body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

امشب بلندترین شب ساله و ...
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
 

فقرا امانت منند

خسته و تنها، گرسنه و تشنه، با دستانی که از سرما قرمز شده بود، در گوشه ای از پارک نشسته بود. تنها چیزی که شاید حیات را در پیکر سرمازده او به جریان می انداخت انتظار بود؛ انتظاری که از ساعت ها قبل با چند بسته آدامس در دستش شروع شده بود؛ که شاید کسی پیدا شود و بخرد.
به طرفش رفتم و در چند قدمیش ایستادم. هیچ حسی بین ما نبود. اما ناگهان گویی فاصله میان ما محو شد و چیزی در مقابل چشمانم دیدم که هرگز تا کنون ندیده بودم؛ دریچه ای رو به دنیایی دیگر! دنیایی از درد و رنج، ذلت و بیچارگی، دنیایی از گرسنگی؛ دنیایی پر از مردمی که شاید هرگز با شکم سیر نخوابیده اند.
خدیا هیچ گاه حتی در خیال خود، چنین دنیایی را با این همه بد بختی نمی
دیدم. آری، چشمان درشت و زیبایش بود؛ چشمانی که برای چند لحظه کوتاه مجرای ورود من به دنیایی دیگر بودند.

ناخودآگاه نزدیک تر شدم. در حالی که هنوز با نگاه پر التماسش به چشمانم می نگریست، دستش را به طرفم دراز کرد. نمی دانم چرا ترسیدم؟!

پسرک بی چاره، دست هایش ترک ترک شده بود؛ ناخن هایش کبود بود؛ بی حس و بی رنگ با قلبی زخم خورده از روزگار. بی اراده دستش را گرفتم و روبرویش نشستم. هم چنان به چشمانم می نگریست. احساس کردم او هم در چشمانم دنیای درون مرا می بیند. از خودم خجالت کشیدم. تا حال کجا بودم؟

این همه بدبختی در کنار من و من از همه آن ها بی خبر! بی خبر که نه، بی توجه، بی تفاوت!

تاکنون بارها از کنار چنین کودکانی گذشته بودم اما آن ها را هیچ گاه نمی دیدم. امروز هم اگر در انتظار دوستم نمی بودم او را نمی دیدم.
در کنارش نشسته بودم. چند دقیقه ای گذشت. هم
چنان دستش در دستم بود و نگاهش در نگاهم گره خورده بود. با تمام اعتماد به نفسم، آن قدر قدرت در خود حس نمی کردم که کلمه ای به زبان بیاورم. از خودم شرمنده بودم. چطور می توانستم کمکش کنم؟

در همین افکار بودم که مردی بلند قد و درشت اندام، با چهره ای عبوس و خشن و چشمانی شرور، به طرفمان آمد. دست پسرک را از دستم جدا کرد و با عصبانیت رو به او کرد و گفت:

بلند شو بچه برو پی کارت وگرنه امشب هم باید توی خیابون بخوابی . و همین طور که دور می شدند شنیدم که می گفت، حیف نون که آدم بده ... تا به خودم آمدم، آن قدردور شده بودند که دیگر چشمانم قادر به دیدنشان نبود. من ماندم و دنیایم و دنیایش.


 
comment نظرات ()
 
بد یمنی...
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
 

روزی سلطان محمود غزنوی به قصد شکار از بارگاه سلطانی خود با اسب همراه ملازمان خود بیرون آمد مقابل در کوشک خود چشمش به پیرمرد هیزوم شکن کریه المنظری (آبله رو) افتاد.
دست بر قضا سلطان از اسب به زمین افتاد و با خشم دستور قتل هیزم شکن را صادر نمود.
هیزم شکن بخت برگشته گفت اعلیحضرتا اجازه می فرمایید بپرسم که جرمم چیست؟
سلطان پاسخ داد بد یمن هستی.
هیزم شکن می گوید شما مرا دیدید و از اسب به زیر افتادید من شما را دیدم و محکوم به مرگ شدم حکم را اجرا کنید اما شما را به خدا کدامیک از ما بد یمن
تر هستیم؟
سلطان و اطرافیانش از پاسخ محکمه پسند و دندان شکن هیزم شکن به خنده افتاده و از خونش در گذشتند.


 
comment نظرات ()
 
جبران خلیل...
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
 

عشق چیزی است که

               بیش تر از هر چیز داشتنش را دوست داریم

                                               و بیش تر از هر چیزی

                                                              دادنش را دوست داریم

                                                   و هیچ کس در نمی یابد

                                  که عشق همان چیزی است

                           که همواره داده می شود

           و پذیرفته نمی شود.

جبران خلیل جبران

 


 
comment نظرات ()
 
از خدا پرسیدم...
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧
 

از خدا پرسیدم که خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حالت را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.
شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید.
مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر.
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را.
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی.
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه پایان رسیدن.
فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران، زلال که باشى، آسمان در توست.
 


 
comment نظرات ()
 
عید مبارک
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
 

عید مبارک

قسمتی از وصیت نامه ادوارد ادیش، یکی از بزرگ ترین تاجران امریکایی در سن 76 سالگی ...
من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم، یکی از بزرگ
ترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیت های من داشت...
یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخت
ترین و موفق ترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آن چه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست.
من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم. راستش آن وقت
ها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم. بعضی وقت ها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها، فروشگاه ها می شد!!
کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه
ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد. روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم:

هیس، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است...
و زندگی جدید من آغاز شد…
من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم، باید به خودم و تمام آدم
ها ثابت می کردم کسی هستم. شاید برای اثبات کسی بودن راه های دیگری هم بود که نمی دانم چرا آن وقت ها به ذهن من نرسید...
دیگر حساب روزها و شب
ها از دستم رفته بود. روزها می گذشت، جوانیم دور می شد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیک تر می شد، راستش من تنها در پی ثروت نبودم، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و این گونه شد، آن چنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدم های دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم، خیال می کردم آن ها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آن ها به چیز دیگری بود.
آن روزها آن قدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه
ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم!

به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم، به هر پله که می رسیدم پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم این جا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم، لذتش را ببرم و بعد پله بعدی. من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !
اوایل خیلی هم تنها نبودم، آدم
های زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیک تر باشند، خیلی هاشان برای آن چه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آن قدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدم هایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم. من هرگز پیدایشان نکردم و آن ها هم برای همیشه گم شدند و درست از روز گم شدن آن ها تنهایی با تمام تلخیش به سویم هجوم آورد. من روز به روز میان انبوه آدم ها تنها و تنهاتر می شدم و خنده دار و شاید گریه دارش این جاست که هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلی ها هم زیر لب زمزمه می کردند:

خدای من، این دگر چه مرد خوشبختیست! و کاش این طور بود...
و باز روزها گذشت، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود؟
ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد....
کاش در تمام این سال
ها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شن های ساحل راه می رفتم تا غل غلک نرم آن شن های خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد.
کاش وقت
هایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس پیدا کردنم تمام راه را بر روی برف ها می دویدم.
کاش بعضی وقت ها بی چتر زیر باران راه می رفتم، سوت می زدم، شعر می خواندم.
کاش با احساساتم راحت
تر از این ها بودم، وقت هایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت.
کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشم
هایم عشق را می گفتم.
کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدم
ها زندگی می کردم، بیشتر گوش می کردم، بهتر نگاهشان می کردم.
شاید باورتان نشود، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد، حتی نمی دانم عشق چیست، چه حسیست. تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از این
ها زندگی می کردم، بهتر از این ها می مردم.
من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدم
ها را بزرگ تر می کند. درست است که می گویند با عشق قلب سریع تر می زند، رنگ آدم بی هوا می پرد، حس از دست و پای آدم می رود اما همان ها می گویند عشق اعجاز زندگیست، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم.
کاش همین حالا یکی بیاید تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد.

کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی، چیزی از این دنیا، از این روزها کم می شود.
راستی من کجای دنیا بودم؟
آهای آدم
ها ، کسی مرا یادش هست؟
اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است.

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
تغییر عادت منفی به مثبت
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
 

کلمه ها عقاید شکل گرفته و افکار بیان شده هستند به عبارت ساده آن چه می گویی فکری است که بیان می شود. کلمه ها و اندیشه ها دارای امواجی نیرومند هستند که به زندگی و امورمان شکل می دهند.

اگر یک کارگر بی سواد بتواند یک اصطلاحی را در دنیا شایع کند؛ پس من و تو، ما و شما به طور حتم می توانیم استفاده از کلمه ها و اصطلاح های مثبت را در سطح کل ایران گسترش داده و انرژی مثبت را بین همه پخش کنیم. فکر می کنید چرا پیامبرمان می فرمایند  "فرزندان خود را به نام های نیک خطاب کنید  "

امروزه ثابت شده که کلمات منفی نیروی منفی به سمت شخص می فرستند و او را به سمت منفی و بیماری سوق می دهند! به طور مثال وقتی به ما می گویند خسته نباشی دراصل خستگی را به یادمان می آورند و ناخودآگاه احساس خستگی می کنیم (با خودتان امتحان کنید). اما اگر به جای آن از یک عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نیروی از دست رفته، ترمیم و خستگی جسم را از بین می برد بلکه نیروی مثبت و سازنده ای را به افراد هدیه می دهیم.

مثال:

به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود.

به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت.

به جای دستت درد نکنه؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی.

به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این که وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم.

به جای لعنت بر پدر کسی که این جا آشغال بریزد ؛ بگوییم: رحمت بر پدر کسی که این جا آشغال نمی ریزد.

به جای گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود.

به جای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟

به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده.

به جای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما.

به جای شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه.

به جای مگه مشکل داری؛ بگوییم : مگه مسئله ای داری؟

به جای فقیر هستم؛‌بگوییم : ثروت کمی دارم.

به جای بد نیستم؛ بگوییم :‌ خوب هستم.

به جای به درد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست.

به جای مشکل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم.

به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود.

به جای فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه.

به جای داد نزن؛ ‌بگوییم : آرام باش.

به جای من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم :‌ من سالم و با نشاط هستم.

به جای غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم.

شما هم می‌توانید به این لیست مواردی رو اضافه کرده و برای دیگران بفرستید...

وقتی بعد از مدتی هم دیگر را می‌بینیم، به جای توجه کردن به نقاط ضعف هم دیگر و نام بردن از آن ها مثل:
چقدر چاق شدی؟، چقدر لاغر شدی؟، چقدر خسته به نظر می‌آیی؟، چرا موهات را این قدر کوتاه کردی؟، چرا ریشت را بلند کردی؟، چرا توهمی؟، چرا رنگت پریده؟، چرا تلفن نکردی؟، چرا حال مرا نپرسیدی؟ و ...

بهتر است بگوییم :سلام به روی ماهت، چه قدر خوش حال شدم تو را دیدم، و ... عبارات دیگری که نه تنها بیانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نیست بلکه نوعی اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء می کند. البته اگر اصراری نداشته باشیم که حتما درباره هم دیگر اظهار نظر کنیم، وگرنه می‌شود که درباره موضوعات مشترک، البته در محوریت مثبت با هم صحبت کنیم...

پدرام الوندی

http://pedramspace.blogspot.com/

 


 
comment نظرات ()
 
لباس های کثیف!
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧
 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:

«لباس ها چندان تمیز نیست. انگار نمی داند چطور لباس بشوید. احتمالا باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا این که حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آن چه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به این که خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم در پی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟


 
comment نظرات ()
 
این یک ماجرای واقعی است...
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧
 


سال ها پیش ' در کشور آلمان ' زن و شوهری زندگی می کردند. آن ها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.
یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر کوچکی در جنگل ' نظر آن ها را به خود جلب کرد.
مرد معتقد بود، نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.
به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت. پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آن ها حمله می کرد و صدمه می زد.
اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید ' خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید ' دست همسرش را گرفت و گفت :
عجله کن! ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از این جا برویم.
آن ها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند.
سال ها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.
در گذر ایام ' مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق ' دعوتنامه کاری برای یک ماموریت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسید.
زن ' با همه دلبستگی بی اندازه ای که به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.
پس تصمیم گرفت، ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزینه های شش ماهه ' ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.
دوری از ببربرایش بسیار دشوار بود.
روزهای آخر قبل از مسافرت، مرتب به دیدار ببرش می رفت و ساعت
ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.
سر انجام زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری، با ببرش وداع کرد.
بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید، وقتی زن، بی تاب و بی قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند. در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد :
عزیزم، عشق من، من بر گشتم. این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود. چقدر دوریت سخت بود. اما حالا من برگشتم. و در حین ابراز این جملات مهر آمیز، به سرعت در قفس را گشود: آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت و احساس در آغوش کشید.
ناگهان، صدای فریادهای نگهبان قفس فضا را پر کرد:
نه، بیا بیرون، بیا بیرون، این ببر تو نیست. ببر تو بعد از این که این جا رو ترک کردی، بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد. این یک ببر وحشی گرسنه است.
اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی میان آغوش پر محبت زن مثل یک بچه گربه آرام بود.
اگرچه ببر مفهوم کلمات مهرآمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود نمی فهمید اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی باشد. چرا که عشق آن قدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آن قدر متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.
برای هدیه کردن محبت، یک دل ساده و صمیمی کافی است تا ازدریچه یک نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.
محبت آن قدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.
عشق یکی از زیباترین معجزه
های خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی و چشم گیر است.
محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.
بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش کل زندگیمان نور باران و لحظه لحظه عمر شیرین و ارزشمند گردد.
در کورترین گره
ها، تاریک ترین نقطه ها، مسدودترین راه ها، عشق بی نظیر ترین معجزه راه گشاست.
مهم نیست دشوارترین مساله پیش روی تو چیست. ماجرای فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل
ها با کلید عشق و محبت گشودنی است.

پس، معجزه عشق را امتحان کن !

 


 
comment نظرات ()
 
می گویند 68 ثانیه معجزه می کند.؟!
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧
 

بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند. آن ها می گویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا می خواهد تمرکز کند، یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب می کند.
اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست برآورده اش کند و اگر سوال است برایش جوابی بیابد.
در نگاه اول شاید این عدد 68 ثانیه خیلی کم و ناچیز به نظر برسد. 68 ثانیه یعنی فقط یک دقیقه و هشت ثانیه و بسیاری از افراد می گویند که تمرکز به مدت 68 ثانیه هیچ کاری ندارد؟!
خوب آیا شما هم همین طور فکر می کنید؟ بسیار عالی است! امتحان کنید. خواهید دید که هنوز 18 ثانیه اول رد نشده فکرتان منحرف می شود. ایده ای جدید بلافاصله از اعماق افکارتان ظاهر می شود و نجواگر درونی تان به سخن در می آْید که جدی نگیر و دست از این بازی
ها بردار و به مسایل مهم تر زندگی بپرداز و ...
ما عادت کرده
ایم و در حقیقت عادت داده شده ایم که بدون فکر و بر اساس عادت زندگی کنیم. ما صبح از خواب برمی خیزیم بدون این که فقط 68 ثانیه برای کارهای روزانه وقت بگذاریم شروع می کنیم به خوردن صبحانه و سر کار رفتن.
بدون این که 68 ثانیه مستمر ناقابل برای ارزیابی کارهایمان وقت بگذاریم اسب سرکش ذهن را به این سو و آن سو می تازانیم تا ظهر شود و ناهاری بخوریم و استراحتی و بعد دوباره کار و سپس شب و دور هم جمع شدن و تلویزیون دیدن و بعد خوابیدن.
هر ساعت 60 دقیقه است و شبانه روز شامل 24 تا 60 دقیقه یعنی هزارو چهارصد و چهل دقیقه است اما ما خیلی مواقع در این 1440 دقیقه شبانه روزمان نمی توانیم 68 ثانیه روی یک موضوع خاص فکرمان را متمرکز کنیم!!
به راستی این فکر پر جست و خیز که نمی تواند 68 ثانیه آرام بگیرد به چه دردی می خورد؟!

فکر پریشان و ناآرام چیزی جز بی قراری و آشفتگی به همراه ندارد. پیر و جوان و زن و مرد هم نمی شناسد. فکری که نتواند آرام گیرد و چند لحظه ای روی موضوعی که صاحب فکر صلاح می داند متمرکز شود، مطمئنا به هنگام نیاز و بحران که تمرکز بیشتر لازم است، کارآیی ندارد و فلج می شود. باید همین الان هر کاری که داریم زمین بگذاریم و به سراغ ذهن ناآرام خود برویم و 68 ثانیه آن را مهار کنیم.

68 ثانیه به شرایطی که الان در آن قرار داریم بیندیشیم.

68 ثانیه بعد به این که واقعا در زندگی چه می خواهیم فکر کنیم.

68 ثانیه بعد به خوشبختی های خودمان بیندیشیم و 68 ثانیه دیگر به این فکر کنیم که چقدر آرام می شویم وقتی روی مسائل زندگی خودمان با آرامش فکر می کنیم.
کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم. اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن این طرف و آن طرف نپریم.
68 ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم. آن وقت می توانیم کناری بنشینیم و معجزه عدد 68 را در زندگی خود ببینیم!

 


 
comment نظرات ()
 
تفاوت عاشق بودن و کسی را دوست داشتن...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
 

بین کسی که عاشق شده است و کسی که تنها شخصی را دوست دارد تفاوت هایی است؛ نکات زیربه شما کمک خواهند کرد تا تعدادی از این تفاوت ها را درک کنید:
هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد اما هنگامی که کسی را می‌بینید که آن را دوست دارید احساس سرور و خوش
حالی می‌کنید.
هنگامی که عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیکن هنگامی که کسی را دوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا (زمستانی زیبا) است.
وقتی به کسی نگاه می‌کنید که عاشقش هستید خجالت می‌کشید ولیکن هنگامی که به کسی که دوستش دارید می‌نگرید لبخند خواهید زد.
وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی‌توانید هر آن چه را در ذهن دارید بیان کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آن را دارید.
در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید خجالت می‌کشید و یا حتی دست و پای خود را گم می‌کنید اما در مورد فردی که دوستش دارید راحت‌تر بوده و توانایی ابراز وجود خواهید داشت.
شما نمی‌توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنید (زل بزنید) اما می‌توانید در حالی که لبخندی بر لب دارید مدت ها به چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید.
وقتی معشوقه شما گریه می‌کند شما نیز گریه خواهید کرد و اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او می‌کنید.
احساس عاشق بودن و درک آن از طریق نگاه (دید) است اما در درک دوست داشتن بیشتر از طریق شنوایی است (از طریق ابراز علاقه به صورت کلامی).
شما می‌توانید یک رابطه دوستی را پایان دهید اما هرگز نمی‌توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا که حتی اگر این کار را انجام دهید ؛ عشق هم چنان قطره‌ای در قلب شما و برای همیشه باقی خواهد ماند.

با تشکر از خانم الهه سادات

http://jomelatetalaii.parsiblog.com/


 
comment نظرات ()
 
یک قابلمه پر از عشق
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
 

جوانک خوش تیپ از این که قابلمه پیرمرد به پایش خورده و یک خط منحنی از جنس گرد و خاک روی شلوارش رسم کرده بود، کلی ناراحت شد.

صورتش را که تازه اصلاح کرده بود، در هم کشید و یک نوچ پرمحتوا از غنچه لبانش بیرون داد.

تا سرحد امکان خودم را عقب کشیدم. روی شانه اش زدم و گفتم: «داداش بیا عقب این بابا راحت باشه»

از وسط دو تا دستم که مثل گوشت قربانی به میله وسط ماشین آویزانم کرده بود، گردن کشیدم و نگاهش کردم.

پیرمردی 70 75 ساله ، با کت خاکستری با بافتی درشت و ضخیم ، شلوار مشکی اش از گشادی گریه می کرد و با تمسک به کمربند پوسیده ای، دست و پا زنان خودش را به پیرزن چسبانده بود.

با خودم فکر کردم و گفتم شاید می خواهد از جایی نذری بگیرند! 

به نظرم قابلمه دو نفره بود. اما قیافه شان به این کارها نمی خورد.  تازه محرم و صفر هم تمام شده بود.

پیش خودم محاکمه اش کردم. «حالا به هر علتی که این قابلمه خالی رو دست گرفتی پس چرا پلاستیکش آن قدر خاکی و کثیفه ؟! یعنی یک مشمای سالم تر گیرت نیومد که این طوری شلوار مردمو کثیف نکنی ؟!»

شاید چیزی توی قابلمه دارند ؟! اما قابلمه توی پلاستیک یک ور شده بود.  اگر چیزی توش بود از سوراخ های پلاستیک بیرون می ریخت.

شاید هم پیدایش کردند، می خواهند بفروشند به نمکی ؟!  یا شاید هم ترسیدند در اثر تکان های ماشین که آدم را مثل مشک عشایر ایل بختیاری تکان می دهد، حالشان به هم بخورد، قابلمه را آورده اند برای مواقع اضطراری!

توی همین فکر بودم که پیرمرد با سرفه ای سینه اش را ضاف کرد و گفت: « آقا پیاده می شیم »

مسافرهایی که سر پا ایستاده بودند، خودشان را عقب می کشیدند. یکی، دو نفر هم که جلوی در بودند پیاده شدند تا راهی برای پیاده شدن باشد.

پیرمرد، یک دویست تومانی مچاله شده قرمز را به راننده داد. بعد هم زیر شانه پیرزن را به آرامی گرفت. پیرزن خیلی آرام قدم بر می داشت. پاهایش که بعد از شصت - هفتاد سال از کشیدن بدنش خسته شده بود، روی زمین کشده می شد. مثل این که می خواست بماند و راحت روی صندلی  استراحت کند.  شاید هم اگر زبان داشتند به بقیه بدن پیرزن می گفتند: شما بروید ما بعدا می آییم.

به رکاب پله های ماشین که رسیدند پیرمرد دست پیرزن را روی میله آهنی پشت صندلی شاگرد گذاشت و به پیرزن اشاره کرد که میله را نگه دار و خودش پیاده شد.

قابلمه را با دقت تمام روی پله اول ماشین گذاشت و با وسواس آزمایش کرد که لق نزند. بعد هم دستش را به طرف پیرزن دراز کرد تا پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه بگذارد و بعد از روی قابلمه روی پله اول. دو پایش را که روی پله اول گذاشت، پیرمرد قابلمه را روی زمین گذاشت. دوباره پیرزن پاهایش را آرام روی قابلمه و این بار روی زمین گذاشت.

نمی دانم بقیه مسافران هم احساس من را داشتند یا نه؟!

پیرمرد و پیرزن یک عمر بود که از قابلمه خورده بودند، ولی هنوز حتی یک قاشق هم از آن کم نشده بود. این قابلمه شان فقط برای دو نفر غذا جا می گرفت.

کامران ادیب


 
comment نظرات ()
 
ای طبیب همه دردها...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
 

ای طبیب همه دردها، سلام...

می شود بی نسخه، خودت را برایم بپیچی؟

من هر لحظه درد تو دارم . . .

و بیزارم از بیمه های خود ساخته بنده هایت . . .

می شود بی نسخه برایم باشی؟

من همیشه فراری ام از قانون های با تو بودن که بنده های مریضت می پیچند  . . .

می شود نور نشوی و خودت باشی برای قلب بیمار و تنهایم؟

قول می دهم بنده ها هیچ بویی از بودنت با من نبرند . . .

تو فقط خودت را برایم بپیچ .


 
comment نظرات ()
 
Find a guy who calls you beautiful instead of hot
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧
 

Find a guy who calls you beautiful instead of hot...



...who calls you back when you hang up on him...
...who will stay awake just to watch you sleep...
...wait for the guy who kisses your forehead...
...who wants to show you off to the world when you are in your sweats...
...who holds your hand in front of his friends...
...wait for the one who is constantly reminding you of how much he cares about you and how lucky he is to have you...
...wait for the one who turns to his friends and says, "...that's her, or that's him"...


If you open this, you have to repost it so that you'll be showered with only love for the rest of your life.
This midnight, true love will knock on your heart and something good will happen to you at approximately.


 


 
comment نظرات ()
 
روند تحلیل مغز از39 سالگی به بعد آغاز می‌شود
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧
 

پژوهشگران می‌گویند؛ پس از سن 39 سالگی معمولا روند تحلیل رفتن توان مغزی و ذهنی انسان آغاز می‌شود.
به گفته متخصصان؛ پس از میان
سالی، به تدریج مغز انسان توان خود را برای ترمیم غلاف میلین از دست می‌دهد و عملکردهای حرکتی و ادراکی فرد به تدریج رو به تحلیل رفتن می‌گذارد.
در این تحقیق پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیا در انستیتو علوم اعصاب و رفتاری انسانی «سمل»، مردان بین 23 تا 80 ساله را بررسی کردند که این اشخاص با چه سرعتی یک فعالیت حرکتی را انجام می‌دهند و سپس کارآیی آن
ها را با وضعیت غلاف میلین در مغزهایشان ارتباط دادند.
در این تحقیق که در مجموع 72 شرکت کننده داشت، میزان پیوستگی و انسجام غلاف میلین در مغز داوطلبان با دستگاه اسکن عکسبرداری شد.
نتایج تحقیقات تاکید کرد که از سن 39 سالگی به بعد روند تحلیل غلاف میلین در مغز افراد شروع می‌شود و این امر به توان ذهنی و حرکتی انسان آسیب می‌رساند.
شرح این مطالعات در مجله «نوروبیولوژی پیری» به چاپ رسیده است.


 
comment نظرات ()
 
شانس نوعی انرژیست...
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧
 

واقعا شانس چیست؟

آیا واقعیت دارد؟

انرژی مثبت چیست؟

انرژی منفی چیست؟

این مقاله به این می پردازد که ایا این چیزها واقعیت دارد؟ یا خرافه ای بیش نیست. در این مقاله سعی شده است که با دیدگاه علمی و غیر متعصبانه با آن پرداخته شود. از آن جا که این مسئله سوال بسیاری از مردم است آن را به شما تقدیم می کنم. شما نیز می توانید به آنان که دوستشان دارید توصیه کنید.

اگر حوصله خواندن تمام این مقاله را ندارید می توانید حداقل قسمت های رنگی انرا بخوانید و آن ها را بهم ربط دهید.

ابتدا باید در مورد انرژی و ماهیت آن صحبت کنیم. خیلی از آدم ها حتی نمی دانند که این دنیایی که در آن زندگی می کنیم از چه چیزی ساخته شده است پس ابتدا باهم طبق نظریه های علمی راه خود را پیش می بریم و به این می پردازیم که دنیا از چه چیز ساخته شده است :
خواندن این مقدمه اگر چه خسته کننده است ولی برای روشن شدن مطلب لازم است و تا حد امکان خلاصه شده است.
دنیای اطراف از ماده و انرژی ساخته شده است :

ماهیت انرژی هنوز به طور کامل کشف نشده است اما می دانیم که انرژی با فرکانس نیز سنجیده می شود. هرچه فرکانس یک انرژی بالاتر باشد قوی تر است.

 ماده از چه ساخته شده است ؟ از ملکول

ملکول از چه ساخته شده است ؟
از اتم

 

اتم از چه ؟ از پروتون و الکترون و نوترون.

الکترون هم که جرم ندارد و در حقیقت فقط انرژی است. پروتون تمام جرم اتم را در بر دارد.

اما پروتون از چه ساخته شده است ؟ در کتاب استفان هاوکینگ آمده است:

" تقریبا بیست سال پیش چنین فکر می شد که پروتون ها و نوترون ها ذراتی بنیادین هستند ولی آزمایش های که در آن ها پروتون ها با سرعت های زیادی به پروتون ها یا الکترون های دیگر برخورد می کردند نشان دادند که آن ها در واقع از ذرات کوچک تری تشکیل یافته اند و آن ها کوارک هستند. "
و اما آخرین سوال کوارک ها از چه ساخته شده اند ؟ جواب سوال را خود
استفان هاوکینگ به ما داده است.

می دانیم که استفان هاوکینگ بزرگ ترین دانشمند زنده قرن است. او می گوید کوارک ها از انرژی ساخته شده اند. پس می توانیم بگوییم همه چیز در این دنیا از انرژی ساخته شده است. چون طبق نظریه نیوتون جهان از ماده + انرژی ساخته شده است که دیدیم که اخیرا کشف شده است که ماده نیز از انرژی ساخته شده است.
تنوع نوع ماده در دنیا به فرکانس و طول موج انرژی مربوط می شود اگر همه چیز در دنیا دارای یک فرکانس و ارتعاش بود همه چیز یکی می شد.
هرچه فرکانس بالاتر باشد پس جنس لطیف تر می شود .
لطیف ترین جنسی که قابل دیدن و لمس کردن است آتش است. و سخت ترین، سنگ و فلز هستند که ارتعاش پایینی دارند. و اما ما می خواهیم بپردازیم به جنس های لطیف و در آن ها کنکاش کنیم.

افکار ما و خاطرات و ذهن ما ماده ای هستند با انرژی و فرکانس بسیار بالا، به خاطر همین غیر قابل دیدن هستند. اما  می بینیم که قابل درک هستند. برای همین است که وقتی فکر می کنیم یا درس می خوانیم گرسنه می شویم چون از توان موجود در خود برای تولید انرژی فکر استفاده کرده ایم و حال باید انرژی از دست رفته را بر گردانیم. طی آزمایش بسیار دقیقی که در یکی از دانشگاه های آمریکا در سال 1965 انجام گرفت دانشجویی را بر روی ترازویی با حساسیت بسیار بالا قرار دادند و از او خواستند که که یک ضرب 5 رقمی را در 5 رقمی انجام دهد و هنگام محاسبه مشخص شد که وزن دانشجو در حد بسیار کم افزایش یافته است. بنابر این انرژی نیز وزن هم دارد. پس افکار منفی و مثبت هر کدام دارای وزن و ارتعاش خاص خود هستند و حتی می توانند بر روی محیط اطراف و انسان های دیگر تاثیر بگذارند. به خاطر همین است که وقتی موسیقی ملایم گوش می دهیم آرام می شویم اما وقتی به موسیقی تند و خشن گوش می کنیم مشوش می شویم این تنها به خاطر تفاوت فرکانس های دو موسیقی می باشد.
رمز و راز دنیایی که در آن زندگی می کنیم در انرژی و ماهیت آن نهفته است به خاطر همین است که
انیشتین بزرگ ترین دانشمند، مهمترین فرمول را E = MC^2 می داند و حاصل سال ها تفکر و تحقیق در همین فرمول گنجانده شده است. فرمولی که به بررسی وضعیت و رابطه میان ماده و انرژی می پردازد. البته توضیح این فرمول از حوصله این بحث خارج است.
وقتی با دید انرژی به هستی نگاه کنیم می توانیم خیلی از ناشناخته ها را کشف و برای تمام عجایب دلیل بیاوریم. البته این نکته بسیار ضروری است که بدانیم:

ما هیچ گاه نمی توانیم بگوییم طرز فکر خاصی، عین واقعیت است و طبیعت، دقیقا از همین قانون پیروی می کند زیرا انیشتین می گوید:

" جهان هستی مانند ساعتی است که بر روی دیوار نصب شده است ما هیچ گاه نمی توانیم به درون ساعت نگاه کنیم ما از شواهد و قرائنی که وجود دارد ( مثل عقربه ها و اعداد روی صفحه ) و از رفتاری که جهان دارد مثل حرکت عقربه ها قانون درونی آن را حدس میزنیم اما هیچ گاه نمی توانیم بگوییم که دقیقا داخل ساعت همان طور که ما حدس زده ایم کار می کند. ما فقط باید دستگاهی را به وجود آوریم که جهان هستی آن را تایید کند. این دستگاه یکتا نیست، بلکه می توان بی شمار دستگاه ایجاد کرد که طبیعت هم با همه آن ها سازگار باشد و ما تنها می توانیم نسبت به دستگاه خاصی بگوییم که فلان چیز صحیح و فلان چیز غلط است. "

و این همان نظریه نسبیت انیشتین است که بسیار ساده شده است. بنابر این ما همیشه به دنبال آن هستیم که دستگاهی را به وجود آوریم که جواب خیلی از سوال های ما را داشته باشد و تا به امروز انرژی اکثر آن چه که در سال های پیش عجایب خوانده شده است را پاسخ داده است مثل کارهای عجیبی که مرتاض های هندی انجام می دهند. تنها کاری که مرتاض ها انجام می دهند بالا بردن ارتعاشات بدن و ذهن است. به خاطر همین می توانند حتی از دیوار رد شوند اجسام مختلفی را بدون درد و خونریزی وارد بدن کنند زیرا ارتعاشات خود را بالا برده اند و بدن تبدیل به یک ماده با انرژی بسیار بالا شده است و بنابراین عکس العمل ها و رفتار متفاوتی را از خود نشان می دهد.

اما چطور می شود ارتعاش را بالا برد؟

این مسئله بحث بسیاری دارد که در این جا در یک یا دو صفحه نمی توان گفت فقط می توان به این نکته اشاره کرد که یکی از راه ها تمرکز کردن است.
 

حال می پردازیم به تیتر مطلب.

خیلی وقت ها وقتی به چیزی که معتقد هستیم، سرمان می آید. مثلا معتقدیم که بعد از هر خنده گریه هست. این باعث می شود که ناخودآگاه ما انرژی هایی از خود ساتع کند که در جهان هستی تاثیر گذار باشد. ناخودآگاه دوست دارد ما را به سمتی ببرد که ما معتقد به آن هستیم. بنابر این ما را به سمت گریه کردن می کشاند و ما در تمام لحظات بدون این که خودمان بدانیم به سمت گریه کردن سوق پیدا می کنیم که در نهایت علت آن را پیدا می کنیم (نا خودآگاه آن را پیدا می کند ) و گریه می کنیم. انرژی افکار ما در محیط پخش می شود و روی همه چیز تاثیر می گذارد. احتمالا حتما برای شما پیش آمده که از محل و یا مکانی متنفر باشید و دوست نداشته باشید که به آن جا بروید این مسئله دقیقا به خاطر وجود انرژی های منفی موجود در آن جا است که روی شما تاثیر گذاشته و شما به صورت ناخودآگاه از آن جا فراری می شوید. و هزاران پدیده دیگر که علت همه آن ها انرژی است. در مورد شانس هم همین طور است:
وقتی ما احساس کنیم خوش شانس هستیم بر روی محیط و جهان هستی تاثیر می گذاریم. فکر ما احساس ما و باور های ما باعث می شود انرژی هایی در دنیا پخش شود که ما را به سمت خوش شانسی هدایت کند. و همین طور هم بدشانسی هر انسانی که معتقد است بسیار بد شانس است همیشه بدشانسی می آورد. بین افرادی که می شناسیم خیلی ها را می بینیم که به بدشانسی خود معتقد هستند و هم چنان بد شانسی می آورند. بهتر است از این به بعد فکر کنیم خوش شانسیم. بهر حال اگر هم هیچ تاثیری نداشته باشد این فایده را دارد که روحیه بهتری برای زندگی داریم و در خیلی از موقعیت ها از اعتماد به نفس بهتری برخوردار خواهیم بود. 
 

    "ما انسان ها، همانی هستیم که در کودکی، آینده خود را تصور می کردیم "

آرین مددی


 
comment نظرات ()
 
خردل
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
 

آورده اند که در کنفرانس  تهران  روزی  چرچیل،  روزولت و  استالین  بعد  از میتینگ‌های پی در پی  آن  روز  تاریخی!  برای  خوردن  شام  با  هم   نشسته بودند.

در کنار میز یکی از  سگ‌های چرچیل ساکت نشسته بود و به آن ها نگاه می کرد، چرچیل خطاب به همرهانش گفت؛ چطوری می شه از این خردل تند به این سگ داد؟ 

روزولت گفت من بلدم و مقداری گوشت برید و خردل را داخل  گوشت  مالید و به طرف سگ رفت و گوشت را جلوی دهانش گرفته و شروع به نوچ نوچ کرد، سگ گوشت را بو کرد و شروع به  خوردن کرد تا این که به خردل رسید، خردل دهان سگ را سوزاند و از خوردن صرف نظر کرد.

 بعد نوبت به استالین رسید. استالین گفت هیچ کاری با زبون خوش پیش نمی ره و مقداری از خردل را با انگشت هایش گرفته و به طرف سگ بی چاره رفته و با یک دستش گردن سگ را محکم گرفته و با دست  دیگرش خردل را به  زور به داخل دهان سگ چپاند، سگ با ضرب  زور خودش را از دست استالین رهانید و خردل را تف کرد.

در این میان که چرچیل به هر دوی آن ها می خندید بلند شد و گفت؛ دوستان هر دوتاتون سخت در اشتباهید!  شما باید  کاری بکنید که خودش مجبور بشه بخوره.

روزولت گفت چطوری؟

چرچیل گفت نگاه کنید!

و بعد بلند شد و با چهار انگشتش مقداری از خردل را به مقعد سگ مالید، سگ زوزه کشان در حالی‌ که به خودش می پیچید شروع به لیسیدن خردل کرد! چرچیل گفت دیدید  چطوری می توان زور را بدون زور زدن به مردمان اعمال  کرد!

سارا غلامپور

,
 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
پیشنهادی جالب از یک هم میهن درباره امارات
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
 

یکی از هم میهنان در پیشنهادی جالب با توجه به مسائل اخیر پیش آمده و گستاخی های امارات نوشت:

چرا اسم خیابان ظفر را به " خلیج فارس" عوض نمی کنند تا امارات مجبور بشه برای آدرس سفارتش از این اسم استفاده کنه ؟

در ضمن یک بخشنامه هم به پست بدهند که هر نامه ای به این آدرس بود اگر اسم خلیج فارس را ننوشته بود با ذکر علت به فرستنده ارجاع بدهند. اگر به نظر شما هم پیشنهاد جالبی است برای بقیه هم بفرستید شاید به گوش مسوولان برسد.

ژینا آقابیگی


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
محبت + عشق
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
 

محبت چو به غایت رسد، آن را عشق خوانند

و عشق خاصتر از محبت است

 زیرا که همه عشقی محبت باشد اما همه محبتی عشق نباشد

و از معرفت دو چیز متقابل تولد کند

که آن را محبت و عداوت خوانند

عشق را از عشقه گرفته اند و عشقه آن گیاه است که در باغ پدید آید در بن درخت. اول بیخ در زمین سخت کند. پس سر برآرد وخود را در درخت می پچید و هم چنان می رود تا جمله درخت را فرا گیرد و چنانش در شکنجه کشد که نم در میان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آن گاه که درخت خشک شود.

,


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
ابوسعید ابوالخیر
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
 

وصل تو کجا و من مهجور کجا

دردانه کجا حوصله مور کجا

هرچند ز سوختن ندارم باکی

پروانه کجا و آتش طور کجا

 

***

عشق آمد و گرد فتنه برجانم بیخت

عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت

زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت

جز دیده که هرچه داشت بر پایم ریخت

 


 
comment نظرات ()
 
سبزی‌فروش ملی
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
 


داستانی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که در دوران سلطنت احمدشاه قاجار برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای  دکتر جلال گنجی  فرزند مرحوم  سالار معتمد گنجی نیشابوری  برای نگارنده نقل کرد :
ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد احمد شاه تحصیل می‌‌کردیم . روزی رییس دانشگاه به ما اعلام نمود که همه‌ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراتور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوردیم که عده‌مان کم است. گفت، اهمیت ندارد، از برخی کشورها فقط یک دانشجو در این جا تحصیل می‌‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چاره‌ای نداشتیم. همه ایرانی‌‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به ‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: این‌ها که فارسی نمی‌‌دانند، چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوییم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی را که از سعدی و حافظ می‌‌دانستیم، با هم تبادل کردیم، اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌‌شد به ‌صورت سرود خواند. بالاخره من ( دکتر گنجی) گفتم:

بچه‌ها، عمو سبزی‌‌فروش را همه بلدید ؟ گفتند، آری. گفتم، هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه.

بچه‌ها گفتند، آخر عمو سبزی‌‌فروش که سرود نمی‌‌شود. گفتم، بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:

عمو سبزی‌‌فروش ... بله، سبزی کم‌فروش ... بله، سبزی خوب داری؟ ... بله. فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیه‌ شعر روی کلمه‌ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌‌خواندیم. همهی شعر را نمی‌‌دانستیم. با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:
 

عمو سبزی‌‌فروش ! ... بله . سبزی کم‌فروش ! ... بله .
سبزی خوب داری ؟ ... بله . خیلی خوب داری ؟ ... بله .
عمو سبزی‌‌فروش ! ... بله . سیب کالک داری ؟ ... بله . زال‌زالک داری ؟ ... بله .
عمو سبزی‌‌فروش ! ... بله . سبزیت باریکه ؟ ... بله . شب‌هات تاریکه ؟ ... بله .
عمو سبزی‌‌فروش ! ... بله . من ترب می‌خوام ... بله . تو رو یه ربع می‌خوام ... بله .
عمو سبزی‌فروش ! ... بله . سبزیت گل داره ؟ ... بله . درددل داره ؟ ... بله .
عمو سبزی‌فروش ! ... بله . من نعنا می‌خوام ! ... بله . تو رو تنها می‌خوام ! ... بله .

این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه ، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراتور آلمان، «عمو سبزی‌‌فروش» خوانان رژه رفتیم.

پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما هم‌صدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراتور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.

آرین مددی
 


 
comment نظرات ()
 
من که هستم.؟!
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
 

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند.
چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که:

در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید.
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند.
نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت!
و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی متوجه خروج نفرچهارم نشدند و ندیدند که چه اتفاقی افتاد!
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت:
کار را بس کنید. آزمون پایان یافته.
من نخست وزیرم را انتخاب کردم. آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند:
چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟

مرد گفت: مسئله ای در کارنبود. من فقط نشستم و نخستین سوال و نکته  اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملا ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعا مساله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در  قفل است یا نه و دیدم قفل باز است.
پادشاه گفت: آری، معما این جا بود، در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد.
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این درهرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست. انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:

من که هستم.!؟

 


 
comment نظرات ()
 
یک ایرانی در فرانسه ...
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧
 

یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بود. ناگهان متوجه می شه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده و به عادت دیرینه ایرانی ها، می زنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع می کنه به برگشتن به عقب!

اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف می کنه. پلیس می آید و اول با راننده فرانسوی صحبت می کنه و بعد میره سراغ ایرانیه و بهش می گه:

ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اون قدر مست هستند که فکر می کند شما تو اتوبان داشتید دنده عقب می آمدید.!؟

 


 
comment نظرات ()
 
هفت روز هفته..
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
 

برای انسان های موفق هفت روز هفته، هفت امروز است

و

برای دیگران، هفت روز هفته، هفت فردا.


 
comment نظرات ()
 
نیمه شرافتمندانه زندگی از نگاه ویلان پتی اف
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
 

هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم. ویلان پتی اف کارمند دبیرخانه اداره بود، از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت ویلان اول ماه که حقوق می گرفت و جیبش پر می شد، شروع می کرد به حرف زدن . روز اول ماه و هنگامی که که از بانک به اداره برمی گشت به راحتی می شد برآمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول اش ته می کشید نیمی از ماه سیگار برگ می کشید.  نیمی از ماه مست بود و سرخوش. من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعد ها شنیدم او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است روز آخر که من ازاداره منتقل می شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می کشید. به سراغ اش رفتم تا از او خداحافظی کنم. کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند. هیچ وقت یادم نمی رود، همین که سوال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید:

کدام وضع؟

بهت زده شدم. همین طور که به او زل زده بودم، بدون این که حرکتی کنم ادامه دادم، همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی.

ویلان با شنیدن این جمله همان طور که زل زده بود به من ادامه داد: تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه
گفت: تا حالا تاکسی دربست  گرفتی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا با یه دختر خوشگل قرار گذاشتی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا غذای فرانسوی  خوردی؟
گفتم:نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
 گفتم: نه
 گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
 
گفتم: آره...نه...نمی دونم.

 ویلان همین طور نگاهم می کرد، نگاهی تحقیر آمیز و سنگین. به نظر حالا که خوب  نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله ای را گفت  که مسیر زندگی ام را به کلی عوض کرد، ویلان پرسید:

می دونی تا کی زنده ای؟
 جواب دادم: نه
ویلان گفت:

پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی..


 
comment نظرات ()
 
تاثیر اینترنت و تلفن همراه در روابط خانوادگی
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
 


در حالی که تاکنون تصور می شد استفاده گسترده از تلفن همراه و سرویس های اینترنتی موجب از هم پاشیدگی و گسست خانواده ها می شود، اکنون نتایج یک بررسی صحت این طرز تفکر را زیر سوال برده است.
به گزارش فارس به نقل از واشنگتن پست، بررسی های تازه موسسه Pew نشان می دهد زندگی خانوادگی در اثر استفاده از اینترنت و تلفن همراه تضعیف نشده است، اما خانواده ها با استرس و شتاب حاصل از زندگی مدرن که حاصل انبوه تماس های تلفن همراه، email ها، پیامک ها و دیگر اشکال ارتباطات مدرن است دست و پنجه نرم می کنند.
بری ویلمن استاد جامعه شناسی دانشگاه تورنتو در این مورد می گوید:

برخی از این بیم دارند که اینترنت مردم را از یک دیگر دور کرده است، اما نتایج تحقیقات ما عکس این مطلب را ثابت می کند.
وی می افزاید: در نظر سنجی که بدین منظور در آمریکا صورت گرفت 60 درصد پاسخ دهندگان که همگی بالغ بودند گفتند فناوری
های مدرن باعث گسست خانواده های آنان نشده، 25 درصد معتقد بودند تلفن همراه و ارتباطات آنلاین اعضای خانواده را به هم نزدیکتر کرده است و 11 درصد قائل به تاثیر منفی فناوری بر روابط خانوادگی بودند.
به گفته ویلمن خانواده ها از ابتکارات مختلف عرصه فناوری خشنود هستند، زیرا با استفاده از این فناوری ها در طول روز به سادگی به یکدیگر دسترسی داشته و می توانند از اقدامات یکدیگر مطلع شوند. به عبارت دیگر فناوری های جدید باعث شده عدم حضور فیزیکی اعضای خانواده در کنار هم منجر به قطع روابط عاطفی و احساسی آنان نشود.


 
comment نظرات ()
 
نژاد خر
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
 

خر حیوانی است چهارپا و دراز گوش و از بزرگان و کله گنده ها که دانشمندان حیوان شناس بالاتفاق او را از تیره ی جانداران پستاندار و علفخوار شمرده اند و بر خلاف اغلب انواع حیوانات که فقط در منطقه مخصوصی و در شرایط ویژه ای قادر به ادامه زندگی می باشند، این حیوان در تمام مناطق و در تحت هر شرایطی قادر به زندگی بوده و هست و شگفت تر آن که قانون تطابق با محیط را نیز زیر سم گذاشته و تمام خران در سراسر جهان از لحاظ حقوق و مزایا و بدبختی یکسانند و خر عربی و خر شرقی و خر شهری و خر دهاتی و خر سیاه و خر سفید همه با هم برادر و برابرند.

گرچه خر مصری و خر قبرسی و خر بندری و خردیزه مدت زمانی با هیاهو و عروتیز، سروصدا به پا انداخته و شهرتی پیدا کرده و می خواستند خودشان را متمایز و نژادی جداگانه و متمدن و هنرمند جا بزنند، و خران دیگر را بی هنر و عقب افتاده و در حال رشد بشمارند ولی هش یاری و هم بستگی و غرور خران سراسر جهان و یک جهش همگانی خرکی آنها را به جای خویش نشانید و این ضرب المثل خری که از خری واماند باید گوش و دمش را کند، از همان زمان به یادگار مانده است.

برخی از زیست شناسان کنونی معتقدند که خر از نژاد خرگوش و خرگوش از نژاد خرچنگ و خرچنگ از نژاد خر خاکی و خر خاکی از نژاد خرمگس می باشد ولی این فرضیه و این فلسفه هم درست نیست. زیرا نژاد خر پیش از همه این ها بوده است و پیداست که این حیوانات خر نام از ریخت و پاش های ساختمان خران ساخته شده اند و از برکت نام خر مشهور گشته اند و زنده هستند و هرگاه نام خر را از روی آن ها بردارند دیگر چیزی برایشان باقی نمی ماند.


 
comment نظرات ()
 
در باره خدا...
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
 

بعضی از بزرگترین هدایای خداوند، دعاهای بی جواب است.

زندگی هدیه خداست به توو  طرز زندگی کردن تو، هدیه توست به خدا.

هر قدر کسی بیشتر خود را ابزار کار خدا قرار دهد، خدا برای کار کردن با آن ابزار آماده تر است.

اگر قلم بر خلاف جهت دست حرکت کند، کم تر می توان نوشت.

اما چگونه خدا را خواهید شناخت، در حالی که خود را نمی شناسید؟

دست خیر داشتن در ملاء عام خوب است، اما خیرات در خلوت بهتر است و کفاره گناهانتان خواهد بود.

خداوند به همه اعمال ما آگاه است، خدا ما را با اشکال مختلف هدایت می کند.

ما می دانیم که او خوشبختی ما را می خواهد اما نه می دانیم خوشبختی چیست و نه راه رسیدن به آن را می شناسیم.

ما کوریم، و اگر به حال خود باشیم، راه خطا را انتخاب می کنیم باید خود را به او بسپاریم.

هیچ شگفتی ای جادویی تر از شگفتی محبوب بودن نیست؛ انگشت خداست بر شانه ی کسی که دوستش دارند.

شکیبایی با دیگران، عشق است؛

شکیبایی با خود، امید است؛

شکیبایی با خدا، ایمان است.

عشق والاترین هدیه خداوند است.

دوست داشتن یک نفر، یعنی دیدن او به همان صورتی که خدا خواسته است.

دوست داشتن یک نفر یعنی نگاه کردن به چهره خداوند.

کسی که پر از عشق است، پر از خود خداست.

خدا همین جا در خانه است؛ این ما هستیم که برای قدم زدن بیرون رفته ایم.

در دنیا مردمانی چنان گرسنه هستند، که خدا را جز به صورت نان، نمی بینند.

حتی اگر همه چیز در این دنیا خوب و کامل بود ما باز هم به خدا نیاز داشتیم، زیرا خوبی و کمال از خداست.

کار من این نیست که به خودم فکر کنم، کار من این است که به خدا فکر کنم. خدا خودش به من فکر می کند.

خداوند نه فردیت دارد نه جدایی چنین چیزی هم نیست که بگوییم بعضی چیزها مال اوست و بعضی چیزها مال او نیست

همه چیز از اوست و به او باز می گردد.

خدایا کمک کن تا آن چه را که خواندم درک کنم.


 
comment نظرات ()
 
مادر زن
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧
 


زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠۶ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠۶ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود:

« متشکرم! از طرف پدر زنت »

امیرشهلا


 
comment نظرات ()
 
مهندس پیمانکار ژاپنی...
ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

ژاپن که بودم یه روز دوشنبه رفتم سر کار دیدم تو خیابون پر پلیس و شلوغه؛ وضع غیر عادی بود. یه کم پرس و جو کردم دیدیم یکی خودکشی کرده.
البته این قدر تو ژاپن خودکشی زیاد بود که دیگه خیلی جای تعجب نداشت.

پرسیدم: چرا طرف خودکشی کرده؟

فهمیدم طرف مهندس پیمانکار یه ساختمان بوده. قرار بود روز جمعه ساختمان رو طبق قرارداد تحویل صاحب اش بده.
روز جمعه ساختمان کارش تموم نشده بود. مهندس پیمانکار از صاحب ساختمان دو روز شنبه و یکشنبه مهلت می خواد که ساختمان رو ساعت هشت روز دوشنبه اول روز کاری بهش تحویل بده.
تو این ۴۸ ساعت مهندس و تیمش هر کاری می کنند نمی توانند کارهای نیمه تمام ساختمان رو تمام کنند و ساختمان رو آماده تحویل کنند.
روز دوشنبه که صاحب ساختمان برای تحویل خونه می اید با جسد حلق آویز شده مهندس پیمانکار مواجه می شه. حالا نکته جالب اش می دونی واسه من چی بود؟
این ساختمان فقط نصب پریز و برق و نظافت اش مونده بود. با تعجب به دوستان ژاپنی گفتم این چه آدمی بود خب چرا خودکشی کرده برای همچین موضوع کوچکی.

این دیگه خودکشی نداره که.
آن ها با دهان باز نگاه می کردند می گفتند خودکشی نداره؟ این آینده شغلی اش به پایان رسیده بود. دو بار زیر قولش زده دیگه کسی بهش کار نمی داد.

چه آدم خوبی بود...!

قابل توجه مسوولان ...


 
comment نظرات ()
 
نجس ترین چیز در دنیا !
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 


روزی پادشاهی این سوال برایش پیش آمد که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترین
ها را پیدا کند و در صورتی که آن را پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یک سال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرف ها و صحبت های مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آن چنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید:

" کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آن چه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" 


 
comment نظرات ()
 
خبرت هست که ...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ آذر ۱۳۸٧
 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
گو همه شهر به جنگم به در آیند و خلاف

منکه درخلوت خاصم خبراز عامم نیست
به خدا و به سرا پای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
دوستت دارم اگر لطف کنی گر نکنی

به دوچشم توکه چشم از تو به انعامم نیست
 


 
comment نظرات ()
 
به سلامتی ...
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧
 

به سلامتیِ درخت! نه به خاطرِ میوه‌ش، به خاطرِ سایه‌ش.
به سلامتیِ دیوار!  نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمی‌کنه.
به سلامتیِ دریا!  نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.
به سلامتیِ سایه!  که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی زاره.
به سلامتیِ پرچم ایران!  که سه‌رنگه. تخم‌مرغ!  که دورنگه.  رفیق!  که یه‌رنگه.

به سلامتیِ همه اونایی که  دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.
به سلامتیِ نهنگ!  که گنده‌لات دریاست.
به سلامتیِ ز نجیر!  نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.
به سلامتیِ خیار!  نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.
به سلامتیِ شلغم!  نه به خاطر «شل»ش،  به خاطر «غم»ش.
به سلامتیِ کرم خاکی!  نه به خاطر کرم‌بودنش، به خاطر خاکی‌بودنش.
به سلامتیِ پل عابر پیاده! که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا!
به سلامتیِ برف!  که هم روش سفیده هم توش.
به سلامتیِ رودخونه!  که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.
به سلامتیِ گاو!  که نمی‌گه من، می‌گه ما.
به سلامتیِ دریا!  که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.
به سلامتیِ اون که  همیشه راستشو می‌گه.
به سلامتیِ بیل!  که هرچه ‌قدر بره تو خاک،  بازم برّاق‌تر می‌شه.
به سلامتیِ دریا!  که قربونیاشو پس می‌آره.
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع!  که یه‌تنه یه اتوبان رو حریفه.
و در آخر

به سلامتیِ سرنوشت!  که نمی‌شه اونو از سر نوشت.

سارا غلامپور

 


 
comment نظرات ()
 
شخصیت خود را بهتر بشناسید.
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧
 

تست آی کیو روانشناسی


شخصیت خود را بهتر بشناسید.

روش کار :

قبل از این که به قسمت پاسخ ها بروید به سوالات زیر پاسخ دهید و بر روی کاغذ یاداشت کنید سپس به قسمت پایین مقاله و پاسخ ها مراجعه کنید.
پرسش های زیر را بخوانید و موقعیت های داده شده را در ذهن خود به تصویر بکشید و اولین تصویری را که به ذهنتان می آید، یادداشت کنید.

سعی کنید سوال ها را بیش از حد، بررسی نکنید.این آزمون، نوعی آزمون روانشناسی است و پاسخ های داده شده به پرسش ها، مستقیما با ارزش ها و ایده هایی که شما در زندگی شخصی دارید، مرتبط هستند. قلم وکاغذ بردارید و جواب ها را یادداشت کنید.

  1. در جنگل ، در حال قدم زدن با شخصی هستید، شخص همراه شما کیست؟

  2. باز هم در جنگل، قدم می زنید. حیوانی را می بینید.می توانید بگویید چیست؟

  3. چه تعامل یا ارتباطی بین شما و آن حیوان ایجاد می شود؟

  4. به اعماق جنگل می روید. وارد محوطه ای بدون درخت می شوید و در مقابل خود، خانه رویایی و ایده آلی را که در ذهن داشتید می بینید آن را توصیف کنید؟

  5. آیا دور خانه شما نرده یا توری وجود دارد؟

  6. وارد خانه می شوید. به اتاق ناهارخوری می روید و میز ناهار خوری را می بینید. توضیح دهید روی میز و دور و بر آن چه می بینید؟

  7. از در پشت خانه خارج می شوید. بر روی چمنها یک فنجان قرارگرفته است.جنس فنجان از چیست(سرامیک،شیشه،کاغذ،چینی و . . .)؟

  8. با فنجان چه می کنید؟

  9. در حاشیه و اطراف خانه قدم می زنید و خود را کنار آب می بینید، آبی که می بینید چه نوع است(دریا،اقیانوس،نهر،رودخانه،دریاچه و . . .)؟

  10. چگونه از روی آب می گذرید؟


برای دریافت پاسخ  به ادامه مطلب مراجعه کنید. 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
ازدواج با ربات
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
 

در عصری که انسان ها روز به روز تنهاتر می شوند و افاراد مثل خود را پیدا نمی کنند شاید ازدواج با یک آدم مصنوعی چیز عجیب و غیر قابل باوری باشد اما نمی توان گفت که چیز مسخره ای است.
ازدواج یعنی پیدا کردن نیمه گمشده خود و یافتن آرامش در کنار این نیمه گمشده.
اما آیا می توان چنین نیمه گمشده
ای را پیدا کرد و ازدواج نمود.
ازدواج با یک ربات شاید آخرین راه حل برای انسان نسل کنونی و تنها باشد.
یک محقق هوش مصنوعی پیش بینی می کند که ربات ها
در سال های آتی از چنان پیشرفتی برخوردار خواهند بود که انسان ها تا سال 2050 میلادی خواهند توانست با روبات ها ازدواج کنند.
به گزارش خبرنگار الکترونیوز و به نقل از دیوید لوی، محقق بریتانیائی هوش مصنوعی و نویسنده ی کتاب " عشق و سکس با ربات
ها " که ششم نوامبر منتشر شده است، ربات ها بسیار شبیه به انسان هاخواهند بود؛ آن ها دارای محاورات هوشمندانه، احساسات و توانائی پاسخ به احساسات انسانی خواهند بود، به گونه ای که هم چون نسل جدیدی پا به عرصه ی وجود خواهند گذاشت. این ها ماشین های انسان نمائی خواهند بود که مردم عاشق، دوست و یاور و حتی همسر آن ها خواهند شد.
این موضوع شاید شبیه به یک داستان علمی- تخیلی باشد اما باید توجه کرد که دیوید لوی، در پائیز سال جاری، کتاب خود را به عنوان یک رساله Ph.D آکادمیک در دانشگاه ماستریچت هلند ارائه کرده است و به گفته وی تنها چند دهه با آن فاصله وجود دارد.
آری، لوی به طور مصمم معتقد بود که انسان ها با ربات
ها روابط جنسی خواهند داشت، شاید تا پنج سال دیگر، زودتر از آن چه ممکن است تصور شود. ساخت چنین رباتی بسیار آسانتر از رباتی خواهد بود که بتواند همراه و هم دم انسان باشد. به گفته او بزرگترین پیشرفت در علم رباتیک به شکل توانا ساختن روبات ها در انجام گفت و گوهای جذاب، داشتن خود آگاهی و توانائی های احساسی خواهد بود.
"افراد زیادی سعی کرده اند تا نمونه هائی از ربات
های دارای شخصیت و احساسات بسازند و تلاش های بسیاری از دهه 1950 در این زمینه آغاز گشته است اما چنان که باید و شاید موفق نبوده است، اما هم اکنون رایانه ها بسیار قوی تر بوده و حافظه بسیار بالاتری در اختیاردارند. بنابراین به زودی شاهد نرم افزارهائی خواهیم بود که دارای توانائی گفت و گوی هوشمندانه می باشند، چیزی که هر دو طرف، هم انسان و هم ربات ها، را خوش حال خواهد ساخت."
او تخمین می زند که ربات
ها تا 15 سال بعد بتوانند گفت و گوهای جذابی انجام دهند و در 20 تا 30 سال آینده از پس محاورات پیچیده برآیند. سطح دانش ربات ها بستگی به درخواست صاحب او خواهد داشت. بر اساس گفته های وی، مردم می توانند یک دوست دلخواه سفارش دهند، دوستی که از هنر یا مسافرت لذت برد و یا حتی یک همسر.
"وقتی شما یک ربات می خرید، قادر خواهید بود تا شخصیت او را مشخص کنید. چیزی شبیه به سفارش در اینترنت خواهد بود.

چه نوع احساساتی داشته باشد؟

سیمای او چگونه باشد؟

اندازه و رنگ مو. نوع صدا. این که جالب، احساسی، یا اجتماعی باشد. شما می توانید انتخاب کنید که ربات ها 40 درصد اوقات شوخ و 60 درصد اوقات جدی باشد. برای این که ربات شما کار دیگری انجام دهد کافی است که برنامه مورد نیاز را دانلود کرده و یا تنظیمات آن را تغییر دهید. شما می توانید شخصیت، علایق و دانش ربات  را تغییر دهید."
به عقیده لوی، محققین برای رسیدن به چنین پیشرفت هائی نیاز به سخت افزارهای کامپیوتری قوی تری دارند که بتوانند برنامه های پیچیده و با محاسبات سنگین تر را انجام دهند. این برنامه ها برای طراحی و اجرای توانائی های محاوره ای، و در راستای آن ایجاد احساسات و پیشرفت هائی فراتر در هوش مصنوعی، مورد نیاز می باشند. همین که نیازهای سخت افزاری و نرم افزاری رفع شود، پیشرفت های موجود در رباتیک با سرعت زیادی چند برابر خواهد گشت.


 
comment نظرات ()
 
جستجو در اینترنت قدرت مغز را افزایش می‌دهد.
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸٧
 


محققان به تازگی اعلام کرده‌اند جستجو در اینترنت باعث افزایش قدرت مغز می‌شود.
به گزارش پایگاه اینترنتی بی‌بی‌سی، تحقیقات انجام شده در دانشگاه کالیفرنیا لس‌آنجلس نشان می‌دهد که کار کردن و جستجو در اینترنت در افراد میان‌سال و مسن باعث افزایش قدرت مغز آن‌ها می‌شود.
محققان اعلام کردند با افزایش سن سرعت فعالیت‌های فیزیکی افراد و هم چنین محاسباتی آن‌ها کاهش می‌یابد و هم چنین قدرت مغز انسان نیز کم‌تر می‌شود.
پروفسور گری اسمال؛ سرپرست این تحقیقات می‌گوید: جستجو کردن روزانه در اینترنت در افراد مسن باعث می‌شود فعالیت مغر بیشتر شود.
این تحقیقات نشان می‌دهد افزایش سن افزاد تغییرات زیادی را در مغز انسان به همراه دارد و مغز انقباض پیدا می‌کند و فعالیت‌های سلول‌های مغر نیز کاهش می‌یابد و محققان و دانشمندان همیشه به دنبال روشی بودند که بتوانند فعالیت‌های مغز در سنین مسنی را افزایش دهند و مغر را فعال نگه‌ دارند.
سرپرست این تحقیات گفت: نتایج این مطالعات نشان می‌دهد که کار با کامپیوتر در سنین پیری موثر و مفید است و می‌تواند مغز فرد را فعال کند و می‌تواند جستجو در اینترنت و کار با کامپیوتر ورزشی برای مغز به حساب آید.
این تحقیقات بر روی 24 داوطلب بین 55 تا 76 ساله انجام شده که نیمی از این افراد با اینترنت کار می‌کردند و نیم دیگر با کامپیوتر و اینترنت کار نمی‌کردند. در این مطالعات مغز داوطلبان اسکن شده بود.

جزئیات بیشتر این تحقیقات در مجله علمی « Geriatric Psychiatry » به چاپ رسیده است.


 
comment نظرات ()
 
زبان...
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ آذر ۱۳۸٧
 

 قدرت زندگی و مرگ در زبان است.

یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.
یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود.

پس مراقب آن چه می گویی باش.


 
comment نظرات ()