body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

عقل پس می زند و دل پیش می کشد...
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
 

 دلم می گوید در برم هستی اکنون، در کنارمی،
عقلم می گوید فرسنگ ها دوری،
دلم می گوید چشم که فرو بندم در نظرآیی،
عقلم می گوید به عکست بنگرم،
دلم می گوید نمی بایست می آمدم،
عقلم می گوید باید دور می شدیم تا آینده را بسازیم،
دلم می گوید صبرم به پایان آمده،
عقلم می گوید صبر برای وصال یار شیرین است و پایان ناپذیر،
دلم می گوید و عقلم می گوید، اما نمی دانم به کدام باید گوش فرا دهم،
نمی دانم...
و این منازعه هر روز و هر لحظه در وجود من جاریست،
با هر ضربانی که قلبم می زند و خون را به سلول های خاکستری مغزم می رساند این اختلاف به سراغم می آید.
کاش یکی بود به این
عقل می گفت اگر دل نبود جهان زیبا نبود،
کاش یکی بود می گفت...
کاش می شد صافی
عقل را برداشت از سر راه دل،
کاش جهان آن قدر پاک بود که بدون صافی
عقل هم شکی  وارد دل نمی شد،
کاش فکر مردم به جای چشم به
دلشان بود،
کاش...


 
comment نظرات ()
 
ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم...
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

یک دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آن جا پسر کوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا  او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند.

روز اوّل که پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسید:

پسرم تعریف کن ببینم امروز در مدرسه چی یاد گرفتی؟

پسر جواب داد که امروز درباره خطرات سیگار کشیدن به ما گفتند، خانم معلّم برایمان یک کتاب قصّه خواند و یک کاردستی هم درست کردیم.

 پدر پرسید: ریاضی و علوم نخواندید؟ پسر گفت: نه

روز دوّم دوباره وقتی پسر از مدرسه برگشت پدر سوال خودش را تکرار کرد. پسر گفت که  امروز نصف روز را ورزش کردیم، یاد گرفتیم که چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهیم و زنگ آخر هم به کتابخانه رفتیم و به ما یاد دادند که از کتاب های آن جا چطور استفاده کنیم.

بعد از چندین روز که پسر می رفت و می آمد و تعریف می کرد، پدر کم کم نگران شد چرا که می دید در مدرسه پسرش وقت کمی در هفته صرف ریاضی، فیزیک، علوم، و چیزهایی که از نظر او درس درست و حسابی بودند می شود. از آن جایی که پدر نگران بود که پسرش در این دروس ضعیف رشد کند به پسرش گفت:

پسرم از این به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو ریاضی و فیزیک کار کنم.

بنابراین پسر دوشنبه ها  مدرسه نمی رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند که چرا پسرتان نیامده. گفتند مریض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز یک بهانه ای آوردند. بعد از مدّتی مدیر مدرسه مشکوک شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت کند.

وقتی پدر به مدرسه رفت باز سعی کرد بهانه بیاورد امّا مدیر زیر بار نمی رفت. بالاخره به ناچار حقیقت ماجرا را تعریف کرد. گفت که نگران پیشرفت تحصیلی پسرش بوده و از این تعجّب می کند که چرا در مدارس استرالیا این قدر کم درس درست و حسابی می خوانند.

مدیر پس از شنیدن حرف های پدر کمی سکوت کرد و سپس جواب داد:

ما هم ۵۰ سال پیش مثل شما فکر می کردیم.

 


 
comment نظرات ()
 
من جا مانده ام ...
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

کوله بارت را بربند!
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد!
که به مقصد برسیم و بشناسیم خود را.
ای سبک بال در این راه شگرف،
در دعای سحر و افطارت،
در مناجات خدایی شدنت،
هزگز از یاد نبر،
من ِجامانده بسی محتاجم.


 
comment نظرات ()
 
شاید قدیمی ولی بسیار خواندنی و بسیار قابل تعمق...
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

شبی در خواب دیدم مرا می‌خوانند، راهی شدم، به دری رسیدم، به آرامی در خانه را کوبیدم.

ندا آمد: درون آی.

گفتم: به چه روی؟

گفت: برای آن چه نمی‌دانی.

هراسان پرسیدم: برای چو منی هم زمانی هست؟

پاسخ رسید: تا ابدیت.

تردیدی نبود، خانه، خانه خداوندی بود، آری تنها اوست که ابدی و جاوید است...

پرسیدم: بار الهی چه عملی از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا می‌دارد؟

پاسخ آمد: این که شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌برید و دوران پس از آن در حسرت بازگشت به کودکی می‌گذرانید.

این که شما سلامتی خود را فدای مال‌اندوزی می‌کنید و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می‌نمایید.

این که شما به قدری نگران آینده‌اید که حال را فراموش می‌کنید، در حالی که نه حال را دارید و نه آینده را.

این که شما طوری زندگی می‌کنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گورهای شما را گرد و غبار فراموشی در بر می‌گیرد که گویی هرگز زنده نبوده‌اید.

سکوت کردم و اندیشیدم، در خانه چنین گشوده، چه می‌‌طلبیدم؟ بلی، آموختن.

پرسیدم: چه بیاموزم؟

پاسخ آمد: بیاموز که مجروح کردن قلب دیگران بیش از دقایقی طول نمی‌کشد ولی برای التیام بخشیدن آن به سال ها وقت نیاز است.

بیاموز که هرگز نمی‌توانی کسی را مجبور نمایی تا تو را دوست داشته باشد، زیرا عشق و علاقه دیگران نسبت به تو آینه‌ای از کردار و اخلاق خود شماست.  

بیاموز که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنی، از آن جایی که هر یک از شما به تنهایی و بر حسب شایستگی‌های خود مورد قضاوت و داوری ما قرار می‌گیرد.

بیاموز که دوستان واقعی تو کسانی هستند که با ضعف‌ها و نقصان‌های شما آشنایند ولیکن شما را همان گونه که هستید دوست دارند.

بیاموز که داشتن چیزهای قیمتی و نفیس به زندگی شما بها نمی‌دهد، بلکه آن چه با ارزش است بودن افراد بیشتر در زندگی شماست.

بیاموز که دیگران را در برابر خطا و بی‌مهری که نسبت به شما روا می‌دارند مورد بخشش خود قرار دهید و این عمل را با ممارست در خود تقویت نمایید.

بیاموز که که دونفر می‌توانند به چیزی یکسان نگاه کنند ولی برداشت آن دو هیچ گاه یکسان نخواهد بود.

بیاموزکه در برابر خطای خود فقط به عفو و بخشش دیگران بسنده نکنید، تنها هنگامی که مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتید، راضی و خشنود باشید...

بیاموز که توانگر کسی نیست که بیشتر دارد بلکه آن که خواسته‌های کمتری دارد.

به خاطر داشته باشید که مردم گفته‌های شما را فراموش می‌کنند، مردم اعمال شما را نیز از یاد خواهند برد ولی، هرگز احساس تو را نسبت به خویش از خاطر نخواهند زدود.


 
comment نظرات ()
 
سخت و خشک ، نرم و انعطاف پذیر...
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

انسان نرم و لطیف زاده می شود و به هنگام مرگ خشک و سخت می شود.
گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و انعطاف پذیرند.
و به هنگام مرگ خشک و شکننده.
پس هر که سخت و خشک است مرگش نزدیک شده،
و هر که نرم و انعطاف پذیر، سرشار از زندگی است.

سخت و خشک می شکند.
نرم و انعطاف پذیر باقی می ماند.


 
comment نظرات ()
 
سوال را درست طرح کن.؟!...
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
 

آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟

از یک روحانی این سوال را کردم و او جواب داد که :

نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.

این جواب رو به دوستم گفتم و او از نوع سوال کردم اشکال گرفت و متذکر شد که من سوال را درست مطرح نکردم و گفت بگذار من بپرسم.

و سوال کرد که :

آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم ؟

روحانی مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناًً پسرم. مطمئناً...


 
comment نظرات ()
 
مهربانی یعنی...
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
 

مهربانی یعنی آن عمل صمیمانه،

چیزی فراتر از لبخندی دوستانه،

که به انسانی در این جهان،

آسایش تحفه می دهد،

و این زندگانی را ارزشمند می کند،

شاید که ارزانی اقبالی باشد،

یا که حتی بخشی از یک سکه چند تومانی،

یا خدمتی کوچک که سخاوتمندانه عرضه می شود،

شاید کسی آن را تقاضا کند،

یا اندیشه آن در ذهن خودمان خلق شود،

به هر تقدیر راهش همین است،

بخشایش ما این طور بروز می کند،

این یعنی کمی فداکاری،

که ما از انجامش خوش حال می شویم،

و آسمان را انگار روشن تر می کنیم،

برای خاطر کسی دیگر،

و اغلب آن را این طور به حساب می آوریم،

چیزی که ار آن ماست و گسترده اش می داریم،

چرا که هیچ عملی فراتر از این نیست،

یاری دادن به یک دوست. 


 
comment نظرات ()
 
بارکدها...
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۸
 

آیا شما قادرید که تشخیص دهید کدام کالاساخت امریکا ، فیلیپین ، تایوان یا چین است ؟

اجازه دهید تا چگونگی این تشخیص را برایتان بازگو کنم. سه رقم اولیه مندرج در بارکد نشانگر کد کشوری است که محصول در آن ساخته می شود.

 با نمونه برداری از کلیه بارکدهایی که با شماره 690691692 تا 695 شروع می شود می توان دریافت که این محصول ساخت کشور چین است .

471 کد محصولی است که در تایوان ساخته می شود.

این به عنوان حقوق اساسی انسانی است که از این موضوع آگاهی داشته باشیم .اما حکومت ها و سازمان های مرتبط هرگز این اطلاعات را به عموم آموزش نمی دهند . بنابراین می بایست خودمان را از این نظر ایمن کنیم.

به هر صورت در ذیل لیست بارکدها جهت اطلاع ارائه می گردد .

CODE

COUNTRY

CODE

COUNTRY

20 - 29

reserved for local use (shops / supermarkets)

30 - 37

France

380

Bulgaria

383

Slovenia

385

Croatia

387

Bosnia – Herzegovina

400 - 440

Germany

45

Japan

46

Russian Federation

471

Taiwan

474

Estonia

475

Latvia

476

Azerbaijan

477

Lithuania

478

Uzbekistan

479

Sri Lanka

480

Philippines

481

Belarus

482

Ukraine

484

Moldova

485

Armenia

486

Georgia

487

Kazakhstan

489

Hong Kong

49

Japan

50

UK

520

Greece

528

Lebanon

529

Cyprus

531

Macedonia

535

Malta

539

Ireland

54

Belgium &Luxembourg

560

Portugal

569

Iceland

57

Denmark

590

Poland

594

Romania

599

Hungary

600- 601

South Africa

609

Mauritius

611

Morocco

613

Algeria

619

Tunisia

621

Syria

622

Egypt

624

Libya

625

Jordan

626

Iran

627

Kuwait

628

Saudi Arabia

629

United Arab Emirates

64

Finland

 

690- 692

China

 

70

Norway

729

Israel

73

Sweden

740

Guatemala

741

El Salvador

742

Honduras

743

Nicaragua

744

Costa Rica

745

Panama

746

Dominican Republic

750

Mexico

759

Venezuela

76

Switzerland

770

Colombia

773

Uruguay

775

Peru

777

Bolivia

779

Argentina

780

Chile

784

Paraguay

785

Peru

786

Ecuador

789

Brazil

80- 83

Italy

84

Spain

850

Cuba

858

Slovakia

859

Czech Republic

860

Serbia & Montenegro

869

Turkey

87

Netherlands

 

880

South Korea

 

885

Thailand

888

Singapore

890

India

893

Vietnam

899

Indonesia

90 - 91

Austria

93

Australia

94

New Zealand

955

Malaysia

958

Macau

977

ISSN (International Standard Serial Number for periodicals)

 

978

ISBN (International Standard Book Number )

 

979

ISMN (International Standard Music Number )

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
Only great minds can read this
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
 

Only great minds can read this.

This is weird, but interesting!

fi yuo cna
raed tihs,
yuo hvae a sgtrane mnid too
Cna yuo raed tihs?

Olny 55 plepoe out of 100 can.
i cdnuolt blveiee taht I cluod aulaclty
uesdnatnrd waht
I was rdanieg. The phaonmneal pweor of the hmuan
mnid, aoccdrnig to a rscheearch
at Cmabrigde Uinervtisy, it dseno't
mtaetr in waht oerdr the ltteres in a wrod
are, the olny iproamtnt
tihng is taht the frsit and lsat ltteer be in the rghit
pclae. The
rset can be a taotl mses and you can sitll raed it whotuit a pboerlm.

Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlef,
but the
wrod as a wlohe. Azanmig huh? yaeh and I awlyas tghuhot
slpeling was ipmorantt!
if you can raed tihs say it
،the others..


 
comment نظرات ()
 
یا عاشق زائد است یا معشوق...
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸
 

متن زیر منتخبی است از کتاب " چهل نامه کوتاه به همسرم " نوشته زنده یاد نادر ابراهیمی می باشد.

هم سفر، در این راه طولانی که ما بی خبریم و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند.

خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم،  مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری،

من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم.

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم،

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را،

و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی،

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابداً به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر کمال نیست بلکه دلیل توقف است.

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آن ها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما،

 این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور"  است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد،

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم،

بخواه که هم دیگر را کامل کنیم نه ناپدید،

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم،

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل.

این جا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست،

سخن از ذره ذره وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم،

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم،

بیا کلنجار برویم،

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلاف های اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها،

تا آن جا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آن که قصد تحقیرهم را

داشته باشیم.

عزیز من ! بیا متفاوت باشیم.

...................................................


 
comment نظرات ()
 
ما، همه‌مون بازیگریم...
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
 

فکر می‌کنید این کودک درون از کجا آمده و به چه دردی می‌خورد؟

حالا دیگر افتاده است توی زبان همه مردم؛ کلمه (کودک درون) را می‌گویم.

خیلی‌ها بی‌هوا این کلمه را به‌کار می‌برند. حتی با استفاده از این کلمه‌ها فیلم (آتش بس) ساخته می‌شود و ملت می‌بینند و حالش را می‌برند.

اما واقعا این کودک درون چی هست، از کجا آمده و  به چه دردی می‌خورد؟

(بالغ درون) و (والد درون) دیگر چه صیغه‌ای هستند و چرا این کلمه‌ها افتاده در دهان مردم؟

با این که نوشتن نظریه اریک برن در 2صفحه او را در گور خواهد لرزاند اما چاره چیست؟

 کاشف کودک درون

اریک لنارد برنشتاین ( که بعد‌ا وقتی تبعه آمریکا شد، خودش اسمش را کرد اریک برن)، سال 1910 در مونترال کانادا به دنیا آمد. وقتی پدرش مرد، به توصیه مادرش رفت و راه پدر را در آمریکا ادامه داد و  پزشک شد و خیلی دقیق‌تر روانپزشک. با اتمام تحصیل در روانپزشکی،  اریک وارد ارتش آمریکا شد تا به‌عنوان روانپزشک در ارتش این کشور خدمت کند.

اولش او هم مثل تمام هم دوره‌ای‌هایش از روانکاوی فروید خوشش آمد و بعد کم‌کم مثل تمام روان‌شناسانی که بعد از فروید نظریه دادند، یک نظریه ساده و جمع‌و‌جور درمورد روابط آدم‌ها ارائه داد و اسمش را گذاشت:

( نظریه تحلیل متقابل رفتار )

( Analysis Transactional یا TA)

او 6 سال قبل از مرگش، یعنی در 1964، کاری کرد کارستان و کتابی نوشت به نام ( بازیه ) و هرچه را که می‌خواست بگوید ریخت توی این کتاب. کتابش مثل اسب فروخت و به‌ خیلی از زبان‌های دنیا ازجمله فارسی ترجمه شد. کودک درون، بالغ درون و والد درون مفاهیمی بودند که اولین‌بار اریک برن درکتاب‌هایش آن ها را آفرید و درموردشان حرف زد.

کودک درون

اسمش رویش است؛ آن بخش از وجود ماست که دوست دارد کودکی کند؛ یعنی این که تمایل دارد درست مثل یک بچه سرزنده و با هیجان باشد. کودک درون ماست که ما را وا می‌دارد از خودمان خلاقیت نشان دهیم، شعر بگوییم، شوخی کنیم، در هپروت تخیلات‌مان سر کنیم و بچه بازی در بیاوریم. کودک درون ماست که قهر می‌کند، ناز می‌کشد و یکهویی بهانه کوه و دشت می‌گیرد.

اما چیزی که مهم‌تر از خود کودک درون است، انواع آن است. ما 2 نوع کودک درون داریم؛ کودک‌سازگار و کودک طبیعی. آن که هی می‌گویند کودک درونت را دریاب، منظورشان کودک طبیعی درون است. اما کودک سازگار اصلا چیز خوبی نیست چون که کاملا تحت تاثیر والد است؛ یعنی نوعی از کودکی‌کردن که والدین آدم دوست دارند و کاملا تحت سلطه است. یادتان باشد که کودک طبیعی کاملا شاد و سرحال و بشاش است و اگر هم پرخاشگری می‌کند، به‌هرحال خودش است اما کودک سازگار فقط دارد دیکته والدین خودش و جانشینان والدین‌اش در اجتماع ( از معلم گرفته تا همسر) را اجرا می‌کند و فقط هدفش مقبول‌بودن است. هنرمندها و آن ها که به قول معروف اهل عشق ‌و حال هستند، به کودک طبیعی درونشان حسابی راه می‌دهند.

بالغ درون

(بالغ)، بخش به ‌اصطلاح عاقل شخصیت ماست؛ بخشی که تصمیم‌های منطقی می‌گیرد، اطلاعات را پردازش می‌کند، با دیگران رابطه محترمانه برقرار می‌کند و کلا واقع گراست. ما اوقاتی که داریم مثل بچه آدم یک بحث منطقی را با دیگران راه می‌اندازیم، به بخش بالغ درون‌مان راه داده‌ایم. آدم‌هایی که به منطقی بودن مشهور هستند، به بالغ درون‌شان خیلی راه می‌دهند.

والد درون

هرچه پیش‌داوری، تعصبات و باورهای خشک در کله مبارک شماست، برای همین والد درونتان است. تمام باید و نباید‌ها و دستورالعمل‌های بی‌چون و چرای وجودتان از جانب والد درون صادر می‌شود. والد درون هم در رابطه با خود آدم و هم در رابطه با دیگران 2تا کار می‌تواند انجام دهد؛ اولی این است که کنترل کند؛ یعنی این که هی به آدم سخت بگیرد، اذیت کند و گیر بدهد. اما والد دوم برعکس است؛ یعنی این که از تو و تصمیماتت حمایت کرده و تو را نوازش می‌کند.

این 2تا کار دقیقا کارهایی هستند که هم زمان والدین ما در زندگی واقعی‌مان درمورد ما انجام می‌دهند و برای همین اریک برن اسمش را گذاشته والد درون. یادتان باشد آدم‌هایی که عزت‌نفس پایینی دارند و از خودشان هم بدشان می‌آید، به این والد کنترل‌کننده‌شان خیلی راه داده‌اند.

کودک، بالغ و والد در رابطه‌های اجتماعی

حالا سوال این است که این کودک، بالغ و والد به چه دردی می‌خورند؟

اولی که در صفحه قبل توضیح دادیم این بود که بعضی از انواع شخصیت را می‌توان با آن توجیه کرد.

دوم این که کلا اریک برن می‌گوید آدم بهتر است در شرایط مختلف به تمام جنبه‌های شخصیت‌اش راه دهد و سوم هم این که این سه  بخش از شخصیت می‌تواند ما را در درک روابط انسانی کمک کند.

چطور؟

اریک برن می‌گوید وقتی که 2 تا آدم رو به ‌روی هم قرار می‌گیرند، انگار دو  شخصیت 3 بخشی روبه ‌روی هم قرار گرفته‌اند.

هر کسی یک جنبه از این سه‌ بخش را وارد رابطه  می‌کند. او می‌گوید ما در ساده‌ترین شکل می‌توانیم 6 نوع رابطه اجتماعی داشته باشیم:

 

1- کودک – کودک

وقتی که شما دارید با دوستان آب بازی می‌کنید، وقتی که شروع می‌کنید به تعریف جوک و اس‌ام‌اس خواندن برای هم دیگر و وقتی با هم شوخی‌های پاستوریزه می‌فرمایید، دارید وارد یک رابطه  کودک – کودک می‌شوید.

2- بالغ – کودک

این هم وقتی است که یک طرف رابطه دارد با منطق‌اش حرف می‌زند و می‌خواهد تصمیمات منطقی بگیرد اما طرف مقابل هی می‌خواهد قضیه را عاطفی کند و با گریه‌کردن و لوس‌بازی و نازکشیدن، بازی را به نفع خودش تمام کند. مثلا تصور کنید که آقای شوهر دارد یک قضیه را برای زنش توضیح می‌دهد و از او می‌خواهد که در این راه کمکش کند اما یک ‌دفعه زن می‌زند زیر گریه و می‌گوید که تو اصلا به فکر من نیستی و به من توجه نمی‌کنی و الی آخر.

3- بالغ – بالغ

در این رابطه هم ما و هم طرف مقابل‌مان منطقی هستیم و همه چیز مطابق منطق  پیش می‌رود و عاطفه دخالتی در رابطه ندارد. مثلا وقتی که ما با استادمان در مورد یک مفهوم آماری حرف می‌زنیم، احتمال دارد این بازی را راه انداخته باشیم.

4- والد – کودک

تا حالا هر دو طرف بخش‌های مشابه شخصیت‌شان را می‌گذاشتند وسط اما امان از وقتی که یک نفر یک بخش از شخصیت‌اش و دیگری یک بخش دیگر را می‌آورد توی میدان. در رابطه والد - کودک، یک طرف رابطه، نقش پدر و مادر را بازی می‌کند و نفر دیگر می‌رود در لاک کودکی‌اش.

در بدترین حالتش (و متاسفانه رایج‌ترین‌اش) والد جنبه سختگیرش را می‌آورد وسط و هی امر و نهی می‌کند و کودک بخش سازگارش را، و هی می‌گوید چشم، چشم، شما درست می‌فرمایید.

اما رابطه والد- کودک همیشه این‌قدر هم وحشتناک نیست؛ کافی است که والد جنبه حمایت‌گرش را وارد کند و (کودک) طرف مقابل، خودش را لوس کند. در این حالت چیزی شکل می‌گیرد که (اریک برن) اسمش را گذاشته (نوازش) و معتقد است که همه ما آدم‌ها به نوازش‌کردن و نوازش‌شدن احتیاج داریم.

5- بالغ – والد

این رابطه  هم خیلی رایج است؛ یعنی وقتی یک طرف دارد با منطق رفتار می‌کند یا حرف می‌زند، طرف مقابل شروع می‌کند به انتقادهای سختگیرانه، خندیدن و مسخره‌ کردن و هره ‌بازی. مثلا تصور کنید یک نفر دارد سخنرانی می‌کند که یک دفعه یک نفر از وسط جمع شروع می‌کند به بلند بلند خندیدن و انتقاد‌کردن و مسخره ‌کردن سخنران.

6- والد – والد

در بازی والد - والد هر دو طرفمان می‌خواهیم ژست یک بزرگ سال چیزفهم را بگیریم. اگر والد حمایت کننده‌مان وسط باشد، مثالش می‌شود حرف زدن درمورد آب و هوا و تایید هم دیگر و گفتن به به! به به! به هم. اما خدا نکند والد کنترل‌کننده بیاید وسط؛ آن وقت است که دعوا شروع می‌شود و هرکس می‌خواهد حرف‌های خودش را به کرسی بنشاند. همه می‌روند در نقش پدر و مادر سختگیر گذشته. 


 
comment نظرات ()
 
من هنوز یک انسانم...
ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸
 

 شعری از غاده السمان شاعره سوری

اگر به خانه من آمدی،

برایم مداد بیاور مداد سیاه،

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم،

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم.

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها،

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم،

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم،

می‌خواهم بدوزمش به سق،

... این گونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم!  

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند،

تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آن جایی که عرب نی انداخت.

می دانی که؟ باید واقع‌بین بود  !

صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم !

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم،

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا گر جایی دیدی حقی می‌فروختند،

برایم بخر تا در غذا بریزم.

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند،

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم،

من هنوز یک انسانم من هر روز یک انسانم!

حدیث برفی


 
comment نظرات ()