body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

دست ها!
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧
 

یک توپ بسکتبال تو دست من تقریبا 19 دلار می ارزه.
یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریبا 33 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه.

یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بی ارزه.
یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 4.75 میلیون دلار می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه.

یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است.
یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیون ها می ارزه.
بستگی داره تو دست کی باشه.

یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه.
یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه.
بستگی داره تو دست کی باشه.

یک تیرکمون تو دست من یک اسباب بازی بچگانه است.
یک تیرکمون تو دست داوود یک اسلحه قدرتمنده.
بستگی داره تو دست کی باشه.

دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه.
دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر می کنه.
بستگی داره تو دست کی باشه.

همونطور که می بینی، بستگی داره تو دست کی باشه.
پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها، خانواده و نزدیکانت رو به دستان خدا بسپار چون...
بستگی داره تو دست کی باشه.

این پیام تو دستای توست.
باهش چی کار می کنی؟
بستگی داره تو دستای کی باشه!
لبخند بزن، روز خوبی داشته باشی.

 

حببیب میری


 
comment نظرات ()
 
مجنون و خدا و لیلی و نماز و ...
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
 

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید.

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد.

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟

مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله انداختم.؟!


 
comment نظرات ()
 
عزدواج
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
 

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.

ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند.

همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.

از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من.
 


 
comment نظرات ()
 
آزادی محصول نظم است...
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
 

 « دورانت » پیش از نوشتن کتاب تاریح تمدن، کتب تاریخ فلسفه، اصول حکمت و مسائل اجتماعی دوران معاصر را تالیف کرده بود.
دورانت از جوانی به سوسیالیسم به عنوان روشی که خواهد توانست به برابری انسان ها در طول زندگانی و رفاه و سعادت آنان بیانجامد دلبست و بر خلاف نظر مادرش که مایل بود پسرش کشیش شود به تحصیل تاریخ، فلسفه و ادبیات پرداخت و مدرس شد و سپس به پژوهش و کار تالیف پرداخت.
مردم قدرشناس نام دورانت را که به دریافت عالی
ترین نشان آزادی نائل شده و « بنیاد دورانت » به ارتقای فرهنگ و ادبیات سرگرم است نه تنها برخیابان
های شهرها و مدارس و دانشکده ها گذارده اند بلکه شهرک های متعدد، روزنامه و حتی هتل به اسم نامگذاری کرده اند.
رشته سخنرانی های دورانت درباره ادبیات ایران در دهه 1950 در دانشگاه کلمبیا، ایران را به جهانیان شناسانید. وی یک جلسه تمام، تنها به تفسیر این بیت حافظ پرداخته بود که گفته است :

غلام و بنده آنم که زیر چرخ کبود

زهر چه قید تعلق پذیرد آزاد است

دورانت درباره فردوسی گفته است که در میهن دوستی، همتای فردوسی به دنیا نخواهد آمد و از این بابت، ایران درجهان سرزمینی منحصر به فرد است.
مروری برتحریرات او این نکات مهم را به دست می دهد:
تمدن با نظم عمومی آغاز می شود، با آزادی رشد می کند و در هرج و مرج و بی قانونی از میان می رود و من کشف کرده ام که « آزادی » محصول « نظم » است؛ ملتی که از یک آموزش و پرورش خوب و پیشرفته بهره بگیرد به همه چیز خواهد رسید؛ آگر دولتمردان روزهای پیری و ناتوانی خود را بتوانند در نظر بیاورند کمتر به ناتوانان ظلم خواهند کرد؛ مروت یعنی ستم روانداشتن به مغلوب، برکنار شده، شکست خورده و ناتوان؛ تمدن را نمی شود با فتح و غلبه از میان برد؛ تمدن تنها از درون تخریب می شود؛ مدنیت در جامعه با رعایت تساوی حقوق انسان ها شکوفا و بارور می شود و تبعیض ریشه آن را می خشکاند. اگر رودخانه تمدن دیواره و سیل گیر نداشته باشد ممکن است ویرانگری کند. مردم برای فرزندانشان به جای مال باید مدنیت به ارث بگذارند؛ برخلاف تصور با دمکراسی تنها نمی توان به پدیده جنگ پایان داد، ولی با مدنیت ممکن است، سلامت ملل مهمتر از ثروت ملل است؛ کمتر سیاستمدار و دولتمردی یافت می شود که این استطاعت را داشته باشد؛ کتاب نویسی لذت بخش ترین حرفه ها، موثر ترین کارها و بهترین خدمات است.

دانش آموخته کسی است که بداند که هنوز چیزی نمی داند ...
 


 
comment نظرات ()
 
نام نظافتچی دانشگاه ...
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٧
 

من دانشجوى سال آخر رشته مدیریت بودم.

یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت.

فکر کردم استاد حتما قصد شوخى کردن داشته است.

سوال این بود: « نام فردی که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟»
من آن نظافتچى را بارها دیده بودم. فردی بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدودا شصت ساله بود. امّا نامش را از کجا باید می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم.

درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر در نتیجه نمرات تاثیرگذار است؟
استاد گفت، حتما و ادامه داد:

شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.

من این درس را هیچ گاه فراموش نکرده‌ام.

 


 
comment نظرات ()
 
جز عشق...
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧
 

جز عشق که اشرف بود از جمله کمالات

دیگر به کلامی نتوان کرد مباهات


 
comment نظرات ()
 
رابی
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٧
 


نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلا در دی‌موآن در ایالت آیوا در مدرسه ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سال ها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام.
امّا، از آن چه که شاگردان " از لحاظ موسیقی به مبارزه فرا خوانده شده " می‌خوانمشان سهمی داشته‌ام. یکی از این قبیل شاگردان رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم. رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد.
در طول ماه
ها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم." امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلا توانایی ذاتی و فطری را نداشت. مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانه من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.
یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید. خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوش حال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.
چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی درباره تک‌نوازی آینده به منزل همه شاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟". توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."

او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت.
نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود. برنامه رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعه نهایی را بنوازم. در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامه نهایی آن را جبران خواهم کرد.
برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجه کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد. لباس هایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"
رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کوماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم. ابدا آمادگی نداشتم آن چه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید. از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت. آکوردهای تعلیقی آن چنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد. بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتهی رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.
سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی! چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت:

"می‌دانید خانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او کر مادرزاد بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌توانست بشنود که من پیانو می‌نوازم. می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."
چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسوولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آن
ها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است.
خیر، هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد. 

 


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
 

 

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

سعیده پورشاه نظری


 
comment نظرات ()
 
یا امام رضا...
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧
 

یا امام رضا

امروز روز شماست، یعنی، همه روز می تونه روز شما باشه.

امروز تولد شماست، و می تونه تولد خیلی ها هم باشه.

پس به تمام زوج هایی که امروز پدرو مادرشدن به تمام پدرها و مادرهایی که امروز پدربزرگ و مادربزرگ شدن، به تمام برادرها و خواهرها، به تمام عموها، دایی ها، خاله ها و عمه ها، تبریک می گم.

و به تمام اونایی که امروز یه جورای دیگه، دوباره متولد شدن هم تبریک می گم.

یا امام رضا

خودتون از ما بهتر می دونید، تو دنیا رسمه که به کسی که تولدش ِ و دوستش داری یک هدیه بدی.

اون فرد هم می تونه دوست داشته باشه و می تونه هم، نداشته باشه.

به هر حال رسم ِ، رسمه دیگه.

راستی، یادم رفت بگم، تولدت شما هم مبارک.

خوب حال چرا این قدر حاشیه می رم دلیلش این ِ که من هم دستم خالیه.

ولی فکرم خالی نیست.

احساسم خالی نیست.

غرور هم ندارم.

و همیشه تشنه ام.

شاید بخوای بگی:

خوب حالا که چی؟!

حالا، یعنی این که آدما را دوست دارم.

خیلی هاشون رو خیلی دوست دارم.

و خیلی هاشون رو خیلی خیلی دوست دارم.

خوب بعدش؟

و اما بعد...

می خوام براشون دعا کنم و شما برآوردش کنید

همین؟!

کمه ؟

نه، به شرطی که براشون خوب بخواهی.

می خوام که در زندگی بهشون رضایتی عطا کنید از جنس خودتون.

بهشون عطا کردم.

و من خوش حال از این گفت و گو...

حامی...


 
comment نظرات ()
 
تولدتان مبارک
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧
 

آهو از کجا فهمید باید از تو یارى خواست؟
از پناه تو باید سایه اى بهارى خواست؟
آهو از کجا فهمید با تو مى شود آرام؟
با نگاه تو آهو پیش پاى تو شد رام
تو به مهربان بودن شهره در زمین بودى
مهربان فراوان بود مهربان ترین بودى
مى دهى نجات از مرگ آهوى فرارى را
مى کنى جدا از او ترس و بیقرارى را
 


 
comment نظرات ()
 
ای آن که ...
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧
 

 

ای آن که پس از ما به جهان غم داری

نیکو بنگر که ازچه ماتم داری

غافل شده ای از آن چه داری با خویش

در ماتم آنی که چه ها کم داری

***

ای آن که پس از ما به جهان خورشیدی

خرسند از آن که در جهان تابیدی

نیمی ست جهان به آن چه گفتی، دادی

نیمی ست جهان چه ها شنیدی، دیدی

 


 
comment نظرات ()
 
خون یعنى چه ؟ نژاد یعنى چه ؟
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧
 

روزى سلمان فارسى در مسجد پیغمبر نشسته بود، عده اى از اکابر اصحاب نیز حاضر بودند، سخن از اصل و نسب به میان آمد، هر کسى درباره اصل و نسب خود چیزى مى گفت و آن را بالا مى برد، نوبت به سلمان رسید، به او گفتند:
تو از اصل و نسب خودت بگو، این مرد فرزانه تعلیم یافته و تربیت شده اسلامى به جاى این که از اصل و نسب و افتخارات نژاد سخن به میان آورد، گفت :
من نامم سلمان است و فرزند یکى از بندگان خدا هستم.
گمراه بودم و خداوند به وسیله محمّد صلى اللّه علیه و آله مرا راهنمایى کرد.

فقیر بودم، خداوند به وسیله محمّد صلى اللّه علیه و آله مرا بى نیاز کرد.

برده بودم، خداوند به وسیله محمّد مرا آزاد کرد.
این است اصل و نسب من، در این بین رسول خدا وارد شد و سلمان گزارش ‍ جریان را به عرض آن حضرت رساند.
رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله رو کرد به آن جماعت که همه از قریش بودند و فرمود:

اى گروه قریش، خون یعنى چه ؟ نژاد یعنى چه ؟
نسب افتخارآمیز هر کس دین اوست. مردانگى هر کس، عبارت است از خلق و خوى و شخصیت او، اصل و ریشه هر کس عبارت است از عقل و فهم و ادراک او، چه ریشه و اصل نژادى بالاتر از عقل؟
یعنى به جاى افتخار به استخوان هاى پوسیده به دین و اخلاق و عقل و فهم و ادراک خود افتخار کنید.

 


 
comment نظرات ()
 
مفاهمه بین نسلی
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 

 
مطالعه روان‌شناختی و جامعه‌شناختی تفاوت بینش‌ها و منش‌های بین دو نسل، موضوعی است که به طور نسبی اغراق شده و به شکاف نسل‌ها معروف شده است. موضوع شکاف بین نسل‌ها مسأله جدیدی نیست، بلکه در طی زندگی بشر یکی از ابعاد تحول فرهنگی، علمی، فنی، اجتماعی و سبک و روش زندگی است که به صورت شکاف نسل‌ها، خودنمایی کرده است.

به طور طبیعی هیچ نسلی آینه تمام‌نمای آرمان‌های نسل قبل و به ویژه انعکاس‌دهنده خصلت‌ها و منش‌های آنها نیست. تحول اقتضا دارد که نسل جدید در منش، خصلت و بینش، تابلوی نسل قبل نباشد. ولی آنچه در سده اخیر و به ویژه دهه اخیر، بیشتر از همه اعصار زندگی بشر، خود را می‌نمایاند، این است که سرعت تحولات در تمامی عرصه‌های زندگی بشری شتاب ‌فزاینده و روبه تزایدی پیدا کرده است و لذا تفاوت‌ نسل‌ها و به بیان عرفی، شکاف نسل‌ها، بیشتر از گذشته، احساس می‌شود. هر نسلی شرایط و خصوصیات روانی اجتماعی خاص خودش را دارد که قطعا جنبه‌های مثبت و منفی را در برمی‌گیرد. هیچ نسلی، مجاز نیست نسل قبل از خود و یا بعد از خود را با خود مرکزگرایی مورد ارزیابی قرار دهد.
موضوع فرضی شکاف نسل
ها، به تازگی در باب تفاوت‌های نسل سومی (نسل برخاسته از تربیت دوران انقلاب و کمتر از 28 ساله‌) با نسل دومی‌ها و نسل اولی‌های انقلاب سنجیده می‌شود. برای ورود به مسأله، جا دارد ویژگی‌های نسل سوم را شناسایی و دسته‌بندی کنیم.


 
comment نظرات ()
 
کار بزرگ کاپیتان
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
 

یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سال ها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام و در یکی از بیمارستان های شهر رم بستری شده بود.
از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. این جانباز ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی
اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ ث میلان نسبتی داری؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است!

جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود، از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان صبح روز بعد اتفاق می افتد. هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود، کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید!

راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، به شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود 600 کیلومتر دارد رفت، تا از یک جانباز جنگی ایرانی را که خواستار عکس یادگاری اوست، عیادت کند؟

آیا فوتبالیست دیگری را سراغ دارید که چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یک جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و ... بپیماید؟

 


 
comment نظرات ()
 
همسر بزرگوار من!
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٧
 


به راستی که چه درمانده
اند آن ها که چشم تنگ شان را به پنجره های روشن و آفتاب گیر کلبه های کوچک دیگران دوخته اند ...

و چقدر خوب است، چقدر خوب است که ما، تو و من هرگز خوشبختی را درخانه همسایه جستجو نکرده ایم. این حقیقتا اسباب رضایت خاطر و سربلندی ماست که بچه هایمان هرگز ندیده و نشنیده اند که ما از رفاه دیگران، شادی های دیگران، داشتن های دیگران، سفره های دیگران و حتی سلامت دیگران، به حسرت سخن گفته باشیم.

و من، هرگز، حتی یک نفس شک نکرده ام که تنها بی نیازی روح بلندپرواز تو این سرافرازی و آسودگی بزرگ را به خانه ما آورده است... تو با نگاهی پر شوکت و رفیع، هم چون آسمان سخی، از ارتفاعی دست نیافتنی به همه ما آموختی که می توان از کمترین شادی متعلق به دیگران، بسیار شاد شد. و شاد شدنی بدون توقع تصرف آن یا سهم خواهی از آن.
من گفته ام، و تو در عمل نشان داده
ای:
خوشبختی را نمی توان وام گرفت.
خوشبختی را نمی توان برای لحظه
ای نیز به عاریت خواست.
خوشبختی را نمی توان دزدید.
نمی توان خرید.
نمی توان تکدی کرد...
بر سر سفره خوشبختی دیگران، هم چون یک ناخوانده مهمان، حریصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست، و لقمه
ای نمی توان برداشت که گلوگیر نباشد و گرسنگی را مضاعف
نکند.
پرنده سعادت دیگران را نمی توان به دام انداخت، به خانه خویش آورد و در قفسی محبوس کرد. به امید باطلی، به خیال خامی.
خوشبختی، گمان می کنم، تنها چیزی است در جهان که فقط با دست
های طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ساخته می شود، و از پی اندیشه های طاهرانه.
البته ما می دانیم که همه گفت و گوهایمان در باب خوشبختی، صرفا مربوط به خوشبختی در واحدهای بسیار کوچک است نه خوشبختی اجتماعی، ملی، تاریخی و بشری...
برای رسیدن به آن گونه خوشبختی، که آرمان نهایی انسان است، نیرو، امید، اقدام و اراده مستقل فردی راه به جایی نمی برد و در هیچ نامه ای هم، حتی اگر طوماری بلند باشد، نمی توان درباره آن سخن به درستی گفت.
عزیز من!
خوشبختی امروز ما، تنها و تنها به درد آن می خورد که در راه خوشبخت سازی دیگران به کار گرفته شود. شرط بقای سعادت ما این است و همین نیز علت سعادت ماست.
یک روز از من پرسیدی:

"چه زمانی علت و معلول، کاملا یکی می شود؟ "

و یادت هست که من، درجا، جوابی نیافتم که بدهم.

بسیار خوب! پاسخت را اینک یافته ام.


 
comment نظرات ()
 
جامعه یاوری فرهنگی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
 

جامعه یاوری فرهنگی با محوریت عشق و مهرورزی و در راستای تحقق آرمان های انسان دوستی، خدمات فرهنگی و آموزشی را به عنوان اهداف اصلی خود برگزیده و با این باور که جهل ستیزی و دانش پروری تنها راه نجات از فقر و محرومیت های مادی و معنوی بوده و تنها با رشد و شکوفائی استعدادهای سرشار و قابلیت های بسیار فرزندان این مرز و بوم است که کشور ما مسیر اصلی رشد و ترقی و آبادانی را طی خواهد نمود می کوشد تا ضمن ایجاد امکانات آموزشی و فرهنگی و توسعه فضاهای آموزشی از نزدیکترین شهرها تا دورافتاده ترین روستاها، مسیر آموزش و پرورش را هموار نموده و با ایجاد امکانات و تجهیزات، دسترسی به علم و دانش آموزی را برای همگان میسر سازد. 

 


 
comment نظرات ()
 
فرزندم عزیزم:
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
 

روزی که تو مرا در دوران پیری ببینی، سعی کن صبور باشی و مرا درک کنی ...

اگر من در هنگام خوردن غذا خود را کثیف می کنم، اگر نمی توانم خودم لباس هایم را بپوشم، صبور باش.

و زمانی را به خاطر بیاور که من ساعت ها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد به تو کردم.

اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبی را هزار بار تکرار می کنم، حرفم را قطع نکن و به من گوش بده.

هنگامی که تو خردسال بودی، من یک داستان را هزار بار برای تو می خواندم تا تو به خواب بری.

هنگامی که مایل به حمام رفتن نیستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.

زمانی را به خاطر بیاور که من برای به حمام بردن تو به هزار کلک و ترفند متوسل می شدم.

من به تو چیزهای زیادی آموختم... چگونه بخوری، چگونه لباس بپوشی ... و چگونه با زندگی مواجه شوی.

هنگامی که در زمان صحبت، موضوع بحث را از یاد می برم، به من فرصت کافی بده که به یاد بیاورم در چه مورد بحث میکردیم و اگر نتوانستم به یاد بیاورم، از من عصبانی نشو.

مطمئن باش که آن چه برای من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!

اگر مایل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نکن. به خوبی می دانم که چه وقت باید غذا بخورم .

هنگامی که پاهای خسته ام به من اجازه راه رفتن نمی دهند ....

دستانت را به من بده ... همان گونه که در کودکی اولین گام هایت را به کمک من برداشتی.

و اگر روزی به تو گفتم که نمی خواهم بیش از این زنده باشم و دوست دارم بمیرم ... عصبانی نشو. روزی خواهی فهمید که من چه می گویم.

تو نباید از این که مرا در کنار خود می بینی احساس غم، خشم و ناراحتی کنی. تو باید در کنار من باشی و مرا درک کنی و مرا یاری دهی، همان گونه که من تو را یاری کردم که زندگی ات را آغاز کنی.

مرا یاری کن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوری یاری ده که راه زندگی ام را به پایان ببرم.

من نیز پاداش تو را با لبخندی و عشقی که همواره به تو داشته ام خواهم داد.

دوستت دارم فرزندم.

سعیده پورشاه نظری


 
comment نظرات ()
 
الگوی برای فهم آن چه داریم و ...
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧
 

دیداری با سعیده پورشاهنظری در یکسالگی همپیمانیاش با جامعه یاوری فرهنگی

با « پای چپ » ضحاک ماردوش را مغلوب کردم

وبلاگ را بالا و پایین میکنم و بار دیگر نوشتههای سراسر پر مهر و آکنده از عشق و ایمان به زندگی و پروردگار را با دقت میخوانم. بار دیگر به یاد تابلویی میافتم که روی دیوار اتاقش، جایی که ساعتهای متمادی در آن پای مونیتور کامپیوتر مینشیند و با انگشتان « پای چپ » ترانههایی پرمحبت و سرشار از امید را میسراید.

نوشتن درباره سعیده برایم دشوار است. داستانش شاید عجیب و باورنکردنی باشد اما وقتی وارد اتاقش میشوی، تابلو خطاطی شدهای را میبینی که به جرات میتوان گفت خلاصه و نشانهای از همه زندگی « سعیده » است:

« ان مع العسر یسری »

زندگی سعیده سرشار از فراز و فرودهایی بوده است که هر کدامشان برای تسلیم شدن بهانهای کافی را فراهم میآوردهاند. از معلولیت جسمانی پیش آمده هنگام تولد که سبب شده او تمام عمر پربار خویش را در شرایطی متفاوت از دیگران سپری کند. سعیده فقط با « پای چپ » خود، که نماد تسلیم نشدن در برابر جبر زمانه و تقدیر ناخواسته است، امروز جایی قراردارد که شاید تنها یک همتا در تاریخ برایش بتوانم بیاورم: هلن کلر.

  این تفاوت که هلن کر می توانست بدود، راه برود و در آغوش دیگری آرام بگیرد و با لمس دستان دیگری پیام خود را منتقل کند؛ اما سعیده حرکت همه را میبیند، دویدن دنیای اطرافش را نظاره میکند و تماما احساسش را در کلام کوتاهی و یا لبخند پراحساسی پنهان میکند وبا وبلاگی که دارد و قلمی که به قول خودش آن را به « پا » میگیرد آن را بر روی کاغذ جاری میکند. ( البته مدت مدیدی است که قلمش در خدمت وبلاگش نیست ولی هم چنان می نویسد )

در دیدار کوتاهی که با او داشتیم گاه اشارهای به خاطرههایی از پدر و مادر عزیزی که چند سال است آنها را از کف داده، میکرد و خواهرش، خانم مهشید پورشاهنظری، از  کلامی که به سختی سعیده بر زبان میآورد، از تواناییهای بینظیر او برای اداره وضعیت پدر و مادر در روزهای سخت بیماری آنان میکرد، سعیده روزهای زیادی مدیر خانه پدریاش بوده است و پرستارانی که برای رسیدگی به پدر و مادر بیمارش میآمدهاند و میرفتهاند را اداره میکرده است. خواهر سعیده میگوید که روزگار سعیده پس از درگذشت پدر، که ظاهرا نزدیکترین دوست و همراه سعیده بوده است، تنها با حضور جامعه یاوری در کنارش اندکی بهبود یافته است. ( این کلام سعیده است و به هیچ عنوان تبلیغ نیست و فقط و فقط افتخاری است که نسیب جامعه یاوری فرهنگی گشته است)

سعیده جبر فیزیکی موجود را به انتخاب و اختیار خود به روزگاری تبدیل ساخته است که کمتر میتوان برای آن نمونهای یافت. تا آنجایی که آرامش درونیاش و نگرش فوقالعادهای که در آن نشانی از شکایت نیست، گاهی مخاطب ناآشنا با شرایط او را از دشواریهای روزمرهای که سعیده با آن رودررو است غافل میسازد.

زمانی را در نظر بگیرید که نیمه شب از خواب بلند میشوید و تشنه هستید، خیلی طبیعی است که برمیخیزید و لیوان آبی را پر میکنید و مینوشید، اما سعیده در تمام سالهای عمرش، هرگاه که نیمههای شب از خواب برخواسته نمیتوانسته است همین کار ساده را انجام دهد. خواهر سعیده با بغضی پنهان این را میگوید و سعیده بدون هیچ عکسالعملی ثانیهای به فکر فرو میرود. شاید روزهای دشواری که داشته است برای لحظهای از پیش چشمانش میگذرد. دشواریهایی که فهم آنها با توجه به دغدغههایی که در وبلاگش به آنها اشاره میکند چندان هم دشوار نیستند؛ او در یکی از نوشتههای وبلاگش به دو همزاد همه معلولان اشاره میکند « ترحم »  و « کودک انگاری » و مینویسد:

ترحمی که بند نافمان، میبرد و سنگ قبرمان، میتراشد. و کودک انگاریی که اگر نابغه دهرباشی، شهره شهرباشی، قارون باشی، هارون باشی، از چنگالش خلاصی نداری. و از نگاه همه ( ه م ه) طفلی بیش نیستی

  • که: قیّم میخواهی.

  • که: شرط اول انجام امورمربوط به تو(هرچند جزئی و پیش پا افتاده)، نظرخودت نیست بلکه نظر کسی دیگر است. ولو آن دیگری خود، مخالف این نوع رفتارباشد و یا خدمتکار تو باشد.

  • که: حتی انجام کارهای روزمره ( مانند انتخاب وخرید لباس) توسط تو، موجب حیرت دیگران و تحسین تو میگردد.

  • که: ترا حرمت و احترام نیاز نیست و واجب، بچهای و بچه هم که حرمت واحترام چه میفهمد و چه میخواهد.

  • که: خنده تو ذوق و شوقی کودکانه بیش نیست.

  • که: تو نمیتوانی یک دوست واقعی وبی واسطه داشته باشی و اگر چنین شود، هم مایه شگفتی است و هم این که بدون شک آن دوست یا ترا ترحم میکند و یا وجهالمصالحهات قرار داده است و تو هم یا نمیفهمی یا به رو نمیآوری تا از او محبت را گدایی کنی.

سعیده با این نگاه کامل و بدون نقص، مساله معلول و نگاه جامعه به او را به خوبی آسیبشناسی میکند. او در جایگاه اندیشمندی است با تمام دشواریهای پیشرویش مطالعه و تحصیل را رها نکرده است. او در گوشه و کنار مثل هر انسان رو به کمال دیگری از ناقص بودن روح خود و نیاز به وصل شدن به یکتایی کامل سخن میگوید. به نظر نمیرسد کسی کاملتر از او بتواند اینگونه درباره خلاءهای فرهنگی برخورد با معلولان سخن بگوید؛ این تمثیل زیبا درباره موقعیت معلولان را از وبلاگ او بخوانید:

« چرا که ضحاک معلولیت به خودی خود چنان بیدادگر، ویرانگر، شکنجهگر و غارتگر است که کاوه آهنگری باید تا او را به زنجیرکشیده و مهارکند و ویرانیها و غارتهای وی را ترمیم و جبران نماید. اما زهی تأسف که ضحاک را دو مار هم بر دوش است که ترحم وکودکانگاری، نام دارند.»

سعیده خود نمونه بارزی از این مبارزه بوده است که در کنار خانوادهای حامی و خوباندیش توانسته است ضحاک را فراری دهد؛ درباره خود میگوید:

« زیرا او شراب تسلیم را با سرکه مبارزه در همآمیخته و از آن معجونی ساخته بود جان افزا. که با نوشیدن دم به دمش، چنان ضحاک معلولیتاش را در هم کوفته و آن دو مار را خنثی و خوارکرده بود؛ که درطول عمرش هرگز قادر نشدند که به طور جدی سد راهش شوند یا بسیارآزار و رنجش دهند. و از این منظر است که: سعیده، خود دلسوزی و خود مظلومبینی را ننگ میداند. و بر این یقین است که: معلولیت جواز طلبکاری نیست. و اگر جامعه و مردم و دولت و خانواده، باید معلول را یاری کنند و مشکلاتش  را حل کنند وموانع راهش را بردارند، معلولان نیز موظفاند از هر طریق و به هر شکلی که توانش دارند، خدمت کنند و یاور باشند جامعه و خانواده را. و بی هیچ شک، این تنها راهی است که معلولان میتوانند با طی طریقش؛ آن دو مار را سرکوب و آن ضحاک را هم، مغلوب نمایند.»

سعیده پورشاهنظری بیش از یکسال میشود که یار جدید یاوران جامعه یاوری فرهنگی شده است. قهرمان نشست عمومی سال پیش جامعه یاوری فرهنگی این روزها در یک سالگی آشناییاش از جامعه یاوری به عنوان مجموعهای یاد میکند که از آن بسیار یادگرفته است. او اکنون از نزدیکترین دوستان جامعه یاوری فرهنگی است و برای این شماره خبرنامه به بهانه سفرش به همراه چندتن از عزیزان جامعه یاوری به سرزمین مولانا « قونیه » دلنوشتهای سرشار از عشق به میهن نوشته است. برای تماس و ارتباط بیشتر با سعیده حتما به وبلاگ او سری بزنید و از او بخواهید که دوباره بنویسد:

http://payechap.blogfa.com

 


 
comment نظرات ()
 
چرا نباید توی پمپ بنزین با موبایل حرف زد؟
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 

 من نشنیدم که توی ایران قانونی باشه در خصوص حرف نزدن با موبایل توی پمپ بنزین. ولی گویا توی کشورهای دیگه این قانون هست. حالا دلیلش :

 مواد لازم برای این آزمایش: اعدد ماهیتابه، 3 قطعه ی کوچک فلزی مثل شکل، 1ورق فویل، 1عدد موبایل، مقداری نفت یا بنزین

  

اون سه قطعه ی فلزی رو به شکل L خم کنین و در ماهیتابه بذارین:

  

 به این شکل:

 

 ورقه ی آلومینیومی (فویل) رو مچاله کنین و روی این قطعات بذارین:

 

مقداری نفت یا بنزین روش بریزین:

 

حالا با گوشیتون در نزدیکی ماهیتابه به یکی از دوستانتون زنگ بزنین!

کمی صبور باشین، بالاخره اتفاق خواهد افتاد:

 

 

آتیش:

تعجب کردین؟! یادتون باشه این آزمایش رو در محلی امن انجام بدین و دفعه دیگه که به پمپ بنزین رفتین، گوشیتون رو خاموش کنین به خصوص موقع پر کردن باک!!!


 
comment نظرات ()
 
دلیل قانع‌کننده!
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 

مرد میان سال وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب ‌ام‌ و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید. مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به گوش فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است...
ناگهان به خود آمد و گفت: مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می ‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد.
از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آن قدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی.
مرد میان سال نگاهی به افسر کرد و گفت:

می‌دونی جناب سروان، سال ها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!
افسر خندید و گفت: روز خوبی داشته باشید آقا! و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت!!!


 
comment نظرات ()
 
نکته‌ای از انجیل
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
 

« او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست »

این آیه برخی از خانم های کلاس انجیل خوانی را دچار سردرگمی کرد. آن ها نمی دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانم ها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.
همان هفته با یک نقره کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.
وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می کرد، دید که او قطعه های نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملا داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگه داشت تا همه ناخالصی های آن سوخته و از بین برود.
زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می شویم. بعد دوباره به این آیه که می گفت:

«او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد.

از نقره کار پرسیدآیا واقعا در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آن جا جلوی آتش بنشیند؟
مرد جواب داد بله، نه تنها باید آن جا بنشیند و قطعه نقره را نگه دارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد. اگر در تمام آن مدت، لحظه ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.
زن لحظه ای سکوت کرد. بعد پرسید:

از کجا می فهمی نقره کاملا خالص شده است؟

مرد خندید و گفت: خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.
اگر امروز داغی آتش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که خداوند چشم به تو دوخته و هم چنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.
همین حالا کسانی محتاج این هستند تا بدانند که خدا در حال نگریستن به آن هاست.

« زندگی چون یک سکه است. تو می توانی آن را هر طور که بخواهی خرج کنی، اما فقط یک بار.»
 

ارسال کننده : علیرضا سعیدی


 
comment نظرات ()
 
حکایت بهلول و شیخ جنید بغدادی
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٧
 


آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد.

بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟

عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.

فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟

عرض کرد آری. بهلول فرمود طعام چگونه می خوری؟

عرض کرد اول « بسم‌الله » می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم « بسم‌الله » می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

بهلول پرسید چه کسی هستی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.

بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری.

بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟ عرض کرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی... پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟ عرض کرد چون از نمازعشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آن چه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (ع) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.
بدان که این ها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از این گونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد.

مطلب از دوست خوبم حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
چه‌طور گناه، انسان را زمین‌گیر می‌کند؟
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
 


استغفار، یعنی طلب مغفرت و آمرزش الهی برای گناهان. این استغفار اگر درست انجام بگیرد، باب برکات الهی را به روی انسان باز می‌کند. همه آن چه که یک فرد بشر و یک جامعه انسانی از الطاف الهی احتیاج دارد-

تفضلات الهی، رحمت الهی، نورانیت الهی، هدایت الهی، توفیق از سوی پروردگار، کمک در کارها، فتوح در میدان‌های گوناگون، به وسیله گناهانی که ما انجام می‌دهیم، راهش بسته می‌شود. گناه، میان ما و رحمت و تفضلات الهی، حجاب می‌شود. استغفار، این حجاب را برمی‌دارد و راه رحمت و تفضل خدا به سوی ما باز می‌شود. این، فایده استغفار است.
انسان غافل، هرگز به فکر استغفار نمی‌افتد؛ اصلا به یادش نمی‌آید که گناه می‌کند؛ غرق در گناه است؛ مست و خواب است؛ واقعا مثل آدمی است که در خواب حرکتی انجام می‌‌دهد.
استغفار، در واقع جزیی از توبه است. توبه هم یعنی بازگشت به سوی خدا. بنابراین، یکی از ارکان توبه، استغفار است؛ یعنی طلب آمرزش از خدای متعال. این، یکی از نعمت‌های بزرگ الهی است. یعنی خداوند متعال، باب توبه را به روی بندگان باز کرده است، تا این ها بتوانند در راه کمال پیش بروند و گناه، آن ها را زمین‌گیر نکند؛ چون گناه، انسان را از اوج اعتلای انسانی ساقط می‌کند. هر کدام از گناهان، ضربه‌ای به روح انسان، صفای انسانی، معنویت و اهتراز روحی وارد می‌آورند و شفافیت روح انسان را از بین می‌برند و آن را کدر می‌کنند. گناه، آن جنبه معنویتی که در انسان هست و مایه تمایز انسان با بقیه موجودات این عالم ماده است، او را از شفافیت می‌اندازد و به حیوانات و جمادات نزدیک می‌کند. 

گناه انسان را زمین‌گیر می‌کند

گناهان در زندگی انسان، علاوه بر این جنبه معنوی، عدم موفقیت‌هایی را نیز به بار می‌آورند. بسیاری از میدان‌های تحرک بشری وجود دارد که انسان به خاطر گناهانی که از او سرزده است، در آنها ناکام می‌شود. این ها البته توجیه علمی و فلسفی و روانی هم دارد؛ صرف تعبّد یا بیان الفاظ نیست.

چه‌طور می‌شود که گناه، انسان را زمین‌گیر می‌کند؟

مثلا در جنگ اُحد، به خاطر کوتاهی و تقصیر جمعی از مسلمین، پیروزی اولیه تبدیل به شکست شد. یعنی مسلمین، اول پیروز شدند، ولی بعد کماندارانی که باید در شکاف کوه می‌نشستند و پشت جبهه را نفوذ ناپذیر می‌کردند، به طمع غنیمت، سنگر خودشان را رها کردند و به طرف میدان آمدند و دشمن هم از پشت، این ها را دور زد و با یک شبیخون، حمله‌ای غافلگیرانه کرد و مسلمانان را تار و مار نمود. شکست اُحد، از این جا به وجود آمد.
در سوره آل‌عمران، شاید ده، دوازده آیه و یا بیشتر، راجع به همین قضیه شکست است. چون مسلمانان از نظر روحی، به شدت متلاطم و نا آرام بودند، این شکست برای آن ها خیلی سنگین تمام شده بود. آیات قرآن، آن ها را هم آرامش می‌داد، هم هدایت می‌کرد و هم به آن ها تفهیم می‌نمود که چه شد شما این شکست را متحمل شدید و این حادثه از کجا آمد. تا به این آیه شریفه می‌رسد که می‌فرماید: «انّ الذین تولّوا منکم یوم التقی الجمعان انّما استزلّهم الشیطان ببعض ما کسبوا». یعنی این که دیدید عده‌ای از شما در جنگ احد، پشت به دشمن کردند و تن به شکت دادند، مساله این ها از قبل زمینه‌سازی شده بود. این ها، اشکال درونی داشتند.

شیطان، این ها را به کمک کارهایی که قبلا کرده بودند، به لغزش وادار کرد. یعنی گناهان قبلی، اثرش را در جبهه ظاهر می‌کند؛ در جبهه نظامی، در جبهه سیاسی، در مقابله با دشمن، در کار سازندگی، در کار تعلیم و تربیت، آن جایی که استقامت لازم است، آن جایی که فهم و درک دقیق لازم است، آن جایی که انسان باید مثل فولاد بتواند ببرّد و پیش برود و موانع جلوی او را نگیرد. البته گناهانی که توبه نصوح و استغفار حقیقی، از آنها حاصل نشده باشد.
در همین سوره، آیه دیگری هست که آن هم به صورت دیگری، همین معنا را بیان می‌کند. قرآن می‌خواهد بگوید، تعجبی ندارد که شما شکست خوردید و در جبهه جنگ، برایتان مشکلی پیش آمد. در واقع حادثه و مصیبت، از آن چه که خودمان با گناهان فراهم می آوریم، ناشی می‌شود. 

اثر گناه در فرد و در اجتماع

گناهانی که انسان انجام می‌‌دهد، این تخلف‌های گوناگون، این کارهایی که ناشی از شهوت‌رانی و دنیاطلبی و طمع‌ورزی و حرص ورزیدن به مال دنیا و چسبیدن به مقام دنیا و بخل نسبت به دارایی‌های موجود در دست آدمی و نیز حسد و بخل و حرص و غضب است، به‌طور قطعی دو اثر در وجود انسان می‌گذارد:

یک اثر، معنوی است که روح را از روحانیت می‌اندازد، از نورانیت خارج می‌کند، معنویت را در انسان ضعیف می‌کند و راه رحمت الهی را بر انسان می‌بندند.

اثر دیگر این است که در صحنه مبارزات اجتماعی، آن جایی که حرکت زندگی احتیاج به پشت‌کار و مقاومت و نشان دادن اقتدار اداره انسان دارد، این گناهان گریبان انسان را می‌گیرد و اگر عامل دیگری نباشد که این ضعف را جبران بکند، انسان را از پا در می‌آورد. البته گاهی ممکن است عامل‌های دیگری مثل یک صفت و یا کار خوب در انسان باشد که جبران بکند. بحث بر سر آن موارد نیست، اما گناه، فی‌‌نفسه اثرش این است.
انسان غافل، هرگز به فکر استغفار نمی‌افتد؛ اصلا به یادش نمی‌آید که گناه می‌کند؛ غرق در گناه است؛ مست و خواب است؛ واقعا مثل آدمی است که در خواب حرکتی انجام می‌‌دهد.

غفلت، بزرگ‌ترین دشمن انسان

یک مطلب این است که اگر بخواهیم استغفار و این نعمت الهی را به دست بیاوریم، دو خصلت را باید از خودمان دور کنیم:

یکی غفلت و دیگری غرور. غفلت، یعنی انسان به کلی متوجه و متنبّه نباشد که گناهی از او سر می‌زند؛ به هر حال، این نوع آدم‌ها در دنیا و در میان انسان‌ها هستند که غافلند و گناه می‌کنند؛ بدون این که متوجه باشند خلافی از آن ها سر می‌زند. دروغ می‌گوید، توطئه می‌کند، غیبت می‌کند، ضرر می‌رساند، شرّ می‌رساند، ویرانی درست می‌کند، قتل مرتکب می‌شود، برای انسان‌های گوناگون و بی‌گناه پاپوش درست می‌کند، در افق‌های دورتر و در سطح وسیع‌تر، برای ملت‌ها خواب‌های وحشتناک می‌بیند، مردم را گمراه می‌کند، اصلا متنبّه هم نیست که این کارهای خلاف را انجام می‌‌دهد. اگر کسی به او بگوید که گناه می‌کنی، ممکن است از روی بی‌خیالی، قهقهه‌ای هم بزند و تمسخر کند، گناه؟ چه گناهی!
بعضی از این افراد غافل، اصلا به ثواب و عقاب عقیده‌ای ندارند. بعضی به ثواب و عقاب هم عقیده دارند؛ اما غرق در غفلتند و اصلا ملتفت نیستند که چه کار می‌کنند. اگر این را در زندگی روزمره خودمان قدری ریز کنیم، خواهیم دید که بعضی از حالات زندگی ما، شبیه حالات غافلان است. غفلت، چیز خیلی عجیب و خطر بزرگی است. شاید واقعا برای انسان، هیچ خطری بالاتر و هیچ دشمنی بزرگ‌تر از غفلت نباشد. بعضی‌ها، این‌‌طورند.
انسان غافل، هرگز به فکر استغفار نمی‌افتد؛ اصلا به یادش نمی‌آید که گناه می‌کند؛ غرق در گناه است؛ مست و خواب است؛ واقعا مثل آدمی است که در خواب حرکتی انجام می‌‌دهد. لذا اهل سلوک اخلاقی، در بیان منازل سالکان در مسلک اخلاق و تهذیب نفس، این منزل را که انسان می‌خواهد از غفلت خارج بشود، می‌گویند منزل « یقظه » ؛ بیداری
منبع: راهبردها در کلام رهبر 


 
comment نظرات ()
 
مثبت اندیشی
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
 

 

با مثبت اندیشی نصف کار رو انجام دادی. 

 


 
comment نظرات ()
 
ای کاش من هم یک همچو برادری بودم
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧
 

یکی از دوستانم به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود. شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می کرد. پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست، آقا؟ "

پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت، برادرم به عنوان عیدی به من داده است

پسر متعجب شد و گفت، منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این که دیناری بابت آن پرداخت کنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای کاش...
البته پل کاملا واقف بود که پسر چه آرزویی می خواهد بکند. او می خواست آرزو کند. که ای کاش او هم یک هم چو برادری داشت. اما آن چه که پسر گفت سرتا پای وجود پل را به لرزه درآورد:

" ای کاش من هم یک همچو برادری بودم "

پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با یک انگیزه آنی گفت، " دوست داری با هم تو ماشین یه گشتی بزنیم؟ "
پسرک گفت، اوه بله، دوست دارم.
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشمانی که از خوش حالی برق می زد، گفت، آقا، می شه خواهش کنم که بری به طرف خونه ما؟
پل لبخند زد. او خوب فهمید که پسر چه می خواهد بگوید. او می خواست به همسایگانش نشان دهد که توی چه ماشین بزرگ و شیکی به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.

پسر گفت، بی زحمت اون جایی که دو تا پله داره، نگه دارید.

پسر از پله ها بالا دوید. چیزی نگذشت که پل صدای برگشتن او را شنید، اما او دیگر تند و تیـز بر نمی گشت. او برادر کوچک فلج و زمین گیر خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روی پله پائینی نشاند و به طرف ماشین اشاره کرد.
اوناهاش، جیمی، می بینی؟ درست همون طوریه که طبقه بالا برات تعریف کردم. برادرش عیدی بهش داده و او دیناری بابت آن پرداخت نکرده. یه روزی من هم یه هم چو ماشینی به تو هدیه خواهم داد... اونوقت می تونی برای خودت بگردی و چیزهای قشنگ ویترین مغازه های شب عید رو، همان طوری که همیشه برات شرح می دم، ببینی.

پل در حالی که اشک های گوشه چشمش را پاک می کرد از ماشین پیاده شد و پسربچه را در صندلی جلوئی ماشین نشاند. برادر بزرگتر، با چشمانی براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائی رهسپار گردشی فراموش ناشدنی شدند.

 


 
comment نظرات ()
 
من با اندیشه چه می کنم.؟!
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۸٧
 

  بیل گیتس مدیر اجرایی پیشین مایکروسافت تنها سه ماه پس از کناره‌گیری از سمت تمام وقت خود در غول نرم‌افزاری به ‌منظور پرداختن به امور بشردوستانه شرکت جدیدی راه‌اندازی کرد.

شرکت جدید گیتس در کرک لند سیاتل قرار داشته و با یک رایانه‌ صفحه لمسی سورفیس مایکروسافت که به‌عنوان دفتر مهمان مجازی استفاده می‌شود کامل می‌گردد.


اسناد عمومی bgC3 را به‌عنوان یک اندیشگاه توصیف کرده‌اند؛ این شرکت جدید که در ماه مارس تاسیس شد در ابتدا Carillon Holdings نام داشت اما در ماه ژوییه به bgC3 تغییر نام یافت.


به گفته منابع نزدیک به این شرکت، bgC3 سرمایه‌گذاری تجاری جدید نبوده بلکه راهی برای هماهنگ کردن امور تجاری و کارهای بشر دوستانه‌ گیتس است.

بیل گیتس از سمت خود در مایکروسافت کناره‌گیری کرد تا بیش‌تر وقت خود را به بنیاد بیل و ملیندا گیتس، سازمان بشردوستانه‌ای که به اتفاق همسرش برای مبارزه با مسایل جهانی مانند مشکلات بهداشتی و آموزش و نابرابری اجتماعی ایجاد کرده بود، بپردازد.


با این حال bgC3 بر پیگیری شخصی بیل گیتس از توسعه‌های جدید در دنیای علم و فن‌آوری نظارت می‌کند و تصور می‌شود نام این شرکت مخفف Bill Gates CATALYST 3 باشد که بر بلند پروازی گیتس برای ادامه نوآوری حتی پس از دوران نیمه بازنشستگی‌اش حکایت دارد یا مخفف Bill Gates Company 3 باشد تا خاطر نشان کند این سومین سرمایه‌گذاری بزرگ گیتس پس از تاسیس مایکروسافت و بنیاد نوع دوستش است.


منبع : ای تی ایران


 
comment نظرات ()
 
مدیریت احساسات
ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧
 

اگر ازشما خواسته شود درباره خودتان چند جمله توضیح دهید و یا درحالت کلی درباره خودتان صحبت کنید، شما چه می گویید ؟

آیا احساس نمی کنید که درباره اخلاق و روحیات خود واقعا چیز زیادی نمی دانید؟

حال ازشما می خواهیم درباره دوستتان یا یکی ازاقوامتان صحبت کنید و یا سوال می کنیم نظرشما درباره فلان آقا یا خانم چیست ؟

دراکثر مواقع صحبت می کنید و نظر می دهید و خیلی راحت در باره او نتیجه گیری می کنید، گویا او را بهتر از خودتان می شناسید. این طور نیست ؟

این که ما خواسته یا ناخواسته دوست نداریم درباره خودمان فکرکنیم و یا درست فکر کنیم، دلایل زیادی دارد وآثار مختلفی برروند زندگی، احساسات، عواطف و روابط ما می گذارد .

دربسیاری موارد آزردگی ها و مشکلات عاطفی ما نتیجه انباشته شدن احساسات حل وفصل نشده ای است که مانع می شوند، از زمان حال و زندگی روزمره برداشت و تجربه درستی داشته باشیم. این احساسات گاه قدمتی دیرینه دارند وبه دوران کودکی برمی گردند و گاه ناشی از یک حادثه نزدیک جروبحث با یک همکار یا همسایه است.

درهرصورت، شما فشاری را تحمل می کنید ونیروی فراوانی را برای پنهان کردن احساسات قدیمی صرف می کنید، به گونه ای که قادر به انجام دادن امور روزمره، مهرورزیدن وعمل به تعهد نیستید. احساسات ابراز نشده قضاوت را مخدوش و شما را بسیار حساس وعصبانی می کند. پس در برابر مسائل واکنش نامناسب نشان داده وکنترلتان را ازدست می دهید.

مشکلات شخصی شما مانع ازاین می شوند که با دنیا برخورد صادقانه داشته باشید. تحقیقات روان شناسان شخصیت نشان داده است که مشکلات اقتصادی و اجتماعی موجب تشدید بروزصفات منفی شخصیت افراد می شود. اگرانسان بتواند محدوده تاثیر عوامل محیطی را بر رفتار وشخصیت خود کنترل کند، کمک زیادی به سلامت روانی خود کرده است.  برای رسیدن به عواطف مثبت وسازنده مهم است که نقطه ضعف های شخصیتی خود را بشناسید وبدانید که چگونه این نقاط درادراک و روابط شما اثرمی گذارد.

 

هدف ما این است که رشد کنیم وتا حد امکان به شکوفایی وشادکامی برسیم.

وقتی شما مسائل عاطفی حل نشده ای دارید، لحظه حال را با مسائل مربوط به گذشته مخدوش می کنید. برای حل این مشکل باید معانی احساسات خود را درک کنید و بیاموزید که آن ها را مستقیما ابراز و در هر لحظه بتوانید ارتباطی موثر را بین خود و احساساتان برقرار نمایید. برطبق تحقیقات روان شناسان شخصیت، مشکلات اقتصادی واجتماعی موجب تشدید بروز صفات منفی شخصیت افراد می شود .


احساس خود را آزاد کنید وبه نحو احسن با آن کنار بیایید.

زندگی خوب واثربخش شرایطی است که بتوانید آزادانه آن چه راکه می خواهید بگویید وآن چه را می خواهید احساس کنید و به جامعه بشری سود برسانید. اطلاع ازاستعدادهای خود برای رسیدن به زندگی شاد ضروری است. اگر می خواهید معنای زندگی را احساس کنید باید استعداد های خود را بروز دهید. یاد بگیریم آزادانه خود را باور کنیم و احساساتمان راجهت بدهیم. شما اگر ناراحتی را درسینه نگه دارید، خشم ابراز نشده را در خود انباشته می کنید، وقتی رنجش به دل دارید، نمی توانید به خود احساس خوبی داشته باشید، خود را شایسته موفقیت نمی دانید و در نتیجه کارمثبتی انجام نمی دهید.

مشکل این جاست که ما همیشه احساسات منفی خود را آن قدر قورت می دهیم تا به لحظه انفجار برسیم، وقتی به موضوع منفی در روابط پی می بریم، به جای آن که آن را مطرح کنیم وراحت حرفمان را بزنیم به هزار بهانه موضوع را به عقب می اندازیم وسکوت اختیار می کنیم، خیلی مواق افراد از ترس این که روابطشان تیره شود، احساسات منفی خود را حل نشده نگه می دارند، غافل از این که احساسات منفی و ناخوشایند به مرور زمان افراد را به لحظه انفجار نزدیک می کند و روابط سالم وشاد رنگ می بازد. بالارفتن ظرفیت پذیرش انتقاد، قدرت و مهارت بروز مناسب احساسات منفی کمک زیادی به افراد می کند،

آیا تا به حال شده است شما به خاطر مسئله ای کوچک مثل بازماندن در خمیردندان یا جا به جایی وسیله ای به طرف مقابلتان به شدت پرخاش و جهنمی به پا کنید و یا شاید خود شما به خاطر مسئله ای کوچک مورد پرخاش قرار گر فته باشید؟

رنجش های کوچک و جمع شده سبب تحریف افکار واحساسات می شود.

چطور می شود اظهار نظری کوچک ناگهان به بلوایی منجرشود که آرام کردن آن مدت ها طول می کشد؟

بدیهی است این همه نیروی منفی متعلق به آن اظهارنظر کوچک یا آن مسئله ساده نیست، بلکه علت آن را باید از مطالب ذکرشده دربالا پی گیری کنیم.

شما مجموعه آن چیزهایی هستید که تاکنون برای شما اتفاق افتاده است. حوادث خوش وناخوش به اتفاق شما را ساخته اند. ممکن است در بسیاری ازحوادثی که برای شما اتفاق افتاده اند، مقصر نبوده و نقشی نداشته اید. اما در هرانتخاب نوع واکنش با خود شما بوده است. حالا شما مسوولیت دارید تا گذشته خود را سامان دهید و مدیریت کنید و هرگز تحت تاثیر آن تجارب منفی باقی نمانید.

شناخت عواطف وهیجانات و درکل شناخت خود فقط به معنی آشنایی با نقاط ضعف وکاستی های خود نیست. بهتراست که همزمان نقاط قوت ومواضع قدرت فردی را بشناسیم تا ازاین طریق بتوانیم تغییرات سازنده تری درزندگی خود و دیگران ایجاد کنیم وچون تغییرات حاصل برگرفته ازنیروهای مثبت درون است، انگیزه فرد را برای پیشرفت و خود شکوفایی افزایش می دهد. وقتی که وارد جزیره ناشنا خته وجود خود می شوید، چیزهای شگفت انگیزی را مشاهده خواهید کرد.

باورکردن خود و ایمان داشتن به توانایی ها و قدرتمندی خودتان شرط اولیه موفقیت است. زمانی که بتوانید ازگفتن کلمه « می توانم » لذت ببرید و نیرو بگیرید. دراین صورت است که شما درانجام کارهای روزمره و رسیدن به اهدافتان به خودتان متکی هستید ونیازی به تایید دیگران ندارید و یا این که دیگران نمی توانند شما را از مسیر پیشرفت بازدارند.

اگر بیشتر مردم اشتباهات و اهمال کاری های خود را در زندگی به گردن بدشانسی و تقدیر می اندازند به نتیجه بالا نرسیده اند .


 
comment نظرات ()
 
الگویی برای فروتنی و تواضع
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
 
مصاحبه ای بود در شبکه سی ان بی سی با آقای وارنر بافیت، دومین مرد ثروتمند دنیا که مبلغ 31 بیلیون دلار به موسسه خیریه بخشیده بود.

در این جا برخی از جلوه های جالب زندگی وی بیان شده:

  • او اولین سهامش را در 11 سالگی خرید و هم اکنون از این که دیر شروع کرده ابراز پشیمانی می نماید!

  • او از درآمد مربوط به شغل توزیع روزنامه ها، یک مزرعه کوچک در سن 14 سالگی خرید.

  • او هنوز در همان خانه کوچک 3 اتاق خوابه واقع در مرکز شهر اوماها زندگی می کند که 50 سال قبل آن را خریده است. او می گوید هر آن چه که نیازمند آن می باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه دیوار یا حصاری می باشد.

  • او همواره خودش اتومبیل شخصی خود را می راند و هیچ راننده یا محافظ شخصی ندارد.

  • او هرگز به وسیله جت شخصی سفر نمی کند هرچند که مالک بزرگ ترین شرکت جت شخصی دنیا می باشد.

  • شرکت وی به نام برکشایر هات وی، مشتمل بر 63 شرکت می باشد. او هرساله تنها یک نامه به مدیران اجرائی این شرکت ها می نویسد و اهداف آن سال را به ایشان ابلاغ می نماید.

  • او هرگز جلسات یا مکالمات تلفنی را بر مبنای یک شیوه قاعده مند برگزار نمی نماید.

او به مدیران اجرائی خود 2 اصل آموخته است:

  • اصل اول: هرگز ذره ای از پول سهامداران خود را هدر ندهید.

  • اصل دوم: اصل اول را فراموش نکنید.

او به کارهای اجتماعی شلوغ تمایلی ندارد. سرگرمی او پس از بازگشتن به منزل، درست کردن مقداری ذرت بوداده ( پاپکورن) و تماشای تلویزیون می باشد.

تنها 5 سال پیش بود که بیل گیتس، ثروتمندترین مرد دنیا، او را برای اولین بار ملاقات نمود. بیل گیتس فکر نمی کرد وجه مشترکی با وارنر بافیت داشته باشد. به همین دلیل او ملاقاتش را تنها برای نیم ساعت برنامه ریزی نموده بود. اما هنگامی که بیل گیتس او را ملاقات نمود، ملاقات آن ها مدت 10 ساعت به طول انجامید و بیل گیتس یکی از شیفتگان وارنر بافیت شده بود.

وارنر بافیت نه با خودش تلفن همراه حمل می کند و نه کامپیوتری بر روی میزکارش دارد. توصیه اش به جوانان این است که، از کارت های اعتباری دوری نموده و به خود متکی بوده و به خاطر داشته باشند که:

  • پول انسان را نمی سازد، بلکه انسان است که پول را ساخته.

  • تا حد امکان ساده زندگی کنید.

  • آن چه که دیگران می گویند انجام ندهید. تنها به گوش فرا دهید و فقط آن چیزی را انجام دهید که احساس خوبی برایتان ارمغان می آورد.

  • به دنبال مارک های معروف نباشد. آن چیزهائی را بپوشید که به شما احساس راحتی دست می دهد.

  • پول خود را به خاطر چیزهای غیر ضروری هدر ندهید. تنها به خاطر چیزهائی خرج کنید که واقعا به آن ها نیاز دارید.

  • نکته آخر این که، این زندگی شماست. چرا به دیگران این فرصت را می دهید که برای زندگیتان تعیین تکلیف نمایند؟


 
comment نظرات ()
 
دست تو، دست خداست؟!.
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧
 

در یکی از شب های زمستان رفته گری را دیدم که مشغول جارو کردن خیابان بود و من بعد از این که ماشین را پارک کردم به دلم افتاد که پولی هم به او بدهم.

اول کمی دودل بودم و تنبلی کردم اما بالاخره پول را برداشتم و خیلی محترمانه و دوستانه به طرفش گرفتم، خیلی هم احساس خوب بودن می کردم و در عوالم فرشته ها سیر می کردم!

اما دیدم که به سختی سعی دارد دستکشش را که به دستش هم چسبیده بود دربیاورد و بعد پول را بگیرد.

اصرار کردم که چرا نمی گیری گفت:

« بی ادبی می شود، این دست خداست که به من پول می دهد. »

خدا شاهد است آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم.

نویسنده : آقای مجید مجیدی

منبع :

 http://ateferojin.persianblog.ir/

 


 
comment نظرات ()
 
من باور دارم ...
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
 

من باور دارم 
 که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى این که آن‌ها هم دیگر را دوست ندارند نیست. و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که آن‌ها هم دیگر را دوست دارند نمى‌باشد. 
من باور دارم 
که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را ببخشیم. 
من باور دارم
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى نیز همین طور است. 
من باور دارم 
که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد. 
من باور دارم  
که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم. 
من باور دارم 
که همیشه باید کسانى که صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم. 
من باور دارم 
که ما مسوول کارهایى هستیم که انجام مى‌دهیم، صرف نظر از این که چه احساسى داشته باشیم. 
من باور دارم 
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم، او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد. 
من باور دارم 
که قهرمان کسى است که کارى که باید انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد، انجام مى‌دهد، صرف نظر از پیامدهاى آن. 
من باور دارم 
که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند. 
من باور دارم  
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا این به من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم باشم. 
من باور دارم  
که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم و آن چه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم. 
من باور دارم 
که همیشه کافى نیست که توسط دیگران بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که خودمان هم خودمان را ببخشیم. 
من باور دارم 
که صرف نظر از این که چقدر دلمان شکسته باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ایستاد. 
من باور دارم 
که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى برآن چه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسوول آن چه که خواهم شد هستم. 
من باور دارم 
که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى مرا تغییر دهد. 
من باور دارم 
که دو نفر ممکن است دقیقا به یک چیز نگاه کنند و دو چیز کاملا متفاوت را ببینند.
من باور دارم 
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسیم تغییر یابد. 
من باور دارم 
که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد. 
من باور دارم 
که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد. 
من باور دارم  
که همه با باورهایشان زندگی می کنند و نقطه اتصال من با تو باورهای مشترکمان است. 
 

شادترین انسان لزوما کسى که بهترین چیزها را دارد نیست.

حیدر ارجمندی
 


 
comment نظرات ()
 
شراکت
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
 

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آن ها در میان زوج های جوانی که در آن جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یک دیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آن ها نگاه می کردند و این بار به این فکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خود برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد، ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟

پیرزن جواب داد: بفرمایید.

چرا شما چیزی نمی خورید ؟

شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید.

منتظر چی هستید؟

پیرزن جواب داد:

منتظر دندان ها
 

 


 
comment نظرات ()
 
کفش های گاندی
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧
 

روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش درآمد و روی خط آهن افتاد.

او به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد. در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر کفشش را از پای درآورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد.

یکی از همسفرانش علت امر را پرسید.

گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند، حالا می تواند لنگه دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید.


 
comment نظرات ()