body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

دختری به نام آوا...
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸۸
 

همسرم با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ می شه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ 

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و به سوی آن ها رفت. تنها دخترم آوا به نظر وحشت زده می آمد. اشک در چشم هایش پر شده بود. ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ 

فقط به خاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و گفت : 

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید... آوا مکث کرد، بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم می دی؟ 

دست کوچک دخترم رو که به طرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول می دم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا از این جور پول ها نداره. باشه؟ 
 نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. 

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج می زد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه. تقاضای او همین بود.  

همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوش خراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود...

گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. 

خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ 

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چه قدر برای من سخت بود.

آوا اشک می ریخت. و شما به من قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت. 

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش. 

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ 

نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هی چوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره.

آوا، آرزوی تو برآورده می شه. 
 
آوا با سر تراشیده شده، صورتی گرد و چشم های درشت زیبائی پیدا کرده بود. 

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا به سوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام. 

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه. 
 خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آن که خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما می ره پسر منه. 

اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته پسرم نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون این که قصدی داشته باشن مسخره ش کنن. آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه. آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو به من درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی.
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آن جور که می خوان زندگی می کنن. آن ها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو به خاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

به این مسئله فکر کنید  


 
comment نظرات ()
 
سبد...
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
 

یکشنبه بود. طبق معمول هر هفته، رزی، خانم نسبتا مسن محله داشت از  کلیسا برمی گشت، در همین اثنا نوه دختریش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :

مامان بزرگ، تو مراسم امروز،  پدر روحانی براتون چی موعظه  کرد ؟ 

خانم پیر مدتی  فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :

عزیزم، اصلا یک کلمه اش رو هم  نمی تونم به یاد بیارم.

نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :

تو که چیزی یادت نمی اد، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟  

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست. خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

جون دلم اگه ممکنه  بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری.

نوه با تعجب پرسید :

تو این سبد؟ غیر ممکنه، با این همه شکاف و درز داخل سبد !

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد :  لطفا عزیزم.

دختره غرولندکنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر می کرد، سبد رو برداشت و رفت، اما چند لحظه بعد، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :

من می دونستم که امکان پذیر نیست، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !  

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :

آره، راست  می گی اصلا آبی توش نیست، اما به نظر می رسه سبده تمیزتر شده، یه نیگاه بنداز.

در پناه خدا

علی امینی 

 


 
comment نظرات ()
 
فکر مثبت...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸
 

باران به شدت می بارید و مرد در حالی که ماشین خود را در جاده پیش می راند، تاگهان تعادل اتومبیل به هم خورده و از نرده های کنار جاده به سمت خارج منحرف شد. از حسن امر، ماشین صدمه ای ندید اما لاستیک های آن داخل گل و لای گیر کرد و راننده هر چه سعی نمود  نتوانست آن را از گل بیرون بکشد و به ناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و به سمت مزرعه مجاور دوید و در زد. کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت می کرد  به آرامی آمد دم در و بازش کرد.

راننده ماجرا رو شرح داد و ازش درخواست کمک کرد. پیرمرد گفت که ممکنه از دستش کاری بر نیاد اما اضافه کرد که  بذار ببینم فردریک چی کار میتونه برات بکنه. 

لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یه قاطر پیر رو گرفت و با زور اونو کشید بیرون. تا راننده شکل و قیافه  قاطر رو دید، باورش نشد که این حیوون پیر و نحیف بتونه کمکش کنه، اما چه می شد کرد، در اون شرایط سخت به امتحانش می ارزید.

با هم به کنارجاده رسیدند و کشاورز طناب رو به اتومبیل بست و یه سردیگه اش  رو محکم چفت کرد دور شونه های فردریک یا همون قاطره و سپس با زدن ضربه رو پشت قاطر داد زد :

یالا، پل  فردریک، هری  تام، فردریک  تام، هری  پل...  یالا سعی تون رو بکنین... آهان فقط یک کم  دیگه، یه کم دیگه... خوبه تونستین.

راننده با ناباوری دید که قاطر پیرموفق شد اتومیبل رو از گل بیرون بکشه. با خوش حالی زائد الوصفی از کشاورز  تشکر کرد و در حین خداحافظی ازش این سوال رو کرد :

هنوزهم نمی تونم باور کنم که این حیوون پیرتونسته باشه، حتما هر چی هست زیر سر اون اسامی دیگه است، نکنه یه جادوئی در کاره ؟

کشاورز پاسخ داد : ببین عزیزم ، جادوئی در کار نیست. اون کار رو کردم که این حیوون باور کنه عضو یه گروهه و داره یک کار تیمی می کنه، آخه می دونی قاطر من کوره.

علی امینی     


 
comment نظرات ()
 
تغییر...
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
 

در زمان های قدیم یک نفر مدعی پیدا شد برای  پادشاهی  بر یک کشور وسیع. او عاقبت پس از ماه ها ستیزه و مبارزه با رقبای سرسختش، توانست بر اریکه پادشاهی تکیه زند. مدت ها بود که کشور دچار کشمکش بر سر قدرت بوده و سر رشته امور از دست همه خارج شده بود  و امرا و وزرا از کشورداری غافل بودند. بنابراین پادشاه جدید پس از تثبیت قدرت و فارغ شدن از تهدیدات خارجی و رهائی از کارشکنی های داخلی، به فکر افتاد که به نقاط دوردست کشورش مسافرت کرده و با مسائل و مشکلات مردم از نزدیک آشنا شده  و به درد آنان برسد. 

در اولین سفر،  پادشاه برای دیدار مردم یک منطقه نسبتا وسیعی از کشور، مجبور شده که بخشی از سفر خود را با پای پیاده طی کند، لذا موقع بازگشت به کشور، به شدت از رنج سفری که کشیده بود زبان به شکایت گشود، چرا که به علت سنگلاخ بودن مسافت زیادی از جاده ها، پاهای پادشاه به سختی تاول زده بودند. 

او پس از برگشت، مدت مدیدی در این خصوص تفکر و اندیشه نمود و بالاخره چاره ای به ذهنش رسید. بلافاصله وزیر مواصلات  را فراخوانده به او دستور داد که :

مردم ما مشکلات زیادی دارند که مهم ترین آن ها راه های ارتباطی است. همین الساعه می روی ترتیباتی را اتخاذ می کنی که تمامی جاده های سنگلاخ کشور را شناسائی و آمارگیری نموده تا در آینده نزدیک همه آن ها  با چرم گاو بپوشانیم. این امر باعث می شود که  مردم از رنج سفر خلاص شده و به سهولت بتوانند در اقصی نقاط کشور طی طریق نمایند. 

وزیر مواصلات  نیز که همواره گوش جان به فرامین پادشاه می نهاد، در اسرع وقت امرملوکانه را به معاونین خود ابلاغ کرد و فرمان پادشاه در کل ادارات تابعه وزارت مواصلات در سراسر کشور جاری شد. بنا به دستور مسوولین محلی پوسترها و بنرهای تبلیغاتی زیادی در معابر عمومی شهر نصب گردیده تا مردم نیز از حس مسوولیت و دلسوزی پادشاه آگاهی یابند. 

در همین اثنا خدمتکاری عاقل  که در دربار خدمت می کرد، تصمیم پادشاه رو کمی بالا و پایین کرد و به اصطلاح ارزیابی نمود و کمی آن را با معیارهای عقلانی مغایر دید. روزی که در حضور پادشاه  بود، این پا و اون پا می کرد تا کمی اوقات پادشاه خوش شود تا فرصتی مناسبی برای عرض عقیده  پیدا کند. 

بالاخره فرصتش فرا رسید  و خدمتکار جراتی به خود داد و رو به پادشاه نمود که  :

قربان جسارتا عرضی داشتم ! هیچ می دانید که گاوهای این مملکت کفاف این پروژه را نداده و اجرای آن تصمیم، مستلزم واردات میلیون ها پوست گاو بوده که علاوه بر تحمیل هزینه های هنگفت به بودجه کشور، در آینده آثار و پیامدهای زیانباری از قبیل کمبود گاو و محصولات گوشتی و لبنی را نیز بر کشور تحمیل خواهد نمود، بهتر نیست آن اعلی حضرت به جای این پروژه کلان و پر هزینه ، دستور بفرمایند  که کف کفش های عموم ملت را با چرم گاو بپوشانند

به جای تغییر جهان بهتره خودمون رو تغییر بدیم.

 


 
comment نظرات ()
 
ببر را در جنگل محک بزن...
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
 


ببری درنده وارد دهکده شیوانا شده بود و به دام‌های یک مزرعه‌دار حمله کرده بود. اهالی دهکده به همراه شاگردان شیوانا ببر را محاصره کردند و او را در گوشه انبار مزرعه‌دار به دام انداختند. ببر وقتی به دام افتاده بود قیافه‌ای مظلوم به خود گرفته بود و خود را گوشه‌ای جمع کرده و حالت تسلیم به خود گرفته بود. قرار شد تور بزرگی روی سر ببر بیندازند و او را اسیر کرده و به عمق جنگل برده و آن جا رها کنند تا دیگر به دهکده برنگردد. در حین انجام این کار مرد میان سالی نزدیک شیوانا آمد و به او گفت:

پسری جوان از روستایی دوردست به این‌جا آمده و مدتی نزد من کار کرده و به دخترم دل بسته و از او خواستگاری کرده است و البته گفته که مجبور است دخترم را با خودش به روستای خودش ببرد. در مدتی که او نزد ما کار می‌کرد چیز بدی از او ندیدیم و پسری خوب و سربه‌زیر به نظر می‌رسد. می‌خواستم بدانم با توجه به اینکه شناختی از گذشته او و خانواده‌اش نداریم آیا می‌توانم دل به دریا بزنم و با این ازدواج موافقت کنم و اجازه دهم دخترم را با خودش ببرد؟

شیوانا با لبخند به ببر اشاره کرد و گفت:

این ببر را ببین که چقدر خودش را مظلوم نشان می‌دهد. او از جنگل یعنی از خانه خود دور افتاده و به همین خاطر چون در جایی جدا از وطنش است احساس ترس و بی‌پناهی تمام وجودش را فراگرفته و در نتیجه رفتاری متفاوت با تمام زندگی‌اش را از خود نشان می‌دهد. همین فردا که این ببر را به جنگل ببرند باید به محض آزاد کردنش از او بگریزند چون وقتی پایش به جنگل برسد دوباره بوی آشنای بیشه او را شجاع می‌کند و به خلق و خوی وحشی و قدیمی خودش برمی‌گردد.

به جای این که ساده‌ترین راه را انتخاب کنی یعنی بیگدار به آب بزنی و آینده زندگی دخترت را به شانس واگذار کنی. به همراه دخترت و این پسر سری به روستای آنها بزن و مدتی آنجا بمان و رفتار پسر را با اطرافیان و خودتان زیر نظر بگیر. اگر مثل این ببر باشد که بهتر است زندگی دخترت را تباه نکنی. اما اگر همچنان پاک و سربه‌زیر و درستکار بود و دخترت هم قبول کرد پس دیگر دلیلی برای مخالفت وجود ندارد.

آن مرد پذیرفت و از شیوانا دور شد. دو ماه بعد شیوانا آن مرد را در بازار دید. احوال او را جویا شد. مرد لبخندی زد و پرسید: قضیه آن ببر چه شد؟

شیوانا پاسخ داد:

همان‌طوری که حدس زدیم پای ببر که به جنگل رسید شروع به وحشیگری کرد و به چند نفر آسیب رساند و بعد هم گریخت. خواستگار دختر شما چگونه بود؟

مرد میانسال لبخند تلخی زد و گفت:

درست مثل ببر شما رفتار کرد. خوب شد به توصیه شما عمل کردیم و قبل از این که ناسنجیده تصمیم بگیریم، همراه خودش سری به جنگلش زدیم!


 
comment نظرات ()
 
زندگی بدون سر! عجیب ولی واقعی...
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
 

این تصویر مرغی که می بینید سر ندارد نه سر کاری است، نه چیستان است و نه کار فتوشاپ است.

قضیه از این قرار است که مایک خروسی است که ابتدا قرار بوده کشته و خورده شود اما فردای روزی که سرش را قطع می کنند، او را زنده پیدا می کنند! به همین دلیل صاحب آن تصمیم می گیرد آن را نکشد! مایک بدون سر، زندگی جدید خود را شروع می کند و کلی مشهور می شود. صاحب سابقا بی رحم آن هم برای آب و غذا دادن به او از قطره چکان استفاده می کند.
 


 

دلیل علمی اش هم این بود که قسمتی از مغز او هنوز سر جایش قرار داشت به همین دلیل می توانست اعمال حیاتی را را انجام دهد. خونریزی مایک به خاطر این که رگ اصلی گردنش قطع نشده و به دلیل خشک شدن محل قطع شدگی، متوقف شده است. البته مایک زنده نماند، چون بعد از 18 ماه زندگی یک شب دچار حالت خفگی می شود و قبل از این که صاحبش راه گلویش را باز کند، می میرد.

 



 
comment نظرات ()
 
آیا تلاش دارید که رشد کنید...
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸۸
 

اگر این طور است پس از کنترل کردن دست بردارید.

رهبرانی که در مدیریت امور جزئی نیز دخالت می کنند، به شرکتشان، کارکنانشان و حتی خودشان صدمه می زنند؛ بدتر آن که آن ها اغلب شرکتشان را از رشد بازمی دارند. اگر شما برای رشد شرکت و یا واحدتان در تقلا هستید، یکی از کارهای هوشمندانه ای که می توانید انجام دهید، برداشتن کنترل ها می باشد. در این جا چگونگی انجام این کار ذکر گردیده است:

1- تصمیم گیری را به سطوح پایین محول کنید. اگر در حال حاضر شما همه تصمیمات را اتخاذ می کنید، در حقیقت تنها باعث توقف شرکت می شوید. تصمیم گیری را به پایین ترین سطوح ممکن محول کنید.

2- اشتباهاتی که پیش می آیند را بپذیرید. به اشتراک گذاشتن مسوولیت ها با دیگران بدین معنی است که امور همیشه بر اساس برنامه پیش نمی روند. کارکنانتان را با روشن ساختن انتظاراتتان و واگذاری ابزارهایی که آن ها برای انجام دادن درست کارهایشان به آن نیاز دارند، از اشتباهات باز دارید.

3- در جایگاه قضاوت قرار بگیرید. برای این که خودتان را با برداشتن کنترل ها خلاص کنید، باید افرادی داشته باشید که به آن ها اعتقاد دارید. زمان و منابع خود را برای توسعه کارکنان عالی تان سرمایه گذاری کنید.


 
comment نظرات ()
 
قانون بازگشت...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
 

مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت، که به چوپان پیری برخورد. غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره  زندگی  صحبت کردند . بعد صحبت به وجود خدا رسید.

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم. زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد.

چوپان زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند. بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کس. صدای فریادهای چوپان نیز در کوه ها پیچید و به سوی آن دو بازگشت.

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است، آن کوه ها، آگاهی پروردگارند؛ و آوای انسان، سرنوشت او.

آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوییم، اما هر کاری که می کنیم، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد.

"خداوند پژواک کردار ماست"

پائولو کوئیلو


 
comment نظرات ()
 
چرا برخی افراد چهره خود را زشت می بینند...
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
 

Dysmorphophobia

 

دانشمندان آمریکایی دریافتند عملکرد نادرست برخی از فرایندهای مغزی در دیدن چهره موجب وسواس زشت بودن در افرادی می شود که از بیماری "بد ریخت هراسی" رنج می برند.

مهر نوشت:

حدود دو درصد از مردم دنیا از بیماری "اختلال بد ریختی بدنی"
(body dysmorphic disorder) و یا " بد ریخت هراسی" ( Dysmorphophobia ) رنج می برند. این افراد زمانی که در مقابل آینه می ایستند خود را بسیار زشت و بدریخت می بینند و به تدریج نسبت به این که در آینه نگاه کنند دچار وسواس و ترس می شوند.

حدود یک چهارم از افراد مبتلا به این بیماری در اثر رنجی که از دیدن چهره خود در آینه می برند اقدام به خودکشی می کنند. بسیاری دیگر از آن ها نیز تصور می کنند که واقعا در چهره و بدن دچار نقص هستند و بنابراین بارها تحت عمل جراحی زیبایی قرار می گیرند اما هرگز احساس خوبی از چهره خود ندارند.

اکنون گروهی از محققان مدرسه پزشکی دانشگاه لس آنجلس کشف کردند که مغز این بیماران تصور چهره آن ها را به روشی غیرواقعی پردازش می کند. فعالیت مغز این افراد هم در مراکز بصری و هم در سیستم جسم مخطط در لب پیشانی تغییر کرده است.  براساس گزارش CNN، این محققان کشف کردند که مورد اشتباهی در مغز این افراد وجود دارد که می تواند دلیل این باشد که این افراد خود را زشت ببینند.

مغز 17 فرد " بد ریخت هراس" و 17 فرد سالم برای درک بهتر این موضوع با کمک رزونانس مغناطیسی مورد بررسی قرار گرفتند درحالی که تمام این افراد به عکسی از چهره خود و یا عکس یک هنرپیشه معروف نگاه می کردند. به این ترتیب این دانشمندان مشاهده کردند که در مغز " بد ریخت هراس ها " فضاهای مختلف نورونی لب پیشانی به روشی ناهنجار و غیرعادی روشن می شوند. نتایج این تحقیقات می تواند به درک بهتر اینکه آیا این اختلال ذاتی و یا اکتسابی است کمک کند.

سارا غلامپور


 
comment نظرات ()
 
عشق مخصوص...
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸
 

لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه بی پایانی را ادامه می دادند. زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.

از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آن ها آشنا شدم. یک خانواده روستایی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است. در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد.

موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد:

گاو و گوسفندها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید.

درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید. حال مادر دارد بهتر می شود.. به زودی برمی گردیم... چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آن که وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت:

اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.

مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت:

این قدر پرچانگی نکن.

اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوش حالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبه راه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود.

از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند. همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت:

گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آن ها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت:

خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.

در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از این جور ... بازی ها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد.

ویدا دانشمند


 
comment نظرات ()
 
دستمزد من کم است...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
 

روزی کارمندی نزد مدیر خود لب به شکایت گشود و از کمی سطح حقوقش گله نمود، او در ادامه اضافه کرد که :

جناب آقای مدیر، آخر فکری به حال بنده بکنین، هیچ می دونین من دراین شرکت به اندازه سه نفر جون می کنم؟ ! 

مدیر بلافاصله گفت : البته بلا نسبت شما  و در ادامه  کمی مکث  کرد و با قیافه حق به جانبی گفت :

دوست عزیز، نمی تونم حقوقتون رو افزایش بدم!  

حتی به اندازه چند تومن، اما با  طیب خاطر حاضرم، اگه اسم اون سه نفر رو بگی، یه جا اخراجشون کنم.

نتیجه اخلاقی:

نتیجه اخلاقی این داستان می تونه این باشه که، فضای فکری و توقعات ما از کار با فضای فکری و توقعات مدیر بسیار فرق می کنه. معمولا زمانی که فرد مبحث دریافتی رو مطرح می کنه باید این رو بدونه که میزان وابستگی محیط به فرد تعیین کننده میزان دستمزد اوست. 


 
comment نظرات ()
 
دوست...
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
 

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.

عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.

استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت :

بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آنها سپری کن.

شاهزاده با تمسخر گفت : من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم ؟ !  

عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوش های آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.

سپس دومین عروسک را برداشته و این بار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.

او سومین عروسک را امتحان نمود. تکه نخ  در حالی که در گوش عروسک پیش می رفت، از هیچ یک از دو عضو یادشده خارج نشد. 

استاد بلافاصله گفت :

جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرفهایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی  دوستیست که همواره بر آن چه شنیده لب فرو بسته .

شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت :  

پس بهترین دوستم همین نوع  سومیست  و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود.

عارف پاسخ داد :

نه و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود  و آن را به شاهزاده داد و گفت :

 این دوستیست که باید بدنبالش بگردی.

شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت : استاد این که نشد ! 

عارف پیر پاسخ داد : حال مجددا امتحان کن. برای بار دوم  تکه نخ از دهان عروسک خارج شد . شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقیماند.

استاد رو به شاهزاده کرد و گفت :

شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرفهایت توجهی نکند و چه زمانی ساکت بماند.

علی امینی

حکمت در میان دانش و دانشمان در میان انبوهی از اطلاعاتمان گم گشته اند.

تی اس الیوت

 


 
comment نظرات ()
 
وقت شناسی...
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
 

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابراین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از این که تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانی که پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بودم که برای اعتراف مراجعه کردم.

وقت شناس باشید.


 
comment نظرات ()
 
غفلت...
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
 

وای بر ما که عزیزان ما کنار ما هستند و ما از درآغوش کشیدن و بوسیدن آنان غافلیم.

www.cloobmusic.com عاشقانه ترین بوسه در سخت ترین حالت ممکن!



 
comment نظرات ()
 
از سنگ آموختم...
ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
 

من راه رفتن را از یک سنگ آموختم، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند.

پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آن قدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند.

اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت،

کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید،

و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست.

علی حکم آبادی


 
comment نظرات ()
 
بهترین مدیر دهه اخیر...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
 

مجله معروف " فورچون" استیو جابز مدیر اجرایی و بنیانگذار شرکت اپل را به عنوان بهترین مدیر اجرایی دهه اخیر انتخاب کرد.

استیو جابز به دلیل ابتلا به سرطان پانکراس از ژانویه گذشته از ریاست اپل کناره گیری کرده و در آوریل 2009 تحت عمل جراحی پیوند کبد قرار گرفت. وی به دلیل بیماری دو بار از شرکت در مجامع عمومی اپل امتناع کرد که نخستین بار در 6 ژانویه در اجلاس " دنیای مک " و دومی در 9 ژوئن 2009 در اجلاس WWDC اتفاق افتاد که در اجلاس دوم به جای جابز، فیل شیلر معاون رییس اپل "آی- فن" جدید این شرکت را معرفی کرد.

نخستین حضور رییس اپل در اجلاس این شرکت در 9 سپتامبر 2009 انجام شد. در این اجلاس استیو جابز نسل جدیدی از "آی- پاد" را عرضه کرد و و اظهار داشت که پیوند کبد خود را از یک جوان 25 ساله که در یک حادثه رانندگی جان خود را از دست داده بود دریافت کرده است.

اکنون مجله فورچون در رده بندی جدید خود، استیو جابز را به عنوان بهترین مدیر دهه اخیر برگزیده است.

به نوشته این مجله، دهه استیو جابز از سال 1997 آغاز شد. زمانی که این مدیر اجرایی پس از دوازده سال دوری به هدایت اپل بازگشت و خط تولید رایانه های "آی- مک" را راه اندازی کرد.

موفقیت این دستگاه موجب شد که ساختار مدیران ارشد این شرکت از نوع چیده شده و مشکلات مالی این اپل که در حال توسعه محصولات جدید بود حل شود.

از مهمترین محصولات اپل که ارزش تکنولوژیکی بالایی دارند و همگی در دهه اخیر عرضه شده اند می توان به " آی- پاد "، " آی- تیونز" و " آی- فن " اشاره کرد.

 
comment نظرات ()
 
ساخت هواپیمایی که می توان آن را پوشید...
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
 

 ناسا از اولین نمونه آزمایشی هواپیمای تک سرنشین شخصی که می تواند همانند یک لباس پوشیده شود تا ماه مارس رونمایی می کند. به گزارش خبرگزاری مهر، ناسا در اجلاس انجمن هلی کوپتر خبر از پروژه های

پافین ( Puffin ) داد. پافین نوعی وسیله نقلیه الکتریکی پرنده است که می تواند یک انسان با حداکثر وزن 250 کیلوگرم را با سرعت 480 کیلومتر بر ساعت جابجا کند. این وسیله نقلیه پرنده می تواند همانند لباس پوشیده شود. 7/3 متر و وزن آن 135 کیلوگرم است.80 کیلومتری را تضمین کنند.

 این وسیله نقلیه نام خود را از نوعی پرنده دریایی گرفته است. طول پافین

این هواپیمای پوشیدنی مجهز به دو موتور الکتریکی است و می تواند انرژی خود را از باتری های قابل شارژ لیتیومی تامین کند. این باتری ها در حال حاضر تنها می توانند انرژی لازم برای طی یک مسیر

براساس گزارش نیویورک تایمز، اولین نمونه آزمایشی پافین که قادر به پرواز است تا پایان ماه مارس رونمایی می شود، در حالی که نمونه تکمیلی آن ظرف پنج سال آینده آماده خواهد شد.


 
comment نظرات ()
 
چرا والدین پیر می شوند...
ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
 

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.

کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت : سلام.

رییس پرسید: بابا خونس؟

صدای کوچک نجواکنان گفت: بله.

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

کودکی خیلی آهسته گفت: نه.

رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاس؟

ـ بله.

ـ می تونم با او صحبت کنم؟

دوباره صدای کوچک گفت: نه.

رییس به امید این که شخص دیگری در آن جا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: آیا کس دیگری آنجا هست؟

کودک زمزمه کنان پاسخ داد: بله، یک پلیس.

رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟

کودک خیلی آهسته پاسخ داد: نه، او مشغول است؟

ـ مشغول چه کاری است؟

کودک همان طور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.

رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: این چه صدایی است؟

صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: یک هلی کوپتر.

رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: آن جا چه خبر است؟

کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.

رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: آن ها دنبال چی می گردند؟

کودک که هم چنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد:  " من. "


 
comment نظرات ()
 
آری چنین است که بزرگ مردی به نام کوروش در تاریخ جاودانه می شود...
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸
 

بدون شک تابلویی که در زیر می بینید روایت کننده یکی از جذاب ترین و دراماتیک ترین داستان های تاریخ ایران می باشد. این تابلو اثر وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18 می باشد. حقیقت این است که با دیدن این تابلو و نبودن هیچ توضیحی برای آن بسیار کنجکاو شدم تا ببینم که موضوع چیست و البته با جستجو در سایت های فارسی به روایات متناقضی از این داستان برخوردم اما متوجه شدم که همه روایات ازیک منشا یعنی لغت نامه دهخدا هستند که چون به صورت تکه تکه نقل شده اند متناقض به نظر می رسند.
اما من برای شما خلاصه ای از منبع اصلی یعنی لغت نامه دهخدا زیر عنوان نام پانته آ می آورم به امید این که لذت ببرید و نیز پند بگیرید!

شایان ذکر است که دهخدا نیز بر اساس روایت گزنفون نقل می کند.

کوروش در برابر اجساد پانته آ و شوهرش

داستان از این قرار است که مادها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آن ها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. از آن جمله زنی بود بسیار زیبا که گفته می شد زیباترین زن شوش به حساب می آمد و پانته آ نامیده می شد وشوهر او به نام آبراداتاس برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود.

چون وصف زیبایی زن را به کوروش گفتند و نیز از آبراداتاس نام بردند کوروش گفت صحیح نیست که این زن شوهردار برای من شود و او را به یکی از ندیمان خود سپرد تا او را نگه دارد تا هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش بازسپارند.

در این هنگام اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به او گفتند لااقل یک بار او را ببین شاید که نظرت عوض شد!

اما کوروش گفت : نه، می ترسم او را ببینم و عاشقش بشوم و نتوانم او را به شوهرش پس بدهم …

ندیم کوروش که مردی بود به نام آراسپ و پانته آ را به او سپرده بودند عاشق این زن شد و خواست که از او کام بگیرد. به ناچار پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش کرد و زن را از دست او نجات داد و البته آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن کار به دنبال آبراداتاس رفت ( از طرف کوروش) تا او را به سوی ایران فرا بخواند .

سپس آبرداتاس به ایران آمده و از ما وقع اطلاع حاصل یافت. پس برای جبران جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.

می گویند در هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت:

قسم به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری. کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل این که من زن برادر او باشم.

خلاصه این که در جنگ مورد اشاره آبراداتاس کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که مواظب باشند کار دست خودش ندهد. شیون و زاری این زن عاشق هنوز در گوش تاریخ می پیچد و تن هر انسانی را به لرزه در می آورد که می گفت :

افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی... به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی.

پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرومی کند و در کنار جسد شوهرش جان می سپارد. هنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از ترس خود را می کشد برای همین است که در تایلو جسد زنان دو تا است و باقی داستان که در تابلو مشخص است.

آری چنین است که بزرگمردی به نام کوروش در تاریخ جاودانه می شود.


 
comment نظرات ()
 
مقوله حل مسئله ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
 

فردی پیش دوستش گله می کرد که :

" ای بابا چند ماهه که دچار یه مشکل بسیار جدی شدم، اونم کابوسیه کی همیشه می بینم. ویزیت اطباء و مشاوره های روانشناسی هم تا کنون نتونسته مشکل بنده رو به طور موثری حل کنه. حاضرم همین الان ده هزار دلار خرج  کنم،  تا ازدست این مسئله خلاص بشم "  

دوستش پرسید : " چطور مگه ؟ "

- نمی دونی، هر شب سه چهار بار از خواب می پرم، همش می بینم یک هیولای  گنده و بد ترکیب از زیر تختم  بلند می شه می اد بیرون و منو خفه می کنه !

دوستش با کمی فکر کرد و گفت :

چون تو دوستمی، حاضرم با یک دهم قیمت، مسئله تو رو حل کنم !  اگه هزار دلار داری، رد کن بیاد، نقدی حساب می کنم. "

مرد اولی با اکراه و تردید دستش رو به جیبش برد و چند اسکناس درشت شمرد  و در حالی که آن ها را به رفیقش می داد گفت :  حالا از راه حلت مطمئنی ؟ !  

دوستش در حالی که داشت قشنگ اسکناس ها رو می شمرد و اون ها رو مرتب می کرد تا بذاره داخل کیفش گفت :

آره ، همین الان می ری خونه وهر چهار تا پایه تختت رو اره می کنی.

موفقیت هر شرکتی تا حد زیادی به توانایی های کارکنانش در حل مسئله بستگی دارد. حال این توانایی ها چه در روند روزمره کار سازمان و چه در پروسه های ابتکاری آن به کار رفته شود. این امر نه تنها توسط مدیریت ارشد آن سازمان، بلکه در تمامی سطوح سازمان به کار گرفته می شود. تنها آموزش تکنیک های حل مسئله کافی نیست، چرا که محیط کار تاثیر بسیار قدرتمندی بر توانایی های افراد در حل موثر مسئله داشته و لازم است که  حامی و مشوق کارکنان باشد.

برای اثربخشی بیشتر در محیط کار و سهیم شدن در موفقیت های سازمانی، لازم است که از میزان نفوذ محیط کاری خود بر حل مسئله آگاه باشید. چرا که این امر شما را قادر می سازد تا  تاثیرات منفی محیط بر حل مسئله را تشخیص داده  و بر آن غلبه نمود. هم چنین در ایجاد و پشتیبانی از محیطی مناسب برای کمک به سایر افراد در فرایند حل مسئله نیز موثر است.

عناصر شکل دهنده محیط های کاری به گروه های زیر تقسیم می شوند که دائما با یک دیگر در تعاملند :  

  •  رویه و خط مشی شرکت

  • سبک مدیریتی

  • محیط فیزیکی

  • چگونگی تاثیر محیط کار بر روی افراد

تاثیرات محیط کار بسیار ظریف و گوناگون هستند. در کنار محیط فیزیکی، رویه و فرایندهایی مورد استفاده، وضعیت و ارزش آن ها در پیرامون، ما را در حل مسئله یاری می دهد، حتی بالعکس ممکن است منجر به تعویق تمامی آن روندها گردد. این امر می تواند ناشی از این موارد باشد :

  • افراد معمولا در حل مسئله مایل به پذیرش وضعیت عمومی  محیط کار هستند.  

  • آنان اغلب ازعهده آن بخش از مسائل بر می ایند که از کانال های مورد قبول ایشان عبور کرده باشد.

  • کارکنان بیشتر مایل هستند که روش های ابتکاری را بر روی آن دسته از مسائلی به کار برند که نسبت به موارد معمولی، دارای پاداش بیشتری هستند.

  • کارکنان مایل به قبول ریسک ناشی از به کارگیری عقاید جدید نیستند، به خصوص عقایدی که در صورت شکست، انتقادات بسیار جدی را متوجه کارکنان سازد.

علی امینی


 
comment نظرات ()
 
خدا و مجنون...
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق
، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...
من نیستم

گفت
: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

مرتضی عبداللهی


 
comment نظرات ()
 
ملاک و معیار پاداش، عملکرد و نتایج آن است...
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
 

هر درخت را از میوه آن بسنجید

مقدمه :

تمامی دوستان با شاخص های مختلف ارزیابی و پایش عملکرد، فرایندها و فرمول های محاسبه بهره وری آشنایی کامل دارند و می دانند که در بیشتر آن ها، میزان ستاده در صورت کسر، بر میزان نهاده ها ی سیستم  در مخرج کسر تقسیم شده و نسبت ها و درصدهای هزینه و زمان در این محاسبات دخالت داده می شود. چیزی که مسلم است شاخص ها با نتایج نسبت مستقیم داشته و ارزیابی یک فرایند یا فردی در هر پست و مقام، با عملکرد و نتایج حاصله از آن انجام می گردد.

کشیش پیری پس از ده ها سال تلاش و کوشش و انجام وعظ و خطابه و دعوت مردم، عاقبت چشم از دنیا فرو بست و به دیار باقی شتافت. همان طوری که انتظارش می رفت، او جزو لیست نجات یافته گان و داخل شوندگان به بهشت منظور شده بود. بنابراین او را  به سوی صف ورودی فردوس هدایت نمودند.

از قضا جوانی جلوتر از او در صف قرار گرفته بود که پیراهن پر زرق و برقی به تن داشته، ژاکت چرمی و شلوار جین پوشیده و عینک آفتابی نیز بر چشم داشت. صف هم چنان پیش می رفت تا این که نوبت به آن جوان رسید. مامور درب ورودی از وی نام و نشان پرسید و آن جوان نیز پس از معرفی نمودن خود، اعلام کرد که شغلش دراین دنیا، رانندگی بود است. مامور نگاهی به سوابق او انداخت و با هم کار بغل دستی پچ پچی کرد و سپس ردایی ابریشم  به همراه شال گردن زربفتی را بر تن آن جوان نموده و او را به بهشت داخل کردند.

نوبت به کشیش پیر رسید. طبق روال معمول از او نیز نام و نشان وشغلش را پرسیدند  و پس از تاملی اندک، ردایی پنبه ای بر تن او کرده و او را نیز به سمت فردوس هدایت کردند. کشیش از این امر رنجیده خاطر شد و زبان به اعتراض گشود و گفت :

" مگر نمی دانید که بنده  چهل سال آزگار است که مردم را موعظه کرده ام و آن ها را به سوی حق دعوت نموده ام اما چرا شما آن جوان کم سن و سال را که در آن دنیا شغل معمولی داشت،  با چنان خلعت گران بهایی روانه بهشت نمودید؟ "

مامور پاسخ داد :

" عزیزم ملاک و معیار پاداش، عملکرد و نتایج آن است، شما وقتی در آن دنیا به کار مشغول بودید و مردم را موعظه می فرمودید، همه به خواب می رفتند، اما وقتی او به کار خود که رانندگیست مشغول می شد، همه مردم شروع به دعا خواندن می کردند. "


 
comment نظرات ()
 
اگر مدیر ترسناک باشد چه می شود؟...
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
 

مقدمه : 

در ژانویه سال گذشته مقاله ای توسط  آقای دکتر ویلف وگ، مجری حسابداری شرکت سافت سرو در ماهنامه الکترونیکی مدیریت پروژه - جهان امروز منتشر گردید تحت عنوان " پیامدهای ناشی از مدیریت بر مبنای ترس و نقد آن " . او از سال 2001 در قسمت بازاریابی و فروش آن شرکت، در کالیفرنیا مشغول به کار است. سافت سرو یک شرکت چند ملیتی مشاوره و توسعه نرم افزاری بوده  و دارای دو دفتر مرکزی، یکی در فورت مایرز فلوریدا و دیگری دفتر اروپائی آن در شهر لویو اوکراین است. در این جا خلاصه ای از دیدگاه ایشان را در این زمینه به صمع و نظر شما می رسانیم.

 

و اما قبل از آن یک حکایت   

روزی فیل حاکم از قصردور شده و با رسیدن به روستائی درمجاورت شهر، از روی مزارع و کشتزارهای روستاییان عبور کرده خسارات سنگینی را به کشاورزان وارد نموده و در آن حوالی به پرسه زنی پرداخت. اهالی روستا از ترس حاکم که فردی مستبد بود، کاری به کار حیوان نداشته و ناچار به چاره اندیشی پرداختند. آنان متفق القول  تصمیم گرفتند که همگی مردان و ریش سفیدان روستا به همراه کدخدای ده که مختصر آشنائی نیز با یکی از درباریان داشت به قصر حاکم رفته و شکایت نزد او برند.

هم چنان که به قصر نزدیک و نزدیک تر می شدند هول و هراس بیشتری از هیبت حاکم ظالم بر جان اهالی روستا می افتاد و یکی یکی جیم می شدند، تا این که عده  بسیار اندکی از آنان وارد قصر شده و از حاکم تقاضای ملاقات نمودند. درهمین اثنا که آنان منتظر بودند، ازاطاق های مجاور نیز صدای ضعیف ناله و ضجه به گوش می رسید و ترس و هراس بیشتری اهالی روستا را فرا می گرفت.

بالاخره نوبت به ایشان رسید و کدخدا اول از همه وارد تالار شد و تا پیشگاه حاکم جلو رفت، اما هم چنان ساکت منتظر ماند تا  اجازه صحبت به وی داده شود.  پیشکار مخصوص حاکم در گوش وی چند کلمه ای را پچ پچ نمود و سپس حاکم با درهم کشیدن صورت به کدخدا اشاره نمود که شرح حال بازگوید.

کدخدا با صدای آرام شروع به صحبت کرد :

" قربان، هیچ می دانید که فیل شما از قصر گریخته و اکنون در حوالی روستای ما به گشت زنی مشغول است؟ خواستم بگویم که فیل شما به شدت...  "

در واقع می خواست بگوید که فیل شما به شدت به روستاییان آسیب زده، اما دید که  حاکم با خشم و غضب از تخت خود برخاسته  و فریاد زد :

" فیل من به شدت چه ؟ "

کدخدا این بار خود را کاملا باخت، نگاهی به پشت سر و اطراف انداخت، اما کسی از اهالی روستا را آن دور و برها نبود. هول و هراس کاملا بر وی مستولی شده و لذا به سرعت فکری کرد و با صدای لرزان گفت :

 " قربان خواستم بگویم فیل شما به شدت احساس تنهائی می کند، لذا خواهش می کنم در صورت امکان یک فیل دیگر هم برای رفع تنهایی ایشان به ده ما بفرستید. "

و اما بعد

مقاله با اشاره  به تجربیات برخی از دست اندرکاران اجرایی که معتقدند برای جدی گرفتن دستورات و خواست های مدیریتی، کمی ترس لازم است، شروع می شود.  نویسنده  این عبارت مشهور از آنان را بیان نموده که :

" اگر یک مدیر گزارشی را برای ساعت 3 بعد از ظهر خواسته باشد، آن گزارش بایستی یک ربع مانده به ساعت سه  روی میزش قرار گیرد. "  

او سپس با ذکر به این مطلب که مدیریت بر مبنای ترس با مدیریت بر مبنای هدف پروفسور پیتردراکر فرق اساسی داشته، به تحلیل روانشناسی صنعتی قضیه پرداخته و ادامه می دهد که این شیوه مدیریت موجب کاهش عملکرد، خلاقیت و فلج شدن فرایند مدیریت بر آنان می گردد .

هم چنین مدیر به جای پرداختن به مسایلی هم چون وضعیت رقابتی بازار، نیازهای زیرساختی شرکت، عدم درک صحیح کارکنان از رهنمودها،  بیشتر وقت خود را معطوف به زیر نظر گرفتن مرئوسان نموده، و متقابلا اکثر تلاش کارکنان نیز به جای تمرکز بر رسیدن به اهداف پایه ای و حصول برد، صرف اجرای دستورات او می گردد.

در شیوه مدیریتی بر مبنای ترس، کارکنان به جای اظهار نظر و ارائه پیشنهادات کارشناسانه در مواقع بروز مسئله و مشکل، بیشتر به ماست مالی کردن اشتباهات و یا پژواک عقاید مدیر می پردازند. آنان همواره سعی خواهند نمود که  مدیر را خوش حال نمایند، اما او همیشه ناراحت بوده که دلیلش بر کارکنان واضح نمی باشد.     

دکتر ویلف وگ در ادامه مقاله خود، به پیامدهای مدیریت بر مبنای ترس اشاره داشته و می نویسد که سبک مدیریت آهنین یا  چکمه، انجام امور را نه تنها تسهیل نمی کند، بلکه آن ها را سخت ترو سخت تر نیز خواهد کرد. این پیامدها عبارتند از :

 

1 -  ترس، بار کاری مدیر را بیشتر می کند.

کارکنان فقط و فقط آن چه را که مدیر گفته، اجرا نموده و از اعمال هرگونه ذوق و قریحه و نقطه نظرات کارشناسی خود در امورات پرهیز کرده و جهت اجتناب از بروز هرگونه اشتباه، بارها و بارها از مدیر کسب تکلیف خواهند نمود.  

 

2 -  ترس، سرعت انجام کار را پایین می آورد.

پر واضح است که کارکنان ناشاد نمی توانند خوب کار کنند و استرس و اضطراب سیستم ایمنی آنان را مختل خواهد نمود و هم چنین قدرت و سرعت تصمیم گیری آن ها را کاهش خواهد داد.

 

3 -  ترس، باعث بروز تمرد می شود .

ترس موجب کاهش وفاداری و احترام کارکنان به سازمان می شود. ممکن است آن ها نتوانند به صورت علنی با مدیر به مخالفت برخیزند اما همین امر موجبات بروز تعارض فی مابین ایشان و خرابکاری ها در فرایند پروژه ها خواهد شد.

 

4 -  ترس، باعث رانده شدن خوب ترین کارکنان می شود.

کارمندان خبره، زیرک و شایسته بلافاصله شغل های مناسبی را در دیگر شرکت ها پیدا کرده و تمام تجاربی که در شرکت شما اندوخته اند را در اختیار شرکت های طرف مقابل ( رقیب ) می گذارند. از طرفی شما مجبور هستید که ماه ها درگیر شکایات، پرداخت چک ها و صورت حساب ها و اخذ رضایت از ایشان باشید.

 

5 -  ترس، موجب خلق فضای بله قربان می شود.

تحت مدیریت بر مبنای ترس، کارکنان همواره با مدیر موافق بوده و نگرش، طرز فکر و عمل آنان کاملا مطابق با مدیر خواهد بود. نویسنده مقاله با اشاره به تجارب 100 شرکتی که از سال 1950 از گردونه رقابت خارج شده اند، می نویسد که در همه آن شرکت ها، مدیران به نوعی افکار نواندیشانه و انقلابی را پس زده اند.

 علی امینی


 
comment نظرات ()
 
یک مدیر موفق چه جوریه....
ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
 

یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب می گرفت. روباهی که در حال گذر از آن جا بود با دیدن شیر توقف کرد...

 

-         آقا شیره می شه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه...

-         خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش می کنم.

-         جدی؟... اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه.

-         اوه نه دوست من... بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش می کنم.

-         مسخره است. هر احمقی می دونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمی تونن ساعت های پیچیده و ظریف رو تعمیر کنن.

-         می دونی بابت همینه که احمق ها، احمقن... ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن. بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده و متعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد.

-         هی آقا شیره می تونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم... تلویزیون من خراب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار...

-         قدمت روی چشم... البته اگه بخوای من می تونم تلویزیونت رو درست کنم.

-         ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه.

-         امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب می دونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر گیرت نمی آد.

-   گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت.

 

صحنه غافلگیرکننده:

درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار هستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد.

نتیجه گیری اخلاقی:

چنان چه تمایل دارید بدانید چرا یک مدیر موفق است، دقت کنید و ببینید که چه کسانی با او و برای می کنند.


 
comment نظرات ()
 
آموختن...
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
 

هیچ کس نمی تواند شما را چیزی بیاموزد مگر آن چه را که نیم خواب در فجر آگاهی شما آرمیده است.

آموزگاری که در سایه معبد میان پیروانش قدم می زند از گنج دانش خویش به آن ها چیزی یاد نمی دهد، بلکه عشق و ایمان را با آن ها تقسیم می کند.

اگر آموزگار به راستی خردمند باشد، از شما نمی خواهد که به خانه معرفت او داخل شوید، بلکه شما را به آستان اندیشه خودتان بار می دهد.

اخترشناس را شاید که با شما از فهم خویش در اسرار فضا سخنی گوید اما، هیچ نشاید که فهم خویش را به شما ببخشد.

و خنیاگر تواند که موسیقی افلاک را بر شما زمزمه کند، اما نتواند شما را گوشی بخشد که آن زمزمه را دریابید و نه به شما حنجره ای عطا کند که آن موسیقی را زمزمه کنید.

و آن کس که در علم اعداد استاد است ممکن است با شما از قلمرو کمیت ها سخن گوید اما، نمی تواند شما را بدان اقلیم رهنمون کند.

زیرا آدمی نمی تواند بال های خیال و چشم شهود خویش را به دیگری وام دهد. و چنان که هر یک از شما در علم خداوند جایگاهی خاص دارید هم چنین باید که معرفت شما از خداوند و درک شما از اسرار زمین خاص شما باشد.

جبران خلیل جبران

تو را هر کس به سوی خویش خواند

تو را من جز به سوی تو نخوانم

مولانا


 
comment نظرات ()
 
آرامش...
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

 زندگی را نخواهیم فهمید، اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید، اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید، اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید، اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید، اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید، اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید، اگر فقط چون یک بار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید، اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.

زندگی را نخواهیم فهمید، اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است.

یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

مطمئن باش که تو نیز در آینده تجربه خواهید کرد که خوشبختی و موفقیت در زندگی منوط به رسیدن به چهار حرف زیر است و بس  :

آ ر ا م ش = آرامش

و زمانی که آن را یافتی، باز مطمئن خواهم بود که برای به دست آوردن هیچ چیزی در زندگی، حاضر نخواهی شد او را با این چهار حرف عوض نمایی. در این زمان است که :

برایت مهم نیست که حساب بانکی تو چه قدر است،

فرقی نمی کند که چه اتومبیلی داری،

فرقی نمی کند که اصلا وسیله نقلیه داری یا نداری،

فرقی نمی کند در چند متر مربع زندگی می کنی،

فرقی نمی کند که شغل تو چیست،

فرقی نمی کند که جنس لباست از چه پارچه ای باشد،

فرقی نمی کند که ...

و آن زمان است که تو احساسی خواهی داشت که هم اکنون من دارم. 

تمام امکانات هستی برای آسایش من و توست که به وجود آمده اما آرامش را باید تو به وجود آوری.

زندگی را برای اسباب آن هزینه نکنیم،

 زندگی را برای آرامش جست و جو کنیم.


 
comment نظرات ()
 
ذهنمان درب های بهشت و جهنم را باز و بسته می نماید...
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸
 

دو رفیق در راهی گذر می کردند تا این که به محله کثیف و بدنام شهر رسیدند. یکی از آن ها اصرار زیادی داشت که شب در آن محل به عیش و عشرت بگذراند اما آن دیگری با وی مخالفت شدیدی داشته و از او درخواست می کند که از نیت خود دست بکشد. اما متاسفانه نصایح او بر دوستش کارگر نشد و به ناچار او را ترک گفته  و با خشم و رنجش فراوانی از عمل دوستش داشت از آن جا دور شد.

فکر عمل زشت رفیقش او را بدجوری آشفته خاطر کرده بود، بنابراین  تصمیم گرفت که به معبدی رفته و به سبب اجتناب از گناهی که مرتکب نشده بود  تشکر کرده و کمی کتاب مقدس بخواند. اما وقتی به معبد داخل شد، اصلا نتوانست از فکر رفیقش رها شود و دائم عمل درستی که خود انجام داده بود با کار زشت رفیقش مقایسه می کرد و او را در ذهنش مورد  شماتت قرار می داد.

از طرفی آن رفیق خطاکار که به سمت یکی از آن اماکن پست گام بر می داشت، عمل زشت خود را با تقوی و پرهیزکاری رفیقش مقایسه می کرد و به شدت در خود احساس حقارت می کرد.

در همین زمان زمین لرزه سختی به وقوع پیوست و همه چیز و همه کس را به کام زمین فرو برد .

بلافاصله ماموران بهشت و جهنم مشغول کار خود شدند، چرا که سرشان بسیار شلوغ بود. رفیق اول که در منطقه پست شهر جان داده بود توسط کارکنان بهشت از زیر آوار در آورده شد و با احترام خاصی به سمت بهشت هدایت شد. او ناگهان از دور دید که دوست پرهیزگارش در میان چنگال ماموران جهنم اسیر افتاده و کشان کشان به سمت جهنم برده می شود.

لذا بلافاصله اعتراض کرد که :

" بایستی اشتباهی رخ داده باشد . "  

چرا که دوستش را لایق بهشت می دانست اما فرشته به او پاسخ داد که :

" هیچ اشتباهی رخ نداده و ما فقط دستورات را اجرا می کنیم. "

اما او هم چنان بر سوال خود اصرار می کرد و از مامور بهشت می خواست که برایش ماجرا را توضیح دهد.

مامور پاسخ داد :

" در لحظه وقوع زلزله هیچ گناهی از سوی تو رخ نداده بود اما فکر تو دائم پیش زهد و تقوی دوستت و معبدی که او در آن مشغول دعا بود، می چرخید و اما  ذهن رفیقت با تحقیر تو و امثال تو، مدام حول و حوش این فکر می چرخید که چگونه دیگران می توانند به راحتی گناه کنند و راه خطا بپیمایند "

و ادامه داد

" تحقیر و خرد شماری دیگران و خود را برتر دانستن کلید دروازه جهنم برای دوستت شد "

برگردان از یک افسانه هندی - علی امینی


 
comment نظرات ()