body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

ای که می پرسی نشان عشق چیست
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧
 

ای که می پرسی نشان عشق چیست

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی چون و چرا

عشق یعنی کوشش بی ادعا

عشق یعنی دشت گلکاری شده

در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی روح را آراستن

بی شمار افتادن و برخاستن

عشقی یعنی این که انگوری کنی

عشق یعنی این که زنبوری کنی

عشق یعنی مهربانی در عمل

خلق کیفیت به کندوی عسل

هر که با عشق آشنا شد مست شد

وارد یک راه بی بن بست شد

کاش در جامم شراب عشق باد

خانه جانم خراب عشق باد

هر کجا عشق آید و ساکن شود

هرچه ناممکن بود ممکن شود

در جهان هر کار خوب و ماندنی ست

رد پای عشق در او دیدنی ست

 زنده یاد مجتبی کاشانی


 
comment نظرات ()
 
برای کسب موفقیت همین الان مسیر شغلی خود را انتخاب کنید
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٧
 

چکیده 

شناخت مهارت های قابل انتقال یک قدم اساسی در برنامه‌ریزی شغلی است. مقاله حاضر توضیح می‌دهد که این مهارت ها چه هستند و کمک‌هایی را برای تشخیص و افزایش میزان مهارت ها و استفاده از آن ها در به دست آوردن یک موقعیت شغلی مناسب ارائه می‌نماید. انواع مهارت ها، شامل مهارتهای فنی، مهارت های اکتسابی و مهارت های قابل انتقال، تشخیص مهارت های قابل انتقال، موجودی مهارت ها، عناوین شغلی، روش کار را با مهارت ها و به روز نگه داشتن مهارت ها رئوس مطالب این مقاله را تشکیل می‌دهند.

مقدمه

بسیاری از افراد تصمیم‌های شغلی خود را از طریق مشاهده دنیای اطراف و تلاش برای تطابق خودشان با این دنیا اتخاذ می‌کنند. این امر مخالف کاری است که واقعا باید انجام شود. بهترین مسیر شغلی فرایندی است که از درون آغاز می‌شود ( یک نوع تکامل خودآگاهی ). شما می‌بایست از مهارت ها، استعدادها، توانایی‌ها، امکانات و ویژگی‌های منحصر به فردتان آگاه شوید چون این خودآگاهی چرخه‌ای است که فرد را به سمت یک شغل رضایت‌بخش هدایت می‌کند. شناخت مهارت های قابل انتقال یک قدم اساسی در برنامه‌ریزی شغلی است. مقاله حاضر توضیح می‌دهد که این مهارت ها چه هستند و کمک‌هایی را برای تشخیص و افزایش میزان مهارت ها و استفاده از آن ها در به دست آوردن یک موقعیت شغلی مناسب ارائه می‌نماید.

انواع مهارت ها

مهارت ها را می‌توان به عنوان سرمایه منحصر به فرد هر شخص تعریف نمود. سه گروه از مهارت ها وجود دارند.

مهارت های فنی،

مهارت های فنی تخصص گرایی درون یک رشته خاص را مطرح می‌کند و فرد را قادر می‌سازد که یک شغل به خصوص را داشته باشد؛ مانند طراحی یک فرایند شیمیایی، عملیات ساخت تجهیزات و مانند آن.

مهارت های اکتسابی،

مهارت های اکتسابی ریشه در ویژگی‌های شخصی یک فرد مانند انعطاف‌پذیری، کنجکاوی، قدرت تصمیم‌گیری و بهینه سازی دارد. مهارت های قابل انتقال مهم ترین نوع مهارت ها در توسعه مسیر شغلی است. این مهارت ها را می‌توان از حرفه‌ای به حرفه دیگر و از یک حوزه صنعت به حوزه دیگر منتقل کرد.

مهارت های قابل انتقال،  

شناخت مهارت های قابل انتقال اولین قدم در خودآگاهی و برنامه‌ریزی شغلی است.

این مهارت ها در هفت مقوله جای می‌گیرند:

  1. ارتباطات: نگارش، گفت وگو، گوش دادن، آموزش، مشورت، متقاعد سازی، مدیریت، تبلیغ و بیان احساسات.
  2. خلاقیت: تجسم، ذهنی سازی، ابداع، ایجاد، بداهه پردازی، تعبیر و تفسیر و استفاده از توانایی‌های هنری.
  3. تحقیق: جمع آوری، ارزیابی و طبقه بندی اطلاعات.
  4. تشریح: استفاده از تحلیل‌های منطقی، توسعه چارچوب‌های کاری، تشخیص ضعف‌ها و شناخت شباهت ها.
  5. حل مسائل: تعریف یک مسئله، ارزیابی گزینه‌ها، تسلط بر راه حل‌ها و بهبود یک موقعیت.
  6. سازماندهی: از طریق دنبال کردن برنامه‌ها و دستور العمل‌ها، توجه به جزئیات، بایگانی، جستجو و طبقه‌بندی.
  7. ترکیب: تلفیق قطعات اطلاعات در یک کل به هم پیوسته، بررسی اطلاعات و بیان آن ها در یک شکل واضح.

آگاهی از مهارت های قابل انتقال کمک می‌کند، دریابید چه توانایی‌های ویژه‌ای دارید و ضمنا امکانی برای واضح سازی آن توانایی‌ها به شما می‌دهد.

تشخیص مهارت های قابل انتقال

منبع مهارت های قابل انتقال اغلب در زندگی روزانه وجود دارد. در تجربیات زندگی، کارهایی که در هر دوره زندگی انجام داده‌اید و از انجام آن لذت برده‌اید، اعتقاد داشته‌اید که به خوبی از عهده آن برآمده‌اید و باعث غرور و خوش حالی شما شده است. این مهارت ها باید خیلی زود در زندگی آشکار شود تا محملی باشد برای معرفی فرد. مهارت های قابل انتقال عموما در موفقیت ها و تجربیات مثبت زندگی پیدا می‌شوند. خاطراتتان را مرور کنید و درباره مواقعی که برایتان خیلی ارزشمند بوده، بنویسید چون از طریق نوشتن درک جامع تری از خودتان خواهید داشت.

تمرین دو مرحله‌ای زیر کمک می‌کند که مهارت های قابل انتقال را بشناسید:

  1. موفقیت‌های خود را فراخوانی کنید. یک سفر در خاطراتتان ( از کودکی تا زمان حاضر) داشته باشید. تا جایی که می‌توانید تجربیاتی را که به شما احساس رضایت می‌دهد به یاد بیاورید. سعی کنید تجربیات را در زمان‌های مختلف زندگی مرور کنید.
    این تجربیات رضایت‌بخش می‌تواند طیفی از مسائل مانند کمک به برادر یا خواهرتان در یادگیری خواندن، ساختن یک اسباب بازی مکانیکی، توسعه یک سیستم تجهیزاتی تا سازماندهی یک رخداد سیاسی را در بر گیرد. این طیف باید شامل کارهایی باشد که شما انجام داده‌اید نه رویدادهایی که برایتان اتفاق افتاده است.
    اصل لذت یا رضایت بسیار مهم است. ممکن است این قضیه برای بقیه دنیا اهمیتی نداشته باشد، اما در چشمان شما باید ارزشمند جلوه کند و یک رخداد حیاتی و معنادار در زندگیتان قلمداد شود.
  2. خاطراتتان را تحلیل کنید. همان طوری که رویدادهای رضایت‌بخش زندگی را به خاطر می‌آورید، جزئیات آن را مشخص نمایید. به موقعیت‌ها، موضوعات، افراد درگیر و نقشی که بازی کرده‌اند، توجه داشته باشید. جمع آوری جزئیات را کامل کنید تا جایی که می‌توانید درباره فعالیتی که خودتان در این فرآیند انجام داده‌اید و نحوه انجام آن را بنویسید: چگونه کار را سازماندهی کرده‌اید، دیگران را متقاعد کرده‌اید، مسائل را حل کرده‌اید و غیره.

این تمرین کمک خواهد کرد که مهارت هایتان را با بررسی تجربیات واقعی در زندگی مشخص کنید. بخش عمده‌ای از امور پنهان در تجربیات (چیزی بیش از آن چه که از خودتان انتظار دارید یا قادر به درکش هستید) مهارت ها و استعدادهای شما هستند.

به عنوان مثال،

موضوع خاطرات چه بود؟

آیا درباره مردم بود و یا در مورد مفاهیم کلی، هنر، علوم یا پزشکی؟

از چه قابلیت هایی استفاده کردید؟

نگارش، آموزش، تحقیق، طراحی و یا اقناع؟

چه وضعیتی به طور مکرر رخ داد؟

حل مسئله، نیازهایی که باید برآورده می‌شد و یا یک وضعیت بحرانی؟

چه چیز باعث دستیابی شد؟

چه نیازی آشکار شد؟

سازماندهی اهداف، نیاز برای کمک رسانی، نیاز برای کامل کردن یک فعالیت خاص؟

شرایط انجام کار چگونه بود؟

آیا مجبور به رعایت ضرب‌الاجل‌های تعیین شده بودید و یا آزاد و مستقل کار می‌کردید و فرصت کافی برای آموختن و تجربه‌اندوزی نیز داشتید؟

وقتی که شما محدوده وسیعی از تجربیات را مرور می‌کنید به رخدادهای کوچکی که در پس این محدوده قرار می‌گیرد، دقت کنید. آن ها علایمی برای راهیابی به معانی عمیق‌تر هستند. به فعالیت هایی که در زندگی روزانه به شما انرژی می‌دهد و نشانی از استعدادهایتان است، توجه کنید:

گلکاری در باغ، فعالیت های مالی، خواندن نقشه‌های پیچیده و یا تمرکز نمودن روی یک مورد کاری خاص.

استعدادها ممکن است به قدری طبیعی در شما پدیدار شوند که آن ها را بی‌اهمیت تلقی کنید. اما این ویژگی‌ها شما را از دیگران جدا می‌کنند و دارایی ارزشمندی هستند. به همین لحاظ مهم‌ترین کارکرد پاداش این است که به عنوان یک محرک عمل می‌کند و مجالی به بروز استعدادها می‌دهد.
دانستن این که در بسیاری از فعالیت ها خوب هستید به شما شاهدی از مجموع مهارت ها ارائه می‌دهد و به اصولی که در زندگی اجرا می‌کنید، تاکید می‌نماید. به عنوان مثال مهارت های شما مربوط به کدام یک از امور ذیل است:

مدیریت، رهبری، تحقیق، طراحی و برنامه‌ریزی، ارتباطات میان فردی و یا تحلیل مسائل.

بعد از انجام این تمرین شما باید درک بهتری از مهارت های قابل انتقال یا به عبارتی مهارت های شخصی و میزان مهارت ها داشته باشید.

موجودی مهارت ها

موجودی مهارت ها میزان دارایی شما از مهارت ها و روش های ترجیحی فعالیت هاست. هم چنین مجموعه منحصر به فردی از استعدادهاست. این موجودی عامل ثبات حرفه‌ای شما در دنیای کار است. شناخت این مهارت ها باعث امنیت می‌شود. چون آن ها وسایل و امکاناتی نیست که در اختیار دارید، بلکه موجودیت شماست. توانایی و قابلیتی است که شما از یک موقعیت به موقعیت دیگر و از یک شغل به شغل دیگر منتقل می‌کنید.

روی عناوین شغلی تأکید نکنید

عناوین شغلی فقط برچسب هستند و اغلب باعث گمراهی می‌شوند. شرکت ها هنوز این عناوین را خیلی جدی می‌گیرند. آن ها مشخصه‌ای هستند که شغل‌ها را توصیف می‌کنند. این مهارت های مورد نیاز، حرفه‌ها را توصیف نمی کنند. عناوین شغلی در رشته‌های مختلف معانی متفاوت دارند. بنابراین بسیار مهم است که دریابیم هر عنوان شغلی چه معنایی می‌دهد و چگونه به استعدادها و مهارت های قابل انتقال مرتبط می‌شود. به عنوان مثال یک مدیر پروژه در صنایع شیمیایی با یک مدیر پروژه در شرکت بازرگانی متفاوت عمل می‌کند. در مواجهه با عناوین شغلی باید چند سوال اساسی را مطرح نمایید. به عنوان نمونه به این موارد توجه کنید:

وقتی این عناوین شغلی بر عهده ما گذاشته می‌شود، دقیقا می‌بایست چه اقدامی انجام دهیم؟

آیا پیدا کردن راهکارها بر عهده ماست یا سازماندهی و تحلیل؟

روش کار را با مهارت ها ربط دهید

گاهی اوقات درک این نکته که چگونه مسوولیت را کامل کنید از خود آن مسوولیت مهم‌تر است.

روش شما در به نتیجه رساندن فعالیت‌ها چیست؟

آیا فرآیندمدار هستید و کنجکاوید که ببینید چگونه اجزاء و مراحل یک فعالیت به هم مرتبط می‌شوند یا هدف مدار هستید و روی خروجی بیشتر تأکید دارید تا فرآیند؟

آیا شما در چارچوب فرجه‌های زمانی کار می‌کنید یا جلوتر از زمان حرکت می‌کنید؟

آیا پروژه‌ها را مانند یک اکتشاف در نظر می‌گیرید یا برنامه زمان‌بندی شده دارید؟

آیا دوست دارید به تنهایی کار کنید و یا ترجیح می‌دهید در تعامل با دیگران باشید؟

هنگامی که مهارت هایتان را با روش‌های مورد علاقه انجام کار ترکیب می‌کنید، امکاناتی دارید که شما را به سوی یک فعالیت کامل‌تر هدایت می‌نماید. در واقع اگر حرفه‌ای را که به آن علاقه دارید، پیشه خود سازید و آن را با روش کاری مورد نظرتان هماهنگ سازید، احساس متعالی بودن خواهید کرد.

مهارت هایتان را در سطح مطلوب نگه دارید

هدف شما می‌بایست به روز نگه داشتن مهارت ها و بالا بردن توانایی کاری در سطحی انعطاف‌پذیر باشد. اگر می‌خواهید انتقال شغلی داشته باشید و یا در حوزه‌ای که هستید پیشرفت کنید، مشخص کردن شکاف ها در مهارت ها و معلومات یک قدم اساسی است. بالا بردن توانایی کاری به معنای بارور ساختن قابلیت‌ها و درک این نکته است که کجا می‌توان این شکاف‌ها را از بین برد. در این میان توسعه مهارت های چندگانه نیز ضروری است. اگر شما بتوانید از مرزهای قراردادی بگذرید و بین وظایف کاری روزمره و پروژه‌های خاص هماهنگی و توازن ایجاد نمایید، پس می‌توانید پیشرفت کنید. آموزش مستمر بدین معناست که خودتان را مطابق با تکنولوژی‌ها، صنایع و ساختارهای کاری جدید روزآمد نگه دارید و از رویه‌های بازار و تغییرات نیازهای کاری مطلع شوید.

تعریف موفقیت

موفقیت برای افراد مختلف معانی متفاوتی دارد. برای برخی از افراد به دست آوردن قدرت مالی و برای برخی صرف وقت برای خانواده و یا داشتن یک شغل مستقل و مکفی موفقیت محسوب می‌شود. اما یک نکته بین همگان مشترک است و آن این که استفاده از استعدادها و توانایی‌ها و ابراز وجود، یکی از راضی کننده ترین تلاش‌های انسانی است. در این میان، کار یک چرخه طبیعی برای ابراز وجود است. شناخت مهارت ها و استعدادها، انسان را به خودآگاهی بیشتر می‌رساند. خودآگاهی و توانایی باعث ایجاد اطمینان و اعتماد به نفس می‌شود و اعتماد به نفس باعث موفقیت می‌گردد.

 

منبع : روزنامه همشهری،‌ یکشنبه 23 مرداد 1384، سال سیزدهم، شماره 3773، صفحه 10.

مترجم :  سرکارخانم ناهید مهریزی

موفق و سربلند باشید

 


 
comment نظرات ()
 
دعا
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٧
 

پروردگارا، به من آرامش ده تا بپذیرم آن چه را که نمی توانم تغییر دهم.
دلیری ده، تا تغییر دهم آن چه را که می توانم تغییر دهم .
بینش ده، تا تفاوت این دو را بدانم .
مرا فهم ده، تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق
میل من رفتار کنند.

خداوندا

مرا انسانی بساز که ترا بشناسد و خود را.

مرا چندان قوی گردان که به گاه ناتوانی از سستی خود آگاه گردم.

چنان جسور و با شهامتم کن که به هنگام وحشت جرات مقابله بــا خویشتن را داشته باشم.

مرا انسانی بساز که به هنگام شکست شرافتمندانه درخود احساس کبر و غرورکنم و به گاه پیروزی فروتن ونجیب باشم.

مرا انسانی بساز که از ناملایمات زندگی روی بر نتابم .

به هنگامی که باید سینه سپر کنم پشت بر نگردانم.

مرا به جاده آسایش راهنمایی نکن بلکه به راهی سخت و دشوار مرا مورد آزمون خود قرار بده تا با ناملایمات دست به مبارزه بزنم و سربلند بیرون آیم.

مرا انسانی قرار بده که دلش روشن و صاف و هدف زندگیش عالی باشد. پیش از این که در اندیشه فرمانروایی بر دیگران باشد بر خویشتن حکومت کنم.

مرا انسانی بساز که خندیدن را بیاموزد اما گریستن را نیز هرگز از خاطر نبرد.

انسانی که گام درآینده بگذارد ولی گذشته را نیز هرگز فراموش نکند.

و از همه مهمتر در مقابل چشمان جادویی و افسونگر هیچ کس تسلیم نشود و مسحور نگردد.

خدایا مرا به حال خود وامگذار، ای مهربانترین مهربانان و ای بهترین تکیه گاه و پناه امیدواران.

خدایا مرا آن ده، که مرا آن به.

 

 


 
comment نظرات ()
 
روایت یک تصمیم
ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧
 

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، دست شو گرفتم و گفتم:

باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد:

تو مرد نیستی.!؟

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت، می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم، چرا که من دلباخته یک دختر جوان شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم، خونه، سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم، دلیلش هم ساده و قابل قبول بود.

پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود، اما اون یک درخواست دیگه هم داشت.

از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود، با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای همسر آینده ام تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت، به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت، بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.

اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم، رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت، من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود، لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم، خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به شریک آینده ام هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم، با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.

با صدای آروم گفت، لباس هام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم، انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود، انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش کرده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون.

روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت، ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم:

من در تمام این سال ها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم، نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم.

موجودی که برای بقیه عمرم انتخابش کرده بودم در رو باز کرد، و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت:

ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟

من دستشو کنار زدم و گفتم، نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام، نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم.

زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم.

امید واهی آینده ام انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.

دختر گل فروش پرسید:

چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟

و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم:

از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره، مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید.

چیزهایی رو که از یاد بردید، یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید.

زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

پیشاپیش مبارک باشه برای شما ولادت حضرت قائم  


 
comment نظرات ()
 
مردان بزرگ تاریخ در مورد زنان چه می گویند؟
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧
 

اگر می خواهید اندازه تمدن و پیشرفت ملتی را بدانید، به زنان آن ملت نگاه کنید. ( ناپلئون )
حساسیت، عشق، تحمل و فداکاری زندگی زنان را تشکیل می دهند.
( بالزاک )

زیبایی زن ثروتی است زوال ناپذیر اما اخلاق خوب نعمتی است لایزال.
( جرجی زیدان )
زن کودکی است که با اندکی تبسم ، خندان می شود و با کمترین بی مهری گریان می شود.
(هرود )

به هیچ زنی بر نخورده ام که حداقل یک نشانه مثبت در او نباشد.
( موریس مترلینگ )

یک زن کامل کسی است که بداند چگونه فرمانروایی کند.
( ویکتور هوگو)
زنانی که می خواهند مرد باشند زنانی هستند که نمی دانند زن هستند.
( الکساندر دوما )
زن شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است.
( گوته )
یک زن چیزی جز شوهر نمی خواهد اما وقتی به او رسید همه چیز می خواهد
( شکسپیر )
بزرگترین دشمن زن بی حوصلگی اوست.
( پل ژانه )

و

من معتقدم زن در زندگی مشترک به مثابه یک ستون از دو ستون ورودی به کاخ زندگی است که باید با فاصله متعادل از هم باشند.


 
comment نظرات ()
 
دهش و بخشش
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
 

وقتی از دارایی خود چیزی می بخشی چندان عطایی نکرده ای. بخشش حقیقی آن است که از وجود خود به دیگری هدیه کنی.

زیرا دارایی تو چیزی نیست جز متاعی که از ترس نیاز های فردا آن را نگاهبانی می کنی .کسانی هستند که از بسیار اندک می بخشند تا به وصف کرامت شناخته شوند و همین شوق به نام و شهرت هدیه آنان را مسموم می کند.

و کسانی هستند که از کم، تمام را می بخشند. آنان به حیات و کرامت بی پایان آن ایمان دارند و کیسه شان هیچ گاه تهی نخواهد ماند.

و کسانی هستند که با لذت می بخشند و همان لذت پاداش آن هاست.

و کسانی هستند که به رنج و سختی می بخشند و آن رنج و سختی غسل تعمید آن هاست تا از تعلق دنیوی پاک شوند.

و کسانی هستند که می بخشند و از رنج و لذت فارغند و سودای فضیلت و تقوی نیز در سر ندارند.

خداوند از دست های چنین بخشندگانی با آدمیان سخن می گوید و از پشت چشم آنان بر زمین لبخند می زند.

بخشیدن در پاسخ درخواست نیکوست،

اما نیکوتر از آن، بخشیدن پیش از درخواست از راه فهم است.

 

 
comment نظرات ()
 
سپاسگزارم
ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
 

الهی ! راز دل گفتن دشوار است و نگفتن دشوارتر.

الهی!  چگونه خاموش باشم که دل در جوش و خروش است و چگونه سخن گویم که خرد مدهوش و بیهوش است.

ا لهی!  ما همه بیچارهایم و تنها تو چاره ای و ما همه هیچ کاره ایم و تنها تو کاره ای.

الهی ! چون تو حاضری چه جویم و چون تو ناظری چه گویم .

الهی!  چشم بسته و تن خسته ام، راه بسیار می روم و مسافتی نمی پیمایم. وای بر من اگر دستم نگیری و رهایی ام ندهی .

الهی!  خودت آگاهی که دریای دلم را جزر و مدّ است یا باسط، بسطم ده و یا قابض، قبضم کن.

الهی!  ناتوانم و در راهم و گردنه های سخت در پیش است و رهزن های بسیار در کمین و بار گران بر دوش. یا هادی، اهدنا الصراط المستقیم...

الهی ! از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جان شرمنده ام، حتی از روی شیطان هم شرمنده ام که همه در کارخود استوارند و من، سست عهد و ناپایدار.

الهی ! وای بر من اگر دانشم رهزنم شود و کتابم حجابم.

الهی!  علمم موجب ازدیاد حیرتم شده است، ای علم محض و نور مطلق، بر حیرتم بیفزا.

  

خدایا :

من که هستم تا چیزی بگویم، که تو خود همه چیز را می دانی . چگونه همیشه به یادت باشم وقتی که فقط در رنج ها صدایت می کنم و چگونه صدایت کنم در حالی که می دانم فاصله، توهمی بیش نیست .

وقتی که فکرش را می کنم اگر قطره آبی کم بود، کل هستی احساس تشنگی می کرد. دستم نمی رود گلی را بچینم مبادا ستاره ای لطمه ببیند. اگر زندگی ام آن طور است که می خواهی، بی قراری ام را کنار می گذارم و آرام می گیرم.

خدایا چگونه به جستجویت بیایم ؟

کجا به دنبالت نگردم؟

وقتی همه جا هستی، حتی یک قدم هم نمی توانم بردارم. در خودم می مانم و انتظار می کشم تا تو خود آیی . اشک هایم را عاشقانه به پایت می ریزم تا قدمت را روی چشمانم بگذاری و به محراب قلبم وارد شوی. اصلا مگر بیرون بوده ای که بخواهی داخل شوی؟

می خواهم با سرور و جاودانگی هم پیمان شوم چرا که غربت و تنهایی ام کل هستی را دلتنگ می کند.

وقت پریشانی به آرامش رود و درخت و پرنده که همیشه به یادت هستند غبطه می خورم. مگذار عمرم به آماده کردن بگذرد و در کنار چمدان توشه ام حیران بمانم که کجا بروم ؟

بعد از این همه تلاش برای داشتن همه چیز در دنیا چرا درهً ژرف تهی بودن در مقابلم ظاهر شده ؟

من آماده ام، اما برای رفتن به کجا؟

به من بگو کجا به انتظارم نبوده ای که بخواهم بیایم؟

برای تو که مرا، چمدان و راه را خوب می شناسی سوغات چه بیاورم و از سفر چه بگویم که ندانی ؟

نمی خواهم سرم به سنگ یاًس بخورد و دنیا فریبم دهد. من که می دانم هر چه هست روزی ناپدید می شود چرا دل به فانی دهم ؟

خدایا نشانه هایت را دیدم اما در آن ها نمی مانم، باورت کردم.

جوانی در من هر روز بیشتر محو می شود. پیری ام را متحیر و غمگین نکن. مگذار در ناتوانی با خاطرات جوانی ام آه بکشم و در صف انتظار مرگ زانوهای ناتوانم بلرزد.

خدایا : همواره با من بمان و تنهایم مگذار. بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که تجربه آرامش تنها با تو میسر است .

 


 
comment نظرات ()
 
چرا یهودیان این قدر قدرتمندند؟
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٧
 

 نویسنده، دکتر فرخ سلیم روزنامه نگار مستقل اهل اسلام آباد پاکستان

در تمام دنیا تنها چهارده میلیون یهودی وجود دارد؛ هفت میلیون در آمریکا، پنج میلیون در آسیا، دو میلیون در اروپا و یکصد هزار نفر در آفریقا.

در برابر هر یهودی در دنیا، یکصد نفر مسلمان وجود دارد. با این حال یهودیان بیشتر از یکصد برابر قدرتمندتر از تمام مسلمانان هستند. آیا هرگزمتعجب نشده اید که چرا؟

عیسای ناصری یهودی بود. آلبرت اینشتین، بانفوذترین و تأثیرگذارترین دانشمند تمام دوران به انتخاب مجله تایم، یک یهودی بود. زیگموند فروید، پدر روانکاوی یک یهودی بود. به همین ترتیب کارل مارکس، پل ساموئلسون و میلتون فریدمن. این ها عده دیگری از یهودیانی هستند که حاصل خرد و روشنفکریشان، به تمام بشریت رسیده است :

بنجامین روبین سرنگ واکسیناسیون را به بشر ارزانی داشت.

یوناس سالک اولین واکسن فلج اطفال را تهیه کرد.

آلبرت سابین واکسن فلج اطفال مؤثر و بهبود یافته را تهیه کرد.

گرترود الیون، داروی مبارزه با سرطان خون را به ما هدیه کرد.

باروخ بلومبرگ، واکسیناسیون هپاتیت بی را مهیا کرد.

پل الریخ، درمان سیفیلیس را کشف کرد.

الی مچنیکوف، یک جایزه نوبل را در بیماریهای عفونی بدست آورد.

برنارد کاتز، یک جایزه نوبل را در انتقال عصبی-عضلانی کسب کرد.

آندرو شالی، برنده جایزه نوبل در غدد ترشح کننده داخلی شد( اختلال سیستم غدد درون ریز؛ دیابت ،پرکاری تیروئید) .

آرون بک، درمان شناختی را کشف کرد ) روان درمانی برای معالجه اختلالات روانی ، افسردگی و فوبیا. (

گرگوری پینکاس، اولین قرص ضد حاملگی خوراکی را تهیه کرد.

جورج والد، یک جایزه نوبل به خاطر پیشبرد دانش و ادراک ما از چشم انسان، کسب کرد.

استنلی کوهن، برنده یک جایزه نوبل در جنین شناسی(مطالعه جنینها و رشد آنها شد).

یلم کولف، با ماشین دیالیز کلیه مطرح شد.

در طول 105سال گذشته،14میلیون یهودی،15  دوجین از جوایز نوبل را کسب کرده اند در حالی که تنها 3 جایزه نوبل توسط 4/1 میلیارد مسلمان کسب شده است. غیر از جوایز صلح.

چرا یهودیان این قدر قدرتمندند؟

استنلی میزور، اولین تراشه میکرو پروسسور ( ریزپردازنده ) را اختراع کرد.

لئو سیلارد، اولین راکتور هسته ای زنجیره ای را ساخت.

پیتر شولتز، کابل فیبر نوری؛ چارلز آدلر، چراغ راهنما؛ بنو استراوس، فولاد ضد زنگ؛ آیسادور کایسی، سینمای مصوت (همراه با صدا)  امیل برلینر، میکروفون( دهنی) و چارلز گینسبورگ، ضبط نوار ویدئویی.

سرمایه داران شهیر در دنیای تجارت که به مذهب یهودیت تعلق دارند عبارتند از:

رالف لورن(Polo)، لویس استراوس(Levi's jeans)،هوارد شولتز(Starbuck's)، سرگی برین(Google)، ماکیل دل (Dell computers)، لری الیسون(Oracle)، دونا کاران(DKNY)، ایرو روبینز (Baskins & Robbins) و بیل روزنبرگ .(Dunkin Donuts)

ریچارد لوین، رییس دانشگاه یال، یک یهودی است. هم چنین هنری کیسینجر(وزیر آمریکایی)، آلن گرینسپن(رییس مجلس در دوران ریگان، بوش، کلینتون، جوزف لیبرمن، مادلین آلبرایت وزیر آمریکایی، کاسپر وینبرگر وزیر دفاع آمریکا، ماکسیم لیتوینوف وزیر امور خارجه شوروی سابق، دیوید مارشال نخست وزیر سنگاپور، ایساک ایساکس فرماندار کل استرالیا، بنجامین دیسرایلی سیاستمدار و نویسنده بریتانیایی، یوگنی پریماکوف نخست وزیر روسیه، بری گلدواتر، خورخه سامپایو رییس جمهور پرتغال، جان دویچ مدیر سیا، هرب گری قائم مقام نخست وزیر کانادا، پیر مندز نخست وزیر فرانسه، مایکل هوارد وزیر کشور بریتانیایی، برونو کریسکی صدر اعظم اتریش و روبرت روبین وزیر خزانه داری آمریکا نیز یهودی هستند.

در عرصه رسانه، یهودیان سرشناس شامل وولف بلیتزر(CNN) ، باربارا والترز(ABC News) ، یوجین مه یر، واشینگتن پست، هنری گرونوالد سَر ویراستار تایم، کاترین گراهام، ناشر واشینگتن پست، جوزف للیلد، ویراستار اجرایی نیویورک تایمز و ماکس فرانکل، نیویورک تایمزمی باشند.

آیا می توانید نوعدوست ترین نیکوکار در طول تاریخ جهان را نام ببرید؟

نامش جورج سوروس است، یک یهودی، که تاکنون بیش از4 میلیارد دلار اهدا کرده که بیشتر آن برای کمک به دانشمندان و دانشگاه های سراسر دنیا صرف شده است.

پس از جورج سوروس، والتر آننبرگ، یک یهودی دیگر قرار دارد که یک صد کتابخانه را با بخشش تقریبا 2میلیارد دلار ساخته است.

در المپیک ها، مارک اسپیتز، با بردن هفت مدال طلا، یک رکورد ثبت کرد. لنی کرایزلبرگ برنده سه مدال طلای المپیک است. اسپیتز، کرایزلبرگ و بوریس بکر همه یهودیند.

آیا می دانستید که هریسون فورد، جورج برنز، تونی کورتیس، چارلز برنسون، ساندرا بولاک، بیلی کریستال، وودی آلن، پل نیومن، پیتر سلرز، داستین هافمن، مایکل داگلاس، بن کینگزلی، کرک داگلاس، گلدی هاون، کری گرانت، ویلیام شاتنر، جری لوییس و پیتر فالک همه یهودیند؟

حقیقت امر این است که خود هالیوود به دست یک یهودی بنیان نهاده شد. در بین کارگردان ها و تهیه کننده ها، استیون اسپیلبرگ، مل بروکس، الیور استون، آرون اسپلینگ ،بورلی هیلز، نیل سیمون، آندرو واینا (رامبو)، مایکل مان، میلوس فورمن ( پرواز بر فراز آشیانه فاخته)، داگلاس فیربنکس ( دزد بغداد) و ایوان ریتمن همگی یهودیند.

جهت اطمینان، واشینگتن پایتختی مهم است و در واشینگتن لابی ای که از اهمیت برخوردار است، انجمن امور عمومی اسراییل آمریکایی یا  AIPACاست.

ویلیام جیمز سیدیس، با ضریب هوشی 300 - 250، تاب ناکترین و هوشمندترین بشری است که تاکنون وجود داشته است.

حدس بزنید که او به چه دینی تعلق داشت؟

سوال : حالا، چرا یهودیان این قدر قدرتمندند؟

جواب :

آموزش و پرورش

 

چرا مسلمانان این قدر کم توانند؟

به طور تخمینی در حدود 470ر233ر476ر1 مسلمان برسطح سیاره زمین قرار دارند. یک میلیارد در آسیا،400 میلیون در آفریقا، 44 میلیون در اروپا و شش میلیون در آمریکا.

یک پنجم تمام انسان ها، مسلمانند؛ به ازای هر نفر هندو، دونفر مسلمان وجود دارد، در مقابل هر نفر بودایی، دو نفر مسلمان و در برابر هر نفر یهودی، یکصد نفر مسلمان وجود دارد.

هیچ فکر کرده اید که چرا مسلمانان این قدر ضعیفند؟ دلیلش این جاست:

57 کشورعضو در سازمان کنفرانس اسلامی (OIC) عضویت دارند، و تمام آن ها بر روی هم در حدود 500 دانشگاه دارند؛ یک دانشگاه به ازای هر سه میلیون مسلمان.

ایالات متحده 5758 دانشگاه و هند 8407 دانشگاه دارند. در سال 2004، دانشگاه شانگهای جیائو تونگ، یک رده بندی علمی دانشگاه های جهان را گردآوری کرد وهیچ دانشگاهی از کشورهای با اکثریت جمعیت مسلمان در جمع 500 دانشگاه برتر قرار نداشت.

مطابق اطلاعاتی که توسط UNDP جمع آوری شده است، درصد باسوادی در دنیای مسیحیت، در حدود 90 درصد می باشد و 15کشور با اکثریت جمعیت مسیحی دارای نرخ باسوادی 100 درصد بوده اند. یک کشور با اکثریت جمعیت مسلمان، در بالاترین حالت تمایز(کنتراست)، میانگین نرخ باسوادی در حدود 40 درصد داشته و هیچ کشور با اکثریت جمعیت مسلمان، با نرخ باسوادی 100 درصد وجود ندارد.

حدود 98 درصد از باسوادان در دنیای مسیحیت، مقطع ابتدایی(دبستان) را به پایان رسانده اند در حالی که کمتر از 50 درصد از باسوادهای دنیای اسلام همین مقطع را به پایان برده اند. در حدود 40 درصد از باسوادان در دنیای مسیحیت، دانشگاه رفته اند در صورتی که کمتراز دو درصد از باسوادان در دنیای اسلام دانشگاه دیده اند.

کشورهای دارای اکثریت جمعیت مسلمان، 230 دانشمند به ازای هر یک میلیون مسلمان دارند. ایالات متحده، 4000 دانشمند به ازای هر میلیون نفر و ژاپن 5000 دانشمند به ازای هر یک میلیون نفر دارند.

در سراسر دنیای عرب، تعداد کل محققان تمام وقت، 35000 نفراست و تنها 50 تکنیسین به ازای هر یک میلیون عرب وجود دارد .در دنیای مسیحیت، تا 1000 تکنیسین به ازای هر یک میلیون نفر وجود دارد.

گذشته از این، دنیای اسلام دو درصد ازGDP اش ( تولید ناخالص ملی ) را برای تحقیق و توسعه، صرف می کند در حالی که دنیای مسیحیت درحدود  پنجدرصد GDP اش را صرف می کند.

نتیجه: دنیای اسلام در ظرفیت تولید علم، کمبود دارد.

تعداد روزنامه ها در ازای هر هزار نفر و تعداد عنوان های کتاب به ازای هر میلیون نفر، دو شاخص گسترش و نشر علم و آگاهی در یک جامعه هستند.

در پاکستان، 23روزنامه به ازای هرهزار نفر پاکستانی وجود دارد در حالی که نرخ مشابه در سنگاپور 360 است.

در بریتانیا، تعداد عنوان های کتاب به ازای هر میلیون نفر، 2000 است در حالی که نرخ مشابه آن در مصر 20 است.

نتیجه : دنیای اسلام در نشر علم کمبود دارد.

صادرات محصولات دارای تکنولوژی عالی، به صورت درصدی از کل صادرات، یک شاخص مهم برای کاربرد علم است.

صادرات پاکستان در زمینه محصولات با تکنولوژی عالی به صورت درصدی از کل صادرات، یک درصد است.

نرخ مشابه برای عربستان سعودی3 درصد است؛ کویت، مراکش و الجزایر همگی3 هستند در حالی که در مورد سنگاپور 58 درصد است.

نتیجه : دنیای اسلام در به کارگیری علم، ناکام مانده است.

چرا مسلمانان این قدر کم توانند؟

زیرا علم تولید نمی کنند.

 زیرا علم را منتشر نمی کنند.

زیرا علم را به کار نمی گیرند و آینده به جوامعی که مبتنی بر علم باشند بسیار تکیه خواهد نمود.

جالب توجه است که GDP ترکیبی سالیانه 57 کشورOIC، زیر 2 تریلیون دلار است.

آمریکا به تنهایی، کالاها و خدماتی با ارزش 12 تریلیون دلار تولید می کند؛ چین    .هشت تریلیون دلار

 


 
comment نظرات ()
 
رشوه به خدا
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧
 

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما (ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند. پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند. چند روز بعد، فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود. سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

سردار حسین خان به افضل الملک، ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود. افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند، اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد. سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند، اما باز هم فرمانفرما  نمی پذیرد.

افضل الملک به فرمانفرما می گوید:

قربان آخر خدایی هست، پیغمبری هست، ستم است که پسری درکنار پدر در زندان بمیرد. اگر پدر گناهکار است، پسر که گناهی ندارد.

فرمانفرما پاسخ می دهد:

در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان، نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد. دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود. هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد. به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد. 

فرمانفرما در ایام عزای پسر خود، در نهایت اندوه بسر می برد. درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود. فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:

افضل الملک! باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری! والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده، لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.

افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:

قربان این فرمایش را نفرمایید، چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری، اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!

 


 
comment نظرات ()
 
آگهی مناقصه
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
 

با توجه به این که دیروز همسرم با کمال پر رویی و چشم سفیدی بهم تهمت زد که از صبح تا شب فقط تلویزیون نگاه می کنم و دست به سیاه وسفید نمی زنم، بدینوسیله تصمیم دارم انجام تمام امور منزل رو از طریق مناقصه به افراد واجد شرایط واگذارمی شود تا شوهرم پس از پرداخت یک ماه حقوق به آن ها پی ببرد که چقدر زحمت می کشم.

  • بیدار کردن بچه ها هنگام صبح و ناز و تشویق کردن آن ها برای رفتن به مدرسه برای تحصیل علم و دانش.

  • پیدا کردن روپوش و کتاب و دفتر از زیر اسباب بازی های پخش شده داخل اتاق.

  • تدارک اغذیه زنگ تفریحشون به سفارش آن ها ( هر روز متنوع و غیر تکراری ).

  • جمع کردن اسباب بازی ها از سطح اتاق بچه ها وسایر قسمت های خانه.

  • تمیز کردن آشپرخانه و سرویس ها.

  • جارو کشیدن اتاق ها،‌ پذیرای،‌ آشپزخانه و ...

  • تی کشیدن تمامی فضای کف خانه.

  • پاسخ گویی به مادر شوهرم در باره زمان پخش سریال های تلویزیونی.

  • تهیه مواد خوراکی با کیفیت خوب و قیمت مناسب از میدان میوه و تره بار محله.

  • طبخ ناهار.

  • انجام کلیه امور اداری و بانکی در بیرون از منزل.

  • شستن روپوش کثیف بچه ها پس از برگشت اون ها از مدرسه و احتمالا دوختن پاره گی های احتمالی.

  • ضد عفونی و پانسمان جراحت های ناشی از تلاش های بچه گانه بچه ها در دبستان.

  • ارائه سرویس کامل ناهار به بچه ها.

  • تحمل قیافه عمو پورنگ و صدای زیاد تلویزیون.

  • مرتب کردن خانه قبل از رسیدن همسر.

  • استقبال گرم از همسر و انتشار انرژی مثبت برای او هنگام بازگشت به خانه.

  • صحبت نکردن ( چون او خسته است ).

  • ارائه چای تازه دم و داغ داغ به همسر.

  • شستن لباس ها و جوراب های وی.

  • تدارک شام طبق سفارش همسر.

  • تحمل زورکی فوتبال مزخرف،‌ اما مورد علاقه همسر.

  • اجبار بچه ها به مسواک زدن و خوابیدن.

  • گرفتن دستورات امور بانکی و اداری برای روز بعد از همسر.

  • گفتن شب به خیر به همسر.

  • اتو کردن لباس های همسر.

  • ...

تا همین جاش کافی است. مطمئنم شوهرم با خواندن این آگهی،‌ از این به بعد قدر زحمات من را می داند و مطمئن می شود که اگر من نباشم باید ماهی خدا تومن به کارگر،‌ نظافتچی، آشپز،‌ پرستار کودک،‌ ترابری، کارمند و منشی پرداخت نماید.

توجه :

اگر باز هم شوهرم قدر زحمات من را متوجه نشد،‌ افراد دارای تخصص های بالا را استخدام می کنم،‌ نگران حقوقتان هم نباشید،‌ جرات نمی کند دستمزدتان را پرداخت ننماید.

 


 
comment نظرات ()
 
حالا‌ شدیم بى حساب
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٧
 

 

با داغ شدن بحث برچیدن یارانه ها و با توجه به این که به منظور زمینه چینی اجرایی طرح شوک تراپی در ماه های اخیر در قبض های آب, برق و گاز ارسالی به مردم میزان یارانه ای که دولت مدعی است بابت مصرف آنها می دهد قید می شود, یک خواننده روزنامه آفتاب یزد در ستون "روی خط آفتاب" به محاسبه متقابلی دست زده که جالب و خواندنی است:

در فیش گاز نوشته شده:

هزینه گار مصرفى شما 28 هزار تومان، یارانه پرداختى توسط دولت 24500 تومان، مبلغ قابل پرداخت توسط من 3500 تومان.

بسیار خب، من هم براى دولت فیش صادر مى کنم:

حقوق هر ساعت 6 دلا‌ر، روزانه 45600 تومان، حقوق ماهیانه من یک میلیون و 400 هزار تومان، دریافتى من از دولت 200 هزار تومان و یارانه پرداختى من به دولت یک میلیون و 200 هزار تومان، حالا‌ شدیم بى حساب.

مطلب از جناب آقای حیدر ارجمندی

 


 
comment نظرات ()
 
فقط یه دل نوشتس...
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧
 

خارم ولی، گلاب زمن می توان گرفت

از بس که بوی همدمی گل گرفته ام


 
comment نظرات ()
 
انتظارات و تصورات ایده آل
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧
 

تاکنون چندین بار به خاطر این که دیگران انتظارات و تصورات ایده آل ما را برآورده نساخته اند، در یاس و غضب فرو رفته ایم؟

به گذشته ودوران طفولیت خود نظر می‌اندازیم و به یافتن همه آن چیز هایی می‌پردازیم که می‌توانستند برای ما انجام و یا به ما داده بشوند تا ما خوشبخت می‌شدیم.

اگر دید و بینش خویش از جهان را به یک تصور ذهنی و رویائی محدود کنیم، زندگی در تمام قواعدش ما را ناامید و مایوس خواهد نمود. اما اگر افق دید و بینش خود را بسط داده و به شناسائی و توجه آن چه را که زندگی به ما عطا کرده است بپردازیم، متوجه خواهیم شد که با دنیائی با درجات والای عنایات و نعمات و حمایت های بی نظیر احاطه شده ایم.
قدرشناسی مشروط و منوط به توجه، دید و نگرش به درون خود است. بدون یک توجه واقعی نمی‌توان به وجود تعداد بیشماری از رخدادهای تکراری که به نفع ما در جریان است پی برد و آن ها را دید.

روانشناسان در چهارچوب تحقیقات "روانکاوی مثبت"،  در جستجوی این پرسش  که چه شیوه هائی، سلامت روانی را حفظ می کند، اهمیت " قدردانی" را کشف کرده‌اند و آن را به عنوان یک منبع نیروی روانی تلقی می‌کنند.

آن چنان که تحقیقات جدید نشان می‌دهد انسان های قدردان و سپاسگزار، راضی تر، خوشبخت تر و اجتماعی تر از افرادی هستند که با دقت تمامی جهات منفی زندگی خود را موشکافی و بایگانی می‌کنند اما جهات مثبت را نادیده می‌انگارند. این افراد کمتر از امراض جسمانی گله مند بوده و به هنگام وجود مشکلات شخصی به یاری یک دیگر می‌شتافتند و بیشتر از دیگران حمایت احساسی و معنوی خودشان را به یک دیگر ابراز می‌کردند. هم چنین بیشتر در کارهای اجتماعی و عام المنفعه و خیریه بدون چشمداشت مالی شرکت می‌جستند.

انسان های شکرگزار ارزش کمتری برای مادیات قائلند. آن ها ارزش خویش و دیگران را با داشتن و دارائی، مقام و موفقیت نمی‌سنجند. آنان حسادت نمی‌ورزند و تقسیم و اشتراک برای آن ها قابل قبول تر از دیگر انسان هائی است که احساس قدردانی را در خود غریبه حس می‌کنند. از اشخاصی که از یک بیماری عصبی عضله رنج می‌بردند دعوت شد که در مدت سه هفته دلائلی را که برای شکرگزار بودن دارند یادداشت نمایند. در پایان آزمایش از خلق و خوی بهتری برخوردار بودند، آن ها از روابط محکمتر اجتماعی خودشان، بهبود وضع خواب و خوشبین تر شدنشان گزارش می‌کردند. قدردانی و سپاسگزاری منوط به موقعیت خوشبخت و بهشتین زندگی و هم چنین مشروط به یک حساب بانگی پر و پول زیاد هم نیست.

انسان هایی که قدر آن چه را که دارند و آن چه را که تجربه می‌کنند می‌دانند، خوشبخت ترند، و توانائی غلبه بر رویدادهای منفی زندگی در آن ها مانند قدرت برحذر بودن آن ها از حسادت، ناراحتی و خشم و افسردگی بیشتر می‌گردد. سپاسگزاری و اعمال متعاقب آن روابط اجتماعی را قوی تر کرده و دوستی‌ها را تقویت می‌کنند. این امر خود به خود سلامتی روحی و جسمی را افزایش می‌دهد.

برخی عوامل قدرناشناسی و بی سپاسی عبارتند از :

بی توجهی و تاخیر در سپاسگزاری، فراموشی، تنبلی... و این که فرض را بر این می‌گذاریم که دیگران می‌بایست " بدانند " که چقدر من قدردان و سپاسگزارم... گفتن این که

  • این حق من است.
  • آن ها فقط وظیفه خود را انجام می‌دهند.
  • این کار زحمت زیادی نداشته است.
  • این شخص بعدها برای من مشکلاتی ایجاد کرده است.
  • ...

انتخاب دست ماست، آیا می‌خواهیم توجهمان را معطوف به بخش نامطبوع و تاریک زندگی، مشکلات، اشتباهات، فشارها و ناراحتی‌ها کنیم یا خواهان یادگیری آن هستیم که قسمت خوب زندگی را هم نادیده نگرفته و سپاسگزار باشیم؟  

آدمی می‌تواند برای بسیاری از چیزها متشکر و قدردان باشد. برای یک هدیه، برای یک حرکت دوستانه، برای زیبائی طبیعت، برای سکوت بعد از سر و صدا، برای به دست آوردن دوباره سلامتی، برای نور خورشید و خنده بچّه‌ها.

هر چه که ما شکرگزارتر باشیم، دلائل بیشتری هم برای شکرگزاری خواهیم یافت.

بنابر تئوری انگیزه مازلو، روانشناس برجسته، هر کسی قادر به شناسائی و فهم نعمات و آسایشی که از آن برخوردار است نیست. تنها انسان های " به خود تحقق ده و خودساخته"، آنان که تسلیم خواسته‌ها و نیازهای ناچیز خود نمی‌شوند، از توانائی عالی برخوردار هستند که مواهب اساسی و اولیه زندگی را همواره و به شکلی خستگی ناپذیر با احترام، خوش حالی، ابراز تعجب و تشکر و حتی شور و شعفی بی اندازه قدردان باشند و ارج نهند.

انسان های قدرشناس توفیق خواهند داشت که به یک رویداد منفی معنای مثبتی ببخشند. بدین ترتیب آن ها در از دست دادن کار خود، شانس آغاز مجدد را می‌بینند، به هنگام مرگ عزیزان خویش آگاهانه محبت و صمیمیت و حمایت دوستان خود را تجربه می‌کنند و در بیماری فلسفه و مفهومی را مشاهده می‌کنند. چنین شخصی حتی در یک فاجعه می‌تواند نقاط مثبت و خوبی ها را کشف کند.

 امّا چه کنیم اگر هنوز به گروه قدرشناسان تعلق نداریم؟

پژوهشگران، معتقدند که قدرشناسی را می‌توان آموخت. به طور مثال آن ها به عنوان یک روش آموزشی مناسب مدل چهار مرحله‌ای زیر را توصیه می‌کنند:


1. شناخت افکار قدرناشناس. 

2. فرموله کردن افکار قدرشناس.   

3. جانشین ساختن افکار قدرناشناسی  با افکار قدرشناسانه.

4.  انتقال احساسات درونی به اعمال و رفتار.

متد و کاربرد دفتر خاطرات در مطالعات ذکر شده در رابطه با قدرشناسی می‌تواند این پروسه را پشتیبان باشد. فردی که در انتهای یک روز به این فکر کند که کجا و چه وقت وی با سرنوشت و یا دیگر انسان ها دعوا کرده است و یا آن تجربه‌های خوب آن روز را به یاد آورد با گذشت زمان خواهد توانست بخش مثبت زندگی خویش را آگاهانه تجربه کند.

همین طور روش بودائی، ژاپنی نایکان، آموزشی عملی برای قدرشناسی و دید مثبت است.

" نایکان" به معنی "نگرش و نظارت بر خویشتن خویش" است که بر اساس سه پرسش صورت می‌پذیرد:

  •  از .... تا کنون چه دریافت کرده‌ام؟

  •  به .... تا کنون چه داده‌ام؟

  •  چه مشکلات و ناملایماتی برای .... به وجود آورده‌ام؟
     

از ... تا کنون چه دریافت کرده ام؟
به هنگامی که رابطه خویش را با شخص دیگری بررسی کرده و به زیر ذره بین می‌برید، ابتدا مشاهده و توجه کنید که چه چیزهائی تا کنون از این شخص دریافت کرده‌اید. زن من امروز صبح برای من آب پرتقال تازه آماده کرد. او ظروف صبحانه را شست. او ساعتی را که بر مچ دارم به من هدیه کرده است. اغلب این چیزها را بدیهی و طبیعی می‌پنداریم. ما روزها و روزمرگی خود را با عجله و بی توجه سپری می‌کنیم و به تمامی چیزهای
"ناچیز و کوچکی" که دریافت می‌کنیم عنایتی نداریم.
اگر به تهیه لیستی از چیزهائی بپردازید که از دیگران دریافت کرده اید، درخواهید یافت که از چه طرقی حمایت و محبت دیگران شامل حال شما شده است. گاه حتی از بلندی چنین لیستی و یا مفهوم یک یک آن ها تعجب کرده و شاید تجربه نمائید که چه احساس عمیقی از قدرشناسی و تشکر و فهم ارزش آن ها در شما زنده خواهد شد.

به ... تا کنون چه داده‌ام؟
در روابط خویش با تک تک افراد و ما بقی دنیا می‌توانید فهرستی از آن چه که می‌دهید
(طلبکار) و آن چه که می‌گیرید (بدهکار) تنظیم نمائید و در مقابل یک دیگر قرار دهید. به این منظور می‌توانید زمان معینی را در نظر بگیرید که می‌تواند از یک روز یا مثلا تا یک دهه باشد.
لیستی تهیه کنید از آن چه که در بیست و چهار ساعت اخیر به دیگران داده‌اید. شاید فردی را به محلی رسانده‌اید و یا برای وی غذائی پخته‌اید. شاید برای دوستی کارت تولد فرستادید و یا در خیابان محل عبور خود قطعه‌ای آشغال را از روی زمین برداشته و به زباله دان ریخته‌اید. در هر حال با دقت و صحت عمل به نوشتن این لیست بپردازید.

از نوشتن جملاتی چون " من کمک کردم" یا " من از دوستم حمایت کردم" بپرهیزید. به طور دقیق و واقعی برای دیگران چه انجام دادید؟

چه مشکلات و ناملایماتی برای ... به وجود آورده‌ام؟
اغلب به این حضور ذهن داریم و آگاهیم که به چه طرقی دیگران مشکلات و ناملایماتی برای ما ببار آورده‌اند. شاید اتومبیلی در خیابان راه را بر ما سدّ می‌کند، یا خانمی که قبل از ما در صف پست ایستاده است تعداد زیادی نامه و پاکت‌های پستی برای ارسال دارد و ما باید مدّت مدیدی را در صف انتظار بگذرانیم. این گونه مشکلات و ناملایماتی را که دیگران برای ما فراهم می‌آورند با دقت و لیاقت ضبط و در ذهن می‌سپاریم. امّا به هنگامی که خود مسبب ناملایمات و گرفتاری برای دیگران می‌شویم، قاعدتا متوجه نیستیم و به خاطر نمی‌سپاریم. و یا اگر هم آن ها را بیاد داشته باشیم، فکر می‌کنیم که
"این ها بدشانسی و مواقع استثنائی" بوده‌اند یا "من منظوری نداشتم، عمد نبوده".

شاید تظاهر کنیم مثل این که مشکل و مسئله مهمّی اتفاق نیفتاده است. امّا این پرسش واقعا حائز اهمّیت است. اگر نخواهیم و توانائی آن را نداشته باشیم که این رویدادها را متوجه شده و ضبط کنیم و قبول کنیم که ما مسبب گرفتاری و ناملایماتی برای دیگران بوده ایم، نخواهیم توانست خودمان و آن چه امکاناتی را که زندگی پیش روی ما می‌نهد واقعا بشناسیم و بفهمیم.
لیستی از مشکلات و مسائلی را که در بیست و چهار ساعت اخیر برای دیگران فراهم آورده‌اید تهیه کنید.

از فردی انتقاد کردید؟

ظروف نشسته را در آشپزخانه رها کردید تا شخص دیگری آن ها را تمیز کند؟

فردی را منتظر نگه داشتید، منتظر جواب نامه یا تلفن شما؟

بدقولی کردید و بر سر یک قرار به تاخیر حاضر شدید؟

برای نوشتن و تهیه این لیست با دقت همه چیزها را منظور کنید و مطلبی را از قلم نیاندازید.
 
قدرشناسی و سپاس بدان معنا است که چشمانمان را برای حمایت‌های متنوعی که ما از محیط پیرامون خود دریافت می‌کنیم باز نگاه داریم. اگر ما بدین روش زندگی کنیم، کمتر فرصت رنج و درد کشیدن را پیدا می‌کنیم، زیرا که توجه و تمرکزمان را بهتر به کار گرفته ایم. بیشتر از قبل پی خواهیم برد که چه چیزها به ما داده شده است؛ از کمک و یاری که به ما می‌شود متشکر می‌شویم و خودمان هم در عمل به اطرافیان خدمت کرده و از آن چه که اکنون و یا در گذشته از دیگران دریافت کرده ایم مقداری را هم به دیگران برگردانده ایم.  

 یک ضرب المثل چینی چنین می‌گوید:

به هنگامی که تو از یک رودخانه آب می‌نوشی به سرچشمه آن فکر کن

اما هرگز سرچشمه به این فکر نخواهد افتاد که از تشنگان طلب تشکر کند یا رطوبت فرحبخش خود را مشروط به قدرشناسی نماید.

 


 
comment نظرات ()
 
روایت زندگی جادالله
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ امرداد ۱۳۸٧
 

حدود پنجاه سال پیش، در جایی از فرانسه، پیرمرد پنجاه ساله‌ای از اهالی ترکیه، زندگی می‌کرد که ابراهیم نام داشت، و یک خواربار فروشی را اداره می‌کرد. این خواربار فروشی در آپارتمانی بود که خانواده‌ای یهودی در یکی از واحدهای آن زندگی می‌کردند. آنان پسری داشتند به نام جاد که هفت سال بیشتر نداشت.
جاد عادت داشت هر روز برای خرید نیاز منزل به مغازه عمو ابراهیم برود و هر بار، هنگام خروج از مغازه از فرصت استفاده می‌کرد و قطعه شکلاتی می‌دزدید. یک روز جاد فراموش کرد که طبق معمول از مغازه شکلات بردارد، این جا بود که عمو ابراهیم او را صدا زد و به او یادآوری کرد که شکلاتی را که هر روز برمی‌داشته، فراموش کرده است. جاد که حسابی شوکه شده بود، گمان می‌کرد که عمو ابراهیم از دزدی‌های او چیزی نمی‌داند، برای همین، از او خواهش کرد او را ببخشد و به او قول داد دیگر این کار را نکند.
عمو ابراهیم گفت: نه، به شرطی تو را می‌بخشم که به من قول بدهی هرگز در زندگی‌ات دزدی نکنی و در ازای این قول، می‌توانی هر روز از مغازه من یک شکلات برداری.
جاد با خوشحالی این شرط را پذیرفت… سال‌ها گذشت و عمو ابراهیم برای جاد یهودی به مانند پدر، مادر و دوست بود. هر وقت جاد با مشکلی برخورد می‌کرد و یا از حوادث روزگار به تنگ می‌آمد، نزد عمو ابراهیم می‌آمد، و مشکل خود را برای او مطرح می‌کرد.
عمو ابراهیم هم کتابی را از کشو میز مغازه بیرون می‌آورد و به جاد می‌داد، و از او می‌خواست، صفحه‌ای از کتاب را باز کند. وقتی جاد کتاب را باز می‌کرد، عمو ابراهیم دو صفحه‌ای از کتاب را می‌خواند، و سپس کتاب را می‌بست، و بدین ترتیب، مشکل جاد را حل می‌کرد. جاد وقتی از مغازه بیرون می‌آمد، احساس می‌کرد ناراحتی اش برطرف، خیالش راحت و مشکلش حل شده است.
سال‌ها گذشت و رابطه جاد با عمو ابراهیم، آن پیرمرد مسلمان تحصیل نکرده تُرک این چنین گذشت.

پس از هفده سال، جاد به سن بیست و چهار سالگی و عمو ابراهیم به سن شصت و هفت سالگی رسیدند. عمو ابراهیم دار فانی را وداع گفت، و پیش از وفاتش صندوقی را برای فرزندانش بجا گذاشت. او در صندوق، کتابی را نهاده بود، که همیشه جاد آن را در مغازه می‌دید. او به فرزندانش وصیت کرد تا کتاب را به جاد، آن جوان یهودی هدیه بدهند. وقتی فرزندان عمو ابراهیم، صندوق را به جاد دادند، او از مرگ عمو ابراهیم با خبر شد و از شنیدن این خبر، بسیار ناراحت شد، چرا که عمو ابراهیم یار و یاور او در حل همه مشکلات بود.
روزها گذشت… روزی از روزها برای جاد مشکلی پیش آمد، و به یاد عمو ابراهیم و صندوقی که به او هدیه داده بود افتاد. صندوق را پیدا و آن را باز کرد. ناگهان دید که در صندوق، همان کتابی است که همیشه آن را در مغازه عمو ابراهیم باز می‌کرده و عمو ابراهیم آن را برایش می‌خواند! جاد صفحه‌ای از کتاب را باز کرد، اما کتاب به زبان عربی بود، و او از زبان عربی چیزی نمی‌دانست.

او به نزد همکاری از اهالی تونس رفت، و از وی خواهش کرد تا دو صفحه از کتاب را برایش بخواند، و او نیز این کار را کرد. پس از این که جاد مشکلش را برای همکار تونسی‌اش شرح داد، وی راه حلی برای مشکل وی پیدا کرد! جاد شگفت زده از او پرسید: این کتاب چیست؟
تونسی گفت: این قرآن کریم، کتاب مسلمانان است! جاد گفت: چگونه می‌توانم مسلمان شوم؟ تونسی گفت: کافی است شهادتین را بگویی، و از شریعت پیروی کنی! جاد گفت:

أشهد أن لا إله إلا الله و أشهدان محمداً رسول الله


جاد الله مسلمان

جاد مسلمان شد، وبه خاطر بزرگداشت این کتاب، نام خود را جاد الله قرآنی گذاشت، و تصمیم گرفت باقی مانده عمر خود را وقف خدمت به ‌این کتاب بزرگ کند. جاد الله قرآن را فرا گرفت، و آن را فهمید و در اروپا شروع به دعوت دیگران کرد، تا آن جا که تعداد بسیاری یهودی و مسیحی را نیز مسلمان کرد.
روزی از روزها، در حالی که جاد الله اوراق قدیمی خود را زیر و رو می‌کرد، قرآنی را که عمو ابراهیم به او هدیه داده بود، باز کرد، ناگهان در اول قرآن، نقشه جهان را دید که آن، نقشه قاره آفریقا، توجهش را جلب نمود، چرا که روی آن، امضای عمو ابراهیم نقش بسته، و در زیر آن، این آیه نوشته شده بود:

( ادْعُ إِلِى سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَة ِ) [النحل: 125]

با حکمت و اندرز نیکو (دیگران) را به راه پروردگارت دعوت کن.

جاد الله پی برد که ‌این وصیت عمو ابراهیم است، و تصمیم گرفت آن را عملی کند، برای همین، برای دعوت به سوی دین خدا، اروپا را به قصد کشورهای آفریقایی ترک گفت.
گفته می‌شود که کارش آن قدر مبارک و موفقیت آمیز بود که به دست او ملیون‌ها نفر مسلمان شدند.

پایان راه

جاد الله قرآنی، این مسلمان واقعی و دعوتگر الهام یافته، سی سال از عمر خود را برای دعوت به سوی خدا در آفریقا گذراند، و ملیون‌ها انسان به دست او مسلمان شدند. جاد الله قرآنی در سال 2003م ـ 1382ش در آفریقا به خاطر بیماری‌هایی که در راه دعوت به اسلام به آن دچار شده بود، از دنیا رفت. او در هنگام وفات 54 سال بیشتر نداشت، که سی سال آن را در راه دعوت به سوی خدا صرف کرده بود. خداوند او را غریق آمرزش و قرین رحمت خود بگرداند!

داستان هنوز پایان نیافته است!
مادر یهودی جاد الله قرآنی، که استاد دانشگاه است، دو سال پیش در سال 2005م ـ 1384ه ـ ش؛ یعنی دو سال پس از وفات پسرش در سن هفتاد سالگی مسلمان شد. مادرش می‌گوید: در این سی سالی که پسرش مسلمان شده بود، او دایم در حال جنگ و جدال با پسرش برای بازگرداندنش به دین یهودیت بوده است، ولی با وجود تجربه و اطلاعات کافی و قدرت استدلال، نتوانست او را از اسلام بازگرداند، در حالی که عمو ابراهیم، آن پیرمرد مسلمان تحصیل نکرده، توانست قلب فرزندش را شیفته اسلام کند.

چرا جاد الله قرآنی مسلمان شد؟
او می‌گوید: در مدت هفده سالی که با عمو ابراهیم ارتباط داشتم، حتی یک بار هم به من نگفت:

" ای کافر" یا " ای یهودی"، یا حتی به من نگفت " مسلمان شو" و … تصورش را بکنید، هفده سال عمو ابراهیم دندان روی جگر گذاشت، و نه درباره اسلام و نه درباره یهودیت چیزی به او نگفت! واقعا عجیب است که چگونه یک پیرمرد تحصیل نکرده، دل یک پسر بچه را شیفته قرآن می‌کند!
یک بار در یکی از ملاقات‌ها از او پرسیده شد که چه احساسی دارد، وقتی می‌بیند ملیون‌ها انسان به دست او مسلمان شده‌اند؟ وی در پاسخ گفته است که هیچ احساس افتخاری نمی‌کند، چرا که او به گفته خودش، بخشی از خوبی‌های عمو ابراهیم را جبران می‌کند.
دکتر صفوت حجازی، یکی از دعوتگران مشهور مصری می‌گوید:

در کنفرانسی در شهر لندن پیرامون مسئله دارفور، و راه‌های کمک به مسلمانان نیازمند و حمایت آنان از خطر تبشیر و جنگ، با یکی از رؤسای قبایل دارفور ملاقات کردم. در گرماگرم صحبت از او پرسیدم:

شما دکتر جادالله قرآنی را می‌شناسید؟

رییس قبیله بلند شد و از من پرسید: مگر شما او را می‌شناسید؟

گفتم: بله! زمانی که در سوئیس برای معالجه آمده بود، من با او ملاقات کردم. رییس قبیله روی دست‌هایم خم شد، و به گرمی آن را بوسید! به او گفتم: چه کار می‌کنی؟ من کاری نکرده‌ام که سزاوار این همه محبت باشم! گفت: من دست شما را نمی‌بوسم، بلکه دستی را می‌بوسم که دست جاد الله قرآنی را گرفته است.

از او پرسیدم: مگر تو به دست جاد الله قرآنی مسلمان شده‌ای؟

رییس قبیله گفت: نه! من به دست مردی مسلمان شده‌ام، که او به دست جاد الله قرآنی مسلمان شده است. تا این جا داستان پایان یافت.
راستش وقتی این داستان را خواندم، آن قدر متأثر شدم و آنقدر به حال خود تأسف خوردم، که اشک در چشمانم حلقه زد... تأسف خوردم از آن جهت که ما در زندگی چه فرصت‌های طلایی داشته‌ایم که می‌توانستیم، با یک برخورد حکیمانه، یک انسان نامسلمان یا انسان گمراه جویای هدایت را دگرگون کرده و دل او را برای همیشه شیفته عظمت این دین بزرگ کنیم، اما نکرده‌ایم! نه تنها چنین نکرده‌ایم، بلکه گهگاهی با رفتارهای غیرحکیمانه و غیر اسلامی خود، باعث تنفر دیگران از این دین شده‌ایم. تأسف خوردم به خاطر این که به ‌این همه به علم و سواد خود می‌نازیم، ولی برکت علم و دانش ما به ‌اندازه مثقال اخلاص عمو ابراهیم تحصیل نکرده و بی‌ادعا نبوده است. تأسف خوردم از آن جهت که در خانه نشسته‌ایم و آبمان سرد و نانمان گرم و جایمان نرم است، و انتظار پیروزی اسلام و مسلمین را می‌کشیم، در حالی که جادالله  برای دین خدا همه ‌این ها را پشت سر گذاشت؛ به آفریقا رفت.
تأسف خوردم که ما مسلمانان به گفته یکی از بزرگان، هم چون ابری هستیم که جلو خورشید اسلام را گرفته‌ایم و با نشان دادن چهره‌ای ناهنجار و زشت از اسلام، دیگران را از دیدن این خورشید تابناک محروم کرده‌ایم و تأسف خوردم از آن جهت که… بماند.
فیلم عمو ابراهیم و جاد: نکته جالب و کمی عجیب در داستان جاد الله قرآنی و عمو ابراهیم، این است که در سپتامبر سال 2003؛ یعنی درست پس از وفات جادالله،  سینمای فرانسه از داستان زندگی عمو ابراهیم و جاد الله، فیلمی ساخت به نام:

Monsieur Ibrahim et les fleurs du Coran

یعنی: " آقا ابراهیم و گل‌های قرآن " به کارگردانی " François Dupeyron".

قهرمان این فیلم، عمرالشریف، هنرپیشه معروف مسلمان است که نقش عمو ابراهیم را بازی می‌کند، این فیلم در سال 2004 به روی صحنه آمد و جوایز زیادی را در سطح محلی و جهانی به دست آورد.

 


 
comment نظرات ()
 
ولی باز هم خدا من رو می بخشد.
ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٧
 

خدایا با من قهری ...!!!
بنده من نماز شب بخوان که یازده رکعت است...
خدایا! خستـه ام، نمـی توانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!
بنده من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...
خدایا! سه رکعت زیاد است!
بنده من! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو
خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم می پرد!
بنده من!همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله...
خدایا!هوا سرد است و نمـی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم!
بنده من! در دلت بگو یا الله، ما نماز شب برایت حساب می کنیم...

بنده اعتنایی نمی کند و مـی خوابد...
ملائکه من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...
ملائکه من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...
پروردگارا! باز هم بیدار نمـی شود!
اذان صبح را مـی گویند، هنگام طلوع آفتاب است...
ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـی شود...
خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـی گرداند.
ملائکه من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟
وای نه ... !
خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟؟!
ولی بازهم خدا من رو می بخشد .
و باز هم ... !


 
comment نظرات ()