلاعاتی موجود است، در ایران بسیاری از افراد هنوز شناسنامه ندارند؟

چرا اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی، کابل کشی و غیره صد جای آن را خراب می کنیم؟

چرا در ایران حلبی ساز کار تهویه، آهنگر کار اسکلت فلزی ، لوله کش کار تاسیسات و سیم کش کار برقی انجام می دهد، در حالی که صدها آموزشگاه ودانشگاه فنی داریم؟

چرا وعده دادن و عمل نکردن عادتی عمومی شده است؟

چرا قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن خود را حتی سرزنش هم نمی کنیم؟

چرا شانس در زندگی ما این قدر جای مهمی دارد؟

چرا سعی می کنیم سود بیشتر را با کم فروشی، کاهش کیفیت و تقلب بدست آوریم، بعوض ارایه کیفیت و خدمات بهتر؟ آیا شعار کسب و کار ما این است: اصل بر نارضایتی مشتری است!

چرا درغرب ماهیگیری یک تفریح است، اما در ایران اگر محیط زیست جلویشان را نگیرد دمار از روزگار ماهی ها در می آورند؟

راستی استاندارد در این کشور چه جایگاهی دارد؟ جایش در کتابخانه ها است، توی قاب عکس ها است یا در دست کاربران است؟

چرا فروشندگان ایرانی به مرغ آب می بندند، آیا جنبه بهداشتی دارد یا سود جویی؟

چرا یک دامدار ایرانی حاضر است گاوی را که یک میلیون تومان می ارزد و به علت بیماری جان داده، گوشت آن را می فروشد؟

چرا رفتگرهای شهرداری از جوی آب  برای انتقال زباله استفاده می کنند؟

چرا قصاب با همان دستی که پول می شمارد گوشت هم خرد می کند؟

چرا هنگامی که در غرب بیشتر معاملات کوچک و بزرگ با کارت اعتباری انجام می شود، در ایران اکثر معاملات نقدی است؟

چرا همیشه ماهی را با شکم پر می فروشند در حالی که در غرب شکم ماهی را بعد از صید بلافاصله خالی می کنند؟

چرا میوه فروش میوه های معیوب را لابلای میوه های سالم پنهان می کند و از فروش آن ( گول زدن مشتری) لذت می برد؟

چرا رفتگرهای شهرداری علاوه بر دریافت حقوق ماهیانه از شهروندان در خواست «ماهیانه» می کنند؟

چرا فاضلاب را برای آبیاری کشاورزی استفاده می کنیم؟

چرا شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست می دانیم؟

چرا در زلزله 3/6 ریشتری بم 45000 نفر جان خود را از دست دادند و هزاران نفر زخمی و بی خانمان شدند ولی در زلزله کوبه ژاپن به قدرت 3/8 ریشتر تنها 5000 نفر جان باختند؟

چرا شهرتهران با نزدیک به 12 میلیون جمعیت تنها سه خط مترو دارد، آن هم در سال های اخیر، ولی شهر لندن ده ها خط مترو از ده ها سال پیش دارد؟

چرا در شهر تهران وقتی خیابانی را برای نصب کابل یا لوله  می کنند و بعد با خاک پرمی کنند، شهرداری مدت ها آن را به همان حالت باقی می گذارد تا با عبور خودروها کوبیده شود بعد اسفالت می کند ! در حالی که ماشین مخصوص کوبیدن سال ها است که استفاده می شود؟

چرا تعداد معتادان ایران به مواد مخدر از کشور تولید کننده مواد مخدر افغانستان بسیار بیشتر است؟

چرا هر سال تعداد زیادی انسان در تصادفات رانندگی، در اثر آلودگی هوا، غرق شدن در دریا  و در اثر وقایع قابل پیش گیری جان خود را از دست می دهند؟

چرا آخر شب چهاردهم فروردین تمام پمپ بنزین های تهران به شدت شلوغ شد آن هم تنها برای چند صد تومان صرفه جوئی !؟

چرا درهیچ کشور توسعه یافته ای « سرعت گیر » برای خودروها ایجاد نمی کنند؟

چرا بعضی بناها ده ها سال است که در پایتخت به حالت نیمه ساخته باقی مانده اند و علاوه بر بلا استفاده کردن امکانات شهری چهره شهر را هم زشت کرده اند و فکری برای آن ها نمی کنند؟

چرا هر چیز می خواهد گران شود اول دچار کمبود می شود!؟

چرا چند صد هزار مسافرکش بی نام و نشان در پایتخت مشغول کاسبی هستند. برای خود قلمرو تعریف می کنند، مرتکب انواع خلاف ها می شوند و پلیس هم به آن ها لبخند معنی دار می زند و یک ریال مالیات هم نمی دهند؟

چرا شهرداری برای رفع مشکل ترافیک، محدوده ترافیک تعریف می کند ولی بعد آن را می فروشد!؟

چرا شهرداری برای جلو گیری از تراکم، محدوده ساخت و ساز تعریف می کند ولی بعد آن را می فروشد!؟

چرا شهرداری جلوی متخلف را نمی گیرد ولی با کمال میل او را جریمه می کند!؟

چرا رفتگرهای شهرداری زباله ها را در جوی آب می ریزند بعد شهرداری برای مبارزه با موش ها کلی خرج موش کشی می کند!؟

چرا پلیس راه پشت تپه ها کمین می کند تا رانندگان را راهنمائی کند!؟

چرا در ایران موتور سوار و عابر پیاده مختارند هر طور در معابر عمومی رفت و آمد کنند و اگر با آنها تصادف شود همیشه مقصر راننده خودرو است؟

چرا در ایران عابر پیاده عبور از خیابان را به عبور از روی پل هوایی ترجیح می دهد؟

بر طبق آمار سازمان ملل میزان متوسط کار مفید در ژاپن 8 ساعت، در کانادا 4 ساعت و در ایران تنها 20 دقیقه است.چرا؟

چرا در ایران تمام پرنده ها از انسان می ترسند ولی در غرب آن ها از دست انسان غذا می خورند؟

چرا زرنگی را به شایستگی ترجیح می دهیم؟

چرا هنگامی که تکه نانی را روی زمین می بینیم آن رابرداشته و در جای محترمی قرار می دهیم ولی نانواها با پخت نان نا مرغوب هزاران تن آرد را به هدر می دهند؟

در تهران هر کس بطور متوسط دو ساعت وقتش در ترافیک به هدر می رود وحداقل هر خودرو50% بنزین بیشتر مصرف می کند و اگر هزینه آن را حساب کنیم سر به میلیاردها تومان در روز میزند، به این هزینه ها باید هزینه های درمانی ناشی ازتصادفات، آلودگی های هوا، صوتی و روانی و استهلاک خودرو را اضافه کرد ولی عملا کاری در جهت بهبود ترافیک نمی شود.

چرا هنگام صدا زدن همکارانمان عناوین آن ها را هم ذکر می کنیم ولی در غرب همه همکارانشان را به اسم کوچک صدا می زنند؟

چرا بقال ها اکثر مشتری ها را دکتر و مهندس خطاب می کنند؟

چرا مردم عموما هر کس را که کار ساختمان سازی می کند مهندس خطاب می کنند؟

چرا سهم هر محقق ایرانی در فعالیت های تحقیقاتی کمتر از یک هزار دلار است، در حالی که این رقم در کشورهای توسعه یافته بین 80 تا 230 هزار دلار است (همشهری 20/12/82)

چرا عدم موفقیت خود را در محیط کار غالبا ناشی از بی عدالتی مدیران می دانیم و حاضر نیستیم کمی هم خود را مقصر بدانیم؟

چرا هنگام رانندگی سعی می کنیم مقاصد خود را با بوق زدن به دیگران بفهمانیم؟

چرا با رانندگان متخلف یا آن ها که مطابق میل ما حرکت نمی کنند با بوق مکالمه می کنیم؟

چرا با وجود شش هزار بیمار ایدزی و 140 هزار معتاد تزریقی که عده کثیری از آن ها در خیابان ها زندگی می کنند، بهترین راه کنترل ایدز توزیع سرنگ بین معتادان است!؟(روزنامه همشهری مورخ 22/1/83)

هدف از بیان مطالب فوق توهین یا نادیده گرفتن ارزش های اصیل اسلامی و ایرانی نبوده و نیست. و از سوی دیگر هدف بالا بردن و مهم جلوه دادن ارزش های بیگانه غربی یا شرقی نیست. بلکه هدف تاکید بر روی ارزش های والای انسانی است.

بسیاری از مردم شریف ما از بسیاری از این نواقص به دور می باشند.

البته این مقایسه عمدتا شامل جامعه شهری ما می شود و جوامع زحمت کش روستایی را شامل نمی گردد.

شما نیز ممکن است این پرسش ها را از خود بکنید. اما آیا شده است که به دنبال پاسخی جدی برای آن ها بوده باشید؟ راستی شما چه می اندیشید هنگامی که این سوالات به ذهنتان می آید؟ شاید این گفتگو بتواند منشا اثری باشد.

بهبود از تفکر انسان ها شروع می شود و به عرصه زندگی اجتماعی و نیز به روح و روان آنان بسط می یابد. به دنبال بهبود باشیم و بیاییم. به داشته هایمان دقیق تر و عمیق تر بنگریم و یا علی بگوییم و حرکت کنیم... حرکت به سوی بهتر شدن، تعالی و تکامل. به امید آن روز...

 خواهشمند است شما هم در این مورد فکر کنید، و شاید بسیاری موارد دیگر را شما بیابید. اما خواهش می کنم با یک بررسی اجمالی آن ها را در چند گروه، نسبت به علل آن ها، دسته بندی کنید و در مورد راه چاره مورد نظر خود فکر کنید. شاید از این طریق بتوانیم به آینده کشورمان کمک نماییم. در ضمن اگر صلاح می دانید آن را برای دوستان دیگرتان نیز ارسال نمایید.

 


 
comment نظرات ()
 
مرگ همکار
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

مرگ همکار

یک روز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود:

« دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم. »

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند:

« این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد! »

کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما.

شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید.

شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید.

شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

زندگى ما وقتى که رییس مان، دوستان مان، والدین مان، شریک زندگىمان یا محل کارمان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى ما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که ما تغییر کنیم، باورهاى محدود کننده مان را کنار بگذاریم و باور کنیم که ما تنها کسى هستیم که مسوول زندگى خودمان مى‌باشیم.

مهم‌ترین رابطه‌اى که مى‌توانیم در زندگى داشته باشیم، رابطه با خود است.

با تشکر از حیدر ارجمندی عزیز

 

 


 
comment نظرات ()
 
بعضی آدم ها نمی دانند...
ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

هو العزیز

بعضی آدم ها نمی دانند وجودشان چقدر مهم است

بعضی آدم ها نمی دانند دیدنشان چقدر خوب است

بعضی آدم ها نمی دانند لبخندشان چقدر آرامش بخش است

بعضی آدم ها نمی دانند در کنارشان بودن چه حس خوبی دارد

بعضی آدم ها نمی دانند بدون آن ها چقدر ناچیز خواهیم بود

اگر به آن ها می گفتیم، می فهمیدند که چقدر وجودشان برای ما مهم است

پس بیا هر لحظه به همدیگر بگوییم که حضورمان در کنار هم تا چه اندازه مفید است

به امید سالی متفاوت

امیر ادیب زاده


 
comment نظرات ()
 
چگونه و چه زمانی بنزین بزنیم؟
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
چگونه و چه زمانی بنزین بزنیم؟

 

اطّلاعاتی که ذیلاً ذکر می‌شود بسیار جالب و سبب صرفه‌جویی، یا بهتر بگویم، استفاده بیشتر و بهتر از بنزینی است که خریداری می‌نمایید.  یکی از دوستان به زبان انگلیسی ارسال داشت؛ به نظر رسید اگر به فارسی برگردانده شود، برای تعداد بیشتری می‌تواند مفید فایده باشد. امید که چنین باشد.

 چند راهنمایی برای بنزین زدن:

من نمی‌دانم بنزین در مملکت شما لیتری چند است، امّا این جا در کالیفرنیا ما برای هر لیتر یک دلار می‌پردازیم. امّا رشته کاری من مدّت 31 سال در زمینه نفت و بنزین است، بنابراین ترفندهایی وجود دارد که بتوانیم از هر لیتر بنزینی که می‌خریم حدّاکثر استفاده را بکنیم.

در این جا در خطّ لوله کایندر مورگان که من در سان خوزه کالیفرنیا کار می‌کنم، در 24 ساعت از طریق خطّ لوله چهار میلیون گالن تحویل می‌دهیم.  یک روز گازوئیل، روز بعد بنزین هواپیما و انواع بنزین معمولی.  ما 34 مخزن در این جا داریم که گنجایش آن ها روی هم رفته 000ر800ر16 گالن است.

فقط صبح زود که حرارت زمین هنوز در پایین‌ترین حدّ قرار دارد بنزین بزنید. به خاطر داشته باشید که در تمام پمپ‌بنزین‌ها مخزن سوخت در زیر زمین قرار دارد. هرچه زمین سردتر باشد، بنزین غلیظ ‌تر و متراکم‌تر است. وقتی هوا گرم می‌شود، بنزین منبسط می‌گردد. بنابراین، خرید بنزین در بعد از ظهر و حتّی شب که هنوز هوا کاملاً سرد نشده و بر بنزین اثر نگذاشته، سبب می‌شود که یک لیتر شما واقعاً یک لیتر نباشد.  در صنعت نفت، گرانش معیّن و حرارت بنزین، گازوئیل و سوخت هواپیما، اتانول و سایر محصولات نفتی نقشی مهم ایفا می‌کند.

هر درجه حرارت که افزایش یابد منفعت زیادی نصیب این صنعت می‌کند. امّا جایگاههای سوخت دارای دستگاه جبران حرارت در پمپ‌هایشان نیستند.

وقتی مشغول بنزین زدن هستید، دستگیره را تا آخر فشار ندهید. اگر نگاه کنید میبینید دارای سه درجه است: کُند، متوسّط و تند. در حالت کُند میزان تبخیر را که در اثر پمپ شدن بنزین حاصل می‌شود به حدّاقلّ می‌رسانید.  همه شیلنگ‌ها دارای محلّ بازگشت بخار هستند. اگر سریع بنزین بزنید، مایع دیگری که وارد مخزن بنزین شما شده بخار می‌شود. این بخار مکیده شده وارد مخزن زیرزمینی می‌شود به طوری که وقتی شما بنزین می‌زنید، در واقع به آن میزان که دستگاه نشان می‌دهد بنزین نزده‌اید.

یکی از مهم‌ترین نکات برای بنزین زدن این است که وقتی باک اتومبیل نصفه است بنزین بزنید.  دلیل آن این است که، هرچه بنزین بیشتری داخل باک باشد، هوای کمتری فضای خالی آن را اشغال میکند.  بنزین به مراتب سریع‌تر از آن چه که تصوّر میکنید تبخیر می‌شود. مخازن ذخیره بنزین دارای سقف داخلی شناور هستند. این سقف به عنوان نقطه صفر بین بنزین و جوّ عمل می‌کند تا تبخیر را به حدّاقل برساند.  برخلاف جایگاه‌های بنزین، این جا که من کار میکنم، هر تانکری که ما بارگیری میکنیم دارای دستگاه جبران حرارت است تا هر گالن عملاً به میزان یک گالن باشد.

نکته دیگری که باید یادآوری کنم این است که اگر تانکر بنزین در حال تخلیه به مخزن بنزین باشد و شما هم در جایگاه سوخت باشید، در آن موقع بنزین‌ نزنید. به احتمال زیاد بنزینی که تخلیه می‌شود سبب می‌گردد که بنزین داخل مخزن به هم بخورد و آن چه از آشغال و آلودگی که معمولاً ته‌نشین می‌شود، بالا بیاید و قسمتی از آن نصیب اتومبیل شما شود.

امیدوارم این نکات برای حفظ ارزش پول شما مفید بوده باشد.

 


 
comment نظرات ()
 
آب و سلامتی...
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
آب و سلامتی...

این مقاله، ترجمه ای است از یک مقاله آموزشی مفید به زبان انگلیسی در دو بخش، که نه تنها به بررسی تاثیر نوشیدن آب گرم، پس از صرف غذا می پردازد، بلکه به گوشه ای از نشانه های مربوط به حمله های قلبی نیز می پردازد.

 

تاثیر نوشیدن آب گرم پس از صرف غذا :
چینی ها و ژاپنی ها به هنگام صرف غذا، به نوشیدن چای داغ، و نه آب سرد، می پردازند. شاید اکنون زمان آن فرا رسیده است که ما نیز در عادات غذاییمان تغییراتی دهیم.
این مقاله شاید بیشترین تاثیر را بر روی کسانی دارد که به هنگام صرف غذا، عادت نوشیدن آب سرد دارند. نوشیدن یک لیوان ( فنجان ) از یک نوشیدنی خنک پس از صرف یک وعده غذایی لذت پذیر است. اما این عمل، منجر به انجماد بیشتر چربی های موجود در غذایی می شود که تازه صرف کرده اید.  نیز، این عمل باعث کاستن از سرعت هضم غذا در سیستم گوارشی شما می شود. هنگامی که این رسوبات حاصله  با اسید های موجود در بدن واکنش دهند، تجزیه گشته و سریعتر از غذای جامد صرف شده، جذب سیستم گوارشی می شود. مواد حاصله به تدریج  لایه داخلی سیستم گوارشی (روده) را پوشانده و در مدت زمان کوتاهی تبدیل به چربی و سپس بروز سرطان خواهد شد.  بهترین راه مقابله با این مساله، نوشیدن آب گرم و یا صرف سوپ داغ پس از هر وعده غذایی است.
 

یک نکته مهم در مورد حمله های قلبی :

بایستی بدانیم که درد گرفتن دست و بازوی سمت چپ بدن، نمی تواند تنها نشانه ی احتمال حملات قلبی باشد. در این راستا باید به بروز درد در آرواره ها نیز توجه نمود. اولین درد ها در قفسه سینه، نخستین بار خود را در طول دوره بروز حمله قلبی خود نشان نمی دهند. دل آشوبی ( استفراغ ) و عرق کردن های شدید نیز می توانند نشانه هایی از بروز حملات قلبی باشند.

بدانیم که : شصت درصد از افرادی که به هنگام خواب، دچار حمله قلبی شده اند، هرگز از خواب برنخواستند.

توجه به درد در آرواره ها، می تواند شما را یک خواب سنگین بیدار سازد. بیاید آگاه و هوشیار باشیم. هر چه بیشتر بدانیم، می توانیم بخت بیشتری برای زندگی و نجات خویشتن داشته باشیم.
یک متخصص قلب، بر این باور است که :
اگر هر خواننده، این پیام را برای ده نفر دیگر ارسال کند، مطمئن باشید که حداقل می توانیم به نجات یک زندگی بپردازیم. پس شما نیز پس از خواندن این پیام، آن را برای دوستان خود ارسال کنید تا بتوانیم به حفظ جان افراد بیشتری کمک کنیم.

 


 
comment نظرات ()