body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

نظریست ...
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

فقیر به دنیا آمدن گناه نیست،

فقیر به دنیا ماندن گناه است.


 
comment نظرات ()
 
عاشقی جرم قشنگی ست ...
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 


ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی، به همین باغ بلور

به همان سایه، همان وهم، همان تصویری
که سراغش ز غزل
های خودم می گیری

به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

به تبسم، به تکلم، به دلارایی تو
به خموشی، به تماشا، به شکیبایی تو

به نفس
های تو در سایه سنگین سکوت
به سخن
های تو با لهجه شیرین سکوت

شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است

در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم، عاشق دیدار من است

یک نفر ساده، چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده

یک نفر سبز، چنان سبز که از سرسبزیش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و آینه این
قدر یکیست؟

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است

آن الفبای دبستانی دلخواه، تویی
عشق من، آن شبح شاد شبانگاه تویی

بهروز یاسمی


 
comment نظرات ()
 
سه جمله برای کسب موفقیت ...
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

 

الف) بیشتر از دیگران بدانید.

ب) بیشتر از دیگران کار کنید.

ج) کمتر انتظار داشته باشید.


 
comment نظرات ()
 
اما ...
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

همه را باور کردن، خطرناک است.

اما هیچ کس را باور نکردن، خیلی خطرناک است.


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

اگر شروع به قضاوت مردم کنید،‌

وقتی برای دوست داشتن آنان نخواهید داشت.


 
comment نظرات ()
 
در جایی خواندم که ...
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

بومیان آمازون روش جالبی برای شکار میمون دارند بدین صورت که نارگیل را از دو طرف سوراخ می کنند، یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند یک طناب را از آن عبور دهند و یک طرف کمی درشت تر در حدی که دست یک میمون به زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند رد می کنند و بعد طناب را به تنه درخت می بندند تا این طوری میمون نتواند جِر بزند و نارگیل را با خودش ببرد. سپس توی نارگیل خالی شده چند تا سنگریزه می اندازند و چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد ... تله آماده است.

میمون
ها که شهوت کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد، می آیند و دستشان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت بسته شان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند، آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که به دست آورده اند از دست بدهند. آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن
های بی حالشان را به راحتی (عین آب خوردن) جمع می کند و توی قفس می اندازد.

این میمون
ها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند.

اولا وقتی می بینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ می کند باز هم برای کنجکاوی می روند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال جیغ و ویغ اند.

ثانیا بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد، آزادش می کنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند باز همین میمون ها گیر می افتند و جیغ و ویغشان در می آید.

این داستان قرن هاست که در جریان است! اما حق ندارید فکر کنید که این میمون ها از خنگیشان است که هر روزه توی این دام ها می افتند، اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود.

اگر خوب فکر کنیم ...

آیا دور و برمان  پر از نارگیل های سوراخ داری نیست که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانه مان می کند؟

آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمی دانیم ارزشی دارند یا نه، چندین و چند بار در هر مدخل سوئی داخل نمی کنیم؟

آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا شب جیغ و ویغ می کنیم و خودمان را به زمین و آسمان می کوبیم؛ در حالی که فقط کافی است از یک سری چیزها دل بکنیم و برویم خوش و شاد و بی دغدغه زندگیمان را بکنیم؟

آیا صدای جیغ و ویغ مذبوحانه دور و بری هایمان که خودشان را اسیر کرده اند را نمی شنویم؟


 
comment نظرات ()
 
نقش ...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

هیچ وقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو،

کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد.


 
comment نظرات ()
 
رساله گربه ...
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
 

در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد.

بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفرگربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.

این روال سال ها ادامه پیداکرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد.

سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت.

گربه هم مرد.

راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند .

سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره اهمیت بستن گربه !!!


 
comment نظرات ()
 
انسان سه راه دارد ...
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

راه اول از اندیشه می‌گذرد،
این والاترین راه است.

راه دوم از تقلید می‌گذرد،
این آسان‌ترین راه است.

و راه سوم از تجربه می‌گذرد،
این تلخ‌ترین راه است.

کنفوسیوس


 
comment نظرات ()
 
...
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 
گدا شدن به در خانه ات قصد دیدن توست،
 و گرنه نان شب را هر گدایی دارد.
http://gata-7.blogfa.com/

 
comment نظرات ()
 
ما را آفریده اند تا پرواز کنیم ...
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

روزگاری دراز پیش از این، پادشاهی در سرزمینی دوردست، عاشق تماشای پرواز پرندگان به بلندای آسمان، هدیه‌ای دریافت کرد از سوی دوستی که او را نیکو می‌شناخت. دو قوش از نژاد زیبای عربی، دو قوش بلندپرواز. دو قوش عاشق آسمان. آن دو سخت زیبا بودند و اگر بال می‌گشودند گویی تمامی زمین و زمینیان را زیر پر و بال خود می‌دیدند. سوار بر باد، به هر سوی پر می‌کشیدند. پادشاه، شادمان از دریافت آن دو ارمغان، آن ها را به پرورش دهندۀ بازها و قوش‌ها سپرد تا تعلیمشان دهد و به پروازشان در آوَرَد.

ماه
ها گذشت و روزی قوش‌پرور ارشد نزد شاه آمد و سری به فروتنی فرود آورد و شاه را خبر داد که یکی از دو قوش را پروازی بلند آموخته آن چنان که چنان جلال و شکوهی در پرواز نشان می‌دهد که گویی بر آسمان پادشاهی می‌کند. امّا اسفا که قوش دیگر میلی به پرواز ندارد و از روزی که آمده بر شاخ درختی جای گرفته و هیچ چیز او را به پرواز راغب نمی‌سازد.

پادشاه را این امر عجب آمد و متحیّر ماند که چه باید کرد. دست به دامان درمانگران زد تا که شاید در او مرضی بیابند و درمانش کنند و چون کامیاب نشدند به جادوگران روی آورد تا اگر پرنده گرفتار سحری گشته یا که جادویی او را به نشستن واداشته، آن را از او دور کنند تا به پرواز در آید. امّا کسی توفیق را در این راه رفیق نیافت و نومید از دربار برفت. پس شاه، یکی از درباریان را مأمور کرد که راهی بیابد، امّا روز بعد از پنجرۀ کاخش پرنده را نشسته بر شاخ دید. بسیاری راه
ها را آزمود تا مگر پرنده دست از لجاج بردارد و اوج آسمان را بر شاخۀ درختی ترجیح دهد. امّا، سودی نبخشید .
 

پس با خود گفت، شاید آنان که با طبیعت آشنایند نیک بدانند که چه باید کرد و مُهر از این راز بردارند و پرنده را از شاخه جدا سازند و به بلندای آسمان فرستند." فریاد برآورد و درباری را گفت، "برو و زارعی را نزد من آور تا ببینم او چه می‌تواند انجام دهد.

درباری رفت و چنین کرد و زارعی مأمور شد تا راز را برملا سازد و گره از آن بگشاید. بامداد روز بعد شاه با هیجان و شادمانی دید که قوش به پرواز در آمده و بر بالای باغ‌های قصر اوج گرفته است. فرمان داد تا زارع را نزد او آورند تا به سرّ این کار پی ببرد.

زارع را نزد شاه آوردند. پس پرسید راز این معجزه در چیست. چگونه قوش به پرواز در آمد و چه امری او را واداشت تا شاخ را ترک گوید و به آسمان برپرد.
زارع سری به نشانۀ تعظیم فرود آورده گفت، پادشاها، سرّی در میان نیست و رازی نه تا برملا سازم؛ معجزی نیز در کار نیست. امری طبیعی است که چون بدان پی ببریم مشکل آسان گردد. شاخه را بریدم و قوش چون دیگر لانه و آشیانه نداشت، دل از آن برید و به آسمان برپرید.

و این داستان زندگی ما آدمیان است. ما را آفریده‌اند تا پرواز کنیم نه آن که راه برویم. زمینی نیستیم که به زمین گره خورده باشیم، بلکه آسمانی هستیم و اهل پرواز. امّا مقام انسانی خویش را در نیافته‌ایم که چنین به زمین دل خوش داشته‌ایم و بر آن نشسته‌ایم و شاخۀ درختی را که لانه بر آن داریم گرامی داشته و دل بدان خوش کرده‌ایم.

به آن چه که با آن آشناییم دل خوش کرده‌ایم و از ناشناخته‌ها در هراسیم. امکانات ما را نهایتی نیست و توانایی‌های ما را پایانی نه؛ امّا هراس داریم از کشف آن ها و تلاش برای پی بردن به آن ها.

به آشناها خو کرده‌ایم و از نا آشناها دل بریده. راحتی را پیشه ساخته و از زحمت در هراسیم. زندگی یک‌نواخت شده و از هیجان تهی گشته است.

باید که دل از شاخۀ درخت برید و لانۀ زمینی را به هیچ گرفت و هراس را از دل راند و شکوه پرواز را تجربه کرد که اگر پرواز را تجربه کردیم دیگر زمین را در نظر نیاوریم و از اوج آسمان فرود نیاییم. پس به فراسوی ترس ها پرواز کنیم.

مأخذ متن انگلیسی: Why Walk When You Can Fly  اثر:  Isha Judd


 
comment نظرات ()
 
چرا دکمه لباس خانم ها بر خلاف آقایان سمت چپ است؟
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

 

بیشتر مردم با دست راست کار می کنند به همین سبب دکمه های لباس را سمت راست می دوزند تا افرادی که به اصطلاح راست دست هستند به آسانی بتوانند دکمه های لباس خود را باز کرده یا ببندند. البته این موضوع در مورد لباس های مردانه کاملا صادق است اما بانوان چطور؟
چرا با آن که بیشتر خانم
ها مانند آقایان راست دست هستند دکمه لباسشون سمت چپ دوخته شده است؟
برای پاسخ به این پرسش باید عقربه
های زمان را به عقب بچرخانیم و به گذشته های دور برویم. یعنی زمانی که نخستین بار دکمه لباس ساخته شد و این دکمه کالایی لوکس و گران بها به شمار می رفت و تنها مردمان طبقه مرفه اجتماع استطاعت خرید آن را داشتند. این در حالی بود که زنان اشرافی در آن زمان هیچ گاه لباس خود را شخصا به تن نمی کردند بلکه خدمتکاری داشتند که این کار را برایشان انجام می داد.
چون خدمتکار برای بستن یا گشودن دکمه لباس بانوی خود می بایستی مقابل او قرار می گرفت دوزندگان لباس زنانه معمولا دکمه لباس را در سمتی قرار می دادند که خدمتکار بتواند به راحتی با دست راست خود آن
ها را باز کرده یا ببندد! از این رو دکمه لباس زنان را سمت چپ می دوختند.
هر چند امروزه استفاده از دکمه عمومیت یافته و دیگر از آن خدمتکاران خبری نیست با این حال هنوز هم این اصل به قوت خود باقی مانده و دکمه
های لباس های زنانه سمت چپ دوخته می شود.


 
comment نظرات ()
 
دریغ نکن ...
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

یک شب سرد پاییز یک پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرک و به شیشه زد: تیک! تیک!
پسرک که سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه کوچیک اون
جاست!
پروانه با شور و شوق گفت، می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز کن.
اما پسرک با اوقات تلخی جواب داد، نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!
پروانه خجالت زده سرش رو کج کرد و با صدای لرزون گفت، لطفا پنجره رو باز کن، هوا این
جا خیلی سرده!
اون پسر باز هم قبول نکرد، برو از این
جا و منو راحت بذار!
پروانه با غم زیاد از اون
جا دور شد.

فرداش پسرک از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت، برای اولین بار کسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نکردم و پیش خودش فکر کرد که "ممکنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".
مدت‌ها کنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.
خسته از انتظار، پسرک پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف کرد.
مرد دانا بهش گفت:

پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یک یا دو روز نیست!
پسرک از اون روز دیگه همیشه یادش موند که برای دوستی و دوست داشتن فرصت کوتاهی داره و نباید از کوچک
ترین فرصتی دریغ کرد ...


 
comment نظرات ()
 
خودشکنی ...
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
 

چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان. عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد... نه چوبی که برتن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته.
پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.
بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید. چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت؟
پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:
تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید.
... و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمی‌گذارد و خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد.

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
می دانید آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
 


خدا می داند، ولی ...
آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت.
آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچک تر بود.
و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود!
سوالی که بیش از یک بار نمی توان به آن پاسخ داد.
خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد، روی تخته سیاه قیامت اسم ما را جزو خوب
ها بنویسند.
خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگ های تفریح آن قدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم.
خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم.
و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم.
و بدانیم که دفتر دنیا؛ چرک نویسی بیش نیست.
چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است.

زهرا مودب


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
 

خودت باش، بقیه نقش ها همه گرفته شده اند...


 
comment نظرات ()
 
چرا مردان گوش نمی‌دهند و زنان نمی‌توانند نقشه بخوانند ...
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩
 

 

آلن پیز، استاد ولادیمیر پوتین نخست وزیر کنونی روسیه و نویسنده یکی از ده کتاب پر فروش ارتباطات قرن با نام "چرا مردان گوش نمی‌دهند و زنان نمی‌توانند نقشه بخوانند"، ترجمه شده به شصت زبان با فروش بیش از یازده میلیون نسخه و مرد شماره یک فنون مذاکرات و تحلیل حرکات بدن و نویسنده پانزده جلد کتاب مطرح در جهان بود.آلن پی، عضو انجمن بیمه‌گران و موسسه تحقیقات مدیریت آمریکاست.

آنتونی رابینز، نویسنده نامدار درباره او می‌گوید: من با شرکت در دوره آموزشی و شنیدن و به کار بردن ایده‌های فوق العاده آلن، قدرت ارتباطات خود را چندین برابر کردم.
خلاصه‌ای از مباحث آلن پیز در سمینار بین‌المللی مدیریت فنون ارتباطات، مذاکرات و فروش را مرور می‌کنیم.

بینایی
شبکیه، داخلی‌ترین لایه چشم دو نوع گیرنده دارد: سلول‌های استوانه‌ای (١٣٠ میلیون) که در نور ضعیف تحریک می‌شوند و سفید و سیاه را تشخیص می‌دهند و سلول‌های مخروطی (هفت میلیون) که به ما توانایی دیدن رنگ و جزییات ظریف اشیا را می‌دهند. این سلول‌های مخروطی را کروموزوم X منتقل می‌کند. زنان دو کروموزوم X دارند. به این دلیل، بیش از مردان دارای سلول‌های مخروطی هستند و در نتیجه، رنگ اشیا را بسیار واضح‌تر دیده و توصیف می‌کنند.

مردان تنها قادر به توصیف رنگ‌های اصلی هستند: قرمز، آبی، و زرد.

زنان می‌توانند رنگ‌های شیری، نیلی، ارغوانی، بنفش و سدری را نیز توصیف کنند.

سفیدی چشم در انسان کاملا واضح است. این بخش حرکت چشم‌ها و تغییر جهت دید را که هر دو برای ارتباط بین انسان‌ها ضروری است، در انسان ممکن می‌سازد. سفیدی چشم زنان بیش از مردان است، چرا که ارتباط مستقیم با افراد بخش اصلی فرایند برقراری ارتباط در زنان است و هر چه سفیدی چشم بیشتر باشد، بیشتر می‌توان سیگنال‌های گوناگون بصری را ارسال و یا دریافت کرد. به این وسیله، بهتر می‌توان تغییر مسیر طرف مقابل را دنبال کرده و تجزیه و تحلیل کرد.

زنان نسبت به مردان از حس بینایی قوی‌تری نیز برخوردارند؛ گویی برای مدیریت خانه، دارای یک نوع نرم افزار مغز هستند که آنان را قادر می‌سازد پیرامون خود را تا دست کم ۴۵ درجه از چپ و راست و هم چنین از بالا و پایین خود ببینند. زاویه دید گسترده بسیاری از زنان حتی تا ١٨٠ درجه هم می‌رسد. چشمان مردان بزرگ تر از چشمان زنان است و برای دیدی تونل مانند ولی بسیار دور برنامه ریزی شده‌اند. به عبارت دیگر، او می‌تواند چیزهایی را که درست مقابلش است، روشن ببیند؛ حتی در فاصله‌ای دور مثل دیدن با یک ذره‌بین.

کَره‌ای که ناپدید شد

هر زنی در این جهان؛ در حالی که مرد جلوی یخچال ایستاده، چنین گفت و گویی با او داشته است:

دیوید: کَره کجاست؟
جین: تو یخچال.
دیوید: این جا تو یخچال که نیست، کجا گذاشتی‌اش؟
جین: همون جاست. خوب چشماتو باز کن!
دیوید: نه، حتما گذاشتیش جای دیگه. می گم تو یخچال نیست.

در این مرحله از گفت و گو، جین با گام‌های بلند به آشپزخانه می‌آید و دستش را درون یخچال برده و مثل شعبده بازی کره را بیرون می‌آورد. مردان بی‌تجربه اغلب این مسأله را به عنوان یک کلک معمولی قلمداد می‌کنند و زنان را متهم می‌کنند که چیزها را در کشو و یا کمد پنهان می‌کنند؛ جوراب‌ها، کفش‌ها، لباس‌های زیر، مربا، کره، سوئیچ خودرو و کیف پول همه سر جایشان هستند. فقط مردان نمی‌توانند آن ها را ببینند.
زن با زاویه دید گسترده، محتویات درون یخچال و یا کمد را بدون چرخش سر می‌بینند، در حالی که مردان سرشان را از چپ به راست و از بالا به پایین می‌چرخانند تا شیئ ناپدید شده را بیابند.
این تفاوت در قدرت دید زن و مرد، تأثیرات مهمی بر زندگی ما داشته است؛ برای نمونه، آمار شرکت‌های بیمه، ثابت می‌کند هنگامی که تصادفی رخ داده باشد، زنان کمتر ریسک می‌کنند که از سمت چپ و راست خودروی حادثه دیده بگذرند. زاویه دید گسترده آن ها این امکان را می‌دهد که خودروهایی را که از طرفین به سمت آنان می‌آیند، ببینند. آنان هنگام پارک کردن برای آن که از عقب و جلو به چیزی نزنند، ناتوانند. به علت این که در زنان توانایی تجسم فضایی کمتر است.
یک زن وقتی بداند همسرش در دیدن چیزهایی که درست جلوی چشمش هستند، مشکل دارد، کمتر عصبانی می‌شود. وقتی زنی به همسرش می‌گوید: همون جا توی کمد است، مرد باید حرف او را باور کند و به جست و جو ادامه دهد.

توانایی دروغ سنجی زنان
تحقیقات نشان می‌دهد که هنگام ارتباط رو در رو، سیگنال‌های غیر کلامی ۶٠ تا ٨٠ درصد از تأثیر پیام‌های ارسالی را دربردارند، در حالی که سیگنال‌های صوتی سهمی حدود ٢٠ تا ٣٠ درصد دارند و ٧ تا ١٠ درصد باقی مانده به موضوع مطرح شده بستگی دارد.
سنسورهای پیشرفته یک زن، این اطلاعات را دریافت کرده و تجزیه و تحلیل می‌کند. زنان به خاطر توانایی مغزشان در انتقال سریع اطلاعات بین دو نیمکره مغز امتیاز بارزی در برابر مردان دارند تا سیگنال‌های تصویری، حرکات بدن و دیگر سیگنال‌ها را در کنار هم بچیند و در پایان، رمز را کشف کنند. به همین دلیل، کمتر مردی موفق می‌شود رو در روی یک زن دروغ بگوید.
اگر مردی بخواهد به زنی دروغ بگوید، بهتر است از پشت تلفن، توسط نامه، در تاریکی مطلق و یا از زیر پتو این کار را انجام دهد.

تفاوت‌های مغزی زن و مرد
بیشتر مردان نمی‌توانند احساسات خود را نشان دهند. مغز مردان ساده، اما مغز زنان پیچیده است. بخش چپ مغز مردها، هنگام صحبت کردن فعال می‌شود. اغلب برای خانم‌ها این پرسش پیش می‌آید که چرا مردان این قدر روی خاموش کردن تلویزیون هنگام زنگ زدن تلفن اصرار دارند؟
زن‌ها با تعجب از خود می‌پرسند: چرا مردها وقتی مشغول خواندن روزنامه یا دیدن تلویزیون هستند، نمی‌توانند سخنان همسر خود را بشنوند؟
تقریبا همه زنان دنیا از نشنیدن‌های شوهرشان در رنج و عذابند. دلیل چنین ضعفی این است که مغز یک مرد برای انجام یک کار در یک زمان شکل گرفته، زیرا فیبرهای ارتباطی کمتری بین دو نیمکره مغزی او هست. اگر از مردی در حال مطالعه یک اسکن مغزی بگیرید، خواهید دید او در این هنگام کاملا کر شده است!

اما مغز زن برای کارهای متفاوت در آن واحد شکل گرفته است و می‌تواند از هر دو نیمکره مغز خود بهره ببرد. زن می‌تواند چند کار متفاوت را در یک زمان انجام دهد. مغز همیشه فعال زن هرگز بی‌کار نمی‌ماند. او می‌تواند در یک زمان با تلفن حرف بزند، غذا بپزد و تلویزیون ببیند. او می‌تواند در حال رانندگی آرایش کند، به رادیو گوش دهد و با تلفن همراهش حرف بزند؛ اما اگر مردی در حال درست کردن غذا باشد و شما با او صحبت کنید، ممکن است به دلیل از دست دادن تمرکزش بر نحوه درست کردن غذا عصبانی شود.
تحقیقات جدید نشان داد که عملکرد مغز زنان نسبت به مردان تفاوت‌های اساسی دارد. مغز زن به طور نامحسوسی کوچک تر از مغز مرد است که این موضوع به هیچ وجه تأثیری بر توانایی و قابلیت‌های آنان ندارد.

در سال ١٩٩٧ محقق دانمارکی، برتن پکن برگ از بخش عصب‌شناسی بیمارستان دولتی کوپنهاگ ثابت کرد که مغز یک مرد به طور متوسط، چهار میلیارد سلول بیشتر از مغز زن دارد. با این حال زنان عموما در پاسخ به پرسش‌ها ٣ درصد بهتر از مردان عمل می‌کنند.
در مغز بیشتر مردان، بخشی برای جهت‌یابی وجود دارد. به همین دلیل، در جهت‌یابی مشکلی ندارند. در بخش‌های گوناگونی از مغز زنان مرکز کلامی وجود دارد. مهارت کلامی آنان عالی است. به ندرت برای پیدا کردن کلمه دست پاچه می‌شوند.

در سال ١٩٩۵ گروهی از دانشمندان به سرپرستی دکتر بنت و دکتر سالی شای ویتس در دانشگاه یل، آزمایش‌هایی را روی مردان و زنان انجام دادند تا دریابند در کدام نقطه مغز قافیه ساخته می‌شود.

با کمک ام ـ آر ـ تی این موضوع مورد تأیید قرار گرفت که در مردان نیمکره چپ مغز برای زبان فعالیت می‌کند. در حالی که در زنان هر دو نیمکره فعال می‌شود. نیمکره چپ مغز یک دختر سریع‌تر از نیمکره چپ یک پسر رشد می‌کند؛ یعنی دختران، بهتر و سریع تر از پسران صحبت می‌کنند، می‌خوانند و زبان خارجی فرا می‌گیرند. به همین دلیل، کلینیک‌های گفتار درمانی مملو از پسر است تا دختر.
در پسران، نیمکره راست مغز سریع
تر از دختران رشد می‌کند؛ جایی که توانایی درک منطقی و تجسم فضایی وجود دارد. پسران در ریاضیات، ساختمان سازی و حل مشکلات قویتر از دختران هستند.

سرعت ارتباط بین دو نیمکره
نیمکره چپ و راست مغز با رشته‌های عصبی به نام جسم پینه‌ای به هم متصلند. این رشته امکان ارتباط و تبادل اطلاعات را ایجاد می‌کند.
راجر کروسکی، عصب شناس دانشگاه کالیفرنیا تأیید کرد که جسم پینه‌ای در مغز زنان نسبت به مردان ضخیم‌تر است. به همین دلیل، ارتباط بین دو نیمکره در زنان ٣٠ درصد بیشتر از مردان برقرار می‌شود. هم چنین در زنان و مردانی که به فعالیت مشابهی مشغولند، بخش‌های متفاوتی از مغز فعال می‌شوند.

تحلیل حرکات بدن

از جمله مواردی که آلن به پوتین یاد داد، تأثیر حرکات بدن بود. مثلا طرز نشستن، طرز قرار گرفتن سر و حرکات دیگر اعضای بدن، به ویژه در رفتار سیاستمداران هر حالتی از بدن می‌تواند، نمایشگر بیانی خاص باشد که در خانم‌ها و آقایان متفاوت است؛ مثلا گره کردن دست‌ها در حالت رو به پایین، حالتی از راحتی و ریلکس بودن را نشان می‌دهد. یا هنگامی که سرتان را در موقع صحبت کردن به آرامی تکان می‌دهید، این حرکت به معنای در کنترل داشتن آن شخص و محیط توسط شماست.
یک کارشناس فروش هنگامی که در حال فروش جنسی است، اگر مشتری یک قدم به عقب بردارد، به معنی عدم تمایل و انصراف از خرید است. به علت این که یا به خوبی توجیه نشده یا رفتار قابل قبولی از فروشنده ندیده است؛ اما اگر مشتری یک قدم جلو گذاشته یا سرش را به آرامی تکان دهد، احتمالا به این معنی است که توضیحات فروشنده او را قانع کرده است.
 

صحبت کردن مهارت اصلی خانم‌هاست؛ خانم‌ها در یک زمان، همه با هم صحبت می‌کنند و در همان موقع، هم به سخنان یک دیگر گوش می‌کنند؛ اما این توانایی برای مردان امکان پذیر نیست. مغز زنان مانند پدال زدن دوچرخه با صحبت کردن انرژی می‌گیرد.

اگر خانم‌ها بخواهند با یک مرد صحبت کنند، باید به این نکته توجه کنند که تنها یک مطلب را در یک زمان مطرح کنند؛ یک موضوع را بگویند و قطع کنند. اگر متوجه شدند او مطلبشان را درک کرده است، آن گاه مطلب دیگری را مطرح کنند. این بدان جهت است که مغز مردان در یک زمان تنها می‌تواند بر یک موضوع تمرکز کند.

مواردی را که آلن پیز در این سمینار (که به زبان انگلیسی بود) مطرح کرد، اصول مهمی در روابط زناشویی قلمداد می‌شوند.

یکی از شکایت‌های خانم‌هایی که به مراکز مشاوره می‌روند، بی‌توجهی شوهران آن ها به سخنانشان است. اگر تفاوت‌های زن و مرد را بدانیم، مشکلات کمتری پدید می‌آید؛ برای نمونه، وقتی بدانیم توانایی و علاقه اصلی خانم‌ها صحبت کردن است و با این توانایی انرژی می‌گیرند، باید در هنگامی که آن ها با ما سخن می‌گویند، هیچ کاری انجام ندهیم و با توجه کامل به سخنان آن ها گوش دهیم.
اگر این اتفاق بیافتد، آن گاه خواهیم دید که چقدر تفاهم و عشق و علاقه بین ما افزایش پیدا کرده است.

ایثار خدادی


 
comment نظرات ()
 
عکسی که دنیا را گیج کرد ...
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

کلیک کنید

http://www.a15a.net/uploaded/764_1214566470.swf

ژینا آقابیگی


 
comment نظرات ()
 
یک واحد عاشق شناسی ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

زمان : چهارشنبه پانزدهم دی ماه هشتادو نه  ساعت هشت صبح

مکان : ایستگاه متروی دروازه شمیران

طبق معمول هر روز در قطار مشغول خواندن روزنامه بودم و باز هم طبق روزهای قبل تعدادی مسافر پیاده و تعدادی سوار شدند.همه چیز مانند روزهای قبل تکراری بود و بعضاً کسل کننده. تو افکار خودم بودم که خانومی را دیدم مانتویی اما محجبه؛ روشندل بود و دستش در دستان مردی بود که از قضا او هم روشندل بود! و دستان او نیز در دستان جوانی دیگر بود که راهنماییشان می کرد. به نظر زن و شوهر می آمدند.

فارغ از تمام اطرافیان خود گرم صحبت بودند؛ با صدای بلند از دانشگاه تعریف می کردند و از هم کلاسی هایشان. خانوم از کاری می گفت که برای آقا پیدا کرده بود:

دانشگاه آزاد زنجان عضو هیات علمی میگره، توهم که این ترم دکترات رو میگیری :

شوهر از خانم درباره پیگیری کار پیرزن در اداره اش پرسید:

راستی سفارش خانم رحمانی رو به رییستون بکن، پیرزن خوبیه. به این وام خیلی نیاز داره.
شوخی ها و گفت و گوهای این زن و شوهر توجه یک واگن قطار رو به خود جلب کرده بود... گذر زمان را متوجه نشدم
ایستگاه فردوسی ساعت 20 : 8 و من باز هم طبق معمول با تاخیر به اداره می رسیدم.

خیلی خوش شانس بودم که مقصد آن ها هم فردوسی بود. داوطلبانه پریدم جلو و دست پسر جوان را گرفتم و دست او هم در دستان همسرش.
تشکر کرد؛ خیلی ساده اما دلنشین! زن و شوهر در سکوت پشت سر من گام بر می داشتند. احساس حقارت می کردم. یا من خیلی ناشکر هستم یا آن ها خیلی سپاسگزار. بهتر است این گونه بگویم من لاف عاشقی می زنم و آن ها...

سر صحبت را باز کردم :

ببخشید من یک وبلاگ نویسم. اجازه می دهی از شما یک مصاحبه بگیرم و توی وبلاگم درج کنم؟

لبخندی زد و نگاهی به پشت سرش کرد. در کمال تعجب خانم هم بهش لبخند زد. صورتش را برگرداند و گفت:

نیازی به مصاحبه نیست. فقط از قول ما در وبلاگت بنویس:

آن کسی را که شما شب و روز می خوانیدش، در مقابلش خم و راست می شوید، ادعای عاشق بودنش را دارید.... ما حسش کردیم.

شما چشم دارید و نمی بینیدش اما ما او را می بینیم. ما خدا را در کنارمان حس می کنیم. دست او را می بینیم که مراقبمان است.

چشم داشته باشی و خدا را نبینی چه فایده؟

ما این نابینایی را با هیچ بینشی عوض نمی کنیم. ما کسی را می بینیم که می پرستیمش.
مو به تنم سیخ شد. سرمای خاصی بدنم را فرا گرفت. دستانم بی حس شد. دستانش را رها کردم.
هر سه ایستادیم. صدایش را می شنیدم..

آقا... کجا رفتی؟

خوبی؟

اما توان پاسخ نداشتم. می دیدمشان اما حس گام بر داشتن نداشتم. زوج جوان به هم نگاهی کردند و خندیدند.

مرد عصای سفیدش را باز کرد و دست در دست هم آرام رفتند.

هرچه از من دورتر می شدند گویا من را به خودم نزدیک تر می کردند...

خدایا اگر من عاشقم پس این ها...
اما امروز دیگر یک روز، طبق معمول روزهای قبل نبود.امروز برایم یک کلاس درس بود.
امروز در دانشگاه معرفت واحد عاشق شناسی را پاس کردم.


 
comment نظرات ()
 
کشاورز نمونه ...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 


کشاورزی
همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند.
این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد.
بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!
کنجکاویشان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت:

چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند!

همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد. گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آن ها، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آن ها در امان باشیم.


 
comment نظرات ()
 
معتادان اینترنتی همسران خوبی نیستند ...
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

‌ترجمه: رضا سلا‌متیان

اینترنت تکنولوژی نوینی است که روشنایی خاصی به دنیا بخشیده اما این علم نوپا تاریکی‌هایی را نیز به همراه داشته است. شاید از این که می‌بینید فردی از اعضای خانواده‌تان ساعت 2 نیمه‌شب هنوز پشت کامپیوتر نشسته و حتی صبح که بیدار می‌شوید باز او پشت کامپیوتر است، نگران شوید. نگرانی شما کاملا به‌جاست زیرا وی در معرض خطر اعتیاد اینترنتی است. در حقیقت برای بسیاری از مردم، اینترنت به یک اعتیاد تبدیل شده که موجب آسیب‌رسانی به زندگی خانوادگی و زناشویی می‌شود.
در کشور کره‌جنوبی، کشوری که 70 درصد از جمعیت 48 میلیونی آن از اینترنت استفاده می‌کنند، مرگ یک جوان 28 ساله پس از 50 ساعت بازی کردن به‌صورت آن‌لاین موجب نگرانی مسوولان این کشور نسبت به سلامت میلیون‌ها کاربر اینترنتی شد.
علاوه بر این، اعتیاد به اینترنت موجب آسیب‌رسانی به زندگی خانوادگی بسیاری از افراد شده است. در حال حاضر بسیاری اینترنت را یک خطر اجتماعی اعتیادآور با توانایی بالقوه در تخریب و آسیب‌رسانی به روابط زناشویی می‌دانند. بسیاری از مردم آمریکا که در آن میزان کاربران اینترنتی از 50 میلیون در سال 1997، به بیش از 200 میلیون در سال 2000 افزایش یافته است، معتقدند اتاق‌های گفتگوی اینترنتی با صرف مدت زمان زیاد به‌صورت آن‌لاین و بالطبع نادیده گرفتن خانواده موجب آسیب‌رسانی به روابط زناشویی و خانوادگی آن
ها شده است. تحقیقات دکتر مارک ‌گریفیت، از محققان پیشرو در انگلستان در زمینه استفاده از اینترنت نشان داده‌اند که درصد کوچک ولی قابل توجهی از مردم معتقدند اینترنت به ازدواجشان آسیب‌ رسانده است. بسیاری از زنان اظهار داشتند که همسران آن ها مدت زمان زیادی (حتی تا 16 ساعت در روز) آن‌لاین هستند و همسر، خانواده و شغلشان را نادیده می‌گیرند.

مدل جدید اعتیاد
استفاده بیش از حد و بیمارگونه از اینترنت علاوه بر دور شدن فرد از خانواده و دوستان، موجب بروز یک سری اختلالات رفتاری یا شخصیتی می‌شود که اعتیاد به اینترنت نام دارد. این ها افرادی هستند که از کامپیوتر بیش از حد استفاده کرده و یک کشش بیمارگونه به این تکنولوژی نوپا دارند. پروفسور وایانی‌ویلند که به درمان بیماران مبتلا به اعتیاد اینترنتی در پنسیلوانیای آمریکا می‌پردازد، معتقد است اگر چه اعتیاد اینترنتی هنوز به‌عنوان یک اعتیاد واقعی قلمداد نمی‌شود، ولی با این وجود بسیاری از مردم در حال رنج بردن از عواقب ناشی از اجبار به استفاده از دنیای آن‌لاین هستند. دکتر ویلند طی گزارشی اعلام کرد که اینترنت می‌تواند موجب ارتقای روابط نزدیک بین فردی به‌صورت کاذب شود. وی هم چنین اضافه داشت که چنین ارتباطاتی که با واسطه کامپیوتر هستند، می‌توانند موجب مواردی نظیر ارتباطات نامشروع مجازی شوند که نتیجه آن حتی ممکن است بی‌وفایی و خیانت به همسر و یا سایر رفتارهای نابهنجار جنسی باشد. نتیجه این امر و صرف مدت زمان زیاد در پشت کامپیوتر، نادیده گرفتن روابط خصوصی و خانوادگی در زندگی واقعی خواهد بود که می‌تواند حتی به طلاق بیانجامد. به‌عقیده دکتر ویلند، در حدود 5 تا 10 درصد از کاربران اینترنتی به اعتیاد اینترنتی مبتلا هستند. این آمار در کشورهای مختلف متفاوت است. به‌عنوان مثال، در کشوری نظیر چین، بیش از 13 درصد جوانان و بزرگسالان چینی به اینترنت اعتیاد دارند و بیشترین معتادان اینترنتی در این کشور را افراد 13 تا 17 ساله تشکیل می‌دهند. از این میان، در حدود 42 درصد کل معتادان درگیر بازی‌های آنلاین هستند.

زبان نشانه‌ها
علایم و نشانه‌های اعتیاد به اینترنت از یک بی‌توجهی کلی به وضعیت سلامت و نظافت شخصی تا موارد دیگری نظیر محرومیت از خواب به دلیل صرف زمان بیش از حد به صورت آن‌لاین، کاهش فعالیت‌های بدنی، کاهش روابط اجتماعی با سایرین و بی‌توجهی به همسر و خانواده متغیر است. بسیاری از اشخاص مبتلا دارای اختلال اشتها و مشکلات رفتاری در ارتباط با آشنایان خود بوده و تغییر عادت‌های رفتاری خود را به صورت خشونت بیش از حد، پرخاشگری و بی‌علاقگی به اجتماع نشان می‌دهند. در اثر نشستن طولانی‌ مدت در پشت کامپیوتر و استفاده از اینترنت، ممکن است یک سری ناراحتی‌های جسمی نظیر خشکی چشم، ناراحتی مچ دست و انگشتان در اثر کلیک کردن‌های مکرر و تکراری و نیز ابتلا به انواع سردردهای میگرنی و عصبی دیده شود. یک حالت جالب در معتادان اینترنتی، حالتی به نام تکانه‌های کامپیوتری است که این افراد هنگامی که پشت کامپیوتر نیستند، این حالت را نشان می‌دهند. یعنی معتادان اینترنتی وقتی پشت کامپیوتر نیستند، دچار حالت آشفتگی و سرآسیمگی شده و انگشتانشان به طور ناخودآگاه حرکاتی نظیر تایپ کردن را انجام می‌دهد.
یک حالت جالب دیگر، حالت انکار و تکذیب است که در معتادان اینترنتی وجود داشته و عقیده دارند که امکان ندارد آن
ها به یک ماشین معتاد شوند. همانند افراد سیگاری که مدعی هستند پس از این که این سیگار را تمام کردند دیگر سیگار نخواهند کشید، معتادان اینترنتی نیز وقتی که از آن ها خواسته می‌شود از پشت کامپیوتر بلند شوند، اغلب جواب می‌دهند که تا یک دقیقه دیگر کارشان تمام می‌شود! البته به عقیده دکتر ویلند، بسیاری از معتادان اینترنتی دارای سابقه‌ای از افسردگی، سوء مصرف الکل و مواد مخدر و یا یک اختلال اضطرابی هستند.

من معتادم
دکتر کیمبولی یانگ مدیر مرکز اعتیاد آن‌لاین در انگلستان، یک شیوه جالب جهت تعیین خطر ابتلا به اعتیاد اینترنتی طراحی کرده است. در این شیوه که به صورت یک پرسش‌نامه است، چنان چه شما به 5 سوال از 7 سوال زیر پاسخ مثبت دهید در معرض خطر اعتیاد اینترنتی قرار خواهید داشت:

  1. آیا شما دارای یک احساس بیش مشغولی با اینترنت هستید؟ یعنی درباره کارهایی که دفعه قبل که آن‌لاین بودید،انجام داده‌اید و یا دفعه بعد که آن‌لاین شدید می‌خواهیدانجام دهید ، فکر می‌کنید.

  2. آیا شما یک احساس نیاز شدید به استفاده از اینترنت برای یک مدت زمان طولانی جهت دستیابی به آرامش و رضایت دارید؟

  3. آیا شما تلاش‌های مکرر و ناموفقی در زمینه کنترل یا قطع مصرف اینترنت دارید؟

  4. آیا شما خیلی بیشتر از زمانی که می‌خواستید آن‌لاین باشید در اینترنت باقی می‌مانید؟

  5. آیا شما دراثر استفاده مکرر و مداوم از اینترنت، یک رابطه خصوصی، یک موقعیت شغلی و یا تحصیلی را به خطر انداخته‌اید؟

  6. آیا شما در مورد اشتغال بیش از حد و درگیری‌تان با اینترنت به خانواده، شخصی که جهت درمان به وی مراجعه کرده‌اید و یا به سایرین دروغ گفته‌اید؟

  7. آیا شما از اینترنت به‌عنوان ابزاری جهت فرار از مشکلات و یا آرام کردن احساساتی نظیر درماندگی، گناه، اضطراب و یا افسردگی استفاده می‌کنید؟

درد یا درمان
با افزایش میزان کاربران اینترنتی، میزان معتادان اینترنتی نیز در حال افزایش بوده و نگرانی خانواده‌ها از آسیب دیدن روابط خانوادگی و ازدواج در حال افزایش است. در حال حاضر، درمان‌های شناختی- رفتاری که اغلب همراه با روان‌درمانی‌ها و داروهایی نظیر ضد افسردگی‌ها استفاده می‌شوند جهت درمان اعتیاد به اینترنت توسط متخصصان مورد استفاده قرار می‌گیرند. مشاوره‌های خانوادگی و یا مشاوره ازدواج و تشکیل گروه‌های حمایتی نیز در زمانی که بی‌توجهی و بی‌وفایی به روابط زناشویی و ازدواج در اثر اعتیاد به اینترنت ایجاد شده‌اند، بسیار مفید و کمک کننده خواهند بود.‌

 حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
تکراری ولی عمیق ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩
 

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد، صدقه عمر را زیاد می‌کند.

منصرف شد و رفت ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
نمونه هایی از تجاوزهای مرسوم شده...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
 

اگر کار شما امروز انجام می شود و من آن را به فردا حواله می کنم، متجاوز هستم.
اگر برای نشان دادن اهمیت امضایم به کار شما ایراد بیهوده بگیرم، متجاوز هستم.
اگر اطلاعات محتوای پرونده
ات را که گاها برای به دست آوردن آن ها سال ها زحمت کشیده ای و هزینه کرده ای خیلی راحت در اختیار دوستان (سببی و نسبی و پولی) خود قرار دهم، متجاوز هستم.
اگرفقط به خاطر این که درمراجعه به من احترام مورد توقعم را انجام نداده
ای و شما را اذیت کنم، متجاوزهستم.
اگر به خاطر این که صرفا از قیافه
ات خوشم نمی آید و باب طبعم نیستی، جواب سر بالا دهم، متجاوز هستم.
اگر به خاطر راهنمایی نامناسب و یا اشتباه من دچار خسارات زیادی شده
ای، متجاوز هستم...


 
comment نظرات ()
 
سردرگمی مغز ...
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩
 

یک جراح استخوان می‌گوید، به نظر من یک سری اعمال و حرکات وجود دارد که مغز انسان قادر به انجام نیست و یا این که برای آن ها برنامه ریزی نشده است.
تست زیر نمونه‌ از حرکاتی است که با انجام آن، مغز درگیر و گیج می‌شود. حتی اگر بارها و بارها این عمل را انجام دهید، مغز با سرد گمی زیاد همان نتیجه را نشان خواهد داد و‌ هیچ تغییری بوجود نخواهد آمد.
یعنی شما نمی‌توانید با سعی و تمرین مداوم پای تان را با هوش کنید. چرا که مغز شما از قبل برنامه ریزی شده است.
این تست بسیار هیجان انگیز تنها چند ثانیه طول می‌کشد. باور کردنی نیست، ولی کاملا صحت دارد. همین حالا آن را امتحان کنید:
 

در حالی که مقابل مانیتورتان نشستید (هر جای دیگر مانند؛ صندلی، مبل...) پای راستتان را کمی بالا آورید و در جهت عقربه‌های ساعت بچرخانید.
در همین حال با دست راست شماره 6 را در هوا بنویسید. مسیر چرخش پای شما تغییر کرد، نه؟!!

یعنی پای شما خلاف عقربه‌های ساعت شروع به چرخیدن کرد.
درسته؟
هنوز دانشمندان علتی برای این عکس العمل مغزپیدا نکرده‌اند. در نتیجه هیچ‌کاری برای تغییر آن نمی‌توان انجام داد. جالب بود نه؟!!....
شما می‌توانید بارها و بارها این آزمایش را انجام دهید و بارها و بارها همان نتیجه را مشاهده کنید.


 
comment نظرات ()
 
بهترین دین کدام است ...
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩
 

 لئوناردو باف یک پژوهشگر دینى معروف در برزیل است. متن زیر، نوشته اوست:
 من با کنجکاوى و البته کمى بدجنسی در میزگردى که درباره دین و آزادى برپا شده بود و دالایى‌لاما هم در آن حضور داشت، از او پرسیدم،

عالى جناب، بهترین دین کدام است؟
خودم فکر کردم که او لابد خواهد گفت: بودایى یا ادیان شرقى که خیلى قدیمى‌تر از مسیحیت هستند
.
دالایى‌لاما کمى درنگ کرد، لبخندى زد و به چشمان من خیره شد ... و آن گاه گفت:


بهترین دین، آن است که شما را به خداوند نزدیک‌تر سازد. دینى که از شما آدم بهترى بسازد.


من که از چنین پاسخ خردمندانه‌اى شرمنده شده بودم، پرسیدم:
آن چه مرا انسان بهترى مى‌سازد چیست؟

او پاسخ داد:
هر چیز که شما را دل‌رحم‌تر، فهمیده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسوولیت‌تر و اخلاقى‌تر سازد
.
دینى که این کار را براى شما بکند، بهترین دین است
.
من لحظه‌اى ساکت ماندم و به حرف‌هاى خردمندانه او اندیشیدم. به نظر من پیامى که در پشت حرف‌هاى او قرار دارد چنین است:
دوست من! این که تو به چه دینى اعتقاد دارى و یا این که اصلاً به هیچ دینى اعتقاد ندارى، براى من اهمیت ندارد. آن چه براى من اهمیت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است
.
به یاد داشته باش، عالم هستى، بازتاب اعمال و افکار ماست
.
قانون عمل و عکس‌العمل فقط منحصر به فیزیک نیست. در روابط انسانى هم صادق است
.
اگر خوبى کنى، خوبى مى‌بینى و اگر بدى کنى، بدى
.
همیشه چیزهایى را به دست خواهى آورد که براى دیگران نیز همان‌ها را آرزو کنى.
شاد بودن، هدف نیست. یک انتخاب است.


 
comment نظرات ()
 
آدم نشوی ...
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر

دل فرزند از این حرف شکست
بی خبر از پدرش کرد سفر

رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر

عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر

چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر

پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر

پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افکند به سراپای پدر

گفت، گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر

پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در

من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر

جامی


 
comment نظرات ()
 
پیام یک انسان ...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

ما به دنیا آمده ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم.

نه این که به هر قیمتی زندگی کنیم.

مرحوم آیت الله بهجت


 
comment نظرات ()
 
آدم های ساده را دوست دارم ...
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

آدم های ساده را دوست دارم،
همان
ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.
همان
ها که برای همه لبخند دارند.
همان
ها که همیشه هستند، برای همه هستند.
آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت
ها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است،
بس که هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند،
یا زمینشان میزند،
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم
های ساده را دوست دارم.
چون بوی ناب " آدم " می دهند.

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
چگونه والدین پیر می شوند ...
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوترهای اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابراین، شماره منزل او را گرفت.
کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت: سلام
رییس پرسید: بابا خونس؟
صدای کوچک نجواکنان گفت: بله
می تونم با او صحبت کنم؟
کودکی خیلی آهسته گفت: نه
رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریع تر با یک بزرگسال صحبت کند، گفت: مامانت اونجاس؟
بله
می تونم با او صحبت کنم؟
دوباره صدای کوچک گفت: نه
رییس به امید این که شخص دیگری در آن جا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: آیا کس دیگری آن جا هست؟
کودک زمزمه کنان پاسخ داد: بله، یک پلیس
رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند، پرسید: آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟
کودک خیلی آهسته پاسخ داد: نه، او مشغول است؟
مشغول چه کاری است؟
کودک همان طور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان.
رییس که نگران شده بود و حتی نگرانی
اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید: این چه صدایی است؟
صدای ظریف و آهسته کودک پاسخ گفت: یک هلی کوپتر.
رییس بسیار آشفته و نگران پرسید: آن جا چه خبر است؟
کودک با همان صدای بسیار آهسته که حالا ترس آمیخته به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد: گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند.
رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا درآمده بود، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: آن ها دنبال چی می گردند؟
کودک که هم چنان با صدایی بسیار آهسته و نجواکنان صحبت می کرد با خنده ریزی پاسخ داد: من

مهسا رئوفی


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

دانستن حاصل خواندن،

                        فهمیدن حاصل فکر کردن

                                                   و درک، حاصل رنج بسیار است.


 
comment نظرات ()
 
حقیقت ...
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

  باور کن،

عقل سلیم هیچ رابطه ای با تحصیلات رسمی ندارد.


 
comment نظرات ()
 
گذشت ...
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٩
 

دیروز تو گذشت،

دیشب تو گذشت، 

امروز تو گذشت،

آیا در میان این همه گذشت تو هم می گذری؟


 
comment نظرات ()
 
روایتی از بودا ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
 

بودا به دهی سفر کرد.

زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا میهمان وی باشد.

بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه زن شد. کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت:

این زن، هرزه است به خانه او نروید.

بودا به کدخدا گفت:

یکی از دستانت را به من بده، کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آن گاه بودا گفت، حالا کف بزن. کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت، هیچ کس نمی‌تواند با یک دست کف بزند.
بودا لبخندی زد و پاسخ داد، هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است که از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند. برو و به جای نگرانی برای من نگران خودت و دیگر مردان دهکده
ات باش. 

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
حقیقتیست ...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩
 

هر چه اکنون هست، لحظه ای دیگر می باید گفت،
بوده است.

Whatever exists now, a moment later, we should say it existed


 
comment نظرات ()
 
نقش فرزندان در تربیت والدین ...
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

امروز اتفاقی افتاد که باعث شد روی فرزندم دست بلند کنم...
از غلط یا درست بودن کارم نمی خواهم چیزی بگویم اما نباید این قدر محکم می زدم.... قلبم تیر کشید...
بعد از آن هم هیچ محلش نگذاشتم اما خدا می داند توی دلم چه آشوبی بود...
با هق هق گریه رفت سراغ دفتر نقاشی اش
بعد چند دقیقه دیدم دست روی شانه ام گذاشته
برگشتم دیدم با صورتی که هنوز خیس است وصدایی که هنوز می لرزد یک تکه کاغذ به طرف من دراز کرده
می گوید مال شماست.
دیدم چند تا گل آبی و صورتی و نارنجی کشیده،

کنارش با دست خطی که تازه یاد گرفته؛ درشت نوشته : بابا...
آن وقت من باید چه کار می کردم؟....
توی عمرم این قدر از یک کاری پشیمان نشده بودم... محکم بغلش کردم ... مچ دستی که به رویش بلند کرده بودم تا آرنج، سست شده بود...
حالا فرزندم خوابیده و من دارم فکر می کنم آن هایی که خدا با عقوبت ادبشان می کند وقتی توبه می کنند خدا چه جوری آغوشش را برایشان باز می کند؟
دارم فکر می کنم ما آدم ها را با کدام بهتر می شود ادب کرد؟

با عقوبت؟ کاری که من با فرزندم کردم
یا با محبت؟ کاری که فرزندم با من کرد


 
comment نظرات ()
 
از کفیر چه می دانید؟ ...
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

‌کفیر یک نوشیدنی ترش و گازدار و یک فرآورده حاصل از تخمیر شیر است. در حقیقت کفیر یکی از قدیمی‌ترین فرآورده‌های شیر است که سرمنشاء آن را به سرزمین قفقاز نسبت داده‌اند. مردمان قفقاز به داشتن عمری طولانی شهرت دارند که یکی از علت‌های آن را مصرف محصولات لبنی به ویژه ماست و کفیر می‌دانند. برای تهیه کفیر، دانه‌های کفیر را به شیر تلقیح می‌کنند. دانه‌های کفیر شامل باکتری‌ها و مخمرهای خاصی هستند که در واقع مسوول ایجاد طعم ترش و گازدار کفیر هستند. کفیر در درمان بیماری‌های مختلف نقش موثری داشته و در مقایسه با ماست علاوه بر باکتری‌های زنده از ویژگی‌های تغذیه‌ای بیشتری برخوردار است.
برای تهیه کفیر، شیر را بعد از هموژنیزاسیون، پاستوریزه کرده سپس آن را خنک و دانه‌های کفیر را به شیر اضافه و جهت تخمیر آن را به مدت 24‌ساعت در گرمخانه قرار داده تا تخمیر شود. مرحله بعد سرد کردن و سپس صاف کردن به منظور جداسازی دانه‌های کفیر و سپس بسته‌بندی قسمت مایع آن است.

ویژگی‌های تغذیه‌ای و درمانی کفیر
کفیر منبع کامل پروتئین بوده و حاوی تعداد زیادی از اسیدهای آمینه ضروری برای سلامت بدن است. از جمله این اسیدهای آمینه تریپتوفان بوده که ماده مناسبی برای تمدد سیستم عصبی است. از آنجا که این محصول موجب جذب و ذخیره کلسیم و منیزیم می‌شود، در نتیجه در تقویت سیستم عصبی موثر است و در افرادی که از بی‌خوابی و استرس رنج می‌برند می‌تواند آرام‌بخش و کمک‌کننده باشد.
کفیر محصول غنی از آنزیم بوده و حاوی میکروارگانیسم‌های مفیدی است که به تعادل اکوسیستم داخلی بدن کمک کرده و به علت داشتن مخمرهای مفید باعث کنترل و از بین رفتن مخمرهای پاتوژن در بدن می‌شود.
کفیر به عنوان منبع غنی از ویتامین ک ، کلسیم و پتاسیم به شمار می‌رود. لذا در متعادل کردن فشار خون تاثیر بسزایی دارد.
این محصول منبع بسیار مهمی از ویتامین‌های گروه ب خصوصا ویتامین 21ب و 1ب می‌باشد. هم چنین این محصول به سیستم گوارشی کمک می‌کند تا سایر ویتامین‌های این گروه بیشتر جذب بدن شده و کمک شایان توجهی در شادابی پوست و بالا بردن طول عمر دارد.
کفیر از طریق بهبود هضم لاکتوز و بالا بردن مقاومت بدن نسبت به لاکتوز خصوصا در افرادی که مبتلا به عدم تحمل لاکتوز هستند، می‌تواند نقش مفید و ارزنده‌ای داشته باشد.
باکتری‌ها و مخمرهای فعال در کفیر نسبت به ماست ارزش تغذیه‌ای بالاتری را فراهم می‌کند که به عنوان تغذیه تکمیلی برای زنان باردار و شیرده توصیه می‌شود. از آنجایی که اندازه دلمه کفیر از ماست کوچک‌تر بوده لذا هضم راحت‌تری دارد.
این محصول به بالا بردن سیستم ایمنی بدن کمک می‌کند و قادر خواهد بود در جلوگیری و کمک به درمان بیماری‌هایی از قبیل سرماخوردگی، بیماری‌های عفونی، سرطان و... موثر باشد.


 
comment نظرات ()
 
چاه آرزو ...
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

یک زوج بر سر یک چاه آرزو رفتند، مرد خم شد، آرزویی کرد و یک سکه به داخل چاه انداخت.

زن هم تصمیم گرفت آرزویی کند، ولی زیادی خم شد و ناگهان به داخل چاه پرت شد.

مرد چند لحظه‌ای بهت زده شد.

بعد لبخندی زد و گفت:

این واقعا درست کار می‌کنه.


 
comment نظرات ()
 
دختر سیب فروش ...
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

چند سال پیش گروهی از فروشندگان در شیکاگو برای شرکت در یک سخنرانی عازم سفر می‌شوند.
و همگی به همسران خود وعده می‌دهند که روز جمعه حتما برای صرف شام کنار همسران خود خواهند بود.
در سخنرانی، بحث طولانی می شود طوری که حرکت هواپیما نزدیک می‌شود.
و این مسئله باعث می‌شود تمام فروشندگانی که به همسران خود وعده داده بودند، به یک باره به سمت فرودگاه هجوم بیاورند. در زمانی که همه آن ها می‌کوشیدند تا راه را برای خود باز کنند و از ترمینال فرودگاه رد شوند، پای یکی از آنان از روی بی‌دقتی به پایه میز دکه‌ای اصابت کرد و سیب‌های روی آن، به زمین می‌ریزند.
مسافران همه بی‌تفاوت از این مسئله خود را به هواپیما می‌رسانند و در جای خود می‌نشینند و نفس راحتی می‌کشند که می‌توانند به خانواده خود برسند.
اما یک نفر از آنان می‌ایستد و نظاره‌گر صحنه می‌شود.
او با بالا بردن دست خود از دوستان خداحافظی می‌کند و به دخترک سیب فروش کمک می‌کند که سیب‌ها را جمع کند، آخر آن دخترک کور بود و این کار برایش سخت.
آن مرد در حین جمع‌آوری سیب‌ها متوجه می‌شود بعضی از سیب‌ها له شده‌اند و بعضی‌ها کثیف؛ پس 10 دلار به دخترک می‌دهد و می‌گوید این هم خسارت سیب‌هائی که من و دوستانم آنها را خراب کردیم.
امیدوارم ناراحتتان نکرده باشیم.
مرد کمی ایستاد و بعد با گام
های بلند شروع به دور شدن از دکه آن دخترک کرد.
در این هنگام دخترک ده ساله با صدای بلند و در میان جمعیت رو به او کرد و گفت:
ببینم، نکند شما حضرت عیسی (ع) هستید؟!
مرد مات و متحیر در جای خود میخکوب شد.


 
comment نظرات ()
 
چگونه دوستی برای دوستانت هستی ؟ ...
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

دوست تقدیر گریز ناپذیر ما نیست. برادر خواهر پسر خاله و دختر عمو نیست که آش کشک خاله باشد.

دوستی انتخاب است. انتخابی دو طرفه که حد و مرز و نوع آن به وسیله همان دو نفری که این انتخاب را کرده اند تعریف می شود
با دوستانمان می توانیم از همه چیز حرف بزنیم و مهم
تر آن که می توانیم از هیچ چیز حرف نزنیم و سکوت کنیم. با دوستانمان می توانیم درددل کنیم و مهم تر آن که می شود درد دل هم نکرد و بدانیم که می داند.

از دوستانمان می توانیم پول قرض بگیریم و اگر مدتی بعد او پول خواست و نداشتیم با خیال راحت بگوییم نداریم. و اگر مدتی بعدتر دوباره پول احتیاج داشتیم و او داشت دوباره قرض بگیریم.

با دوستانمان می توانیم بگوییم امشب بیا خونه ما دلم گرفته و اگر شبی دیگر زنگ زد و خواست به خانه مان بیاید و حوصله نداشتیم بگوییم، امشب نیا حوصله ندارم.

با دوستانمان می توانیم بخندیم می توانیم گریه کنیم می توانیم رستوران برویم و غذا بخوریم می توانیم بی غذا بمانیم و گرسنگی بکشیم می توانیم شادی کنیم می توانیم غمگین شویم می توانیم دعوا کنیم. می توانیم در عروسی خواهر و برادرش لباس های خوبمان را بپوشیم و فکر کنیم عروسی خواهر و برادر خودمان است.

و اگر عزیزی از عزیزان دوستانمان به رحمت خدا رفت، لباس سیاه بپوشیم و خودمان را صاحب عذا بدانیم.

با دوستانمان می توانیم قدم بزنیم می توانیم نصفه شب زنگ بزنیم و بگوییم، پاشو بیا این جا و اگر دوستمان پرسید چی شده؟ بگوییم حرف نزن فقط بیا. و وقتی دوستمان بی هیچ حرفی آمد خیالمان راحت باشد که در این دنیا تنها نیستیم

با دوستانمان می توانیم حرف نزنیم کاری نکنیم جایی نرویم و فقط از این که هستند خوش حال و خوشبخت باشیم...

سروش صحت


 
comment نظرات ()
 
یک خاطره ...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩
 

دبیرستان تعطیل شده بود، سال دوم دبیرستان بودم، با شتاب به مدرسه طلبگی ( مسجد حاج مد ابراهیم) می رفتم. توی ذهنم درس منطق را مرور می کردم. کتاب الکبری فی المنطق که البته کتاب کوچکی بود اما پر بار و پر نکته. درست سر پیچ کوچه مدرسه توی خیابان عباس آباد، میان باغ ملی و سه راه ارامنه دیدم زن خاچیک با دخترش سونیا دارند از روبرویم می آیند. شش سال می شد که آن ها را ندیده بودم. سونیا دو سال از من بزرگ تر بود. مادرش مثل بیشتر زن های ارمنی روسری اش را پشت گردن و زیر بافه موهاش گره زده بود.

گوش هاش هم با گوشواره های فیروزه ای بیرون روسری سفیدش مانده بود. سونیا روسری نداشت. سلام کردم. زن خاچیک پیشانی ام را بوسید! درست مثل همان سال های کودکی که به خانه شان می رفتیم. گفتند خانه اشان را آورده اند اراک؛ سه راه ارامنه زندگی می کنند. گرم گفتگو بودیم که ناگاه تیزی نگاهی دلم را لرزاند! آقای عامری معلم منطق لحظه ای ایستاد و از پشت شیشه عینک ذره بینی اش نگاهمان کرد و رفت. به مدرسه می رفت. با خودم گفتم یعنی دید که زن خاچیک پیشانی ام را بوسید؟ او که از مادرم بزرگترست!

از سوی دیگر با خودم می گفتم هر چه باشد او ارمنی ست و آقای عامری که نمی داند ما با هم آشنا هستیم. وقتی به حجره اقای عامری رسیدم؛ بلا فاصله پرسید آن ها کی بودند؟ گفتم اهل حمریان بودند، از کودکی با خانواده شان آشنا بودم و با دختر و پسرشان هم مدرسه ای. ارمنی هستند دیگه؟
- بله پیدا بود که ارمنی هستند!
- پس نجسند.
در کلامش آن چنان قهر و اخم موج می زد، که دهانم تلخ شد و رعشه ای از درد توی پیشانی ام پیچید. گفتم. پاکند مثل دسته گل!
- نجسند!
- پاکند!
- تو از کجا می گویی پاکند؟
- شما از کجا می فرمایید نجسند؟
- تو باید بگویی چرا پاکند.
- شما بفرمایید چرا پاک نیستند! اصل بر پاکی ست. مگر شما نخوانده اید " کل شیی طاهر حتی تعلم انه قذر!" همه چیز پاک است مگر این که به آلودگی آن علم پیدا کنید
- تو این را از کی یاد گرفتی؟
- از حاج آخوند.
- یعنی آخوند ده تان ارامنه را پاک می داند؟
- بله، من دیدم به خانه آن ها می رود سر سفره شان می نشیند. از همان بادیه ای که آن ها آب می خورند آب می خورد. با همان حوله آن ها دست و صورتش را خشک می کند، در خانه آن ها نماز می خواند. وقت نمازش هم زن و مرد ارمنی دستشان را روی قلبشان می گذارند و چشمانشان پر از اشک می شود. باغ انگور حاج آخوند دست همین خاچیک بود، او باغ را هرس می کرد، آبیاری می کرد و می گفت این کار برکت زندگی اوست.
- حاج آخوند درس هم خوانده؟
- بله.
- کجا؟
- پنج سال حوزه اقا ضیاء الدین اراک، ده سال اصفهان، ده سال نجف،پنج سال هم قم.
- سی سال درس خوانده، آن وقت آمده آخوند ده شده؟
- از خودش بپرسید چرا در ده مانده است.
- شاید هم عمر صرف کرده اما خوش ذهن نبوده و چیزی یاد نگرفته!
آقای عامری بهترین معلم منطق بود، کتاب الکبری فی المنطق و حاشیه ملا عبدالله را از همه بهتر درس می داد. به ما گفته بودند که معلمتان را مدح کنید! تملق در راه علم پسندیده است!. اما سینه ام تنگ شده بود چطور می شد کسی در باره حاج آخوند چنین حرفی بزند و ساکت بمانم؟
پرسیدم شما طعام اهل کتاب را پاک نمی دانید؟ گفت نه. گفتم مگر قرآن مجید نمی گوید طعام اهل کتاب برای شما حلال است و طعام شما هم برای آن ها حلال. یعنی می توانید به خانه ی هم بروید و هم سفره شوید.
- نه پسر جان منظور قرآن از طعام گندم است! کتاب های لغت هم همین را می گوید.
این بحث بارها پیش حاج آخوند مطرح شده بود. جزییات بحث یادم بود.. به آیات دیگری که از طعام سخن گفته شده بود اشاره کردم. مثل:

و لا یحض علی طعام المسکین... اصلا یک بار حاج آخوند به ما گفت قرآن را دوره کنیم و کلمه طعام را هر جا بود بشماریم ویادداشت کنیم. او برای ما توضیح داده بود که مراد از طعام همین غذای معمول خانواده هاست. به آقای عامری گفتم موافقید برویم کتابخانه، لسان العرب را نگاه کنیم؟ مفردات راغب هم هست و نیز مجمع البحرین طریحی؟ همه شان می گویند طعام همان غذای معمول است. اسم جامع لکل ما یوکل! گفت این ها را هم حاج آخوند یادت داده؟
-بله،
- من تا به حال هیچ کدام این کتاب ها را ندیده ام. اصلا نمی دانم در کتاب خانه هست یا نه! حرف دیگری درباره طهارت اهل کتاب نزد؟
- چرا گفتند خدمتکار امام رضا یک دختر مسیحی بود. برخی اعتراض کردند که آن دختر وضو نمی گیرد و غسل نمی کند. امام رضا فرمود اشکالی ندارد! دست هایش را که می شوید. تازه حاج آخوند می گفت می شود با دختران ارمنی ازدواج کرد! نیازی نیست که آن ها از دین خود دست بردارند.
- حرف دیگری نزد!
-چرا می گفت اسلام دین آسانی است آخوندا سختش کردند! ایمان را به شریعت تبدیل کردند. این کار آخوندای همه ی دین هاست! دین دیگر راه زندگی نیست باری ست که باید بر دوش بکشی...
گفت همین است دیگر یک بز گر گله
ای را گر می کند! گفتم شما حاج آخوند را نمی شناسید. او بیشتر از شما درس خوانده است. صدای آقای عامری بلند شده بود. یکی از طلبه ها در اتاق را باز کرد و گفت آقای عامری دوباره جوشی شدی! این همه نماز و روزه مستحبی و اجاره ای پس کی تو را آرام می کند؟ چرا سر بچه مردم داد می زنی؟ آقای عامری از خشم می لرزید. می دانستم که در خشم و خروش او ذره ای ریا نیست.. واقعا گمان می کرد که حاج آخوند شریعت را درست درک نکرده است. به قول خودش فقه را تذوق نکرده است. دیگر نمی توانستم پیش او منطق بخوانم.
برای نماز مغرب و عشا رفتم مسجد حاج تقی خان، موضوع را برای آیه الله احمدی تعریف کردم. با حوصله به همه حرفم گوش داد. گفت اشکالی ندارد خودم برایت منطق می گویم. کتاب الکبری و حاشیه را پیش آقای احمدی خواندم و همیشه به مادر سونیا درود فرستادم که بوسه مادرانه او بر پیشانی ام چه سرنوشت شیرینی را برایم رقم زد!
وقتی برای حاج آخوند داستان را تعریف کردم. خندید و گفت: در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست... به حکمت نهج البلاغه اشاره کرد که انسان ها دشمنی شان به دلیل نادانی ست. به جای این که دشمن نادانی خویش باشند، ریشه دشمنی شان نادانی ست. سید نکته را گرفتی!
در خلوت خودم خداوند را هزار بار شکر می کردم که آخوند ده ما حاج آخوند است؛ در خیالم تصور می کردم اگر اقای عامری یا شبیه او آخوند ده ما می شد؛ چه بر سر زندگی میآمد؟ بهشت ما ویران می شد...

سیدعطاءالله مهاجرانی


 
comment نظرات ()
 
نیم نگاهی به آرزوهایمان درگذشته های دور می اندازیم ...
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
 

زمانی از دیدن یک شکلات چگونه به شعف می آمدیم و سال ها بعد، از دیدن یک عروسک و سپس از داشتن یک تفنگ پلاستیکی، همه هستی مان سرشار از شوق می شد. سال ها بعد، از پوشیدن یک لباس نو و داشتن یک ساعت مچی، جام ِ وجودمان سرریز از شعف می شد.

ولی اکنون که به گذشته نگاه می کنیم، به آن همه شوق و عطش فقط تبسم ملایمی می کنیم !

این طور نیست.؟!

اما حال چه بخواهیم از زندگی و چه آرزو و آرمانی بطلبیم که فردا به همین آرزوهایمان، چون گذشته تبسمی نکنیم!

جبران خلیل جبران می گوید:

ارزش انسان در چیزی که به دست می آورد نیست، بلکه ارزش انسان در چیزیست که مشتاق آن است.

آماندا پِیرس با دل نگرانی خاصی می گوید:

مبادا که رویاهایت را فروگذاری،

می دانم، برآنی که کار به پایان بری،

شاید، بفرسایی و بخواهی رها کنی،

گاه، تردید کنی که به این همه می ارزد؟

اما به تو ایمان دارم، و ندارم هیچ تردیدی،

که پیروز خواهی شد،

اگر بکوشی!

دکتر شریعتی در خصوص آرمان های انسان می گوید:

انسان به اندازه برخورداری هایی که دارد انسان نیست، بلکه درست بالعکس انسان به اندازه نیازهایی که در خود احساس می کند انسان است و هر چه قدر فاصله " بودن " تا " شدن " زیادتر باشد، او آدم تر است. آن چیزی که هستیم تا آن چیزی که می خواهیم باشیم، وسعت آن فاصله محک و میزان و معیار تعالی اندیشه و تفکر و شخصیت انسان است!


 
comment نظرات ()
 
چرا فردا ...
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩
 

چرا فردا؟
چرا فردای فرداها به فکر دوستی باشیم؟
چرا امروز نه
فردا به فکر آشتی باشیم؟
مگر من یا تو یا هر آدم دیگر
خوب می داند که فردایی دگر دارد؟
که می داند که فردا هست یا نه؟
که می داند که او تنهاست یا نه؟
که می خواهد چه خواهد شد؟
چرا فردای بهتر را نمی سازیم ما امروز؟
چرا فردا؟
همین امروز هم دیر است
همین امروز هم ارفاق دیروز است.
خدا می داند این بی مهر بودنها
چه غمگین است
چه سنگین است
چه تاوان بدی دارد.
همان دستی که فردا می فشاند بذر آرامش
مگر امروز مقطوع است؟
خدا دیروز را ارفاق کرد، امروز آمد
وای بر روزی که زنجیر مدارای خداوند از سر ما وا شود...
وای بر نادانی امروز ما...


 
comment نظرات ()
 
قسمتی از واقعیت های قرآن مجید ...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩
 

دکتر طریق السوادان آیاتی را در قرآن مجید پیدا کرده‌ است که قید می‌کند موضوعی برابر با موضوعی دیگر است، مثلاً مرد برابر است با زن.
گرچه این مسئله از نظر صرف ‌و ‌نحو دستوری بی‌اشکال است اما واقعیت اعجاب‌آور این است که تعداد دفعاتی که کلمه مرد در قرآن دیده می‌شود 24 مرتبه و تعداد دفعاتی که کلمه زن در قرآن دیده می‌شود هم 24 مرتبه است، درنتیجه، نه تنها این عبارت از نظر دستوری صحیح است، بلکه از نظر ریاضیات نیز کاملاً بی‌اشکال است، یعنی 24=24.
با مطالعه بیشتر آیات مختلف، او کشف نموده‌است که این مسئله درمورد همه چیزهایی که در قرآن ذکر شده این با آن برابر است، صدق می‌کند. به کلماتی که دفعات به‌کار بستن آن در قرآن ذکر شده، نگاه کنید:

دنیا 115 / آخرت 115

ملائک 88 / شیطان 88

زندگی 145 / مرگ 145

سود 50 / زیان 50

ملت (مردم) 50 / پیامبران 50

ابلیس 11 / پناه جستن از شر ابلیس 11

مصیبت 75 / شکر 75

صدقه ٧٣ / رضایت ٧٣

فریب خوردگان (گمراه شدگان) 17 / مردگان (مردم مرده) ١٧

مسلمین ۴١ / جهاد ۴١

طلا 8 / زندگی راحت ٨

جادو ۶٠ / فتنه ۶٠

زکات ٣٢ / برکت ٣٢

ذهن ۴٩ / نور ۴٩

زبان ٢۵ / موعظه (گفتار، اندرز) ٢۵

آرزو ٨ / ترس ٨

آشکارا سخن گفتن (سخنرانی) ١٨ / تبلیغ کردن ١٨

سختی ١١۴ / صبر١١۴

محمد (صلوات الله علیه) ۴ / شریعت (آموزه های حضرت محمد (ص) ۴

مرد ٢۴ / زن ٢۴

هم چنین جالب است که نگاهی به دفعات تکرار کلمات زیر در قرآن داشته باشیم:

نماز 5، ماه ١٢، روز ٣۶۵

دریا ٣٢، زمین (خشکی) ١٣

دریا + خشکی = 45=13+32

دریا = %1111111/71= 100 × 45/3

خشکی = % 88888889/28 = 100 × 45/13

دریا + خشکی = % 00/100

دانش بشری اخیراً اثبات نموده که آب 111/71% و خشکی 889/28 % از کره زمین را فراگرفته است.

آیا همه این ها اتفاقی است؟

سوال این جاست که چه کسی به حضرت محمد (صلوات الله علیه) این ها را آموخته است؟ قرآن هم دقیقاً همین را بیان می‌کند.

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
مردم ...
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
 

بسیاری از مردم دعا نمی کنند فقط التماس می کنند...


 
comment نظرات ()
 
حرف مردم را چه کنم ...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
 

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

مادرم گفت، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه سر کوچه مان. مادرم گفت: فقط مدرسه غیر انتفاعی!

پدرم گفت، چرا؟... مادرم گفت، مردم چه می گویند؟!...

به رشته انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی!

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت، مگر من بمیرم.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی.

گفتم، چرا؟... گفتند، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد.

گفتم، چرا؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی.

گفتم، چرا؟...گفت، مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته  تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت، پایین قبرستان. زنم جیغ کشید.

دخترم گفت، چه شده؟... گفت، مردم چه می گویند؟!...

مُردم.

برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در این جا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه زندگی جمله ای بیش نیست:

مردم چه می گویند؟!...
مردمی که عمری نگران حرف هایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند.


 
comment نظرات ()
 
بدون شرح ...
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩
 

 

بچه مایه دار

http://www.myup.ir/images/86261706865819351069.jpg

 


 
comment نظرات ()
 
زندگی ...
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

گر نشان زندگی جنبندگی است

خار در صحرا سراسر زندگی است

هم جُعل زنده است و هم پروانه لیک

فرق ها از زندگی تا زندگی است

جُعل (‌سوسک فضله خوار را گویند )

پژمان بختیاری


 
comment نظرات ()
 
زندگی یعنی ...
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

نان،‌آزادی، ‌فرهنگ،‌ ایمان و دوست داشتن

دکتر علی شریعتی


 
comment نظرات ()
 
اکثر و اندک ...
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

اکثر مردم به چَرا می اندیشند

اندک مردمند که به چِرا می اندیشند ...


 
comment نظرات ()
 
به راستی انسان چیست؟
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩
 

به دنیا پا نهاده ای

درست مانند :

کتابی باز، ساده و نانوشته،

باید سرنوشت خود را رقم بزنی،

خود، و نه، کس دیگر

چه کسی می تواند چنین کند؟

چگونه؟

چرا؟

به دنیا آمده ای!

هم چون یک بذر زاده شده ای،

می توانی همان بذر بمانی و بمیری،

اما، می توانی گل باشی و بشکفی،

می توانی؛

درخت باشی و ببالی!

" اوشو "

دکتر " الکسیس کارل " بر این باور است که انسان موجودی است بسیار کوچک که عجایب و پیچیدگی های ده ها کهکشان در وجودش تجمیع یافته است و ادامه می دهد که بدن  انسان شامل 000/000/000/000/100 سلول است. هر یک از این سلول ها خود 000/100 ژن گوناگون دارد که هر ژن شامل رشته های بلند و مارپیچی ( دی.ان.ای) است. هر کدام از این سلول های کوچک میکروسکوپی طرح ژنتیکی ساختمانی را در خود جای می دهند. اگر قادر باشیم همه این رشته های مارپیچی را باز کنیم و به یک دیگر متصل کنیم، طول آن ها 000/000/000/000/120 کیلومتر خواهد شد که حدود 800 برابر فاصله زمین و خورشید است. و با این وجود تمامی این رشته های مولکولی ( دی.ان.ای) به اندازه یک گردو است.

صادق هدایت با جهان بینی خاص خویش، آم ها را مستراح های پرتابل می داند!

جلال آل احمد می گوید، یک سوراخ بالا و یک سوراخ پایین با کیلومترها روده، نامش آدم!

دکتر شریعتی می گوید، آدم های اربعه ( چهاربعدی ) آدم های دمبه دار ِ خوش حال ِ اربعه ( شکم،  زیرشکم، نشیمنگاه، پوشش) .

انیشتین می گوید، اگر انسان ها در طول عمر خویش میزان کارکرد مغزشان یک میلیونیوم ِ معده شان بود، اکنون کره زمین تعریف دیگری  داشت.

اما به راستی در یک شبانه روز، ما چند دقیقه فکر می کنیم؟

لقمان حکیم می گوید:

بی چاره آدمی در میان دو رسوایی قرار دارد،

اول می گوید: مرا پرکن و گرنه رسوایت می کنم

و چون پر شد

می گوید: مرا خالی کن،

وگرنه آبرویت را به باد می دهم!

جبران خلیل جبران بعد از شنیدن سخنان لقمان حکیم با حسرتی حیرت آور می سراید:

کاش می توانستید با بوی خوش زمین زندگی کنید

و مانند گیاهان هوایی،

تنها روشنی آفتاب، خوراک شما باشد.

مولانا فرماید: آدمی نیمی ست زجان و دل، نیمی زآب و گِل.

و دکتر شریعتی بر این باور است که : انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت، بی نهایت لجن! بی نهایت فرشته!

نگارنده معتقد است:

میزان انسان بودن هر کس درست به اندازه حس مسوولیتی است که نسبت به پدر و مادر، نیاکان و هویت خویش دارد، زیرا؛

هرگز از رودی که خشک شده است به خاطر گذشته اش سپاسگزاری نمی شود!

سی.اس.فلین تعریف انسان را در بزرگی رویاهایش می بیند و می گوید:

بزرگی و شان انسان،

در بزرگی و شان رویاهایش،

در عظمتِ عشقش،

در والایی ارزش هایش،

و در شادی و سُرور تقسیم شده اش نهفته است.

 

بزرگی و شان انسان،

در بزرگی و شان افکارش،

در ارزش تجسم یافته اش،

در چشمه هایی که روحش از آن سیراب می گردد،

و در بینشی که بدان دست یافته، نهفته است.

 

بزرگی و شان انسان،

در بزرگی و شان حقیقتی ست که بر لبان جاری می سازد،

در یاری و مساعدتی که بذل می کند،

در مقصدی که می جوید،

و در چگونه زیستن او نهفته است!

 

توجه فرمایید! در یک بررسی آماری چه نتیجه ای گرفتیم:

یک کودک فرضی را در نظر بگیرید که در یک صحرا به دنیا می آید،

غذای او چیست؟

اول، شیر، بعد، نان، عسل، گوشت و ... یعنی، زیباترین و لطیف ترین رُستنی ها را زنبور و گاو و گوسفند می خورند و بعد از انجام تغییرات در سیستم ارگانیزم آن ها به صورت مواد خوراکی تحویل او می دهند و بعد این کودک چه چیزی تحویل طبیعت می هد؟

ادرار و مدفوع!

حال تصور کنید که این وضعیت ادامه دارد و این کودک بیست ساله، چهل ساله و شصت ساله می شود. گاوها و گوسفندها گیاهان را می خورند و عصاره آن را به صورت شیر به او می دهند. زنبور عسل شهد گل را می نوشد و چکیده آن را که عسل باشد، نثار این آدم می کند. فرض کنید که این ادرار و مدفوع او تجزیه نگردد و به همان شکل اول باقی بماند، بعد از گذشت شصت سال، ما با چه منظره ای روبرو هستیم؟

آن کودک دیروز، اکنون انسانی کهن سال و سپید موی شده و در دو طرفش دریایی لبریز از میلیون ها لیتر ادرار و کوهی انباشته از مدفوع قرار دارد.

آیا حاصل ما از حیات این است؟

آیا منظور خداوند از ساختن این همه سیستم های پیشرفته در بدن رسیدن به این کوه مدفوع و دریایی از ادرار بود؟

انسان از دیدگاه ارقام:

به خوبی آگاهید که  ارقام هیچ گاه دروغ نمی گویند. پس نگاهی به ارقام آتی بیاندازید تا ببینید ساعات و روزهای عمر خود را چگونه تلف می کنید!

توضیح :

ارقام مربوط توسط پزشک متخصص مشاور تهیه و جملگی تقریبی هستند. پس به جزئیات توجه نکرده و به پیام اصلی این ارقام اندیشه کنید!

کار کردن

یک انسان در طول روز به طور نسبی 10 ساعت کار می کند. اعم از؛ تحصیل، اداره یا خانه داری.

10 ساعت ► یک روز

3650 ساعت ► یک سال

25 سال ►304 ماه ►9125 شبانه روز ►219000 ساعت ► 60سال

یعنی شما در طول60 سال عمر خود، 25 سال به طور شبانه روزی به کار کردن اشتغال داشته اید!

 

خوابیدن

8 ساعت ► یک روز

2620 ساعت ► یک سال

20 سال ► 243 ماه ►7300 شبانه روز► 175200 ساعت►60سال

یعنی شما در طول 60 سال عمر خود، 20سال به طور شبانه روزی در حالت افقی! یعنی، خواب تشریف داشته اید!

نکته : این آمار کسانی است که وقتی بیدار می شوند واقعا بیدارند، بماند آن هایی که در حالت بیداری هم در خواب غفلت هستند!

 

غذا خوردن

1 ساعت ► یک روز

365 ساعت►یک سال

5/2 سال►30ماه►912شبانه روز►21900 ساعت►60سال

یعنی شما در طول 60 سال عمر خود دو سال و نیم به طور شبانه روزی در حالت غذا خوردن به سر برده اید.

 

آبریزگاه ( دستشویی )

30دقیقه ► یک روز

182 ساعت ► 10950 دقیقه ► یک سال

5/1 سال►15ماه►455شبانه روز► 10920ساعت►60سال

یعنی شما در طول 60سال عمر خود یک سال و نیم به طور شبانه روزی در آن حالت جالب! در آبریزگاه به سر برده اید!

حالا خنده دار یا گریه دار؟!

اکنون ببینیم حاصل این ساعات چیست؟

اگر روزی 3 کیلو مدفوع کرده باشید:

3 کیلو► یک روز

1095 کیلو► یک سال

65700 کیلو ► 60 سال

یعنی شما در طول 60 سال عمر خود 65700 کیلو مدفوع کرده اید.

اگر روزی 2 لیتر ادرار کرده باشید:

2لیتر► یک روز

730 لیتر► یک سال

43800 لیتر► 60 سال

یعنی، شما در طول 60 سال عمر خود 43800 لیتر ادرار تولید کرده اید.

 

حاصل کلام

اگر شما 60 سال عمر کنید:

25 سال به طور شبانه روزی کار کرده اید.

20سال به طور شبانه روزی خوابیده اید

5/2 سال به طور شبانه روزی مشغول خوردن بوده اید.

5/1 سال به طور شبانه روزی در حالت ادرار یا مدفوع کردن بوده اید.

اکنون از خود سوال کنید:

در طول عمر خود چند ساعت به مطالعه یا تفکر پرداخته اید؟

آیا عمر شما حاصل دیگری جز تولیدات فوق داشته است؟

پیشنهاد می کنیم:

یک بار دیگر این ارقام را بخوانید.

اگر از ته دل خندیدید یا گریه کردید، به خود امیدوار باشید!

ولی اگر .... ؟!


 
comment نظرات ()
 
لذت پیاده روی ...
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 

اولین ملاقات٬ ایستگاه اتوبوس بود.
ساعت هشت صبح.
من و اون تنها.
نشسته بود روی نیمکت چوبی و چشاش خط کشیده بود به اسفالت داغ خیابون.
سیر نگاش کردم.
هیچ توجهی به دور و برش نداشت.
ترکیب صورت گرد و رنگ پریدش با ابروهای هلالی و چشمای سیاه یه ترکیب استثنایی بود.
یه نقاشی منحصر به فرد.
غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثیر قرار داده بود.
اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شاید اون تموم می شد.
دیگه عادت کرده بودم.

دیدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم یه عادت لذت بخش رو پیدا کرده بود.
نمی دونم چرا اون روزای اول هیچ وقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.
شاید یه جور ترس از دست دادنش بود.
شایدم نمی خواستم نقش یه مزاحم رو بازی کنم.
من به همین تماشای ساده راضی بودم.

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگین با همون روسری بنفش بی حال و با همون کیف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای همیشگی خودش می نشست.
نمی دونم توی اون روزها اصلا منو دیده بود یا نه.
هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس این که مبادا اون نیاد مثل خوره توی تنم می افتاد.
هیچ وقت برای هیچ کس هم چنین احساس پر تشویش و در عین حال لذت بخشی رو نداشتم.
حس حضور دختر روی اون نیمکت برای من پر بود از آرامش ...

آرامش و شاید چیزدیگه
ای شبیه نیاز.
اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نیاز داشتم.
هفته ها گذشت و من در گذشت این هفته
ها اون قدر تغییر کردم که شاید خودمم باور نمی کردم.
دیگه رفتنم به ایستگاه مثل همیشه نبود.
مثل دیوانه
ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجیبی روحم رو اسیر خودش کرده بود.
دیگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.
بی خوابی شب
ها و سیگار های پی در پی.
خواب های آشفته لحظه
ای و تصور گم کردن یا نیامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.

نمی دونم چرا و چطور به این روز افتادم.
فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اینو همه به من گوشزد می کردن.
یه روز صبح وسوسه عجیبی به دلم افتاد که اون روز به ایستگاه نرم.
شاید می خواستم با خودم لجبازی کنم و شاید ... نمی دونم.
اون روز صدای تیک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبیده می شد و مدام انگشتام شقیقه
های داغمو فشارمی داد.
نمی تونستم.
دو دقیقه مونده به ساعت هشت دیوانه وار بدون پوشیدن لباس مناسب و بدون این که حتی کیفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بیرون و به سمت ایستگاه رفتم.

از دور اتوبوس رو دیدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.
من ... درست مثل یک دونده استقامت که در آخرین لحظه از رسیدن به خط پایان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خیره مردم با چشم
های اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.
حس می کردم برای همیشه اونو از دست دادم.
کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.
از خودم و غرورم بدم می اومد.

با این که چیزی در اعماق دلم به من امید می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نیمکت کنار هم می نشینید و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم این احساس دلتنگی عجیب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.
بلند شدم و ایستادم.

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هیچی برام مهم نبود جز دیدن اون.
درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب این روز نکبت وار توی قفس تنهایی خودم اسیر بشم تصویری مبهم از پشت خیسی چشمام منو وادار به ایستادن کرد.
طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.

دقیق که نگاه کردم دیدمش.
خودش بود.
انگار تمام راه رو دویده بود.
داشت به من نگاه می کرد.
نفس نفس می زد و گونه های لطیفش گل انداخته بود.
زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظیرش قرار گرفته بود.
دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پیشونیشو گرفته بود و لایه ای شبیه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه
تر از قبل کرده بود.

نمی دونستم باید چی بگم که اون صمیمانه و گرم سکوت سنگین بینمونو شکست.
- شما هم دیر رسیدید؟
و من چی می تونستم بگم.
- درست مثل شما.
و هر دو مثل بچه مدرسه
ای ها خندیدیم.
- مثه این که باید پیاده بریم.
و پیاده رفتیم ...
و هیچ وقت تا اون موقع نمی دونستم پیاده رفتن این قدر خوب باشه...


 
comment نظرات ()
 
کلید ...
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 

مشکلات در طول مسیر زندگی، پیوسته انسان امروز را پریشان و هراسناک کرده است و بی شک این مشکلات حل نمی گردد، مگر با اندیشه هایی پویا!

و اندیشه های پویا حضور نمی یابند، مگر با دست آویختن آموزش های موثر و مثبت!

قصد دارم صحبت از مادر نمایم و در ادامه داستانی را در باره این زیباترین، لطیف ترین، فداکارترین و وفادارترین عزیز ِ خداوند بگویم.

من مادر را یک " عشق بی بهانه " یک " شوق شعفناک شیرین " نام نهاده ام.

اشاره ای دارم به ارزش و اعتبار " مادر " در پیشگاه حضرت دوست:

از ابوسعید ابوالخیر سوال کردند، این حٌسن شهرت را از کجا آوردی؟

وی گفت :

شبی مادر از من آب خواست، دقایق طول کشید با آب آوردم، وقتی به کنارش رفتم، خواب، مادر را دَر رٌبود!

دلم نیامد که بیدارش کنم، به کنارش نشستم تا پگاه، مادر چشمان خویش را باز کرد و وقتی کاسه آب را در دستان من دید، پی به ماجرا برد و گفت :

فرزندم، امیدوارم که نامت عالمگیر شود.

بدین سان " ابوسعید ابوالخیر " مَردِ خِرَد و آگاهی و عرفان، شهرت خویش را مرهون یک دعای مادر می داند.

و در این جاست که ما از جایگاه حقیقی و شگرف مادر و تقرّب او به آن قدرت مطلق آگاه می شویم.

گوش جان می سپاریم به واژگانی که از میان لبان معطر و پاکیزه مادر به عنوان دعا برای فرزند خود سرریز می گردد:

وقتی کوچک بودی

تو را با رواندازهایی می پوشاندم

و در برابر هوای سرد شبانه محافظت می کردم

ولی حالا که برومند شده ای

و دور از دسترس

دست هایم را به هم گره می کنم

و تو را با دعا می پوشانم


 
comment نظرات ()
 
سوال ...
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 

خود را در جمله زیر پیدا کنید. کدام یک هستید ؟

دل ِ سخن پذیر

سخن ِ دل پذیر


 
comment نظرات ()
 
Shakespeare ...
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩
 

Shakespeare said :

I always feel happy, You know why? Because I don't expect anything from anyone, Expectations always hurt..
Life is short...

So love your life… Be happy.. And Keep smiling.. Just Live for yourself and
‎​Before you speak »»»»»»»»»»  Listen
Before you write »»»»»»»»»»»  Think
Before you spend »»»»»»»»»»  Earn
Before you hurt »»»»»»»»»»»    Feel
Before you hate »»»»»»»»»»»   Love
Before you quit »»»»»»»»»»»   Try
Before you die »»»»»»»»»»»»   Live
That's Life...Feel it, Live it & Enjoy it


 
comment نظرات ()
 
کیفیت و استانداردهای ژاپنی ها ...
ساعت ٥:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

نگرشی که ریشه در عمق فرهنگشان دارد و سال ها دست به دست گشته و هویت امروزشان را شکل داده و قابل معامله نیز نخواهد بود...

مدت ها پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنی ها بسپارد.
در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰ قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.

هنگامی که قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند، نامه ای همراه آن ها بود با این مضمون، مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.
برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آن ها را فراهم ساختیم.
امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.


 
comment نظرات ()
 
مهندس متبحر ...
ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

توانایی که باید در تو افزایش یابد

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت. او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد.

دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند.

آن ها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند بنابراین، نومیدانه به او متوسل شده بودند که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است. مهندس، این امر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد و با سربلندی می گوید:

اشکال این جاست.

آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد.

مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.
حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند و او به طور مختصر این گزارش را می دهد:

بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار 

بابت دانستن این که ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار


 
comment نظرات ()
 
روایت جراح قلب و تعمیر کار ...
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

روزی جراحی برای تعمیر اتومبیلش آن را به تعمیرگاهی برد.

تعمیرکار بعد از تعمیر به جراح گفت:

من تمام اجزا ماشین را به خوبی می شناسم و موتور و قلب آن را کامل باز می کنم و تعمیر می کنم.

در حقیقت من آن را زنده می کنم.

حال چطور درآمد سالانه من یک صدم شماست.

جراح نگاهی به تعمیرکار انداخت و گفت :

اگر می خواهی درآمدت ۱۰۰ برابر شود این بار سعی کن زمانی که موتور در حال کار است آن را تعمیر کنی!


 
comment نظرات ()
 
نام شما به زبان بلبل
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

سایتی که آدرسش رو در پایین گذاشتم نتیجه مدتها کارعلمی چند پرنده شناسه که تونستن تن صدا وآوای بلبلها رو رمز گشایی کنن. با این ابتکاری جدید، شما می تونید متوجه بشید که ترجمه اسم شما به زبان این پرنده چی میشه. به این صورت که شما با نوشتن اسم خود در این سایت می توانید آن را به زبان بلبل بشنوید و در صورت علاقه، صدای مورد نظر رو دانلود کرده و به عنوان زنگ اس ام اس یا زنگ گوشی استفاده کنید.

http://www.nightingale-song.com/


 
comment نظرات ()
 
باغ انار ...
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ می کردیم به این باغ خوش آب و هوا که حدودا ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، بیشتر فامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیم اما خاطره ای که می خوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!
تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اون جا جمع بودن چون که وقت جمع کردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم!
بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم به خاطر درختان زیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضی وقتا می تونستی، ساعت ها پنهان بشی بدون این که کسی بتونه پیدات کنه!
بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اون جا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اون جا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!
با خودم گفتم، انارهای مارو میدزی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی، بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!
غروب که همه کارگرها جمع شده بودن و می خواستن مزدشنو از بابا بگیرن، من هم اون جا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم، بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم می تونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!
پدر خدا بیامرز ما، هیچ وقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون این که حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارهارو اون جا چال کنه، واسه زمستون!
بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم به خاطر زحمت اضافت! من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگم بیرون نیومدم!
کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت می خواستم ازت عذر خواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچ وقت یادت نره که هیچ وقت با آبروی کسی بازی نکنی، علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره!
شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچه های دیگه، دیدم علی اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، کیسه ای تو دستش بود گفت اینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! کیسه رو بردم پیش بابا، بازش کرد، دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه، به اضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود…


 
comment نظرات ()
 
روح پدرم شاد ...
ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩
 

روح پدرم شاد که می گفت به استاد

فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ


 
comment نظرات ()
 
زخمی که نمی بینیم ...
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩
 

می دانید خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست؟

خشونت، تحقیر و آزار گاهی درحد یک نگاه است. نگاه مردی به یقه پایین آمده لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند.
نگاه برادری است به خواهرش وقتی در میهمانی بلند خندیده.

نگاهی که ما نمی بیینیم.

که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست.

ترسی است که آرام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته ...
خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد، چاق تر باشد، زیباتر باشد، خوش حال
تر باشد، سنگین تر باشد، جذاب تر باشد، خانه دارتر باشد، عاقل تر باشد...
خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر می کند باید باشد.

خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.
مرد می تواند زن را آزار دهد بدون این که حتی لمس اش کند.

بدون این که حتی بخواهد. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده ...
خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان ناسزاهایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم.

خشونت، آزار، تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی است که بچه‌هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.
خشونت، آزار و تحقیر، پله های بعدی نردبانی هستند که پله اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون...، فلان لباس را نپوش چون...، است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق".

عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و ... که فکر می کنند همه زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود.
خشونت، توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها!
می دانید؟ کتک تنها نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند.

اما

قدرت و شادابی و باور به خویشی، که از زن، در طول ماه ها و سال ها گرفته می شود گاهی هیچ وقت، هیچ وقت ترمیم نمی شود.


 
comment نظرات ()
 
دیر است ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

حتی یک تصمیم درست هم غلط خواهد بود
وقتی خیلی دیر اتخاذ شده باشد


 
comment نظرات ()
 
طلاق ...
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

هر که داد زن خویش طلاق

به خدایی خداوند، خر است

چون که با قیمت سکه، امروز

دیه از مهریه با صرفه تر است


 
comment نظرات ()
 
شجاعت یعنی ...
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

روزی شیوانا متوجه شد که باغبان مدرسه خیلی غمگین و ناراحت است. نزد او رفت و علت ناراحتی اش را جویا شد.
باغبان که مردی جا افتاده بود گفت، راستش بعدازظهرها که کارم این جا تمام می شود ساعتی نیز در آهنگری پای کوره کار می کنم.
وقتی هنگام غروب می خواهم به منزل برگردم هنگام عبور از باریکه ای مشرف به دره جوانی قلدر سر راهم سبز می شود و مرا تهدید می کند که یا پولم را به او بدهم و یا این که مرا از دره به پائین پرتاب می کند.
من هم که از بلندی می ترسم بلافاصله دسترنجم را به او می دهم و دست خالی به منزل می روم. امروز هم می ترسم باز او سرراهم سبز شود و باز تهدیدم کند که مرا به پائین دره هل دهد!
شیوانا با تعجب گفت: اما تو هم که هیکل و اندامت بد نیست و به اندازه کافی زور بازو برای دفاع از خودت داری!
پس تنها امتیاز آن جوان قلدر تهدید تو به هل دادن ته دره است. امروز اگر سراغت آمد به او بچسب و رهایش نکن. به او بگو که حاضری ته دره بروی به شرطی که او را هم همراه خودت به ته دره ببری! مطمئن باش همه چیز حل می شود.
روز بعد شیوانا باغبان را دید که خوشحال و شاد مشغول کار است.
شیوانا نتیجه را پرسید.
مرد باغبان با خنده گفت: آن چه گفتید را انجام دادم. به محض این که به جوان قلدر چسبیدم و به او گفتم که می خواهم او را همراه خودم به ته دره ببرم، آن چنان به گریه و زاری افتاد که اصلا باورم نمی شد.
آن لحظه بود که فهمیدم او خودش از دره افتادن بیشتر از من می ترسد. به محض این که رهایش کردم مثل باد از من دور شد و حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد…
شیوانا با لبخند گفت: همه آن هایی که انسان ها را تهدید می کنند از ابزارهای تهدیدی استفاده می کنند که خودشان بیشتر از آن ابزارها وحشت دارند.
هرکس تو را به چیزی تهدید می کند به زبان بی زبانی می گوید که نقطه ضعف خودش همان است.
پس از این به بعد هرگاه در معرض تهدیدی قرار گرفتی عین همان تهدید را علیه مهاجم به کار بگیر. می بینی همه چیز خود به خود حل می شود…

-----------------------------

شجاعت یعنی : بترس ، بلرز ، ولی یک قدم بردار...


 
comment نظرات ()
 
هنوز ایمانم نسوخته ...
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩
 

روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است.
فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!
خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

نه او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت :

خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود:

مغازه ام سوخت !

اما ایمانم نسوخته است !

فردا شروع به کار خواهم کرد!


 
comment نظرات ()
 
... ای بابا
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
 

بابا، مشتری مداری

نه مشتری سواری، ای بابا


 
comment نظرات ()
 
فال ...
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
 

نیت کنید تا این بانو فال شما رو بگیرد ...

http://www.persiancards.com/clip-viewyalda.htm


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩
 

روایت شده که آیت‌اله اراکی شبی خواب امیرکبیر را دیده بوند که جایگاهی متفاوت و رفیع داشت.

آیت اله اراکی می گوید از او پرسیدم:
چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند گفت:
خیر!
سوال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟
گفت:
نه.
با تعجب پرسیدم:
پس راز این مقام چیست؟
جواب داد:
هدیه مولایم حسین است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت:
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم می‌رفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم:
میرزا تقی خان! دو تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد ...
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

منبع: کتاب آخرین گفتارها


 
comment نظرات ()