body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

به دنبال خدا نگرد...
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
 

 خدا در بیابان های خالی از انسان نیست،

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست،

خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست،

خدا آن جا نیست،

به دنبالش نگرد.

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.

در قلبیست که برای تو می تپد.

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد.

خدا آن جاست.

خدا در خانه ای است که تنهایی در آن جا نیست،

در جمع عزیزترین هایت است.

خدا در دستی است که به یاری می گیری.

در قلبی است که شاد می کنی.

در لبخندی است که به لب می نشانی.

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست،

لابلای کتاب های کهنه نیست،

این قدر نگرد.

گشتنت زمانیست که هدر می دهی.

زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد.

 

خدا در عطر خوش نان است.

آن جاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی.

خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی.

آن جاست که عهد می بندی و عمل می کنی.

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسان ها نگرد،

آن جا نیست.

او جایی است که همه شادند،

جایی است که قلب های شکسته ای نمانده.

در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش،

و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش،

و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا،

قویترین است و کاملترین،

همه چیز را می داند،

آخر او پدر من است.

خدا را در غم جستجو نکن،

در کنج خاک گرفته آن چه که سال ها روایت کرده اند،

نگرد، آن جا نیست.

 

خدا را جای دگر باید جستجو کنی.

جوانمردهایی که با پای پیاده می روند،

به جستجوی خدا او را نخواهند یافت.

خدا نزدیک تر از آنست که فکر می کنیم.

در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته.

در قلبیست که برای تو می تپد.

در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.

خدا اینجاست همسفر مهربان من.

اینجا...

 

زندگی، فرصتی ست کوتاه و تکرار ناپذیر.

زندگی، امکانی ست محدود.

با امکان محدود زندگی،

باید نامحدود را جست.

باید از فرصت کوتاه زندگی،

برای یافتن جاودانگی بهره برد.

بنابراین،

زندگی،

چالشی ست بزرگ،

مخاطره ای عظیم.

فرصت یکه و یک باره زندگی را،

نباید صرف چیزهای کم بها کرد.

چیزهای کم بها،چیزهایی اند که مرگ آن ها را از ما می گیرد.

زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ،

نمی تواند آن ها را از ما بگیرد.

زندگی،

کاروانسرایی ست که شب هنگام در آن اتراق می کنیم.

و سپیده دمان از آن کوچ می کنیم.

فقط چیزهایی اهمیت دارند که،

وقت کوچ ما از خانه بدن،

با ما همراه باشند.

 

خداوند گفته است :

من گنجی مخفی بودم.

دوست داشتم شناخته شوم.

آفریدم آفریدگان را،

تا شناخته شوم.

بنابراین، خداوند آفریدگان را آفریده است،

زیرا دوست داشته است که بیافریند.

او آفریده است تا در آیینه جان فهیم آفریدگان،

دیده و شناخته شود.

شناخت، همسنگ علم اصطلاحی نیست.

شناخت چیزی ست از جنس تاملی ژرف;

بنابراین،

تنها چیزی که ارزش عمر کوتاه و تکرار ناپذیر ما را دارد،

معرفت بر الله و به خود آیی است;

شناخت برین است;

آگاهی کیهانی ست;

تامی ژرف است;

مراقبه و اتصال است.

تنها با اتصال است که انسان آن گنج مخفی را می یابد.

زندگی، کاروانسرایی ست که شب هنگام در آن اتراق می کنیم.

و سپیده دمان از آن کوچ می کنیم.

فقط چیزهایی اهمیت دارند که،

وقت کوچ ما از خانه بدن، با ما همراه باشند.

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم.

دنیا چیزی ست که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم.

ترک دنیا راهی نیست که به بلوغ معنوی و آگاهی کیهانی بینجامد.

سالکان حقیقی حقیقت، بهره خود از دنیا را فراموش نمی کنند.

آن ها هر آن چه را که زندگی در اختیارشان می گذارد برمی گیرند.

آن ها می دانند که همه این زندگی با شکوه،

هدیه ایست از طرف خداوند.

آن ها موهبت الهی را بر نمی گردانند.

کسانی که از دنیا روی بر می گردانند،

نگاهی تیره و یاس آلود دارند.

آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند...

نباید از زندگی گریخت.

باید مستانه و شادمانه،

به چالش های پر مخاطره زندگی تن سپرد.

چگونه می توان از زندگی گریخت،

و خود را پشت سر گذاشت!؟

ما همه پاره ای از زندگی هستیم.

زندگی در رگ های ما جاریست،

و در سینه ما می تپد.

 سر آخر خداوند از من و تو خواهد پرسید:

"آیا زندگی را زندگی کرده ای؟"

عزیز من

مرگ نیز پاره ای از این زندگی با شکوه است.

حتی مرگ را نیز باید جشن گرفت.

مرگ، قله زندگی ست.

اگر زندگی را به تمامی زیسته باشی،

آن گاه، زیستن تو، رستن توست،

 و مرگ تو نیز، پرواز توست.

                                                                     حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
رمضان آمد...
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸
 

خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی دریغ مدار، که تا زنده ام توان خواندن نماز ایستاده را داشته باشم، که  عشقت از دلم بیرون نرود و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم.

 

رمضان آمد...

خدایا سعی دارم افکارم  را از آن چه غیر از توست، تهی نمایم.
خدایا سعی دارم گوشم را از آن چه تو دوست نداری بشنوی حفظ نمایم.

خدای سعی دارم زبان را از بیان آن چه تو نمی پسندی باز دارم.

خدایا سعی دارم چشمانم را از دیدن غیر تو بر حذر دارم.

خدایا سعی دارم قلبم را از آن چه موجب خشنودی توست، مملو نمایم.

خدایا سعی دارم دستانم را از هر گونه بدی و کجی مصون دارم.

خدایا سعی دارم پاهایم را در مسیری که به تو ختم خواهد شد رهنمون نمایم.

باشد که تو خشنود شوی و من رستگار   

خدایا سعی مرا مدد نما.


 
comment نظرات ()
 
علم بی تعلیم...
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
 

امروزه بیش از هر زمانی در تاریخ، ما با مفهوم سکس آشنا هستیم. علم نوینی به نام سکسولوژی متولد گشته که به گونه علمی رفتار جنسی را تجزیه و تحلیل کند. صدها متد و روش ارتباط جنسی  مورد بررسی قرار گرفته، درمان های متعددی برای بیماری ها و مشکلات جنسی پیدا شده است. در راه بهینه سازی رفتار جنسی تلاش هایی صورت پذیرفته صحبت از چند ارگاسمی و تحریک جی سپات  و غیره... در متون جنسی است.

علی رغم مطرح شدن بیش از پیشٍ مباحث و تصاویر جنسی در رسانه های گروهی  و سعی در عادی جلوه دادن رفتار جنسی در محافل علمی خارج از کشورمان، لیکن بشر امروزه بیش از پیش در سکس تنها و تهی است. هنوز رفتار چنسی،  مرموزترین و مسکوت ترین رفتاری است که افراد در محرمانگی آن گم گشته و با احتیاط به وادی آن سرک می کشند. علت این همه کلنجارهای جنسی تنها جهل است، عدم آگاهی عمومی جنسی و ناکافی بودن آموزش های جنسی در مراحل خاص زندگی است. دید منفی جامعه نسبت به مقوله سکس  مهرسکوت بر لب ها زده و امکان هر نوع رد و بدل کرده اطلاعات جنسی را از آن ها گرفته است.

 رفتار جنسی تنها رفتار نا آموخته بشری است که تنها یادگیری که درآن صورت گرفته این است که :

رفتاری است صحبت نکردنی :!!

هر رفتاری به واسطه آموزش و تعلیم و تمرین در انسان ها شکل می پذیزد. ساده ترین رفتار مثل غذا خوردن مستلزم یادگیری است که در دوره خاصی ازمراحل رشد آداب آن در اختیار ما گذاشته شده. مادر به ما یاد داده است که برای رفع نیاز گرسنگی باید قبل ازغذا خوردن  دست های خود را بشوییم، قاشق را در دست راست و چنگال را در دست چپ نگاه داریم غذا را خوب بجویم، از دستمال برای تمیز کردن دهان استفاده کنیم و در نهایت به خاطر آن چه خوردیم شکرگزار باشیم.

ولی آیا چنین آموزشی برای میل جنسی موجود است؟

چگونه است که اگر کسی که گواهینامه نداشته باشد اجازه رانندگی نخواهد داشت چرا که نداشتن گواهینامه به این معناست که فرد آموزش لازم برای کنترل و هدایت خودرو را نداشته و انجام رانندگی از سوی این فرد منجر به صدمه به خود و سایرین خواهد شد، لیکن برای شروع یک ارتباط جنسی که عدم آگاهی کافی از کم و کیف آن تاثیرات بد و جبران ناپذیر بدنی و روحی فردی و اجتماعی برای طرفین می تواند در پی داشته باشد، علم و آگاهی و گواهینامه ای مطالبه نگشته  به دیده اغماض به آن نگاه می شود؟

 متاسفانه نتیجه این عدم آگاهی جنسی، پایه ریز رفتار جنسی  خواهد بود  که  بر اساس باورهای اشتباه، اطلاعات گمراه کننده، و تجارب خطرناک جنسی بنا نهاده شده است و نهایتا نه تنها لذت جسمی - روحی عاید فرد نمی سازد بلکه او را با انواع مشکلات و بیماری های جنسی _روانی روبرو می سازد.

گاه شنیده می شود که بعضی معتقدند :

تجربه پدر علم است و فرد آن قدر تجربه می کند تا به کم و کیف کار آشنا گردد. این ادعا شاید برای خیلی از رفتارهای آدمی کارگر باشد، لیکن انحصارا رفتار جنسی را باید از این قاعده مستثنی کرد چرا که گاه  حتی یک بار تجربه نامناسب جنسی می تواند عواقب جبران ناپذیر جسمی _ روانی برای فرد به یادگار گذارد. از سویی در بسیاری از جوامع امروزی و همین طور برای بسیاری از جوانان امکان تجربه های جنسی گوناگون میسرنمی باشد تا صرفا  با تکنیک آزمایش و خطا  با رفتار جنسی آشنا گردد.

فرهنگ جنسی که امروزه در جامعه با ویژگی خاص خود شیوع دارد، فرهنگ عامیانه ایست که عدم آشنایی مردها به مقوله سکس در آن بسیارا ٌفت دار تلقی گشته و همه باید به شکل مادرزاد از فوت و فن آن خبر داشته باشند !

اگر دختران سوال و درخواست جنسی داشته باشند به شدت به دیده تحقیر نگریسته خواهند شد و به نظر تعداد کثیری از مذکرها، تنها به شرط سرخ شدن گونه هایشان بعد از اولین بوسه می توان از آکبند بودن آن ها اطمینان حاصل کرد !!!

تنها کانال اخذ اطلاعات جنسی جوانان، دوستان و تعاریفشان از تجارب جنسی شان و یا مجلات سکسی است. با شروع زندگی مشترک و بالارفتن سن، سوال کردن دشوارتر شده و گاه سال ها طول می کشد که زوجین نیازهای جنسی یک دیگر را شناسایی کنند و بسیارند که پس از 10-15 سال زندگی مشترک هنوز نمی دانند ارگاسم چیست !

 روانشناسان عقیده دارند، بهترین زمان برای شروع آموزش های جنسی  دوران کودکی، و بهترین مکان خانواده است. همراه با رشد سنی و هوشی فرزند و همسنگ با دانسته هایش و هم سو با نحوه سوالاتش اطلاعات جنسی می تواند منتقل گردد. آشنا سازی با اندام های جنسی، نام آن ها، و کارکردشان در بدن و نقش آن ها در سلامت جسم و روح و تولید مثل، می تواند آن ها را در درک بهتر از هویت جنسی شان  کمک کند. پدیده بلوغ و طغیان میل جنسی و دانستنی های جنسی در این دوره نیز می تواند زیر نظر والدین برای نوجوانان تعریف گردد، از سویی تشویق به کسب اطلاعات از منابع معتبر همواره باید به آن ها گوشزد شده فرهنگ صحبت کردن از سکس و رفتار جنسی شعار خانواده ها گردد. مدارس، مراکز آموزشی، دانشگاه ها ملزم به انتقال یافته های جنسی به نسل جوان بوده، مشاورین خانواده و متخصصین روانشناس با علم سکسولوژی آشنا گشته با راه اندازی کارگاه های آموزشی علمی ترین توصیه ها را به جوانان ارایه گر باشند. کتب و مقالات جنسی به جای صرفا تاکید برجنبه های بدنی ارتباط جنسی، راه های پیش گیری از حاملگی و بیماری های مقاربتی، به جنبه های رفتاری و روانی رفتار جنسی نیز اشاره داشته باشند و گام به گام بتوانند هدایت گر میل جنسی در همه مراحل رشد فردی باشند.

تلفن های 24 ساعته زیر نظر کادر مجرب  پزشک و روانشناس آماده پاسخ گویی به سوالات جوانان باشد. سایت های علمی و معتبر جنسی  به منظور اطلاع رسانی فعال شده تازه ترین یافته ها را در اختیار دارندگان کامپیوتر قرار دهند و ده ها نکته دیگر که شما خواننده گرامی می توانید توصیه گر آن باشید.

در خاتمه به یاد داشته باشیم که سکس مثل پیانو زدن است. هر کسی می تواند جلوی پیانو بنشیند و دکمه را فشار داده صداهایی از آن بیرون آورد، ولی برای تولید آهنگی دلنواز باید آن را آموخت. نت ها را شناخت، وقت برای آن گذاشت، ساعت ها تمرین کرد و در فراگیری آن صبور بود. 

پس شد :

علم، وقت، تمرین، صبر و نهایتا تشویق! 


 
comment نظرات ()
 
خوشگل روس...
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
 

من هلاک تو و خاک زیر پاتم، توپولف!

من زمین خورده‌ی جعبه سیاتم،توپولف!

کشته‌ی تیپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!

مرده‌ی ریپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!

قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

من هواپیما ندیدم اینجوری ناز و ملــوس

می‌پری پر می زنی روی هوا عین خروس!

بذار ایرباس واست عشوه بیاد- دراز لوس-

بدگِلا چش ندارن ببیننت، خوشگل روس!

قربون چشات برم، محــو نیگاتم ، توپولف

یه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

مـــا رو می‌بری نقـــاط دیدنی وقت فرود

گاهی وقتا سر کـــــوه و گاهی وقتا ته رود

می فرستن همه تا سه روز به روحمون درود

می خونه مجری سیما واسمون شعر و سرود

چرا ماتم می گیرن ، مبهوت و ماتم توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

وقتی عشقت می‌کشه گاهی با کلّه می شینی

به جـــــای باند فرود، توی محلّه می شینی

یا می‌ری تــــوی ده و رو سر گلّه می شینی

زودی مشهور می‌شی، رو جلد مجلّه می شینی

پی گیرعکســــــا و تیتر خبراتم توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

می خوام از خدا که یک لحظه نشم از تو جدا

چونکه وقتی باهاتم هی می کنم یـــــاد خدا

بدون نذر و نیـــاز بــــــا تو پریدن ، ابدا!

می کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا

واســه جنّت بلیتت گشتــــه براتم، توپولف!

یه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

 

تو که هی رفیقــــای ایرونیتو یاد می کنی

کی میگه تــــو انبارای روسیه باد می کنی؟

ما رو پیک نیک می بری، سقوط آزاد می کنی

خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد میکنی

بری تا اون سر اون دونیا(!) باهاتم، توپولف!

یه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

...................................................................

البته بنا به تلفظ و رسم الخط روس ها ( туполев )، باید تلفظ توپُلِف  ( tupolef)صحیح باشد حالا چرا ما آن را ایتقدر تُپُل تلفظ می کنیم نمی دانم!


افاضات و مطانزات :
بوالفضول الشعرا

به روایت: سعید سلیمان پور ارومی!  


 
comment نظرات ()
 
نهج البلاغه حکمت369...
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
 

روزگارى بر مردم خواهد آمد که از قرآن جز نشانى، و از اسلام جز نامى، باقى نخواهد ماند. مسجدهاى آنان در آن روزگار آبادان، امّا از هدایت ویران است. مسجدنشینان و سازندگان بناهاى شکوهمند مساجد، بدترین مردم زمین می ‏باشند، که کانون هر فتنه، و جایگاه هر گونه خطاکاری ‏اند، هر کس از فتنه بر کنار است او را به فتنه باز گردانند، و هر کس که از فتنه عقب مانده او را به فتنه ‏ها کشانند، که خداى بزرگ فرماید:

به خودم سوگند، بر آنان فتنه ه‏اى بگمارم که انسان شکیبا در آن سرگردان ماند.

و چنین کرده است، و ما از خدا مى‏خواهیم که از لغزش ها و غفلت‏ هایمان در گذرد.


 
comment نظرات ()
 
محبت و ناز...
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
 

یکی محبت می کنه و یکی ناز،

اونی که ناز می کنه، همیشه محبت می بینه،

اما اونی که محبت می کنه، همیشه تنهاست.

نظر شما چیه؟


 
comment نظرات ()
 
سراب...
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸
 

آمد به گوشم گفته ای کمتر هوایت را کنم

راحت بگو از درگهت داری جواب می کنی

 

با خون دل از بهرِ تو ، در دل بنایی ساختم

عمرم به پایش رفت و تو، ‌یک دم خراب می کنی

 

من تشنه دریای تو، ‌با سر به سویت می دوم

می خندی و دریای خود، بر من سراب می کنی

 

انگور عشق دادمت، شاید کنی رحمی و تو

گویی حرام نا رواست، ‌آن را شراب می کنی

 

دریا برایت ناز کرد، اما ز من رنجیده ای

کم لطفی او را چرا با من حساب می کنی؟

 

یک شیشه از باران دل دادم که حالم بنگری

با چشم خود دیدم شبی، آن را در آب می کنی

 

رفتی سر آخر در غمت دیوانه تر گشتم، ‌ولی

درمان من در دست توست،‌ بازآ ثواب می کنی


 
comment نظرات ()
 
عوامل موثر در کار کردن ...
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
 

انسان فعالیت های مختلفی انجام می‌دهد. برخی از این فعالیت ها جنبه‌های اختصاصی‌تر به خود می‌گیرند و برخی فعالیت ها عمومی هستند. برخی از این کار کردن ها تحت عنوان شغل فرد یاد می‌شوند. در هر حال در هر لحظه که انسان کار انجام می‌دهد، عوامل متعدی شیوه عمل و نتیجه حاصله را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

برخی از این عوامل تاثیرات مفید و موثری روی شیوه عمل و نحوه فعالیت او بر جای می‌گذارد و برخی دیگر به صورت عامل بازدارنده عمل می‌کنند و یا سرعت عمل فرد را کاهش می‌دهند.

 هماهنگی توانایی های فردی با ویژگی های کار

زمانی که بین توانایی های فرد و ویژگی های کار مورد نظر هماهنگی و هم خوانی وجود داشته باشد تاثیر مثبتی بر شیوه عمل خواهد گذاشت. برخی از فعالیت ها به توانایی ها و خصوصیات ویژه‌ای نیاز دارند که بدون آن ها انجام کار به صورت مفید و ثمر بخشی انجام نخواهد گرفت. فرض کنید فردی را که بنیه جسمی قوی ندارد و قصد دارد کار سنگینی مثل جابجا کردن قطعات سنگین را انجام دهد.

این یک مثال واضح از ضرورت هم خوانی توانایی های فردی با ویژگی های مورد نیاز برای انجام کار است. چنین تطابقی در برخی کارهای فکری، ظرافت و پیچیدگی بیشتری دارد.

عوامل انگیزشی در کار کردن

در بحث انگیزش گفته می‌شود که طی جریان انگیزش نیروی لازم برای انجام کار فراهم می‌شود. در واقع انگیزش به منزله موتور رفتاری انسان بشمار می‌رود. از این جهت سطح انگیزشی فرد تاثیر بسیار زیادی در اقدام او به انجام کار و تداوم به انجام کار دارد. افرادی که از انگیزش کافی برخوردار نیستند یا در شروع به انجام کار مشکل دارند یا در شیوه انجام کار ضعیف و کند عمل می‌کنند. نتیجه کار این افراد معمولا به اندازه نتیجه کار افراد با انگیزه مفید و سودمند نیست.

 افراد دارای انگیزش بالا توان بهتری در انجام کار دارند، سرعتشان بالاتر است، زودتر اقدام و شروع بکار می‌کنند. نواقص کمتری دارند و در صورت بروز مشکل تلاش بیشتری جهت رفع نواقص می‌کنند.

 

ماهیت کار به عنوان یک عامل موثر

این که نوع کار مورد نظر چیست؟

چه اندازه دشوار است؟

در چه مدت زمانی باید انجام گیرد و تمام شود؟

نتایج مورد نظر کدامها هستند؟

و ... ماهیت کار را مشخص می‌سازند.

اصولا کارهایی که از درجه دشواری بالاتری برخوردار هستند، و به عبارتی کارهای سخت تفاوت هایی از لحاظ مدت زمان مورد نیاز برای اتمام کار، نتایج مورد نظر و ... با کارهای ساده‌تر دارند. از این لحاظ ماهیت کار، سخت و آسان بودن آن نیز می‌تواند شیوه کار را تحت تاثیر قرار دهد. کارهای آسان راحت‌تر و سهل‌تر و در مدت زمان کمتری انجام داده می‌شوند و توجه و دقت مورد نیاز برای آن ها کمتر است.

 

شرایط محیطی به عنوان عامل موثر در کار کردن

شرایط محیط نقش بسیار مهمی در انجام کارها دارد. یک کار یکسان در دو شرایط و موقعیت جداگانه می‌تواند نتایج متفاوتی به بار می‌آورد. عموما شرایط و موقعیت های محیطی مساعد برای انجام کار و متناسب با نوع کار روند انجام کار را سرعت می‌بخشد. از عمومی‌ترین شرایط محیطی، نور، فضا، سروصدا و... است.

هر چند برای برخی مشاغل شرایط محیطی ویژه و اختصاصی‌تری نیاز هست. تحقیقات مختلف مربوط به حوزه روانشناسی صنعتی و سازمانی نشان می‌دهد انجام کار در محیط های دارای نور مناسب، تهویه هوای مناسب و فضای کافی تاثیر مثبتی روی شیوه عمل کارگران دارد.

 

گروه های کاری به عنوان عامل موثر در کار کردن

برخی از کارها به طور انفرادی انجام می‌گیرند ولی برخی کارهای دیگر مستلزم انجام همکاری بین دو یا چندین نفر هستند. نوع روابطی که بین افرادی که بطور مشترک در انجام کار فعالیت می‌کنند حائز اهمیت است. تحقیقات نشان می‌دهد، نوع ویژه‌ای از روابط، پویایی گروهی را بالا برده و بازده کاری را افزایش می‌دهد.

از این رو ترکیب مناسب گروه ها می‌تواند نقش سازنده‌ای در بهبود و عملکرد افراد داشته باشد. این نکته برای مدیران سازمان ها و محیط های کاری از لحاظ تشکیل گروه های کاری قابل توجه است.

 

بازده کار به عنوان عامل موثر در کار کردن

روشن است کارهایی که دارای بازده مفید و بالایی هستند با تحت تاثیر قرار دادن سطح انگیزش افراد نحوه عمل و کار را تحت تاثیر قرار می‌دهند. البته چنین بازدهی زمانی بیشترین تاثیر را خواهد داشت که فرد از وجود چنین بازدهی آگاهی داشته باشد.

زمانی که فرد از نتایج کار خود به صورت پاداش مالی و ... اطلاع داشته باشد شیوه عمل او متفاوت از زمانی خواهد بود که هیچ گونه آگاهی از چنین مزایایی ندارد. این مساله قابل توجه مدیران کاری است که با آگاه ساختن افراد خود از نوع تشویق ها و پاداش های مورد نظر راندمان کار را بالا ببرند. قابل توجه است فقدان آگاهی افراد از نوع تشویق مورد انتظار و میزان آن بیشترین تاثیر مخرب را در عملکرد آن ها خواهد داشت نسبت به زمانی که از بازده پایین کار اطلاع داشته باشند. روانشناسان اجتماعی این مساله را با پدیده توجیه توضیح داده‌اند.


 
comment نظرات ()
 
خانم ها در صورت تمایل به حفظ زندگی مشترکشان، از این 8 کار بپرهیزند،لطفا!...
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
 

آیا تا به حال شده در حالی که گمان می‌کردید لحظات فوق‌العاده خوبی در کنار همسرتان دارید، ناگهان او عصبانی شده و شروع به ایراد گرفتن از شما کند؟ متاسفانه اغلب خانم‌ها عاداتی دارند که مردها را ناراحت می‌کند...

1- جاروبرقی کشیدن در وقتی که وقتش نیست!

ساعت 8 شب است، همسرتان از محل کار به خانه برگشته و روی کاناپه در حال استراحت و تماشای تلویزیون است. شما که تا به حال مشغول امور دیگر منزل و رسیدگی به کودکان بوده‌اید حال این فرصت را پیدا کرده‌اید که خانه را کمی جارو بکشید، پس با کمال احترام از همسر خود می‌خواهید دقیقه‌ای کودکان را زیر نظر بگیرد و پاهایش را بلند کند تا خانه را جارو بکشید اما متوجه عصبانیت همسرتان می‌شوید.

بهترین راه این است که به او حق داده و جارو کشیدن را به فردا موکول کنید.

2 -غرغر کردن موقعی که او دارد برنامه مورد علاقه اش ( مثلا فوتبال ) می‌بیند.

امروز بعد از ظهر از تلویزیون مسابقه فوتبال تیم مورد علاقه همسرتان پخش می‌شود. اما شما از فوتبال یا تیم مورد علاقه او متنفرید، بنابراین مدام در حالی که او در حال تماشای تلویزیون است در خانه راه می‌روید، غرغر می‌کنید و از تیم او یا حتی تماشای فوتبالش ایراد می‌گیرید. او که از کار شما کلافه شده ممکن است کاملا محترمانه از شما بخواهد ساکت باشید. نباید از عکس‌العمل همسرتان ناراحت شوید. فراموش نکنید در یک خانواده هر کسی حق دارد به علایق خود مشغول شود، اگر شما فوتبال دوست ندارید بهتر است آن ساعت برای گردش با دوستان‌تان قرار بگذارید یا به خرید بروید.

3 - بگو منو دوست داری بگو.

به رستوران رفته‌اید و ساعات بسیار خوبی را با هم گذرانده‌اید. حال به خانه برمی‌گردید و در کنار همسرتان که مشغول تماشای تلویزیون است می‌نشینید و شروع می‌کنید به پرسیدن سوالات رمانتیک نظیر « چه‌قدر من رو دوست داری؟ » ممکن است ابتدا همسرتان با گفتن یک یا دو جمله احساسش را به شما بیان می‌کند اما اگر سوالات ادامه یابد، ساکت شود و شما گمان کنید به شما بی‌علاقه است یا حوصله‌تان را ندارد. پرسیدن سوالات عاشقانه خوب است اما هر چیز زمانی دارد.  

4 - کی بود؟ چی بود؟ کجا بودی؟

« کی بود زنگ زد؟ چی می‌خواست؟ خوب تو بهش چه گفتی؟»

گاهی اوقات زنان بدون آن که منظور خاصی داشته باشند، همسرانشان را بیش از حد سوال پیچ می‌کنند. در این جاست که صبر همسران ممکن است تمام شود. فراموش نکنید بهترین کار این است که هرگز خیلی در کارهای همسرتان دخالت نکنید. اجازه دهید هر فردی زندگی شخصی خود را داشته باشد. وقتی اجازه می‌دهید همسرتان در زندگی شخصی‌اش رازهایی را برای خود نگه دارد، زندگی مشترک شما باثبات‌تر خواهد بود.

5 - ادب کردن شوهر

گاهی زنان با همسران خود مثل کودکان برخورد می‌کنند. مثلا مدام به او یادآوری می‌کنند که به دندانپزشک مراجعه کند. فراموش نکند نان بخرد. روغن ماشین‌ را چک کند و... این حرف‌ها تنها می‌تواند سبب عصبانی شدن همسرتان شود. او ازدواج نکرده تا کسی همانند مادرش مدام او را نصیحت کند. اگر کاری را فراموش می‌کند تنها یک بار به او گوشزد کنید و قبل از آن که نظرتان را در مورد کاری بدهید، منتظر شوید تا خود او درباره آن صحبت کند یا نظرتان را بخواهد.  

6-  افتادن از آن طرف بام

مدام به همسرتان زنگ می‌زنید، می‌خواهید تنها با او بیرون بروید و دوری‌اش را نمی‌توانید تحمل کنید؟

مردان شاید در ماه‌های اول ازدواج این روند را تحمل کند اما بعد از این عادت شما عصبانی خواهند شد. اجازه بدهید ساعاتی از روز را به حال خودش باشد و همراه با همکارانش ساعاتی را خوش بگذراند.

7- الان میام!

ساعت 8 به تولد یکی از دوستان همسرتان دعوت شده‌اید و با آن که همسرتان نیم ساعت است آماده روی کاناپه نشسته. شما هنوز به دنبال این هستید که چه روسری با پیراهن‌تان جور است و او مدام تکرار می‌کند که زود باش، همین لباس خوب است و... تا آن که در نهایت از دست شما عصبانی می‌شود. بهترین کار این است که شما یک یا دو ساعت پیش از ساعت مقرر انجام کارهای خود را آغاز کنید تا وقتی او آماده می‌شود شما دیگر کاری برای انجام دادن نداشته باشید.  

8 -انتقاد از مادرشوهر
« مادرت را خیلی دوست دارم ولی بهتر بود قبل از آن که بیان حداقل اول زنگ می‌زدند. »

شاید حق با شما باشد ولی حتی یک انتقاد محترمانه از مادر همسرتان ممکن است او را ناراحت کند. اگر می‌خواهید در دید همسرتان و خانواده‌اش بهترین باشید هرگز از مادر همسرتان ایراد نگیرد.

حدیث برفی

 


 
comment نظرات ()
 
پدری که پسرش را نشناخت...
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 

می گویند زمان های دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعت ها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت.

روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. ازاطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید. شاهزاده دلش برای پسرک سوخت . کنار او آمد و آهسته به او گفت :

" جوان! به جای بی کار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ! بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی ! " و پسرک در مقابل چشمان حیرت زده پرنس مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد :

" من همین الان در حال کار کردن هستم ! "

و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد. پرنس از جا برخاست و رفت.

چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید . نام آن پسر " میکل آنژ" بود !


 
comment نظرات ()
 
باز هم از زندگی...
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
روزمره گی...
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
زندگی مدرن...
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم...
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
 

نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار به همراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد.

در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث از روی شتران مشغول شدند.

حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند.

در بین اموال مسروقه یکی از حرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آن که در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ای از قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود.

حرامی شادی کنان کیسه را به نزد سر دسته دزدان برد و تمسخرکنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود.

رییس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند. طولی نکشید که تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آن من بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آن عالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگر خواهد بود.

رییس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت.

سپس دستور داد کیسه زر را به صاحبش بر گردانند.

یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگر ما قطاع الطریق نیستیم و چه...؟!

رییس دزدان پاسخ چنین داد:

ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.

 حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
بدون شرح...
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
خر ما از کره گی دم نداشت...
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸
 

 مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .

 مساعدت را برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که " تاوان بده !

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.

پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !

 مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که " دخیلم! ". قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره  رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .

گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !

و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .

قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !

چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : 

قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج )  این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :

مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا  از کره گی دُم نبوده است.

از کره گی دم نداشتن، کتاب کوچه، احمد شاملو

 ارسال کننده :  آقای یوسف عابدی

 


 
comment نظرات ()
 
جای خالی آموزش روابط دو جنس مخالف در ایران قرن حاضر...
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
 
 

به همه جوان ها می گویم با دوست بازی سرنوشت خود را نابود نکنند...

حرف پدر و مادر را گوش کنند...

دوستی های اینترنتی آخر و عاقبت ندارد و...

این کلمات قصار، توصیه هایی است که عده ای از جوانان سرخورده و یا بعضاً بزهکار پس از آن که میوه ممنوعه را چیده و به دام پلیس افتاده اند و یا این که مصیبتی بر سر آن ها رفته است، در مقابل دوربین های صداوسیما می نشینند و به طور کلیشه ای جوانان هم سن و سال خود را نصیحت می کنند.
البته این تصویرسازی از ناهنجاری های اجتماعی سال هاست که یکی از سیاست های صداوسیما در مصون سازی جامعه به ویژه جوانان است، اما به نظر می رسد این گونه برنامه سازی ها و نشان دادن تصاویری از جوانانی که بنا به دلایل متعدد پا روی هنجارهای اجتماعی و قوانین گذاشته اند، تاثیرات آن چنان مثبتی در کاهش میزان ناهنجاری های اجتماعی نداشته است.

اما نکته در این است که پخش چنین برنامه هایی می تواند چه تاثیری در جهت اهداف سازندگان آن که بدون شک خیر است داشته باشد؟

برداشت مهمی که می شود با نگاهی به برنامه های این چنینی سیما داشت، شکاف عمیق توصیه های ارایه شده از سوی این برنامه ها با واقعیات اجتماعی و غرایض انسانی به ویژه با خواسته های غریضی دوران جوانی است چرا که پیام اصلی این گونه برنامه ها نفی موضوع ارتباط دختر و پسر در سطح اجتماع است.

این توصیه طبیعتاً با واقعیت های جامعه کنونی ما فاصله دارد. به عبارت بهتر در حالی که در جامعه امروز ما، زنان بیش از 60 درصد ظرفیت دانشگاه ها را به خود اختصاص داده اند و در سطوح مختلف اجتماع حضور دارند، سخن گفتن از  نداشتن رابطه دو جنس مخالف با یک دیگر نمی تواند چندان محل بحث باشد.

از این رو است که هنگامی که چنین برنامه هایی با تم هایی پر رنگ از نفی ارتباط زن و مرد پخش می شود به جز تشدید احساس اجتماع هراسی و دیگر هراسی نقش دیگری در جهت بهبود تعاملات اجتماعی بازی نمی کند.
به بیانی دیگر، پیام این گونه توصیه ها این است که :

چون از ارتباط دختر و پسر آفات بزرگی بر می خیزد باید از این گونه ارتباط ها اجتناب کرد.

این توصیه مانند آن است که گفته شود اگر به خیابان برویم ممکن است تصادف کنیم پس  به خیابان نرویم.

در حالی که ارایه چنین توصیه ای نه ممکن است و نه مفید و بهتر است به جای چنین توصیه هایی به مردم نحوه عبور و تردد صحیح در خیابان ها و معابر اصلی شهر توضیح داده شود.

در اجتماعی که انسان ها جدای از جنسیت مجبور یا موظف به حضور اجتماعی اند چگونه می توان با خط بطلان کشیدن روی موضوعی غیر قابل اجتناب، همگان را به نفی ارتباط رهنمون شد و پنداشت که با چنین توصیه های حکیمانه و پدرانه ای موضوع حل و فصل می شود؟!

و آیا یکی از دلایل بالا رفتن آمار بزهکاری های اجتماعی در حوزه روابط زن و مرد در جامعه این نیست که چون ما نتوانسته ایم عملا به جز نفی کلی موضوع رابطه زن ومرد  فرمولی قابل قبول برای یک اجتماع قرن بیست و یکمی ارایه دهیم، جوانان ما به هنگامی که بنا به هر دلیلی با یک دیگر ارتباط برقرار می کنند، آسیب پذیر هستند؟

شاید یکی از دلایل عمده بروز آسیب ها (به ویژه آسیب پذیری زنان و دختران) در روابط اجتماعی این باشد که نه خانواده های ما و نه نظام آموزشی ما نتواسته اند نحوه تعامل صحیح دو جنس مخالف در سطح اجتماع را در وجود نسل های جدید نهادینه کنند و فقط تا توانسته اند دایره ممنوعیات را برای نسل جدید توضیح داده اند.

واقعیت این است که در جامعه امروزین ایران، مردان و زنان و دختران و پسران، در کنار یک دیگر به کار و فعالیت و تحصیل مشغول اند و فرمول جداسازی، چیزی جز یک شوخی نیست.


با این حال، آن چه مغفول مانده، این است که نحوه درست تعامل و ارتباط بین دو جنس مخالف، هرگز آموزش داده نمی شود و نتیجه نیز، افراط و تفریط هایی می شود که در جامعه می بینیم:

یا فرار از جنس مخالف و یا بی قیدی در ارتباط با او

تردیدی نیست که هیچ کدام از این دو حالت، نمی تواند در راستای منافع جمعی جامعه امروز ایران باشد؛ بلکه تنها راهکار موجود، آموختن چگونگی ارتباط همراه با حفظ ارزش های جامعه است و الا این که پسران را از دختران و دختران را از پسران بترسانیم، نتیجه اش این خواهد بود که جامعه به دو نیم تقسیم می شود که هیچ کدام از دو قسمت، بلد نیست با نیمه دیگر چگونه تعامل کند و بدیهی است که چه انرژِی بزرگی از  رهگذر این مساله، هدر خواهد رفت.

با این حال، متاسفانه برخی رویکردها در جامعه، به گونه ای دیگر رقم خورده است؛ چندی پیش یکی از چهره های معروف، از این که در برنامه کودکانه عمو قناد (فیتیله) دختران و پسران 5 - 4 ساله، کنار هم می نشینند، انتقاد کرده بود که بازتاب رسانه ای فراوانی داشت و نشانگر وجود جدی چنین تفکراتی در سطوح مختلف جامعه است.

مخلص کلام آن که نه ممنوعیت کامل ارتباط با جنس مخالف و نه این عرصه را بی قاعده رها کردن، هیچ کدام راهکار مناسبی به شمار نمی رود بلکه آن چه جایش در نظام آموزشی، فرهنگی و حتی ساختارهای خانواده ها خالی است، آموختن روابط صحیح و انسانی بین دو جنس مخالف است و اتفاقاً بخش بزرگی از ناهنجاری ها، عقده ها و سرخوردگی ها و بزهکاری ها و حتی مسائلی مثل طلاق و فروپاشی خانواده ها، ریشه در این معضل تاریخی دارد.

 

www.charismaco.com


 
comment نظرات ()
 
کاسبی به هر قیمتی ...
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
می‌دانی میله‌های قفست به کجا ختم می‌شود؟ ...
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
 

یک شب، شمس تبریزی در بازگشت از بازار، پیرمردی پرنده‌فروش را دید که به خانه‌اش می‌رفت. دو قفس را با چوبی که روی شانه‌هایش گذاشته بود، حمل می‌کرد. قفس‌‌ها، با هر قدمی که برمی‌داشت، بالا و پایین می‌پریدند. مرد خسته، سر به زیر افکنده به کناری راه می‌رفت. آن روز تنها دو پرنده فروخته بود. سه یا چهارتای دیگر را که به نظر می‌رسید در تاریکی غروب خوابشان برده بود به خانه برمی‌گرداند. شمس در صدد برآمد که چند لحظه‌ای در کنار مرد راه برود، چون به نظرش می‌رسید که او، با صدای آهسته، با پرندگانش حرف می‌زند. شنید که می‌گوید:

نه، نه، دلم برایتان نمی‌سوزد... نه، نه چون می‌برمتان و برتان می‌گردانم... به همه‌ کارهایتان می‌رسم، از صبح زود با قند سیرتان می‌کنم و مواظبم آبی که می‌خورید همیشه تازه باشد. نوکتان را پاک می‌کنم. پرهایتان را صاف و مرتب می‌کنم، قفس‌تان را تمیز می‌کنم، معطرش می‌کنم، سالی یک بار رنگش می‌کنم. آه کاش کسی پیدا می‌شد و مرا هم در قفسی مثل قفس شما، روی شانه‌هایشان می‌برد! آه کاش کسی پیدا می‌شد و به من هم هر روز آب و نان می‌داد!

آن‌گاه شمس گمان کرد صدای بسیار خفیفی را می‌شنود که به پرنده‌فروش جواب می‌دهد. نزدیک شد، گوش‌هایش را تیز کرد و دانست که یکی از آن پرندگان دارد با پیرمرد، به زبانی که تنها آن دو مرد می‌توانستند بفهمند، حرف می‌زند. پرنده می‌گفت:

گمان می‌کنی که ما در قفسیم، اما اشتباه می‌کنی. گوش کن: حشره‌های ریزی در پرهای من زندانی‌اند، و خودشان خبر ندارند. خود تو در یک قفس زندگی می‌کنی، خانه‌ات قفس است، کوچه‌ات، و تمامی این شهر قفس است...

می‌دانی میله‌های قفست به کجا ختم می‌شود؟

سرتاسر کره زمین، همین سیاره‌ی من و تو، قفس است. ماه قفس است، خورشید قفس است. اصلا دنیا خودش قفسی است که روی شانه‌های بی‌کرانگی به این سو و آن سو می‌رود...

پاسخ پیرمرد پرنده‌فروش تنها آهی بود که از سر بی‌حوصلگی کشید. شمس حتا مطمئن نبود که او این حرف‌ها را شنیده است. کمی بعد، هنگامی که سایه‌ شب همه کوچه‌ها را فرا گرفت، پرنده‌فروش شروع به شکایت کرد و آرزو کرد که خودش بتواند از سرنوشت پرنده‌هایش آگاه شود. آن وقت صدایی ضعیف‌تر از صدای پیشین، صدای پرنده‌ای کم و بیش خفته، به دشواری به گوش رسید. شمس ناچار شد به پرنده‌ فروش، که نمی‌توانست او را در تاریکی ببیند، نزدیک شود و شنید که پرنده‌ دوم به زبانی که با زبان پرنده‌ نخست متفاوت بود، اما او آن را هم به خوبی می‌فهمید می‌گفت:

همه‌ این‌ها را فراموش کن، ذهنت را تعطیل کن، چون شب شده است. این پرنده‌ای که با تو حرف می‌زند، خود توست، فکر توست و تو قفس اویی.

خیالی می‌کنی که این قفس وجود دارد، اما اشتباه می‌کنی. فکر تو چنان میله‌های خود را محکم کار گذاشته که به هم ریختن‌شان برایت سخت است و حتی نمی‌توانی آن ها را ببینی.

به خانه‌ات برگرد، این چیزهایی را که گمان می‌کنی قفس است به زمین گذار، دست از فکر کردن بکش غذا بخور و بخواب. وقتی که به خواب رفتی در همه قفس‌های دنیا باز می‌شود و می‌توانیم گفت‌وگویمان را از سر بگیریم. شب به خیر.

* این متن برگرفته از کتاب «عارف جان سوخته» نوشته‌ نهال تجدد و ترجمه‌ خانم  مهستی بحرینی است.

 

 
comment نظرات ()
 
جایی که عزرائیل دلش سوخت...
ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
 

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزراییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت.

بار اول:

 روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

بار دوم:

 هنگامی که شداد بن عاد سال ها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستون ها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آن ها را رها نمی کنیم.

علیرضا منصوب بصیری


 
comment نظرات ()
 
کا . گ . ب ...
ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
 

یک هیات از گرجستان برای ملاقات با استالین به مسکو آمده بود.

بعد از جلسه استالین متوجه شد که پیپ اش گم شده و از رییس کا گ ب ( سازمان مخوف اطلاعاتی وقت روسیه قدیم ) خواست تا ببیند آیا کسی از هیات گرجی پیپ او را برداشته یا نه. بعد از نیم ساعت، استالین پیپ اش را در کشوی میزش پیدا کرد و از رییس کا گ ب خواست که هیات گرجی را آزاد کند.

رییس کا گ ب گفت:

متاسفم رفیق، تقریبا نصف هیات اقرار کرده اند که پیپ را برداشته اند و بقیه هم موقع بازجویی مردند.


 
comment نظرات ()
 
دلی پر عشق...
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
 

پیر مردی بر قاطری بنشسته بود و از بیابانی می گذشت. سالکی را بدید که پیاده بود.

پیر مرد گفت : ای مرد به کجا رهسپاری ؟

سالک گفت: به دهی که گویند مردمش خدا نشناسند و کینه و عداوت می ورزند و زنان خود را از ارث محروم می‌کنند.

پیر مرد گفت: به خوب جایی می روی.

سالک گفت : چرا ؟

پیر مرد گفت: من از مردم آن دیارم و دیری است که چشم انتظارم تا کسی بیاید و این مردم را هدایت کند.

سالک گفت: پس آن چه گویند راست باشد ؟

پیر مرد گفت: تا راست چه باشد.

سالک گفت: آن کلام که بر واقعیتی صدق کند.

پیر مرد گفت: در آن دیار کسی را شناسی که در آن جا منزل کنی ؟

سالک گفت: نه

پیر مرد گفت: مردمانی چنین بد سیرت چگونه تو را میزبان باشند ؟

سالک گفت: ندانم.

پیر مرد گفت: چندی میهمان ما باش. باغی دارم و دیری است که با دخترم روزگار می گذرانم.

سالک گفت: خداوند تو را عزت دهد اما نیک آن است که به میانه مردمان کج کردار روم و به کار خود رسم.

پیر مرد گفت: ای کوکب هدایت شبی در منزل ما بیتوته کن تا خودت را بازیابی و هم دیگران را بازسازی.

سالک گفت: برای رسیدن شتاب دارم.

پیر مرد گفت: نقل است شیخی از آن رو که خلایق را زودتر به جنت رساند آنان را ترکه می زد تا هدایت شوند. ترسم که تو نیز با مردم این دیار کج کردار آن کنی که شیخ کرد.

سالک گفت: ندانم که مردم با ترکه به جنت بروند یا نه ؟

پیر مرد گفت: پس تامل کن تا تحمل نیز خود آید. خلایق با خدای خود سرانجام به راه آیند.

پیرمرد و سالک به باغ رسیدند. از دروازه باغ که گذر کردند.

سالک گفت: حقا که این جا جنت زمین است. آن چشمه و آن پرندگان به غایت مسرت بخش اند.

پیر مرد گفت: بر آن تخت بنشین تا دخترم ما را میزبان باشد.

دختر با شال و دستاری سبز آمد و تنگی شربت بیاورد و نزد میهمان بنهاد. سالک در او خیره بماند و در لحظه دل باخت. شب را آن جا بیتوته کرد و سحرگاهان که به قصد گزاردن نماز برخاست.

پیر مرد گفت : با آن شتابی که برای هدایت خلق داری پندارم که امروز را رهسپاری.

سالک گفت: اگر مجالی باشد امروز را میهمان تو باشم.

پیر مرد گفت: تامل در احوال آدمیان راه نجات خلایق است. این گونه کن.

سالک در باغ قدمی بزد و کنار چشمه برفت. پرنده ها را نیک نگریست و دختر او را میزبان بود. طعامی لذیذ بدو داد و گاه با او هم کلام شد. دختر از احوال مردم و دین خدا نیک آگاه بود و سالک از او غرق در حیرت شد. روز دگر سالک نماز گزارد و در باغ قدم زد.

پیرمرد او را بدید و گفت: لابد به اندیشه ای که رهسپار رسالت خود بشوی.

سالک چندی به فکر فرو رفت و گفت: عقل فرمان رفتن می دهد اما دل اطاعت نکند.

پیر مرد گفت: به فرمان دل روزی دگر بمان تا کار عقل نیز سرانجام گیرد.

سالک روزی دگر بماند.

پیر مرد گفت: لابد امروز خواهی رفت، افسوس که ما را تنها خواهی گذاشت.

سالک گفت: ندانم خواهم رفت یا نه، اما عقل به سرانجام رسیده است. ای پیرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش.

پیر مرد گفت: با این که این هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گویم.

سالک گفت: بر شنیدن بی تابم.

پیر مرد گفت: دخترم را تزویج خواهم کرد به شرطی.

سالک گفت: هر چه باشد گر دن نهم.

پیر مرد گفت: به ده بروی و آن خلایق کج کردار را به راه راست گردانی تا خدا از تو و ما خشنود گردد.

سالک گفت: این کار بسی دشوار باشد.

پیر مرد گفت: آن گاه که تو را دیدم این کار سهل می نمود.

سالک گفت: آن زمان من رسالت خود را انجام می دادم اگر خلایق به راه راست می شدند، و اگر نشدند من کار خویشتن را به تمام کرده بودم.

پیر مرد گفت: پس تو را رسالتی نبود و در پی کار خود بوده ای.

سالک گفت: آری.

پیر مرد گفت: اینک که با دل سخن گویی کج کرداری را هدایت کن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو.

سالک گفت: آن یک نفر را من برگزینم یا تو؟

پیر مرد گفت: پیر مردی است ربا خوار که در گذر دکان محقری دارد و در میان مردم کج کردار، او شهره است.

سالک گفت: پیرمردی که عمری بدین صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد؟

پیر مرد گفت: تو برای هدایت خلقی می رفتی.

سالک گفت: آن زمان رسم عاشقی نبود.

پیر مرد گفت : نیک گفتی. اینک که شرط عاشقی است برو به آن دیار و در احوال مردم نیک نظر کن، می خواهم بدانم چه دیده و چه شنیده ای؟

سالک گفت: همان کنم که تو گویی.

سالک رفت، به آن دیار که رسید از مردی سراغ پیر مرد را گرفت.

مرد گفت: این سوال را از کسی دیگر مپرس.

سالک گفت: چرا ؟

مرد گفت: دیری است که توبه کرده و از خلایق حلالیت طلبیده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغی روزگار می گذراند.

سالک گفت: شنیده ام که مردم این دیار کج کردارند.

مرد گفت: تازه بشه این دیار آمده ام، آن چه تو گویی ندانم. خود در احوال مردم نظاره کن. 

سالک در احوال مردم بسیار نظاره کرد. هر آن کس که دید خوب دید و هر آن چه دید زیبا. برگشت دست پیر مرد را بوسید.

پیر مرد گفت: چه دیدی؟ 

سالک گفت: خلایق سر به کار خود دارند و با خدای خود در عبادت. 

پیر مرد گفت:

وقتی با دلی پر عشق در مردم بنگری آنان را آن گونه ببینی که هستند نه آن گونه که خود خواهی.


 
comment نظرات ()
 
هدیه به مالک زمان...
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
 

در دل هر سیب، دانه ها محدود

در دل هر دانه، سیب ها نامحدود

چیستانیست عجیب.؟!

دانه باش نه سیب


 
comment نظرات ()
 
قدرت و رفعت و مهربانی و کرامت و بخشندگی رو از طبیعت هم می توان آموخت...
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد...
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
 

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت:

واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد:

او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟

اول تکه‌ فولاد را به اندازه‌ جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر پس از مدتی سکوت ادامه داد:

گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است :

خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن.  


 
comment نظرات ()
 
گریه به خاطر جد غریبم...
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
 

 

فردی به نام حسن وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.

سبب گریه‌اش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه می‌کنم، مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.

شب دیگر دیدند همان مرد باز گریه می‌کند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟ حالا که شغل پیدا کردی.

گفت: شما همه مسکن دارید و می‌توانید خوتان را از سرما و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه می‌کنم.

بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانه‌ای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند. ولی شب باز دیدند دارد گریه می‌کند. وقتی علت را پرسیدند گفت:

هر کدام از شما‌ همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم می‌خوابم.

مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.

ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه می‌کرد. گفتند باز چی شده، گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.

به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه می‌کند، وقتی علت را پرسیدند گفت:

بر جد غریبم گریه می‌کنم و به شما هیچ ربطی ندارد!!!


 
comment نظرات ()
 
کاش می شد ازشون یاد بگیریم...
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
این جا مرکب قرمز پیدا نمی شه...
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
 

روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی، کاری در سیبری پیدا می کند. او که می داند سانسورچی ها همه نامه ها را می خوانند، به دوستان اش می گوید، بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه ایی که از طرف من دریافت می کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد، بدانید هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.

یک ماه بعد دوستان اش اولین نامه را دریافت می کنند که در آن با مرکب آبی نوشته شده است:

این جا همه چیز عالی است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم های غربی نمایش می دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی وجود دارد. تنها چیزی که نمی توان پیدا کرد مرکب قرمز است.

به برهوت حقیقت خوش آمدید اثر اسلاوی ژیژک و ترجمه فتاح محمدی

 


 
comment نظرات ()
 
نگران نباش، خوش حال باش...
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
پدر آنفولانزا نگیری...
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
بدون شرح...
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
راز سعادت...
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
 

دانشمندی می گوید:

راز سعادت در این است که روابط ما با دنیای خارج، دوستانه باشد نه خصمانه. کسی که قادر نیست همنوعان خود را دوست خود بداند، هرگز نمی تواند زندگی ای خالی از اضطراب داشته باشد. 

این سخن بیانگر آن است که مناسباتی که جامعه را به نیکویی به هم پیوند می دهد، متکی بر اصول صمیمیت و مهر و عاطفه است. دو نفر برپایه مهر و محبت به هم متمایل می شوند و از این رهگذر، دوستی ها پایه گذاری می شود.

با دروغگو مصاحبت نکن که او هم چون سراب است، دور را به تو نزدیک جلوه می دهد و نزدیک را به تو دور نشان می دهد.

در معاشرت با دوستان، افکار آدمی بالنده می شود و روح با انبساط خاطر، از محیط عادی اوج می گیرد و در فضای خوبی ها بال می گشاید. لذا دوستی با دیگران را منبع آرامش و یکی از بهترین لذاید روحی دانسته اند که به مرور زمان قوت می گیرد و کامل می شود. کارشناسان تربیتی تاکید می کنند که در انتخاب دوست بسیار دقت و مطالعه کنیم. زیرا شخصیت انسان به گونه ای است که به تدریج یک نوع هماهنگی و پیوستگی با احوال روحی معاشرین خود پیدا می کند و نفوذ اخلاق آن ها در نیکبختی یا سقوط او اثری غیر قابل انکار دارد.

شاید شما هم در معاشرت های خود با افرادی مواجه شده اید که اعماق قلبشان از مهر و عاطفه خالی است، ولی در لباس ریاکاری و زیر نقاب دوستی با شما، خود را پنهان می سازند و از این طریق ضربات جبران ناپذیری را وارد می کنند. درواقع دوستی ای ارزشمند است که صادقانه باشد و بتواند نیاز روحی طرفین به مهر و مودت را تامین کند. رفاقت صمیمانه با نیکان، ازجمله این دوستی هاست.

افراد نیک اندیش، به بالا بردن شخصیت دوستان خود کمک می کنند و انگیزه پیشرفت و موفقیت را در آن ها تقویت می کنند.

با شخص بخیل هم صحبت نشو، زیرا زمانی که بیشترین نیاز را به مال و ثروت او داری، او تو را خوار و خفیف می کند.

امام سجاد (ع) برای دوست نیز مانند همنشین، حقی را بیان می کند و می فرماید :

حق رفیق و همراه تو آن است که تا می توانی با نیکی و احسان با وی رفاقت کنی و اگر نتوانستی ، حداقل با انصاف با او رفتار کن،همان گونه که تو را احترام و تکریم می کند، به او احترام بگذار. آن مقدار که در حفظ و نگهداری تو می کوشد، در نگهداری او کوشا باش.

نگذار که او در نیکی و خوبی، از تو پیشی بگیرد و اگر چنین کرد، آن نیکی را جبران کن و تا آن جا که شایسته است، در محبت کردن و مهروزی به او کوتاهی نکن.

نکته دیگری که امام سجاد (ع) رعایت آن را برای رفیق همراه بیان می کند، رعایت انصاف در حق اوست. انصاف ایجاب می کند که خوبی های دوست را بیشتر در نظر آورده و نیکی های او را جبران کنیم. به او مهر بورزیم و او را در حرکت در مسیر حق و سعادت یاری نماییم.

با شخص فاسق ( گناهکار ) همراه نشو، زیرا او تو را به یک خوردنی و به بهای ناچیز می فروشد، اما به آن نیز دست نمی یابد.


 
comment نظرات ()
 
ّبدون شرح
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
نام انسان آیا کسی را به یاد خداوند خواهد انداخت؟...
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
 

 گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا.

ما همه آفتابگردانیم.

اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی، دیگر آفتابگردان نیست.

آفتابگردان کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.

این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت.دلخوشی افتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا.

آفتابگردان به من گفت: وقتی دهقان بذرآفتابگردان را می کارد، مطمئن است که اوخورشید را پیدا خواهد کرد.

آفتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد، اما انسان همه را با خدا اشتباه می گیرد.

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه زندگی اش را وقف نور می کند، در نور به دنیا می اید و در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.

بدون آفتاب، آفتابگردان می میرد، بدون خدا، انسان.

آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد، دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی، دیگر تویی نمی ماند. و گفت من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟آفتابگردان این را گفت و خاموش شد.

گفت و گوی من و آفتابگردان نا تمام ماند. روز که او در آفتاب غرق شده بود جلو رفتم بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود.

خداحافظی کردم، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت:

نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد، نام انسان آیا کسی را به یاد خداوند خواهد انداخت؟

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به افتاب گریستم.

تابلوی نقاشی اثر هنرمند جوان، خانم ارغوان جعفرپیشه

 


 
comment نظرات ()