body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

آیا مایل به ادامه این رابطه هستیم؟
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
 

شبی همسرم و من در یک رستوران مشغول غذا خوردن بودیم.

متوجه دو زوج شدیم که نزدیک میز ما بودند.

در یک طرف زوجی نشسته بودند که آشکار بود عاشق یک دیگرند. فکری می کنید وقتی که یکی از آن ها مشغول حرف زدن بود،‌ آن دیگری چه می کرد؟

گوش می کرد،‌ لبخند می زد، دستان طرف مقابل را نوازش می کرد و همه توجهش به او بود. غذا خوردنشان مدت زیادی طول کشید. اما فکر می کنم که اگر حتی هیچ غذایی هم به آن ها نمی دادند،‌ شکایتی نمی کردند.

در طرف دیگر،‌ زوجی قرار داشتند که آشکار بود از یک دیگر بیزارند.

آن ها چیزی برای گفتن نداشتن و حتی به یک دیگر هم نگاه نمی کردند. آن ها طوری رفتار می کردند که گویی تنها به این دلیل با هم هستند که فرد دیگری را پیدا نکرده اند تا با هم شام بخورند.

من به همسرم گفتم که این رابطه زناشویی مرده است، فقط کسی به خودش زحمت نمی دهد آن را دفن کند.

یقینا شما هم از این صحنه ها دیده اید.

سوال این جاست،‌

چگونه می شود از آن عشق و علاقه و اشتیاق به صحبت کردن با یک دیگر، به جایی رسید که حرفی برای گفتن نداشته باشیم؟

در ابتدای رابطه ها فرکانسی وجود دارد که ما رو صرفا به کارهای درست و مثبت یک دیگر توجه می ده. به طور حتم ضرب المثل " عشق کور است " را شنیده اید.

معنای این ضرب المثل چیست؟

معنایش این است که وقتی عاشق می شویم، ابتدا تنها مثبت ها را می بینیم.

بنابر این هنگامی که رابطه عاشقانه آغاز می شود، رابطه به طور کامل بر مثبت تاکید دارد و هیچ توجهی به منفی نمی شود یا آن را بی اهمیت می داند.

در این لحظه همه چیز شیرین است و این ادامه دارد تا به ازدواج ختم شود.

با شروع زندگی مشترک، به تدریج چیزی هایی در شریک زندگی تان می بینید که می پندارید در ابتدا گرفتار یک عشق کور بوده اید و خیلی زود این توجه هات بر آن رفتارها متمرکز می شود. حتی اگر شریک شما تلاش کند خودش را تغییر دهد، شما متوجه نمی شوید و اگر هم بشوید پیشرفت او را در تغییر رفتارش تشویق نمی کنید. شروع می کنید به مشاجره،‌ تا جایی که حتی به خاطر چیزهای کوچک و بی اهمیت سر هم داد می کشید. آخرین مرحله پاره شدن رابطه عاشقانه، زمانی است که هر چند شما کار مورد علاقه شریک زندگی تان را انجام می دهی،‌ ولی او باز هم بر سرت داد می کشد که " به اندازه کافی تلاش نکرده ای " یا این که می گوید:

تو باید از من می پرسیدی.

تو باید فلان کار را فلان روز انجام می دادی.

تو باید ...

تو باید...

این یک رابطه دردنانک است و الگوی این نوع رفتار هم در جامعه ما نبز متاسفانه بسیار رایج است.

این جا می بایست پرسشی مهم را از خودمان بکنیم که نه تنها در رابطه عاشقانه، بلکه در باره رابطه با فرزندانمان، رییسمان، همکارانمان،‌ دوستانمان و ... مطرح است.  

پرسش این است که،‌

آیا مایل به ادامه این رابطه هستیم؟

اگر جواب این است که سعی برآن داریم، باید گفت که سعی کردن،‌ طفره رفتن از انجام دادن کار است.

ما همیشه با مردمی سر و کار داریم که به دنبال مشاوره خانوادگی هستند. وقتی که از آن ها سوال می شود،‌ چرا مشاوره می خواهید،‌ آن ها می گویند:

دارند سعی می کنند رابطه شان را بهبود بخشند. به این گونه افراد باید گفت که بهتر است پولتان را پس انداز کنید.

تا زمانی که دو طرف متعهد به بهبود رابطه شان نشده اند، مشاوره خانوادگی هرگز موفق نمی شود. اگر یکی از دو طرف یا هر دو بر سر موضع خود باشند یا به عبارت دگیر " درحال سعی کردن" باشند، یعنی هیچ کدام نسبت به بهبود رابطه متعهد و صادق نیستند و رابطه هنوز زیر سوال است.

هرگاه برای بهبود رابطه تعهد ایجاد شد،‌ شما دیگر نگران نیستید که،‌ اگر چیزی بگویید یا کاری بکنید، همه چیز را خراب خواهید کرد،‌ بلکه آماده اید، هر مشکل یا موردی را بپذیرید.

سوال:

لطف نموده و فکر کنید و بگویید قدم بعدی برای بهبود اوضاع و ایجاد تعهد چیست ؟

 


 
comment نظرات ()
 
بگو سیب
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ خرداد ۱۳۸٧
 

می‌خواست برود، ولی چیزی او را پای بند کرده بود،

می‌خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید،

می‌خواست بنویسد، قلمی نداشت،

می‌خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می‌کرد،

می‌خواست بگوید، لبان خشکیده‌اش نمی‌گذاشتند،

می‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می‌شد،

می‌خواست بپرد، دیگر آسمانش تنگ بود،

می‌خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی‌دادند،

می‌خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیری راه تنفسش را بسته بود،

می‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شدف،

می‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از دیدن زیبایی‌ها لذت ببرد، اما با این که پنجره با او فاصله ای نداشت، این کار برایش غیر ممکن بود،

می‌خواست بی‌پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت،

می‌خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد، دستش جلو نمی‌رفت،

می خواست به همه بگوید دوستشان دارد وعاشقشان است، لبش گشوده نمی‌شد،

می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که ای کاش روزهای رفته برگردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت،

می‌خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد، اما لبانش خشکیده بود،

یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت (بگو سیب) از دنیا گله نمی‌کرد. دلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید (سیب).

 


 
comment نظرات ()
 
رحمت و روشنایی
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧
 

رحمت و روشنایی همواره قرین یک دیگرند، آن ها را نمی‌توان از هم جدا کرد. در واقع آن ها، دو نام یک پدیده اند. رحمت از جنس روشنایی و روشنایی از جنس رحمت است. هر دوی آن ها ذاتی در تو و با تو به دنیا می آیند، آن ها جعلی، ساختگی و اکتسابی نیستند.

کافی است اندکی زمین وجودت را بکاوی، بی تردید الماس ها لطف الهی را در چند متری عمق آن می‌یابی.

وقتی چشمانت به نور درون روشن شد، همه‌ تاریکی ها ناپدید می شود. اگر لطف و رحمت درون را کشف کنی، وابستگی هایت رنگ می بازند.

برای دستیابی به فیض درون، به کسی احتیاج نداری، این تنها جایی است که تو به خود متکی هستی. این به معنای قطع رابطه‌ها نیست؛ در واقع در این مرحله، به معنای واقعی کلمه، با دیگران ارتباط داری، یعنی چیزی را کشف کرده ای که ارزش قسمت کردن با دیگران دارد.

در زندگی دو نوع ارتباط وجود دارد :

یکی ارتباط با آدم نیازمند و گرسنه است؛ این ارتباطی منفی است. او می خواهد دیگران را بخورد. او نیاز دارد، نیازی که رفع آن، شرط بقای اوست. چنین آدمی فقط تظاهر می کند دیگران را دوست دارد، او مجبور است تظاهر کند، تظاهر برای او حکم طعمه دارد، اما در اساس، او به دنبال رفع نیاز خود است. هنگامی که گرسنگی اش فر بنشیند، عشق او نیز می میرد.

یکی از شخصیت های علمی که فقط از این نوع عشق و رابطه آگاهی پیدا کرد زیگموند فروید بود. او به همین دلیل می گوید عشق، بر میل سرکوب شده استوار است.

او عقیده دارد اگر رابطه‌ جنسی مجاز باشد و ارضای آن سهل و آسان، عشق از زندگی ما آدم‌ها حذف می شود. طبق عقیده ‌او، عشق چیزی نیست، مگر بعد ذهنی غریزه‌ جنسی.

اگر میل جنسی سرکوب شود، آن گاه این میل سرکوب شده، در ذهن حالتی رمانتیک و فانتزی به خود می گیرد و پس از آن است که زیبایی زن و مرد در نظر می آید؛ در واقع، این حالت نوعی فرافکنی رویاهای قشنگ بر دیگران است.

در این زمینه هر چه محروم‌تر باشی، رومانتیک تری. زیگموند فروید درباره‌ این نوع عشق درست می گوید، اما از جهتی نیز اشتباه می کند، زیرا نوع دیگری از عشق وجود دارد که او از آن بی خبر است. او هیچ تجربه ای از عشق نوع دوم ندارد. اما اشتباه فروید قابل بخشش است. او فقط عشق نیازمند را می شناخت، عشقی که در آن گرسنه‌ای به دنبال غذا می گردد. طبیعی است وقتی گرسنه هستی، غذا جاذبه ‌ای فوق العاده برایت دارد؛ بوی آن، طعم آن، حتی صدای ظرف‌ها که از آشپزخانه می آید، برایت قشنگ است. اما وقتی به اندازه‌ کافی خوردی و سیر شدی، همه قشنگی‌های غذا و همه‌ زیبایی و شاعرانگی‌اش رنگ می بازد. در واقع اگر بعد از اشباع شدن مجبورت کنند کمی بیشتر بخوری، همان غذا برایت تهوع آور می شود، مریضت می کند؛ همان غذا که زیبا جلوه می کرد، زشت به نظر می رسد.

زیگموند فروید عقیده دارد غزل و عشق، فقط در دنیایی امکان دارد که در آن سرکوب تمایلات جنسی وجود دارد. او در بلاتکلیفی به سر می برد. او با سرکوب تمایلات مخالف بود، چرا که سرکوب تمایلات موجب عقب افتادگی انسان می شود و مانع از رشد طبیعی او می گردد. سرکوب، تمامیت را از آدمی می ستاند و زمینه‌ عصبیت او را فراهم می کند. با این دلایل، او مخالف سرکوبی تمایلات بود، اما به تدریج به این نتیجه رسید، سرکوب تمایلات است که عشق، فرهنگ، شعر، موسیقی و رقص را به وجود می آورد. اگر عشق ناپدید شود، همه این هنرها نیز ناپدید خواهند شد؛ این ها ابعاد گوناگون عشق‌اند. او می ترسد با متوقف شدن سرکوب تمایلات، عشق نیز از بین برود. از این رو، در مخمصه‌ای گرفتار شده بود و نمی دانست چه باید کرد. اگر یکی را بر می‌گزید، دیگری مسئله ساز می شد. اگر فروید با نوع دیگر عشق آشنا بود، بلاتکلیفی ‌اش بر طرف می شد .

نوع دیگر از عشق وجود دارد، عشقی نه بر مبنای گرسنگی، بلکه بر مبنای سرشاری و لبریزی.

این عشق وجود دارد، نه برای این که به دیگران نیازی داری، بلکه چون دوست داری برقصی و دست افشانی کنی. کندوی پر از شهدی، لبریز شده ای و دستی را که برای برداشتن به سویت دراز شده، گرامی می‌داری.

این عشقی است به کل متفاوت با عشق اول. خاستگاه این عشق، استغنای توست. اگر عشق نوع اول گیرنده است، عشق نوع دوم بخشنده است. در عشق بخشنده، تو وابسته ‌معشوق نمی شوی و معشوق نیز وابسته‌ به تو نیست.

این عشق، فردیت عاشق و معشوق را غنا می بخشد.

این عشق ، حسود نیست و قصد تملک نیز ندارد .

اما این عشق زمانی تحقق می یابد که تو سرشار از رحمت و روشنایی باشی. به جمع ما پیوستن، یعنی چشمه‌ روشنایی و رحمت  درون را کاویدن. هم روشنایی در توست و هم لطف و رحمت، فقط باید آن را بجویی تا بیابی.

به درون سفر کن. آن گاه همه رابطه‌هایت و سراسر زندگی ات کیفیت نوینی پیدا می کند،

غنی می شوی، بخشنده می شوی، لطیف می شوی، سهیم می شوی و از این که وجد و سرور را برای دیگران به ارمغان ببری، بسیار مسرور می گردی.

 


 
comment نظرات ()
 
دانه باش نه سیب
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٧
 

 

در میان هر سیب، دانه ها محدود است

در دل هر دانه، سیب ها نامحدود

چییستانی است عجیب!

دانه باش، نه سیب

ممنونم از آقای فریدون کریمی

 


 
comment نظرات ()
 
تو به شمع می مانی.
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
 

تقدیم به بهترین ها

شمعی روشن کن و به تماشای آن بنشین.

آیا گمان می کنی شمع در خطی عمودی به پایین می رود و تمام می‌شود ؟

اگر پاسخ تو مثبت باشد، بنابراین، باید گفت که شمع را در بستر زمان می‌بینی. ممکن است درباره‌ زندگی خود نیز به همین شیوه بیندیشی.

ممکن است بیندیشی که در نقطه ای از یک خط عمودی، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال، به دنیا آمده و در نقطه‌ی پایینی این خط عمودی، در فلان روز و فلان ماه و فلان سال، خواهی مرد.

بدین سان، همه زندگی خود را بسان شمع می‌بینی که آب می‌شود و سر انجام تمام می‌شود. تو گمان می کنی که شمع به پایین می رود. تو گمان می کنی که شمع تمام می‌شود و می‌میرد.

در واقع، شمع، نه فقط به پایین، بلکه در جهات مختلف حرکت می کند. شمع در جهت شمال و جنوب و غرب و شرق نور می پراکند. اگر ابزاری بسیار دقیق می‌داشتی، می‌توانستی میزان نور و حرارتی را که شمع در جان می پراکند اندازه بگیری. شمع به مثابه‌ تصویر، حرارت و روشنایی، جذب تو نیز می‌شود. تو به شمع می‌مانی. تصور کن که تو نیز، همانند شمع، به اطراف نور می دهی. همه سخنان تو، افکار تو و اعمال تو در جهات گوناگون حرکت می کنند و اثر می گذارند. اگر سخنی از سر مهر از تو شنیده شود، این سخن، در جهت‌های گوناگون حرکت می کند، می رود و تو نیز با سخن خویش می روی.

ما در هر لحظه دگرگون می‌شویم و خود را در صورت‌هایی تازه آشکار می‌کنیم. امروز سخنی نامهربانانه با فرزند خود گفتی و با سخن نامهربانانه خویش، وارد ساحت وجود او شدی. اکنون افسوس می‌خوری که چرا با او این گونه سخن گفته ‌ای. منظور این نیست که نمی توانی با اظهار تاسف و عذرخواهی از فرزندت، آن سخن نامهربانانه را استحاله ببخشی و آثار سوء آن را بزدایی . اگر این کار را نکنی، آن سخن تو، هم چون دمل نفرت، برای همیشه در وجود فرزندت باقی خواهد ماند.

تولد دوباره ما، در یک صورت نیست، بلکه در صورت‌های گوناگون است و این مرگ و تولد دوباره، چیزیست که در هر لحظه اتفاق می افتد.

ما مدام در فرزندان، دوستان، آشنایان، همشهریان، همه آدم ها و همه چیزها بسط پیدا می‌کنیم.

ما فقط در خود حضور نداریم، بلکه در همه‌ چیزها حضور داریم.

بنابراین من و تو باید همه‌ لحظه‌ها، روزها، هفته‌های خود را به تولد‌های تازه‌ی روشنی و شادمانی و آزادی تبدیل کنیم.

فرزندان ما، تداوم مایند.

ما فرزندان خویش هستیم و آن‌ها نیز عین خود مایند. تو در فرزندانت تولدی دوباره داری. تو می توانی تداوم خویش را در فرزندانت مشاهد کنی. اما تداوم تو، به فرزندانت ختم نمی‌شود تو در بسیاری دیگر نیز تداوم و حضور می‌یابی.

تو هرگز نمی توانی وسعت حضور و تداوم خویش را در چیزها و کسان دیگر حدس بزنی .

 

این جهان کوه است و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

 


 
comment نظرات ()
 
سخنی با مسوولین
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
 

اگر نتوانیم مساله را مدیریت کنیم باید به چالش تن بدهیم

اگر نتوانیم چالش را مدیریت کنیم باید به بحران تن بدهیم

و

اگر بحران قابل مدیریت نباشد، تبدیل به شورش، تغییر و خشونت خواهد شد.


 
comment نظرات ()
 
کام دل مجتبی
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٧
 

بیا کام دل از هستی بگیریم

بیا دستی اگر هستی بگیریم

بیا تا جای خالی در دلی را

به عیاری و تردستی بگیریم

بیا تا غم، قرار از ما نبردست

دمار از غم به سرمستی بگیریم

بیا تا داغ دل از دون گردون

اگر از دام او جستی بگیریم

بیا تا ساحل دریای دل را

اگر با رود پیوستی بگیریم

بیا دست عروس آرزو را

اگر ازپای ننشستی بگیریم

بیا خلوتگه جان جهان را

اگر با عشق همدستی بگیریم

بیا سالک زمین را و زمان را

اگر از بند خود رستی بگیریم

زنده یاد مجتبی کاشانی

 


 
comment نظرات ()
 
آموختم...
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧
 

آموختم: عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت. 
آموختم: این عشق است که زخم ها را شفا می دهد. نه زمان.

آموختم: بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای خلاق ترین فرد‌‌ یعنی خالق یکتاست.
آموختم: مهم بودن خوب است. ولی خوب بودن از آن مهمتر است.
آموختم: تنها اتفاقات کوچک زندگی است که زندگی را تماشایی می کند.

آموختم:
خدوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چطورمی شود که من همه چیز ر ادر یک روز به دست آورم.
آموختم: چشم پوشی از حقایق آن ها را تغییر نمی دهد.
آموختم: در جست و جوی محبت و خوشبختی زمانی برای تلف کردن وجود ندارد.
آموختم: اگر در ابتدا موفق نشدم با شیوه ای جدیدتر دوباره بکوشم.
آموختم: موفقیت یک تعریف دارد، باور داشتن موفقیت.
آموختم: تنها فردی که مرا شاد می کند کسی است که می گوید، تو مرا شاد کردی.
آموختم: گاهی مهر بان بودن، بسیار مهمتر از درست بودن است.

آموختم: هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده می شود نه گفت.
آموختم: در آغوش گرفتن کودکی که به خواب رفته، یکی از آرامش بخش ترین حس های دنیا را درون آدمی بیدار می کند.
آموختم: زندگی مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهای آن نزدیک تر می شوی سریع تر می گذرد.
آموختم: باید شکرگزار باشیم که خدا هر آن چه می طلبیم را به ما نمی دهد.
آموختم: وقتی نوزادی انگشت کوچکم را در مشت کوچکش می گیرد. در واقع ما را به اسارت زندگی می کشد.
آموختم: هر چه زمان کمتری دآشته باشیم کارهای بیشتری انجام می دهیم.
آموختم: همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم، دعا کنم.
آموختم: زندگی جدی است ولی ما نیاز به دوستی داریم که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم.

آموختم: تنها چیزی که یک شخص در زندگی می خواهد، فقط دستیست برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمیدنش.
آموختم: لبخند ارزان ترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.

آموختم: باد با چراغ خاموش کاری ندارد.
آموختم: به چیزی که دل ندارد نباید دل بست.
آموختم:
که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم.
آموختم: که کوتاه ترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم.
آموختم: که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند، اما تمام شادی ها و پیشرفت ها وقتی رخ می دهد که در حال بالا  رفتن  از کوه هستیم.
آموختم: که فرصت ها  هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری  فرصت از دست رفته  ما را تصاحب خواهد  کرد.
آموختم:  که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق  بشویم.
آموختم: که لبخند ارزان ترین راهی است که می توان توسط آن نگاه را وسعت داد.
آموختم:که نمی توانم احساسم را انتخاب  کنم، اما  می  توانم نحوه برخورد با آن را انتخاب  کنم.

و درنهایت آموخت ها،

آموختم: خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن.

سربلند باشین

با تجدید احترام - داوود امیراحمدی 


 
comment نظرات ()
 
ایمان و یقین
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧
 

 

شخصی ازامام حسین(ع) پرسید: فاصله میان ایمان و یقین چقدر است؟

فرمودند: چهار انگشت.

گفت: چگونه؟

فرمودند: ایمان آن است که آن را می شنویم و یقین آن است که آن را می بینیم و فاصله بین گوش و چشم چهار انگشت است.

پرسید: میان آسمان و زمین چقدر است؟

فرمودند: یک دعای مستجاب.

پرسید : میان مشرق و مغرب چقدر است؟

فرمودند: به اندازه سیر یک روز آفتاب.

پرسید: عزت آدمی در چیست؟

فرمودند: بی نیازیش از مردم.

پرسید: زشت ترین چیزها چیست؟

فرمودند: در پیران هرزگی و بی عاری است، در قدرتمندان، درنده خویی، در شریفان، دروغ گویی، در ثروتمندان، بخل و در عالمان حرص.


 
comment نظرات ()
 
طریق حکمت...
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧
 

فرمان های در ظاهر مهمل و در واقع درست.؟!

غالبا آدم ها غیرمنطقی، بی حکمت و خود محورند! با این وجود آن ها را ببخشید.

اگر مهربان هستید، آدم ها شما را به خودخواهی و غرض ورزی متهم می کنند! با این وجود مهربان باشید.

اگر کامیابید، دوستانی بی وفا و دشمنانی واقعی خواهید یافت! با این وجود موفق باشید.

اگر درست کار و صادقید، آدم ها شما را فریب خواهند داد! با این وجود امین و صادق بمانید.

آن چه شما سال هایتان را برای بنایش صرف کرده اید، آدم ها یک شبه نابودش می کنند! با این وجود بنا کنید.

اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند! با این وجود شاد باشید.

نیکی های امروزتان را به فردا فراموش می کنند! با این وجود نیکی کنید.

حتی وقتی بهترین خود را ایثار می کنید، باز می گویند کافی نیست! با این وجود بهترین خود را ایثار کنید.

با این وجود در سنجش نهایی، قضاوت های ایشان نیست که شما را می سنجد!

 

تنها خداست که شما را داوری می کند.

 

برگرفته از کتاب مادر ترزا

ارسال کننده : حیدر ارجمندی

 


 
comment نظرات ()
 
ارزش یابی کلمات
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧
 

 

سازنده ترین کلمه گذشت است.......................................... آن را تمرین کن

پر معنی ترین کلمه ما است............................................آن را به کار ببند.

عمیق ترین کلمه عشق است............................................. به آن ارج بنه.

بی رحم ترین کلمه تنفر است..............................................از بین ببرش.

سرکش ترین کلمه هوس است......................................... با آن بازی نکن.

خود خواهانه ترین کلمه من است........................................ از آن حذر کن.

ناپایدارترین کلمه خشم است...............................................آن را فرو ببر.

بازدارترین کلمه ترس است..............................................با آن مقابله کن.

با نشاط ترین کلمه کاراست................................................. به آن بپرداز.

پوچ ترین کلمه طمع است................................................... آن را بکش.

سازنده ترین کلمه صبراست.................................... برای داشتنش دعا کن.

روشن ترین کلمه امید است........................................ به آن امیدوار باش.

ضعیف ترین کلمه حسرت است............................................. آن را نخور.

تواناترین کلمه دانش است.................................................. آن را فراگیر.

محکم ترین کلمه پشتکار است.........................................آن را داشته باش.

سمی ترین کلمه غرور است.................................................... بشکنش.

سست ترین کلمه شانس است.......................................... به امید آن نباش.

شایع ترین کلمه شهرت است................................................ دنبالش نرو.

لطیف ترین کلمه لبخند است...............................................آن را حفظ کن.

حسرت انگیز ترین کلمه حسادت است.............................. از آن فاصله بگیر.

ضروری ترین کلمه تفاهم است......................................... آن را ایجاد کن.

سالم ترین کلمه سلامتی است...........................................به آن اهمیت بده.

اصلی ترین کلمه اطمینان است......................................... به آن اعتماد کن.

بی احساس ترین کلمه بی تفاوتی است................................ مراقب آن باش.

دوستانه ترین کلمه رفاقت است.............................. از آن سوء استفاده نکن.

زیباترین کلمه راستی است........................................ با آن روراست باش.

زشت ترین کلمه دورویی است.......................................... یک رنگ باش.

ویران گرترین کلمه تمسخراست........................ دوست داری با تو چنین کنند؟

موقرترین کلمه احترام است.................................... برایش ارزش قایل شو.

آرام ترین کلمه آرمش است.................................................. به آن برس.

عاقلانه ترین کلمه احتیاط است..................................... حواست را جمع کن.

دست و پاگیرترین کلمه محدودیت است................ اجازه نده مانع پیشرفتت بشود.

سخت ترین کلمه غیرممکن است............................................ وجود ندارد.

مخرب ترین کلمه شتابزدگی است....................مواظب پل های پشت سرت باش.

تاریک ترین کلمه نادانی است.............................آن را با نور علم روشن کن.

کشنده ترین کلمه اضطراب است......................................آن را نادیده بگیر.

صبورترین کلمه انتظارا ست............................................. منتظرش باش.

بی ارزش ترین کلمه انتقام است.......................................... بگذار و بگذر.

ارزشمندترین کلمه بخشش است..................................... سعی خود را بکن.

قشنگ ترین کلمه خوشروئی است..................... راز زیبائی در آن نهفته است.

تمیزترین کلمه پاکیزگی است......................................... اصلا سخت نیست.

رساترین کلمه وفاداری است........................................... سر عهدت بمان.

تنهاترین کلمه گوشه گیری است.............. بدان که همیشه جمع بهتر از فرد بوده.

محرک ترین کلمه هدفمندی است................... زندگی بدون هدف روی آب است.

و

وهدفمندترین کلمه موفقیت است................................. پس پیش به سوی آن.

 


 
comment نظرات ()
 
محبوب بودن
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧
 

 

There is no surprise more majical than the surprise of being loved; it is God's finger on a man's shoulder

 

هیچ شگفتی جادویی تر از شگفتی محبوب بودن نیست؛

انگشت خداست بر شانه کسی که دوستش دارند.


 
comment نظرات ()
 
در باره " رانی "
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧
 

 

در حالی که آبمیوه « رانی » بخش قابل توجهی از بازار نوشیدنی‌های ایران را در اختیار خود گرفته و هر روز به جمع مشتریان این آبمیوه افزوده می‌شود، مراجع علمی از غیربهداشتی بودن این آبمیوه خبر می‌دهند.
به گزارش خبرنگار شریف نیوز، آبمیوه رانی محصول شرکت عوجان عربستان سعودی است و گفته می‌شود مجوزی برای واردات آن به ایران وجود ندارد.

شرکت عربستانی عوجان برای تولید رانی، اسانس و ذرات خشک میوه را که در صنعت آب‌میوه به آن‌ها «پالپ» گفته می‌شود ـ از کشورهای دیگر وارد کرده و اسانس و پالپ را به آب اضافه کرده و آبمیوه تولید می‌کند. ذرات معلقی که در آبمیوه مشاهده می‌شود، دلیلی بر تازگی آن نیست، بلکه تازگی ظاهری رانی به علت وجود ماده‌ای به نام «بنزوات سدیم» می‌باشد.

همچنین طبق گزارش یک موسسه معتبر، با آزمایش چند قوطی آب‌میوه رانی در یکی از آزمایشگاه‌های کشور، نتایجی که برای قوطی حاوی نکتار انبه رانی به دست آمده حاکی از این است که این قوطی مقدار 96.2 ppm بنزوات سدیم دارد و همچنین مقدار بنزوات سدیم در شیشه نکتار موز، 263 ppm می‌باشد.
بنزوات سدیم، ماده‌ی است که در صنعت مواد غذایی به عنوان نگهدارنده کاربرد دارد. از این ماده به میزان بسیار کم در سس مایونز و نوشابه استفاده می‌شود ولی طبق گزارش اداره استاندارد و تحقیقات صنعتی ایران، استفاده از این ماده در هر نوع آب‌میوه غیرمجاز استعلت غیرمجاز بودن استفاده از بنزوات سدیم در آب‌میوه این است که آبمیوه به صورت گرم در قوطی ریخته و پر می‌شود و به دلیل واکنش‌هایی که بنزوات سدیم در حرارت انجام می‌دهد، استفاده از آن ممنوع می‌باشد؛ اما در نوشابه‌ها به این دلیل که نوشابه به صورت سرد پر می‌شود، استفاده از این ماده مجاز است.

گفتنی است، با توجه به محرز بودن عدم رعایت حداقل استانداردها در آبمیوه رانی و اطلاع برخی دستگاه‌های مسوول، هنوز معلوم نیست که چگونه این آبمیوه در این سطح گسترده به کشور وارد و توزیع می‌شود.

 


 
comment نظرات ()
 
رهایی چنان است که ...
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧
 

 

رهایی چنان زیباست که تمامی پدیده ها و مناظر اطرافت بسان زیباترین اثر هنری خلقت، نمایان می شوند.

رهایی چنان سبک است که حتی وزن خود را بسان باری بر دوش حس نخواهی کرد، چه رسد به تعلقات و آرزوهای الگو گرفته از یک دیگر.

رهایی چنان لطیف است که سایش مولکول های هوا را با پوست صورت خود، هم چون هدیه ای از طرف پروردگار می ستائی.

رهایی چنان در لحظه حضور دارد که مسوولیت تک تک لحظات عمر را بر عهده می گیری.

رهایی چنان شاداب است که بسان کودکی در مرغزاری وحشی.

رهایی چنان غریب است که جز به تنهایی خود تکیه نتوان زد.

رهایی چنان عمیق است که حضور خود را تا درونی ترین لایه های وجودت حس می کنی.

رهایی چنان ایستاست که قدرتمندترین نیروهای منفی یارای به لرزه درآوردن آن را هم ندارند.

رهایی چنان خنثی است که تمامی مصیبت ها و موفقیت ها را یکسان پاسخ می گویی.

رهایی چنان رهاست که خود را قلب و مرکز هستی می دانی.

رهایی چنان صفاست که سفره خود را برای تمامی خلایق می گشایی.

رهایی چنان وفاست که نیت خیرت را برای دشمن نیز می فرستی.

رهایی چنان فناست که جز او را حس نخواهی کرد.

رهایی چنان بقاست که راز جاودانگی خود را در ابدیت فاش می کنی.

رهایی چنان لقاست که در خود وحدتی با دیگران دارد.

رهایی چنان کفاست که بی نیازی خود را به حاکمیت بر کائنات نمی بخشی.

رهایی چنان بلاست! که فرقی در میان هست و نیستش نیست.

رهایی چنان سخاست که میزانی برای خادمی درگه او نیست.

رهایی چنان عزیز است که جز او پدری نیست.

رهایی چنان دغل است که مجنون را بر عاقل می پسندی.

رهایی چنان خالص است که هم درون و هم برون یک جاست.

رهایی چنان فریب است که فرقی در بود و نبود آن نیست.

رهایی چنان زلال است که بسان تشنه ای بر جوی، حسرت سیراب شدن باقیست.

رهایی چنان فقیر است که جز روحی، نمانده هیچ باقی!

رهایی چنان فهیم است که هیچ تنشی را بر تعادل برنمی گزینی.

رهایی چنان دور است که مفهوم خود را تا بی نهایتش خواهی یافت.

رهایی چنان نزدیک است که گویی هیچ گاه دور نبوده.

رهایی چنان سهیم است که تمام کائنات را از آن خود می دانی.

رهایی چنان غایب است که با او نیز تنها خواهی بود.

رهایی چنان عاشق است که هستی را در تمامیت خود دوست می داری.

 


 
comment نظرات ()
 
بارالها تو رئوفی و من نیازمندم.
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٧
 

 

توی یه موزه معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود، مجسمه بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاشته شده بودند که مردم از راه های دورو نزدیک واسه دیدنش به اون جا می اومدن و کسی نبود که اونو ببینه و لب به تحسین باز نکنه.

یه شب سنگ مرمری که کف پوش اون سالن بود؛ با مجسمه؛ شروع به حرف زدن کرد و گفت:

این؛ منصفانه نیست!

چرا همه پا روی من می ذارن تا تورو تحسین کنن؟!

مگه یادت نیست؟!

ما هر دومون  توی یه معدن بودیم، مگه نه؟

این عادلانه نیست!

من خیلی شاکیم!

مجسمه لبخندی زد و آروم گفت:

یادته روزی که مجسمه ساز خواست روت کار کنه، چقدر سرسختی  و مقاومت کردی؟

سنگ پاسخ داد:

آره؛ آخه ابزارش به من آسیب می رسوند.

آخه گمون کردم می خواد آزارم بده.

آخه تحمل اون همه درد و رنج رو نداشتم.

و مجسمه با همون آرامش و لبخند ملیح ادامه داد که:

ولی من فکر کردم که به طور حتم می خواد ازم چیز بی نظیری بسازه.

به طور حتم بناست به یه شاهکار تبدیل بشم.

به طور حتم در پی این رنج؛ گنجی هست.

پس بهش گفتم :

هرچی میخوای ضربه بزن؛ بتراش و صیقل بده!

و درد کارهاش و لطمه هائی رو که ابزارش به من می زدن رو به جون خریدم.

و هر چی بیشتر می شدن؛ بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر بشم!

پس امروز نمی تونی دیگران رو سرزنش کنی که چرا روی تو پا میذارن و بی توجه عبور می کنن."

آره عزیز دلم! رنج و سختی ها هدایای خالق مهربون هستن به من و تو .

و یادمون باشه قراره اون قدر خوشگل بشیم که خودمون هم نمی تونیم از الان باور و تصور کنیم.

پس بیا از این به بعد به هر مسئله و مشکلی سلام کنیم و بگیم:"خوش اومدی"

و از خودمون بپرسیم :

این بار اون لطیف و رئوف بزرگ چه موهبت و هدیه ای برامون فرستاده؟ 


 
comment نظرات ()
 
به راحتی میشه ... ولی ...
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧
 

 

به راحتی میشه در دفترچه تلفن کسی جایی پیدا کرد ولی به سختی می شه در قلب او جایی پیدا کرد.
به راحتی میشه در مورد اشتباهات دیگران قضاوت کرد ولی به سختی می شه اشتباهات خود را پیدا کرد.
به راحتی میشه بدون فکر کردن حرف زد ولی به سختی می شه زبان را کنترل کرد.
به راحتی میشه کسی را که دوستش داریم از خود برنجانیم ولی به سختی می شه این رنجش را جبران کنیم.
به راحتی میشه کسی را بخشید ولی به سختی می شه از کسی تقاضای بخشش کرد.
به راحتی میشه قانون را تصویب کرد ولی به سختی می شه به آن ها عمل کرد.
به راحتی میشه به رویاها فکر کرد ولی به سختی می شه برای بدست آوردن یک رویا جنگید.
به راحتی میشه هر روز از زندگی لذت برد ولی به سختی می شه به زندگی ارزش واقعی داد.
به راحتی میشه به کسی قول داد ولی به سختی می شه به آن قول عمل کرد.
به راحتی میشه دوست داشتن را بر زبان آورد ولی به سختی می شه آنرا نشان داد
به راحتی میشه اشتباه کرد  ولی به سختی می شه از آن اشتباه درس گرفت.
به راحتی میشه گرفت ولی به سختی می شه بخشش کرد.
به راحتی میشه یک دوستی را با حرف حفظ کرد ولی به سختی می شه به آن معنا بخشید.
و در آخر:
به راحتی میشه این متن را خوند ولی به سختی می شه به آن عمل کرد...

 


 
comment نظرات ()
 
مشکل ۳۹
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧
 

 

مردم افغانستان با عدد ۳۹ مشکل دارند. عدد ۳۹ در میان مردم این کشور به معناى یک دشنام ناموسى است. ریشه این باور به درستى معلوم نیست، اما بعضى ها مى گویند که ترکیب عدد ۳۹ در حروف ابجد برابر با یک واژه عربى است که در فارسى بى ناموس یا ناموس فروش معنى مى دهد. استفاده از این عدد براى بسیارى از شرکت ها و موسسات این کشور مشکلاتى را به وجود آورده است. بى بى سى نوشت:

مقامات اداره ترافیک شهر هرات در غرب افغانستان گفته اند صدور جواز تردد خودروها در این شهر به علت برخورد شماره مسلسل این مجوزها با عدد ۳۹هزار به مشکل برخورده است.  رییس اداره ترافیک ولایت هرات گفت:

در حال حاضر نزدیک به ۳۹هزار خودروى سوارى در هرات وجود دارد، اما از دو ماه پیش رانندگان بسیارى از خودروها از گرفتن پلاک داراى شماره ۳۹ خوددارى مى کنند. مشکل افغانى ها با عدد ۳۹ حتى در اعلام سن آنها هم وجود دارد. اگر از یک هراتى ۳۹ساله سنش را بپرسید با اکراه مى گوید: « یک کم چهل»، «حدود چهل سال »، « کمى بیش از سى و هشت ». برخى از شهروندان کابل نیز مى گویند که به خاطر مى آورند که از ده ها سال پیش، در سینماها جایگاه شماره ۳۹ وجود نداشت و هتل ها و مسافرخانه ها نیز از نامگذارى سى و نهمین اتاق هاى خود خوددارى مى کردند.

به نقل از روزنامه شرق

 


 
comment نظرات ()
 
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧
 

همین چند روز پیش، یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.
به او گفتم: بنشینید، یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا
! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟

چهل روبل.
نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید.
دو ماه و پنج روز.
دقیقا دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته بایدن نه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب کولیا نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید و سه تعطیلی… یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد. سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. کولیا چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب وانیا بودید فقط وانیا و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید.
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان
چهل ویک‌‌روبل، درسته؟
چشم چپ یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.

و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید. فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: به خاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما کولیا از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. هم چنین بی‌‌‌‌توجهی تان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های وانیا فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید. پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم...
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.
یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا نجواکنان گفت: من نگرفتم امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام. خیلی خوب شما، شاید
از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند. چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !
من فقط مقدار کمی گرفتم.
در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد، من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم نه بیشتر.
دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یکی و یکی.
یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آن را گرفت و توی جیبش ریخت.
به آهستگی گفت، متشکّرم.
جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم : چرا گفتی متشکرم؟
به خاطر پول.
یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟
تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟
در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.
آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم.
همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.
ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟

چرااعتراض نکردید؟

چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟
لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است. به خاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم.
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت، متشکرم.
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکرکردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.

 

آنتوان چخوف


 
comment نظرات ()
 
زندگی خوش نه شرط لازم دارد :
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧
 

 

  • سلامت کافی برای آن که کار لذتبخش بشه.

  • ثروت کافی برای برآوردن نیازها،

  • قدرت کافی برای مبارزه با مشکلات و فائق آمدن برآن ها.

  • حسن نیت کافی برای اعتراف به گناهان و دست کشیدن از آن ها.

  • شکیبایی کافی برای زحمت کشیدن تا به ثمر رسیدن کارخوب.

  • نیکوکاری کافی برای آن که چیزی به همسایه ات برسه.

  • عشق کافی برای برانگیختن ات به این که به حال دیگران مفید باشی.

                    و

  • ایمان زیاد برای آن که ترس ها و نگرانی های مربوط به آینده را از تو دور کنه.

گوته و داوود

 


 
comment نظرات ()
 
زندگی در 4 خط
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳۸٧
 

زندگی آب راهی است به نام وفا

می ریزد به جویی به نام صفا

می رود به رودی به نام عشق

می رسد به دریایی به نام  وداع
 


 
comment نظرات ()
 
قضاوت
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧
 

روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت:

دلم می ‏خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همان طور که معارف را منظم کردى دادگسترى را هم سر و صورتى بدهی بلکه احقاق حق مردم بشود.

شیخ بهایى گفت:

قربان من یک هفته مهلت می ‏خواهم تا پس از گذشته آن و اتفاقاتى که پیش آمد خواهد کرد چنان چه باز هم اراده ملوکانه بر این نظر باقى باشد دست به کار شوم والا به همان کار فرهنگ بپردازم.

شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به محل مصلاى خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو ساخت وعصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال ره گذرى که از آن جا می ‏گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد سلامى کرد. شیخ قبل از عقد نماز جواب سلام را داد و گفت:

اى بنده خدا من می ‏دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا بلع می ‏کند تو این جا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر وبه اهالی منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.

مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته، فورا به پشت دیوارى رفت و از آن جا به کوچه گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت:

امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگویید به مصلا رفته و برنگشته فردا صبح زود هم من مخفیانه می ‏روم پیش شاه و قصدى دارم که بعدا معلوم می ‏شود.

شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از مقربین بود هنگام بیدار شدن شاه اجازه تشرف حضور خواست و چون شرفیابى حاصل کرد عرض کرد:

قبله گاها می ‏خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آن ها را به راى العین از مد نظر شاهانه بگذرانم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست مى‏دهند و مطلب را به خودشان اشتباه مى‏نمایند.

شاه عباس با تعجب پرسید، ماجرا چیست ؟ 

شیخ بهایى گفت:

من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از محارم خودم کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف به تواتر رسیده که همه کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت. حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!

به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت ‏هاى عالى قاپو و تالار طویله و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیر اجتماع نمودند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بر هر کس بسته شد، لذا از طرف رییس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و صحیح العمل و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند. بدین ترتیب17 نفر شخص معتمد واجد شرایط از 17 محله آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور رسیدند، هر کدام به ترتیب گفتند:

اولی گفت، به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید!

دیگرى گفت، خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد.

سومى گفت، به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد و به درگاه خدا تضرع می نمود.

چهارمى ‏گفت، خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه‏اش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود.

به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آن ها گوش می کرد. عاقبت شاه آن ها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت:

بروید و اصولا مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می ‏شود شیخ بهایى گناهکار بوده است!

وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجددا به حضور شاه رسید و گفت:

قبله عالم، عقل و شعور مردم را دیدید ؟

شاه گفت، آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟

شیخ عرض کرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم.

شاه گفت، بله ولى چطور؟ 

شیخ گفت، من چگونه می ‏توانم قاضى القضات شوم با علم به این که مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت مظلمه گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر می ‏فرمایید ناگریز به اطاعتم و آنگاه موضوع المامور و المعذور به میان می آید و بر من حرفى نیست!

شاه عباس گفت، چون مقام علمى تو را به دیده احترام نگاه کرده و می ‏کنم. لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى.

از آن پس شیخ بهایى براى ترویج علوم و معارف زحمت بسیار کشید و مقامه شامخه علما را به حدى به درجه تعالى رسانید که همه کس آنان را مورد تکریم و تعظیم قرار می ‏داد.

 


 
comment نظرات ()
 
ما چرا ناتوان از ادامه راهیم.
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧
 

بسیاری در پیچ وخم یک راه مانده اند و همواره از خویشتن می پرسند :

ما چرا ناتوان از ادامه راهیم.

بدانها باید گفت می دانی در کجا مانده ای؟

همان جای که خود را پرمایه دانسته ای.


 
comment نظرات ()
 
امنیت در کمّیت نیست، در هیچ چیز دیگر هم نیست!
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧
 
 

عنکبوتی درشت در خانه ای کهنه تاری زیبا به منظور شکار تنیده بود و هر بار که مگسی بر آن فرود می آمد و گرفتار می شد عنکبوت آن را فورا می بلعید تا دیگر مگسانی که از آن حوالی در گذر بودند تصور کنند که کارتنک تفرجگاهی است امن و امان.

روزی مگسی نیمه دانا، وز وز کنان بر فراز تار پرواز می کرد و آن قدر برای نشستن این پا و آن پا کرد و دو دلی به خرج داد که عنکبوت ناگزیر خودی نشان داد و گفت، « کرم نما و فرود آ! »

اما مگس، که از عنکبوت زیرک تر بود، گفت، « خیر، این خانه جای ما نیست رفیق، من این جا مگسی نمی بینم و بر جایی که مگس نباشد نمی نشینم. »

این گفت و پرواز کنان رفت و رفت تا به جایی رسید که مگسان زیادی گرد آمده بودند. قصد فرود آمدن داشت که سر و کلهٌ زنبوری پیدا شد و هشدار داد، « دست نگه دار نادان! آن چه زیر پا داری مگس گیر است و این همه مگسان که می بینی به دام افتاده اند.»

مگس گفت، « چه یاوه ها! کدام مگس گیر، کدام دام؟ مگر نمی بینی این جا عرصهٌ میتینگ است و همه به تظاهرات و نطق و خطابه مشغولند؟!» این گفت و نشست و با دیگر مگسان زمین گیر شد.

 

نتیجهٌ اخلاقی:

 امنیت در کمّیت نیست، در هیچ چیز دیگر هم نیست!


 


 
comment نظرات ()
 
گاه می اندیشیم
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧
 

گاه می اندیشیم

که چه دنیای بزرگی داریم

چه جهان پیراسته ای

ما چه تصویربهم ریخته ای ساخته ایم از دنیا

در چه زندان عبوسی محبوس شدیم

چه غریبیم در آبادی خویش

و چه سردگردان در شادی و ناشادی خویش

آدمی زاده درختی است که باید خود را بالا بکشد

ببرد ریشه خود تا را تا آب

بی امان سبز شود

سایه دهد

خویش را با خود نزدیک کند

دگران را با خویش

کاش می شد همه جا می رستیم

کاش می شد همه جا می بودیم

کاش می شد خود را تقسیم کنیم

بین چندین احساس

بین چندین انسان

بین چندین شهر چندین ملت

گاه می اندیشم که چه موجود بزرگی هستیم

و چه تقدیر حقیری را تسلیم شدیم

خوردن و خوابیدن و خرامیدن و خنیا گری خود را خشنود شدن

کاش در کالبدم معده نبود

و گلویم تنها، جای آواز و بیان بود، نه بلعیدن نان

کاشکی همواره کسب نان مثل هوا آسان بود

کاش چَشم و دل من سیرتر از اینها بود

کاش تن پوشم با من متولد می شد

مثل پر با طاوس

مثل پوشینه ی پشمین با میش

مثل پولک به تن نرم و لطیف ماهی

کاش بیماری با ما کار نداشت

یا طبیبان همه عیسی بودند

پدرم کاش نمی رفت از دست

نمی افسرد به این زودیها

کاش او، این همه فرزند نداشت

کاش ما اهل طبیعت بودیم

مادرم باران بود

همسرم در خود من می رویید

کودکانم همه از جنس گیاهان بودند

خوابم، اندیشیدن

بسترم بال کبوترها بود

کارم آرایش گل بود و پیرایش بید

دوستانم همه افرا و صنوبر بودند

طلبم ازهمه، جزعشق نبود

و به جز مهر، بدهکار نبودم به کسی

خانه ام هر جا بود کاش در فاصله ای دورتر از بانگ سیاست ها بود

کاش معنای سیاست این بود که قفس ها را درحبس کنیم

تا نفس ها آزاد شوند

کسی از راه قفس نان نخورد و کبوتر نفروشد به کسی

کاش می شد خود را تبدیل کنیم

گاه یک لقمه نان

گاه یک جرعه آب

گاه یک صفحه کتاب

گاه یک تکه حصیر

گاه یک چشمه در آغوش کویر

گاه هر چیز که هر کس کم داشت

کاش من بیشتر از این بودم

باز سخاوت تر از این

با طراوتر از این

آفتابی تر از این

آسمانی تر ازاین و توانا تر،عاشق تر، داناتر از این

زندگی رام تراز این ها بود

و به من مهلت و میدان می داد که شکفتن را تفسیر کنم

گاه می اندیشم که چه دنیای بزرگی داریم

و چه موجود بزرگی هستیم

کاش می شد خود را بالا بکشیم

کاش می شد خود را پیوند زنیم

کاش می شد خود را تقسیم کنیم

کاش می شد خود را تقدیم کنیم

کاش، کاش از جنس خدا می بودیم

همه چیز، همه جا، می بودیم.

زنده یاد مجتبی کاشانی

 


 
comment نظرات ()
 
قوانین دنیای تجارت با دنیای عشق و علاقه، کمی متفاوت است.
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧
 

چگونه دروغگو را تشخیص دهیم؟

همه ما در زندگی فرد دروغگویی را سراغ داریم. یک لاف زن حرفه ای. فردی که حتی اگر تلاش هم کند، باز هم نمی تواند از دروغ گفتن دست بردارد. او در مورد هر چیز و همه چیز دروغ می گوید. تعداد خانم هایی که با آن ها قرار ملاقات گذاشته، مسائل کاری، استعدادهایش، تحصیلات و در یک کلام همه چیز. او می خواهد با این کار خودش را بزرگتر جلوه داده و در دیگران تاثیر بگذارد.

دلیل دروغگویی هر چیزی که باشد، کسی به این قبیل افراد احترام نمی گذارد. هیچ کس روی آن ها حساب باز نمی کند و برای شخصیتشان نیز ارزش قائل نیست. من این کلام را بارها و بارها تکرار کرده ام: مرد است و حرفش...

ادامه مطلب رو بخونید که مربوط به توانایی تخشخیص دروغه و می گه :


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
عشق بازی به همین آسانیست
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٧
 

عشق بازی به همین آسانیست

عشق بازی به همین آسانیست

که گلی با چَشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زبنورعسل با نوشی

کارهمواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابرعابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

ونسیمی با زلفل

دو کبوتر با هم

وشب و روز طبیعت با ماه

عشق بازی به همین آسانیست

شاعری با کلماتی شیرین

دست آرامو نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدا کسی با شمعی

و دل آرامو تسلی

و مسیحای کسی یا جمعی

عشق بازی به همین آسانیست

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنج ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتریهایت را با خود ببری تا لبخند

عشق بازی به همین آسانیست

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با ره گذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه ی سالم کالایی ارزان به همه

لقمه ی نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی درآخر روز

و نگه داری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشق بازی به همین آسانیست

 زنده یاد مجتبی کاشانی

 


 
comment نظرات ()
 
هیچ گاه برای تغییر دیر نیست.
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧
 

هیچ گاه برای تغییر دیر نیست.

این مطلب رو برای عزیزی تهیه کردم که امیدوارم بتونه کلید حل مشکلش رو پیدا کنه.

آیا از اون اشخاصی هستید که معمولا توانایی های خودشون رو زیر سوال می برن؟

آیـا بـرای ایـن عدم اطمینان به خود توجیهی هم دارین یا فقـط بـه دلایل واهی این کار را می کنید؟

اگر این طوره، احتمالا شما دچار کمبود اطمینان و اعتماد به نفس هستید. نگران نباش. چون درهمین لحظه بسیاری هستند که از همه توانایی های خود به طور کامل استفـاده نمی کنند، ممکن است شما هم یکی از همین افراد بوده و به جای انجام کارهای مفید و سودمند، همیشه مشغول فکر کردن به این مسئله هستید که چه زندگی بی مصرفی دارید و چقدر محیط اطرافتان کسل کننده است. اگـر چـه مـمکنه که کمی از خود دور افتاده باشین و ارزش خودتون را فراموش کرده باشین، اما هیچ گاه برای تغییر دیر نیست.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()