body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

دوباره به این نقطه نگاه کنید.
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 

همین جاست.
خانه این جاست.
ما اینجاییم.

تمام کسانی که دوستشان دارید٬ تمام کسانی که می شناسید٬ تمام کسانی که تابه حال چیزی در موردشان شنیده اید٬ تمام کسانی که وجود داشته اند٬ زندگی شان را در این جا سپری کرده اند. برآیند تمام خوشی ها و رنج های ما در همین نقطه جمع شده است. هزاران مذهب٬ ایدئولوژی و دکترین اقتصادی که آفرینندگانشان از صحت آن ها کاملا مطمئن بوده اند٬ تمامی شکارچیان و صیادان٬ تمامی قهرمانان و بزدلان٬ تمامی آفرینندگان و ویران کنندگان تمدن٬ تمامی پادشاهان و رعایا٬ تمامی زوج های جوان عاشق٬ تمامی پدران و مادران٬ کودکان امیدوار٬ مخترعان و مکتشفان٬ تمامی معلمان اخلاق٬ تمامی سیاستمداران فاسد٬ تمامی «ابرستاره3ها»٬ تمامی رهبران کبیر٬ تمامی قدیسان و گناهکاران در تاریخِ ما٬ آن جا زیسته اند٬ در این ذره غبار که در فضای بی کران در مقابل اشعه خورشید شناور است. زمین ذره ای خرد در مقابل عظمت جهان است. به رودهای خون که توسط امپراطوران و ژنرال ها بر زمین جاری شده٬ البته با عظمت و فاتحانه٬ بیاندیشید.

این خونریزان٬ اربابان لحظاتی از قسمت کوچکی از این نقطه بوده اند. به بی رحمی های بی پایانی که ساکنان گوشه ای از این نقطه٬ توسط ساکنان گوشه دیگر ( که از این فاصله نمی توان آن ها را از هم بازشناخت) متحمل شده اند بیاندیشید٬ چقدر اینان به کشتن یک دیگر مشتاقند٬ چقدر با حرارت از یک دیگر متنفرند. تمامی شکوه و جلال ما٬ تمامی حس خود مهم بینی بی پایان ما٬ توهم این که ما دارای موقعیتی ممتاز در پهنه گیتی هستیم٬ به واسطه این عکس به چالش کشیده می شود. سیاره ما لکه ای گم شده در تاریکی کهکشان هاست. در این تیرگی و عظمت بی پایان٬ هیچ نشانه ای از این که کمکی از جایی می رسد تا ما را از شر خودمان در امان نگاه دارد٬ دیده نمی شود.
زمین تنها جای شناخته شده است که قابلیت زیست دارد. هیچ جایی نیست٬ حداقل در آینده نزدیک که گونه بشر بتواند به آن جا مهاجرت کند. خوشتان بیاید یا نه٬ زمین تنها جایی است که می توانیم روی پای
مان بایستیم. گفته شده که فضانوردی تجربه ای است شخصیت ساز که فرد را فروتن می سازد. شاید هیچ تصویری بهتر از این٬ غرور ابلهانه و نابخردانه نوع بشر را در دنیای کوچکش به نمایش نگذارد. برای من٬ این تصویر تاکیدی است بر مسوولیت ما در جهت برخورد مهربانانه تر ما با یک دیگر و سعی در گرامی داشتن و حفظ کردن این نقطه آبی کمرنگ٬ تنها خانه ای که تاکنون شناخته ایم.


 
comment نظرات ()
 
از چرچیل می پرسند...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 

 

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی، از وینستون چرچیل سوال می کند:

آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آن سوی اقیانوس هند می روید و دولت هندشرقی را به وجود می آورید، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوشتان یعنی درکشور ایرلند که سال هاست با شما در جنگ وستیز است انجام بدهید ؟

وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد:

برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم.

روزنامه نگار می پرسد: آن دو ابزار چیست ؟

چرچیل پاسخ می دهد:

اکثریت نادان و اقلیت خائن.


 
comment نظرات ()
 
خداوند می گوید:
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
 

من 6 چیز را در 6 جا قرار دادم مردم آن را در 6 جای دیگر جستجو می کنند.

1- من علم را در گرسنگی قرار دادم مردم آن را در سیری می جویند.

2- من عزت را در نمازشب قرار دادم مردم آن را در دستگاه سلاطین می جویند .

3- من ثروت را در قناعت قرار دادم مردم آن را در کثرت مال دنبال می کنند.

4- من استجابت دعا را در لقمه حلال قرار دادم ولی مردم آن را قیل وقال می جویند.

5- من بلند مرتبگی را در تواضع قرار دادم ولی مردم در تکبر دنیا طلب می کنند.

6- من راحتی را در بهشت قرار دادم مردم آن را در دنیا طلب می کنند.


 
comment نظرات ()
 
یکی از عشق این جوری می گفت :
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
 

بعضی عشق ها مثل حضرت آدم اند. فقط خاصیتشون اینه که اولینه.

بعضی عشق ها مثل حضرت ابراهیم اند. باید توشون همه چیتو قربانی کنی.

بعضی عشق ها مثل حضرت مسیح اند. آخرش آدم رو به صلیب می کشند.

بعضی عشق ها مثل حضرت موسی اند. یه خورده که دور بشی جات رو یه گوساله پر می کنه.
 


 
comment نظرات ()
 
من کی هستم؟!
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
 

من« دوشیزه مکرمه » هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند وهمزمان قند توی دلم آب می شود.
من « مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم.
من « والده مکرمه » هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند.
من « زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان، بدهد.
من « سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من « خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من « مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.
من « ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من « بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.
من « مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.
من « زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.
من « مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.
من « ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آن ها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.
من « یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.
من « بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته
ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.
من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، « سلیطه» هستم.
من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ « دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم.
دامادم به من « وروره جادو» می گوید.
حاج آقا مرا « والده» آقا مصطفی صدا می زند.
من « مادر فولادزره » هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.
مادرم مرا به خان روستا « کنیز» شما معرفی می کند.
 

من کی هستم؟
 

ارسال کننده : امیر شهلا
 


 
comment نظرات ()
 
برنارد شاو می فرماید :
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
 

هیچ چیز بهتر از کار کردن به جای غصه خوردن، آدمی را به خوشبختی نزدیک نمی‌سازد.

ولی یکی نیست بگه کو کار؟!

سه نوع حرفه بلدم

به سه زبان صحبت می کنم

سه سال جنگیدم

سه تا بچه دارم

و سه ماه است که بیکارم ولی تنها یک شغل نیاز دارم.


 
comment نظرات ()
 
گوژپشت عاشق
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٧
 

 

موسی مندلسون، پدر بزرگ آهنگ ساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت.

موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.

زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر حقیقتا از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابدا به او نگاه نکرد و قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت کند، با شرمساری پرسید:

آیا می دانید که عقد ازدواج انسان ها در آسمان بسته می شود؟

دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت:

بله، شما چه عقیده ای دارید؟

من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان دادند، ولی خداوند به من گفت:

«همسر تو گوژپشت خواهد بود.»

درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:

«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفا آن قوز را به من بده و هر چی زیبایی است به او عطا کن.»

فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.

او سال های سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.

پاری وجویس ویسل


 
comment نظرات ()
 
نمی توانم فوت کرد.؟!
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧
 

 

بچه ها روی شش نیمکت پنج نفره می نشستند و میز معلم هم رو به روی آن ها بود. بسیاری از جنبه های این کلاس شبیه کلاس های ابتدایی بود، با این همه روزی که من برای اولین بار وارد کلاس شدم احساس کردم در جو آن، هیجانی لطیف نهفته است.

" دونا " معلم مدرسه ابتدایی شهر کوچکی در میشیگان، دو سال تا بازنشستگی فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه " بهبود و پیشرفت آموزش استان" که من آن را سازماندهی کرده بودم، شرکت داشت. من هم به عنوان بازرس در کلاس ها شرکت می کردم و سعی داشتم درامر آموزش تسهیلاتی را فراهم آورم.

آن روز به کلاس " دونا " رفتم و روی نیمکت ته کلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پرکردن اوراقی بودند. به شاگرد ده ساله کنار دستم نگاه کردم ودیدم ورقه اش را با جملاتی که با " نمی توانم " شروع شده اند پر کرده است.

  • " من نمی توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."

  • " من نمی توانم عددهای بیشتر از سه رقم را تقسیم کنم."

  • " من نمی توانم کاری کنم که دبی مرا دوست داشته باشد."

نصف ورقه را پر کرده بود وهنوز هم با اراده و سماجت عجیبی به این کار ادامه می داد.

از جا بلند شدم وروی کاغذهای همه شاگردان نگاهی انداختم. همه کاغذها پر از " نمی توانم " ها بود.

کنجکاویم سخت تحریک شده بود. تصمیم گرفتم نگاهی به ورقه معلم بیندازم. دیدم که او سخت مشغول نوشتن " نمی توانم " است.

  • " من نمی توانم مادر " جان" را وادار کنم به جلسه معلم ها بیاید."

  • " من نمی توانم دخترم را وادار کنم ماشین را بنزین بزند."

  • " من نمی توانم آلن را وادار کنم به جای مشت از حرف استفاده کند."

سردر نمی آوردم که این شاگردها و معلمشان چرا به جای استفاده از جملات مثبت به جملات منفی روی آورده اند. سعی کردم آرام بنشینم و ببینم عاقبت کاربه کجا می کشد.

شاگردان ده دقیقه دیگر هم نوشتند. خیلی ها یک صفحه را پر کرده بودند و می خواستند سراغ صفحه جدیدی بروند.

معلم گفت:

همان یک صفحه کافی است. صفحه دیگر را شروع نکنید.

بعد از بچه ها خواست که کاغذهایشان را تا کنند و یکی یکی نزد او بروند.

روی میز معلم یک جعبه خالی کفش بود. بچه ها کاغذ هایشان را داخل جعبه انداختند. وقتی همه کاغذها جمع شدند،" دونا " در جعبه را بست، آن را زیر بغلش زد و همراه با شاگردانش از کلاس بیرون رفتند.

من پشت سرآن ها راه افتادم. وسط راه، " دونا " رفت و با یک بیل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهای زمین بازی که رسیدند، ایستادند. بعد زمین را کندند.

آن ها می خواستند " نمی توانم " های خود را دفن کنند!
کندن زمین ده دقیقه
ای طول کشید چون همه بچه های کلاس چهارم دوست داشتند دراین کار شرکت کنند. وقتی که سه چهارمتری زمین را کندند، جعبه " نمی توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روی آن خاک ریختند.

سی و یک شاگرد ده یازده ساله دور قبر ایستاده بودند. هر کدام از آنها حداقل یک ورقه پر از " نمی توانم" درآن قبر دفن کرده بود. معلمشان هم همین طور!

دراین موقع " دونا " گفت:

دخترها! پسرها! دست های هم دیگر را بگیرید و سرتان را خم کنید.
شاگردها بلافاصله حلقه ای تشکیل دادند و اطاعت کردند، بعد هم با سرهای خم منتظر ماندند و" دونا " سخنرانی کرد:

دوستان! ما امروز جمع شده ایم تا یاد و خاطره " نمی توانم" را گرامی بداریم. او دراین دنیای خاکی با ما زندگی می کرد و در زندگی همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا که می رفتیم نام او را می شنیدیم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتی در کاخ سفید! اینک ما " نمی توانم" را درجایگاه ابدی اش به خاک سپرده ایم. البته یاد او در وجود خواهر و برادرهایش یعنی " می توانم "، " خواهم توانست" و " همین حالا شروع خواهم کرد" باقی خواهد ماند. آن ها به اندازه این خویشاوند مشهورشان شناخته شده نیستند، ولی هنوز هم قدرتمند و قوی هستند. شاید روزی با کمک شما شاگردها، آن ها سرشناس تر از آن چه هستند، بشوند.

خداوند " نمی توانم" را قرین رحمت خود کند و به همه آن هایی که حضور دارند قدرت عنایت فرماید که بی حضور او به سوی آینده بهتر حرکت کنند. آمین!

هنگامی که به این سخنرانی گوش می کردم فهمیدم که این شاگردان هرگز چنین روزی را فراموش نخواهند کرد. این حرکت شکوهمند سمبولیک چیزی بود که برای همه عمر به یاد آن ها می ماند و در ضمیر ناخود آگاه آن ها حک می شد.

آن ها " نمی توانم " های خود را نوشته و طی مراسمی تدفین کرده بودند. این تلاش شکوهمند، بخشی از خدمات آن معلم ستوده بود.

ولی هنوز کار معلم تمام نشده بود. در پایان مراسم، معلم شاگردانش را به کلاس برگرداند. آن ها با شیرینی، ذرت و آب میوه، مجلس ترحیم " نمی توانم" را برگزار کردند. " دونا " روی اعلامیه ترحیم نوشت:

" نمی توانم، تاریخ فوت 28/3/1980"


و کاغذ را بالای تخته سیاه آویزان کرد تا در تمام طول سال به یاد بچه ها بماند. هروقت شاگردی می گفت: " نمی توانم"، دونا به اعلامیه اشاره می کرد و شاگرد به یاد می آورد که " نمی توانم" مرده است و او را به خاک سپرده اند.

با این که سال ها قبل من معلم " دونا " و او شاگرد من بود، ولی آن روز مهمترین درس زندگیم را از او گرفتم.

حالا سال ها ازآن روز گذشته است و من هر وقت می خواهم به خود بگویم که " نمی توانم" به یاد اعلامیه فوت " نمی توانم" و مراسم تدفین او می افتم.


 
comment نظرات ()
 
یاد پدر
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧
 

پدرم این جوری بود وقتی من:

 
4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده.

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه.

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همه پدرها باهوش تر.

8 ساله که شدم، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

10 ساله که شدم با خودم گفتم، اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

12 ساله که شدم گفتم، خب طبیعیه، پدر هیچی در این مورد نمی دونه. دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله که بودم گفتم، زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله.

16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده.

18 ساله که شدم. وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بی خودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه.

21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مایوس کننده ای از رده خارجه.

25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته.

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره.

40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد؟ چقدر عاقله، چقدر تجربه داره.

50 ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم...


 
comment نظرات ()
 
ببین، نبین
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧
 

ببین

پروانه را ببین که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی کشد.
طاووس را ببین که زشتی پاهایش، افسرده اش نساخته.
زرافه را ببین که هرگز گردن کشی نمی کند.
کرم را ببین که بی دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته.
جغد را ببین که شب ها چگونه به مراقبه مشغول است.
عقاب را ببین که چگونه چشمانش را به هدفش دوخته است.
سگ را ببین که تو نجسش می خوانی اما او به تو وفادار مانده.
گوسفند را ببین که چگونه قربانی خوشی ها و نا خوشی های توست.
زنبور را ببین که چگونه از گل شهد برمی آورد و از دشمن دمار.
لاک پشت را ببین که چگونه شجاعانه به جای لاک دیگران درلاک خود پنهان شده.
پشه را ببین که چگونه غرور و عظمت تو را در هم می شکند و خشم نهفته ات را بیرون می ریزد.
ماهی را ببین که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می اندازد.
اسب را ببین که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می کند.

نبین

کرکس را نبین که پیوسته در انتظار مرگ دیگران است.
طوطی را نبین چرا که بی اندیشه هر گفته ای را تکرار می کند.
کفتار را نبین چرا که خفت ریزه خواری می کشد.
ملخ را نبین چرا که تاراجگر زحمات دیگران است.
عنکبوت را نبین چرا که تنها به فکر بنای خانه خود است.
عقرب را نبین چرا که در دشواری ها به جای حل مسئله، حلال مسئله را می کشد.

و

پرندگان را ببین که چگونه به هنگام آشامیدن، نظری نیز به آسمان دارند. 

تقدیم به احساسی مملو از عاطفه
 


 
comment نظرات ()
 
شناسایی یک ویروس خطرناک به نام اسلاندو
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٧
 

شناسایی یک ویروس خطرناک به نام  اسلاندو

در سایت Yahoo و Gmail

 

 مخصوص مشتریان محترم Yahoo و GMAIL ( تا کنون خبری مبنی بر ویروسی بودن سایر سرورهای ای میل اعلام نشده است)
 
 دیروز از طرف کمپانی McAfee AntiVirus ویروس بسیار خطرناکی شناسایی و در سایتش اعلام شده که تاکنون در عرض فقط و فقط 1 روز طبق گفته مسوولین این شرکت  بیش از 10 هزار نفر آلوده به این ویروس شدن و تمام اطلاعات که روی درایو C اون ها بوده به کلی نابود شده.

نام این ویروس : oslando
نوع عملیات تخریبی : سخت افزاری
روش تخریب: این ویروس با جای نشین کردن یک خط کد در فایل kernell داخل پوشه system باعث تخریب سکتور "zero" هارد کامپیوتر شما می شود و بعد از اولین خاموش روشن کردن sector های درایو C محلی که ویندوز شما  در آن نصب است را burn می کند ( شدت این عمل از format کردن هم جدی تر است به طوری که طبق گفته مک آفی این ویروس توسط cia جهت نابود سازیه کامل اطلاعات hard disk استفاده می شده و اصلا قابل بازیابی نمی باشد)
 چگونه به این ویروس آلوده می شویم : بسیار ساده " با باز کردن یک نامه مشکوک و دانلود فایل موجود در اون نامه " که بدیش اینه که از طرف دوستتان برای شما ارسال می شود بدون این که او در جریان باشد (مثل ارسال Spm های آلوده به ویروس در yahoo messenger که از طرف فرد آلوده به ویروس برای قربانی ارسال می شود)
 
طی چند روزه آینده هیچ فایل پیوست شده یا هیچ ایمیلی را تحت عنوان postcard باز نکنید. حتی اگر این نامه از طرف دوستتان برای شما ارسال شده باشد.
ویروس فوق حتی توسط خبرگزاری CNN به عنوان مخرب ترین ویروس کامپیوتری اعلام شده. این ویروس دیروز توسط کمپانی McAfee شناسایی شد و تا کنون راهی جهت repair آن پیدا نشده.


 
comment نظرات ()
 
یک لبخند زندگی مرا نجات داد
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧
 

در جدال بین روزهای سخت و انسان های سخت،
این انسان های  سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت

 بسیاری  از مردم کتاب " شاهزاده کوچولو" اثر" اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید.  او تجربه های حیرت آور  خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری کرده است. در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبان ها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد می نویسد:
مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم. جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آن ها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لب هایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم. از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آن جا ایستاده بود.

فریاد زدم " هی رفیق  کبریت داری؟ " 

به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد. نزدیک تر که آمد  و کبریتش را روشن کرد  بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟

شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دل های ما را پر کرد. می دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی خواهد. ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لب های او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد مستقیم در چشم هایم نگاه کرد و لبخند زد. من حالا با علم به این که او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.

پرسید: " بچه داری؟ " با دست های لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" آره ایناهاش " او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آن ها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشم هایم هجوم آورد. گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند. چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آن که که حرفی بزند. قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آن که کلمه ای حرف بزند. 

یک لبخند زندگی مرا نجات داد

بله لبخند بدون برنامه ریزی بدون حسابگری لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست ما لایه هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی واین که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم. زیر همه این لایه ها من حقیقی وارزشمند نهفته است. من ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم من ایمان دارم که روح های انسان ها است که با یک دیگر ارتباط برقرار می کنند و این روح ها با یک دیگر هیچ خصومتی ندارد. متاسفانه روح ما در زیر لایه هایی ساخته و پرداخته خود ما که در ساخته شدنشان دقت هولناکی هم به خرج می دهیم ما را از یک دیگر جدا می سازند و بین ما فاصله هایی را پدید می آورند و سبب تنهایی و انزوایی ما می شوند. 

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است آدمی به هنگام عاشق شدن ونگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند. وقتی کودکی را می بینیم  چرا لبخند می زنیم؟ چون انسانی را پیش روی خود می بینیم که هیچ یک از لایه هایی را که نام بردیم  روی من طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود  بی هیچ شائبه ای خود به ما لبخند می زند و آن روح کودکانه درون ماست که در واقع به لبخند او پاسخ می دهد.  

 آرزومندم که لبخند و شادی یگانه صفت جدا نشدنی  انسان های بزرگ، نقشی ابدی را بر لبانتان بازی نماید.

 

عید فطر مبارک 


 
comment نظرات ()
 
عکسی که دنیا را تکان داد
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧
 

شاید شما با این عکس آشنا باشید . این عکس در ۱۹ آگوست سال ۱۹۹۹ توسط مایکل کلنسى عکاس مجله یو.اس تودی گرفته شده است .

جنینی که در این عکس دست جراح را در دست خود گرفته جنینی است که دچار بیماری مادرزادی اسپاینا بیفیدا  ( بیرون زدگی نخاع به علت بسته‌نشدن کانال نخاعی ) بوده است. در صورتی که حاملگی و رشد جنین به همین شکل ادامه می یافت در ماه های آتی احتمال مرگ و یا فلج جنین بسیار بالا بود و برای اولین بار در تاریخ پزشکی قرار شد این جنین در هفته ۲۱ بارداری در داخل رحم مادر توسط جراح تحت عمل قرار گیرد .

نام این کودک ساموئل ( Samuel Armas ) و نام جراح دکتر جوزف برونر ( Dr. Joseph Bruner) است.

 ین عمل در یک مرکز پزشکی دانشگاهی( Nashville’s Vanderbuilt University Medical Center ) انجام شد.

این عکس بارها در اینترنت انتشار یافت بدون آن که داستان واقعی آن در جایی ذکر گردد و هر چه انتشار یافت بیشتر به افسانه و تخیلات گویندگان آن ارتباط داشت .
بعد از عمل، این جنین ( ساموئل فعلی ) دست خود را از داخل رحم خارج کرد و انگشت جراح را در دست گرفت و با قدرت فشرد به شکلی که دکتر برونر در تن خود ارتعاش و مورموری را احساس کرد. در این لحظه عکاس یو.اس.تودی که برای ثبت تاریخ اولین جراحی داخل رحم در محل حاضر بود تصویری را شکار کرد که افکار عمومی جهان را تحت تاثیر قرار داد.

عکاس می گوید من در کناری ایستاده بودم و به رحم مادر نگاه می کردم ناگهان لرزش رحم را دیدم و خواستم از آن عکس بگیرم که ناگهان یک دست از داخل آن خارج شد و دست جراح را فشرد. من عکس خود را گرفته بودم و این داستان آن قدر سریع بود که پرستار پشت سر من فریاد کشید وآی چه اتفاقی افتاده است .
این عکس به سرعت در سراسر جهان ارتباطات انتشار یافت .
هیچ کس، هرگز نخواهد فهمید که این یک اتفاق بود و یا یک تشکر واقعی .

 مطلب از دوست ارجمندم امیر شهلا یکی از یاوران جامعه یاوری فرهنگی


 
comment نظرات ()
 
شعری از شل سیلور استاین
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧
 

 

آرزوهایی که حرام شدند

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد ا هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران می خندیدند و گریه می کردند

عشق می ورزیدند و محبت می کردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آن ها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا...

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آن ها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق می زدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!

 اهدا کننده: سرکار خانم چهاربالش

 


 
comment نظرات ()
 
نقشه شادی در جهان
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧
 

به تازگی یونسکو نقشه ای از میانگین شادی مردم کشورهای مختلف جهان منتشر کرده است. این نقشه که بر مبنای اطلاعات سال 2006 است، میزان متوسط شادی مردم را مشخص می کند. در این نقشه رنگ ها هر چه قرمز تر باشند، میزان شادی بیشتر و هر چه زرد تر باشند میزان شادی کمتر است.

برای کشورهایی که با رنگ طوسی مشخص شده اند، آماری وجود ندارد.

 


 
comment نظرات ()
 
من و رییسم
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
 

وقتی من یک کاری را دیر تمام می‌کنم، من کند هستم.
وقتی رییسم کار را طول دهد، او دقیق و کامل است.

وقتی من کاری را انجام ندهم، من تنبل هستم.
وقتی رییسم کاری را انجام ندهد، او مشغول است.

وقتی کاری را بدون این که از من خواسته شود انجام دهم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دهم.
وقتی رییسم این کار را کند، او ابتکار عمل به خرج داده است.

وقتی من سعی در جلب رضایت رییسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتی رییسم، رییسش را راضی نگاه دارد، او همکاری می‌کند.

وقتی من اشتباهی کنم، من نادان هستم.
وقتی رییسم اشتباه کند، او مانند دیگران یک انسان است.

وقتی من در محل کارم نباشم، من در گشت‌زدن هستم.
وقتی رییسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.

وقتی یک روز مرخصی استعلاجی داشته باشم، من همیشه مریض هستم.
وقتی رییسم در مرخصی استعلاجی باشد، او حتما خیلی بیمار است.

وقتی من مرخصی بخواهم، باید یک جلسه دلیل و توجیه بیاورم.
وقتی رییسم به مرخصی برود، باید می‌رفت چون خیلی کار کرده است.

وقتی من کار خوبی انجام می‌دهم، رییسم هرگز به خاطر نمی‌آورد.
وقتی من کار اشتباهی انجام دهم، رییسم هرگز فراموش نمی‌کند.

 


 
comment نظرات ()
 
بحران
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
 
روزی میخ زنگ زده‌ای در آستانه در افتاد.

صبح همان روز، فردی از آن در عبور کرد و متوجه آن میخ نشد ( ناآگاهی ) خوشبختانه اتفاقی نیفتاد.

دومین فردی که از آن در می‌گذشت متوجه میخ شد (آگاهی از مساله) و به سرعت از روی آن عبور کرد.

هنگامی که سومین نفر از در گذشت میخ را دید و با خود گفت: اگر کسی میخ را نبیند و پا روی آن بگذارد فاجعه به بار خواهد آمد ( آگاهی از بحران) اما چون کار مهم‌تری داشت گفت بالاخره کسی متوجه این میخ می شود و آن را از جا در می‌آورد! بنابراین راه خود را گرفت و رفت.

هنگامی که نفر چهارم آمد متوجه میخ شد و با خود گفت: "خوب شد زود متوجه شدم و گرنه نفر بعدی که از این جا عبور می‌کرد بد می‌آورد!" او میخ زنگ زده را از جا کند و داخل سطل زباله انداخت ( آگاهی از ضرورت و اقدام به موقع).
 

کشف و اطلاع از جدی بودن یک مساله آن مساله را حل نمی‌کند،

بلکه تنها اقدام به موقع است که بحران را برطرف می‌کند.

 


 
comment نظرات ()
 
سوال و جواب
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
 

گزارشگری از یک رییس بانک سوال کرد :

رمز موفقیت شما در چیست؟

رییس پاسخ داد :

جواب شما دو کلمه است.

و ان دو کلمه چیست ؟

تصمیم های درست

و چه طور می توان تصمیم درست گرفت ؟

جواب شما یک کلمه است ؟

و آن چیست؟

تجربیات

و تجربه چگونه به دست میاد ؟

پاسخ دو کلمه است.

و این کلمات چه هستند ؟

تصمیم های اشتباه


 
comment نظرات ()
 
علم بهتر است یا ثروت؟
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧
 

پاسخ علم بهتر است یا ثروت از زبان امام علی(ع):
علم بهتر از مال است، زیرا علم نگهبان توست، و مال را تو باید نگهبان باشی. مال با بخشش کاستی پذیرد اما علم با بخشش فزونی گیرد. مقام و شخصیتی که با مال به دست آمده با نابودی مال، نابود می گردد.
شناخت علم راستین (
علم الهی) آیینی است که با آن پاداش داده می شود، و انسان در دوران زندگی با آن خدا را اطاعت می کند و پس از مرگ نام نیکو به یادگار گذارد.
علم فرمانروا و مال فرمانبر است.
ثروت اندوزان بی تقوا، مرده اند، گرچه به ظاهر زنده اند. اما دانشمندان تا دنیا برقرار است زنده اند؛ بدن هایشان گرچه در زمین پنهان اما یاد آنان در دل ها همیشه زنده است.

 


 
comment نظرات ()
 
یاعلی
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
 

نامتان عالی و اعلا یا علی
نامتان نور دل ما، یاعلی

حیف باشد بردن نام شما
گر نباشد شعر زیبا
، یاعلی

نامتان رنگین کمان دشت عشق
نامتان خورشید و دریا یا علی

من چه گویم مثنوی ها گفته اند
گفتنی نا گفتنی ها
، یاعلی

بهر یاری در کویر و کوره راه
می برم نام شما را
، یاعلی

قدرت بازو و زانوی همه
هر که خواهد خیزد از جا
، یاعلی

عارفان را، عاشقان را، می کِشید
در پی جانانه بالا
، یاعلی

زاهدان را در عبادت می برید
در مسیر زهد و تقوا
، یاعلی

پهلوانان را به همت می دهید
زور بازو خلق والا
، یاعلی

لوطیان سرمشقشان درس شماست
در سخاوت در مدارا
، یاعلی

حاکمان را در عدالت رهنما
گر بود قلبی پذیرا
، یاعلی

در صفای باطن ایرانیان
نقش بسته مهر مولا
، یاعلی

سالک سرمست و بیدار شما
میرود راه شما را
، یاعلی

هر که را مهر شما در دل بود
نورتان دارد به سیما
، یاعلی

ما اطاعت پیشه خود کرده ایم
در عبور از دور دنیا
، یاعلی

از شفاعت هم بگیرید عاقبت
دستمان روز مبادا یا علی

سالک از شور شما شعر آفرید
این جسارت را ببخشا
، یاعلی

 


 
comment نظرات ()