body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

من و محسن ...
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧
 

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ کتاب هایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم، کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما این پسر خیلی بی حالی است!

من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همین طور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاک ها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اون طرف تر، ‌روی چمن ها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و به طرفش دویدم. در حالی که به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

همین طور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم، این بچه ها یه مشت آشغالن!

او به من نگاهی کرد و گفت، هی، متشکرم! و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتاب هایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر محسن را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره محسن را با حجم انبوهی از کتاب ها دیدم.

به او گفتم: پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌ با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری! محسن خندید و نصف کتاب ها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و محسن بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. محسن تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

محسن کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من محسن را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون روزها بود. من می دیدم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم:  هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: مرسی.

گلویش را صاف کرد و صحبتش را این طوری شروع کرد:

فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند. این سال های سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهم تر از همه، دوستانتان...

من این جا هستم تا به همه شما بگویم؟، دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالی که او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا وسایل او را به خانه نیاورد.

محسن نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد، خوشبختانه من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالی که این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسیر زندگی یک دیگر قرار می دهد تا به شکل های گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

دنبال خدا، در وجود دیگران بگردیم.

دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند می کنند، زمانی که بال های شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد...

دیروز،‌ به تاریخ پیوسته، فردا، رازی است ناگشوده، اما امروز یک هدیه است.


 
comment نظرات ()
 
نشانه ای از جهنم و بهشت
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧
 

 

راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجو به هم خورد.

پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!

راهب به جنگجو نگاهی کرد و لبخندی زد. جنگجو از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت: خشم تو نشانه ای از جهنم است.

جنگجو با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت : این هم نشانه بهشت است !

منبع: کتاب عشق بدون قید و شرط


 
comment نظرات ()
 
جز علی نیست
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧
 

شکر خدائی را که به وجود حضرت علی بن ابیطالب (ع‌) برملائکه مباهات کرد.

صلوات و درود خدا بر خاتم پیامبران که به ولایت علی به خدا تقرب جُست. سلام و تحّیت حق بر امیر مومنان، پیشوای روسپیدان، پناه بی پناهان، امید نا امیدان، دوای دردمندان، شفای بیماران، قوت محرومان، یار ستمدیدگان، دشمن ستمکاران، یاور مستمندان، غیاث فریاد خواهان،‌ مقتدای عارفان،‌ توشه سالکان، علم عالمان،‌ چراغ گمراهان،‌ باطن قرآن،‌ سنبل عابدان، مسجود فرشتگان،‌ صراط مشتاقان، فروغ بی پایان،‌ معنی ایمان، حقیقت انسان،‌ یگانه دوران، منجی پیامبران، عشق عاشقان، سیّد مظلومان،‌ محبوبِ سیّده نساءِ عالمیان حضرت علی بن ابیطالب باد که مام مبارکش رمز آفرینش و وجود نازنینش علت بقای هستی و ولایت و مجبتش امانتی که آسمان ها و زمن و کوه ها نتوانستند تحملش کنند و خداوند منان این گنج گران را در دل محبانش به ودیعت نهاد.

اول از جام وَلا ساغر بزن

پس در کاشانه حیدر بزن

من نمی گویم بیا این در بزن 

چون زدی این در،‌ در دیگر نزن.


 
comment نظرات ()
 
کهن ترین دست نوشته
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٧
 


تن آدمی کهن ترین دست نوشته است، که به دست خداوند نوشته شده است .
شما انتخاب نکرده اید که دو دست یا دو چشم یا یک دهان داشته باشید.
والدین شما هم نظری در باره نحوه طراحی بدنتان نداده اند.
اگر به بدن خود نگاه کنید اغلب اعضاء را جفت می بینید.
اما در مرکز صورت شما عضوی یگانه وجود دارد.
دهان، زبان شما، جایی که می توان از آن معناهای بزرگ را بیان کرد.

کسی که سخن می گوید:
دوبار باید ببیند .
دو بار باید بشنود و بیاندیشد .
دوبار باید تمرکز کند.
دوبار باید به کار بندد.
همه قربانی زبان خویشیم. عضوی که آرام پذیر نیست. به ندرت پیش از تکلم می اندیشیم. حتی در خواب هم حرف می زنیم.
برای شنیدن نوای هستی درون، دومانع وجود دارد.

اول اصواتی که خود ایجاد می کنیم و دوم صداهای دنیای بیرون.

قلمرو سکوت، منبع اصوات اول را که در اختیار شماست خاموش می کند.
هنگام شنیدن نوای درون به دیگران گوش نمی سپارید.
اصوات بسیاری در درون و بیرون شماست.
قلمرو سکوت،‌ آرامشی است برای تنها و پر کارترین عضو اختیاری بدن،‌ یعنی زبان .
ابتدا آن را خاموش کنید و سپس صدای جهان را .
هر یک از صداها را ردیابی کرده،‌ بشناسید و به خود بگویید که نباید آن را بشنوم.

اگر کلام قوی تر از شمشیر است،‌ پس هر کلمه ای که می گوییم باید ارزش بیان کردن داشته باشد .

 


 
comment نظرات ()
 
آن که همواره ما را ستایش می کند چیزی به ما نمی آموزد.
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
 

سلام گرمی دارم به اهالی خانه

تفاوت بارزی که بین افراد موفق و ناموفق وجود دارد این است که افراد موفق در حال زندگی می‌کنند اما افراد ناموفق در گذشته سیر می‌کنند. اگر دائم به گذشته بچسبید تمام زیبائی‌ها و فرصت‌هایی را که زندگی در حال حاضر به شما ارزانی کرده از دست می‌دهید! اگر در حال زندگی ‌کنید به سرعت می‌توانید فرصت‌های رسیدن به اهدافتان را صید کنید!

مهم نیست در گذشته چقدر تلاش کرده‌ایم، هر لحظه از هر روز زندگی، فرصتی تازه است تا به خوشبختی و موفقیت نزدیک‌تر شویم. اگر بار دیگر ترس‌های قدیمی و باورهای محدود کننده مانع شادی و موفقیت ما شدند، آن ها را در ذهن متوقف کرده و در درون، افکار مثبت و خوش‌بینانه را جایگزین افکار منفی کنیم. قدرت باورهای مثبت آن قدر زیاد است که می‌توانیم به کمک آن ها درهر فضایی که تصور می کنیم حضور داشته باشیم...

آن چه را که در زندگی با صفت بد ازش یاد می نامیم مانند خاطرها، متاسفانه به دست خودمان، بد هم بایگانی می نماییم.

زندگی ما انسان ها، سیاه یا سفید نیست بلکه در بسیاری موارد خاکستری است. در طبقه بندی های معمولِ، آن چه مورد پسند ما نیست در کشوی بدی و آن چه که مورد پسند ماست در کشوی خوبی جای داده می شود.

شک نکیند، ما از تلخی ها بیشتر یاد می گیریم تا ازشیرینی ها. آن که همواره ما را ستایش می کند چیزی را به ما نمی آموزد.

در زندگی آن چه ما را می سازد، سدهایی است که سر راهمان قرار می گیرد و اگر همه پل باشند، ما، کسی نخواهیم شد. من خاطرات به ظاهر بدم را در کشوی خوبی بایگانی نمودم. چرا؟ چون از آن ها آموختم. و اگر بتوان از تلخی ها آموخت و آن تجربه ها را در بایگانی ساختن بایگانی نمود دیگر فرصتی برای نگرش منفی باقی نمی ماند.  

مسایل به ظاهر منفی و در باطن آموزنده به وفور در اطرافمان موج می زند. هنر، نحوه برخورد با آن هاست. به قول همکارم که می گوید :

من به بدی های و سختی ها احترام می گذارم، به بانیان آن احترام می گذارم چون آن ها اساتید من هستند. او در مورد خشم گفت، باید یاد بگیریم بانی خشم رو ببخشیم، نه با منت بلکه با عشق. سخته ولی شدنیست. تمرین می خواهد.

این بار با گوش سر،نه، با گوش دل بشنو از زنده یاد مجتبی کاشانی :

 

   عشق یعنی تشنه‌ای خود نیز اگر،
واگذاری آب را بر تشنه‌تر! ...


عشق یعنی ساقی کوثر شدن
بی پر و بی پیکر و بی سر شدن! ...

عشق یعنی خدمت‌ِ بی منتی
عشق یعنی طاعت ِ بی جنتی! ...

گاه بر بی‌احترامی، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام! ...

عشق را دیدی خودت را خاک کن!
سینه‌ات را در حضورش چاک کن! ...

عشق آمد؛ خویش را گم کن عزیز!
قوّت‌ات را، قـُـوت ِ مردم کن عزیز! ...

عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درمانده‌ای درمان کنی! ...

عشق یعنی خویشتن را گم کنی
عشق یعنی خویش را گندم کنی! ...

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس!
در مقام بخشش از آیین مپرس! ...

هر کسی او را خدایش جان دهد،
آدمی باید که او را نان دهد! ...

در تنور عاشقی سردی مکن
در مقام عشق، نامردی مکن! ...

لاف مردی می‌زنی! مردانه باش!
در مسیر عاشقی، افسانه باش! ...

دین نداری، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا می‌روی، افتاده باش! ...

در پناه دین، دکان‌داری مکن!
چون به خلوت می‌روی، کاری مکن! ...

عشق یعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آکنده از نور خدا! ...

عشق یعنی عارف ِ بی خرقه‌ای!
عشق یعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای! ...

عشق یعنی آن‌چنان در نیستی،
تا که معشوقت نداند کیستی! ...

عشق یعنی ذهن زیبا
آفرین
آسمانی کردن ِ روی زمین! ...

عشق گوید مست شو گر عاقلی
از شراب غیر انگوری ولی! ...

هر که با عشق آشنا شد، مست شد!
وارد یک راه بی بن‌بست شد! ...

کاش در جامم شراب ِ عشق باد
خانه‌ی جانم خراب ِ عشق باد! ...

هر کجا عشق آید و ساکن شود،
هر چه ناممکن بوَد، ممکن شود! ...

در جهان هر کار خوب و ماندنی‌ست ،
ردّپای عشق در او دیدنی‌ست! ...

شعرهای خوب ِ دیوان جهان،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...

سالک ! آری ... ؛ عشق رمزی در دل‌ست
شرح و وصف ِ عشق کاری مشکل است! ...

عشق یعنی شور هستی در کلام!
عشق یعنی شعر، مستی، والسلام! ...

                                                            

زنده یاد مجتبی کاشانی را می‌توان در زمره معدود انسان هایی دانست که هم چون ستاره دنباله دارهالی بسیار صبر بایدش تا نظیراو پیدا شود. او یک مدیر، شاعر، پدر، و ... موفق بود و این توان او به تولد جامعه یاوری فرهنگی که در امر مدرسه‌سازی و اعطای کمک مالی به دانش‌آموزان همت می گمارد نیز انجامید.

روحش شاد ویادش گرامی.

ما همین حالا در حال شکل دادن به آینده‌مان هستیم.

 

 


 
comment نظرات ()
 
می توانید بر خود غلبه کنید
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
 

حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور می توان محدودیت های ذهنی تحمیل شده را پذیرفت. کک, فیل و دلفین مثال های خوبی هستند.

ککها حیوانات کوچک جالبی هستند آن ها گاز می گیرند و خیلی خوب می پرند. آن ها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند. اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد. پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می دهد. کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و با کمی سر درد پایین می آید. دوباره می پرد و همان اتفاق می افتد. این کار مدتی تکرار می شود. سر انجام در ظرف را بر می داریم کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع سرپوش برداشته شده درست است که محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت هم چنان ادامه دارد.

فیل ها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد. پای فیل های سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند. بچه فیل ها را با طناب های بلند و فیل های بزرگ را با طناب های کوتاه به نظر می آید که باید بر عکس باشد زیرا فیل های پرقدرت به سادگی می توانند میخ طناب ها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند علت این است که آن ها دربچگی طناب های بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند. سرانجام روزی تسلیم شده دست از این کار کشیده اند .از آن پس آن ها تا انتهای طناب می روند و می ایستند آن ها این محدودیت را پذیرفته اند.

دکترادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیت های تحمیلی تهیه کرده است. نام این فیلم   می توانید بر خود غلبه کنید  “ است در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می گیرد نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود. دلفین به سرعت ماهی ها را می خورد. دلفین که گرسنه می شود تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار می گیرند ولی این بار در ظروف شیشه ای دلفین به سمت آن ها می آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود. پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشد و وجود ماهی ها را ندیده می گیرد. محافظ شیشه ای برداشته می شود و ماهی ها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می دانید چه اتفاقی می افتد؟ دلفین از گرسنگی می میرد غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می کشد .

 ما دلفین نیستیم فیل و کک هم نیستیم ولی می توانیم از این آزمایشات درس بگیریم زیرا ما هم محدودیت هایی را می پذیریم که واقعی نیستند. به ما می گویند یا ما به خود می گوییم نمی توان فلان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می شود. محدودیت ذهنی به محدودیتی واقعی تبدیل می شود و به همان مستحکمی.

سوال :

چه مقدار از آن چه ما واقعیت می پنداریم واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست؟

ارسال کننده : سرکارخانم ذاکری 


 
comment نظرات ()
 
اگر می خواهید به بلوغ درونی برسید...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٧
 

 

در زندگی امروز کلمات و رفتار ما در بیشتر موارد گیج کننده اند و هنگام برقراری ارتباط با دیگران اوضاع را پیچیده و سخت می کنند. در بسیاری از حرف ها و روابط خود به درستی نمی دانیم که قصد گفتن چه چیزی را داریم و طرف مقابل نیز از بیان  خود چه منظوری را دنبال می کند. در این پی نوشته کوتاه گفتاری از اوشو ملاحظه می کنید که هفت راه کار کوتاه برای شفافیت در بیان  را ارائه کرده است.

فقط چیزی را بگویید که از آن اطلاع دارید.

اگر بخواهید واقعیت را بگویید، باید بگویم که تقریبا حرفی باقی نمی ماند که بزنید! می توان گفت نود و نه درصد از آن چه که می گویید غیر واقعی است. البته فکر نکنید اگر دهانتان را بسته نگه دارید کار بزرگی کردید چون این فقط یک سکوت ظاهری است. ذهنتان در پنهان مشغول نشخوار کردن حرف است! سکوت واقعی وقتی شروع می شود که حرف های واقعی بزنید. فقط درباره چیزی حرف بزنید که می دانید درست است درغیر این صورت بهتر است ساکت بمانید.

آبا این تصمیم دیگر چه چیزی برای گفتن باقی می ماند؟ خیلی کم. 

این جاست که آرام آرام، با کمترین تلاش، سکوت به سراغتان می آید.

وقتی حرف زیادی برای  گفتن نداشته باشید آن وقت ساکت می مانید و یاد می گیرید که حرف دیگران را بشنوید. بعد از مدتی کم کم مکالمات درونی هم متوقف می شود. علت اصلی مکالمات درونی میل به بیان حرف های غیر واقعی در بیرون است. گوش دادن یک هنر است که لازم است آن را یاد بگیریم.

 

به یاد داشته باشید، لبخندتان واقعی باشد.

به چند مدل دروغ می گویید؟

یکی از راه های دورغ گفتن لبخندهای غیر واقعی است. در واقع شما هیچ حسی از خنده و شادی در درونتان حس نمی کنید و در بیرون لبخند می زنید. خوب، این یک دورغ است. این دروغ نوعی بی مهری با لب هایتان است. اگر این کار را ادامه دهید آن وقت روزی می رسد که مزه یک لبخند واقعی را از یاد می برید. لبخند زدنتان برای این است که می خواهید مردم از شما راضی باشند یا بچه خوبی باشید. اما اگر به جایی برسید که لبخندتان هم دروغین باشد، آن وقت به چه چیز شما می شود اعتماد کرد؟

 

خود را از شر کلمات دورغین رها کنید.

به چند میلیون شکل حرف های بی ربط می زنید و بعد گرفتار می شوید؟

به کسی می گویید که دوستت دارم یا چقدر زیبا شده ای یا فلان کار را برایت انجام می دهم و بعد برای خودتان دردسر، مسوولیت و توقع درست می کنید؟ چرا؟ چون شما چیزی را گفتید که منظورتان و احساس واقعی تان نبوده است.

 

در لحظه حرف بزنید.

سعی کنید گاهی در بیان خودتان از این عبارت استفاده کنید: منظورم در  این  لحظه .................است.

کسی چه می داند لحظه بعد چه اتفاقی می افتد؟

چه طورمی شود برای لحظات و ساعت های آینده حرف زد؟

حالت های روحی و احساسی شما مرتب درحال تغییرند.

 

قول های بی خودی ندهید.

بسیاری از قول های شما بی خودی است. در واقع با این قول ها که ممکن است به سادگی با تغییر حال و احساستان به هم بخورد برای خودتان دردسر درست می کنید و در طرف مقابل توقع بی جا به وجود می آورید. موقع قول دادن دقت کنید. خیلی وقت ها فقط به خاطر قولی که دادید در روابط خود نقش بازی می کنید تا نشان بدهید سر قرارتان هستید. خیلی وقت ها در روابط عاطفی یا کاری با پایبندی ظاهری به قولی عبث، فقط از هم انتقام می گیریم. خیلی وقت ها دوست داریم تا یار و شریک کار یا زندگی مان برای  مدتی هم که شده از جلوی چشممان دور شود تا برای مدت کوتاهی هم که شده یاد قول احمقانه ای که دادیم نیفتیم!

 

منظورتان را با صراحت بیان  کنید.

هیچ کسی نمی تواند شما را به گفتن حرف های بی خودی مجبور کند. بنابر این اگر چیزی را نمی فهمید یا گیج شدید بهتر است ادای آدم هایی که همه چیز را می فهمند در نیاورید و با صراحت بگویید که نمی فهمید یا از شخص بپرسید که منظورش دقیقا چه چیزی است.

 

شفاف باشید

آن چه مسلم است با گفتن حقیقت مقداری دچار دردسر و ناراحتی می شوید ولی تا بیرون آمدن از این وضع و تا وقتی مردم بفهمند شما چطور شخصی هستید قدری عذاب کشیدن لازم است. اگر این دستورات را برای مدتی به کار ببرید خواهید دید که به بلوغ درونی می رسید. با این دستورات به نوعی از صراحت دست پیدا می کنید که باعث رشد و تعالی در زندگی تان می شود. اگر هنگام عصبانیت با تمام وجود عصبانی باشید مطمئن باشید قادر خواهید بود با تمام وجودتان هم ببخشید. وقتی نمی خواهید چیزی را به کسی بدهید به سادگی بگویید نه من نمی خواهم  این  را بدهم و سعی هم نکنید با دلیل آوردن خودتان را خوب نشان بدهید. یادتان باشد هر وقت جلوی رشد این الگوهای مخرب را بگیرید برای سلامت خودتان کاری انجام دادید.

 

اوشو: کتاب نظم پنهان
 

 


 
comment نظرات ()
 
او دیگر با خودش صادق نیست.
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧
 

فردی هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند: چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم.

یک روز رییسش او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید. او هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رییس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

وی هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت، در زمانی که آن ها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند.

او نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید. سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:

از فردا صبح، هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد، و همه سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دست هایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد.

تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

حالا رییس او خوش حال است که او را آدم کرده، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

او دیگر با خودش « صادق » نیست.

او الان یک بازیگر است.

منبع :

http://internalrevolution.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
اگر می خواهی دریایی شوی...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧
 

جریان هدایت الهی را مانند رودخانه ای تصور کن و انسان را چون ماهی که در آن مشتاقانه به سوی دریا به پیش می رود.

هدف رودخانه و هر چه در آن هست پیوستن به دریاست و اصلا هدف دیگری وجود و معنا ندارد.

ماهیان ( در حکم انسان ها ) چه بدانند و چه ندانند به سوی دریا می روند و هدف اصلی شان رها شدن در دریای بی کران است.

هر که در مسیر این رودخانه بزرگ و زیبا قرار گیرد به دریای بی کران وارد خواهد شد.

تنها کسانی رستگاری، خوشبختی و اتصال به بی نهایت را تجربه خواهند کرد که با رودخانه و در مسیر آن حرکت کنند.

رودخانه را دریبابیم به سوی آن برویم و خود را در آن بیندازیم و با آن همراه شویم.

زندگی مورد پسند شما ماهیان (انسان)، در رودخانه است هر لحظه آن پیشرفت و نزدیک شدن به دریای آرامش و جهان نامحدود آزادی است.

در رودخانه خطری شما را تهدید نمی کند آن جا نیازی به تلاش و تقلای بیهوده ندارید.

حتی اگر حرکتی هم نکنید و خود را تنها در مسیر جریان آن رها کنید باز هم به دریا وارد خواهید شد.

برای اتصال و ورود به دریای بیکران، باید با اراده،‌ تسلیم خداوند شویم چون او همانند یک منبع نور چه در تاریکی هایمان (‌تردیدها، دودلی ها،‌ ترس ها،‌ ...)‌ و چه در روشنی هایمان(موفقیت ها،‌ شادی ها،‌ و...)‌ کنار ماست.

با تمام وجود  دل رو به دریا بزن و مسیر انسان های جاوانه را جستجو کن تا به دریا برسی و در آن لحظه که خود را به جریان رود وصل نمودی و آن را حس کردی،‌ لحظات شگفت انگیزی را تجربه خواهی نمود که تا آن دم تجربه ننموده ای.

کسب تجربه در این راه ارزش آن را دارد که دست از بازی های معمول که مختص عوام است،‌ بکشی و خود را آن گونه که سزاور مخلوقی که خالق او،‌ اوست ببینی و تجربه کنی.

بهترین دوست تو،‌ اول خودت و دوم هم خودت هستی.

 


 
comment نظرات ()
 
جذب به جای تعقیب
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧
 

وقتی چیزی را تعقیب می کنی، بدان معناست که آن چیز دارد از تو دور می شود.

پس چگونه انتظار داری به چیزی برسی که دائم دارد از تو می گریزد!؟

از این به بعد به جای این که مستقیما چیزی را تعقیب کنی سعی کن آن را به سمت خودت جذب کنی.

وقتی  چیزی را تعقیب می کنی تمام تمرکز و توجهت را روی آن چیز می گذاری، حال این چیز می خواهد پول باشد یا شغل یا برقراری ارتباط با شخصی دیگر و یا هر چیز دیگر و این می تواند فوق العاده وحشتناک و دل سرد کننده باشد چرا که تو روی چیزی متمرکز شده ای که خارج از توست و روی آن کنترل بسیار کمی داری.

اما بر عکس وقتی به جای تعقیب کردن و منت کشیدن، روی جذب آن چیز متمرکزمی شوی، تصویر کاملا دگرگون می شود.

نیروی تمرکزت متوجه نیروی درونی ات می شود. یعنی همان موضوعاتی که تقریبا به صورت کامل تحت کنترل تو هستند.

 


 
comment نظرات ()
 
من گفتم اون گفت
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧
 

گفتم شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای !

گفت : نه شکست، یعنی من هنوز موفق نشده ام .

گفتم : شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای .

گفت : نه !شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام .

گفتم : شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای .

گفت : نه !شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام .

گفتم : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی .

گفت : نه !شکست یعنی من باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم .

گفتم : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی .

گفت : شکست یعنی من هنوز کامل نیستم .

گفتم : شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای .

گفت : نه !شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم .

گفتم : شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی !

گفت : نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم .

 

 


 
comment نظرات ()
 
آخرین وسوسه
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٧
 

مکان : نیشابور

زمان : حدود یکصد سال پیش

موضوع : پاداش رفتار های انسانی

 من تعهد کرده ام پاداش برخی از رفتارهای انسانی را در همین دنیا بدهم و آن را تا فرا رسیدن قیامت به تاخیر نیاندازم.

 خداوند تبارک و تعالی

******

در کوچه پس کوچه های آن محله قدیمی، استاد آهنگری بود که آوازه اش از آن محله و شهر فراتر رفته و زبانزد خاص و عام شده بود. او به درستکاری معروف و از ویژگی های اخلاقی بسیار خوبی برخوردار بود. اما هیچ یک از این ها تعجب همگان را بر نمی انگیخت. آن چه حیرت آور بود، ریشه در جای دیگر داشت.

همه روزه، هر که از جلوی دکان آهنگری او می گذشت، مبهوت و متحیر می دید که استاد آهنگر تکه های بزرگ آهن را که در کوره سرخ و تفتیده شده بود، بی آن که دستکشی به دست کند یا از انبری بهره جوید، بر می دارد و روی آن ها کار می کند.

این دست ها چه ویژگی مهمی داشتند که در برخورد با آهن داغ نمی سوختند؟

آن ها که دست های او را لمس کرده بودند، می گفتند به خاطر ارتباط با آهن تفتیده اندکی از دست های دیگران ضخیم تر شده بود، قدری سفت تر !

اما این دست ها که از جنس آهن نبودند؛ چه رمزی در این ماجرا نهفته بود ؟

او آن قدر این کار را عادی تلقی می کرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. اما برای آنان که با او بودند، این حکایت به مثابه قصه پر رمز و رازی چهره می نمود. ! او از سرّ این ماجرا با کسی چیزی نمی گفت. تا پسرکی به شاگردیش آمد و سال ها با او کار کرد وخود جوانی شد رعنا ! او توانست به مدد ارتباط سالیان متمادی، استاد خویش را راضی کند، نقاب از چهره این ماجرا بر دارد و حقیقتی شگرف را به تماشا بگذارد.

*******

در این محله، سال ها پیش، زنی بود که شوهرش از دست رفته و چند بچه یتیم برای او باقی مانده بودند. این زن با فرزندانش به سختی روزگار می گذراندند. او با پول مختصری که از رخت شویی و خدمت در خانه دیگران به دست می آورد، زندگی ساده خویش را اداره می کرد. گاهی نیز که پولی گیرش نمی آمد، برای قرض گرفتن راه دکان مرا در پیش می گرفت. سختی می کشید اما نان آبرومندی می خورد. من هم هر چه از دستم بر می آمد در حقش کوتاهی نمی کردم .....تا این که روزی با خود گفتم چرا در مقابل قرضی که به او می دهم چیزی نخواهم و خواهشی نکنم ؟ تمنایی ! میل و هوسی!

این وسوسه چون خوره به جانم افتاد و هر روز که گذشت بیشتر تقویت شد. روزی زمزمه ی وسوسه ام را به او گفتم. رفت و مدت ها پیدایش نشد. شاید می خواست به زبان بی زبانی بگوید من از دنیا آبرویی برایم مانده ! آن را هم تو می خواهی بگیری ؟؟

چیزی نگذشت که فشار زندگی بار دیگر پای او را به دکان من کشاند و باز اصرار من و انکار او!

تا راضی شد و پذیرفت به خواسته ام تن در دهد، به شرط آن که جایی مهیا کنم که احـــــــدی نباشد. قرار آلودگی را گذاشتم.  جایی با آن مشخصات که او می خواست، فراهم کردم و در انتظارش نشستم.آ مد، نگاهی به اطراف کرد و نا گهان با صدای بلند گریه سر داد. من درمانده و مبهوت او را می نگریستم. چه شده است ؟؟

قرار ما آن بود که جایی مهیا کنی که احدی ناظر ما نباشد. این جا فرشتگان مراقب من و تو، و از همه بالا تر خدای سبحان ناظر رفتار ماست.!

بر خود لرزیدم. او حسی را در من بر انگیخته بود که تا آن روز خبری از آن نداشتم. پولی را که می خواست به او دادم و بی آن که دستمان به گناه آلوده شود، هر یک راه خویش را گرفتیم و رفتیم.

روز بعد که به دکان آمدم، با شگفتی دیدم که هُـرم آتش بدنم را نمی سوزاند. آهن تفتیده در دستانم سرد و بی روح است. من از آتش دنیا مصون شده بودم ......و این ماجرا تا آخر عمر او ادامه داشت.

برایتان افسانه نمی گویم. این ها واقعیت هایی است که در این روزگار رنگ غربت گرفته است.

خوب است جوانان نیشابوری از پدران خویش سراغ آن آهنگر غیور را بگیرند و اگر از دکان محقر او اثری بر جا مانده، آن را به مانند برهانی محکم بر خوبی عفت و پاکی قلمداد کنند.

 


 
comment نظرات ()
 
بُرد و باخت
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
 

و بدانید اگر من مُردم

کمر عشق به دنیا بستم

مرکب عشق به دنیا راندم

توشه عشق ز دنیا بردم

 

وبه شکرانه عشق

رنج ها طی کردم

پیچ و خم پیمودم

غم فراوان خوردم

 

تا برویانم عشق

بذرها افشاندم

بارها روییدم

بارها پژمردم

 

تا بیاساید عشق

خویش را رنجاندم

خویش را فرسودم

خویش را آزردم

 

تا بنوشانم عشق

جام مردم گشتم

دل به مردم دادم

دل از آن ها بردم

 

در فراوانی عشق

غرق گشتم در مهر

غرق بودم در شعر

غوطه ها می خوردم

 

و بدانید که در بازی عشق

شرط بستم با خویش

باختم دنیا را

زندگی را بُردم

زنده یاد مجتبی کاشانی

 


 
comment نظرات ()
 
آسمان آبیست، مگر شک داری؟
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧
 

بگذار دنیا مرا نادیده بگیرد، بگذار زندگی کمر به قتلم ببندد، بگذار آسمان بر سرم آوار شود، بگذار روزگار باز هم بامن دشمنی کند، آرزوهایم را به باد خزان بسپرد، دلم را بشکند و پایم را زنجیر کند ...
ولی باز اوست که شکست خورده، من سهمم را از دنیا خواهم گرفت.
می گویند :"
خواستن توانستن است" ...
می گویند:"
تنها کسی نمی تواند که نا امید است".
اما من خواسته ام و نتوانسته ام، مگر می شود کسی نخواهد زندگی کند ؟
نخواهد برخیزد و بایستد؟
همه این نتوانستن
های قدرتمند ناامیدی درپی دارد ولی من نا امید نیستم،
باز هم می گویم: من از سلاله درختانم، تنفس هوای مانده ملولم می کند.

پرنده ای که مرده بود به من پند داد پرواز را به خاطر بسپارم.
من از سلاله درختانم و درختان ایستاده می میرند، من به میدان زندگی پشت نمی کنم، هرگز!!!
من سهمم را از زندگی خواهم گرفت، من می خواهم معجزه کنم، مگر نه این که خداوند معجزه را به دستان برگزیدگانش جاری می سازد ؟

ومگر نه این که او مرا برگزیده برای این امتحان خطیر؟

پرواز بدون بال معجزه است و من می خواهم معجزه کنم.
حتی اگر روزی زندگی با تلخی هایش توانست مرا به زانو درآورد، نخواهم گذاشت عجزم را ببیند.

پاهایم را تا زانو قطع می کنم، تا باز هم ایستاده باشم.
معجزه یعنی من، یعنی تو دوست همباورم، ما معجزه خواهیم کرد، شک نکن !
آسمان آبی آبیست، مگر شک داری ؟
زندگی سهم کمی نیست، مگر شک داری ؟
در رگ زنده این هستی خواب آلوده، باور معجزه جاریست، مگر شک داری ؟


 
comment نظرات ()
 
با هم تمرین کنیم
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
 

شریکی برای زندگی ات انتخاب کن که در موفقیت ها و سختی های راه همراهت باشد تا همراه هم زندگی را بسازید. نه این که چشم به داشته هایت بدوزد و تنها مصرف کننده آن باشد.

تو نمی توانی از چیزی که نمی توانی آن را فراموش کنی، چشم پپوشی.

بسیاری از مردم برای این نمی توانند با هم مهربان باشند، چون از هم می ترسند و برای این از هم می ترسند، چون هم دیگر را نمی شناسند و برای این هم دیگر را نمی شناسند، چون روابط صمیمانه اجتماعی از بین رفته یا کم رنگ شده است.

در محیط کاری که صمیمیت و مهربانی حکمفرما است، ایده های نو کارساز خواهد بود.

فرمول یک تجارت موفق این است که با مشتری مثل یک مهمان گران قدر رفتار کنیم.

بیماریی که بیش ازهربیماری دیگر به سلامت آدمی آسیب می رساند و هیچ علاجی هم برای آن کشف نشده، افکارمنفی است. افکار منفی، اهداف، آرزوها، روابط و تلاش و کوشش را نابود می کند. اما تنها خودتان راه علاجش هستید و می توانید از آن پیشگیری کرده، درمانش کنید و مانع پیشرفت این بیماری شوید. تنها داروی آن افکارمثبت شماست.

هر روز، روز خوبی برای شماست چرا که فرصتی است تا تجربه دیگری در زندگی تان کسب کنید.

اگر دو خرگوش را دنبال کنید، هردو فرار خواهند کرد. اگر درخلاف جهت باد حرکت کنید، هرگز موفق به گرفتن آن نمی شوید.

پس: بدانید که برای موفقیت باید برهدف خود تمرکز کنید چراکه تقسیم تمرکز به تقسیم موفقیت می انجامد. و برای کسب موفقیت، راهش را بشناسید و اگر می خواهید به نتیجه مطلوب نائل آیید، با شناخت کافی پیش بروید.

اگر زندگی یک پرتقال در دستتان نهاد، آن را پوست بکنید و به دنبال دوستی باشید تا با او قسمت کنید.

 


 
comment نظرات ()
 
قانع کردن یک نوجوان16 ساله سوئدی
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧
 

یکی از چیزهایی که این طرف ها به وفور یافت می شود، بچه های کم سن و سالی هستند که به ظاهر ایرانی اند، اما هیچ شباهتی به ایران و ایرانی ندارند. بسیاری از آن ها حتی زبان فارسی را هم بلد نیستند و برخی از آنان که می توانند دست و پا شکسته منظورشان را برسانند، چیز زیادی از ایران نمی دانند.

چند وقت پیش به همراه دوستی که خیلی برای مترقی نشان دادن احساس وظیفه می کند، منزل یکی از دوستان بودیم که یک فرزند 16ساله داشت با همان تفاسیری که ذکر شد. گویا این هموطن 16 ساله به دیدن یکی از مسابقات ورزشی رفته بود که بانوان ایرانی هم در آن شرکت داشتند. نوع پوشش بانوان ایرانی سوالاتی را در ذهن این هموطن 16 ساله و دیگر دوستان وی ایجاد کرده بود که وی را بر آن داشت تا آن سوالات را با یک ایران شناس متبحر!! در میان بگذارد. از آن جایی که بنده اعتقاد دارم ملاقه فرو کردن در بعضی چیزها اصلا خوب نیست و باعث می شود تا بوی بد آن به مشام همه برسد، سعی کردم تا موضوع بحث را عوض کنم اما این دوست ما با نادیده گرفتن توصیه های ایمنی و به قصد تنویر افکار عمومی، به جنگ نوجوان 16 ساله ای رفت که با سوالات ساده و بی آلایش خود به ما فهماند که بایدها و نبایدهای امروزمان از قانع کردن یک نوجوان 16 ساله سوئدی هم ناتوان است .توجه شما را به این سوال و جواب جلب می کنم:

میگم خانومای ایرانی تو ایران هم مجبورن با همین لباسا ورزش کنن یا فقط وقتی که از ایران میان بیرون باید اینا رو بپوشن؟

نه تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.

یعنی اگه شما اونا رو بدون این لباسا ببینین اشکال نداره؟

من این رو گفتم؟

آره دیگه، خودت گفتی تو ایران مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن.

اونا مجبور نیستن این لباسا رو بپوشن واسه این که آقایون اصلا نمی تونن ورزش کردن خانوما رو ببینن، چون دیدن ورزش اونا با این لباسا هم اشکال داره.

ولی این جا که اشکال نداره؟

خب، اون جا داره.

چرا؟

چون ما می خواهیم خانومهامون در مسابقات جهانی شرکت کنن، ما که نمی تونیم به اینا بگیم آقایون نگاه نکنن ولی تو کشور خودمون می تونیم بگیم.

این که آقایون ورزش خانوما رو ببینن، اشکالش واسه خانوماست یا آقایون؟

واسه هر دو.

اگه واسه خانوما هم اشکال داره، پس چرا خانوما میان این جا تا آقایون خارجی نگاشون کنن؟

واسه این که اشکالش این قدر نیست که ما خانومهامون رو از مسابقات جهانی محروم کنیم.

اشکالش چقدره؟

نمی دونم.

پس فقط آقایون ایرانی نباید ورزش کردن خانومای ایرانی رو ببینن؟

احتمالا.

ولی این جا آقایون ایرانی میان ورزش خانومای ایرانی رو می بینن.

کیا؟

ورزشکاران مرد ایرانی و اعضای سفارت.

خب اینا میان تا تیم بانوان رو تشویق کنن.

مگه تو ایران آقایون واسه چه کاری می رن ورزشگاه ؟

خب اون جا به اندازه کافی خانم هست که تشویق کنن.

یعنی اگه خانم ها برای تشویق به اندازه کافی نبودن، آقایون می تونن برن تشویق کنن؟

نه.

یعنی فقط آقایون ایرانی که تو ایران زندگی می کنن نمی تونن برن ورزش خانوم های ایرانی رو ببینن؟

ولش کن بابا. راستی می خواهی چی کاره بشی؟

 اما از آن جایی که این هموطن 16 ساله دوست ما را با سفیر ایران عوضی گرفته بود، اصلا ول کن معامله نبود.

 میشه بگی اشکاله دیدن ورزش خانوما چیه؟

مشکل شرعی داره.

شرعی یعنی چی؟

شرعی یعنی دینی.

چرا؟

ببین عزیزم، شاید تو این کشور این چیزا عادی باشه اما تو ایران عادی نیست. به همین خاطر ممکنه آقایون با دیدن این چیزا به مشکل بیافتن.

چه مشکلی؟

ممکنه به گناه بیافتن.

یعنی شما هم ممکنه با دیدن مامان من به گناه بیافتی؟

مگه مامان تو ورزشکاره؟

آره.

جدی؟ نه خب.منظورم اونا بود.

اونا کی هستن؟

اونایی که این قانون رو گذاشتن منظورشون این بوده که ممکنه بعضی از مردا به گناه بیافتن نه همه شون.

تو کشور شما واسه این که بعضی از مردا به گناه نیافتن، جلوی همه مردا رو می گیرن؟

آره.

خب دیدن ورزش خانوما از تلویزیون که بیشتر می تونه آقایون رو به گناه بندازه، چون تلویزیون تصویر بسته تری نشون میده.

من گفتم که ورزش خانوما از تلویزیون پخش می شه؟

مگه نمی شه؟

نه.

پس اون خانومی که نمی تونه بره ورزشگاه چه جوری ورزش خانوما رو می بینه؟

احتمالا نمی بینه.

این جوری که هیچ تبلیغی برای ورزش خانوما نمی شه و بتدریج خانومای کشورعلاقه مندی خودشون رو به ورزش از دست می دن.

نه بابا، این طورا هم نیست.

من اگه جای خانومهای کشورتون بودم در اعتراض به این مسأله دیدن مسابقات ورزشی آقایون رو تحریم می کردم.

کی به تو گفته که خانوما می تونن برن ورزش کردن آقایون رو ببینن؟

مگه نمی تونن؟

نه.

چرا؟

چون اون هم مشکل شرعی داره.

یعنی تلویزیون شما اصلا ورزش رو پخش نمی کنه؟

چرا ورزش آقایون رو پخش می کنه.

این که خانوم ها ورزش آقایون رو از تلویزیون ببینن که بدتره.

چرا؟

وقتی که من به استادیوم میرم با خودم یک دوربین هم می برم چون از اون بالا چیزی پیدا نیست ولی از تلویزیون همه چیز پیدا است.

خب، آره .... راستی بابات کجاست؟

اگه خانوم ها نباید ورزش کردن آقایون رو ببینن، پس چرا خانوم های ورزشکار شما وقتی میان این جا، ورزش کردن آقایون رو میبینن؟

ببین! یه چیزایی هست که شاید خودش بد نباشه ولی اشاعه اون اشکال داره.

اشاعه یعنی چی؟

اشاعه یعنی ترویج و همگانی کردن اون.

یعنی اگه همه بیان و ورزش رو ببینن خوب نیست؟ من قبلا فکر می کردم که دولت ها کلی پول خرج می کنن تا همه بیان سراغ ورزش.

نه! ترویج بی بند و باری اشکال داره.

مگه دیدن ورزش بی بند و باریه.

ببین! این حرفا واسه اینه که تو دلیل حجاب رو نفهمیدی. ما اعتقاد داریم که حجاب یک محدودیت نیست بلکه مصونیت هست.

معنی این جمله که الان گفتی چیه؟

یعنی این که من غلط بکنم دیگه بیام خونه شما.


 
comment نظرات ()
 
ارزشمند ترین چیزهای زندگی دیده نمی شوند
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
 

ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمی شوند و یا لمس نمی گردند، بلکه در دل حس می شوند.  

پس از 21 سال زندگی مشترک، همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

زن دیگری که همسرم از من می خواست با او بیرون بروم کسی جز مادرم نبود. پدرم  19 سال پیش فوت کرده بود و از آن تاریخ تاکنون مادرم تنها شده بود و مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم.

مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟

او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد می دانست. به او گفتم : به نظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو نفر امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه وقتی برای بردنش می رفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی است. لباسش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، همان لباسی که در آخرین سالگرد ازدواجش، پدرم برای او خریده بود. با چهره ای روشن هم چون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می روم و آن ها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمی توانند برای شیندن ماوقع امشب منتظر بمانند.

ما به رستورانی رفتیم که هر جند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رییس جمهور بود. پس از این که نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می نگرد و به من گفت، یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می رفتیم او بود که منوی رستوران را می خواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استحراحت کنی و بگذاری من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیزغیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبت ها پیرامون وقایع جاری بود و آن قدر حرف زدیم که سینما را از دست دادیم.

وقتی او را به خانه رساندم گفت، باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط ان که او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم، خیلی بیشتر از آن که می توانستم تصور کنم. چند روز بعد مادرم در اثر حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریع تر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم. کمی بعد، پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم آن شب در آن جا غذا خوردیم به دستم رسید.

یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود:

 

نمی دانم که آیا درآن جا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام، یکی را برای تو و یکی را برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

 

در آن هنگام بود که دریافتم چه قدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزانمان بگوییم که دوستشان داریم و زمانی را که شایسته آن هاست به آن ها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهم تر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است را به آن ها اختصاص دهید زیرا هرگز نمی توان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

این روایت را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید.

 

امروز بهتر از فرداست.

 

 


 
comment نظرات ()
 
مگر از زندگی چه می خواهیم که در خدایی خدا، یافت نمی شود ؟
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧
 

ملا صدرا میگوید :

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان؛اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید؛ به قدر آرزوی تو گسترده می شود؛ و به قدر ایمان تو کار گشا می شود؛ یتیمان را پدر می شود و مادر؛ محتاجان برادری را؛ برادر می شود ؛عقیمان را طفل می شود؛ نا امیدان را امید می شود؛ گمگشتگان را راه می شود؛ در تاریکی ماندگان را نور می شود؛ رزمندگان را شمشیر می شود؛ بیماران را شفا می شود؛ محتاجان به عشق را؛ عشق می شود؛ پیران را عصا می شود؛خداوند همه چیز می شود همه کس را :

به شرط اعتقاد؛
به شرط
پاکی دل؛
به شرط
پاکی روح؛
به شرط پرهیز از معامله با شیطان؛
بشوییم قلب هایمان را از هر احساس ناروا؛
و مغزهایمان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایمان را از هر گفتار نا پاک؛
و دست هایمان را از هر آلودگی در بازار؛
و بپرهیزیم از ناجوان مردی ها؛ ناراستی ها؛ نامردمی ها، چنین کنیم تا ببینیم که خدا چگونه بر سفره ما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند.
در دکان ما کفه های ترازویمان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با ما آواز می خواند.

مگر از زندگی چه می خواهیم که در خدایی خدا، یافت نمی شود؟


 
comment نظرات ()