body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

دلبستگی...
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

با شروع زندگی، همه ما مجبوریم با رنج بیماری و پیری رو به رو شویم. صرف نظر از این که تا چه اندازه بیمار و یا دچار زوال و پیری باشیم، هیچ کدام نمی خواهیم بمیریم، چون مرگ به نظر ما بدبختی بزرگی است.

هر موجود زنده ای باید با تمامی این رنج ها مواجه شود. و ما هم چنان که عمر خود را سپری می کنیم، مجبوریم با رنج های گوناگون و انواع دردهای جسمی و روحی، مواجه شویم. با جنبه های ناخوشایند درگیر می شویم و از جنبه های خوشایند جدا می مانیم. به آن چه می خواهیم نمی رسیم، و به چیزی که نمی خواهیم دست می یابیم. تمامی این وضعیت ها یعنی رنج.

در سطحی بسیار عمیق، رنج، دلبستگی بی حدی است که هر یک از ما نسبت به این جسم و این ذهن، با شناخت ها، ادراکات، احساسات و واکنش هایش بروز می دهیم. مردم به شدت به هویت خود، یعنی موجودیت جسمی و ذهنی شان، می چسبند، در حالی که در واقع چیزی که موجود است، فقط فرایندهای تکاملی است. چسبیدن به یک تصور غیر واقعی از خود( چیزی که در حقیقت پیوسته در حال تغییر است) عبارت است از رنج بردن.

 

دلبستگی

دلبستگی انواع متعددی دارد. نخستین رنج از این وادی، دلبستگی به عادت لذت جویی نفسانی است. یک معتاد به این خاطر از ماده مخدر استفاده می کند که می خواهد احساس لذت بخشی که آن ماده مخدر ایجاد می کند را تجربه کند، حتی با وجود آن که می داند با مصرف آن ماده مخدر اعتیادش تشدید خواهد شد.

به همین ترتیب، ما به حالت اشتیاق داشتن معتادیم. به محض آن که هوسی ارضا شد، هوس دیگری پیدا می شود. خود موضوع، در مرحله دوم است. واقعیت آن است که ما پیوسته خواهان حفظ حالت اشتیاق هستیم، زیرا همین اشتیاق احساس لذت بخشی در ما ایجاد می کند که خواستار تداوم آن هستیم.

اشتیاق، عادتی می شود که نمی توانیم آن را ترک کنیم. یعنی به یک اعتیاد تبدیل می شود. و درست همان گونه که یک معتاد به تدریج نسبت به ماده مخدر برگزیده اش مقاومت بروز می دهد و برای ایجاد تخدیر، هر بار به مقادیر بیشتری از ماده مخدر نیاز دارد، اشتیاق های ما نیز هر چه بیشتر برآورده شود، پیوسته شدیدتر می شوند. بدین سان ما هرگز نمی توانیم به آن ها پایان دهیم، و تا وقتی اشتیاق بورزیم، شادمان نخواهیم بود.

دلبستگی بزرگ دیگر، دلبستگی به " من " یا خود است، همان تصویری که از خویشتن داریم.

در نزد همه ما، " من " مهم ترین شخص در دنیاست. طوری رفتار می کنیم که انگار آهن ربایی هستیم محصور براده های آهن، آهن ربا خود به خود براده های آهن را به گونه ای به نظم در می آورد که خود در مرکز آن قرار داشته باشد و با اندکی تامل می بینیم که همه ما به طور غریزی سعی داریم دنیا را مطابق میل خود درآوریم، یعنی موارد خوشایند را جذب می کنیم و موارد ناخوشایند را از خود دفع می کنیم.

اما هیچ کدام از ما در این دنیا تنها نیست:

یک " من " مجبور به تقابل با " من " دیگر است. حوزه مغناطیسی دیگران، الگویی که هر فرد می خواهد ایجاد کند را مختل می سازد و خود ما هم در معرض جذب و دفع قرار می گیریم. نتیجه فقط می تواند ناخوشایندی و رنج باشد.

اگر دلبستگی را به " من " محدود نکنیم، آن را به " مال من " تعمیم می دهیم، یعنی آن چه متعلق به ماست. همه ما نسبت به آن چه در تملک داریم، دلبستگی زیادی نشان می دهیم، زیرا این دلبستگی با ما عجین شده است و تصویر " من " را تقویت می کند. اگر آن چه شخص، " مال من " می نامد جاودانی بود و " من " تا ابد برای لذت بردن از آن باقی می ماند، این دلبستگی هیچ مشکلی ایجاد نمی کرد. اما واقعیت آن است که دیر یا زود این " من "  ، از " مال من " جدا می شود. وقت جدایی فرا می رسد و آن گاه، هر چه این چسبیدن به " مال من " بیشتر باشد، رنج بیشتری ایجاد خواهد شد.

دلبستگی نیز هم چنان گسترش می یابد و دیدگاه ها و اعتقادات ما را هم در برمی گیرد. صرف نظر از این که محتوای حقیقی آن ها چه باشد و این که درست باشند یا نادرست، اگر به آن ها دلبسته باشیم به طور حتم باعث افسردگی ما می شوند. همه ما متقاعد شده ایم که دیدگاه ها و سنت هایمان بهترین هستند و زمانی که این دیدگاه ها و سنت ها مورد انتقاد قرار گیرند، بسیار ناراحت می شویم. اگر سعی کنیم دیدگاه های خود را بیان کنیم و دیگران آن ها را نپذیرند، باز ناراحت می شویم. نمی خواهیم بپذیریم که هر شخصی اعتقادات خودش را دارد. بحت در باره این که کدام نظر درست است، کاری است بیهوده. سودمندتر آن است که همه عقاید از پیش فرض شده را کنار بگذاریم و سعی کنیم واقعیت را ببینیم. اما دلبستگی ما به دیدگاه ها مانع انجام چنین کاری می شود و ما را هم چنان ناشادمان نگه می دارد.

نوع دیگر دلبستگی، دلبستگی تو خالی به صور و آداب مذهبی است.

ما تمایل داریم که بر تظاهرات بیرونی مذهب، بیش از معنای درونی اش تاکید داشته باشیم و نیز احساس می کنیم کسی که آن آداب را انجام ندهد نمی تواند یک فرد مذهبی حقیقی باشد. از یاد می بریم که وجه صوری مذهب بدون جوهره و ذات آن، پوسته ای تو خالی خواهد بود. اگر ذهن سرشار از خشم، شهوت و سوء نیت باقی بماند، دین داری  به شکل خواندن دعا و انجام آداب و مناسک، بی ارزش است. برای این که در حقیقت مذهبی باشیم باید سلوکی مذهبی از خود نشان دهیم:

پاکی دل، عشق و شفقت نسبت به همگان.

اما دلبستگی ما به صورت های ظاهری مذهب باعث می شود که ما به ظاهر آن بیشتر از باطنش اهمیت بدهیم. در نتیجه، جوهره مذهب را از یاد می بریم و چهره واقعی شادمانی و شعف را نخواهیم دید.

تمامی رنج های ما، هر چه که باشد، به یکی از این دلبستگی ها مربوط می شود.

دلبستگی و رنج همیشه با یک دیگر یافت می شوند.

ادامه دارد...


 
comment نظرات ()
 
تقدیم به تو که امروز دوست داشتی دنیا را در آغوش بگیری …
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 

درس نابی که این عکس به من و تو می‌دهد

محمد درویش

 این تصویر امروز بر روی وب سایت معتبر نشنال جیوگرافیک قرار گرفته و در شمار ۵ تصویر برتر هفته جای دارد.

 عکس فوق تصویر سرزمین سوخته‌ای را در استرالیا نشان می‌دهد که کمتر از سه ماه پیش (۹ فوریه ۲۰۰۹) این چنین در آتش سوخت و با خود جان ۱۷۳ انسان را هم گرفت و بیش از دو هزار خانه را سوزاند … اما امروز دوباره دارد می‌روید و تو می‌توانی شوق رویش دوباره و برق آن رنگ سبز دوست‌داشتنی را باز هم بر خاکستر آن زمین نفرین شده ببینی و اوج بکشی. اگر که یادت باشد، زندگی همواره و در سخت‌ترین شرایط  کوره ‌راه‌هایی از امید دارد تا به آدم‌های مثبت‌اندیشش ارایه دهد.

و البته این تصویر می‌تواند هم چنان حامل پیام‌های بیشتری هم باشد:

این که هرگز گمان مبرید که به انتها رسیده‌اید؛ حتی اگر در تیره‌‌ترین یا کسل‌کننده‌ترین دوران زندگی‌تان قرار گرفته‌اید …

این که زندگی بسیار مهربان‌تر از آن چیزی است که گمان می‌کنید؛ به شرط آن که آن مهربانی را باور کنید …

این که همیشه می‌توان از دل سیاه‌ترین و سوزان‌ترین رخدادها، زیباترین احساسات انسانی را درک کرد و آفرید …

این که مزه‌ گس و استثنایی حیات را نمی‌توان و نباید با هیچ مزه‌ دیگری برابر دانست …

این که رویش دوباره‌ عشق می‌تواند در هر سرزمین خاکستری و در پس هر آتش سوزاندنی شکل بگیرد …

فقط کافی است نگاه‌مان را عادت ندهیم به بد دیدن!

و یادمان بماند که:

فردی که کوه را از میان برداشت، همان کسی بود که شروع به برداشتن سنگریزه‌ها کرده بود!

همین.!؟

 ممنونم از سعیده خانم گل برای ارسال این مطلب.


 
comment نظرات ()
 
وابستگی، آفت عشق...
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

پدر؟

مادر؟

همسر؟

فرزند؟

شغل، مدرک، موقعیت و ثروت؟

سلامتی ات؟

تفکراتت؟

احساساتت؟

اعتقاداتت؟

فرقی نمی کنه ، وابستگی یعنی این که خودت را به چیزی غیر از اصل خودت، چنان ببندی که آزادیَت را بگیرد.

انسان نامحدود و البته آزاد آفریده شده است. و همه هستی مسخّر و در اختیار اوست. هیچ چیزی ارزش آن را ندارد تا انسانی را به خود ببندد و وابسته و زندانی خود کند. و همه هستی، رشد و ارتقاءاشان در اینست که در خدمت آدمی باشند نه بر عکس. اشرف مخلوقات و سرور کائنات یعنی این.

حالا وقتی خودت را وابسته به موقعیت یا فردی می کنی، در واقع خود را از موقعیت برتر و آزادی که داری به جایگاه پَست و محدودی تنزّل داده و گره می زنی. خود را شکننده می کنی. افراد و اشیاء دیگر زوال پذیر و رفتنی اند. شغل، مدرک، ثروت، سلامتی، احساس و…، همه تغییر پذیر و از بین رفتنی اند. و هرکس به آن ها وابسته باشد نیز رنج فرسودگی، تنهایی، جدایی و پست شدن را ناچاراً، همواره با خود دارد.

و اما عشق

عشق فراتر از هر گونه وابستگی هاست. اگر تو به یک نفر وابسته شدی و بدون او می میری، نام آن را عشق مگذار. مثل نوزادی که به شیر مادر وابسته است، اگر شیر مادر نباشد کودک می میرد، چون وابسته است. عشق وابستگی نیست که با نبود معشوق، فرد مردنی شود. اصلا معشوقی که اکنون باشد و فردا نباشد، چگونه می تواند عشق ایجاد کند، صرفاً یک نوع وابستگی می آورد. و صد البته هنگام از بین رفتن هم تاثر و اندوه.

بله عشق همیشه رو به تزاید است. عشق آزاد و رهاست و پیرو آن عاشق و معشوق هم چنین اند. عشق، عاشق را هر روز فربه تر می کند. شادتر می کند. حرکت عشق فقط رو به جلوست. غم و شادی در عشق واقعی، مساوی و لذت بخش است. معشوق شکستنی نیست، مردنی نیست، پژمردنی نیست، بی وفا نیست. لذا عاشق هم به همین صورت پایدار، قوی و رو به رشد است. و بیت زیر نیز توصیف چنین عشقی است.

مرده بدم زنده شدم

گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

وابستگی، انسان را از بی نهایت هستی، به محدوده ای گره می زند، به مانند چشمی که از این همه رنگ، فقط رنگ سیاه و سفید را ببیند. مانند این همه اندام آدمی که به هنگام سرطان، صرفا یک نوع از سلول هایش شروع به رشد و توده شدن، می نماید. کسی که معتاد به مواد مخدر می شود، از بی نهایت لذتی که می تواند از تمام اعضاء و جوارح خود ببرد، صرفاً به یک لذت بسنده می کند، کسی که وابسته به سکس می شود، از بی نهایت پتانسیل خود، به لحاظ وابستگی اش، محروم می ماند. کسی که به یک فرد وابسته می شود، از تمامی انسان ها، و بی نهایت هستی، فقط یکی را به عنوان مجرای تنفس خود بر می گزیند. کسی که خود را به شغل، ثروت، … وابسته می کند، از تمام جنبه های آدمی، و موفقیت های گوناگون خود چشم پوشی می کند.
به چشم هایمان باید، یاد بدهیم که از دیدن کوه، دشت، آسمان، دریا، سبزه، زمین، ستاره، ماه، خورشید، انسان ها و … لذت ببرند.

از دست هایمان بخواهیم که مزه نوازش کردن را حس کنند .

گوش هایمان را نجوا کنیم که لذت شنیدن آوای پرندگان، صدای گرم مادر بزرگ، موسیق باران و خنده های مستانه کودکانه را بشنوند.

با پاهایمان صمیمانه دشت را بدویم، کوه ها را بپیماییم، عصای ضعیفان و تکیه نیازمندان شویم.

با زبانمان کلام التیام بخش غمدیدگان شویم و لذت ببریم همان طور که از گفتن جمله « دوستت دارم » به دلبر، هیجان زده می شویم.

آری تنفس لذت بخش هوای بهاری، بوی پاییز و نوازش برف بر صورتمان، همه و همه می توانندباعث به وجود آمدن احساسی باشند که موجب آرامش زندگی در کالبد منجمد و وابسته امان شود و ما را از تک بعدی بودن و چسبندگی به اشیاء و افراد رهایی بخشد.

عشق به مفهوم لذت بردن از همه هستی و هستی آفرین در کمال رهایی و آزادگی است، بدون ترس از دست دادن شی یا فردی خاص.

پس بر دست پینه بسته پدر و بر پیشانی پر چروک مادرت بوسه بزن.

گل را ببو، باران را حس کن و آسمان پرستاره را به تماشا بنشین.

دست نوازشت را بر سر کودک یتیم بکش و سینه ات را سنگ صبور دوستان کن.

گستره آسمان را دلیل کوچکی غمهایت بدان و شرم پدری خجالت زده از دست خالی در پیش کودکانش را به خود بیفزا.

لایحه علمت را چون نسیم بهاری بین همنوعانت منتشر کن.

روی گشاده و لبخندت را، ارزانی مردمان خسته از کاری کن، که هنگام غروب در خیابان های شلوغ با چشمانی خواب آلود رو به خانه دارند.

آرامش بخش کسانی باش که با تو مرتبطند. به نوعی که اگر جهان را ترک کنی، شکاف نبودنت را حس کنند. با این وجود دیگران را وابسته به خودت نکن و آن ها را مالامال عشق کن. آن ها را بزرگ تر از آنی بنما که شی یا فردی آن ها را به خود وابسته کند.

عشق را از هر کجا شروع کنید به زودی متوجه می شوید بسیار سیار و روان است. و همه آفرینش را در خود جای می دهد. وقتی عشق چنین عظیم و بزرگ است، پس در انحصار شئی یا شخصی نیست، که آن را از ما بگیرد و ما را تنها بگذارد. همه هستی در وجود ماست، پس، از دست دادن هیچ چیز، موجب کاستی در این بی نهایت عشق ما، نمی شود.

ارزش تو به اندازه آن چیزی است که به آن دل می بندی پس مواظب باش که به کمتر از بی نهایت عشق، دلبسته نشوی.


 
comment نظرات ()
 
یک جفت جوراب زنانه ...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایین‌تر از خانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته‌بود.  نمی‌دانم این خبر چگونه به گوش رییسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رییس من عاصم است اما کارمندان به او می‌گویند عاصم جورابی!

سر ساعت به رستوران رفتم. رییس تا مرا دید گفت:

چون جوان خوب و نجیب و سربه‌راهی هستی می‌خوام نصیحتت کنم. و بعد هم گفت، مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد، اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت می شی. همون طور که من بدبخت شدم و حالا بهم می‌گن عاصم جورابی!

 پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا می‌کنن؟

جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد:

وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه. واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوش حال بودم. صباحت زن زندگی بود.

بهش می‌گفتم امشب بریم رستوران؟

می‌گفت نه چرا پول خرج کنیم؟

می‌گفتم: صباحت جان لباس بخرم؟

می‌گفت: مگه شخصیت آدم به لباسه؟

 تا این که براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یه ‌روز گفتم عزیزم چرا جوراب تازه‌ات رو نمی‌پوشی؟

با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه‌ام جور در نمیاد!

به زور بردمش بیرون و براش یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو گذاشتی توی صندوق و نمی‌پوشی؟

جواب داد: آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همون‌روز یک دست لباس براش گرفتم. اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود: این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان!

رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. این دفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم. دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسری‌های خانوم! تا این که یه‌روز دیدم اخماش رفته تو هم.

پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست. قرار شد هفته‌ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت به فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با خودمون جور درنمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شب‌ها تلویزیون می‌دید!

چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه با آپارتمان جدید جور نبود! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمی‌شد بگه اما یه جورایی فهموند که ماشین می‌خواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده‌ال من بود نمی‌شد حرف هم زد! از همه خوشگلا خوشگل‌تر بود! کارش شده‌بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که تو خونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من ویسکی می‌خورد. مدام زیر لب می‌گفت:

آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه!

اوایل نمی‌دونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم. خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم می‌شکست و براش جوراب نمی‌گرفتم!

نویسنده: عزیز نسین


 
comment نظرات ()
 
با شکست عشقی چه‌جور کنار بیاییم؟
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 یکی از دوستان سی و چند ساله‌ام که با یک تجربه غمگین عاشقانه، قضیه جالبی را تعریف می‌کرد؛ او می‌گفت یک پسر 16ساله آمده قضیه عاشق شدن‌اش را برای او تعریف کرده و وقتی دوستم راه‌حل‌هایی ارائه داده، حرف عمیقی شنیده است:

« تو نمی‌فهمی که من دارم چه زجری می‌کشم».

خیلی از ماها مثل همین پسر 16ساله فکر می‌کنیم. قضیه عشق ما سوزناک‌ترین و پرماجراترین قضیه عاشقانه دنیاست و هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند بفهمد که « زجر عشقی کشیده‌ام که مپرس» ما چطوری است. احتمالا شما هم با این تیتر همین‌جور برخورد می‌کنید؛ حتی بچه‌های روان‌شناسی هم وقتی خودشان عاشق می‌شوند؛ در ذهنشان این سوال پیش می‌آید که چطور می‌شود کاری کرد که مراجعان فردا با شکست عشقی کنار بیایند؟ به هر حال این ها پیشنهادهای روان‌شناسان است. خیلی‌ها بعد از شکست عشقی کارهای عجیب و غریبی انجام می‌دهند. تا جایی که می‌توانید، لااقل این کارها را انجام ندهید:

پناهگاه روانی قدغن!

تعارف که نداریم. شکست عشقی می‌تواند یک نفر را به یک معتاد یا الکلی تمام‌عیار تبدیل کند. خیلی‌ها اولین سیگارشان را بعد از شنیدن یک «نه» کشیده‌اند اما لطفا به خاطر خودتان هم که شده، گریه‌ها و افسردگی‌های بعد از شکست را به گیجی بعد از سیگار و الکل ترجیح دهید. لااقل به‌خاطر انتقام از طرف‌تان هم که شده، خودتان را تلف نکنید. اگر بگوییم یکی از بازیگرهای هالیوودی بعد از شکست عشقی‌اش اتفاقا اعتیادش را ترک کرده، باور می‌کنید؟

رسوایی قدغن!

اصلا از همان اولش که عاشق شدید لازم نیست همه هم‌اتاقی‌ها و همکار‌ها و همکلاسی‌هایتان بفهمند. اعتماد به‌نفس‌تان زیاد است که هست. برون‌گرا هستید که هستید. عوارض این رسوایی وقتی که« نه» شنیدید، معلوم می‌شود؛ وقتی که حتی اگر دیگران هم در موردتان حرف نزنند، خودتان فکر کنید که همه‌جا قصه عشق شما نقل مجالس است. یک سنگ صبور درست و حسابی و رازدار پیدا کنید و خودتان را پیش او خالی کنید. از بالا به قضیه نگاه کنید. کمی از خودتان و زاویه دیدتان به قضیه فاصله بگیرید. بروید بالاتر و بالاتر. حالا خودتان را از بچگی تا پیری ببینید و ببینید که این شکست چقدر توی مسیر زندگی‌تان مؤثر بوده است. حالا آدم‌های دیگر را ببینید. می‌بینید؟

کافی است به دور و بری‌های خودتان فکر کنید تا بفهمید دنیا پر است از فلش‌های یک طرفه. پر است از «نه»هایی که دیگران شنیده‌اند و حتی «نه»هایی که خودتان گفته‌اید. شما تنها نیستید.

به شکست به‌عنوان یک فرصت خودشناسی نگاه کنید. خیلی‌ها بعد از شکست عشقی، آدم مثبت‌تری می‌شوند. همان‌طور که گفتیم، حتی ممکن است اعتیادشان را بعد از شکست بگذارند کنار. برای این آدم‌ها دیگر نظر معشوق مهم نیست. آنها به خودشان برگشته‌اند و جدا از رویدادهای عاشقانه شروع کرده‌اند به اصلاح خودشان.

شکست عشقی آدم را تمام‌عیار با خودش، عواطفش و فکرهایش روبه‌رو می‌کند. شکست عشقی می‌تواند یک بار دیگر تمام شکست‌های عاطفی زندگی را بیاورد جلوی چشم آدم. این هم می‌تواند هم افسرده‌کننده باشد و هم سازنده؛ یعنی این که آدم می‌تواند این مشکل‌های وجودی را لااقل با خودش حل کند و خودخواهی همیشگی‌اش را کنار بگذارد. در سطحی‌ترین حالتش آدم می‌تواند برود مهارت‌های برقرار کردن رابطه را از این‌ور و آن‌ور بیاموزد و در عمیق‌ترین حالتش، هدف زندگی‌اش را عوض‌کند.

حرف بزنید. 2 راه قبلی، راه‌حل‌هایی بود که می‌شد به‌تنهایی هم انجامش داد اما آدمیزاد بعد از شکست عشقی، از گیر کردن کلمه و بغض توی گلویش دارد خفه می‌شود. مشاور و روان‌شناس را برای همین موقع‌ها گذاشته‌اند. به جای این که بگذارید موقع خودکشی ناموفق ببندندتان به داروی ضدافسردگی و شوک الکتریکی، وقتی که داغتان تازه است، با یک متخصص حرف بزنید.

من در جهان فقط یک دوست واقعی داشته ام و آن خودم بوده ام.


 
comment نظرات ()
 
چرا در شکست های عاطفی واکنش‌ها متفاوت است؟...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

این جاست که پای روانکاو‌ها به‌میان کشیده می‌شود. چرا بعضی‌ها بی‌خیالانه به زندگی‌شان ادامه می‌دهند و بعضی‌ها تا پای مرگ هم جلو می‌روند؟ درست است که شما همین چند ماه یا فوقش چند سال پیش عاشق شده‌اید اما ذهنیتی که از عاطفه، محبت و دلبستگی دارید، سال‌ها قبل توی ذهنتان شکل گرفته است؛ یعنی از اولین باری که مادرتان شما را در آغوش گرفت. کسانی که مادرشان را از دست داده‌اند، شکست‌های عشقی وحشتناک‌تری را تجربه می‌کنند. نه!

فقط منظورم از دست دادن فیزیکی نیست. کسانی که به هر دلیلی، داشتن رابطه عاطفی و مادرانه با مادر خود را از دست می‌دهند، همیشه به دنبال یک مادر جایگزین می‌گردند. تصور کنید که دومین مادرتان هم به شما بی‌رحمی کند. معلوم است که شما این دنیا را جای وحشتناکی خواهید دید؛ جایی که به‌وجود آمده تا شما چیزهایی را از دست بدهید؛ البته این قضیه برای خانم‌ها علاوه بر مادر، در مورد پدر هم صادق است. بعضی‌ها هم هستند که دقیقا برعکس این قضیه‌اند. آن ها در خانواده‌ای بزرگ شده‌اند که هم از نظر عاطفی و هم از نظرهای دیگر، بیش از حد وابسته بار آمده‌اند. کسانی که در این خانواده‌ها بزرگ شده‌اند هم، خیلی سخت می‌توانند یک «نه» بشنوند. کسانی که توی عمرشان فقط «بله» عاطفی شنیده‌اند.

خلاصه این که ممکن است خودتان فکر کنید که طرفتان یک آدم دیگر از یک خانواده دیگر و با یک طرز فکر دیگر است که همین‌طور بی‌خود و بی‌جهت به دل شما نشسته است اما مطمئن باشید در ناخودآگاهتان خبرهای دیگری است. این که آدم در چه موقعیتی شکست عشقی بخورد هم واکنش‌هایش را متفاوت می‌کند. کسی که در جنبه‌های دیگر زندگی‌اش آدم موفقی است، احتمالا کمتر از شکست عشقی ضربه می‌خورد (البته در این مورد استثنا‌ها فراوان‌اند. می‌دانم).

کسانی که احساس‌شان را فقط به‌عنوان یک راز بین خودشان و معشوق‌شان نگه داشته‌اند هم از کسانی که این راز را برملا می کنند، کمتر ضربه می‌خورند.


 
comment نظرات ()
 
آیا شکست عاطفی مهم است؟ ...
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 

برای خیلی‌ها فرقی نمی‌کند که یک «نه» جانانه یا یک «نه» محترمانه بشنوند. نفس «نه» شنیدن برای‌ازدواج، یعنی یکی از مهم‌ترین درخواست‌هایی که آدم می‌تواند در زندگی‌اش از کسی داشته باشد، واکنش‌هایی را برمی‌انگیزد. آدم وقتی که از گیج و ویجی انکار کردن شکست و خشمگین شدن از طرف راحت شد، عمیق‌ترین فکری که آرام آرام به‌ذهنش می‌آید، این است: «چرا من؟». این جمله عمیق 2 کلمه‌ای تا پیدا نشدن جواب، دست از سر هیچ‌کس برنمی‌دارد.

 

همین جمله است که می‌تواند یک نفر را به خودکشی وا دارد و یک نفر دیگر را شاعر کند. در واقع متهم اصلی و پنهان شکست عشقی کسی است که شکست‌ خورده، نه کسی که نه گفته است. بعد از این که هی سرکوفت زدیم که «مگر او چه چیزی از من سر دارد؟»، به این می‌رسیم که «من چه چیزی کم دارم که او به من نه گفته است».

به‌هم می‌ریزیم؛ بدجوری به‌هم می‌ریزیم. با کمال بی‌رحمی باید بگویم که «آدم خوب»‌ها بیشتر به‌هم می‌ریزند؛ آن ها که زندگی ساده‌تری داشته‌اند و کمتر حق‌خوری کرده‌اند، حس می‌کنند که سهمشان از زندگی به‌شان داده نشده است. خیلی‌ها ممکن است از این رو به آن رو شوند.

آدم خوب‌ها ممکن است بیافتند توی کارهایی که تا به حال فکر کردن به آن ها هم اذیتشان می‌کرده است؛ یعنی ممکن است شروع کنند به دوستی به قصد خیانت؛ یعنی فرضشان این است که طرفشان که وابسته شد، می‌زنند زیر همه چیز و دلشان خنک می‌شود که توانسته‌اند انتقام جانانه‌ای از جنس مخالف بگیرند.

خیلی‌ها ممکن است ظاهربین‌تر شوند. آن ها حس می‌کنند ظاهرشان مشکلی داشته که جواب رد شنیده‌اند. آن ها شروع می‌کنند به اصلاحات(!) سطحی فکر می‌کنند که دیگر عمرا کسی به آن ها« نه» بگوید. اما همه این کارها جواب سوال اول نیست: «چرا من؟ چرا من باید شکست عشقی بخورم؟».

اگر دنبال راه‌حل‌های شکست عاطفی بگردید، اسم یک آمریکایی را زیاد می‌شنوید؛ الی فینکل یک استادیار روان‌شناسی دانشگاه نورث وسترن آمریکاست که در تحقیق 6ماهه‌ای چند پرسشنامه توسط دانش‌آموزان دختر و پسر آمریکایی پرکرده و نتایجی هم به دست آورده است.

او به این نتیجه رسیده که کسانی که وسط رابطه عاشقانه فکر می‌کردند شکست عشقی، مرگبار است وقتی از طرفشان جدا شده‌اند، دیده‌اند که خیلی هم از این خبر‌ها نیست؛ یعنی عوارض شکست عشقی توی ذهن خیلی از عشاق غلو شده بود ولی اگر کمی بیشتر به تحقیق مجازی‌تان ادامه دهید، متوجه می‌شوید که شکست عشقی یکی از 23عامل اصلی خودکشی در ایران است.

در ایران معمولا جوان ایرانی با یک «نه» فوری روبه‌رو می‌شود؛ یعنی این که کار به علاقه دوطرفه و بعد جدایی نمی‌کشد؛ یعنی او چیز دوطرفه‌ای به دست نمی‌آورد تا از دستش بدهد؛ به همین خاطر شکست عشقی از نوع ایرانی خیلی پررنگ‌تر است. وقتی یک نفر بدون آشنایی 2نفره به تمامیت تو بگوید «نه»، معلوم است که قضیه سهمگین‌تر می‌شود؛ ضمن این که افسانه‌هایی که در مورد عشق با شیر مادر وارد گوشت و خون ما شده است، به شکست عشقی یک لایه‌های اسطوره‌ای اضافه کرده است.


 
comment نظرات ()
 
خیال نکن نباشی بدون تو می میرم...
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 

«شکست عاطفی» یکی از دردآورترین اتفاقاتی است که ممکن است برای هر کسی رخ دهد اما مسلما آخر دنیا نیست. یک دفعه از این‌رو به آن‌رو می‌شود. اگر تا دیروز لب به سیگار نمی‌زد، حالا پاکت پشت پاکت دود می‌کند؛ اگر تا دیروز شاد بودن و سرزندگی‌اش توی تمام دانشکده سر زبان‌ها بود، امروز دیگر یا آن‌قدر خودش را توی اتاق حبس کرده است که دیگر کسی توی محوطه زندگی نمی‌بیندش یا این که اسطوره غمگینی و آشفتگی می‌شود.

بعضی وقت‌ها هم یک دفعه آدم منطقی‌ای می‌شود؛ کسی که همه چیزش نهایت دیوانگی است؛ خندیدنش، حرف زدنش، پوشیدن‌اش و حتی رابطه برقرار کردنش. برای این آدم فرضی فقط یک اتفاق افتاده است؛ او «نه» شنیده است.آن هایی که به ادبیات عاشقانه ایران علاقه دارند، احتمالا می‌گویند خیلی نامردی است که شکست عشقی را بیاوریم و با خط‌کش علم روان‌شناسی اندازه‌اش را بگیریم و برایش نسخه بپیچیم.

آن ها عاشق قصه زندگی شهریارند. آن ها عاشق «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا»هایی هستند که شهریار بعد از شکست عشقی‌اش گفت.

آن ها دیوانه « لیلا دوباره قسمت این‌ سلام شد»های حسین منزوی‌اند.

آن ها می‌دانند شکست‌های عشقی می‌تواند « واسوخت»های محشری به‌وجود بیاورد که وحشی بافقی ورد زبانش بود.

آن ها مشتری پر و پا قرص «عشق من شد سبب خوبی و ‌رعنایی او / داد رسـوایی من شهرت زیبایی او» هستند.

آن ها دلشان نمی‌آید لذت گوش دادن به «خیال نکن نباشی» عصار را با توصیه‌های روان‌شناس‌ها عوض کنند.

به آن ها حق می‌دهم. این هم یکی از راه‌های کنار آمدن با شکست عشقی است؛ پناه بردن به شعر. اما کاش این پناه بردن به شعر، فقط به شکل شعر خواندن و آه کشیدن نباشد. کاش شعرگفتن با شکوه را به‌عنوان راه‌حل ادبی شکست عشقی انتخاب کنید.

دنباله داره...


 
comment نظرات ()
 
امان از افسر دگی و ناامیدی...
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.

او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.

ولی در میان آن ها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.

کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟

شیطان پاسخ داد: این ناامیدی و افسردگیست.

آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیله من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس ناامیدی، دل سردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آن چه می‌خواهم بکنم.

من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است.


 
comment نظرات ()
 
عشق...
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

و پشت سر هر آن چه که دوستش می داری. و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیافتد و او آن قدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی،

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح،

خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سخت گیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاک بازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آن که آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است.

و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر و آن گاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیاندازد معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از این جا و آن جا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز. تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای. اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.

و چنان چه شما نیز موافق باشی،‌

به شما تبریک می گویم به خاطر وسعت قلب و روحی که پیدا کردید.

تبریک می گویم به خاطر بی نیازی که نصیبتان شده است.

و تبریک می گویم به خاطر ثروتی که به شما ارزانی خواهد شد.

و این یعنی تولدی دوباره، آن هم با کوله باری از تجربه که به درد خواهد خورد انشاا.. و من خوش حالم...

 


 
comment نظرات ()
 
چه کسی جای چه کسی نشسته؟ ...
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود دکتر مصدق رفت و روی صندلی انگلستان نشست. قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.

جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد.  جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و جای شما آن جاست.

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:

خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟ نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای ایشان نشستن یعنی چه. او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.

 با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.


 
comment نظرات ()
 
هر چه هست بین تو و خداست...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

 مردم اغلب غیر منطقی، خود محور، و متعصب هستند، در هر حال آن ها را ببخش! 

اگر مهربان باشی مردم تو را متهم می کنند که پشت این مهربانی ها، هدف های خود خواهانه پنهان شده است، در هر حال، مهربان باش!

اگر موفق شوی، دوستان دروغین و دشمنان واقعی به دست خواهی آورد، در هر حال، موفق شو!

اگر صادق و صریح باشی، ممکن است تو را فریب دهند، در هر حال، صادق و صریح باش !

چبزی را که برای ساختنش سال ها تلاش کرده ای می توانند در یک شب نابود کنند، در هر حال، تو بساز!

اگر آرامش و خوشبختی را بیابی مورد حسد واقع می شوی، در هر حال، به دنبال خوشبختی باش!

کار خوب امروز تو را، اغلب افراد فردا فراموش می کنند، در هر حال، تو کار خوبت را انجام بده !

بهترین هایت را به دنیا بده و این ممکن است هرگز کافی نباشد، در هر حال، تو بهترین هایت را به دنیا بده!

می دونی ...

در آخر، هر چی بوده بین تو و خداست، در هر حال، هیچ کدوم بین تو وآن ها نبوده!

Ahmad Reza Fotovvat Ph.D
In Industrial & Organizational Psychology )IOP
Managing Director of Charisma Consultant Psychological Institute (CCPI)Website: www.charismaco.com


 
comment نظرات ()
 
و این هنر چگونه زیستن است...
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

برخی اوقات که احوالات گذشته مرور می شوند، شگفتی های خود را نشان می دهند، گویی بازی گوشی های دوران کودکی و نوجوانی،‌ سرگرمی های جوانی و کوشش های میان سالی همه و همه،‌ به افتادگی ها و فرسودگی های دوران پیری می رسند و دست به دست هم می دهند تا افسانه عمر شکل بگیرد.

ظرفیت عمر ما مملو از قصه هایی است که ماجراهای تلخ و شیرین فراوانی را در خود جای داده اند و در کوچه باغ های ذهن ما جا خوش کرده اند. هر وقت تلنگری به آن می زنیم،‌ بیدار می شوند و آن گاه که فراموششان می کنیم،‌ به خواب می روند.

خوب می دانیم که همه تاریخ گاه داد است و گاه بیداد!!

افسوس که زمان چه زود می گذرد!!

باید باور کنیم قول آن بزرگ مردی که گفت:

زندگی را باید همواره از کام مرگ بیرون کشید!!

خاطره ها همه از این قماشند،‌ دلشان می خواهد بارها و بارها متولد شوند. از کوه راه های دور و نزدیک ذهن ما بیرون بیایند و بازگو شوند،‌ به همان صورت که بوده و هستند،‌ چه شیرین،‌ چه تلخ،‌ چه زیبا و چه زشت،‌ چه شادی آور و چه غم انگیز،‌ آن ها دوست دارند حقیقت خود را نمایان کنند و سینه به سینه نقل،‌ تا مبادا به وادی فراموشی سپرده شوند.

البته ما هم می دانیم که ماجراهای عمر،‌ همه به خوبی و خوشی سپری نشده اند و آن گونه که ما می خواستیم به سامان نرسیده و نمی رسند،‌ اما جنس ما آدمیان،‌ زیبا پسندی و آرامش طلبی را دوست دارد،‌ وقتی خاطره ها هجوم می آورند،‌ در دلمان می گوییم :

شکستگی های سیمایمان نشان می دهد که یادآوری خاطره های غم انگیز برای ما خوش آیند نیست، ما را می سوزاند و نابود می کند. اصلا ما از فرسودگی های زودرس بی زار هستیم. از قدیم هم گفته اند، جنس دل جای اندوه و غم نیست، ماوای عشق است. دلی که لبریز از عشق شد، از رذایل، فرسودگی ها خالی می شود و قوی می ماند، آن وقت همه چیز زیباست، آن طور که طبع ما می خواهد، هم آرامش می آورد و هم امید می آفریند و امیدواری هم یعنی، همه زندگی با همه آن چه هست.

سرمایه ما در این رهگذر، عقل ماست. این عقل هرچه زیبا و ماندنی باشد را به عشق تبدیل می کند و به صندوقچه دل می سپارد و آن چه را که زایل کننده  است، پالایش می کند و به دور می ریزد. حقیقت هر ماجرایی در زندگی به کمک عقل سنجش، پالایش و ماندگار می گردد.

برخلاف برخی از ادعاها، بین عقل و عشق جنگی نیست. از ازل تا ابد بین آن ها رفاقت و موانست بوده، هست و خواهد بود. هم چنان که عقل کل و عشق کل در ذات مقدس احدیت، یکی است. آن ها که این دو را برابر یک دیگر قرار می دهند، غافل هستند و از منشا آن بی خبر. غفلتی ها نمی دانند که گوهر عشق از راه عقل پیدا می شود و رازهای عاشقی را نیز عقل فاش می کند.

دانایی ها و توانایی ها همه ما از مبدا تاریخ تاکنون با عقل شروع شده اند و جلوهای عشقی که می بینیم حاصل کوشش های این گوهر گران بهاست که به عنوان سرمایه ای گران سنگ در نهاد ما قرار دارد.

جاهلان می کوشند، وجود عقل را انکار کنند و غافلان تلاش می کنند عشق را، هر دو به کاری بیهوده و ستیزی نافرجام دست می زنند. حقیقت عقل و جوهر عشق یکی است  و هر دو از سرزمین و وادی حیرت هستند. هر که دانست و توانست واقعیت این دو را در زندگی دریابد، طعم شیرین عشق را در ماجراهای زندگی شگفت انگیز خود خواهد چشید و ان که ندانست، افسوس و صد افسوس که همه عمر سرگردان خواهد ماند.

تو نیز ای همسفر!

برخیز، توشه سوال بردار و مرکب عقل سوار شو و قصد کن تا از کوچه باغ های خاطرات گذشته عبور کنی و با یادآوری زیبایی های زندگی، دسته گل امیدواری را به آیندگان تقدیم کنی و به جنگل سرسبز اندیشه پاگذار، تا در آن جا نغمه و نجوای طرب انگیز عقل و عشق را احساس کنی و هم چنان شاداب و پرطراوت بمانی.

برخیز، فرصت را از دست مده، زندگی آن نیست که بمانی، آن است که برانی .

منبع : ماهنامه مدیریتی مرزهای نو

 


 
comment نظرات ()
 
کوچه گردِ دوره گرد...
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

یاد دارم یک غروب سرد سرد،
می گذشت از توی کوچه دوره گرد.
دوره گردم کهنه قالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست.
اول سال است؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته اندیشه ام را پاره کرد
دوره گردم کهنه قالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
خواهرم بی روسری بیرون دوید.
آی آقا ! سفره خالی می خرید.؟

 امیرشهلا


 
comment نظرات ()
 
معلم...
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

من ستایشگر آن استادی هستم که اندیشیدن را به من آموخت

نه اندیشه ها را

استاد شهید دکتر مرتضی مطهری


 
comment نظرات ()
 
زندگی خداست و مهر و عشق و ...
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و در آخر زندگی زندگی است.

 اگر زندگی خدا نیست پس چرا فقط خدا هست؟!
اگر زندگی شعر نیست پس چرا هوهوی بادش یاهوی رند خرابات است؟
!
اگر زندگی مهر نیست پس چرا کبوتر با کبوتر باز با باز کند پرواز؟
!
اگر زندگی عشق نیست پس چرا ستاره ها باز چشمک می زنند؟
!
اگر زندگی بوسه نیست پس چرا زاغان مرغان عشق نشدند؟
!
اگر زندگی آغوش نیست پس چرا نسیم در تن برگ این گونه می پیچد؟
!
اگر زندگی آهنگ نیست پس چرا صدای جغد و کلاغش نوای پائیز و خرابه دارد؟
!
اگر زندگی شور نیست پس چرا شبهایش اینقدر پر درد و حال است؟
!
اگر زندگی سوز نیست پس چرا شمع باید بسوز و بسازد و بگرید و بخندد؟
!
اگر زندگی ناز نیست پس چرا مَهْوشانی که هَوی مهتابند این قدر کرشمه دارند؟
!
اگر زندگی ساز نیست پس چرا همه آهنگ ماندن را خوب می نوازند؟
!
اگر زندگی بهار نیست پس چرا صدای پرندگان را در برگ ریز خزان هم می شود شنید؟
!
اگر زندگی آبی نیست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ دریا و آسمان دارد؟
!
اگر زندگی ساده نیست پس چرا همه در خواب این قدر بی نقشند؟
!
اگر زندگی رقص نیست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را می رقصند؟
!
اگر زندگی صبح نیست پس چرا هر طلوع زندگی آغاز می شود؟
!
اگر زندگی چشم نیست پس چرا نور این قدر می رقصد؟
!
اگر زندگی کام نیست پس چرا عسل این قدر شیرین است؟
!
اگر زندگی حال نیست پس چرا غروب اصلا خواستنی نیست؟
!
اگر زندگی رود نیست پس چرا فصلِ خشک، بهار کرکس است؟
!
اگر زندگی جوی نیست پس چرا زمزمه اش این قدر شنیدنی است؟
!
اگر زندگی گل نیست پس چرا اشکِ گل، آئین عزا است؟
!
اگر زندگی رنگ نیست پس چرا خاکستری، تنها، رنگ خاکستر است؟
!
اگر زندگی مست نیست پس چرا این قدر پاسبان بر هر کوی و برزن است؟
!
اگر زندگی اشک نیست پس چرا آسمان که می گرید زمین می خندد؟
!
اگر زندگی صفا نیست پس چرا بی صفا زندگی نیست؟
!
اگر زندگی لرز نیست پس چرا این قدر ماه در برکه می لرزد؟
!
اگر زندگی خوب نیست پس چرا خفاش ها تنها در غارند؟
!
اگر زندگی زنده نیست پس چرا بوته رز همیشه گل می کند؟
!
اگر زندگی صاف نیست پس چرا گورستانش مه آلود است؟
!
اگر زندگی شراب نیست پس چرا این همه مست، زنده اند؟
!
اگر زندگی خواب نیست پس چرا مرگ، مردمان را بیدار می کند؟
!
اگر زندگی نوش نیست پس چرا نیش این قدر سوز دارد؟
!
اگر زندگی شاد نیست پس چرا حیوان نمی خندد؟
!
اگر زندگی گنج نیست پس چرا مردن این قدر سخت است؟
!
اگر زندگی نیایش نیست پس چرا بی نیایش کسی زنده نیست؟
!
اگر زندگی جاده نیست پس چرا مرده ها در حاشیه دفنند؟
!
اگر زندگی ماه نیست پس چرا بی ماه، ماه و سالی نیست؟
!
اگر زندگی روز نیست پس چرا هر روز زندگی نو می شود؟
!
اگر زندگی وفا نیست پس چرا هیچ کس بی وفا شِکَّرین نیست؟
!
اگر زندگی سخا نیست پس چرا آسمان که می بارد زمین می روید؟
!
اگر زندگی لطیف نیست پس چرا خار، سبز و خشکش یکی است؟
!
اگر زندگی دل آویز نیست پس چرا دل، به غیر او آویز نیست؟
!
اگر زندگی طروات نیست پس چرا مگسان، تخم، بر مردار می نهند؟
!
اگر زندگی زیبا نیست پس چرا مرده ها این قدر زشتند؟
!
اگر زندگی لبخند نیست پس چرا به وقت مرگ لبخند نیست؟
!
اگر زندگی نور نیست پس چرا شب های سیاهش انگار زندگی نیست؟
!
اگر زندگی جور نیست پس چرا "هر روز دریغ از دیروز" دروغ نیست؟
!
اگر زندگی زندگی نیست پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی بهتر از زندگی نیست؟!

آری، زندگی خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبی و ساده و رقص و صبح و چشم و کام و حال و رود و جوی و گل و رنگ و مست و اشک و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطیف و دل آویز و طراوت و زیبا و لبخند و نور و جور و در آخر زندگی زندگی است.


 
comment نظرات ()
 
این مطلب رو صرفا برای تست فرستادم و خود مطلب هم جالبه.
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
من قابل ستایشم و تو هم...
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

من می توانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشته خو یا شیطان صفت باشم.

من می توانم تو را دوست داشته باشم یا از تو متنفر باشم.

من می توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم ،

چرا که من یک انسانم و این ها صفات انسانی است.

تو هم به یاد داشته باش :

من نباید چیزی باشم که تو می خواهی، من را خودم از خودم ساخته ام.

تو را دیگری باید برایت بسازد و هم چنین به یاد داشته باش :

منی که من از خود ساخته ام، آمال من است.

تویی که تو از من می سازی آرزوها یا کمبودهایت هستند.

لیاقت انسان ها، کیفیت زندگی آن ها را تعیین می کند نه آرزوهایشان.

و من متعهد نیستم که آن چیزی باشم که تو می خواهی،

و تو هم می توانی انتخاب کنی که از من چه می خواهی.

می توانی دوستم داشته باشی همین گونه که هستم، و من هم.

می توانی از من متنفر باشی بی هیچ دلیلی، و من هم،

چرا که ما هر دو انسانیم.

این جهان مملو از انسان هاست،  

پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسی جدید باشد.

 تو نمی توانی برایم به قضاوت بنشینی و حکمی صادر کنی، و من هم.

قضاوت و صدور حکم به عهده نیروی ماورایی پروردگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می ستایند.

حسودان از من متنفرند ولی باز می ستایندم.

دشمنان کمر به نابودیم بسته اند و هم چنان می ستایندم،

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستی خواهم داشت،  

نه حسودی، نه دشمنی و نه حتی رقیبی.

من قابل ستایشم، و توهم .

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد،  

به خاطر بیاوری، آن هایی که هر روز می بینی و با آن ها مراوده می کنی همه انسان هستند و دارای خصوصیات یک انسان، با نقابی متفاوت، اما همگی جایز الخطا.

نامت را انسانی باهوش بگذار اگر توانستی انسان ها را از پشت نقاب های متفاوتشان بشناسی...

و یادت باشد که این کار، کاری نه چندان راحت است.

 ( بخشی از دست نوشته های بودا ) 

مرضیه درمان


 
comment نظرات ()
 
راهی برای رهایی از رخوت و خواب آلودگی...
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

قابلمه های مسی

تا چند دهه پیش مردم کشور ما رسم داشتند برای پخت غذا مخصوصا خورشت و آش از قابلمه های مسی استفاده می کردند و یک کفگیر آهنی داشتند به نام حسوم که موقع پخت غذا دائم درون آن قرار می گرفت.

هیچ کس نمی دونست چرا باید این کفگیر درون قابلمه مسی قرار بگیره؟ فقط می دونستند برای پخت غذا خیلی خوبه.

داستان از این قراره که بدن (مخصوصا مغز) برای سلامت و نشاط و کنترل اسید لاکتیک و کورتیزول به6  میلیارد یون مس نیاز دارد و به همین نسبت یون آهن.

کمبود یون مس باعث می شه شما دائم احساس رخوت و خواب آلودگی و کسالت کنید و هی دهن دره کنید. در ضمن هیچ کارتل داروئی نمی تونه از یون یک عنصر برای شما قرص تهیه کنه و اونی که مثلا به اسم قرص آهن به خورد ما می دهند شامل مولکول آهن هستش که برای بدن هیچ کاربردی نداره.

تعریف یون و مولکول را می گذاریم برای کلاس های طب سنتی ولی تا این جا بدونید که غذا موقع پخت در درون قابلمه مسی از یون آزاد شده این ظرف استفاده می کند و در بدن شما فوق العاده احساس نشاط و انرژی ایجاد می شود و دیگه از اون دهن درگی و خمیازه و کسالت خبری نیست و باعث طول عمر مفید و سلامتی جسمی مخصوصا برای خانم ها نزدیک به دوران عادت ماهیانه دارد.

ولی یک دفعه توی دهه 50 از این نون خشکی ها اومدند و داد میزند :

قابلمه مسی، کفگیر آهنی خریداریم

و با یک قیمت مناسب این قابلمه ها را خریدند و به جاش قابلمه آلومینیومی می دادند که بهش می گفتند روحی. از مامان جون و آقا جون بپرسید حرف من رو تائید می کنند هیچ کس توی اون دهه نفهمید این همه قابلمه مسی کجا قراره بره؟  

الان هم که ظرف های استیل و تفلون و این مزخرفات اومده که مدعی هستند غذا توش زود می پزه و به کف ظرف نمی چسبه. ولی مردم ما خبر ندارند که همین یون های مضر در این
ظروف عامل سرطان هستند و به راحتی یون سرب و آلمینیوم و... می تونند در جا یک کودک 6 ماهه را ظرف یک سال به بیماری های کمبود خونی و سرطان و یک فرد بزرگ سال را در طی 5 سال به بیماری های کبدی و خونی و طحال دچار کند و بعدش هم سرطان.

من به همه کسانی که این مطلب رو می خوانند پیشنهاد می کنم حتما برای پخت غذا، مخصوصا غذاهای آبکی از قابلمه مسی و کفگیر آهنی استفاده کنند. حداقل برای یک بار هم شده تا ظرف سه روز اثر آن را روی بدن خودتون ببینید.

حالا جالبه توی شمال ایران موقع پخت خورشت مخصوصا فسنجون یک تیکه اهن یا نعل اسب می اندازند وسط خورشت تا حسابی رنگ بگیره. این کار باعث آزاد شدن یون های آهن و سلامتی بدن می شود. اگر دقت کنید مردم مازندران و گیلان تقریبا در حد صفر دچار بیماری های خونی و سرطان خون می شوند.

 


 
comment نظرات ()
 
موندم که چی باید بگم.؟!
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

فضا، فضای چهاردهمین نمایشگاه صنعت نفت و گاز و پتروشیمی

سلام، احسان هستم.

سلام خوشبختم، خوبین؟

صورتش برام آشنا بود ولی یادم نمیومد که کجا دیدمش.

از بچه های همکار پرسیدم این احسان کیه؟

گفتند برادر کوچک فلانیه.

دوباره رفتم کنارش و ازش عذرخواهی کردم و گفتم، پس شما آخرین نفر از سه تفنگدار هستید، آخه اونا سه تا برادر هستند.

احسان، ظاهر آرام و متینی داره و همین باعث شد تو حوزه مورد علاقش که من هم برام جالب بود گفت و گوهای موثری رو با هم داشته باشیم. از مسایل روان شناسی شروع کردیم به صحبت تا نگرانی هایی که یک جوان 22 ساله می تونه تو زندگی براش اهمیت داشته باشه. صحبت از آدم های سود جویی شد که از آب گل آلود دارن برای خودشون حسن استفاده  رو می کنن. منظورم افرادیست که از ضعف های ارتباطی مردم ما، ازکمبود های اجتماعی و از ضعف های فرهنگی و اخلاقی اونا برای خودشون دکان درست کردن و اصلا به این فکر نمی کنن که بابا فردایی هم هست و باید جواب بدن.

صحبت از رنگ و بوی زندگی کردیم و این که چرا وضع مردم ما به این شکل تغییر کرده و چرا این قدر از هم گریز شدیم و خیلی چرایی های دیگه.

تو 48 ساعت گذشته خیلی بهم لطف داشت و بارها و بارها به شکل های گوناگون محبت رو برام جاری کرد.

تصمیم گرفتم تو حوزه کارهایی که قراره در آینده ای بسیار نزدیک شروع کنم ازش کمک بگیرم. این تصمیم رو بهش گفتم و اون هم بسیار خوش حال شد.

اما امروز که پنجم اردیبهشت هستش متوجه شدم دیروز نوبتش رسیده بوده و بنده خدا خودش هم خبر نداشت. مثل همه ما و خیلی های دیگه.

دل بزرگی داشت و خیلی خیلی آرزو برای رسیدن. ولی قلبش کوچکش دیگه یاریگرش نبود.

ساعتی در خود نگر تا کیستی     از کجائی وز چه جائی چیستی

در جهان بهرچه عمری زیستی     جمع هستی را بزن بر نیستی 

روحش شاد و یادش گرامی


 
comment نظرات ()
 
بهترین لحظات زندگی ما چه وقتی است؟...
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

عاشق شدن.

خندیدن تا حدی که دلتون درد بگیره.

دیدن یه عالمه ایمیل بعد از این که ازمسافرت برگشتید.

گوش دادن به آهنگ مورد علاقتون از رادیو.

داشتن تلفن از کسی که مدتی بوده که ندیدینش و دلتنگش بودین.

پیدا کردن مقداری پول  تو جیب  شلواری که درسالی که گذشت ازش استفاده نمی کردید.

شنیدن یک تمجید تصادفی درباره خودتون از زبان کسی.

بیدار شدن از خواب و فهمیدن این که هنوز فرصت دارین یه چند ساعت دیگه هم بخوابین.

گوش دادن به آهنگی که خاطره شخص عزیزی رو برای شما زنده می کنه.  

گوش دادن به صدای بارش بارون وقتی که تو تختخواب دراز کشیدین.

رد شدن از مکان هایی که خاطرات به یاد موندنی رو یادتون می اره.

نگاه کردن به غروب آفتاب وقتی که بالای یک تپه بلند قرار دارین و احساس دستپاچگی و این که دلتون هری بریزه پایین هر زمان که به پایین تپه نگاه مى کنین.  

دیدن خوش حالی کسانی که دوستشون دارین.

پوشیدن پلیور کسی که عاشقشین و احساس این که هنوز بوی عطر اونو می ده.

داشتن کسی که بهتون بگه  دوستتون داره.

خندیدن و خندیدن و خندیدن وقتی که یادتون به کارهای احمقانه و خنده دار دوستاتون می فته.

این ها بهترین لحظه های زندگی هستند.

قدرشون رو بدونیم.

زندگی یک مشکل نیست که  باید حلش کرد بلکه یه هدیه است که باید ازش لذت برد.

ما به ندرت درباره آن چه که داریم فکر می کنیم، درحالی که پیوسته در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می شود، دری دیگر باز می شود،  ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. 


 
comment نظرات ()
 
عشق...
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

دختری کنجکاو پرسید:

ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا،آخرش بازی است و بازیچه.

مادرش گفت: عشق یعنی رنج، پینه و زخم و تاول کف دست.

پدرش گفت: بچه ساکت باش، بی ادب! این به تو نیامده است.

رهروی گفت: کوچه ای بن بست.

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ.

معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ.

دلبری گفت: شوخی لوسی است.

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند.

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه.

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه.

شیخ گفتا: گناه بی بخشش.

واعظی گفت: واژه بی معناست.

زاهدی گفت: طوق شیطان است.

محتسب گفت: منکر عظماست.

قاضی شهر عشق را فرمود، حد هشتاد تازیانه به پشت.

جاهلی گفت: عشق را عشق است.

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت.

رهگذر گفت: طبل تو خالی است، یعنی آهنگ آن ز دور خوش است.

دیگری گفت: از آن بپرهیزید.

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم طفل معصوم با خودش می گفت:


من فقط یک سوال پرسیدم!

 


 
comment نظرات ()
 
برنده اید یا بازنده؟...
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
 
برنده می داند که گاهی اوقات پیروزی به بهای بسیار گرانی بدست می آید؛
بازنده بسیار مشتاق برنده شدن است، در جایی که نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است.

برنده ارزیابی درستی از توانایی های خود داشته و هوشمندانه از ناتوانی های خود آگاه است؛
بازنده از توانایی ها و ناتوانی های واقعی خود بی خبراست.

برنده مشکل بزرگی را انتخاب می کند و آن را به اجزای کوچک تر تفکیک می کند، تا حل آن آسان گردد؛
بازنده مشکلات کوچک را آن چنان به هم می آمیزد، که دیگر قابل حل شدن نیستند.

برنده می داند که اگر به مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود؛
بازنده احساس می کند که اگر به مردم فرصت داده شود، فرصت طلب خواهند شد.

برنده تمرکز حواس دارد؛
بازنده پریشان حواس است.

برنده از اشتباهات خود درس می گیرد؛
بازنده از ترس مرتکب شدن اشتباه، یاد گرفته که اقدام به هیچ کاری نکند.

برنده همواره خود را آن گونه که هست نشان می دهد؛
بازنده از ترس فنا شدن، حتی وقتی می خواهد کاری انجام دهد در پس نقابی خود را پنهان می کند.

برنده می کوشد تا مردم را هرگز نیازارد، مگر در مواقع نادری که این دل آزاری در راستای یک هدف بزرگ باشد؛
بازنده نمی خواهد به عمد دیگران را آزار دهد، اما ناخودآگاه همیشه این کار را می کند.

برنده ثروت اندوزی را وسیله ای برای لذت بردن از زندگی می داند؛
بازنده مال اندوزی را هدف خود قرار می دهد،‌ بنابراین گذشته از میزان انباشت ثروت، هیچگاه نمی تواند خود را برنده محسوب کند و هرگز برنده نمی شود.

برنده نسبت به فضای اطراف خود حساس است؛
بازنده فقط نسبت به احساسات خود حساس است.

منبع : www.charismaco. com


 
comment نظرات ()
 
تو هم جزو این ها هستی؟ ...
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضی‌ها شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
بعضی‌ها حمال کتابند،

بعضی‌ها بقال کتابند،
بعضی‌ها انباردارکتابند،
بعضی‌ها کلکسیونر کتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
بعضی‌ها را باید بایگانی کرد،
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
بعضی‌ها هزار لایه دارند،
بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است،
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها،
بعضی‌ها در حسرت پول همیشه مریضند،

بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه می‌خوابند،
بعضی‌ها برای پول همه کاره می‌شوند،
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،

بعضی‌ها نان جوانیشان را می خورند،
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را می خورند،
بعضی‌ها نان پدرانشان را می خورند،
بعضی‌ها نان خشک و خالی می خورند،

بعضی‌ها اصلا نان نمی خورند،
بعضی‌ها با گل ها صحبت می‌کنند،
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند،
بعضی‌ها صدای آب را ترجمه می‌کنند
،
بعضی‌ها صدای ملائک را می‌شنوند
،
بعضی‌ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند
،
بعضی‌ها حتی زحمت فکرکردن را به خود نمی‌دهند
،
بعضی‌ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند
،
بعضی‌ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آن هاست،

بعضی‌ها فکر می کنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آن هاست،
بعضی‌ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند
،
بعضی‌ها فکر می کنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی
،
بعضی‌ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند
،
بعضی‌ها ابتذال را با روشن فکری اشتباه می‌گیرند
،
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند
،
بعضی‌ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند
،
هیچکس بی‌درجه نیست
،
بعضی‌ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند
،
بعضی‌ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند
،
بعضی از آدم ها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ
،
بعضی‌ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،

بعضی به اندازه کره زمین و بعضی به وسعت کل هستی،
بعضی‌ها به پز می گویند پرستیژ،

بعضی‌ها هم خیلی جورهای دیگه هستند.
شما چطور؟

آیا شما هم از این بعضی ها هستید ؟

 


 
comment نظرات ()