body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

من و همسرم یک زندگی عاشقانه داریم، زیرا...
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
 

 · برای هم دیگر وقت صرف می کنیم.

· به همه می گویم که دوستش دارم.

· برای قدردانی از محبت هایش، نامه ای عاشقانه برایش می نویسم.

· در جمع از او تعریف می کنم.

· وقتی غمگین است سعی می کنم ناراحتی اش را بفهمم و او را درک کنم.

· همیشه در اتفاقات خوب و مهم زندگی، او را سهیم می کنم قبل از این که دیگران چیزی بدانند.

· در همه مراحل زندگی با هم برنامه ریزی می کنیم.

· همواره مراقبش هستم و به نیازهایش توجه خاصی نشان می دهم.

· آرامش را در همه حال حفظ می کنم.

· باورهایم را نسبت به او همواره حفظ می کنم.

· پس از به پایان رسیدن روزهای پرتحرک، شب ها همه چیز را برایش تعریف می کنم.

· اولین کسی هستم که تولدش را تبریک می گویم.

· به کارهایی که برایم انجام می دهد توجه می کنم و قدردان محبت های او هستم.

· ازدواجمان را از موهبت های الهی می دانم.

· برای سلامتی اش صدقه می دهم.

· در یک مکان یادداشتی محبت آمیز برایش پنهان می کنم و او را راهنمایی می کنم تا پیدایش کند.

· در همه لحظات زندگی با گذشت رفتار می کنم.

· سعی می کنم که همیشه سرزنده و شوخ طبع باشم.

· کارهایی که نشان دهنده محبتم نسبت به اوست برایش انجام می دهم.

· هرگاه از او خیلی عصبانی هستم، به نکات مثبتش هم فکر می کنم.

· اگر احساس کنم از وسایل شخصی اش چیزی کم دارد و خودش نمی خرد، حتما برایش تهیه می کنم.

· همه هدایایی را که به من داده است، از صمیم قلب دوست دارم.

· همیشه دل آرام یک دیگر هستیم.

 خدایش چند تا از این ها رو ما انجام می دیم؟


 
comment نظرات ()
 
برای سلامتی همه شما در بلندترین شب زمین...
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
 

به سلامتی درخت!

نه به خاطرِ میوش، به خاطرِ سایه اش.

به سلامتی دیوار!

نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.

به سلامتی دریا!

نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.

به سلامتی سایه!

که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.

به سلامتی پرچم ایران!

که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.

به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.

به سلامتی نهنگ!

که گنده‌لات دریاست.

به سلامتی زنجیر!

نه به خاطر این‌که درازه، به خاطر این‌که به هم پیوستس.

به سلامتی خیار!

نه به خاطر «خ»ش، فقط به خاطر «یار»ش.

به سلامتی شلغم!

نه به خاطر (شل)ش، به خاطر(غم)ش.

به سلامتی کرم خاکی!

نه به خاطر کرم‌بودنش،به خاطر خاکی‌بودنش

به سلامتی پل عابر پیاده!

که هم مردا از روش رد می‌شن هم نامردا !

به سلامتی برف!

که هم روش سفیده هم توش.

به سلامتی رودخونه!

که اون‌جا سنگای بزرگ هوای سنگای کوچیکو دارن.

می‌خوریم به سلامتی گاو!

که نمی‌گه من، می‌گه ما.

به سلامتی دریا!

که ماهی گندیده‌هاشو دور نمی‌ریزه.

می‌خوریم به سلامتی اون که همیشه راستشو می‌گه.

به سلامتی سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو می‌گیره دورش.

به سلامتی بیل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه.

به سلامتی دریا!

که قربونیاشو پس می‌آره.

به سلامتی تابلوی ورود ممنوع!

که یه ‌تنه یه اتوبان رو حریفه.

به سلامتی عقرب!

که به خواری تن نمی‌ده.

(عرض شود که عقرب وقتی تو آتیش می‌ره و دورش همش آتیشه با نیشش خودش می‌کُشه که کسی ناله‌هاشو نشنوه )

به سلامتی سرنوشت!

که نمی‌شه اونو از "سر" نوشت.

به سلامتی سیم خاردار!

که پشت و رو نداره

و به سلامتی همه شماها، دوستان خوب و عزیزم در هر کجای این دنیا که هستید.

ژینا آقابیگی

 
comment نظرات ()
 
چنگیزخان و شاهینش...
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸
 

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آن چه را ببیند که انسان نمی دید.

اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آن که ناکامی اش باعث تضعیف روحیه همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا این که رگه آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود.

خان، شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.

چنگیزخان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت.

چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ساده را مهار کند.

این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه دقیق سینه شاهین را شکافت.

جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه آب کوچکی است و وسط آن، یکی ازسمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود.

خان، شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:

یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

 و بر بال دیگرش نوشتند:

هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.

 حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
استاد علی باغبان باشی...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

می گوید در اون سال ها سربازگیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد… 

هنوز ۴۵ روز نگذشته بود، که دلم برای خانواده ام تنگ شد.

اما مرخصی ندادن، منم بدون مرخصی و پای پیاده، از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ کیلومتر ) دویدم و بعد از دیدن خانواده، دوباره از طرقبه تا مشهد را دویدم و رفتم پادگان …

پادگان، که رسیدم دیدم گروهبان متوجه غیبت من و چند نفر دیگه شده، که همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو باید بدوید …

شروع به دویدن که کردیم بعد از ١٠٠٠ متر سرباز های دیگه خسته شدند، اما من دور کامل دویدم و ایستادم…!

فرمانده گروهان که دویدن من رو ندیده بود، گفت مگه نگفتم دور کامل باید بدوی، 

گفتم دویدم قربان …

گفت فضولی موقوف ..!

دوباره باید بدوی…!

خلاصه، دو دور دیگه به مسافت ٨ کیلومتر دویدم و سر حال، جلوی فرمانده ایستادم و همین باعث شد مسیر زندگی ام تغییر کند…!

یک روز، من رو با یک جیپ ارتشی به میدان سعد آباد مشهد بردند، برای مسابقه…

رییس تربیت بدنی تا من رو دید، گفت:

چرا کفش و لباس ورزشی نپوشیدی؟

گفتم:

ندارم …!

گفت :

خوب برو سر خط الان مسابقه شروع می شه ببینم چند مرده حلاجی ؟

خلاصه با پوتین و لباس سربازی دویدم و دور اخر همه داد می زدن باریکلا سرباز …

برنده که شدم دیدم همه می گن سرباز رکورد ایران رو شکستی …!

من اون روز با پوتین و لباس سربازی رکورد ایران رو شکستم و بهم کاپ نقره ای دادن…!

خبر رکورد شکنی من خیلی زود، به مرکز رسید و بهم امریه دادن تا برم تهران …

با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان، خودم رو به دژبانی مرکز رسوندم و با فرمانده لشگر که روبرو شدم، گفت:

تو همون سربازی هستی که با پوتین رکورد شکستی؟

گفتم :

بله قربان …

گفت:

چرا این قدر دیر امدی و سریع من رو سوار ماشین کردند و به استادیوم امجدیه بردن، که قرار بود مسابقه بزرگی انجام بشه …!

مسابقه ی دوی ۵۰۰۰ متر بود و من کفش و لباسی رو که رییس تربیت بدنی مشهد داده بود، پوشیدم و رفتم لب خط…!

یک دفعه صدای تیری شنیدم و هراسناک این طرف اون طرف رو نگاه کردم ببینم چه خبره که دیدم رییس تربیت بدنی با عصبانیت می گه چرا نمیدوی؟

بدو...!

من نگاه کردم، دیدم، که اون ١٧ نفر دیگه، مسافتی از من دور شدن و من تازه فهمیدم ،که صدای شلیک تیر برای آغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صدای حاضر رو ، مسابقه رو شروع می کردم اینجا هم منتظر همون کلمه بودم ،نه صدای تیر …

خلاصه شروع کردم به دویدن و یه عده هم من رو هو می کردن و می گفتن:

مشهدی تو از اخر اولی …!

دور سوم رو که دویدم تازه به نفر اخر رسیدم و تازه گرم شده بودم …!

در دور بعد متوجه شدم، که نفر چهارم هستم و با خودم گفتم:

خدا رو شکر لااقل چهارم می شم…!

سه دور تا اخر مسابقه مانده بود، که دیدم فقط یک نفر با فاصله از من جلوتره…!

دور اخر خودم رو به پشت سرش رسوندم…

به خط پایان نزدیک می شدیم که جلو زدم و اول شدم …!

باز هم رکورد ایران رو شکسته بودم و از عزیز منفرد، که سال ها قهرمان ایران بود جلو زده بودم…!

این ها حرف های استاد علی باغبان باشی، قهرمان دوی ایران است، که ۲۹ سال متوالی بدون حتی یک باخت، مقام نخست مسابقات را در ایران داراست و جالب است، بدانید که تا به حال این رکورد در هیچ رشته  ورزشی در دنیا شکسته نشده…!

باغبان باشی ۲۱۹ مدال اسیایی و جهانی دارد و در ٨ مسابقه المپیک شرکت کرده و اول شده!

ادیب زاده می گوید:

زمان شاه شنیدم ، که پای باغبان باشی شکسته …!

با گروه فیلم برداری رفتیم و وقتی با اون مصاحبه کردم با ناراحتی گفت:

دکترها گفته اند باید یک پای من رو قطع کنند …

شب، که فیلم پخش شد ۵۰ خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانیت می خواستن یه جوری به علی باغبان باشی کمک کنن …

همون شب، رضا پهلوی، که در اون زمان ولیعهد بود و نزدیک به ۱۷ سال داشت، به آقای جهان بانی، رییس سازمان ورزش (‌که اوایل انقلاب اعدام شد) دستوری داده بود، که او هم شبانه به در خانه باغبان باشی رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت ۱۱ صبح از فرودگاه زنگ زد که :

مثل این‌که معجزه شده و من برای درمان به نیویورک می‌روم.

در نیویورک پایش را یک پروفسور بزرگ عمل کرد، بعد از دو ماه، که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد، که من می‌خواهم به زودی در یک مسابقه‌ دو و میدانی شرکت کنم و شما را هم دعوت می‌کنم.

علی باغبان باشی، وقتی در زمان ریاست جمهوری خاتمی به مراسم تقدیر و نکو داشت پیش کسوتان دعوت شد، زمانی که نام باغبان باشی، در مراسم از طریق بلند گو اعلام گردید، خاتمی از یکی از حاضرین پرسید:

مگر باغبان باشی زنده است؟!

و چه ضیافتی بود، در آغوش کشیدن و اشک به چشم آوردن خاتمی برای قهرمانی که نام ایران را بر بلندای المپیک جهانی فریاد کشید …!

باغبان باشی، اکنون ۸۴ سال سن دارد و هنوز فعالیت ورزشی می کند …!

آخرین باری، که باغبان باشی را دیدم، دور میدان دروازه قوچان بود؛ به گرمی حال و احوال کردم و او گفت:

شما مگه من رو می شناسی؟

لبخندی زدم و گفتم :

تمام دنیا شما رو می شناسن…!

باغبان باشی، هنوز در طرقبه زندگی می کند و روحیه  شاد و ورزش کاری دارد …


 
comment نظرات ()
 
شرح آن با شما...
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
اندر فواید تکنولوژی ...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
تو حمال تحمل خود هستی...
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
 

شیوانا، استاد معرفت بود و بسیاری از مردم عادی، از راه‌های دور و نزدیک نزد او می‌آمدند تا برای مشکلاتشان راه حل ارایه دهد. روزی مردی نزد شیوانا آمد و گفت که از زندگی زناشویی‌اش راضی نیست و فقط به خاطر مشکلات بعدی جرات و توان جدایی از همسرش را ندارد.

مرد از شیوانا پرسید که آیا این تحمل اجباری رابطه زناشویی او و همسرش درست است و یا این که او می‌تواند راه حل دیگری برای خلاصی از این درد جانکاه پیدا کند؟

در دست مرد قفسی بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداری می‌شدند.

شیوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بیرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد.

یکی از پرنده‌ها پر کشید و مانند تیری که از چله کمان رها می‌شود در فضا گم شد، اما پرنده دوم در چند قدمی روی زمین فرود آمد و با اشتیاق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشید و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت!

شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت.

مرد درحالی که بابت از دست دادن پرنده‌اش آزرده شده بود با تلخی گفت:

پرنده‌ای که پرید و رفت ساکت‌ترین و زیباترین بود. در حالی که پرنده‌ای که برگشت بیشتر از همه آواز می‌خواند و خودش را به در و دیوار قفس می‌زد...

همیشه فکر می‌کردم این که آواز غمگین می‌خواند بیشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت‌ترین پرنده مشتاق رفتن بود. این دیگر چه حکایتی است نمی دانم!

شیوانا لبخندی زد و گفت:

هر دو پرنده چیزی را تحمل می‌کردند. آن که رفت دوری از آزادی را تحمل می‌کرد و وقتش که رسید به سمت چیزی پر کشید که آرزویش را داشت!

اما این دومی که آواز می‌خواند و از میله‌های قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل می‌کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس تحمل کردن را از دست بدهد!

مرد نگاهی به شیوانا انداخت و در حالی که به آسمان خیره شده بود گفت:

یعنی می‌گویید من شبیه این پرنده‌ای هستم که قفس را انتخاب کرد؟

شیوانا سری تکان داد و گفت: تو از تحمل برای خود قفسی ساخته‌ای و در این قفس شروع کرده‌ای به آواز و شعر اندوهگین خواندن و از دیگران هم می‌خواهی در قفس بودن تو را تحسین و تایید کنند. حال آن که بیشتر از همه تو اسیر قفس خودت هستی. تو حمال تحمل خود هستی. پرنده‌ای که بخواهد برود راهش را می‌کشد و می‌رود و دیگر حتی به قفس فکر نمی کند! تو همه این سال‌ها قفس زندگی‌ات را می‌پرستیدی و در عین حال بار سنگین تحمل را نیز حمل می‌کردی. به همین سادگی!

علی حکم آبادی


 
comment نظرات ()
 
فرار وزیر بازرگانی سوئد...
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸
 

دولتمردان باید عاری از خطا و اشتباه باشند در نظام مردمسالاری سوئد همه افرادی که در پست های دولتی به کار گمارده می شوند باید از هر گونه خطایی، چه در گذشته و چه در زمانی که مشغول خدمت هستند، پاک باشند.  

در انتخابات پارلمانی سوئد در سال 2006 ائتلافی از احزاب دست راستی با به دست آوردن 178 کرسی نمایندگی، اکثریت کرسی های مجلس را نصیب خود کرد و دولت تشکیل داد.  چندی بعد نخست وزیر به تدریج وزرای کابینه اش را معرفی کرد و خانم « ماریا بورلیوس » به عنوان وزیر بازرگانی معرفی شد. روز بعد دختری به یکی از روزنامه ها اطلاع داد که این خانم چند سال پیش او را به  مدت یک ماه برای نگهداری از بچه اش استخدام کرده بود بدون این که موضوع را به اداره مالیات گزارش داده باشد.  در سوئد هر گاه کسی فردی را به کاری بگمارد باید آن را به اطلاع اداره مالیات برساند و به عنوان کارفرما مالیات و هزینه بیمه آن فرد را بپردازد. هر کس کار می کند باید در زمان انجام کار بیمه باشد تا اگر اتفاقی حین کار بیفتد بیمه بتواند نیازهای آن فرد را پوشش دهد.  بورلیوس به عنوان کارفرما باید استخدام آن دختر را به اداره مالیات اطلاع می داد و علاوه بر حقوق دختر، هزینه کارفرما را نیز به اداره مالیات می پرداخت. بورلیوس به اداره مالیات اطلاع نداده بود و خلاف قانون رفتار کرده بود.

وقتی این مساله فاش شد وی از طریق تلویزیون از مردم سوئد پوزش خواست و گفت در زمان انجام این کار خلاف که سال ها پیش اتفاق افتاده بود، وضع مالی خانواده آن ها چندان خوب نبوده است.  روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که مانند سایر مردم بدون هیچ محدودیتی حق تحقیق و گزارش دارند دست به کار شدند و پرونده مالی خانم وزیر را طی سال های گذشته مورد بررسی قرار دادند. همه شهروندان در سوئد می توانند اطلاعات مالی افراد دیگر را مطالعه کنند.

برای این کار کافی است به سالن کامپیوتر اداره مالیات مراجعه کنند و با وارد کردن نام یا شماره شخصی افراد در رایانه ها، اطلاعات مربوط به درآمد افراد، اشتغال آن ها و مقدار مالیات پرداختی توسط هر فرد را به دست آورند. پس از برملا شدن کار خلاف این خانم وزیر، شهروندی به نام ماگنوس فورا در وبلاگ خود نشان داد این خانم دروغ می گوید و درآمد آن ها در سالی که آن دختر خانم را به کار گرفته است، بالای یک میلیون کرون یعنی خیلی بیشتر از درآمد متوسط شهروندان سوئدی بوده است. دو روز بعد نخست وزیر سوئد اعلام کرد خانم بورلیوس از کار خود کناره گیری کرده است . بورلیوس نه تنها از کار وزارت کنار گذاشته شد بلکه بنا بر گزارش روزنامه ها این خانم از سوئد فرار کرد . 

او خانه و زندگی اش را در مدت کوتاهی فروخت و به انگلستان کوچ کرد تا چشمش به چشم مردمی که به آن ها دروغ گفته بود نیفتد.


 
comment نظرات ()
 
یا علی...
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
 

خم غدیر و ساقی و صهبای احمد است
بـــزم سرور و عــیـــد احــبّای احـــمـــد است
شور عــظیــم تـاج گذاری مرتضی است
روز ظـــهـــور آیـــت کــبـــرای احـــمــــد است
فــرمــان رسیده از طــرف ذات کــبــریـــا
بعد از نبی، علی است که همتای احمد است

حسان


 
comment نظرات ()
 
عشق یا شهوت...
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
 

 عشق و شهوت به عنوان دو مقوله نسبتا مشابه به شمار می روند. شهوت صرفا یک امر طبیعی و ذاتی به شمار می رود که برای جذب جنس مخالف به یک دیگر در وجود انسان ها قرار داده شده است. می توان گفت که بدون وجود شهوت انتظار نمی رود که هیچ گونه عشق و یا محبتی میان زن و مرد شکوفا گردد.
از سوی دیگر یکی از فاکتورهایی که وجود آدمی را شریف و اصیل می سازد، عشق است. عشق یکی از عالی ترین صفات انسانی که به واسطه آن افراد سعی می کنند "بهتر" باشند. انسان
ها شاید تنها به دلیل شهوترانی و زیاده خواهی با یک دیگر درگیری ایجاد می کنند؛ اما برای تشکیل خانواده و زندگی مشترک تنها یک دلیل وجود دارد و آن هم چیزی نیست جز عشق...
عاشق شهوترانی بودن برای مردان، شهوتِ یک تجربه کاملاً ذهنی است. سیلی از تستسترون در رگ های آن
ها جاری می شود و دیگر چیزی را نمی بینند. همانند عشق، شهوت نیز آن ها را کور می کند. به همین دلیل است که معمولا در روابط به ویژه اگر در ابتدای راه قرار گرفته باشید، گفتن این مطلب که طرف عاشق شماست و یا این که احساساتش تنها از روی شهوت هستند، اندکی دشوار می نماید. آقایون خیلی سخت می توانند تشخیص دهند که آیا واقعا عاشق طرف مقابل هستند و یا او را صرفا به مانند خیالی آتشینی می بینند که هر موقع از جلوی آن ها رد می شود، جوشش کوره درونشان شدید تر می
شود.
دلیل امر فوق الذکر این است که آقایون این توانایی را دارند که خیلی پیش از این که با یک خانم ارتباط عاطفی برقرار کنند، به سادگی می توانند با او وارد رابطه جنسی شوند. هورمون
هایی که در بدن آن ها ترشح می شود باعث می شود که تصور کنند عاشق شده اند...

به هر حال مشکل اساسی این جاست که هم عشق و هم شهوت هر دو می توانند آقایون را خلع سلاح کرده و آن ها را به شدت آسیب پذیر نمایند. بدین ترتیب آن ها به راحتی اراده و قدرت خود را از دست می دهند و تنها برای تجربه سکس، خود را مسخ جنس مخالف می کنند.
هم چنین باید اضافه کرد که شهوت سبب می شود تا آقایون تنها از روی احساساتی که در آن
ها ایجاد می شود، تصمیم گیری نمایند و عقل و منطق را به دست باد بسپارند. زمانی که حس شهوت بر یک مرد غلبه کند، اصلا اهمیت نمی دهد که آیا او و شریکش مشترکاتی دارند یا خیر؛ او اهمیتی نمی دهد که طرف مقابل اهل کجاست و به کجا می رود؛ تمام حواسش را بر روی پیدا کردن راهی برای رسیدن به دست نیافته های طرف مقابل متمرکز می کند. اگر شریک او نیز تنها از روی شهوت با او ارتباط برقرار کرده باشد، از این فرصت سوء استفاده خواهد کرد. اما اگر هر دوی آن ها عاشق یک دیگر باشند، این رابطه جنسی می تواند منجر به محکم تر شدن رابطه آن
ها شود.

آیا شهوت است یا چیز دیگری است؟
چگونه می توانید تفاوت میان عشق و شهوت را تشخیص دهید؟

در این قسمت نکاتی را برایتان ذکر کرده ایم که به واسطه آن بتوانید میان این دو مقوله تمیز قائل شوید.

شهوت است،

اگر:
اگر : فقط به ظاهر و اندام او توجه داشته باشید.
حتی قبل از این که اسم او را پرسیده باشید، در حال خیال بافی هستید که او بدون لباس چگونه است.
یا این که اگر با او رابطه جنسی برقرار کنید چه احساسی به شما دست خواهد داد.
اهمیت نمی دهید که او چه می گوید.
همیشه در حال بهانه آوردن هستید تا به نحوی قرارهای ملاقات خود را با او کنسل کنید، مگر این که این قرار منجر به قراری رابطه جنسی شود. اگر از شما بخواهد تا کاری برایش انجام دهید، بهانه می آورید و می گویید بیش از اندازه سرتان شلوغ است. اما اگر در کنار شما باشد و با او ارتباط دلخواه تان را نداشته باشید این امر ناراحتتان می کند و در ذهن خود، خودتان را در حال برقراری رابطه ... با شخص دیگری تجسم می کنید.
فقط می خواهید برای ارتباط نزدیک او را ببینید.
برایتان اهمیتی ندارد که به هیچ وجه با او تماس تلفنی نداشته باشید. از این گذشته اصلا برایتان مهم نیست که جواب زنگ تلفن او را فوراً بدهید و حتی اگر برای چندین روز هم با او صحبت نکنید، مشکلی نخواهید داشت و ترجیح می دهید هر موقع که دو باره از نظرجنسی تحریک شدید او را ملاقات کنید...
برای شهوترانی با او تماس می گیرید.
پس از این که همراه دوستانتان تعطیلات خوبی را پشت سر گذاشتید، یک مرتبه یاد او می کنید و با او تماس می گیرید تا در کنار هم نوشیدنی میل کنید.
بعد از ارتباط دلخواه او را ترک می کنید.
پس از این که ارتباط انجام شد، به دنبال ساده
ترین راهی می گردید که بتوانید محل را ترک کنید. هیچ نوازشی وجود ندارد، صبح زود برایش صبحانه تهیه نمی کنید، فقط خیلی راحت می گویید:

" من باید بروم "

عشق است.
اگر :
اگر :
کششی بین شما وجود داشته باشد.
برای مدت
های طولانی با هم صحبت می کنید و هر ساعت مانند یک دقیقه برایتان می
گذرد. گاهی اوقات آن قدر غرق درحرف زدن می شوید که متوجه گذشت زمان نمی شوید.
احساس می کنید او زیباست حتی اگر او را بدون هیچ گونه آرایش، در حالی که موهایش را پشت سرش بسته و مشغول تمیزکردن دست شویی است، ببینید باز هم تصور می کنید که در نظرتان زیباست.
دوست دارید وقت بیشتری را با او صرف کنید.
تنها چیزی که می خواهید این است که با او باشید، چه ارتباط نزدیک داشته باشید چه نداشته باشید. حتی اگر به شما بگوید که برای برقراری رابطه نزدیک نیاز به سپری شدن مدت زمان بیشتری است، باز هم اهمیتی نمی دهید و قبول می کنید.
آینده خود را با او تجسم می کنید حس غریبی در شما ایجاد می شود و فکر می کنید که بدون وجود او قادر به ادامه زندگی نخواهید بود. به خانواده و دوستان خود اطلاع می دهید که قصد ازدواج با او را دارید و خودتان نیز به تشکیل خانواده با او فکر می کنید.

او را به خانواده خود معرفی می کنید.
این موضوع که خانواده تان او رابپذیرد، برایتان اهمیت پیدا می کند و ترجیح می دهید که با تمام اطرافیانتان ارتباط مناسبی برقرار کند.
او را در تمام برنامه های خود شریک می دانید چه با دوستان مذکر خود بیرون بروید و چه حیوان خانگی خود را برای قدم زدن به پارک ببرید، در همه حال دوست دارید که او در کنارتان باشد. حتی اگر او آنجا هم نباشد، باز یادش از ذهنتان بیرون نمی رود و به دنبال فرصتی می گردید تا یک تلفن کوتاه به او بزنید و بگویید:

" دلم برایت تنگ شده ".

البته حتماً لازم نیست که دوستانتان متوجه شوند شما یک چنین کاری انجام داده اید. رمانتیک تر می شوید. یک مرتبه می بینید که به گوش دادن به موسیقی های عاشقانه و آرام تمایل بیشتری پیدا کرده اید. برای او گل و یادداشت های عاشقانه می فرستید و ترتیب صرف غذاهای رمانتیک در نور شمع را می دهید.
همیشه طرف او را می گیرید.
هر زمان که کسی در مورد او انتقاد می کند، شما سریعا اقدام به دفاع از او می کنید. در مجامع عمومی
همیشه خود را موافق با نظریات او نشان می دهید، حتی اگر در پشت درهای بسته با او مخالف باشید.
او باعث می شود انسان بهتری باشید.
او شما را به چالش وامی
دارد و تشویقتان می کند. با دیدن او شاد می شوید و حاضرید برای خوش حال کردنش هر کاری که از دستتان بر می آید را انجام دهید.
دوست داشتن شهوت برای مدت کوتاهی شما را سرگرم می کند. اما عشق مربوط به مدت زمان بسیار طولانی می شود. هر چند گاهی امکان دارد که این دو مقوله در جای یک دیگر قرار بگیرند، اما باید با توجه کامل، تفاوت میان آن ها را تشخیص دهید.
باید ببینید که خودتان از زندگی چه می خواهید، همه چیز به شما بستگی دارد.

منبع :  www.charismaco.com


 
comment نظرات ()
 
درس امروز ...
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
 

به شیوانا خبر دادند که یکی از شاگردان قدیمی اش در شهری دور از طریق معرفت دورشده و راه ولگردی را پیشه کرده است. شیوانا چندین هفته سفر کرد تا به شهر آن شاگرد قدیمی رسید. بدون این که استراحتی کند مستقیما سراغ او را گرفت و پس از ساعت ها جستجو او را در یک محل نامناسب یافت. مقابش ایستاد؛ سری تکان داد و از او پرسید:

تو اینجا چه می کنی دوست قدیمی؟!

شاگرد لبخند تلخی زد و شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

من لیاقت درس های شما را نداشتم استاد!

حق من خیلی بدتر از اینهاست!

شما این همه راه آمده اید تا به من چه بگویید؟

شیوانا تبسمی کرد و گفت : من هنوز هم خودم را استاد تو می دانم. آمده ام تا درس امروزت را بدهم و بروم.

شاگردِ مایوس و ناامید؛ نگاهش را به چشمان شیوانا دوخت و پرسید: یعنی این همه راه را به خاطر من آمده اید؟!

شیوانا با اطمینان گفت: البته لیاقت تو خیلی بیشتر از اینهاست.

 درس امروز این است:

هرگز با خودت قهر مکن.

 هرگز مگذار دیگران وادارت کنند با خودت قهر کنی. و هرگز اجازه مده دیگران وادارت کنند خودت؛ خودت را محکوم کنی. به محض این که خودت با خودت قهر کنی دیگر نسبت به سلامت ذهن و روان و جسم خود بی اعتنا می شوی و هر نوع بی حرمتی به جسم  و روح خودت را می پذیری.

 همیشه با خودت آشتی باش و همیشه برای جبران خطاها به خودت فرصت بده.

تکرار می کنم :

خودت آخرین نفری باش که در این دنیا با خودت قهر می کنی.

درس امروز من همین است.

شیوانا پیشانی شاگردش را بوسید و بلافاصله بدون این که استراحتی کند به سمت دهکده اش بازگشت. چند هفته بعد به او خبر دادند که شاگرد قدیمی اش وارد مدرسه شده و سراغش را می گیرد . شیوانا به استقبالش رفت و او را دید که سالم و سرحال در لباسی تمیز و مرتب مقابلش ایستاده است.

شیوانا تبسمی کرد و او را در آغوش گرفت و آرام در گوشش گفت:

اکنون که با خودت آشتی کرده ای یاد بگیر که از خودت طرفداری کنی.

 به هیچ کس اجازه نده تو را با یادآوری گذشته ات وادار به سرافکندگی کند.

همیشه از خودت و ذهن و روح و جسم خودت دفاع کن.

هرگز مگذار دیگران وادارت سازند دفاع از خودت را فراموش کنی و به تو توهین کنند.

خودت اولین نفری باش که در این دنیا از حیثیت خودت دفاع می کنی.

درس امروزت همین است!

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
سرپرست یا خود پرست...
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸
 

در محیط های صنعتی که افراد در لایه های مختلفی طبقه بندی شده اند به سرپرستان بنگرید. سرپرستان تقریبا جزو لایه های میانی هستند که ارتباط بین رده های پایین تر با روسا را برقرار می سازند و باید گفته ها و ایده های رده های پایین را به زبان روسا ترجمه کنند و بالعکس. در برخی قسمت های شرکت ما مسئله بسیار مهمی در جریان است و آن سبک سرپرستی است.

بی اهمیتی به کارمندان توسط سرپرستان است که موجب بی انگیزگی و ایجاد شکاف میان این دو لایه شده و در حالی که کار اجرایی توسط کارمندان صورت می پذیرد شایسته نیست این فاصله ایجاد گردد.
در واقع یکی ازدلایل عدم رضایت شغلی بوده وهمین مطلب شرایط را فراهم نموده تا نیروها به جای تلاش برای حل مسایل واحد به فکر تلاش برای اثبات بر حق بودن خود کنند و عملا انرژی پرسنل هدر می رود. حال فکر کنید به جای حرکت به جلو به کجا می روند. شرکت ما نمونه کوچکی از اجتماع ماست. کاش فکر همه مثبت بود و به جای به فکر خود بودن به همه فکر می
کردند تا همه با هم پیشرفت کنند. خودکامگان آن هایی هستند که تملق بالادستی  را می گویند و به زیر دستی ظلم می ورزند.

مدیران وظیفه دارند که علائم روحیه پایین و عدم رضایت شغلی را به طور مستمر زیر نظر بگیرند و در اولین فرصت اقدامات لازم را انجام دهند.
بعضی از شاخص
های روحیه پایین عبارتند از :

  • تشویش:
    تشویش یک شرایط کلی است که ناخشنودی فرد از شغل را نشان می دهد و ممکن است به اشکال مختلف ظاهر شود. فرد ممکن است تمایل زیادی به شغل خود نداشته باشد، در محیط کاری خواب آلود شود، فراموش کار شود، در کار بی دقتی کند، از شرایط کاری شکایت کند، دیر سر کار حاضر شود و یا غیبت کاری داشته باشد که همگی این شرایط بر سلامت ذهنی فرد تاثیر منفی بر جای می گذارد.

  • غیبت کاری:
    مطالعات نشان می دهد، کارکنانی که رضایت کمتری دارند احتمالا بیشتر غیبت می کنند. دو نوع غیبت وجود دارد، یکی غیبت غیر ارادی است که به علت بیماری یا سایر دلایل موجه و حوادث پیش بینی نشده اتفاق می افتد که غیر قابل اجتناب است و ارتباطی با رضایت شغلی ندارد و  دیگری غیبت اختیاری است که ناشی از عدم رضایت شغلی فرد است.

  • تاخیر در کار:
    تاخیر کاری همانند غیبت این باور را به وجود می آورد که فرد از کارش ناراضی است. این نشان می دهد که فرد برای شغل خود اهمیتی قائل نیست و بیشتر اوقات خود را به استراحت در خانه اختصاص می دهد. وقتی هم که سرکار حاضر می شود، بیشتر به تلفن های شخصی پرداخته و به طور کلی در پی اتلاف وقت است. به عنوان نمونه دانشجویی که دیر سرکلاس حاضر می شود نشانگر آن است که از رشته تحصیلی یا نحوه تدریس استاد خود ناراضی است.

  • ترک خدمت:
    ترک خدمت کارکنان موجب وقفه در عملیات سازمان شده و جایگزین نمودن افراد برای سازمان پرهزینه بوده و از نظر فنی و اقتصادی نیز نامطلوب است. بر اساس مطالعات " آرنولد و فلدمن " در واحدهای سازمانی که میزان رضایت شغلی افراد آن از حد متوسط پایین تر است، نرخ ترک خدمت کارکنان آن بالاتر خواهد بود. البته ترک خدمت ممکن است ارادی و مربوط به عدم رضایت شغلی باشد و یا دلایل شخصی داشته باشد که خارج از کنترل مدیر است. از طرف دیگر ترک خدمت می تواند ناشی از مدرنیزه شدن کارخانه، فقدان سفارشات برای تولید، کمبود مواد اولیه و به طور کلی ناشی از وضعیت دشوار اقتصادی باشد. در چنین مواردی موضوع ترک خدمت بایستی به طور جدی مورد رسیدگی قرار گرفته و هر جا که ضرورت دارد، اقدامات اصلاحی صورت پذیرد.


 
comment نظرات ()
 
عادت ها اصلاح شدنی هستند...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
 

ما برای خوشبخت شدن چشم به راه آینده ایم و در نتیجه هرگز خوشبخت نمی شویم، زندگی نمی کنیم بلکه به امید زندگی نشسته ایم.

در حال زندگی نمی کنیم و از زندگی امروز خود هم لذت نمی بریم پیوسته منتظر هستیم که در آینده اتفاق بیفتد.

وقتی ازدواج می کنیم خوشبخت خواهیم شد. وقتی شغل بهتری به دست آوریم به خوشبختی خواهیم رسید.

وقتی پول خرید خانه را پرداختیم، وقتی بچه هایمان راهی دانشگاه شدند و وقتی کاری را به اتمام رساندیم و پیروز شدیم آن وقت است که به خوشبختی خواهیم رسید.

این افراد بدون استثنا مایوس می شوند چرا که خوشبختی یک عادت ذهنی است، یک برداشت ذهنی است. اگر آن را یاد نگیریم و همین حالا روی آن تمرین نکنیم هرگز تجربه اش نخواهیم کرد. 

اگر قرار است خوشبخت شویم باید خوشبخت باشیم.

همه روزه یادآوری خاطرات و اندیشه های خوب و دلچسپ را تمرین کنید، چرا که این کار شما را در انجام کارهای تان کمک می کند. اگر کسی می خواهد حال بهتری داشته باشد باید احساسات لطیف و خیر خواهی و مثمرثمر بودن را در اندیشه خود پرورش بدهد. باید این کار را مثل ورزش صبحگاهی به طور مرتب انجام داد و مرتب به زمان این ورزش روانی بیافزایید.

تصویر ذهنی و عادت های انسان با هم ارتباط دارند. با تغییر یکی از آن ها دیگری هم خود به خود تغیرمی کند. وقتی اگاهانه عادت بهتری در خود ایجاد کنیم تصویر ذهنی جدیدی جای عادات قدیمی رامی گیرد و انگاره جدید را پرورش می دهد.

جالب است که بدانیم 95 در صد رفتار، احساس و واکنش افراد، عادتی است. درست به همین شکل که هر وقت با موقعیت مشابهی روبرو شویم، اندیشه و احساس و عمل مشابهی از ما سر می زند.

اما نکته این جاست که عادت ها اصلاح شدنی هستند و می توانیم آنان را به طور کلی تغییر دهیم. کافی است که تصمیم اگاهانه ای بگیریم و روی رفتارهای جدید تمرین کنیم .

بنابر این شما هم می توانید با تکرار رفتار مطلوب آن را در تصویر ذهنی خود ثبت نمایید.


 
comment نظرات ()
 
درسی به یاد ماندی...
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
 

روزی شاگرد یه راهب پیر از استادش خواست که درسی بیاد ماندنی بدهد.

راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را بیاورد، بعد یه مشت از نمک را داخل لیوان نیمه پری از آب ریخت و از او خواست آن را سر بکشد.

شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را بخورد، آن هم به زحمت.

استاد پرسید : مزه اش چطور بود ؟ 

شاگرد پاسخ داد : بد جوری شور بود، اصلا نمی توان آن را نوشید.   

راهب دوباره از شاگردش خواست یه مشت نمک دیگر بردارد و همراه او برود.  آن ها رفتند تا به کنار دریاچه رسیدند. استاد از او خواست تا نمک ها  را داخل دریاچه بریزد، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و به دست شاگرد داد و از او خواست آن را بنوشد.  شاگرد به راحتی تمام آب داخل لیوان را سر کشید.

استاد این بارهم از او مزه  آب داخل لیوان را پرسید.

شاگرد پاسخ داد : کاملا معمولی بود.

راهب گفت:

رنج ها و سختی هائی که انسان در طول زندگی با آن ها روبرو می شود هم چون یک مشت نمک است و اما این روح و قدرت پذیرش انسان است که هر چه بزرگ تر و وسیع تر شود، می تواند بار آن همه رنج و اندوه را به راحتی تحمل کند، بنابراین سعی کن یک دریا باشی تا یه لیوان آب.

منبع :  http://internalrevolution.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
و حرف آخر چهارشنبه چهارمین روز آخرین ماه پاییز 88
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

عشق مانند نواختن پیانو است.

ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.


 
comment نظرات ()
 
زمان ...
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

اگر انسان ها می دانستند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان نسبت به یک دیگر نامحدود می شد.


 
comment نظرات ()
 
خیلی جالبه...
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

از سوسک می ترسیم ... از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم ... از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببندد نمی ترسیم.
از شکستن چیزی مثل لیوان می ترسیم ... از شکستن دل آدم ها نمی ترسیم.

از این که بهمون خیانت کنند می ترسیم ... از خیانت به دیگران نمی ترسیم.


 
comment نظرات ()
 
کلیشه ها...
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

 گاهی اوقات، برای فرار از تمامی کلیشه ها، آن قدر بر خلاف جهت حرکت می کنیم، که خود کلیشه می شویم.


 
comment نظرات ()
 
زنگ حساب...
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 
از وحشت قیامت زاهد مرا مترسان
ترس از قیامتم نیست دنیا حساب دارد
 
یادمان باشد زنگ تفریح خدا همیشگی نیست زنگ بعد حساب داریم.

 
comment نظرات ()
 
12 روش برای دانستن این که تو یکی رو دوست داری...
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

 

TWELVE:
You talk with him/her late at night and when you go to bed you still think o him/her.

 
12- تو با او تا دیروقت صحبت می کنی و حتی موقع خوابیدن هنوز هم داری  بهش فکر می کنی .

 
ELEVEN:
You walk really slowly when you are with him/her.

 
11- وقتی با اونی تو واقعا کند راه می ری باهاش.


TEN:
You don't feel Ok when he/she is far away...


10- وقتی ازش دوری تو حالت خوش نیست.


NINE:
You smile when you hear his/her voice.


9- وقتی صداشو می شنوی لبخند روی لبات میشینه.


EIGHT:
When you look at him/her, you do not see other people around you. You see only him/her.

 
8- وقتی بهش نگاه می کنی وقتی بهش نگاه می کنی آدمای دورو برتو نمی بینی. تو فقط اونو میبینی.


SIX:
He/She is everything you want to think.


6- اون همه چیزیه که تو می خوای بهش فکر کنی وقتی بهش نگاه می کنی.


FIVE:
You realize that you smile every time you look at him/her.

 
5- وقتی بهش نگاه می کنی تو می فهمی که روی لبت همیشه لبخنده.


FOUR:
You would do anything to see him/her.

 
4- تو هر کاری رو انجام می دی تا ببینیش.


THREE:
While you have been reading this, there was a person in your mind all the time.

 
3- وقتی داشتی اینو می خوندی یه کسی تمام مدت تو ذهنت بود.


TWO:
You've been so busy thinking of that person that you didn't notice that number 7 is missing.

 
2- تو انقدر مشغول فکر کردن به اون بودی که نفهمیدی که شماره 7 جا انداخته شده.


ONE:
You are going to check above if that's true and now you are silently laughing to yourself.


 1-  تو می خوای بری بالا چک کنی که آیا این درسته یا نه و حالا تو داری تو دلت به خودت می خندی.


NOW MAKE A WISH! YOU KNOW WHAT YOU WANT THE MOST...

حالا یه آرزو کن! خودت می دونی چیو از همه بیشتر می خوای؟!

 


 
comment نظرات ()
 
راهی علمی و عملی برای جلوگیری از بروز سرطان سینه...
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

بسیار زنان جامعه ما نمی دانند که بستن سوتین به مدت طولانی ارمغانی به جز سرطان برای آن ها ندارد.

به گزارش گروه ترجمه سامانه خبری سلامت نیوز، برای سال های طولانی، اغلب مقالات به دلایلی از عوامل ایجاد کننده سرطان سینه مثل نا مناسب بودن تغذیه، ورزش نکردن و... به عنوان عوامل اصلی زمینه ساز این بیماری که بیشترین میزان مرگ ومیر زنان را در 2 دهه اخیرداشته، اشاره می کردند.
این مطالعات قاعدتا باید قابل قبول باشند ولی خانم هایی که در طرح Linda Mccarthey شرکت کردند، زنانی مذهبی، گیاهخوارو ورزشکار بودند که شانسی در دوری از سرطان سینه نداشتند. شاید اغلب مقالات متقاعد کننده ای که تا کنون در ارتباط با سرطان سینه دیده شده مربوط به پوشیدن سوتین باشد.

درمطالعاتی که در مورد سرطان سینه وارتباطش با سوتین در آمریکا انجام شده، متوجه شده اند که زنان مبتلا به سرطان سینه سابقه ای در پوشیدن سوتین های تنگ ورزشی وطولانی مدت آن ها داشته اند. درحقیقت تقریبا تمام افرادی که سرطان سینه داشته اند بیش از 12 ساعت در روز سوتین پوشیده اند.

وقتی یک خانم سوتین تنگ ومحکم می پوشد، سینه هایش را تحت فشار قرار می دهد، در نتیجه راه های لنفاوی سینه بسته می شود ونهایتا در آن ایجاد برجستگی می کند. این عامل باعث می شود مایعی که به تدریج انباشته شده است، متورم و حساس شده و به شکل کیست در بیاید. ضمن این که سموم نیز باید از طریق عروق لنفاوی به بیرون رانده شوند.

به هر حال در یک سینه با سوتین محکم وتنگ این مراحل به خوبی انجام نمی شود ودرنتیجه سموم درسینه ها تجمع می یابند. در واقع سوتین ها عامل ایجاد سینه های بیمار هستند. سوتین ها حمایت ساختگی وغیر واقعی از سینه ها به عمل می آورند ودر واقع بدن انسان قدرت نگهداری ازسینه ها توسط خودشان را از دست می دهند و به همین دلیل اغلب خانم ها بدون سوتین احساس نا خوشایندی دارند.
پس برای پیشگیری از سرطان سینه نباید سوتین های تنگ پوشید و حتی در صورت امکان بدون آن بخوابید.
یک نکته قابل توجه آن است که میزان موفقیت برای بازگشت از سینه فیبروتیک حتی برای افرادی که 15-10 روز بدون سوتین بوده اند بسیار بالا بوده است. ثابت شده است بسیاری از خانم هایی که بدون سوتین بوده اند به طور معجزه آسایی بیماری آن ها بهبودی یافته است.


 
comment نظرات ()
 
خوشبختی و تباهی در سه جمله...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

خوشبختی :

تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا

تباهی :

حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا


 
comment نظرات ()
 
دنیا...
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

 دنیا دو روز است.

آن روز که با تو نیست صبور باش.

وآن روز که با توست مغرور نباش.

زیرا هر دو پایان پذیر است.


 
comment نظرات ()
 
ذهن...
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
 

ذهن انسان احمق مانند مردمک چشم است؟

هر قدر بیشتر نور بتابانی، تنگ تر می شود.


 
comment نظرات ()
 
پندهای لقمان به پسرش...
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
 

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی :

اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری.

دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی.

و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی.

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.

اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.

و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آن ها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.


 
comment نظرات ()
 
پشت تمبر رو با زبون لیس نزن...
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
 

فردی به هنگام چسباندن تمبر به پشت نامه اون تمبر را لیس می زنه که نمناک بشه.
زبان اون فرد با لبه تمبر یک زخم خیلی کوچک پیدا می کند . چند روز بعد متوجه تورمی در زبان خود می شود و به دکتر مراجعه می کند ، پس از معاینه دکتر خاطر نشان می کند که هیچ مشکلی وجود ندارد و هیچ چیز غیر نورمالی ندیده است .

اما چند روز بعد تورم زبانش بیشتر و بیشتر می شود و بسیار دردناک به طوری که غذا خوردن وی دچار مشکل می شود . وی دوباره به دکتر مراجعه می کند و این بار پس از عکس برداری برای انجام یک عمل کوچک راهی بیمارستان می شود. جالب این جا است که پس از شکاف کوچکی که دکتر روی زبان وی بوجود می آورد، *سوسکی کوچک* به آرامی از درون زبان وی به بیرون می خزد . دکتر متوجه می شود که تعدادی تخم سوسک درون زبان این شخص بارور شده است.
پس از لیس زدن تمبر تعدادی تخم سوسک از طریق زخمی که لبه تمبر بر زبان او ایجاد کرده بود وارد زبانش شده و چون بافت زبان بافتی گرم و مرطوب است محلی مناسب برای رشد سوسک
ها به وجود آورده.
از زبان اندی هوم :
من سال
ها پیش در یک شرکت تولید تمبر کار می کردم به گفته شده بود که هرگز به تمبر زبان نزنم و آن زمان نمی دانستم که دلیلش چیست پس از مدتی هنگام انتقال 2500 تمبر به انبار رفتم تعداد زیادی سوسک آن جا دیدم . نکته قابل توجه این که سوسک
ها از چسب پشت تمبرها تغذیه می کنند.


 
comment نظرات ()
 
دروغ های مادرم...
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳۸۸
 

داستان من از زمان تولّدم شروع میشود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:

" فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم."

و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگ تر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

" بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟

و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازای آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

 شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

" پسرم، خسته نیستم."

و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. 

مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم. ازبس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت: 

" پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم."

و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسوولیت منزل بر شانه او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

" من نیازی به محبّت کسی ندارم..."

و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسوولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

" پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه کافی درآمد دارم."

و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

 درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقای رتبه یافتم. یک شرکت خارجی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رییس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می ‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی ‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

" فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. 

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه اعضای درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

" گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم."

و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیاش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

مترجم آقای جلیل کیان مهر و با تشکر از آقای حیدر ارجمندی عزیز برای ارسال مطالب زیبا و تاثیرگذار.   


 
comment نظرات ()
 
جوان نگهداشتن مغز...
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
 

زمانی که به 30 سالگی می رسیم، مغزهای ما آهسته و ثابت، مسیر یک منحنی نزولی را در پیش می گیرند. اما این تنزل شناخته شده یک عارضه جانبی غیرقابل فرار نیست، بلکه اخیرا گفته می شود شما می توانید با روش هایی تغییرات مربوط به افزایش سن را خنثی کنید. روش های ساده ای که فعال بودن شما را تضمین کند و نیروی ذهنی تان را قوی نگه دارد.

وقتی در اینترنت جستجو می کنید، مراکز کلیدی در مغزتان را که کنترل تصمیم گیری و استدلال آوری پیچیده را کنترل می کنند، درگیر می کنید. این کلیک های کوچک گاهی از خواندن نیز محرک تر است.

جستجو در اینترنت مدارهای عصبی را استفاده می کند که در هنگام خواندن فعال نیستند. استفاده بیشتر از گوگل که برای جستجو هدفمند تر است، چرخه های قوی تری در ذهن شما می سازد.

پیشنهاد:

برای مثال چند روز در هفته به مدت 20 دقیقه در اینترنت به دنبال مطالبی بگردید که همواره می خواستید بیاموزید، هر چه که باشد! درباره بازیگران، موسیقی یا فعالیت مغزی!

بله، ورزش! ورزش می تواند زوال عقل را به خوبی به تاخیر بیندازد.

اما می دانید که ورزش منظم می تواند زوال عقل را کاملا معکوس کند؟

طبق تحقیقات تمرینات ایروبیک سرعت و شفافیت تفکر را بسیار بالا برده و همچنین بافت نسج مغز را زیادتر می کند.

پیشنهاد:

سه بار در هفته به مدت 50 دقیقه پیاده روی تند انجام دهید تا این تاثیر بر شما ایجاد شود. برای نتیجه بهتر در پارک یا مکان پر درخت این کار را انجام دهید زیرا تاثیرش 20 درصد بهتر خواهد بود.
مسواک زدن به وضوح با سلامت مغزی ارتباط دارد. این نتیجه پس از مطالعه بر روی هزاران فرد بین 20 تا 59 ساله انجام شده است و مشخص شد بیماری های دندان و لثه با بدترین بیماری های مغزی در

سنین کهولت ارتباط دارد. پس به توضیه های دندان پزشکتان توجه کنید، هر روز مسواک حداقل یک بار و هر بار حداقل 2 دقیقه مسواک زدنتان طول بکشد.

از نوشیدن مشروبات الکلی پرهیز نمایید، با مصرف الکل، حجم مغز کاهش می یابد، و این مشکل در زنان بیشتر است زیرا زنان جثه کوچک تری دارند و بیشتر در معرض این خطر قرار می گیرند.

مصرف زغال اخته سرعت عملکرد مغز را افزایش می دهد و باعث رشد سلول های هیپوکامپوس می شوند. زغال اخته را همراه با غلات یا ماست مصرف کنید و برای فصل های بعد فریز کنید.
با سودوکو 10 سال جوانتر شوید!

سودوکو سرعت انتقال و تصمیم گیری در مغز را به نحو عجیبی افزایش می دهد، اول می توانید با پازل ها و جدول های ساده که در تمام فروشگاه ها هست شروع کنید تا در سودوکو حرفه ای شوید!
مدیتیشن نیز بر بهبود سلول های خاکستری مغزتان اثر می گذارد و بر رشد مناطقی از مغز که مخصوص کنترل حافظه، زبان و حواس است اثر مثبت دارد. با 15 دقیقه مدیتیشن در روز شروع کنید، مثلا در ساعت ناهار یا قبل از ترک محل کار، راست بنشینید، چشم ها را ببندید، و به هر چیزی که در زمان حال حسش می کنید، تمرکز کنید. چه صدای پرنده ای در دوردست باشد چه صدای تنفس تان.


 
comment نظرات ()
 
مگر می توان در طول سال درس خواند...
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸
 

اگر داوطلبی در کنکور قبول نشد، هیچ تقصیری متوجه او نیست چرا که سال فقط 365 روز دارد در حالی که . . .

· در سال، 52 جمعه داریم و می دانید جمعه ها فقط برای استراحت است. به این ترتیب 313 روز می ماند.

· حداقل 50 روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است. بنابراین 263 روز دیگر، باقی می ماند.

· در هر روز 8 ساعت خواب برای بدن لازم است که جمعا 122روز می شود. بنابراین 141 روز باقی می ماند.

· اما سلامتی جسم و روح ، روزانه یک ساعت تفریح را می طلبد که جمعا 15روز می شود. پس126  روز باقی می ماند.

· طبیعتا دو ساعت در روز برای خوردن غذا اعم از صبحانه، نهار و شام لازم است که در کل 30 روز می شود. پس 96 روز دیگر باقیست.

· یک ساعت در روز برای گفت و گو و تبادل افکار به صورت تلفنی با دیگران و البته پشتیبان ضروری است. چرا که انسان موجودی است اجتماعی، و این خود15  روز از کل سال است. بنابراین81 روز از سال باقی می ماند.

· روزهای امتحان دست کم 45 روز از سال را به خود اختصاص می دهد و نظر به حجم بالای درس ها و خستگی ناشی از امتحان، 36 روز دیگر باقی می ماند.

· تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف که دست کم 30 روز در سال است. مگر می توان در این اعیاد وقت را به مطالعه گذراند؟ پس 6 روز باقیست.

· در سال حداقل 3 روز به بیماری طی می شود و 3 روز دیگر باقی می ماند.

· سینما رفتن و سایر امور شخصی هم لااقل دو روز از سال را در بر می گیرد پس فقط یک روز دیگر باقیست.

· یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست، چگونه می توان در آن روز بخصوص درس خواند!

 پس یک داوطلب در حالت عادی نمی تواند امیدی به قبولی در کنکور داشته باشد!

سعیده پورشاه نظری


 
comment نظرات ()