body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

سال نو...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸۸
 

خداوندا یقین دارم انسان هایی که در راه بندگی تو قدم نهادند در خانه تکانی دل کار سختی ندارند و همیشه آینه قلب آن ها عاری از گرد و غبار روزگار است.

پیشاپیش سال نو مبارک

ضمن تشکری صمیمانه از شمای دوست( سعیده شاه نظری، لیلیوم، امیرلاجوردی، میری، نرگس، امیر،‌ زهره،‌ عسل،‌ مرد تنها، ایران دیسک،‌ فریدون، مهدی،‌ احمد، بهارعبدی،‌ مهسا،‌ ترنم،‌ گرافیک،‌ روهان،‌ امیرعلی،‌ بهاران، محمودی، رضا، یادداشت های یک جوان، امید، علیرضا اسحاقی، فتانه، مَسی، علی، پروین، پوریا پارسا، ب.ک، تینا، اسلامی، ‌لیلا زارع،‌ ایده،‌ یوسف،‌ وحید، واحد، محمد،‌ پرستو،‌ جواد، حیدر ارجمندی،‌ یوسف عابدی،‌ ناصر، سحر،‌ فتوکیان، سارا، رها، بزرگترین مرجع ایرانیان، ردپای خدا،‌ محمدفضل انصاری، بهرام، بهاره،‌ سعید، مصطفی، شکرانه،‌ میترا، ناصر، محمدرضا مظفری، حمید الماسی، باران دوست، یک دوست،‌ حسام، ‌شراره، لیلا،‌ رسول،‌ افسانه، محمد نصیری، مهرگان،‌ محسن،‌گلستان هنر،‌ شیوانا، لینک پرشیا، مهتاب، علیرضا اسحاقی، یارآشنا،‌ نیلو،‌ مهران، مهران،‌ رضا( عشق من شبنم)، انوش، رهگذر، بهنام اخوت،‌ مای تم، پویا، مهشید، ئشایه، اسپمر، محمدجواد منصورزاده،‌ الهه سادات، امین، مهرزاد، mahdiyehm ، موفقیت در راه است، علیرضا مجاهدی، شاهین، احمدرضا ملک حسینی، افی بینشونه، مانی، مهرنوش افشاری، بارون بهاری، متین، فاطمه، حاجی، ملیحه، سپیده میرشانی، میثم کربلایی، حسین، یلدا، آبرا، منفرد، منادی، بیتا طهماسبی، نیوشا، فریاد، جومونگ، معصومی، شانای، ناشناس و...) که در طول سال گذشته به این وبلاگ محبت داشتید و با پیام ها و مطالبی که سراسر توجه و حضور بود من رو راهنمایی کردید،‌ و این باعث شد به درجه ای از اهمیت برسه و برسم، ممنوم.

یک تشکر ویژه هم باید از مدیران و مسوولین محترم پرشین بلاگ داشته باشم که پلی بود بین ما و یک تشکر خاص هم دارم از مسوولین محترم مجله خانواده سبز علی الخصوص سرکارخانم عبدلی به خاطر حمایت هاشون.

قلب و روح شما رو به خداوند بزرگ می سپارم.


 
comment نظرات ()
 
نحوه داوری ما...
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
 

انسان ها  به شیوه هندیان بر سطح زمین راه  می روند.

با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.

در سبد جلو، صفات نیک خود را می  گذاریم و در سبد پشتی، عیب های خود را نگه می داریم.

به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود، چشمان خود را برصفات نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان  حبس می کنیم.

در همین زمان بی رحمانه، در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند، تمامی عیوب او را می بینیم .

بدین گونه است که در باره خود بهتر از او داوری می کنیم، بی آن که بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به ما با همین شیوه می اندیشد.

پائولو کوئیلو


 
comment نظرات ()
 
محبت...
ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
 

تنهایی آدم ها به عمق دریاست،

و

پر کردنش با یک لیوان محبت کافیه.


 
comment نظرات ()
 
دروغ...
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
 

پدری در تربیت پسر کوچک خود، تلاش وافری می نمود و بسیارمواظب بود که به فرزندش هرگز دروغ نگوید. او می خواست که اعتماد پسرک به او هرگز از بین نرود.  

پدر رفتار خود را تا سن چهار سالگی فرزندش ادامه داد تا این که دریافت اینک ممکن است فرزندش به سادگی گول بخورد چرا که او با اطمینان کامل به هر آن چه پدر می گفت باور داشت و این امر باعث باعث اضطراب پدرش شده بود، لذا تصمیم گرفت که به تدریج به فرزندش بفهماند که ممکن است برخی ازسخنان دروغ و بی اساس باشند.

بدین ترتیب پدر اقدام به گفتن سخنان نادرست و اشتباه نمود اما طوری رفتار کند که فرزندش بتواند آن ها را به راحتی کشف نماید و  برای  شروع، کارش را با دروغ های بزرگ شروع کرد که شامل بخش کوچکی  از حقیقت نیز بودند، بنابراین روزی به فرزندش  گفت : پسرم، هوا چقدر تاریک شده است ؟!

پسرک نگاهی  به  بیرون از پنجره انداخت و گفت :

اما هوا هنوز روشنه که! اشتباه نمی کنی  پدر؟ !

پدر چشمکی زد و گفت: عزیزم اگر چشمهایت را  ببندی، خواهی دید که همه جا تاریکه.

فرزند به این گفته پدرش خندید، چرا که به راحتی دریافت او دروغ می گوید. چندین هفته بدین منوال گذشت و عاقبت پسرک دریافت که چگونه با دروغ ها برخورد کند و بدین نحو مهارت مهمی را در زندگی فرا گرفت و دیگر امکان گول خوری و آسیب پذیری پسرک برای همیشه منتفی شد.

علی امینی


 
comment نظرات ()
 
ذهن ما باغچه است...
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸
 

ذهن ما باغچه است،

گل در آن باید کاشت،

ورنکاری گل من،

علف هرز در آن می روید.

زحمت کاشتن یک گل سرخ،

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است.

گل بکاریم بیا تا مجال علف هرز فراهم نشود.

بی گل آرایی ذهن،

نازنین! نازنین! نازنین،

هرگز آدم، آدم نشود.

زنده یاد مجتبی کاشانی


 
comment نظرات ()
 
زیرساخت...
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
 

زیر ساخت زندگی ما،

وجود جَوی از محبت و عشق در محیط خانه وخانواده است.


 
comment نظرات ()
 
بیماری محبت...
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
 

 مرز بین رفتارهای سالم و ناسالم کجاست؟
این سوال بر اساس رویکردهای مختلف، پاسخ‌های متفاوتی در روان‌شناسی دارد. در بسیاری از موارد، تشخیص رفتار سالم از ناسالم آن چنان که عامه تصور می‌کنند، کار راحتی نیست. حتی اگر این چنین تشخیص‌هایی بین مردم رایج باشند، ملاک قابل قبولی محسوب نمی‌شوند. روان‌شناسان بالینی سعی می‌کنند با تعیین ملاک‌هایی دقیق، مرز بین رفتارهای سالم و ناسالم را تشخیص دهند. در این میان، نکته مهم آن است که هر رفتار در یک طیف مورد مطالعه قرار می‌گیرد.

توضیح این موضوع با مثالی مؤثرتر خواهد بود. به عنوان نمونه، ترس، رفتاری است که می‌توان آن را در طیفی بین صفر تا صد بررسی کرد. ترس در حد صفر اگرچه در عمل به ندرت قابل مشاهده می‌شود اما رفتار چندان سالمی به حساب نمی‌آید. کودک یا بزرگ سالی را تصور کنید که از هیچ کس و هیچ چیز نمی‌ترسد؛ آیا احتمال آسیب‌پذیری چنین فردی زیاد نیست؟ برای حفظ سلامت و ایمنی در زندگی، وجود مقداری از ترس لازم است.

احساس خطر و ترسیدن در بعضی از موقعیت‌های زندگی باعث دوام و بقای‌ ما می‌شود. اگر کسی به این دلیل که نمی‌ترسد به سیم لخت برق دست بزند، آدم جسوری به حساب نمی‌آید و به طور حتم این نوع نترسیدن، سر او را به باد خواهد داد. هر چه در این طیف پیش‌تر رویم، جنبه‌های غیرعادی موضوع بیشتر خواهد شد.

وقتی ترس به حدی برسد که روند زندگی عادی را مختل کند به اصطلاح روان‌شناسان به رفتاری مرضی تبدیل می‌شود و رفتاری ناسالم است. کسی از بلندی به حدی می‌ترسد که حتی حاضر نیست پشت‌بام برود؛ کودکی ترس مرضی در مورد مدرسه رفتن دارد؛ فردی که از ترس غرق شدن تا کنار استخر هم نمی‌رود؛ نمونه‌هایی از جنبه‌های ناسالم رفتار محسوب می‌شوند.

به این ترتیب، بسیاری از رفتارها مانند اضطراب، غم و حساسیت تا حدی عادی هستند و حتی وجودشان در زندگی لازم است. اما همین رفتارها وقتی به حدی افزایش یابند که روند عادی زندگی را دچار اختلال کنند و مشکلاتی را در ارتباط فرد با خودش و دیگران به وجود آورند جزء رفتاری مرضی و ناسالم قرار می‌گیرند.

محبت بیش از حد!
مطالب گفته شده در مورد عشق و محبت نیز مصداق دارد. همان گونه که بی‌تفاوت بودن و به تعبیر عامیانه عاطفه نداشتن، رفتاری مقبول نیست، گاهی محبت شدید به رفتاری مرضی تبدیل می‌شود. تصور زندگی عاری از عشق و محبت، امکان‌پذیر نیست.
یکی از نیازهای مهم هر انسان این است که مورد محبت قرار بگیرد و به دیگران محبت کند. لازم نیست درباره فواید و آثار عشق و محبت و ضرورت‌های آن سخن بگوییم، چرا که بخش قابل توجهی از نوشته‌ها، آثار هنری و ادبی بشر در همین باره است. هدف همه فعالیت‌های بشردوستانه این است که انسان‌ها عشق و محبت را جایگزین جنگ و تنفر کنند.
زلزله بم را به خاطر دارید؟ موجی از نوع‌دوستی در ایران و جهان راه افتاد و عشق و محبت با تبلورهای مختلف در قلوب مردم فوران کرد. انسان‌ها حتی اگر عشق و محبت را فراموش کرده باشند باز هم در موقعیت‌هایی این نیاز را در زندگی خود باز می‌یابند و به آن روی می‌آورند.

اما محبت مرضی چیست؟
گاهی شدت عشق و علاقه آدم‌ها به هم دیگر به حدی است که به صورت پدیده‌ای دست و پاگیر و مشکل‌آفرین درمی‌آید. محبت مرضی، وابستگی‌های شدید را به همراه می‌آورد که نتیجه آن به طور معمول چندان خوشایند نیست.
گاهی انسان‌ها در عشق و محبت به یک دیگر تا حدی پیش می‌روند که تصور فقدان، هجران، بیماری و هر نوع آسیبی برای طرف مقابل را ناممکن و غیر قابل تحمل می‌پندارند. دوست داشتن فرزند، همسر، مادر، خواهر،‌ برادر و غیره و ناراحتی‌ برای غم و رنجی که بدان‌ها وارد می‌شود،غیر عادی نیست.

اما اگر به عنوان یک انسان این اصل را بپذیریم که « زندگی در هر حال ادامه دارد و کسی که زنده است باید زندگی کند.» باید به شدت مراقب این موضوع باشیم که با فقدان یا هجرانی، سر رشته زندگی را گم نکرده و همه چیز را بر باد رفته تلقی نکنیم. اگر از دیدگاه روان‌شناسی سلامت به موضوع نگاه کنیم دلایلی وجود خواهند داشت که ثابت می‌کنند باید مراقب ورود به مرحله مرضی محبت باشیم:
هر انسان، موجودی منحصر به فرد است که باید از توانایی‌های خود در زندگی حداکثر بهره را ببرد. اگر چه عشق و محبت یکی از ضرورت‌های زندگی است، اما هدف غایی زندگی خودشکوفایی و کمال است. در روان شناسی معنا‌گرا، حتی فقدان نیز در مسیر معنایابی و دستیابی به مفهومی جدید از زندگی توجیه می‌شود. حرف زدن و حتی تصور فقدان یا هجران عزیزی بسیار سخت است، اما این
ها واقعیت‌هایی هستند که در زندگی همه حضور دارند و باید آمادگی‌های لازم برای مواجهه با آن ها وجود داشته باشد. کسی که به دلیل وابستگی‌ عاطفی شدید یا فقدان عزیزی، زندگی خود را از دست رفته و پوچ می‌پندارد باید تلقی خود از فلسفه و مفهوم زندگی را تغییر دهد.

عشق و محبت در هر وجه آن، به معنای فدا شدن و نابودی نیست. محبت نباید به شکل زنجیری باشد که دست و پای انسان‌ها را دربند و گرفتار کند، تعبیر جبران خلیل جبران در این باره بسیار جالب و قابل توجه است. او وقتی از زناشویی سخن می‌گوید به زن و شوهر‌ها توصیه می‌کند:

در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید،
و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص درآیند.
به یک دیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید؛
در کنار یک دیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ.
زیرا که ستون‌های معبد دور از هم ایستاده‌اند،‌
و درخت بلوط و درخت سرو در سایه یک دیگر نمی‌بالند.

زندگی پدیده‌ای پیوستاری است، نه تک مرحله‌ای؛ عده‌ای طول و عرض زندگی را اشتباه می‌گیرند و به تفسیر زندگی با حوادث و رویدادهای ریز و درشت می‌پردازند.
منکر حوادث سرنوشت‌ساز در زندگی نیستیم، اما فراموش نکنیم که بعد از هر حادثه‌ای، اولا زندگی ادامه دارد و ثانیاً چرخ بازیگر از این گونه حادثه‌ها بسیار دارد. به طور طبیعی هر سختی و هر رنج و غمی بر اساس شدت و ضعف خود، انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهد و گاهی آثار آن ها تا آخر عمر هم از خاطر زدوده نمی‌شود.

حتی در موقعیت‌های زیادی آثار اصلی یک موضوع غمبار مانند فقدان عزیزی، بعد از مدتی نمایان می‌شود و به مرور زمان، از درون، انسان را دچار فرسودگی می‌کند. واقعا در بسیاری از شرایط سخت و ناگوار، به غیر از گفتن «خدا به انسان صبر بدهد» کاری نمی‌شود کرد. با این همه، زندگی یک پیوستار است و باید هر مرحله آن با مراحل قبل و بعد ارتباط داشته باشد. آن هایی که افق وسیع‌تری در زندگی دارند با سختی‌های زندگی بهتر کنار می‌آیند.

دوستی می‌گفت:

زندگی سخت نیست، پیچیده است؛ و بیشتر ما در درک پیچیدگی‌های زندگی درمی‌مانیم نه در درک سختی‌های آن. یعنی سختی‌ها را می‌پذیریم اما پیچیدگی‌ها را نمی‌توانیم تفسیر کنیم.

نمونه یابی

برای توضیح ملموس موضوع، نمونه‌هایی از مصادیق محبت مرضی را در جایگاه‌های مختلف زندگی بیان می‌کنیم.

1- عشق

همان گونه که عشق حادثه‌ای مهم در زندگی هر انسان تلقی می‌شود، شکست عشقی نیز ضایعه‌ای عمیق و دردناک به حساب می‌آید. افسردگی، اختلالات روانی و در موارد شدید‌تر خودکشی، در شکست‌های عشقی رواج دارد.
اگرچه عشق‌هایی وجود دارند که با ارزش و صادقانه هستند اما در بیشتر موارد، عشق‌ها و به خصوص عشق‌های جوانی ساده‌انگارانه و سطحی‌اند. البته این موضوع در برخی فرهنگ‌ها با کاستی‌هایی در رفتار اجتماعی آمیخته است و جهت‌گیری عشق‌ها، اغلب رنگ جنسی است تا عاطفی. صرف نظر از این موضوعات، عشق می‌تواند تلاشی برای معنایابی در زندگی تلقی شود، اما عشق‌های شدید و گاهی فراتر از دو آتشه، می‌توانند عواقبی وخیم‌ بر جای بگذارند.
لازم به یادآوری است که شاید این عواقب وخیم همیشه وجه منفی نداشته باشند و چه بسا نتایج مثبتی نیز به بار بیاورند اما در هر حال، پایان یک شکست عشقی شدید به هر دلیلی که باشد نگران‌کننده است و باید مراقبت‌های لازم به عمل آید.


2- زن و شوهری

جایگاه محبت و دوست داشتن در زن و شوهری در طیفی جالب قرار می‌گیرد و به همین دلیل سوژه‌های طنز زیادی در این باره وجود دارد. زن و شوهرهایی هستند که چشم دیدن هم دیگر را ندارند و در مقابل، زن و شوهرهایی را می‌توان یافت که به اصطلاح جانشان برای هم درمی‌آید. گاهی زن و شوهر به قدری یک دیگر را دوست دارند که به وابستگی عاطفی شدید منجر می‌شود و در موقعیت‌های بحرانی مانند فقدان یکی از طرفین، زندگی طرف مقابل هم مورد تهدید قرار می‌گیرد.


3- پدر و مادری

محبت مرضی در پدر و مادر نمود بارزتر و گسترده‌ای دارد. به دلایل زیادی، در شرایط امروزی فرزند پروری، محبت مرضی شیوع زیادی پیدا کرده است. محدود شدن ارتباطات گروهی، افزایش چشم و هم‌چشمی و رقابت، ضعف در فلسفه زندگی و دانش تربیتی تک‌فرزندی و انواع مسائل دیگر باعث شده‌اند فرزندان در کانون توجه والدین قرار بگیرند.
اگرچه این پدیده با عنوان فرزندسالاری شناخته می‌شود ولی در واقع، تعبیر « فرزند ابزاری» از آن صحیح‌تر است. اما آن چه محبت مرضی در رفتار فرزندپروری شناخته می‌شود چیزی فراتر از فرزندسالاری و فرزندابزاری است. در محبت مرضی بین والدین و فرزند به خصوص در خانواده‌های تک‌فرزند، دلبستگی عاطفی شدیدی به وجود می‌آید که با مخاطرات زیادی همراه است.
اگرچه محبت مرضی والدین، مشکلاتی را در سنین کودکی و نوجوانی برای فرزندشان تولید می‌کند. اما به طور معمول، مشکلات جدی‌تر از آغاز جوانی به چشم می‌آیند. در همه زمینه‌ها و شرایطی که فرد باید استقلال و هویت فردی‌اش را نشان دهد مانند اشتغال، ازدواج، ادامه تحصیل و غیره، وابستگی عاطفی شدید به والدین دردسرساز می‌شود.


4- معلمی

بعضی از معلمان از این که دانش‌آموزان یا دانش‌آموزان‌شان عاشق آن ها هستند به خود می‌بالند. این رفتار به هیچ وجه رفتاری حرفه‌ای محسوب نمی‌شود. دردسازترین موقعیت این موضوع دوره ابتدایی است. وقتی دانش‌آموزی با ناشیگری معلم، به حدی به او وابسته می‌شود که گاهی حتی حاضر نیست در سال تحصیلی بعد سر کلاس معلم دیگر بنشیند.
اگر معلمی به این موضوع افتخار کند و آن را امتیازی برای خود بداند نه تنها دچار اشتباهی حرفه‌ای شده است بلکه دانش‌آموزان را با مشکل روبه‌رو می‌سازد. از نظر حرفه‌ای، رابطه معلم - دانش‌آموز، ارتباطی تعریف شده و محدود به حیطه و وظایف شغلی است. هر گونه اقدامی فراتر از این چارچوب، رفتاری غیرمسوولانه و آسیب‌زا تلقی می‌شود.
علاقه و محبت، ضرورت معلمی است اما محبت مرضی حتی اگر آثار به ظاهر مثبت داشته باشد در نهایت آسیب‌زا خواهد بود. معلمان باید در همه دوره‌ها مراقب باشند که ارتباط و صمیمیت بین آن ها و دانش‌آموزان به وابستگی‌های عاطفی شدید نیانجامد.


5- مشاوره

یکی از آسیب‌های جدی در مشاوره که به ویژه در فرهنگ‌ها به دلیل غلبه رفتارهای احساسی شیوع بیشتری دارد به وجود آمدن وابستگی‌های عاطفی بین مشاور و مراجع است.
مشاوران حرفه‌ای که با مبانی علمی و عملی شغل خود به خوبی آشنا هستند کمتر در این دام می‌افتند. اما بعضی از مشاوران در فرایند مشاوره به گونه‌ای عمل می‌نمایند که مراجع را دلباخته خود کنند! مشاوره در مفهوم واقعی خود که رفتاری حرفه‌ای است اصول و چارچوب کاملاً مشخصی دارد و ارتباط مشاوره‌ای نیز ارتباطی محدود به عملکرد حرفه‌ای است.
مشاورانی که دانسته یا نادانسته، مراجع را به خود وابسته می‌سازند درک درستی از مشاوره نداشته‌ و حتی صلاحیت این کار را ندارد. البته یکی از روش‌های مشاوره‌ای، روش حمایتی است که جایگاه و نحوه اعمال این روش نیز مشخص و تعریف شده است و باید در موارد خاص و ضروری اعمال شود.

مراقب و آینده‌نگر
بسیاری از ضرورت‌های زندگی ایجاب می‌کند که هر کدام از ما در موقعیت‌ها و شرایط زمانی مختلف با تأملی در مسیر زندگی، به ارزیابی و بازنگری خود و محیط بپردازیم. همیشه مخاطرات و تهدید‌ها به بلایا و گرفتاری‌های رایج محدود نمی‌شوند.
گاهی تهدید‌کننده‌ها در درون ما هستند و از آن ها غافل می‌مانیم. یکی از مخاطرات درونی که می‌تواند هر انسانی را به طور جدی تهدید کند محبت مرضی و عواقب ناشی از آن است. اگر کسی را به شدت دوست دارید تا حدی که زندگی بدون او برایتان قابل تصور نیست، توصیه می‌کنیم مراقب و آینده‌نگر باشید.
گاهی انسان‌ها چون خیلی خوبند یا اصرار دارند که خود را خیلی خوب نشان دهند و یا به عمد چنین نقشی را بازی می‌کنند، در محبت و عشق و علاقه از همه حد و حدود می‌گذرند. خیلی خوب بودن و شدت محبت می‌تواند نشانه‌ای نگران‌کننده باشد که نادیده گرفتن آن آسیب زا خواهد بود، در هر نوع محبت، دوستی، عشق و علاقه باید فاصله‌ها را بشناسیم و رعایت کنیم

کمال محبت را فقط نسبت به خدا داشته باشیم وبس.


 
comment نظرات ()
 
قانون کامیون حمل زباله ...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
 

روزی من با یک تاکسی به فرودگاه می رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!

راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما ناسزا گفتن. راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعا دوستانه برخورد کرد. پرسیدم:

چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما را به بیمارستان بفرستد!

راننده تاکسی  درسی را به من داد که اینک به آن می گویم:

قانون کامیون حمل زباله

او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آن ها سرشار از آشغال،  ناکامی،  خشم، و... هستند و همیشه در اطراف ما می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان  تلنبار می شود، آن ها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند. 

متاسفانه افراد بسیاری هستند که با ندانم کاری های خود دیگران را دچار مشکل می کنند و متاسفانه خودشان هم آگاه به این عمل نیستند و وقتی با اعتراض دیگران روبرو می شوند به جای آن که به اشتباه خود اعتراف نموده و سعی نمایند آتش خشم ایجاد شده از سوی خود را کاهش دهند، به آن اضافه هم می کنند.

می دانم که خیلی سخت است ولی به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. چنان چه آشغال های آن ها را بگیرید مجبور خواهید بود آن را پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، منزل یا توی خیابان تحویل دهید. حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان ر مخدوش یا خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است از این رو افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید و برای آن هایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید. زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
پیامبر...
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
 

پیامبر وصی امتی خواهد بود که،

احترام به دیگران، سرلوحه اعمال آنان باشد.

میلاد حضرت رسول اکرم (ص) بر دوستدارانش مبارک


 
comment نظرات ()
 
ساموئل مارتین جردن...
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
 

آشنایی با ساموئل مارتین جردن، مدیر آمریکایی دبیرستان البرز

و دلیل نامگذاری خیابان جردن تهران

عکس یادگاری در مقابل مک ‌کورمیک‌ هال، در سال ۱۳۰۹ هجری خورشیدی

دکتر ساموئل مارتین جردن ( Samuel M. Jordan) از سال ۱۸۹۹ تا سال ۱۹۴۰ ریاست کالج آمریکایی تهران ( دبیرستان البرز) را به عهده داشت. او بانی و سازنده دبیرستان البرز و مدرسه دخترانه آمریکایی تهران است.

جردن در سال ۱۸۷۱ میلادی در نزدیکی شهر یورک در پنسیلوانیا به دنیا آمد. پس از تحصیل در دبستان و دبیرستان در سال ۱۸۹۵ میلادی از کالج لافایت درجه B.A (لیسانس) گرفت. در سال ۱۸۹۸ درجه استادی علوم الهی (ام.ا) از دانشگاه پرینستون را دریافت کرد. در سال ۱۹۱۶ کالج لافایت او را با درجه D.D (دکتر در حکمت و فلسفه) شناخت و در سال ۱۹۳۵ میلادی از کالج واشنگتن و جفرسون بدرجهٔ دکترای حقوق نائل شد.

دکتر جردن در سال ۱۸۹۸ میلادی (۱۲۷۸ خورشیدی) به ایران آمد و یک سال بعد ریاست مدرسه را به عهده گرفت. در سال ۱۹۱۳ میلادی (۱۲۹۲ خورشیدی) با راه‌اندازی کلاس‌های باقیمانده دوره دوازده ساله دبیرستان تکمیل گردید. در سال ۱۹۱۸ میلادی (۱۲۹۷ خورشیدی) اولین ساختمان شبانه‌ روزی که در آن زمان، مک کورمیک‌ هال ( Maccormick Hall) نامیده می‌شد و یک ساختمان دیگر پایان یافت.

 به پاس خدمات فرهنگی وی در کالج البرز، دو مدال و نشان به او عطا کرد:

  • در سال ۱۳۰۰ هجری خورشیدی، وی یک قطعه نشان و مدال درجه دوم علمی

  • در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی، وی و خانمش به دریافت نشان درجه یک علمی دیگر مفتخر شدند.

دکتر جردن، در سال ۱۳۱۹ هجری خورشیدی از ایران رفت. دکتر جردن پس از بازگشت به آمریکا، در سال ۱۳۲۳ هجری خورشیدی، دوباره به ایران آمد و مورد استقبال شاگردان و مریدانش قرار گرفت. او ایران را وطن دوم خود می ‌نامید و همواره از آن به نیکی یاد می‌کرد. وی در سال ۱۳۳۳ هجری خورشیدی، در ۸۱ سالگى در آمریکا در گذشت.

در سال ۱۳۲۶ هجری خورشیدی، مراسمی به یاد او و برای بزرگداشت او در تالار دبیرستان البرز برگزار شد و نیم تنه سنگی وی را که استاد ابوالحسن صدیقی تراشیده بود، در کنار در ورودی آن نصب کردند. این پیکره بعدا به کتابخانه دانشگاه صنعتی امیرکبیر منتقل گردید.

بزرگراه آفریقا در شمال تهران، در زمان رژیم گذشته، به یادبود وی خیابان جردن نام گرفته بود، نامی که هنوز هم بطور غیر رسمی کاربرد دارد.

کتابی به نام "روش دکتر جردن" به قلم شکرالله ناصر در دیماه ۱۳۲۳ در تهران منتشر شده که در آن به شیوه کار وی و اداره دبیرستان پرداخته است.

 

از خاطرات و کلمات دکتر جردن

  • من میلیونر هستم زیرا هزارها فرزند دارم که هر کدام برای من، برای ایران و برای دنیا میلیون ها ارزش دارند.

    بچه ‏ها مملکت شما سابقهٔ درخشانى داشته است. بازگشت به آن روزگار درخشش بستگى به همت و شجاعت و کوشش شما دارد. امیدوارم حرف من در گوش و قلب شما باشد و براى ملت و کشورتان مفید واقع شوید.

  • برای دروغ ده شاهی کفاره تعیین کرده بود.
  • اگر در جیب کسی سیگار پیدا می شد یک تومان جریمه داشت.
  • می گفت : سیگار لوله بی مصرفی است که یک سر آن آتش و سر دیگر آن احمقی است!"
  • لوطى‏ را در معنایى منفى ـ در مایهٔ الواط ـ به ‏کار مى‏برد و مى‏گفت: "غیرت، همت، زحمت، کار، کوشش: اینها به آدم ‏آباد می ‏رسد. سستى، بی ‏حالى، کارنکردن، بارى‏ به ‏هرجهت بودن به لوطی ‏آباد می ‏رسد.

از دیگر بزرگان دربارهٔ او

تا کشور ما جایگه جردن شد
  بس خارستان کز مددش گلشن شد
  این باغ هنر که دور از او بود، کنون‏
  چشمش به جمال باغبان روشن شد

و نیز:

نادانى چیست جز به غفلت مردن؟
  باید به علاج از این مرض جان بردن
  گفتم که طبیب درد نادانى کیست؟
  پیر خردم گفت که جردن، جردن!

مجید ناظمی


 
comment نظرات ()
 
اعتماد...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
 

پدر داشت با دختر کوچکش تو خیابون قدم می زد که  که به نزدیک پل باریکی رسیدند که هم ماشین ها و هم عابران پیاده مجبور بودند کنار هم از روی آن عبور کنند و بنابراین خیلی پر رفت و آمد و شلوغ بود. واسه همین هم  پدر به دختر کرد و گفت:

عزیزم مواظب باش، بیا دستمو بگیر تا از پل رد بشیم.

دختر با نگاه شیرینش و معصومانه اش  رو به به پدر کرد و گفت : نه بابا جون، تو دستمو بگیر.

پدر هم دست کوچیک فرزندش رو گرفت و هنوز چند قدمی راه نرفته بودند که حرف های فرزندش رو کمی تحلیل و گفت:

ببینم خوب مگه فرقی هم می کنه، خوب دست، دست دیگه عزیزم! یا تو یا من نداره ؟ 

دخترک گفت : بابا جون خیلی فرق داره.

چه جوری ؟

دختر بازهم اون قیافه شیرین و دوست داشتنی رو گرفت و گفت: بابائی، اگه من دستت رو بگیرم و راه بریم، یهو به خاطر این شلوغی ممکنه دستت رو ول کنم و گم بشم ، اما من بابامو خیلی خوب می شناسم، می دونم اگه اون دست منو بگیره، به هیچ وجه منو رها نمی کنه و من هم با خیال راحت و با اعتماد به نفس کامل کنارش راه میرم.

کافیه  کمی اعتمادت  رو  بالا ببری،

اون وقت تازه متوجه می شی که چگونه باید زندگی کرد.

گوته


 
comment نظرات ()
 
وین دایر...
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
 

اگر شخصیت خود را با فعالیت‌های شغلی خویش می‌سنجید،

پس وقتی کار نمی‌کنید فاقد شخصیت هستید.

( وین دایر )


 
comment نظرات ()
 
پولت را چگونه خرج می کنی...
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
 

روزی امپراطور روم که در معیت جمعی از ندیمان و همراهانش در اطراف پایتخت به گشت و گذار مشغول بود، بر سر راهش از مقابل منزل یک کشاورز عبور کرده و به این فکر افتاد که بداند هزینه زندگی معمولی یک خانوار روستائی چقدر می تواند باشد؟ لذا مرد روستائی را به گوشه ای خلوت فرا خواند و و پرسید : برای گذران یک زندگی معمولی چقدر پول صرف می کنی؟

دهقان که چهره امپراطور باز شناخته بود پاسخ داد : اعلی حضرت، فقط روزی چهار سکه مسی.  

امپراطور پرسید : این پول رو چگونه خرج می کنی ؟ 

روستائی جواب داد :

اولی  را  خودم،

دومی را بابت قدردانی،

سومی را جهت بازپرداخت وام

و چهارمی برای سرمایه گذاری و پس انداز.

امپراطور با تعجب گفت : میشه بیشتر توضیح بدی ؟

کشاورز جواب داد :

اولی پولیست که من برای خود خرج خواهم کرد،

دومی را صرف همسرم خواهم کرد بابت قدردانی از زحماتی که او در خانه می کشد،

سومی صرف والدینم می شود جهت بازپرداخت بخش کوچکی از زحمات آنان در قبال بنده

و چهارمی را صرف فرزندانم می کنم برای سرمایه گذاری در آینده و دوران کهنسالی.

امپراطور که از این جواب خوشش آمده بود گفت :

چه معمای جالبی !  من آن را مطرح خواهم کرد و مطمئنم هیچ یک از درباریانم نخواهند توانست پاسخش را بیابند. تو هم  حق نداری جواب معما را برای کسی بازگو کنی حتی در حضور من، مگر این که  یک صد بار مرا ملاقات کنی و این امریست  محال.

درهمان شب امپراطور ضیافت شامی ترتیب داد. پس از صرف شام، نوبت به سخنرانی رسید و او پس از اتمام سخنان خود، معما را طرح کرد و افزود :

بیست و چهار ساعت وقت می دهم برای یافتن پاسخ، و اولین کسی که جوابش را بگوید جایزه بسیار نفیسی را از من دریافت خواهد نمود.

یکی از ندیمان که آن روز به همراه امپراطور خارج شهر بود، قضیه را دریافت و شبانه به منزل آن کشاورز رفت و پاسخ را خواست، اما با امتناع شدید او مواجه شد و هر چه اصرارکرد، نتیجه ای نگرفت. تا این که از جیبش کیسه ای پر از سکه طلا بیرون آورده و رو به دهقان کرد و گفت:

این یک صد سکه طلا از آن تو خواهد شد، اگر پاسخ را بگویی. روستائی نتوانست در مقابل این پیشنهاد وسوسه انگیز مقاومت کند و به ناچار جواب را گفت. فردای آن روز ندیم جواب معما را در حضور درباریان بازگو کرد، اما امپراطور دریافت که دهقان به نحوی جواب را به ندیم رسانده، بنابراین به شدت عصبانی شده و دستور داد کشاورز را دستگیر کرده و به دربار بیاورند. روستائی را که ترس و لرز زائد الوصفی فرا گرفته بود، دست بسته به دربار آوردند. امپراطور تا او را دید با فریاد خطابش کرد و گفت : تو نتوانستی حتی  یک روز هم زبانت را نگه داری؟! .

مرد دهقان بلافاصله دریافت که موضوع چیست و به فکر چاره افتاد و به ناگاه این فکر به ذهنش خطور کرد و گفت :

عالی جناب دقیقا آن چه را که شما فرمان داده بودید، انجام داده ام و هیچ تقصیری متوجه بنده نیست؟!.

امپراطور پرسید : چه می گوئی؟ من با تو شرط کرده بودم که اصلا لب برنگشائی؟  

کشاورز جواب داد : عالی جناب مگر قرارمان این نبود که بنده هیچ نگویم مگر یک صد بار شما رو را ملاقات کرده و چشمانم به چهره شما منورگردد، خوب قربانت شوم، بنده هم به یک باره یک صد چهره شما رو پشت اون سکه های طلا دیدم و لذا جواب معما رو گفتم.

علی امینی 


 
comment نظرات ()
 
میزان تاثیر حرف دیگران بر روند زندگی ما...
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
 

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت. چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت. چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند. او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های  خود را شرح داده بود. خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد. وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد به کمک او پرداخت. سپس کم کم وضع عوض شد.

پسرش گفت: پدر جان، مگر  به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی. پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتما آن چه می گوید صحیح است. بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد. فروش او ناگهان شدیدا کاهش یافت. او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست. کسادی عمومی شروع شده است.

افغانی ها ضرب المثلی دارند بدین مضمون که اگر کسی به تو گفت اسب به او اعتماد نکن اما اگر دو نفر پیدا شندن و به تو گفتند کمی درباره خودت فکر کن. اما اگر سه نفر پیدا شدن و به تو گفتند که اسبی حتما یک زین برای خودت سفارش بده. این ضرب المثل به خوبی اثر القائات منفی دیگران را بر ما نشان می دهد.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید:

اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر این صورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند.

خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.

در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اون قدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش دارد باعث ورشکستگی می شود و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.

گاهی اوقات ما اون قدر به افکار دیگران توجه می کنیم و به اون ها اعتماد بی خودی می کنیم که نه تنها زندگی خودمون رو خراب می کنیم بلکه حتی دیگه چیز دیگه ای رو نمی بینیم و چشمامون به روی  حقیقت ها می بندیم.

خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم. بهتره قبل از این که دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست.

 


 
comment نظرات ()
 
مدیریت بحران...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
 

روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند که ناگهان شیری در مقابل آن ها ظاهر شد. یکی از آن ها سریع کفش ورزشی اش را از کوله پشتی بیرون آورد و پوشید. دیگری گفت بی جهت آماده نشو هیچ انسانی نمی تواند از شیر سریع تر بدود.

مرد اول به دومی گفت   :

قرار نیست از شیر سریع تر بدوم. کافیست از تو سریع تر بدوم.

 یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
لطفا به هر کسی که می شناسید اطلاع دهید...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ اسفند ۱۳۸۸
 

چند روز پیش هنگام عبور از خروجی پارک چیتگر در اتوبان تهران کرج به سمت جاده مخصوص درست دور میدان چیتگر ( جنب اتوبان کرج) یه پسر جوان به ماشینم نزدیک شد و خود را به آینه ماشینم زد. سرعت من خیلی کم بود و مطمئن بودم هیچ ضربه ای به او وارد نشده. با این حال کمی جلوتر ترمز کردم و از آینه نگاه کردم. یکهو دیدم یک پراید با سرعت به طرف من میاد.

پراید جلو ماشین من پیچید و یک مرد خیلی درشت هیکل ازش پیاده شد و گفت فلان فلان شده زدی به جوان مردم داری در میری.
گفتم من بهش نزدم اون خودش رو به من زد به هر حال میبرمش دکتر.

اون جوان هم دیگه به ما رسیده بود اون مرد به راننده پراید گفت تو برو و خودش به همراه یه نفر دیگه و جوان حادثه دیده سوار ماشین من شدند و گفتند توی همین چیتگر یه درمانگاه هست. به سمت داخل چیتگر دور زدم. حدود 100 متر تو بلوار اصلی که جلو رفتیم مرده یه خیابون فرعی رو نشونم داد و گفت که بپیچم.
وضعیت خیلی مشکوک بود خیلی ترسیده بودم. برای همین به طرف اتوبان دور زدم. مرده عصبانی شد و گفت مگه نگفتم بپیچ تو این خیابون.

گفتم شما می خواهید بریم دکتر من خودم دکتر آشنا سراغ دارم، میبرم. گفت خیلی زبون درازی می کنی.

کیفم رو ازم گرفت و 170000 تومان پولی که داشتم رو برداشت و کیف رو به طرفم پرت کرد و پیاده شدند و رفتند.
به 110 زنگ زدم و موضوع رو گفتم.

چند روز بعد از 110 تماس گرفتند و مشخصات دزدها رو خواستند پرسیدم دستگیرشون کردین گفتند نه.

پلیس گفت که امروز یه خانموی رو تو همون جایی که شما آدرس دادید پولاش رو گرفتند و خودش رو هم خفه کردن و انداختن همان جا.
این اتفاق برای مدیر یکی از سازندگانی که با ساپکو همکاری دارند همین هفته گذشته  اتفاق افتاده و نقل قول مستقیم از خودش بود که برای شما تعریف کردم.


لطفاً به هر کسی که می شناسید اطلاع دهید.


 
comment نظرات ()
 
زرتشت...
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
 
ستیز من تنها با تاریکیست،
من برای نبرد با تاریکی شمشیر نمی کشم،
چراغ می افروزم.
یوسف عابدی

 
comment نظرات ()
 
49999 دلار دستمزد...
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
 

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از30 سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهرلاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با او تماس گرفتند. آن ها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند.
بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید: « اشکال اینجاست!
»
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد. مهندس دستمزد خود را 50000 دلار معرفی می کند. حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او به طور مختصر این گزارش را می دهد:

بابت یک قطعه گچ : 1 دلار و بابت
دانستن این که ضربدر را کجا بزنم : 49999 دلار


 
comment نظرات ()
 
سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه...
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸
 

درباره کیفیت محصولات و استانداردهای کیفیت در ژاپن بسیار شنیده اید. این داستان هم که در مورد شرکت آی بی ام اتفاق افتاده در نوع خود شنیدنی است. چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنی ها بسپارد. در مشخصات تولید محصول نوشته بود:

سه قطعه معیوب در هر 10000 قطعه.


قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است. هنگامی که قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آنها بود با این مضمون:

« مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم. برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آن ها را هم ساختیم. امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.»


 
comment نظرات ()