body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

خدایا یواشکی خوب بودن چه قدر سخت است...
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
 

 مادربزرگ همیشه می گفت: اگر برای کسی کاری می کنی، به رویش نیار.

به رخ کشیدن یک جور منت گذاشتن است و اگر منت بگذاری کار قشنگت زشت می شود.
مادر بزرگ می گفت: لازم نیست وقتی کار خوبی می کنی داد بزنی. لازم نیست عالم و آدم را خبر کنی.
می گفت: کار خوب مثل گل است. خودش منتشر می شود.

ای مومنان، صدقات خود را با منت نهادن و آزار دادن باطل نکنید. همانا کسی که مالش را برای نمایش دادن به مردم انفاق می کند به خداوند و روز بازپسین ایمان ندارد... بقره - 264


وقتی که این آیه را خواندم، فهمیدم که مادربزرگ حرف های شما را می زد. حتما مادربزرگ این حرف ها را توی قرآن دیده ...

خدایا! اما من واقعا نمی توانم این جوری باشم.
وقتی کاری برای کسی می کنم، دوست دارم همه بفهمند، دوست دارم یک طوری خودم را نشان بدم...
خوشم می آید که دیگران از من تعریف کنند.

می دانم تو می دانی و همین بس است اما...

خدایا! یواشکی خوب بودن چه قدر سخت است.

 
بخشی از نوشته های عرفان نظرآهاری


 
comment نظرات ()
 
زبان جهانی دیگر...
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
 

سه روز پس از تولدم، در حالی که در گهواره ابریشمی دراز کشیده بودم و با تعجب به جهان تازه  اطرافم می نگریستم و دست و پا می زدم، مادرم از دایه پرسید: امروز فرزند من چطور است؟
دایه پاسخ داد و گفت: او خوب است خانم! سه بار به او شیر دادم و تا اکنون نوزادی به شادابی و سرحالی او ندیده بودم. چون این سخن را شنیدم بر خشمم افزوده شد و فریاد زدم و گفتم:

مادر! سخن او را باور مکن! زیرا رختخواب من خشک است و مزّه شیری که خورده ام بسیار تلخ بود و بوی سینه اش در مشامم بیزار کننده و بد است.
اما مادرم زبان مرا نفهمید و دایه نیز سخن مرا درک نکرد زیرا من با زبان جهانی که از آن آمده بودم، با آنان صحبت کرده ام.
در بیست و یکمین روز تولد من، یعنی روزی که می خواستند مرا غسل تعمید دهند، کشیش به مادرم گفت: خانم! من به تو تبریک می گویم زیرا فرزند تو یک مسیحی متولد شده است!
با تعجب به کشیش گفتم: اگر راست می گویی پس مادر تو در آسمان به خاطرت بسیار بدبخت و غمگین است زیرا تو یک مسیحی متولد نشده ای! کشیش نیز زبان مرا نفهمید.
هفت ماه گذشت. فالگیری به صورتم نگاه کرد و به مادرم گفت: فرزند تو در آینده رهبر بزرگی خواهد شد و مردم از او پیروی خواهند کرد!
با صدای بلند فریاد زدم و گفتم: این پیشگویی دروغ محض است زیرا من از خود آگاهم و یقین دارم که در آینده موسیقی دان خواهم شد. اما این بار نیز کسی زبان مرا درک نکرد و از این بابت شگفت زده شدم!
از آن زمان سی و سه سال می گذرد و در این مدت مادر و دایه و کشیش به رحمت خدا رفتند و مردند در حالی که فالگیر هنوز زنده است و به کار خود مشغول.
دیروز او را در کنار معبد دیدم و پس از احوال پرسی، به من گفت:

می دانستم که تو موسیقی دان بزرگی خواهی شد. من آیندهی تو را از زمان کودکی به مادرت پیش بینی کرده بودم!
سخن فالگیر را باور کردم زیرا من نیز زبان جهانی که از آن آمده بودم را از یاد برده ام.


 
comment نظرات ()
 
دو قلوهای دزد...
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸
 

من آموختم که افسوس گذشته و ترس از آینده، دزدهای دوقلویی هستند که لذت لحظه حال را از ما می دزدند.


 
comment نظرات ()
 
مبعث...
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
چرا تو این قدر برای من ویژه هستی ؟...
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
 

Because I know I can depend on you.

چون که می دونم می تونم به تو اعتماد داشته باشم

Because you know when to laugh at me and when to take me seriously.

چون که می دونی کی به من بخندی و کی باهام جدی باشی

Because you know what to repeat and what to keep to yourself.

چون که می دونی چه چیزی رو تکرار کنی و چه چیزی رو تو خودت نگه داری

Because you sense the feelings behind the words.

چون که احساسات پشت کلمات را درک می کنی

Because you always see something positive in me.

چون که همیشه چیزهای مثبت منو می بینی

Because you are never fake but are always honest with me.

چون که هیچ وقت جا نمی زنی و همیشه با من روراستی

Because you are a giver not only of your time but of yourself.

چون که همیشه نه فقط از زمانت بلکه از خودت هم برای من مایه می زاری

Because you are a rare combination of strength and sensitivity.

چون که تو یک ترکیب نادر از قدرت و احساساتی

Because you know me better than most people.

چون که منو بهتر از خیلی های دیگه می شناسی

Because you are not afraid to step out into the unknown.

چون که نمی ترسی از این که گام های بلندی به جاهای ناشناخته برداری

And most of all because I have the privilege of calling you friend.

و به خاطر همین دلایل هست که من این حق رو دارم که تو را دوست بنامم

 

( If you feel the same, pass it back. )

اگر تو هم همین احساسو به من داری اینو به من برگردون

 
comment نظرات ()
 
مناجات...
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
 

همه طاعت آرند و مسکین نیاز
بیا تا به درگاه مسکین نواز

چو شاخ برهنه برآریم دست
که بی برگ از این بیش نتوان نشست

خداوندگارا نظر کن به جود
که جرم آمد از بندگان در وجود

گناه آید از بنده خاکسار
به امید عفو خداوندگار

کریما به رزق تو پرورده ایم
به انعام و لطف تو خو کرده ایم

گدا چون کرم بیند و لطف و ناز
نگردد ز دنبال بخشنده باز

چو ما را به دنبال کردی عزیز
به عقبی همین چشم داریم نیز

عزیزی و خواری تو بخشی و بس
عزیز تو خواری نبیند زکس

خدایا به عزت که خوارم مکن
به ذل ّ گنه شرمسارم نکن

مسلط مکن چون منی بر سرم
ز دست تو به گر عقوبت برم

به گیتی نباشد بتر زین بدی
جفا بردن از دست همچون خودی

مرا شرمساری ز روی تو بس
دگر شرمسارم مکن پیش کس

گرم بر سر افتد ز تو سایه ایی
سپهرم بود کمترین پایه ایی

اگر تاج بخشی سرافراز دم
تو بردار تا کس نیندازدم

سعدی


 
comment نظرات ()
 
نقش دل در رهبری...
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
 

 

برای اداره کردن خودت از مغزت

و

برای اداره کردن دیگران از قلبت استفاده کن

 

استفاده به جا از مغز و قلب در شرایط تصمیم گیری می تواند به میزان غیرقابل تصوری جایگاه ما را نزد خود واقعیمان و دیگران متعالی یا پست نماید.

در دنیای مدیریت چیزی وجود دارد تحت عنوان :

مغز سرد و دل گرم.

تصمیماتی که از هر کدام از این دو فضا به تنهایی گرفته می شود نتایجی را به بار می اورد که ممکن است ایده آل ما نباشد. اما چیزی که مهم است تعادل بین این دو یعنی حضور مغزی آرام در کنار قلبی گرم برای تصمیم گیری های آینده.

راجبش زیاد می شه گفت. امیدوارم در آینده بتونم راجبش بنویسم.  

 داوود امیراحمدی


 
comment نظرات ()
 
ازدواج درمانگاه نیست...
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
 

در میانه دریا، اگر سکان را به دست نگیریم و قایق را هدایت نکنیم، دریاست که ما را به هر سویی که بخواهد می برد.
ما همواره در پهنه زمان شناوریم، اگر نتوانیم اوقات و زمان خود را مدیریت کنیم، منفعل خود را به دست گذر زمانه سپرده ایم! و جز تلف شدن عمر و بی ثمری حاصلی نخواهیم داشت.

بسیاری از مشکلاتِ پس از ازدواج که منجر به طلاق و شکست می شود به روزگار قبل از ازدواج و به مرحله انتخاب برمی گردد. یکی از مهم ترین دغدغه های جوانان قبل از ازدواج، شناخت درحد امکان همسر آینده شان است و این جا نقطه تمرکز نگرانی های دختران و پسران است اما اکثرا از آسان ترین، کم هزینه ترین و درست ترین شیوه، غفلت می کنند! و آن راه کار مطمئن " حذف موارد اشتباه و نادرست در گام نخست " است.

اساسا فرایند شناخت کامل همسر و هم زبانی و تفاهم با او پروسه ای طولانی دارد و مراحل تکمیلی آن در ایام پس از ازدواج بین6ماه تا 3 سال پس از ازدواج وتشکیل خانواده اتفاق می افتد و در آن مدت نباید به انتظار معجزه نشست چون ازدواج با برخی افراد ریسک بسیار زیادی دارد و از آغاز آشنایی قابل پیش بینی است و صرف ابراز علاقه یا... چیزی را عوض نمی کند.

این گونه ازدواج ها در تمام موارد به شکست )عم از طلاق و جدایی و سردی روابط و...) منجر می شود. راه کار عاقلانه و مطمئن حذف انتخاب های نادرست است. جوانی و فرصت های ناب و البته زود گذر آن قابل برگشت نیست.

 

پـیـامـبـر خـدا(ص)فرمودند:

در انتخاب همسر از خـضـرا الـدمن « گیاه روییده در خرابه » بپرهیزید مردم پرسیدند این خضرا الدمن چیست؟

پیامبر فرمودند: المرأة الحسناء فی منبت السوء  

یعنی زن زیبارو که در خانواده اى فاسد رشد کرده که بعضا به غلط ترجمه می شود زن خوب از خانواده بد؛ حسنا یعنی زیبا. این فرمایش ایشان در مورد دختری مومنه، عفیفه و خوش خُلق از خانواده ای بد نیست!

نقش خانواده در شکل گیری شخصیت فرد، روشن است. هر کس که خانواده مناسبی داشته باشد رشد و تکامل شخصیتی اش سریع تر، بهتر و رضایت بخش تر خواهد بود. اما کسانی هم هستند که در خانواده هایی با شرایط نامناسب و گاه نابهنجار به دنیا می آیند. خانواده هایی که نه تنها شرایط شکوفایی استعدادهای اعضایشان را فراهم نمی کنند بلکه گاهی حتی مانع موفقیت معمولی و حداقلی آن ها در زندگی می شوند.

در بین پیام های دریافتی به موارد متعددی از درد دل های ناراحت کننده عزیزانی بر می خورم که از خانواده های آشفته یا دور از معنویت، پدران بی مسوولیت، مادران لج باز یا بی تفاوت و خواهران و برادران مشکل دار و... رنج می برند و آن را مانعی برای رسیدن به آینده ای روشن می دانند. به این عزیزان عرض می کنم تاریخ زندگی بشر یادآورانسان های با اراده ایست که در شرایط بسیار نامناسب خانوادگی به دنیا آمدند اما در اثر پشتکار، اعتماد به نفس، ایمان و تکیه بر توانایی هایشان نه تنها از حرکت باز نماندند بلکه انسان هایی مومن و موفق شدند.

انسان مقهور و زیر سلطه مطلق شرایط محیطی نیست. اگرچه ممکن است محیط نامناسب سرعت حرکتش را کند یا سخت کنَد. بنابراین به همه دوستان عزیز به ویژه بانوان خوبی که از زندگی در خانواده نامناسب رنج می برند می گویم که ناامید نباشید و سعی کنید خودتان با این موج آشفته همراه نشوید. گل نیلوفر در مرداب می روید. یعنی حتی در لجنزار! می توان پاک و زیبا زندگی کرد. در گناه هیچ کس مشارکت نکنید . مبادا کسی و یا گناه کسی میان شما و خدا فاصله شود. چنان چه فرعون و یارانش نتوانستند به رابطه آسیه با خدا آسیبی برسانند.

درقبال فرد یا افراد بد خانواده با مهربانی و سعه صدر و در قبال پدر ومادر با هر صفتی که دارند فقط با ادب و احسان رفتار کنید تا به شایسته ترین وجه خدا را از خودتان راضی کنید.

زیبایی " ایمان و اخلاق حسنه "  و " سلامت شخصیت " حتما موجب جذب افرادی به سوی شما می شود و کم کم دوستان مومن و قابل اطمینانی پیدا می کنید. در مورد همسر آینده هم به همین کیفیت.

با خدای مهربان بیشتر رفاقت کنید و از او که دلسوزترین دوست شماست سعادت دنیا و آخرتتان را بخواهید.

با افراد خوشنام، دیندار و مهربان دوستی کنید.

یک معلم یا استاد دانا و دلسوز و یا یکی از افراد عاقل فامیل که مطمئن و رازدار باشد را به عنوان "  مشاور"  یا "  سنگ صبور"  برگزینید و گاهی با او صحبت کنید.

در انتخاب های خود نیز دقت داشته باشید تا بهروزی و سربلندی  به دست آورید. درست است که خانواده در قبال زندگی و سرنوشت اعضاء و افرادش موثر و مسوول است ولی خود فرد بیشترین تاثیر را دارد و مسوول نهایی است یعنی مسوولیت و نقش و تاثیر خانواده خصوصا پدر ومادر در زندگی فرد، رافع مسوولیت خود فرد نیست.

----------------------------------------------------------------------------

    ·       قبل از انتخاب همسر، خودخواه باشید و بعد از ازدواج فداکار.

·       قبل از انتخاب همسر، نسبت به همسر آینده، بد بین و سخت گیر باشید و بعد از ازدواج خوش بین و آسان گیر.

·       از ازدواج با افراد خرافاتی و دارای عقاید عجیب غریب خودداری کنید.

·       معمولا علاقمندی های یک طرفه دختر خانم ها، بی ثمر است و از عوامل اساسی و موثر در کاهش تدریجی شانس ازدواج آنان به شمار می رود.

·       به علاقمندی های پسرها ی زیر 20 سال اعتماد نکنید.

·       پسرها عجله نکنند و قبل از فراهم شدن مقدمات ازدواج؛ شغل و سربازی ( و نه ثروت! که ثروت اصلی اعتماد به نفس و توکل است)، به ازدواج فکر نکنند و برای انتخاب همسر هیچ اقدامی نکنند.

·       به قصد اصلاح، درمان و یا هدایت با کسی ازدواج نکنید! و فراموش نکنید ازدواج درمانگاه نیست!

·       از سر ترحم، کمک و دستگیری با کسی ازدواج نکنید!

·       از سر طمع، تفاخر و پُز دادن و مشهور شدن، با کسی ازدواج نکنید!

·       برای انتقام ( از دیگری)، تسویه حساب، حالگیری و یا رقابت و کِنف کردن دیگری با کسی ازدواج نکنید!
( متاسفانه زمینه بروز این جنس رفتارهای کودکانه کم نیست
)

·       از سر عجز، فرار و یا با تئوری " از این ستون تا اون ستون فرجی است" ازدواج نکنید!
بلکه ابتدا با تدبیر و اعتماد به نفس مشکلتان را برطرف کنید.

·       در امر ازدواج استخاره نکنید! ( خوب است به خانواده مقابل هم در ابتدا این را تذکر دهید ) استخاره

·       برای تکمیل تیم یا گروه عروس ها یا دامادهای فامیل با کسی ازدواج نکنید!
 )
این به فلانی و فلانی میاد، هم تیپ و... )

منبع : وب سایت شهاب مرادی

http://www.shahab-moradi.ir/

 


 
comment نظرات ()
 
هیچ چیز غیر ممکن نخواهد بود...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
شتر و بچه اش...
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
 

آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟
شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟
بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟
شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.
بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟
شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است.
بچه شتر: چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد.
شتر مادر: پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم ها ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.
بچه شتر: فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است...
بچه شتر: فقط یک سوال دیگر دارم...
شتر مادر: بپرس عزیزم.
بچه شتر: پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟


 
comment نظرات ()
 
بخوان ، باور کن ، آرام باش...
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸
 

 آغاز روز :

امروز روز خداست و همه کارهایم رنگ و بویی خدایی دارد.
هر روز برکت و نعمت خدا را در زندگی ام مشاهده می کنم. به ویژه امروز منتظر تجلی برکات فراوان الهی هستم.
با شور و شوقی فراوان و ایمانی نیرومند بیرون می روم تا آن چه را که باید به دست من صورت گیرد، به انجام رسانم.
امروز از آسمان طلا می بارد.

در طول روز :
تنها خدا منشا توانگری و برکت بیکران من است. روزی
ام از خداست.
من والاترین و بالاترین ویژگی
های همه مردم را دوست دارم و هم اکنون والاترین و بالاترین افراد و  شرایط را به سوی خود می کشانم.
کارم آسان است و بارم سبک و توفیق
هایم بی شمار. همه نعمت
های الهی به من عطا شده تا برای انجام امور بزرگ مجهز باشم و این امور را به آسانی به ثمر برسانم.
هم اکنون همه چیز و همه کس مرا  توانگر می سازد. همیشه به یاد دارم خدایی ثروتمند دارم که همیشه مرا به یاد دارد.
خدا عاشق و مشتاق من است.
من خلیفه خدا هستم و کمتر از بهترین را نمی خواهم.

امور مالی : 

همه درها گشوده اند و همه راه ها  باز و آزادند تا همه ثروت های الهی به سوی من سرازیر شوند. سپاسگزارم که با اعمال قدرت مستقیم خدا، درآمدم افزایش می یابد.
سپاسگزارم که درتمام امور مالی ام،  نظم الهی برقرار است.

زمان بروز یاس و نا امیدی و احساس شکست :

خدا مرا آفریده تا توانگر باشم و  خودش حمایت و هدایتم می کند.
از هیچ چیز نمی ترسم زیرا خلیفه خدا هستم و تمام نعمت های الهی از آن من ااست. تسلیم شکست نمی شوم، با  تمام نیرو در کمال ثبات و پایداری  به پیش می روم، آن قدر ایستادگی می کنم تا آرزوهای قلبی و الهی ام را  به دست آورم.
هیچ چیز منفی در زندگی من راه  ندارد. زیرا مسوولیت همه امور باخداست.

پایان روز :

این روز را رها می کنم تا برود، خدای مهربان فقط خوبی های این روز را برایم نگاه می دارد و مابقی آن ناپدید می شود.
همین که سر بر بالین می گذارم به خوابی عمیق فرو می روم. برای روز موفقیت آمیزم خدا را شکر می کنم.
به آسانی می آسایم و می دانم که خدایم ذهن و تنم را شاداب تر و تازه تر می کند و برای فردایی بهتر و زیباتر آماده می شوم.
من به خواب می روم اما خدای من  بیدار می ماند تا مسایلم را با نظم الهی حل کند و مرا به موفقیت و شادمانی و توانگری برساند.

فکر کنید :

اگر تو نتوانی به خدا که عالم و قادر مطلق است و اداره تمامی این کائنات غنی به عهده اوست، اعتماد کنی !

پس به چه کسی می توانی اعتماد داشته باشی !

مطلب از حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
از نظر من تو آدم تاثیر گذاری هستی...
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
 

آموزگارى تصمیم گرفت که از دانش‌آموزان کلاسش به شیوه جالبى قدردانى کند.
او دانش‌آموزان را یکى‌یکى به جلوى کلاس می‌آورد و چگونگى اثرگذارى آن‌ها بر خودش را بازگو می‌کرد.
آن گاه به سینه هر یک از آنان روبانى آبى رنگ می‌زد که روى آن با حروف طلایى نوشته شده بود:

« من آدم تاثیرگذارى هستم.»


سپس آموزگار تصمیم گرفت که پروژه‌اى براى کلاس تعریف کند تا ببیند این کار از لحاظ پذیرش اجتماعى چه اثرى خواهد داشت.
آموزگار به هر دانش‌آموز سه روبان آبى اضافى داد و از آن‌ها خواست که در بیرون از مدرسه همین مراسم قدردانى را گسترش داده و نتایج کار را دنبال کنند و ببینند چه کسى از چه کسى قدردانى کرده است و پس از یک هفته گزارش کارشان را به کلاس ارائه نمایند.
یکى از بچه‌ها به سراغ یکى از مدیران جوان شرکتى که در نزدیکى مدرسه بود رفت و از او به خاطر کمکى که در برنامه‌ریزى شغلى به وى کرده بود قدردانى کرد و یکى از روبان‌هاى آبى را به پیراهنش زد. و دو روبان دیگر را به او داد و گفت:

ما در حال انجام یک پروژه هستیم و از شما خواهش می‌کنم از اتاقتان بیرون بروید، کسى را پیدا کنید و از او با نصب روبان آبى به سینه‌اش قدردانى کنید.
مدیر جوان چند ساعت بعد به دفتر رییسش که به بدرفتارى با کارمندان زیر دستش شهرت داشت رفت و به او گفت که صمیمانه او را به خاطر نبوغ کاری‌اش تحسین می‌کند.
رییس ابتدا خیلى متعجب شد آن گاه مدیر جوان از او اجازه گرفت که اگر روبان آبى را می‌پذیرد به او اجازه دهد تا آن را بر روى سینه‌اش بچسباند.
رییس گفت: البته که می‌پذیرم. مدیر جوان یکى از روبان‌هاى آبى را روى یقه کت رییسش، درست بالاى قلب او، چسباند و سپس آخرین روبان را به او داد و گفت:

لطفاً این روبان اضافى را بگیرید و به همین ترتیب از فرد دیگرى قدردانى کنید.
مدیر جوان به رییسش گفت پسر جوانى که این روبان آبى را به من داد گفت که در حال انجام یک پروژه درسى است و آن‌ها می‌خواهند این مراسم روبان زنى را گسترش دهند و ببینند چه اثرى روى مردم می‌گذارد.
آن شب، رییس شرکت به خانه آمد و در کنار پسر ١۴ ساله‌اش نشست و به او گفت:

امروز یک اتفاق باور نکردنى براى من افتاد. من دردفترم بودم که یکى از کارمندانم وارد شد و به من گفت که مرا تحسین می‌کند و به خاطر نبوغ کاری‌ام، روبانى آبى به من داد.
می‌توانى تصور کنی؟

او فکر می‌کند که من یک نابغه هستم!

او سپس آن روبان آبى را به سینه‌ام چسباند که روى آن نوشته شده بود:

«من آدم تاثیرگذارى هستم.»

سپس ادامه داد: او به من یک روبان اضافى هم داد و از من خواست به وسیله آن از کس دیگرى قدردانى کنم. هنگامى که داشتم به سمت خانه می‌آمدم، به این فکر می‌کردم که این روبان را به چه کسى بدهم و به فکر تو افتادم. من می‌خواهم از تو قدردانى کنم.
مشغله کارى من بسیار زیاد است و وقتى شب‌ها به خانه می‌آیم توجه زیادى به تو نمی‌کنم. من به خاطر نمرات درسی‌ات که زیاد خوب نیستند و به خاطر اتاق خوابت که همیشه نامرتب و کثیف است، سر تو فریاد می‌کشم.
امّا امشب، می‌خواهم کنارت بنشینم و به تو بگویم که چقدر برایم عزیزى و مى‌خواهم بدانى که تو بر روى زندگى من تاثیرگذار بوده‌اى.
تو در کنار مادرت، مهم‌ترین افراد در زندگى من هستید. تو فرزند خیلى خوبى هستى و من دوستت دارم. آن گاه روبان آبى را به پسرش داد.
پسر که کاملاً شگفت زده شده بود به گریه افتاد. نمی‌توانست جلوى گریه‌اش را بگیرد. تمام بدنش می‌لرزید. او به پدرش نگاه کرد و با صداى لرزان گفت:

« پدر، امشب قبل از این که به خانه بیایى، من در اتاقم نشسته بودم و نامه‌اى براى تو و مامان نوشتم و برایتان توضیح دادم که چرا به زندگیم خاتمه دادم و از شما خواستم مرا ببخشید.»
من می‌خواستم امشب پس از آن که شما خوابیدید، خودکشى کنم. من اصلاً فکر نمی‌کردم که وجود من برایتان اهمیتى داشته باشد. نامه‌ام بالا در اتاقم است.  پدرش از پله‌ها بالا رفت و نامه پرسوز و گداز پسرش را پیدا کرد.
فردا که رییس به اداره آمد، آدم دیگرى شده بود. او دیگر سر کارمندان غر نمی‌زد و طورى رفتار می‌کرد که همه کارمندان بفهمند که چقدر بر روى او تاثیرگذار بوده‌اند.
مدیر جوان به بسیارى از نوجوانان دیگر در برنامه‌ریزى شغلى کمک کرد... یکى از آن‌ها پسر رییسش بود و همیشه به آن‌ها می‌گفت که آن‌ها در زندگى او تاثیرگذار بوده‌اند.
و به علاوه، بچه‌هاى کلاس
، درس با ارزشى آموختند:

« انسان در هر شرایط و وضعیتى می‌تواند تاثیرگذار باشد. »

همین امروز از کسانی که بر زندگی شما تاثیر مثبت گذاشته‌اند قدردانی کنید.
یادتان نرود که روبان آبی را از طریق ایمیل هم می‌توان فرستاد!

 من این روبان آبی را همراه با این روایت به همه کسانی که روی زندگیم تاثیر گذاشتند و با مهربانی درس های بزرگ زندگی را به من دادند تقدیم می کنم.

پیشنهاد می کنم شما هم همین کار رو بکنید...

 


 
comment نظرات ()
 
چون مرز نداشتی!...
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
 

زنی جوان نزد عالمی رفت و گفت که بعد از ازدواج مجبور به زندگی مشترک با خانواده شوهرش شده است و آن ها بیش از حد در زندگی او و همسرش دخالت می کنند.

عالم از او پرسید: آیا تا به حال به سراغ صندوقچه شخصی که تو از خانه پدری آورده ای رفته اند؟

زن جوان با نعجب گفت: البته که نه! همه حتی همسرم می دانند که آن صندوقچه متعلق به شخص من است و هر کسی که به آن نزدیک شود با بدترین واکنش ممکن از سوی من رو به رو می شود. هیچ یک از اعضای خانواده همسرم حتی جرات لمس این صندوقچه را هم ندارند!

عالم تبسمی کرد و گفت:

خوب! این تقصیر خودت است که مرز تعریفی خودت را فقط به دیوارهای صندوقچه ات محدود کرده ای! تو اگر این مرز را تا دیوارهای اتاق شخصی ات گسترش دهی دیگر هیچ کس جرات نزدیک شدن به اتاقت را نخواهد داشت. شاید دلیل این که دیگران خود را در ورود و دخالت به حریم تو محق می دانند این باشد که تو مرزهای حریم خود را مشخص و واضح برایشان تعریف نکرده ای!


 
comment نظرات ()
 
جغرافیای بانوان ...
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
 

اگر بخواهیم خانم ها را با جغرافیای جهان مقایسه کنیم چیزی می شود شبیه ادامه مطلب؛

در سنین ۱۵ - ۲۰ سالگی مثل افریقاست.
نصف استعدادهاش شکوفا شده، نصفش هنوز دست نخوره است.

در سنین ۲۰ تا ۳۰ سالگی مثل امریکاست.
همه استعدادهاش شکوفا شده و از هر نظری به تکامل رسیده.

در سنین ۳۰ تا ۳۵ سالگی مثل ژاپن و هند هست.
خیلی خیلی خون گرم، باهوش و زیبا

در سنین ۳۵ تا ۴۰ سالگی مانند فرانسه است.
بعد از جنگ نصفش خراب شده، اما هنوز جذاب

در سنین ۴۰ تا ۵۰ سالگی مانند آلمان است.
جنگ رو باخته ولی هنوز به آینده امیدواره.

در سنین ۵۰ تا ۶۰ سالگی مانند روسیه است.
گشاده رو و آرام است ولی کمتر کسی اشتیاق رفتن به نزدش را دارد.

در سنین ۶۰ تا ۷۰ سالگی مانند انگلیس است.
با گذشته خاطرات درخشان اما بدون آینده روشن.

بعد از ۷۰ مثل سیبری است.
همه می دونند کجاست، ولی کسی حاضر نیست به نزدش بره!

نکته: خانم های کشور من از ۳۰ سال پیرتر نمی شوند.


 
comment نظرات ()
 
پاداش بده و شاد زندگی کن...
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
 

تفاوت های رفتاری زن وشوهرهای شادکام وناراضی

رضایتمندی زناشویی را نمی‌توان صرفا بر اساس فشارهای روانی بیرونی تعیین کرد زیرا تمامی ازدواج ها دست کم با چند فشار روانی مواجه هستند. تفاوت ازدواج های شادکام و ناشاد را حداقل تا حدودی می‌بایست در پرتو شیوه‌‌ای تعیین کرد که طرفین به فشارهای روانی پاسخ می‌دهند و یا با یک دیگر ارتباط برقرار می‌کنند.

یک منبع بسیار با اهمیت رضایت مندی در ازدواج عبارت است از پاداش هایی که طرفین به یک دیگر می‌دهند. بسیاری از عوامل باعث استحکام ازدواج می‌شوند اما پاداش های ادراک شده مهم ترین عامل است. مصاحبت و دوستی یکی از این پاداش است. سایر پاداش ها عبارتند از داشتن یک هم بازی مناسب در بازی یا کسی که با او بتوان به پیاده روی پرداخت، کسی که با او خاطرات مشترکی داشته باشیم و یا کسی که با او به تجربه‌های جدید دست یابیم. تحسین و تمجید نیز می‌تواند نقش پاداش دهنده داشته باشد و باعث حفظ ازدواج شود.

ادراک درست و دقیق

زوج های شادکام در شناخت یک دیگر توفیق دارند. آن ها یک دیگر را به درستی و با دقت ادراک می‌کنند. ولی زن و شوهرهای ناراضی چنین نیستند. بسیاری از موانعی که بر سر راه ادراک دقیق و درست قرار دارند می‌توانند مسیر رسیدن به ادراک دقیق در ازدواج را تا حد بسیار مسدود کنند. زوج ها معمولا در موقعیت های مثل قرار ملاقات (خواستگاری) در پی شناخت یک دیگرند. در این موقعیت ها هر دو نفر به مهم ترین نحو رفتار کرده و ممکن است اختلافات عقاید خود را در آن دوره به حداقل ممکن برسانند. در نتیجه ممکن است در زمان ازدواج یک دیگر را نشناسند. حتی اگر زن و شوهرها واقعا در همان بدو ازدواج یک دیگر را بشناسند ممکن است از ادراک تغییرات همسر خود باز بمانند.

ارتباط و تبادل نظر

همسران چگونه می‌توانند یک دیگر را بهتر بشناسند؟

اولین ابراز برای به حداقل رساندن کژفهمی در ازدواج ، تبادل پیام است. اگر زن و شوهرها در وضعیت گشوده و بی‌پرده با یک دیگر صحبت کنند، احتمال این که یک نفر بدون آگاهی طرف مقابل تغییر کند، وجود نخواهد داشت و طرفین از آن چه دیگری را خشنود یا ناخشنود می‌سازد، بیشتر مطلع بوده و اگر همسر او در باره امری ناراحت باشد متوجه این قضیه می‌شود. یکی از لازمه‌های تبادل پیام عبارت است از زمان، تا وقتی زوج ها ان قدر با یک دیگر به سرنبرند که از سطح روابط مصنوعی فراتر روند، این گفتگو نمی‌تواند سر بگیرد.

مهارت مسئله گشایی

بین دو نفر همیشه احتمال اختلاف نظر وجود دارد و شیوه ادراک و حل این اختلاف ها با شادکامی ازدواج ارتباط دارد. زن و شوهرهای شادکام گرایش به آن دارند که به هنگام بروز مشکل به بحث راجع به آن بپردازند. زوج های ناراضی ظاهرا آن را نادیده می‌گیرند و در عوض آن ها را هم چون سندی لاک و مهر شده حفظ می‌کنند تا بعدها در یک مشاجره بزرگ مجددا آن را به جریان بیندازند.

 زوج های شادکام و ناراضی از لحاظ نوع راه‌حل هایی که در نظر می‌گیرند فرق دارند. زن و شوهرهای ناموفق در اغلب اوقات به راه‌حل هایی می‌رسند که در آن یک نفر برنده و دیگری بازنده مطلق است. در زوج های شادکام احتمال استفاده از مباحصه بیشتر وجود دارد. در این حالت هر دو نفر تا حدودی تسلیم می‌شوند و در عین حال به قسمتی از آن چه می‌خواستند می‌رسند. حالت دوم آن است که به توافق دو جانبه دست یابند یعنی بکوشند پاداش های هر دو طرف را به حداکثر برسانند. علاوه بر این، زوج های شادکام در یافتن راه های کاهش تنش یا حل مشکلات غالبا ابتکار و خلاقیت بیشتری دارند.

کمک تخصصی به ازدواج های مسئله‌دار

زمانی به نظر می رسید راه حل یک ازدواج ناشاد گشتن همسر باشد. امروزه راه‌حلی که به ازهان همه می‌رسد طلاق است اما عشق سومی ‌وجود دارد که همان مشاوره زناشویی است که امکان حفظ ازدواج و در عین حال، کوشش برای هر چه لذت بخش‌تر کردن آن را فراهم می‌سازد.

منبع : http://charismaco.com/html/


 
comment نظرات ()
 
بی واسطه از دل...
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
 

خدایا...  

مرا واسطه عشق خود میان آدمیان کن  
تا آن جا که نفرت است عشق را ارزانی کنم  
آن جا که تقصیر وگناه است ببخشایم  
آن جا که تفرقه وجدایی است پیوند بزنم  
آن جا که خطاست راستی را هدیه کنم  
آن جا که شک است ایمان بدهم  
آن جا که نومید است امید شوم  
آن جا که ظلمت است چراغی برافروزم  
آن جا که غم است شادی به پا کنم

خداوندا...  

باشد که بیشتر تسلی دهم تا تسلی یابم  
در پی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن  
در پی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن  
زیرا با دادن است که می گیریم  
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را می یابیم  
با بخشیدن است که بخشوده می شویم  
وبا مردن است که زنده می شویم 

بارالها...
احساس می کنم زود عادت می کنم و گاهی به اشتباه اسم آن را دوست داشتن می گذارم. 
معبودم...
می ترسم از این که به گناه کاری که نفسم آن را صحیح می خواند و دلم از آن می ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بی مهری ات بسوزم. 
پناهگاهم... 
می دانم تمام لحظه
هایم با توست. می دانم تنها تویی که مرا فراموش نمی کنی. می دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز می گویی برگرد. می دانم؛ همه این ها را می دانم، ولی نمی دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سویی می کشد و عقلم حرفی دیگر می زند و دلم در این میانه مانده. 
راهنمایم...
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهی که بهترین است. 
یاورم... 
می دانم تو همیشه با منی ، ولی تنهایم مگذار؛ یا شاید بهتر باشد بگویم: نگذار تنهایت بگذارم.  
همراهم...
من از تنهایی و برگ ریزان پاییز، من از سردی سرمای زمستان، من از تنهایی و دنیای بی تو می ترسم. 
ای قادر مطلق... 
من از دوستان بی مقدار، من از همرهان بی احساس، من از نارفیقی های این دنیا می ترسم.. 
ای دوست... 
من از احساس بیهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، من از ماندن چون مرداب می ترسم. 
خداوندا... 
من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور یا نزدیک می ترسم. 
یارب... 
من از ماندن می ترسم، من از رفتن می ترسم، من از خود نیز می ترسم. 
ای مظهر پاکی... 
پناهم ده. 
مگر نه ‌این که من نیز چون تو تنهایم، پس مرا دریاب و به سوی خویش بازگردان، دستان مهربانت را بگشا که سخت نیازمند آرامش آغوشت هستم... 


 
comment نظرات ()
 
سوده همدانی...
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸
 

حکایتی دگر از عدالت علی(ع)

زنی به نام سوده همدانی از شیعیان امام بود، در جنگ صفین برای تشجیع ( ترغیب شجاعتش ان) سربازان و فرزندان دلاورش، اشعار حماسی می‌خواند، که سخت بر معاویه گران آمد و نام او را ثبت کرد.

روزگار گذشت و امام علی علیه‌السلام به شهادت رسید، و فرماندار معاویه بسر بن ارطاة، بر شهر همدان مسلط گشت، و هر چه می‌خواست انجام می‌‌داد، و کسی شهامت اعتراض یا مخالفت را نداشت سرانجام سوده، سوار بر شتر به دربار معاویه در شام رفت، و از قتل و غارت و فساد فرماندار به معاویه شکایت کرد.

معاویه او را شناخت و سرزنش کرد و گفت:

یاد داری که در جنگ صفّین چه می‌کردی؟ حال دستور می‌دهم تو را سوار بر شتری برهنه تحویل فرماندارم بدهند تا هر گونه دوست دارد، با تو رفتار کند؟

سوده، در حالی که اشک می‌ریخت این اشعار را خواند:

صلّی الاله علی جسم تضمّنه قبر فاصبح فیه العدل مدفوناً
قد حالف الحق لا یبغی بد بدلا فصار بالحق و الایمان مقروناً

خدایا درود بر پیکر پاکی فرست که چون دفن شد عدالت هم دفن شد، و خدا سوگند خورده که همتایی برای او نیاورد، و تنها او با حق و ایمان همراه بود.

معاویه با شگفتی پرسید:

چه کسی را می‌گویی؟ و این اشعار را پیرامون چه شخصی خواندی؟

سوده گفت:

حضرت علی علیه‌السلام را می‌گویم که چون رفت، عدالت هم رفت.

معاویه! فرماندار امام علی علیه‌السلام در همدان چند کیلو گندم از من اضافه گرفت، به کوفه رفتم وقتی رسیدم که امیرالمومنین علی علیه‌السلام برای نماز مغرب بپا خاسته بود تا مرا دید نشست و فرمود: حاجتی داری؟

ماجرا را شرح دادم، و گفتم چند کیلو گندم مهم نیست، می‌ترسم فرماندار تو به سوی تجاوز و رشوه‌خواری پیش رفته و آبروی حکومت اسلامی خدشه‌دار شود.

امام علی علیه‌السلام با شنیدن سخنان من گریست و گفت:

خدایا تو گواهی که من آن ها را برای ستم به مردم دعوت نکردم.

سپس قطعه پوستی گرفت و بر روی آن نوشت:

بسم‌الله الرحمن الرحیم، قد جائتکم بینةٌ مِن ربّکم فَاوفوا الکیلَ و المیزان، و لا تَبخَسوا النّاسَ اَشیائهُم، و لا تُفسدوا فی الارض بعد اصلاحها، (1) ذالکم خیرٌ لکُم مَن یَقبِضُهُ. والسّلام؛‌

دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده است؛ بنابراین، حق پیمانه و وزن را ادا کنید! و از اموال مردم چیزی نکاهید! و در روی زمین، بعد از آن که ( در پرتو ایمان و دعوت انبیاء ) اصلاح شده است، فساد نکنید!

سپس دستور داد که:

کارهای فرمانداری خود را بررسی و جمع‌آوری کن، تو را عزل کردم و به زودی فرماندار جدید خواهد آمد، و همه چیز را از تو تحویل خواهد گرفت.

نامه را به من داد، نه آن را بست، و نه لاک و مُهر کرد، بلافاصله پس از بازگشت من به « شهر همدان » فرماندار عزل و دیگری به جای او آمد.

معاویه، آن روز شکایت من از چند کیلو گندم اضافی بود، اما امروز به تو شکایت کردم که فرماندار تو « بسر بن ازطاة » شراب می‌خورد، تجاوز می‌کند، مال مردم را به یغما می‌برد،‌ خون بی‌گناهان را می‌ریزد؛ و تو به جای اجرای عدالت و عزل فرماندار فسادگر، مرا تهدید به مرگ می‌کنی؟ و ادعا داری که خلیفه مسلمین می‌باشی؟


 
comment نظرات ()
 
عادت های نا خوشایندمان...
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸
 

گاهی مردان با برخی عادات و اعمالشان باعث می‌شوند همسرشان نسبت به رابطه با آن ها سرد شود و شور و شوق رابطه زناشویی را از دست بدهد. اگر شما هم جزو این گروه هستید، بهتر است در برخی عادات و رفتارهایتان تجدیدنظر کنید. بعضی از خصوصیات مردانی که این چنین عاداتی  دارند به شرح زیر است...

  • مردانی که با فیزیولوژی یا عملکرد بدن همسرشان هیچ آشنایی ندارند.

  • مردانی که در رابطه زناشویی با همسرشان بسیار خشن رفتار می‌کنند.

  • مردانی که نظافت مناسبی ندارند.

  • مردانی که بهداشت شخصی پایینی دارند؛ مثلا دهانشان همیشه بوی بد می‌دهد، ناخن‌هایشان بلند و ناپاک است، بدنشان بوی عرق می‌دهد، پاها و جوراب‌های بدبو و کثیف دارند و...

  • مردانی که بیش از حد طبیعی به ظاهر، قیافه و سرو و وضع زنان اهمیت می‌دهند.

  • مردانی که مدام از همسرشان رضایت در یک فعالیت زناشویی را می‌پرسند و به جای این که به عشق‌ورزی در رابطه رو بیاورند، صرفا به رضایت جسمی توجه می‌کنند.

  • مردانی که خیلی نگران عملکرد و توان زناشویی خود هستند؛ مثلا مدام بر این تصورند که زود انزالی دارند، هیکل تنومندی یا چهره جذابی ندارند و ندارندهای دیگر.

  • مردانی که در رابطه زناشویی، فقط خود را می‌بینند و به همسرشان توجه ندارند.

  • مردانی که بلافاصله پس از اتمام فعالیت زناشویی، به لحاظ احساسی و عاطفی از همسرشان دور می‌شوند.

  • مردانی که عادات شخصی ناپسند دارند؛ ‌مانند دست کردن در بینی و...

  • مردانی که دوست ندارند به همسر خودشان عشق‌ورزی و محبتی نشان بدهند.

  • مردانی که اشتغال ذهنی وسواس‌گونه و بیش از حدی به بدن خود دارند.

  • مردانی که تندخو و پرخاشگرند و اهل خوش‌رفتاری نیستند.

  • مردانی که همسرشان را دوست ندارند و نسبت به او هیچ احساسی ندارند.

  • مردانی که در رابطه زناشویی خود از فیلم‌های مبتذل الگوبرداری می‌کنند.


 
comment نظرات ()
 
تست ارتباط شما با خودتان...
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸
 

به این ده سوال پاسخ دهید تا دریابید که چه اندازه با احساسات و عواطف خود در ارتباط هستید سپس امتیاز های خود را جمع کرده و نتیجه حاصل را مشاهده نمایید.


هنگامی که غمگین و ناراحت هستید، آیا می توانید علت ناراحتی خود را پیدا کنید؟
همیشه 4 امتیاز
بیشتر اوقات 3 امتیاز
برخی مواقع 2 امتیاز
به ندرت 1 امتیاز

هر چند وقت یک بار شما چیزهایی را خریداری می کنید، ولی واقعا نمی توانید از پس هزینه های آن ها برآیید؟
همیشه 1امتیاز
بیشتر اوقات 2 امتیاز
به ندرت 3 امتیاز
هرگز 4 امتیاز

آیا شده که حرفی بزنید و بعد از گفتن آن پشیمان شده باشید؟
اغلب 1 امتیاز
گاهی 2 امتیاز
خیلی کم 4 امتیاز
هیچ وقت 3 امتیاز

وقتی کسی شما را عصبانی کند، در این صورت شما با عصبانیت در مقابل او:
می ایستید 2 امتیاز
به هیچ کس هیچ حرفی نمی زنید 1 امتیاز
همه جا از آن شخص گله و شکایت می کنید 3 امتیاز
به صورت آرام مساله را مطرح نمایید 4 امتیاز


معمولا چند مدت طول می کشد که به خواب بروید؟
معمولا تا به رختخواب می روید می خوابید 3 امتیاز
بیست دقیقه طول می کشد که بخوابی 4 امتیاز
خواب راحتی ندارید و سر جایتان می غلتید 1 امتیاز
یک ساعت یا بیشتر 2 امتیاز

معمولا در چه شرایطی به خود این اجازه را می دهید که گریه کنید؟
وقتی ناراحتم و فقط دوستان نزدیک یا خانواده ام حضور دارند 3 امتیاز
هر زمان که احساس کنم نیاز به گریه دارم 4 امتیاز
هر کاری می کنم تا گریه نکنم 1 امتیاز
وقتی که تنها هستم 2 امتیاز


آیا احساس می کنید که دوستان خوبی دارید؟
جمع صمیمی از دوستان و اعضای خانواده دارم 4 امتیاز
افراد کمی در زندگی ام هستند 3 امتیاز
به سختی می توانم با دیگران ارتباط بر قرار کنم 2 امتیاز
تنها متکی به خودم هستم و نیاز به کسی ندارم 1 امتیاز

 

تا چه حد به توانایی ها و استعدادهایتان اطمینان دارید؟
خیلی زیاد 4 امتیاز
زیاد 3 امتیاز
کم 2 امتیاز
اصلا 1 امتیاز

چه چیزی باعث شادی و رضایت بیشتر در شما می شود یا به عبارتی باعث ایجاد انگیزه بیشتر در کارهایتان است؟
تحسین و تشویق دیگران 3 امتیاز
حس درونی خود 4 امتیاز
ترس از شکست 2 امتیاز
زنده ماندن و حفظ حیات 1 امتیاز

از نظر من شادی و خوشبختی هر کس عمدتا بر پایه:
راه و روشی است که هر شخص در زندگی پیش می گیرد 4 امتیاز
اقتصاد جامعه 3 امتیاز 
از همان کودکی با آن تربیت شده 2 امتیاز
شانس و اقبال فرد است 1 امتیاز

 پاسخ را لطفا در ادامه مطلب پی گیری نمایید.

 


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
مسند مبارکه...
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸
 

می گویند روزی بهلول سرزده به قصر حاکم کوفه وارد شد و بر مسند حاکم نشست.

فراش ها و نگهبان ها ریختند و با چوب و کتک او را از آن مسند مبارک به زیر آوردند.

در این بین حاکم در رسید و بهلول روی به او کرد که :

من چند دقیقه ای بر این مسند تکیه زدم، این همه عذاب کشیدم؛ خدا می داند فردا از این بابت بر سر تو چه خواهند آورد ؟


 
comment نظرات ()
 
گاهی برای رسیدن باید نرفت...
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸
 

هر از گاهی " توقف " فرصت مناسبی است برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن به راه پیش رو.

گاهی برای رسیدن باید نرفت.

http://bealive.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
به نیت همه پدرهای عالم از آدم تا صاحب زمان ...
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
 

معشوقی را که چشم انتخاب کند، چه بسا که محبوب دل نشود.

اما آن را که دل پسندد، بی گمان نور چشم خواهد شد.


 
comment نظرات ()
 
پربازدید کننده ترین صفحات اینترنت در چند کشور جهان...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

آمریکا

لبنان

کره

روسیه

ژاپن

ایران


 
comment نظرات ()
 
منفورترین شرکت‌های فناوری دنیا مشخص شدند...
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

به ‌تازگی لیست منفور‌ترین شرکت‌های فناوری دنیا از منظر کاربران و مشترکان منتشر شده که در این لیست نام شرکت‌های صاحب نامی هم چون مایکروسافت نیز به چشم می‌خورد.

به گزارش فارس به نقل از پی‌سی‌ورلد، گروه تحقیقاتی شرکت رسانه‌ای پی‌سی‌ورلد به تازگی با انجام یک بررسی جامع نام ده شرکت منفور در حوزه فناوری را منتشر کرد و در این خصوص اظهار داشت که این شرکت‌ها به واسطه خدمات و فناوری‌های خود، از نگاه کاربران به عنوان بدترین شرکت‌های فناوری معرفی شده‌اند.

البته به طور کلی، این شرکت‌ها را نمی‌توان کاملا بد دانست و باید به برخی خدمات و فناوری‌های محبوب آن‌ها نیز اشاره کرد. اما در کل، برآیند فعالیت‌های این شرکت‌ها از نگاه کاربران چندان رضایت‌بخش نبوده است. در زیر لیست منفورترین شرکت‌های فناوری دنیا آورده شده است:

1-    شرکت Classmates.com: این شرکت در زمینه ارایه خدمات پست الکترونیکی فعالیت می‌کند و با وجود روی کار آمدن سرویس‌های پیشرفته رایگان پست‌الکترونیکی، هم چنان خدمات خود را به صورت پولی و با امکانات قدیمی، غیرایمن و ناکافی در اختیار کاربران می‌گذارد.

2-    شرکت The Cable Company: این شرکت که به ارایه خدمات مخابراتی کابلی مشغول است، سرویس‌های ضعیف خود را در کنار شرکت‌های توانمندی از جمله AT&T، وریزون با کیفیت پایین در اختیار کاربران آمریکایی می‌گذارد.

3-    شرکت AOL: این شرکت که بزرگ ترین عرضه کننده خدمات اینترنتی Dial-up در آمریکا محسوب می‌شود، حدود 34 میلیون مشترک دارد. این شرکت زیرمجموعه شرکت بزرگ " تایم وارنر " محسوب می‌شود و قرار است که از این شرکت جدا شده و فعالیت‌های خود را به صورت مجزا دنبال کند. نظرسنجی‌های انجام شده روی این شرکت نشان می‌دهد که بیشتر مشترکان از خدماتی که دریافت می‌کنند رضایت ندارند و در حال تغییر مرکز سرویس‌دهنده اینترنتی خود هستند.

4-    شرکت Best Buy: این شرکت در زمینه توزیع خدمات و محصولات فناوری فعالیت می‌کند. شرکت Best Buy در طول سال‌های گذشته هیچ ارتقائی در سیستم‌ها و خدمات خود نداشته و موجب ناراحتی کاربران شده است.

5-    شرکت مایکروسافت: مایکروسافت بزرگ ترین تولیدکننده نرم‌افزار در دنیا محسوب می‌شود، اما طی چند سال اخیر به واسطه برخی اقدامات با کاهش محبوبیت جهانی مواجه شده است. پس از گذشت چندین سال خدمات موتورجست‌وجوی اینترنتی این شرکت ارتقا چندانی پیدا نکرده است، سیستم‌عامل ویندوز ویستا با انتقادات شدید کاربران همراه بوده و مرورگر اینترنتی IE6 حفره‌های امنیتی فراوانی داشته که کاربران را دچار مشکل کرده است.

6-    شرکت  :AT&T شرکت AT&T به عنوان بزرگ ترین شرکت مخابراتی آمریکا محسوب می‌شود. اما به گفته کاربران، در قبال پولی که دریافت می‌کند، خدمات مناسبی ارایه نمی‌دهد. این شرکت که تنها عرضه کننده گوشی آیفون در آمریکا محسوب می‌شود، به دنبال ورود مدل جدید این گوشی با نام iPhone 3GS نتوانست سرویس MMS در این گوشی را فعال کند.

7-    شرکت اپل: اپل با محصولاتی نظیر مکینتاش، دستگاه قابل‌حمل iPod و گوشی آیفون محبوبیت جهانی کسب کرده است. اما به اعتقاد کاربران، تعداد محصولات ناکارآمد و مشکل‌دار اپل از تعداد محصولات مفید آن بیشتر است. از جمله محصولات اپل که مورد انتقاد شدید کاربران قرار گرفته می‌توان به کنسول بازی Pippin ، موشواره hockey puck و سرویس Macintosh TV اشاره کرد. کاربران معتقدند، مشخص نبودن فناوری‌های آتی اپل، سست بودن امنیت سیستم‌عامل مک و نبودن برنامه‌های کافی برای این سیستم‌عامل، مهم‌ترین مشکلات اپل محسوب می‌شود.

8-    شرکت  :Ticketmaster این شرکت بلیت‌های مربوط به جریان‌های مختلف، از کنسرت‌های موسیقی گرفته تا سینما و تئاتر را به صورت الکترونیکی و با قیمت‌های مناسب به فروش می‌رساند. اما Ticketmaster قرار است با شرکت Live Nation، بزرگ ترین برگزار کننده کنسرت‌های موسیقی در آمریکا ادغام شود و کارشناسان اعلام کرده‌اند که این اتفاق، نتیجه مطلوبی برای کاربران به همراه نخواهد داشت.

9-     شرکت: Sprint Nextel  این شرکت در زمینه ارایه خدمات مخابراتی و ارتباطی فعالیت می‌کند و وجود مشکلات فراوان در آن باعث شده است تا 4 میلیون مشترک خود را در سال گذشته از دست بدهد. از زمان ادغام دو شرکت Sprint و  Nextel، نارضایتی کاربران از این شرکت جدید بیشتر شده است. شرکت Sprint Nextel هم‌اکنون می‌کوشد با عرضه گوشی‌های محبوب و مشهور در بازار، بار دیگر مشترکان از دست رفته را به سمت خود

10-  شرکت CompUSA و: Circuit City  این دو شرکت از زمانی که زیر نظر شرکت مادر Systemax اداره می‌شوند، خدمات بهتری را در اختیار کاربران قرار داده‌اند. این دو شرکت شعبات فراوانی در سراسر آمریکا دارند، اما کاربران اعلام کرده‌اند که بیشتر کارمندانی که در این شعبات حضور دارند، هیچ دانشی در مورد محصولات موجود ندارند و آن‌ها را گمراه می‌کنند.

منبع انتشار : روزنامه صبح اقتصاد چهار شنبه 10 تیر 1388


 
comment نظرات ()
 
خط پایان مشکلات جوانان...
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
اصول بهداشت ...
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
 

یک روز آقای دکتری رفته بوده یکی از نقاط دور دست تا اصول بهداشت و نظافت رو یاد مردمان او مناطق بده. اتفاقأ همون موقع یه گربه ای داشته خودشو تمیز می کرده.

جناب آقای دکتر وسط سخنرانی می گه:

مثلأ نگاه کنید، حتی این گربه که حیوونه و عقلش نمی رسه هم داره خودشو تمیز می کنه.

یهو یکی از اهالی، از وسط جمع بلند می شه میگه:

آقای دکتر، نه فکرکنی عقلمان نمی رسد ها، زبانمان نمی رسه.


 
comment نظرات ()
 
عشق واقعی را از مادر بیاموز و بس...
ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
 

چشم هایم...

مریم به تازگی صاحب فرزندی شده بود، این نوزاد شادی بخش زندگی او بود از صمیم قلب دوستش داشت و شیره جانش را نثارش می کرد. 

با ظرافتی مادرانه از او پرستاری می کرد با نگاه توی چشم های نوزاد عشقش را به او هدیه می کرد بدون لحظه ای پشیمانی بی خواب می ماند و تا صبح صدای نفس های او را می شمرد هر چه از دستش بر می آمد برای راحتی فرزندش انجام می داد تکیه کلام مادر عزیز دلم تو زیباترین دختر روی زمین هستی بود.

ندا با این نوا بزرگ شد و زیبایی ملکه ذهنش شده بود خودش را زیباترین دختر روی زمین می دانست چون مادر آن را آن چنان ادا می کرد که به دل می نشست روزها می گذشت و ندا هر روز بزرگ تر می شد. بیشتر باور می کرد که زیبا ترین دختر روی زمینه، توی دبستان مشکلی برایش پیش نیامد تا وقتی که وارد دبیرستان شد کم کم همکلاسی ها شروع کردند به تمسخر ندا و این که دختر به این زشتی وجود نداره اوایل ندا فکر می کرد اون ها حسودی می کنند اما کم کم با دیدن دخترهای زیبا و خوش اندام و نگاه در آیینه متوجه شد مادرش دروغ بزرگی به او گفته! با قبول زشتی از مادرش بدش اومد و از این که سال ها مادر اونو گول زده و مسخره مردم کرده بدش اومد، گوشه گیر شد با تحمل سختی نگاه های اطرافیان دبیرستان را تمام کرد و به محض این که تونست کاری برای خودش پیدا کنه از مادر جدا شد و تنها زندگی می کرد.

مادر برای دیدن ندا به خونه ندا رفت اما ندا مادرش را به خونه راه نداد و حتی نخواست روی مادر را ببینه مادر غمگین و دل شکسته برگشت، روزها به همین منوال گذشت مادر گاها از فاصله دور به دیدن ندا می رفت و از جایی که دیده نشه به تماشای ندا می پرداخت. کینه مادر در دل ندا هر روز بیشتر می شد تا جایی که مادر را به عنوان یک دشمن می دید. از دست مادر هیچ کاری برنمی آمد جز صبر. روزی از این روزهای یک نواخت ندا با تنها دوستش اکرم بیرون رفته بود تصمیم داشت کمی خرید کنه از دوستش خواست تا به اون طرف خیابان بروند اما اکرم می خواست مغازه های این طرف را ببینه ندا دستش را کشید ولی با مخالفت اکرم مواجه شد اکرم ندا را هول داد. ندا تعادلش را از دست داد و به وسط خیابان افتاد در همین موقع ماشینی که متوجه افتادن ندا نشده بود با ندا تصادف کرد و ندا را به گوشه پیاده رو پرت کرد.

با برخورد سر ندا به دیوار بیهوش شد راننده ندا و اکرم را به بیمارستان رسوند پزشکان برای نجات ندا دست به هرکاری زدند ندا خون ریزی مغزی کرده بود و در کما به سر می برد اکرم به مریم خبر داد و مریم سراسیمه خودش را به بیمارستان رسوند، کاری جز گریه و زاری از دستش بر نمی اومد پشت اتاق عمل اشک می ریخت ساعت ها طول کشید بالاخره عمل تمام شد و دکتر از اتاق عمل بیون اومد مریم، اکرم و راننده با اضطراب به سمت دکتر رفتند و از سلامتی ندا جویا شدند.

دکتر گفت: عمل به خوبی تمام شده ولی چه قدر بیمار صدمه دیده هنوز معلوم نیست باید منتظر باشیم تا از کما بیرون بیاد البته اگر بیرون بیاد.

امید زیادی نداشته باشید، با شنیدن این حرف صدای فریاد و گریه مریم بیمارستان را به هم ریخت. دکتر سعی کرد مریم را آرام کنه بهش گفت: شما باید قوی باشید اون به شما احتیاج داره شاید بعد از به هوش اومدن نتونه حرکت کنه یا هرچیز دیگه ای ممکنه، تنها توصیه من به شما صبره، صبور باشید و دست از دعا برندارید. صدای مریم کم شد و آرام آرام شروع کرد به اشک ریختن. حدود دو هفته ندا در کما بود در تمام این مدت مریم پشت در اتاق ایستاده بود. موقعی که ندا به هوش اومد دکتر ندا را معاینه کرد تنها چیزی که ندا در این تصادف از دست داده بود بینایش بود و این برای ندا ضربه تازه ای بود.


ده روز بعد ندا از بیمارستان مرخص شد چشم های ندا نوری نداشت و تاریکی ارمغان این تصادف بود. مریم به عنوان پرستار وارد خونه ندا شد به ندا گفتند مرد راننده برای جبران صدمه ای که زده پرستار برایش گرفته. مریم ساکت و آرام به پرستاری از ندا پرداخت دو سه سالی گذشت. ندا برای پرستارش از رنگ ها صحبت می کرد و از شوقی که برای دیدن داشت. مریم می سوخت اما این بار به خودش گفت باید این بار کاری انجام بدم با دکتر ندا صحبت کرد در نتیجه این صحبت، ندا برای عمل در بیمارستان بستری شد.

 یک هفته بعد از عمل دکتر پانسمان دور چشم های ندا را باز کرد ندا می دید خوش حال بود از دیدن لذت می برد بار اول که آیینه را به دست گرفت تا صورت زشت خود را ببینه توی آینه دختری زیبا دید تعجب کرد وقتی با دکتر روبرو شد از دکتر پرسید به جز عمل چشم عمل زیبایی هم روی من انجام شده؟ دکتر گفت: نه چطور مگه؟ ندا گفت قبل از این تصادف و جراحی من دختر زشتی بودم اما الان توی آینه دختری زیبا به زیبایی حوری های بهشتی می بینم چه اتفاقی برای من افتاده؟

دکتر در حالی که اشک می ریخت گفت: دخترم تو خودت را با چشم های مادرت می بینی اون این دو چشم را به تو هدیه کرده تو چیزی می بینی که اون سال ها دیده. ندا از ته قلب متاسف و پشیمان شد از ظلمی که به مادر کرده بود از اتاقش بیرون اومد و اتاق به اتاق گشت تا مریم را پیدا کرد به دست و پای مادر افتاد و صدها بار عذر خواست. مریم چشمی در کاسه سر نداشت تا به اشک های ندا پاسخ بده. ندا به جای هر دو اشک می ریخت. 

همه چی تو این کره خاکی خسته کننده می شه اما خدمت به مادر مثل تکرار نفس های ماست که ضامن زنده بودنمونه.


 
comment نظرات ()
 
سیب...
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
 

میلیون ها نفر افتادن سیب را دیدند اما فقط نیوتن سوال کرد چرا؟


 
comment نظرات ()
 
به دنبال فلک...
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
 

روزی بود روزگاری. مردی هم بود از آن بدبخت ها و فلک زده های روزگار. به هر دری زده بود فایده ای نکرده بود. روزی با خودش گفت: این جوری که نمی شود دست روی دست بگذارم و بنشینم. باید بروم فلک را پیدا کنم و از او بپرسم سرنوشت من چیست، برای خودم چاره ای بیندیشم.

پا شد و راه افتاد. رفت و رفت تا رسید به یک گرگ. گرگ جلوش را گرفت و گفت: آدمیزاد، کجا می روی؟

مرد گفت: می روم فلک را پیدا کنم.

گرگ گفت: ترا خدا، اگر پیدایش کردی به او بگو گرگ سلام رساند و گفت همیشه سرم درد می کند. دوایش چیست؟

مرد گفت: باشد. و راه افتاد.

باز رفت و رفت تا رسید به شهری که پادشاه آن جا در جنگ شکست خورده بود و داشت فرار می کرد. پادشاه تا چشمش افتاد به مرد گفت: آهای مرد، کجا می روی؟

مرد گفت: قربان، می روم فلک را پیدا کنم و سرنوشتم را عوض کنم.

پادشاه گفت: حالا که تو این راه را می روی از قول من هم بگو برای چه من در تمام جنگ ها شکست می خورم، تا حال یک دفعه هم دشمنم را شکست نداده ام؟


مرد راه افتاد و رفت. کمی که رفت رسید به کنار دریا. دید که نه کشتی ای هست و نه راهی. حیران و سرگردان مانده بود که چکار بکند و چکار نکند که ناگهان ماهی گنده ای سرش را از آب درآورد و گفت: کجا می روی، آدمیزاد؟

مرد گفت: کارم زار شده، می روم فلک را پیدا کنم. اما مثل این که دیگر نمی توانم جلوتر بروم، قایق ندارم.

ماهی گنده گفت: من ترا می برم به آن طرف به شرط آن که وقتی فلک را پیدا کردی از او بپرسی که چرا همیشه دماغ من می خارد؟

مرد قبول کرد. ماهی گنده او را کول کرد و برد به آن طرف دریا. مرد به راه افتاد. آخر سر رسید به جایی، دید مردی پاچه های شلوارش را بالا زده و بیلی روی کولش گذاشته و دارد باغش را آب می دهد. توی باغ هزارها کرت بود،‌ بزرگ و کوچک. خاک خیلی از کرت ها از بی آبی ترک برداشته بود. اما یک چند تایی هم بود که آب توی آن ها لب پر می زد و باغبان باز آب را توی آن ها ول می کرد.

باغبان تا چشمش به مرد افتاد پرسید: کجا می روی؟

مرد گفت: می روم فلک را پیدا کنم.

باغبان گفت: چه می خواهی به او بگویی؟

مرد گفت: اگر پیدایش کردم می دانم به او چه بگویم. هزار تا فحش می دهم.

باغبان گفت: حرفت را بزن. فلک منم.

مرد گفت: اول بگو ببینم این کرت ها چیست؟

باغبان گفت: این ها مال آدم های روی زمین است.

مرد پرسید: مال من کو؟

باغبان کرت کوچک و تشنه ای را نشان داد که از شدت عطش ترک برداشته بود. مرد با خشم زیاد بیل را از دوش فلک قاپید و سر آب را برگرداند به کرت خودش. حسابی که سیراب شد گفت: خوب، اینش درست شد. حالا بگو ببینم چرا دماغ آن ماهی گنده همیشه می خارد؟

فلک گفت: توی دماغ او یک تکه لعل گیر کرده مانده. اگر با مشت روی سرش بزنید، لعل می افتد و حال ماهی جا می آید.

مرد گفت: پادشاه فلان شهر چرا همیشه شکست می خورد و تا حال اصلاً دشمن را شکست نداده؟

فلک جواب داد: آن پادشاه زن است، خود را به شکل مردها درآورده. اگر نمی خواهد شکست بخورد باید شوهر کند.

مرد گفت: خیلی خوب. آن گرگی که همیشه سرش درد می کند دوایش چیست؟

فلک جواب داد: اگر مغز سر آدم احمقی را بخورد، سرش دیگر درد نمی گیرد.

مرد شاد و خندان از فلک جدا شد و برگشت کنار دریا. ماهی گنده منتظرش بود. تا مرد را دید پرسید: پیدایش کردی؟

مرد گفت: آره. اول مرا ببر آن طرف دریا بعد من بگویم.

ماهی گنده مرد را برد آن طرف دریا. مرد گفت: توی دماغت یک لعل گیر کرده و مانده. باید یکی با مشت توی سرت بزند تا لعل بیفتد و خلاص بشوی.

ماهی گنده گفت: بیا تو خودت بزن، لعل را هم بردار.

مرد گفت: من دیگر به این چیزها احتیاج ندارم. کرت خودم را پر آب کرده ام.

هر چه ماهی گنده بیچاره التماس کرد به خرج مرد نرفت. پادشاه چشم به راهش بود.

 مرد که پیشش رسید و قضیه را تعریف کرد، به او گفت: حالا که تو راز مرا دانستی، بیا و بدون این که کسی بفهمد مرا بگیر و بنشین به جای من پادشاهی کن.

مرد قبول نکرد. گفت: نه. من پادشاهی را می خواهم چکار؟ کرت خودم را پر آب کرده ام.

هر قدر دختر خواهش و التماس کرد مرد قبول نکرد. آمد و آمد تا رسید پیش گرگ. گرگ گفت: آدمیزاد انگار سرحالی! پیدایش کردی؟

مرد گفت: آره. دوای سردرد تو مغز سر یک آدم احمق است.

گرگ گفت: خوب. سر راه چه اتفاقی برایت افتاد؟

مرد از سیر تا پیاز سرگذشتش را برای گرگ تعریف کرد که چطور لعل ماهی گنده و پادشاهی را قبول نکرده است، چون کرت خودش را پر آب کرده و دیگر احتیاجی به آن چیزها ندارد.

گرگ ناگهان پرید و گردن مرد را به دندان گرفت و مغز سرش را در آورد و گفت: از تو احمق تر کجا می توانم گیر بیاورم؟

کرت : تقسیمات زمین زراعی و باغچه به قطعات مستطیل شکل محدود به مرزهای برآمده از خاک.  تقسیم مزارع و باغچه ها به قسمت های تقریبا مساوی.

__._,


 
comment نظرات ()
 
اعتماد...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
 

زیباترین واژه عالم به نظر من واژه اعتماد است. که برای رسیدن به آن و درک درست از این احساس باید تلاش کرد و خون دل خورد و بسیار بسیار صبور بود.


 
comment نظرات ()
 
خوبی ؟...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
 

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دل گیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر زهر چه وهر کار خسته ام

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

از او که گفت یار توهستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بیمار خسته ام

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام.

 


 
comment نظرات ()
 
حق و باطل...
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸
 

شهید مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :
از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که " چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود !"

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است.
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏ کند ، بلکه‏ سنگ است که به طرف او پرتاب می‏ شود و این نشانه یک جامعه مرده است
.
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :

متکلم هستند نه‏ ساکت ،

متحرکند نه ساکن،

باخبرترند نه بی‏ خبرتر.

سعیده پورشاه نظری


 
comment نظرات ()
 
رابطه بر ضابطه...
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
 

در ساختاری که مسوولیت ها بر اساس رابطه و نه ضابطه باشد، مدیران را خواهی دید اما مدیریت را هرگز...


 
comment نظرات ()
 
بهره وری تکنولوژی های نوین...
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
شکایت به صدراعظم...
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
 

 شخصی نزد اعتمادالدوله، صدراعظم قاجاریه رفت و از حاکم شیراز شکایت کرد.

صدراعظم گفت : آن جا نمان و به اصفهان برو.

او گفت : اصفهان در اختیار پسر برادرت است.

صدراعظم گفت : پس برو به بروجرد.

آن مرد جواب داد : آن جا هم سایر منصوبان شما هستند.

صدراعظم نام چند شهر دیگر را برد و او هم مرتب جواب داد: بستگان صدراعظم در آن جا حکومت می کنند.

در نهایت اعتمادالدوله عصبانی شد و گفت : پس برو به جهنم.

مرد گفت : آن جا هم مرحوم پدرت حضور دارد.

 


 
comment نظرات ()
 
سرکار رفتی لبخند بزن...
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
دانته ایتالیایی...
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
 

آن گاه که انسان به عشق راستین اجازه ظهور دهد، آن ساختارهای نهادینه پیشین نابود می شود و توازن هرچه درست و حقیقیت می پنداشتیم، برهم می خورد. جهان زمانی حقیقی است که انسان عشق را بشناسد...

پیش از آن، زندگی می کنیم، با این خیال که عشق را می شناسیم، اما شهامتش را نداریم تا آن طور که هست با آن روبرو شویم.

عشق نیروی وحشی است،

اگر بکوشیم مهارش کنیم، نابودمان می کند.

اگر بخواهیم اسیرش کنیم، ما را به بردگی می کشاند.

اگر سعی کنیم آن را بفهمیم، در سرگشتگی و حیرانی برجایمان می گذارد.

این نیرو در جهان است تا به ما شادی ببخشد، تا ما را به خدا و به هم نزدیک تر کند.

و اما باز، این طور که امروز عشق می ورزیم، باید برای هر دقیقه آرامش، یک ساعت اضطراب داشته باشیم.

وقتی سطح را ببینیم، عمق را درک می کنیم. رسوم و ارزش های ما در این سطح است. وقتی بتوانیم آن را سوراخ کنیم، خودمان را آن جا می بینیم.

عشق تنها چیزی است که هوش و خلاقیت را فعال می کند و تنها چیزی است که ما را منزه و آزاد می کند. در جنگ، همه می دانند که اتفاق خیلی مهمی را تجربه می کنند. فاش کردن یعنی کنار زدن پرده، کنار زدن پرده از روی چیزی که قبلا هم وجود داشته، و این فرق دارد با تلاش برای آموختن اسرار زندگی بهتر.

دانته ( کمدی الهی )


 
comment نظرات ()
 
انسان دو مشکل بزرگ دارد ...
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
 

1- اول، از کجا باید شروع کند.

2- کجا باید توقف کند.


 
comment نظرات ()
 
قضاوت...
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
 

قضاوت درست حاصل یک تجربه است

و تجربه خود حاصل یک قضاوت غلط در گذشته.

جرج واشنگن


 
comment نظرات ()
 
انسان ...
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
 

انسان همانند رودخانه می ماند،‌ هرچه عمیق تر، آرام تر.


 
comment نظرات ()
 
چون صبح...
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ تیر ۱۳۸۸
 

چون صبح نه آبی نه سپیدیم هنوز

در شهر امید،‌ نا امیدیم هنوز

دیدی که چه کرد دست شب با من و تو

در باز و به دنبال کلیدیم هنوز


 
comment نظرات ()
 
ساحل و صدف ...
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
 

مردی در کنار ساحل دورافتاده ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور می بیند که مدام خم می‌شود و چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و توی اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک تر می شود، می‌بیند مردی بومی صدف هایی را که به ساحل می افتد در آب می‌اندازد.
صبح به خیر رفیق، خیلی دلم می خواهد بدانم چه می
کنی؟
این صدف
ها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آن ها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آن ها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت:


" برای این یکی اوضاع فرق کرد."


 
comment نظرات ()
 
حکایت آن پادشاه که ... را ممنوع کرد...
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸
 

 پیشاپیش از ذکر بعضی از لغات که در فرهنگ پزشکی هیچ گونه زشتی بر آن وارد نیست و حتی روشی برای تنظیم سیستم های داخلی بدن می باشد و صرفا ما را به اصل داستان نزدیک می کند و روایت را مطلوب تر، پوزش نمی خواهم.


در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک
تر. به او امر کرد که راهی بیابد تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آن که بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیات
ها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.

پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟

وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.

و چنین شد که وزیر گفت.

مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. هم چنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد.

جٌک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده، یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده، یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واین ها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند. نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم هم چنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آن ور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند.
 


 
comment نظرات ()