body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

حکایت کشاورز و بدهی او ...
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
 

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای این که حسن نیت خود را نشان بدهد گفت :

اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آن جا پر از سنگریزه بود.
در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آن ها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما آ نجا بودید چه کار می کردید ؟
چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

پاسخ را در ادامه مطلب مطالعه فرمایید.


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
تفریح یا معالجه ...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
 

کسانی که نمی توانند فرصت کافی برای تفریح بیابند،

دیر یا زود ناگزیرند وقت خود را صرف معالجه کنند.


 
comment نظرات ()
 
آیین دوستی ...
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
 

همه فهمیدن همه بخشیدن است


 
comment نظرات ()
 
.. تر
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
 

در عالم هیچ افراطی بهتر از افراط در حق شناسی نیست.


 
comment نظرات ()
 
تقدیر ...
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
 

مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند

و از آن غولی می سازند که نامش تقدیر است. 


 
comment نظرات ()
 
حکایت ...
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

درویشی کودکی داشت که از غایت محبّت، شب پهلوی خودش خوابانیدی.

شبی دید که آن کودک در بستر می نالد و سر بر بالین می مالد.

گفت، ای جان پدر چرا در خواب نمی روی؟
گفت، ای پدر! فردا روزِ پنج شنبه است و مرا متعلّما (درس های) یک هفته پیشِ استاد عرضه می باید که از بیم در خواب نمی روم مبادا که درمانم.

آن دوریش صاحب حال بود. این سخن بشنید نعره ای زد و بی هوش شد. چون با خود آمد گفت:

واویلا، وا حَسْرَتا؛ کودکی که درسِ یک هفته پیش معلّم عرض باید کرد شب در خواب نمی رود پس مرا که اعمالِ هفتاد ساله پیش عرشِ خدا در روز مظالم (قیامت) بر خدایِ عالم الاَسرارعرض باید کرد حال چگونه باشد؟


 
comment نظرات ()
 
چند معاله ریاضی ...
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

معادله 1
انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
وبنابراین
تفریح انسان = الاغ + کار
به عبارت دیگر
انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند

*****

معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابراین
درآمد مرد = الاغ
به عبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغ

*****

معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
وبنابرین
خرج پول زن= الاغ
به عبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کند = الاغ

***** 

نتیجه گیری:

از معادلات ۲و۳ داریم:
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمی کند

پس :
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زن ها تبدیل به الاغ شوند..

و

فرض منطقی ۲: زن ها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.

بنابرین داریم ...

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول


و ازفرض های۱و۲ نتیجه منطقی می گیریم که:

مرد + زن = ۲ الاغی که با هم به خوشی زندگی می کنند!


 
comment نظرات ()
 
کوتاه ترین فرصت یادگیری ...
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

 شجاعانه ترین 6 کلمه ای که می توان بیان کرد

من قبول می کنم که اشتباه کردم

مهم ترین 5 کلمه ای که می توانید به همکارانتان بگویید

شما کار خوبی انجام داده اید

کارسازترین 4 کلمه قابل بیان به همکار

عقیده شما چه می باشد؟

مؤثرترین 3 کلمه قابل بیان در محیط کار

من خواهش می کنم

با ارزش ترین کلمه در پاسخ همکاران

تشکر می کنم

قوی ترین یک کلمه که در یک سازمان وجود دارد

ما

کم ارزش ترین یک کلمه موجود در محیط کاری

من


 
comment نظرات ()
 
داستان پدری روستایی، و پسرش ...
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 


روزی، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری می شوند.

پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر می پرسد، این چیست ؟

پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می گوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، و نمی دانم .
در همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندل چرخدارش به آن دیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد، و آن زن خود را به زحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بسته شد، پدر و پسر، هر دو چشمشان به شماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و به تدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا می کردند که ناگهان، دیدند شماره‌ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آن ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله مو طلایی بسیار زیبا و ظریف، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.

پدر در حالی که نم یتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت:

پسرم، زود برو مادرت را بیار این جا


 
comment نظرات ()
 
پیغام گیر تلفن پدربزرگ و مادر بزرگ ها ...
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

ما اکنون در دسترس نیستیم؛ لطفا بعد از شنیدن صدای بوق پیغام بگذارید:

اگر شما یکی از بچه های ما هستید؛ شماره 1 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را نگه داریم؛ شماره 2 را فشار دهید.
اگر می خواهید ماشین را قرض بگیرید؛ شماره 3 را فشار دهید.
اگر می خواهید لباسهایتان را تعمیر کنیم؛ شماره 4 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان امشب پیش ما بخوابد؛ شماره 5 را فشار دهید.
اگر می خواهید بچه تان را از مدرسه برداریم ؛ شماره 6 را فشار دهید.
اگر می خواهید برای مهمانان آخر هفته تان غذا درست کنیم؛ شماره 7 را فشار دهید.
اگر می خواهید امشب برای شام بیایید؛ شماره 8 را فشار دهید.
اگر پول می خواهید؛ شماره 9 را فشار دهید.

اما اگر می خواهید ما را برای شام دعوت کنید یا ما را به گردش ببرید، بگویید، ما داریم گوش می کنیم ...


 
comment نظرات ()
 
جلسه، شاخص کار تیمی ...
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 


در بدو ورودم به یکی از کارخانجات خصوصی و بر اساس اعتقادی که داشتم جلسات هفتگی بین مدیران را برقرار کردم. اولین عکس العمل
ها اعتراضات مستقیم و غیر مستقیمی بود که از طرف مدیر عامل شد که به جای تشکیل جلسه به کارها برسیم.

سعی کردم که با گزارش خروجی های مناسب جلسات و هم چنین دقت در زمان آن ها و موقع تشکیلشان که حتی الامکان در اوج ساعات کاری نباشد قدری حساسیت ها را کم کنم. البته در نهایت با بازخوردهای مناسبی که از جلسات حاصل شد ایشان از طرفداران پرو پا قرص تشکیل جلسات شد.

این که جلسه چگونه اداره شود از نکات مهم در قضاوت مثبت بودن یا منفی بودن آن است. برخی جلسات واقعا نه تنها هیچ گونه خروجی مثبت ندارند که باعث تنش و عدم تفاهم می گردند. یک جلسه باید برنامه داشته باشد و سناریوی اجرای آن می بایست مشخص باشد. شروعی مناسب و ادامه ای هدفدار و پایانی خوب. جلسه یکی از ابزارهای مناسب کار تیمی است. اگر کسی بگوید به کار تیمی اعتقاد دارد ولی جلساتی بین اعضای تیم برگزار نکند در تحقق این ایده ناموفق است.

جلسه نماد تبادل ایده ها و هماهنگی برای اجرای کارها و تقسیم مسوولیت ها است. از نکات بارز در موفقیت جلسات یکی این است که هدف مشخص باشد. معمولا جلسات تخصصی و موردی بسیار موثر تر می باشند. چرا که هدف مشخص است و حدود کار معلوم.

در جلسات :

  • یاد می گیریم که ایده های خود را چگونه بیان کنیم که دیگران توجه شوند و در تحقق ایده به ما کمک کنند.
  • یاد می گیریم که باید ایده مان در چالش افکار دیگران صیقل بخورد و پخته شود.
  • یاد می گیریم که باید در جایی سکوت کنیم تا دیگران حرف بزنند.
  • یاد می گیریم که گوش کنیم!
  • یاد می گیریم که به حرف دیگران توجه کنیم.

در جلسات می آموزیم که با عکس العمل های دیگران در مقابل افکارمان چه مثبت و چه منفی چگونه رفتار کنیم. و مدیریت رفتار و هیجانات خویش را تمرین می کنیم. در جلسات گفتگویی دو نفره و در خلوت نداریم در یک جمع حضور داریم که مناسبات خاص خویش را دارد. افراد مختلف با خصوصیات رفتاری و اخلاقی متنوع در کنار هم می نشینیم و در مورد موضوعاتی صحبت می کنیم تا به توافقاتی برسیم واین یعنی پذیرفتن این تنوع و تفاوت و زمینه سازی برای کار جمعی. آن چه می تواند جلسات را از حالت سکون خارج کند ایجاد فرصت گفت و گو برای همه است مطرح شدن ایده ها بدون هراس است. در جلسات باید بگونه ای پیش رفت که شرکت کنندگان یاد بگیرند راهکارارائه کنند. صرف بیان مشکلات و انتقاد، گره ای را برای ما باز نمی کند. باید یاد بگیریم که مشکل را خوب بشناسیم و از ابعاد مختلف بررسی کنیم و درانتها برایش راهکار بدهیم تا رفع شود.

جلسات دماسنج سازمان هستند. با نگاهی به جلسات می توان یک ارزیابی سریع از مناسبات سازمان به دست آورد. جلسه پر بحث و گفت و گو نشانگر یک سازمان پویا و فعال است. جلسه ای با رفتارهای تند و خشن و توهین نشانگر یک سازمان بیمار است که باید روی ظرفیت انتقاد پذیری افراد ان کار کرد. باید آموزش مدیریت کنترل هیجانات را در آن پیاده کرد. یک جلسه ساکت و بی بحث نشانگر یک سازمانی با افراد محافظه کار و ترسو و شاید فرصت طلب است.

خاطرات یک مدیر


 
comment نظرات ()
 
مهاتما گاندی ...
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩
 

نادرستی، هرچند هم که درباره آن تبلیغات فراوان به عمل آید حقیقت نخواهد شد.

و حقیقت هم، هرچند هیچ کس آن را نبیند نادرست نخواهد شد.


 
comment نظرات ()
 
خلوت حق کجاست ؟
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
 

از خواجه عبداله انصاری پرسیدند که خلوت حق کجاست؟

خواجه گفت:

جایی که " من و تو " نباشیم!

جایی که من و تو نباشیم یعنی ما باشیم.


 
comment نظرات ()
 
پنج دقیقه آخر ...
ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٩
 

استیفن لوید می گوید:

اگر مرگ شما نزدیک بود و فقط فرصت یک تلفن کردن را داشتید، به چه کسی تلفن می کردید؟

و چه چیزی می گفتید؟

کریستوفر مورلی در جواب استیفن لوید می گوید:

اگر دریابیم که فقط پنج دقیقه برای بیان آن چه می خواهیم بگویم فرصت داریم، تمام باجه های تلفن از افرادی پُر می شد که می خواهند به دیگران بگویند :

آن ها را دوست دارند!


 
comment نظرات ()
 
ادعا ...
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
 

انسانی که ادعا می کند، دیگر اعتقادی به عشق ندارد؛

کسی است که دیگر عشق به او اعتمادی ندارد.

 مارس کرانشه‌


 
comment نظرات ()
 
مشتری فقیر
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
 


پرومودا باترا در اوزاکای ژاپن، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!
صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه هم چنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.
صاحب مغازه در پاسخ گفت:

مرد فقیر همه‌ پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آن قدر که برای مرد فقیر، خوب و با ارزش است.

برگرفته از کتاب:
باترا، پرومودا؛ رمز و راز زندگی بهتر؛ چاپ نخست؛ تهران: انتشارات بهزاد 1387


 
comment نظرات ()
 
تمامی غذاها فقط با یک تلفن از رستوران های مورد علاقه شما
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
 
http://www.zoodfood.ir/

 
comment نظرات ()
 
بدترین راننده قانونمند بسیار بهتر از بهترین راننده قانون شکن، رانندگی می کند ...
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
 

داری می خندی و میری فکر می کنی بهترینی از همه جلو می زنی دوستات برات سوت می کشن.

به نظرت همه راننده
های دیگه دست و پا چلفتی ها درد سر سازن. میخوای از دست این احمق ها فرار کنی و برسی به جایی که خلوت باشه گاز می دی و میاندازی توی لاین مخالف

پلیس هم که خبری نیست. از رو بروت یه ماشین کند که توش یه خانواده دارن برمی گردن میاد، ترمز می کنی، ماشینت می چرخه، می خوای به این فکر کنی که در این گونه موارد یه راننده حرفه ای چی کار می کنه که یه ضربه شدید بهت وارد می شه.
چشماتو باز می کنی، مردم دور و برت جم شدن، دوستت رو می بنی که دیگه نمی خنده،
سرش له شده و چشماش باز مونده، یکی دیگشون صدای فریادش میاد.

از دورتر صدای ناله زن و بچه میاد. ماشینت، مایه افتخارت تبدیل شده به یه غول مرگبار متلاشی و از کارافتاده.

پلیس میاد، از آمبولانس خبری نیست. یه پتو میاندازن روی دوستت،
راننده های دست و پا چلفتی دور و بر دوستت که پولدار هم بود سکه و 100 تومنی می ریزن
می خوای یه چیزی بگی، سرت گیج میره، می خوای گریه کنی، بالای سرت مردم رومی بینی که سرشون رو تکون میدن و بعد می خوابی، چشماتو باز می کنی، همه جا سفیده، خانوادت با ناراحتی دور و برتن، تازه معنی درد رو تجربه می کنی و ناله میکنی،

نمی تونی غذا بخوری، چشمات درست نمی بینن، چند روز درد می کشی، سراغ دوستت رو می گیری
مرده. توی اون تصادف شش نفر مردن، تو اونا رو کشتی.
از خودت بدت میاد، حالا باید دیه بدی، بیمه 60 میلیون ماباالتفاوت میخواد، ماشینتو 3 میلیون میخرن، 57 میلیون کم داری.

به زندان فکر می کنی و خودت رو توی لباس زندان می بینی،

بابات قرض می کنه، مامانت طلاهاش رو می فروشه، خواهرت، برادرت،

هنوز 40 میلیون دیگه مونده، تو خونه همه یه جوری نگات می کنن، بابات خونه رو می فروشه و پول رو میده.

وقتی میرین دادگاه و حکم میدن که برین سندتون رو آزاد کنید به موهای پدرت که اطراف شقیقه سفید شدن فکر می کنی، به مادر دوستت که زجه میزد و بچه اش رو از تو می خواست، به تنها دختر بازمانده از خانواده ماشین مقابل که به چشماش نگاه می کردی.

به 1 دقیقه قبل از تصادف که تصمیم گرفتی از خط ممتد سبقت بگیری و این که اگه اون فرمون رو نمی پیچوندی و اگه چند ثانیه صبر می کردی...

حالا 10 سال گذشته با همسرت و دختر کوچولوت دارین میرین شمال، وقتی به نقطه تصادف ده سال پیشت میرسی برای هزارمین بار به اون سال و فشارهایی که متحمل شدی فکر می کنی، تو فکری که ماشینی رو می بینی که با عصبانیت پشتت چند تا چراغ و بوق میزنه و بعد از کنارت از رو خط ممتد سبقت می گیره، وقتی از کنارت رد میشن چهار تا جوون رو می بینی که مثل یه راننده دست و پا چلفتی بهت نگاه می کنن و میرن .

بدترین راننده قانونمند بسیار بهتر از بهترین راننده قانون شکن، رانندگی می کند.


 
comment نظرات ()
 
تست هوش
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
 

هوشتون رو امتحان کنید

 

http://www.persiancards.com/images/ecard/92.swf


 
comment نظرات ()
 
چگونه بعضی از افراد موقعیت شغلی خود را بر باد می دهند...
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩
 

 

مطلب زیر بخشی از تحقیقاتی است که پس از گفتگو با مدیران اجرایی در باره چگونگی استخدام و اخراج کارکنان انجام شده است. اشتباهاتی که موجب ویرانی پرونده کاری می شوند چه هستند؟


● عدم بازدهی
اولین مورد نامطلوب در فهرست تمام مدیران، عدم بازدهی یا بازده کاری کم بوده است. چنین موردی قطعا به از دست دادن شغل می‌انجامد.

● داشتن شغلی که دوستش ندارید
یکی از مدیران می گفت، مردم طوری در جریان زندگی حرکت می کنند که انگار همه چیز خسته کننده، رخوت آور و نفرت انگیز است و هیچ کاری هم برای بیرون آمدن از این وضعیت انجام نمی دهند. کارشناسان عقیده دارند که عدم حضور احساسات مثبت چون هیجان، علاقه و لذت در کاری که انجام می دهیم موجب افسردگی و افت بازدهی خواهد بود. کلید موفقیت کشف علاقه و استعداد واقعی و یافتن شغلی تا حد ممکن نزدیک به آن است.

● نداشتن اهداف بزرگ
یک عامل اصلی بازدارنده در کار، داشتن اهداف و ایده آل
های کوچک و یا بی‌علاقه بودن به صرف وقت برای رسیدن به اهداف عالی است. اگر اعتقاد داشته باشیم که این کار از من برنمی آید یا محال است به من ترفیع بدهند در حقیقت خودمان جلوی تحقق آن را گرفته ایم. به حرف های دوست نمایان منفی باف توجه نکنید. هر چیزی را ممکن فرض کنید و بعد آن را انجام دهید. ریسک پذیر باشید، راه های تازه را امتحان کنید و از اشتباهات خود درس بگیرید. دست به کار شوید و هدف خود را تسخیر کنید و پس از آن با تعیین اهداف بزرگ تر به جایی برسید که خودتان هرگز باور نمی‌کردید ممکن باشد.

● پول را مهمترین چیز دانستن
یک دستمزد عالی نمی‌تواند مترادف با خوشبختی باشد. یکی از مدیران گفته است، حقیقتی که در بسیاری از کارکنان عالی رتبه یا ساده کشف کردم این است که آن ها متوجه می شوند اگر واقعا احساس عدم خوشبختی وجود داشته باشد، پول ارزش ناچیزی دارد. احساس رضایت شغلی اولین عاملی است که موجب استخدام شخص می شود.

● داشتن دیدگاه منفی
داشتن دیدگاه منفی حتی در بهترین اشخاص، موجب از بین رفتن تمام استعداد و قابلیت ها می شود و هیچ عاملی مانند شور و شوق ناشی از مثبت اندیشی نمی تواند شما را به سوی موفقیت براند.

● شایعه پراکنی و توطعه چینی
یکی از مصاحبه شوندگان گفته است، هیچ چیز نفرت انگیزتر از این نیست که کسی زیر پای یک مقام بالاتر را خالی کند تا خودش به جای او بنشیند. این روش هرگز موفق نبوده و اگر باشد عمر کوتاهی دارد. این کار بیشتر موجب تخریب موقعیت است. یکی دیگر از این مدیران که سرپرست چندین کمپانی بزرگ است، شایعه پراکنی را عامل سریع اخراج شخص مقصر ذکر کرده است. اکثر مدیران چنین رفتارهایی را بزرگ ترین دلیل از بین رفتن شغل و وجهه اجتماعی شخص می دانند. هنگامی که کسی درگیر شایعه پراکنی و توطعه چینی می شود، اهداف، مقاصد و وظایف خود را فراموش می کنند و در نهایت به عدم بازدهی که همیشه اولین عامل از دست دادن شغل بوده است می رسند.


 
comment نظرات ()
 
بزرگترین افتخار ...
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 

پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت: عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است. این طلایی ترین فرستی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمی گردم. اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.
و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت: مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟

آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت: من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.

کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت: مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت: این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای می دهد؟
پسر ملتمسانه گفت: مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن، فقط با من بیا. مادر نیز علی رغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت: رسیدیم.

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد. مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:

من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست. این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:

مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟

وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده خدا. مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

ایثار خدادی


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 

روزی از حسنین هیکل ( روزنامه نگار و نویسنده مشهور مصری ) پرسیدند شما مصریان با آن پیشینه ی درخشان فرهنگی چه شد که عرب زبان شدید؛ گفت ما عرب زبان شدیم برای این که فردوسی نداشتیم.

ژینا آقابیگی


 
comment نظرات ()
 
خداوندا ...
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 

 به من توفیق تلاش در شکست، صبر در نومیدی

رفتن بی همراه، جهاد بی سلاح

کاربی پاداش، فداکاری در سکوت

دین بی دنیا، مذهب بی عوام

عظمت بی نام، خدمت بی نام

ایمان بی دریا، خوبی بی نمود

گستاخی بی خامی، مناعت بی غرور

عشق بی هوس، تنهایی در انبوه

و دوست داشتن بدون آن که دوست بداند، روزی کن!

خدایا!

رحمتی کن تا در لحظه مرگ بر بیهودگیِ لحظه های که به نام زندگی تلف کرده ام، سوگوار نباشم.


 
comment نظرات ()
 
خدایا ...
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 

 

در برابر آن چه انسان ماندن را به تباهی می کشد،

مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن!

همه بدبختی های انسان بابت همین دو چیز است:

چون، داشتن انسان را محافظه کار و ترسو و خواستن، آدم را بزدل و چاپلوس می کند!

دکتر شریعتی


 
comment نظرات ()
 
تبر، سنگ و کلمات
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩
 

 

تبر، هیزم را می شکند و سنگ، شیشه را

کلماتِ کثیف هم روح را متلاشی می کند!


 
comment نظرات ()
 
چند نکته قابل ...
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

سوال : چرا دستانمان را می شوییم؟

جواب : برای رفع غبار

سوال : با غبار نشسته بر دل چه می کنید؟

----------------------------------------------------------

سوال بعدی : جسممان را چرا استحمام می کنیم؟

جواب : برای رفع آلودگی.

سوال : روحمان را کجا استحمام می کنیم؟

حمام روح کجاست؟

...............................................................................................................

سوال آخر : ظاهر و  انداممان را در کجا می بینیم که کاستی های آن را بر طرف می کنیم؟

جواب: در آینه 

سوال : روحمان را در کجا می بینیم؟

به راستی آینه روحمان کجاست تا کاستی ها را در آن ببینیم؟

ما بهترین خوردنی ها را با وسواسی خاص جمع کرده و به دهان می گذاریم و آن می شود غذای جسم ما.

غذای روحمان چیست؟


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

اگر خداوند را صدا می کنید و از نیایش خود با او لذت می برید، یقین بدانید که :

خداوند در دل شما مَحمِل گزیده است.


 
comment نظرات ()
 
گاندی ...
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

شاد کردن قلبی با یک عمل،

بهتر از هزاران سر است که به نیایش خم شده باشد.


 
comment نظرات ()
 
آنتونی رابینز ...
ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

موفقیت نتیجه تشخیص درست است.

تشخیص درست نتیجه تجربه است.

تجربه نیز اغلب نتیجه تشخیص نادرست است.


 
comment نظرات ()
 
مباحثه میان عقل و دل ...
ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

دل گوید : عشق آورده ام

عقل گوید : عشق! عشق چیست؟

دل : مفهوم بودن است!

عقل : بودن، بودن برای چه؟ به کجا؟

دل : به آن بالا !

عقل : تا آسمان ها ؟

دل : خیلی بالاتر، تا خلوت خاص حضرت عشق !

عقل : چه خوب ! من هم می توانم بیایم ؟

دل : تو نه ! ولی اگر خود را فراموشی کنی، با بال های (ع ) و (ش) و (ق)، آری !

عقل : چگونه ؟

دل : ع عبیر است، نسیم دلنواز روح.

ع عطر دلنشین ایمان به حضرت دوست است.

ع عالم معناست، عینیت است، عهد است، عدم است، نیست شدن است و دوباره هستی یافتن !

عقل : این همه معنا دارد ؟!

دل : هر کدامشان دنیایی اند، مرحله ایی اند، بوی عطر و عبیر را می شنوی، علاقه مند می شوی، بعد باید دل بِکنی، اگر عالم معنا را می خواهی، باید نیست شوی، فنا شوی و بعد عندالله

عقل : خب، ش چیست ؟

لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
از زرتـشت سوال کردند...
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
 

زندگی خود را بر چند اصل استوار کردی؟

فرمودند:

1. دانستم کار مرا دیگری انجام نمی دهد، پس تلاش کردم.

2. دانستم که خدا مرا می بیند، پس حیا کردم.

3. دانستم رزق مرا دیگری نمی خورد، پس آرام شدم.

4. دانستم پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم


 
comment نظرات ()
 
دروغ ...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
 

دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو ...


 
comment نظرات ()
 
ضمیر ناخودآگاه چگونه کار می کند ...
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
 

 

قدرت ضمیر ناخودآگاه خود را درک کنید؛ اگر واقعاً قصد دارید که در زندگی خود به موفقیت و کامیابی دست پیدا کنید، باید بدانید که ذهن ناخودآگاهتان به چه صورت کار می کند و از خود واکنش نشان می دهد. باید به این امر اعتقاد داشته باشد که هیچ گاه برای دست یابی به رویاها و آرزوها دیر نیست.

هیچ گاه برای تبدیل شدن به آن فردی که می خواهید، دیر نیست. جرج الیوت


مغز انسان به دو قسمت خودآگاه و ناخودآگاه تقسیم می گردد. شاید تا کنون بارها از زبان دانشمندان شنیده باشید که افراد تنها از 10% ذهن خودآگاه خود استفاده مینمایند. باید توجه داشت که ضمیر ناخودآگاه بسیار بزرگ تر و نیرومند تر عمل می کند و در حدود 90% دیگر از واکنش های ذهنی ما را نیز همین قسمت تحت کنترل خود دارد. آیا می دانید ممکن است در زندگی شما چه اتفاقاتی روی دهد اگر بتوانید به طور کامل از ضمیر ناخودآگاه ذهن خود استفاده کنید؟ بله می توانید از قدرت جادویی آن برای پیشبرد و ارتقای زندگی خود بهره بگیرید.

عملکرد ضمیر ناخودآگاه
ضمیر ناخودآگاه در محل استقرار خود از ما محافظت کرده و ما را زنده نگه می دارد. هر چیزی را که در زندگی خود با حواس پنجگانه مان احساس می کنیم، تمام چیزهایی را که می بینیم، می شنویم، حس می کینم، می چشیم و بو می کنیم برای تحلیل و بررسی های آتی به ذهن فرستاده می شوند و در قسمت ضمیر ناخودآگاه ما ذخیره خواهد شد.

در این قسمت از ذهن، نوعی مرجع کامل پیرامون کلیه وقایع زندگی ما درست می شود. فرض کنید شما یک تجربه منفی را در زندگی خود به دست آورده باشید، در این شرایط خاطره آن واقعه ناگوار در ذهن شما ثبت و ضبط خواهد شد. اگر در هر زمان دیگری با یک چنین رویدادی به طور مجدد در زندگی خود مواجه شوید، ضمیر ناخودآگاه به طور اتوماتیک آن خاطره منفی را به یاد می آورد و فوراً احساسات، تصاویر و خاطرات مشابه را به ذهن می فرستد. کلیه خاطرات گذشته را به یاد شما می آورد و به شما آموزش می دهد که چگونه می توانید با در نظر گرفتن کلیه احساسات و افکارتان به آن پاسخ دهید.

یک نمونه مناسب که می توان در این زمینه مطرح کرد، مثال همان کتری پر از آب در حال جوشیدن است. اگر دست شما یک مرتبه با کتری بسوزد در ذهن شما حک میشود که کتری داغ بوده و می تواند دست شما را بسوزاند و به شما آسیب وارد سازد. اگر یک چنین قابلیتی را نداشتیم، آنوقت به تکرار اشتباهات خود ادامه میدادیم.

ضمیر ناخودآگاه این قابلیت را دارد که در آن واحد کارهای متفاوت را انجام داده و واکنش های بیشماری را بررسی کند. در عین حال شما می توانید راه بروید، تنفس کرده، و قلبتان ضربان خود را داشته باشد و ... کلیه این وقایع در ذهن فرد ثبت می شود.

لازم به ذکر است که ذهن انسان به صورت 24 ساعته در حال فعالیت می باشد، یکسره و بدون توقف و استراحت.

یکی دیگر از نمونه های بارز ضمیر ناخودآگاه، رانندگی است. زمانی که شما در حال رانندگی هستید، اصلاً به نحوه عملکرد خود فکر نمی کنید و تمام اعمال خود را با فکر انجام نمی دهید، بلکه همه کارها به صورت اتوماتیک وار انجام می شوند، شما فقط رانندگی می کنید.

نکته مثبتی که در مورد ضمیر ناخودآگاه وجود دارد این است که ما را قادر می سازد تا آرزوها و اهداف خود را عملی کنیم. می توانید ذهن خود را طوری برنامه ریزی کنید که سبب موفقیت شما در تمام عرصه های زندگی گردد.

کلیه افکار، رفتار، و تجربیاتی که از طریق ذهن خودآگاه درک می گردند، در ضمیر ناخودآگاه شما ثبت و ضبط می شوند، اما نکته جالبی که باید در این زمینه به خاطر داشت آن است که ضمیر ناخودآگاه هیچ گونه تفاوتی میان واقعیت ها و تصورات ذهنی فرد قائل نمی شود. برای ضمیر ناخودآگاه فرد محدودیتی در زمینه زمان و مکان وجود ندارد.

یکی از بهترین تکنیک
هایی که از طریق آن می توانید ضمیر ناخودآگاه خود را برنامه ریزی کنید، این است که موفقیت را در ذهن خود به تصویر بکشید. این کار به شما کمک می کند تا بتوانید به صورت خودآگاه جذب چیزهایی بشوید که آن ها را می خواهید. به این منظور می بایست تصاویری را که برایتان خوشایند هستند در ذهن خود مجسم کنید. این تجسم هم شامل احساسات شما می شوند و هم افکارتان.

فکر کردن به چیزهای خوب و مثبت هم چنین می تواند ضمیر ناخودآگاه را در رسیدن به موفقیت ترغیب کند. شما این قدرت را دارید که افکار خودتان را انتخاب کنید. باید نسبت به چیزهایی که فکر می کنید، آگاه بوده و آن ها را به طور کنترل تحت کنترل خود در آورید. به هر چیزی که فکر می کنید، از قسمت خودآگاه مغز به قسمت ناخودآگاه فرستاده می شود و ضمیر ناخودآگاه نیز آن را به عنوان یک حقیقت می پذیرد. هیچ گاه به خودتان نگویید که:

  • من شکست می خورم،

  • توانایی انجام این کار را ندارم،

  • قابلیت انجام چنین کاری را ندارم،

چراکه ضمیر ناخودآگاه به سرعت باور کرده و به عنوان یک حقیقت آن را می پذیرد.

باید به ضمیر ناخودآگاه خود آموزش دهید که فقط به موفقیت، شادی، کامیابی، و سلامت و عشق فکر کند.
با استفاده از ضمیر ناخودآگاه خود می توانید موفقیت، ثروت، شغل مناسب، خانه زیبا، ماشین دلخواه، و هر چیز دیگری را که فکرش را بکنید به زندگی خود وارد کنید. می توانید جملات مثبت خود را به طور روزانه تکرار کنید. زمانی هم که آن ها را تکرار می کنید، در ذهن خود به تصویر بکشید و آن ها راحس کرده و لذت ببرید.

ما با قدرت و نیروی خاصی که در ضمیر ناخودآگاهمان وجود دارد، پا به دنیا می گذاریم. فقط باید یاد بگیریم که چگونه می توانیم تا بیشترین حد از آن استفاده نماییم. اگر شما تمایل شدیدی به موفقیت داشته باشید، می توانید قدرت، نیرو و توان ضمیر ناخودآگاه خود را به منصه ظهور برسانید.

http://charismaco.com/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1397


 
comment نظرات ()
 
قوانین ثبت نشده ...
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
 

قانون صف:
اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد. 
 
قانون تلفن:
اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید، آن شماره هیچ گاه اشغال نخواهد بود. 
 
قانون تعمیر:
بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد. 
 
قانون کارگاه:
اگر چیزی از دست‌تان افتاد، قطعا به پرت‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید. 
 
قانون معذوریت:
اگر بهانه‌تان پیش رییس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان، دیرتان خواهد شد. 
 
قانون حمام:
وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد. 
 
قانون روبرو شدن:
احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد. 
 
قانون نتیجه:
وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کند، کار خواهد کرد. 
 
قانون بیومکانیک:
نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد. 
 
قانون تئاتر:
کسانی که صندلی آن ها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند. 
 
قانون قهوه:
قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رییس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید.


 
comment نظرات ()
 
کار ایده آل ...
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩
 

تحولات فناوری طی دهه‌های گذشته، نحوه فعالیت در محیط‌های کاری را نیز به طرز چشمگیری تغییر داده است.
از زمانی که اینترنت با یک دو جین فناوری توان‌مند دیگر از جمله تلفن و کامپیوترهای قابل حمل با ظرفیت‌ بالا همراه شد، چهره دفاتر کار و تعاریفمان از محیط‌های کاری شکل دیگری به خود گرفته است. این تغییرات تا حدی جدی بوده که حتی لزوم حضور در دفاتر را نیز کمرنگ کرده است و افراد می‌توانند در هر زمان و مکانی به واسطه اینترنت و برخی وسایل ارتباطی دیگر همان کارآیی سابق را داشته باشند.
از طرفی، این اتفاق موجی از تمایل به حضور در کشورهایی چون چین و هند را ایجاد کرده که می‌توانند نیرو و فضای کاری ارزان قیمت فراهم آورند. هم چنین نرم‌افزارهایی که در فضای سایبر طراحی و تولید می‌شوند و پویا نیز هستند یا وبلاگ‌ها و سایتی مانند ویکی‌پدیا، نحوه ارتباط ما با گروه‌های کاری همکاران، شرکا را در سراسر جهان دگرگون کرده‌اند.
البته فناوری‌های جدیدی که از دل لابراتوارهای مختلف بیرون می‌آیند در آینده تغییراتی بنیادین و فراتر از انتظار ما در طبیعت و ماهیت کار، مشاغل و نحوه استخدام افراد و نیروها ایجاد خواهند کرد.
از اشتغال در دنیاهای مجازی و آنلاین گرفته تا بازار کسب و کارهایی که مشتریان یا افراد داوطلب را برای انجام وظایف به صف می‌کند.
سیلان تعریف کار در حرکت مداوم است. به همین جهت، در نظر داریم برخی از راه‌هایی را که افراد در آینده احتمالا برای آغاز به کار مورد استفاده قرار می‌دهند مرور کنیم؛ البته با این پیش شرط که این راه‌ها احتمالا به زودی و در آینده نزدیک با استقبال فراوانی از سوی نیروهای فعال شاغل روبه‌رو خواهند شد.


۱) غایب همیشه حاضر
مارگارت مجازی
Virtual Margaret، نام مستعار مارگارت هوشمند، معاون اجرایی شرکت سیسکوسیتمز واقع در سن خوزه کالیفرنیا است که در ریچاردسون تگزاس زندگی می‌کند.
هوشمند برای کار خود از سیستم ارتباط از راه دور
Tele presence که توسط شرکت سیسکو طراحی شده استفاده می‌کند که قابلیت برگزاری کنفرانس ویدیویی را در صفحات پلاسما HD و ۶۵ اینچی در هر لحظه دارد. بدین ترتیب او نیازی ندارد که شخصا در محل کارش حاضر شود.
صفحه نمایش بسیار بزرگ امکان نمایش تصاویر را بدان صورت که در دنیای واقعی اتفاق می‌افتند فراهم می‌کند و محل کار او را از فاصله یک هزار و ۶۰۰ مایل دورتر در سن خوزه به تگزاس می‌آورد.
مارگارت می‌تواند با رییس خود مارتین دی بیر
Marthin De Beer، که معاون ارشد شرکت نیز هست با این روش ارتباط برقرار کند.
هم چنین سایر همکاران وی معتقدند که با این فناوری احساس می‌کنند که واقعا در محل کار این فرد حضور دارند.
البته راه‌اندازی چنین سیستمی در محل کار و منزل ۸۰ هزار دلار آب خورده است، اما شاید ۵ تا ۱۰ سال دیگر که عمر تراشه‌ها بگذرد و هزینه اتصال به اینترنت پایین بیاید، راه‌اندازی چنین سیستم‌هایی چندان هم پدیده خاص و دور از ذهنی نباشد. این اتفاق به ویژه در مورد مشاغلی که نیاز به حضور فیزیکی در آن ها کمرنگ و یا بی اهمیت است پدیده میمون و مبارکی است زیرا محدودیت‌های جغرافیایی و مفهوم بعد مسافت‌ را بی‌معنی می‌کند.


۲) ظهور دفاتر مجازی
تقریبا هر کسب و کاری که می‌خواهد ظاهر امروزی و فناورانه‌ای به خود بدهد، یک دفتر یا بنگاه در
Second Life تاسیس می‌کند.
Second Life یک دنیای مجازی آنلاین است که افراد در آن به کمک آدمک‌های ساخته خودشان با یک دیگر ارتباط برقرار می‌کنند. گاهی نیز از طراحی‌های گرافیکی کامپیوتری برای نمایش حضورشان استفاده می‌کنند. با تمامی این ها در حال حاضر بیش‌تر شرکت‌ها کاری بیش‌تر از تاسیس یک دفتر که بیش‌تر حالت نمادین دارد، در آن انجام نمی‌دهند؛‌ البته تعداد محدودی از شرکت‌ها هستند که گامی فراتر نهاده و فعالیتی جدی در این دنیا آغاز کرده‌اند.
هدف این شرکت‌ها نه فقط بازاریابی بلکه اقدامی جدید و گامی تازه در این دنیای قشنگ نو است.
به عنوان مثال
۱۸۰۰Flowers.com یک «گلخانه مجازی» احداث کرده که کاربران و مشتریان می‌توانند در آنجا به تماشای مراحل تزیین گل‌ها بنشینند و یا با آدمک‌هایی به شکل گل به گفت‌وگو بپردازند.
فعالیت دیگری که در این دنیا انجام می‌گیرد،
tele – sales است؛ بدین معنا که فروشندگان از راه دور و به صورت مجازی اقدام به فروش محصولات می‌کنند. در حال حاضر تعداد اندکی فروشنده در second Life وجود دارد.
جیم مک کان یک مدیر اجرایی و مبدع مفهوم فروش از راه دور است.
وی معتقد است که بسط دنیاهای مجازی حتی بیش از پیش می‌تواند باعث تغییر نحوه استخدام افراد شود. این دنیاها به مشتریان اجازه می‌دهد طراحی‌های مورد پسندشان را به شکلی ساده‌تر در تولید محصولات به کار برند.مک کان می‌گوید: مرز میان مشتریان و کارمندان به سمت کمرنگ یا حذف‌شدن پیش می‌رود.


۳) بسیج جهانی
قابلیت منحصر به فرد اینترنت در فراهم‌سازی امکان ارتباط با تعداد زیادی از افراد در یک زمان واحد به شکل‌گیری طیف جدید و گسترده‌ای از تولیدات اقتصادی منجر شده است. این تولیدات یا روش‌های تولید تحت عنوان منبع انبوه
Crowd sourcing و یا شبه تولید Peer Production نام‌گذاری شده است.
موفقیت اولیه چنین روش‌هایی نیز در تمامی مراحل جلوه‌گر شده است؛ از دایره‌المعارف ویکی‌پدیا که به‌صورت داوطلبانه نوشته شده گرفته، تا نرم‌افزارهای منبع بازی چون لینوکس که به کمک صدها برنامه‌نویس درسراسر جهان تهیه شده است.
در حال حاضر برخی شرکت‌ها از چنین نیروهایی به عنوان شکل جدیدی از نیروی کار بهره‌برداری می‌کنند.
به‌عنوان مثال
Cambrian House یک گروه ۳۵هزار نفری متشکل از افرادی است که ایده‌های مربوط به کسب وکارهای جدید را پیشنهاد کرده و یا به مرحله آزمایش می‌رسانند.
تاکنون در حدود ۳۰ ایده مربوط به راه‌اندازی شکل جدیدی از کسب وکار از مرحله فکر به سطوح مختلف عملی تغییر موقعیت داده است.
یکی از این ایده‌ها که به مرحله بازتولید اقتصادی رسیده، بازی دسک‌تاپ آنلاین
Gwabs است.
مایکل سیکورسکی
Michael Sikorsky، مدیر ارشد اجرایی Cambrian House در این‌باره می‌گوید: ما بدون شک نزدیک‌ترین مورد به نمونه‌های اولیه موسسات همکاری و مشارکت بزرگ در آینده هستیم.


۴) کارمندان آنلاین
همان‌طور که گفتیم، ذات و فلسفه وجودی فضای آنلاین، اشکال جدیدی از نیروی کار را ایجاد کرده است.
برای مثال
Amazon.com تعدادی کارمند کسب و کار آنلاین به نام Amazon Mechanical Turk دارد و بدین ترتیب شرکت‌ها می‌توانند محصولات تولیدی افراد هم چون متون و نوشته‌های پادکست‌ها و یا برچسب‌های عکس را به شکل بسته‌بندی شده عرضه کنند.
این کار معمولا برای افرادی مفید است که تمایلی به تماشای تلویزیون یا جست‌وجوی عکس و سایر موضوعات در اینترنت ندارند.
سرویس‌های دیگری هم وجود دارند که از راه دور تماس‌های تلفنی مشتریان یک شرکت خاص را پاسخ می‌دهند؛ بدین صورت که سیستم اتوماتیک براساس تماس‌های قبلی پاسخ داده شده، پاسخ فرد تماس‌گیرنده را حدس زده و به او اعلام می‌کند.


۵) بازی کار
به اعتقاد برخی پژوهشگران در بازی‌هایی چون
World of Warcraft که چندین بازیکن به‌طور همزمان و به‌صورت آنلاین با هم بازی می‌کنند، فعالیتی انجام دهند که دقیقا شبیه کارکردن در فضاهای کاری و اداری است.
برای مثال در بازی کهکشان‌ها در جنگ ستارگان بازیکنان می‌توانند صاحب کارخانه داروسازی باشند و یا مواد خام‌‌جمع‌آوری کنند و یک شرکت تولیدی راه بیندازند.
بایرون ریوز
Byron Reeves، استاد دانشگاه استنفور که از بانیان تاسیس شرکت Seriosity نیز هست اعلام کرده است که در نظر دارد فعالیت‌های جدی و واقعی کاری را در دل بازی‌ها بگنجاند و یا حداقل ساختارهای این‌چنینی را در بازی به کار بگیرد. از طرف دیگر، Seriosity با همکاری IBM درصدد است به مطالعه شیوه‌هایی بپردازند تا از طریق آن ها بتوان مدیران و رهبران آینده را به کمک بازی‌های آنلاین تشخیص داد.


۶) مشاغل بی‌دفتر
برهمگان روشن است که اینترنت امکان کار در همه جا و هیچ جا را فراهم می‌کند. در حال حاضر افراد دقیقا می‌دانند که مایلند در چه نوع محیط‌های کاری به فعالیت بپردازند؛ البته هرجا به غیر از دفاتر سنتی و یا اتاقک‌های کوچک و محقر. بدین ترتیب بیش‌تر شرکت‌ها کارمندان خود را تشویق می‌کنند تا به ‌صورت سیار و یا از راه دور و بهتر از همه در منزل به فعالیت بپردازند.


۷) کار در هنگام نهار
با وجود تمامی روش‌های جایگزین در مورد نحوه‌های کارکردن و مکان‌های کاری و اداری، یک مورد هیچ‌گاه تغییر نکرده است.
افراد بشر بسیار مایل‌اند که به ‌طور حضوری و فیزیکی گردهم جمع شوند، حتی اگر این کار به شغل‌شان کمکی نکند.
در حال حاضر، حتی در کانون فناوری‌های پیشرفته سیلیکون ولی هم افراد مایلند به همان دلیل قدیمی (صرف نهار) دور هم جمع شوند.
در واقع می‌توان گفت که یکی از اتفاقات دوست‌داشتنی در سیلیکون ولی، همان ساعت صرف نهار است.

منبع : Business work
 ترجمه : شیما حکیمی


 
comment نظرات ()
 
خاطره جالب از یک کارمند گمرک ...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

نزدیکی‌های ساعت ٩ صبح بود که تقریبا همه اعضای گمرک خرمشهر برای بازکردن و تفتیش چند صندوق چوبی بزرگ خوش ظاهر که از آمریکا آمده بود گرد یک دیگر جمع شدند.
پیشخدمت‌ها با تیشه و تبر به کندن میخ و تخته‌های روی جعبه مشغول شدند و پس از آن که پوشال روی صندوق‌ها را پس زدند بوی خوشی برخاست که همه مطمئن شدند صندوق‌ها محتوی شکلات می‌باشند.
طبق معمول در یک قوطی باز شد و یکی از کارمندان برای خود و رفقایش از آن شکلات‌ها مقداری برداشت. طعم و مزه شکلات‌ها نیش‌ها را باز کرد و دهن همه به جنبش افتاد و متعاقب آن چندین بسته دیگر مورد ناخنک حضرات از رییس گرفته تا مامورین جزو اداره قرار گرفت و گذشته از آن هر یک از اعضا چندین بسته نیز برای اهل بیت خود کنار گذاشتند که موقع ظهر با خود ببرند!
یک ساعت بعد صندوق‌ها میخکوب و برای تحویل شدن به صاحب جنس آماده بدو و کارمندان نیز در پشت میزهای خود مشغول کار شدند ولی گاهگاهی صدای زنگ بلند می شد و کارمندان به پیشخدمت‌ها اٌرد آب خوردن می‌دادند.
لحظه به لحظه مرض عطش در عمارت گمرک شدت یافت و به فاصله نیم ساعت بشکه حلبی بزرگ عمارت گمرک خالی و دوباره پر از آب شد ولی تشنگی کارمندان از بین نرفت! رییس خواست به منزل جیم شود دید معاون اداره تقاضای دو ساعت مرخصی کرده و سایر اعضا نیز هر کدام به بهانه‌ای طلب مرخصی نموده و قصد خروج را دارند.
ناچار در جای خود باقی ماند.
صدای قار و قور شکم اعضای دله گمرک از هر طرف بلند بود و در عرض چند دقیقه هجوم عمومی به طرف مستراح شروع شد ولی بدبختانه یا خوشبختانه عمارت گمرک بیش از یک آبریزگاه گلی و یک آفتابه حلبی نداشت. لحظه به لحظه مراجعه کنندگان مستراح زیادتر شد و بعد از یک ربع هیچ کس در اتاق‌ها دیده نمیشد. همه برای رفتن به مستراح از سروکول هم بالا می‌رفتند. فراش، اندیکاتور نویس، بازرس، هیچ کدام طاقت یک دقیقه انتظار را نداشتند. هر کس هم که داخل جایی بود به این زودی‌ها کارش تمام نمی شد به همین جهت هر کس داخل می شد یک فصل فحش از بیرونی‌ها می‌شنید تا کارش تمام شود و بیرون بیاید.

جناب رییس به گمان این که آن جا هم تک و توش بر می‌دارد با طمطراق عازم شد ولی احدی ملاحظه او را نکرد. کم کم صدای او هم بلند شد که:

منتظر خدمتتان می‌کنم، به بندرعباس انتقالتان می‌دهد، حمال‌ها، فلان فلان شده‌ها، چرا ملاحظه رئیس و مرئوسی را نمی‌کنید؟

ولی هیچ کدام از این حرف‌ها و تعارف‌ها اثری نداشت! در این گیرودار رییس بی چاره دفعتا متوجه خود شد و دید که شلوار خود را کثیف کرده است! خواست به گوشه‌ای برود و شلوار خود را عوض کند که ناگهان اتومبیل شیک آخرین سیستمی جلوی عمارت گمرک ترمز کرد و یکی از بازرس‌های معروف گمرک جنوب که مامور سرکشی گمرک خرمشهر بود پیاده شد.

اولین چیزی که نظر او را به خود جلب کرد این بود که در گزارش خود بنویسد نبودن پاسبان جلوی عمارت .... از پله‌ها بالا رفت، هیچ کدام از اعضا را ندید. از درون اتاق‌ها هم صدای نفس‌کشی شنیده نمی شد. بدبخت با عصبانیت به طرف اتاق رییس رفت. رییس بدبخت از مشاهده بازرس خود را باخت و رنگ از رویش پرید و از این که به علت اشکالات فنی! نمی‌توانست از جا بلند شده و تعارف بکند بی‌اندازه شرمگین شد با این حال با لکنت زبان خیر مقدمی گفت و اضافه نمود که به علت رماتیسم و درد پا قادر به تکان خوردن نیستم و بعد هم زنک زد تا فراش آمده و برای مهمان تازه وارد چای و شیرینی بیاورد ولی هیچ کس در راه‌ روهای عمارت وجود نداشت تا به زنگ رییس پاسخ دهد!

بازرس در حالی که از این قضیه در فکر فرو رفته بود چند دور با عصبانیت طول اطاق‌ها را طی نمود و در این اثنا یک مرتبه چشمش از پنجره به بیرون افتاد و از مشاهده هجوم اعضا و معاون گمرک به مستراح بی‌اختیار خنده‌اش گرفت. مخصوصا چندنفری که طاقت نیاورده و دولادولا در گوشه‌های حیات، پشت درخت‌‌های نخل مشغول! شده بودند، توجهش را بیشتر جلب کرده و بر تعجبش افزوده بود! بوی تعفن گیج کننده‌ای فضای گمرک را معطر ساخته بود!

تمام این جریانات که باعث رسوایی کارمندان گمرک آن زمان گردیده بود شاهکار یک جوان ارمنی بود که مرتبا از آمریکا شیرینی و شکلات وارد می‌کرد و چون هر دفعه بیش از نصف هر صندوق را آقایان محض تبرک! می‌چشیدند و طبق معمول هیچ مرجعی هم برای شکایت نداشت، حقه‌ای به کار زده و یک بار سفارش داده بود که برای او شکولاکس یعنی شکلات مسهل بفرستند و به طریقی که ملاحظه شد به بهترین وجهی انتقام خود را از شکم‌های دله کارمندان گمرک خرمشهر گرفت!


 
comment نظرات ()
 
متنی که روی سنگ مزار پرویز شاپور نوشته شده ...
ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

قلبم پرجمعیت ترین شهر دنیاست


 
comment نظرات ()
 
کودکان شوخی شوخی سنگ می زنند و قورباغه ها جدی جدی می میرند ...
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

فردی ثروتمند، شیوانا و شاگردانش را برای صرف ناهار به باغ بزرگ خود دعوت کرده بود. این مرد ثروتمند دارای زن و فرزندان و نوه های زیادی بود. میزی بزرگ وسط باغ برپا شده بود و روی آن انواع غذاها و میوه ها قرار داشت. بچه ها و نوه های مرد ثروتمند در کنار نهر کوچکی که در کناره باغ قرار داشت به قورباغه ها سنگ می زدند و از زخمی کردن آن ها لذت می بردند و مرد ثروتمند هم برای شادکردن محیط به طور دائم با خدمتکاران و زن و فرزند خود شوخی می کرد. مثلا به خدمتکار می گفت که فردا او را به سختی ادب خواهد کرد و حقوق این ماهش را قطع خواهد کرد و یا رفتار زن خود را مسخره می کرد و از حرکات خنده دار گذشته زن یاد می کرد و با صدای بلند می خندید. هم چنین بچه ها را دست می انداخت و آ نها را به خاطر سکه و شیرینی به جان هم می انداخت و خلاصه با روش های به ظاهر شوخ و خنده دار خود سعی می کرد مجلس گرمی کند.

شیوانا با حالت آزرده ای از مرد ثروتمند خواست که به بچه ها بگوید به قورباغه ها سنگ نزنند و خودش هم مراعات کلامش را بکند و با شخصیت و حرمت انسان های حاضر و غایب در مجلس شوخی نکند. مرد ثروتمند که از این رفتار شیوانا دلخور شده بود با ناراحتی گفت:

به نظر می رسد استاد با شوخی و خنده میانه خوبی ندارند و غم و غصه را بیشتر ترجیح می دهند؟

شیوانا لبخند تلخی کرد و گفت:

اتفاقا برعکس من طرفدار شادی و نشاط واقعی ام. آن کودکان شوخی شوخی دارند سنگ می زنند، اما آن قورباغه ها بی دلیل جدی جدی دارند زخمی می شوند و می میرند. آن خدمتکار از همین الان تا فردا به خاطر تهدیدی که تو به شوخی بر زبان راندی به طور جدی غمگین و افسرده شده است. این زن و همسر تو هم به خاطر این که تو غضبناک نشوی، شوخی های آزاردهنده تو را تحمل می کند و با لبخند تلخ وشرمگینش غم درونی خود را برملا می سازد. بچه ها هم از زخم زبان های تو هراسان اند و دائم سعی می کنند از تو فاصله بگیرند. تو شوخی شوخی چیزی می پرانی و بقیه به طور جدی جدی آزار می بینند.

تو به من بگو کجای این گونه شوخی کردن مایه شادی و نشاط است تا من هم با تو بخندم!


 
comment نظرات ()
 
حرص و طمع ...
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

خبرنگار جوانی پس ازچندین بارمراجعه و درخواست مصاحبه و تهیه گزارش، عاقبت موفق شد ازیکی ازثروتمندترین اهالی شهر وقت ملاقاتی بگیرد. او، پیرمرد پولدار و حریصی بود که عادت عجیبی به خرید، جمع آوری و احتکار جواهرات گرانقیمت داشت. درست یک سال قبل، مرد ثروتمند توانسته بود در یک حراجی بزرگ، برنده مزایده خرید کلسیکون مشهوری از جواهرات شود.
در روز مصاحبه، پس از رد و بدل شدن تعارفات معمولی، گزارشگر از مرد پیر درخواست مشاهده و تهیه عکس ازجواهراتش را نمود. او با بی میلی خبرنگار را به محل نگهداری خزانه اش که با آخرین تجهیزات ایمنی و ضد سرقت مجهز شده بود، راهنمائی کرد و از یکی از محافظان گاوصندوق خواست که جواهرات را جهت نمایش بر روی میز قرار دهد.
خبرنگار با مشاهده آن مجموعه گران بها با اشتیاق بسیار زیاد و دقت وافر شروع به تماشا و عکس برداری و تهیه گزارش نمود. مالک جواهرات نیز که ازآن همه شوق خبرنگار به وجد آمده بود، با وی همراه شد. ساعتی به همین منوال سپری شد که سرانجام پیرمرد ضمن تشکرگفت، از وقتی که این مجموعه را خریده ام، از دیدنشان این چنین مسرور نشده بودم ! 

وقت خداحافظی فرا رسید. گزارشگر موقع خروج رو به مرد ثروتمند کرد و گفت : از این که جواهراتتان را با من تقسیم نمودید، ممنونم !
پیرمرد با تعجب پرسید، اما همه آن ها متعلق به من است !
خبرنگار پاسخ داد، جواهرات شما دو ویژگی اساسی دارند یکی ارزش آن هاست و دیگری زیبائیشان. که اولی با معامله و سود و جابجائی مالکیت حاصل می شود و دومی با تماشا.

قصد شما نیز از خرید شان، ذخیره و نگهداری آن هاست، بنابراین از ویژگی اول چشم پوشی نموده اید و وراث احتمالی هم که ندارید.

و اما ویژگی دوم، در طول یک سال فقط یک بار با شور و اشتیاق فراوان، آ ها را تماشا کرده اید، درست به اندازه بنده. تازه سهم من از شما هم بیشتر است! چرا که برای نگهداری جواهرات، نه هزینه ای صرف این همه تجهیزات ایمنی کرده ام و نه آن همه استرس و فشار روحی را که شما از ترس فقدانشان دارید را، متحمل شده ام ! 


 
comment نظرات ()
 
انتگرال بگیر ...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
 

یه آقایی که دکترای ریاضی محض داشته، هر چه قدر دنبال کار می گرده بهش کار نمیدن!!

خلاصه بعد از کلی تلاش، متوجه می شه شهرداری تعدادی رفتگر بی سواد استخدام می کنه!!

میره شهرداری خودش رو معرفی می کنه و مشغول کار می شه...!
بعد از دو سه ماه می گن همه باید در کلاس های نهضت شرکت کنید!

این بنده خدا هم شرکت می کنه!!

یه روز معلم محترم در کلاس چهارم، ایشون رو می بره پای تخته تا مساحت یک شکلی رو حساب کنه!

تو این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه که می بینه همه دارن داد می زنن:

انتگرال بگیر...!!!

حیدر ارجنمدی


 
comment نظرات ()
 
اوشو ...
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
 

پرستنده از پرستیدنی جدا نیست،

درک این وحدت زنده، دیانت واقعیست


 
comment نظرات ()
 
وعده دروغین ...
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

پادشاهی در یک شب زمستانی از قصر خارج شد.
هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.
از او پرسید، آیا سردت نیست؟
نگهبان گفت، چرا اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت، من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.
صبح جسد سرمازده ی پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود:

من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم،

 اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.


 
comment نظرات ()
 
مدیریت برمبنای ترس ...
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

مقدمه :

در ژانویه سال گذشته مقاله ای توسط آقای دکتر ویلف وگ، مجری حسابداری شرکت سافت سرو در ماهنامه الکترونیکی مدیریت پروژه جهان امروز منتشر گردید تحت عنوان پیامدهای ناشی از مدیریت بر مبنای ترس و نقد آن. او از سال 2001 در قسمت بازار یابی و فروش آن شرکت، در کالیفرنیا مشغول به کار است. سافت سرو یک شرکت چند ملیتی مشاوره و توسعه نرم افزاری بوده و دارای دو دفتر مرکزی، یکی در فورت مایرز فلوریدا و دیگری دفتر اروپائی آن در شهر لویو اوکراین است. در این جا خلاصه ای از دیدگاه ایشان را در این زمینه به حضور دوستان خانه مدیران جوان تقدیم می نماییم.

اما قبل از آن یک حکایت :

روزی فیل حاکم از قصردورشده وبا رسیدن به روستائی درمجاورت شهر، از روی مزارع و کشتزارهای روستائیان عبور کرده خسارات سنگینی را به کشاورزان وارد نموده و در آن حوالی به پرسه زنی پرداخت. اهالی روستا از ترس حاکم که فردی مستبد بود، کاری به کار حیوان نداشته و ناچاربه چاره اندیشی پرداختند. آنان متفق القول تصمیم گرفتند که همگی مردان و ریش سفیدان روستا به همراه کدخدای ده که مختصر آشنائی نیز با یکی از درباریان داشت به قصر حاکم رفته و شکایت نزد او برند. هم چنان که به قصر نزدیک و نزدیک تر می شدند هول و هراس بیشتری از هیبت حاکم ظالم بر جان اهالی روستا می افتاد و یکی یکی جیم می شدند، تا این که عده بسیار اندکی از آنان وارد قصر شده و از حاکم تقاضای ملاقات نمودند. درهمین اثنا که  آنان منتظر حاکم بودند، ازاطاق های مجاور نیز صدای ضعیف ناله و ضجه به گوش می رسید و ترس و هراس بیشتری اهالی روستا را فرا می گرفت. بالاخره نوبت به ایشان رسید و کدخدا اول از همه وارد تالار شد و تا پیشگاه حاکم جلو رفت، اما هم چنان ساکت منتظر ماند تا اجازه صحبت به وی داده شود. پیشکار مخصوص حاکم در گوش وی چند کلمه ای را پچ پچ نمود و سپس حاکم با درهم کشیدن صورت به کدخدا اشاره نمود که شرح حال بازگوید.
کدخدا با صدای آرام شروع به صحبت کرد:

قربان، هیچ می دانید که فیل شما از قصر گریخته و اکنون در حوالی روستای ما به گشت زنی مشغول است ؟

خواستم بگویم که فیل شما به شدت ...
در واقع می خواست بگوید که فیل شما به شدت به روستائیان آسیب زده، اما دید که حاکم با خشم و غضب از تخت خود برخاسته و فریاد زد:

فیل من به شدت چه ؟
کدخدا این بار خود را کاملا باخت، نگاهی به پشت سر و اطراف انداخت، اما کسی از اهالی روستا را آن دور و برها نبود. هول و هراس کاملا بر وی مستولی شده و لذا به سرعت فکری کرد و با صدای لرزان گفت :

قربان خواستم بگویم فیل شما به شدت احساس تنهائی می کند، لذا خواهش می کنم در صورت امکان یک فیل دیگر هم برای رفع تنهایی ایشان به ده ما بفرستید.
و اما
مطلب با اشاره به تجربیات برخی از دست اندرکاران اجرائی که معتقدند برای جدی گرفتن دستورات و خواست
های مدیریتی، کمی ترس لازم است، شروع می شود. نویسنده این عبارت مشهور از آنان را بیان نموده که اگر یک مدیر گزارشی را برای ساعت 3 بعد از ظهر خواسته باشد، آن گزارش بایستی یک ربع مانده به ساعت سه روی میزش قرار گیرد.
او سپس با ذکر این مطلب که مدیریت بر مبنای ترس با مدیریت بر مبنای هدف پیتردراکر فرق اساسی داشته، به تحلیل روانشناسی صنعتی قضیه پرداخته و ادامه می دهد که این شیوه مدیریت موجب کاهش عملکرد، خلاقیت و فلج شدن فرایند مدیریت بر آنان می گردد.
هم چنین مدیر به جای پرداختن به مسائلی هم چون وضعیت رقابتی بازار، نیازهای زیرساختی شرکت و عدم درک صحیح کارکنان از رهنمودها، بیشتر وقت خود را معطوف به زیر نظر گرفتن مرئوسان نموده و متقابلا اکثر تلاش کارکنان نیز به جای تمرکز بر رسیدن به اهداف پایه ای و حصول برد، صرف اجرای دستورات او می گردد. در شیوه مدیریتی بر مبنای ترس، کارکنان به جای اظهار نظر و ارائه پیشنهادات کارشناسانه در مواقع بروز مسئله و مشکل، بیشتر به ماست مالی کردن اشتباهات و یا پژواک عقاید مدیر می پردازند. آنان همواره سعی خواهند نمود که مدیر را خوش حال نمایند، اما او همیشه ناراحت بوده که دلیلش بر کارکنان واضح نمی باشد.

دکتر ویلف وگ در ادامه مطلب خود، به پیامدهای مدیریت بر مبنای ترس اشاره داشته و می نویسد که سبک مدیریت آهنین یا چکمه، انجام امور را نه تنها تسهیل نمی کند، بلکه آن ها را سخت ترو سخت تر نیز خواهد کرد. این پیامدها عبارتند از :

1- ترس، بار کاری مدیر را بیشتر می کند.
کارکنان فقط و فقط آن چه را که مدیر گفته، اجرا نموده و از اعمال هرگونه ذوق و قریحه و نقطه نظرات کارشناسی خود در امورات پرهیز کرده و جهت اجتناب از بروز هرگونه اشتباه، بارها و بارها از مدیر کسب تکلیف خواهند نمود.

2 - ترس، سرعت انجام کار را پائین می آورد.
پر واضح است که کارکنان ناشاد نمی توانند خوب کار کنند و استرس و اضطراب سیستم ایمنی آنان را مختل خواهد نمود و هم چنین قدرت و سرعت تصمیم گیری آن ها را کاهش خواهد داد.

3 - ترس، باعث بروز تمرد می شود.
ترس موجب کاهش وفاداری و احترام کارکنان به سازمان می شود. ممکن است آن ها نتوانند به صورت علنی با مدیر به مخالفت برخیزند اما همین امر موجبات بروز تعارض فی مابین ایشان و خرابکاری ها در فرایند پروژه ها خواهد شد.

4 - ترس، باعث رانده شدن خوبترین کارکنان می شود.
کارمندان خبره، زیرک و شایسته بلافاصله شغل های مناسبی را در دیگر شرکت ها پیدا کرده و تمام تجاربی که در شرکت شما اندوخته اند را در اختیار شرکت های طرف مقابل ( رقیب ) می گذارند. از طرفی شما مجبور هستید که ماه ها درگیر شکایات، پرداخت چک ها و صورت حساب ها و اخذ رضایت از ایشان باشید.

5 - ترس، موجب خلق فضای بله قربان می شود.

تحت مدیریت بر مبنای ترس، کارکنان همواره با مدیر موافق بوده و نگرش، طرز فکر و عمل آنان کاملا مطابق با مدیر خواهد بود. نویسنده مقاله با اشاره به تجارب یکصد شرکتی که از سال 1950 از گردونه رقابت خارج شده اند، می نویسد که در همه آن شرکت ها، مدیران به نوعی افکار نواندیشانه و انقلابی را پس زده اند.

علی امینی


 
comment نظرات ()
 
نتیجه ...
ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

مقدمه :

تمامی دوستان با شاخصهای مختلف ارزیابی و پایش عملکرد، فرایندها و فرمول های محاسبه بهره وری آشنائی کامل دارند و می دانند که در بیشتر آن ها، میزان ستاده در صورت کسر، بر میزان نهاده های سیستم در مخرج کسر تقسیم شده و نسبت ها و درصدهای هزینه و زمان در این محاسبات دخالت داده می شود. چیزی که مسلم است شاخص ها با نتایج نسبت مستقیم داشته و ارزیابی یک فرایند یا فردی در هر پست و مقام، با عملکرد و نتایج حاصله از آن انجام می گردد.

هر درخت را از میوه آن بسنجید

 

کشیش پیری پس از ده ها سال تلاش و کوشش و انجام وعظ و خطابه و دعوت مردم، عاقبت چشم از دنیا فرو بست و به دار باقی شتافت. همان طوری که انتظارش می رفت، او جزو لیست نجات یافته گان و داخل شوندگان به بهشت منظور شده بود. بنابراین او را به سوی صف ورودی فردوس هدایت نمودند.

از قضا جوانی جلوتر از او در صف قرار گرفته بود که پیراهن پر زرق و برقی به تن داشته، ژاکت چرمی و شلوار جین پوشیده و عینک آفتابی نیز بر چشم داشت. صف هم
چنان پیش می رفت تا این که نوبت به آن جوان رسید. مامور درب ورودی از وی نام و نشان پرسید و آن جوان نیز پس از معرفی نمودن خود، اعلام کرد که شغلش دراین دنیا، رانندگی بود است. مامور نگاهی به سوابق او انداخت و با همکار بغل دستی پچ پچی کرد و سپس ردائی ابریشم به همراه شال گردن زربفتی را بر تن آن جوان نموده و او را به بهشت داخل کردند.

نوبت به کشیش پیر رسید. طبق روال معمول از او نیز نام و نشان وشغلش را پرسیدند و پس از تاملی اندک، ردائی پنبه
ای بر تن او کرده و او را نیز بسمت فردوس هدایت کردند. کشیش از این امر رنجیده خاطر شد و زبان به اعتراض گشود و گفت :

مگر نمی دانید که بنده چهل سال آزگار است که مردم را موعظه کرده ام و آن ها را به سوی حق دعوت نموده ام اما چرا شما آن جوان کم سن و سال را که در آن دنیا شغل معمولی داشت، با چنان خلعت گران بهائی روانه بهشت نمودید ؟

مامور پاسخ داد :

عزیزم ملاک و معیار پاداش، عملکرد و نتایج آن است، شما وقتی در آن دنیا به کار مشغول بودید و مردم را موعظه می فرمودید، همه به خواب می رفتند، اما وقتی او به کار خود که رانندگیست مشغول می شد، همه مردم شروع به دعا خواندن می کردند.

http://charismaco.com/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1390


 
comment نظرات ()
 
لیو که نبودیم، ژو هم نشدیم ...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

داستان عشق عجیب و غریب یک مرد و زن چینی، مدتی زیادی رسانه‌ای شده بود و توجه زیادی به خود جلب کرده بود.
بیش از پنجاه سال پیش، لیو که یک جوان ۱۹ ساله بود، عاشق یک زن ۲۹ ساله بیوه به نام ژو شد.
در آن زمان عشق یک مرد جوان به یک زن مسن‌تر، غیراخلاقی بود و پسندیده نبود.
برای جلوگیری از شایعات این زوج تصمیم گرفتند، فرار کنند و درغاری در استان ژیانگ‌جین زندگی کنند.
در اول زندگی مشترک آن ها بی‌چیز بودند، نه دسترسی به برق داشتند و نه غذایی، طوری که مجبور بودند از گیاهان و ریشه درختان تعذیه کنند و روشنایی خود را با یک چراغ نفتی تأمین کنند. در دومین سال زندگی مشترک، لیو، کار خارخ‌العاده‌ای را شروع کرد، او با دست خالی شروع به کندن پلکان‌هایی در دل کوه کرد، تا همسرش بتواند به آسانی از کوه پایین بیاید، او این کار را پنجاه سال ادامه داد.
نیم قرن بعد در سال ۲۰۰۱، گروهی از مکتشفین، در کمال تعجب این زوج پیر را همراه شش هزار پله کنده شده با دست پیدا کردند.
چندی پیش لیو در ۷۲ سالگی فوت کرد. ژو روزهای زیادی در کنار تابوت همسرش سوگوار بود.
دولت چین تصمیم گرفته که پلکان عشق و محل زندگی این زوج را حفظ کند و آن را تبدیل به یک موزه کند.

شهرام طاهری


 
comment نظرات ()
 
آرامش ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
 

هر که را تن بمیرد، از خلق جدا گردد

و هر که را دل بمیرد، از حق جدا گردد

کافِر جان کَنَد و مومن جان دهد

قیمت تن به جان است

قیمت دل به ایمان

معبد دل را پاکیزه دار

تا

معبود بیاید و در آن مَحمِل گزیند.


 
comment نظرات ()
 
نقش مشاور ...
ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
 

یک کشیش، یک پزشک و یک مشاور مدیریت هراز گاهی با هم گلف بازی می‌کردند. یک روز آن‌ها منتظر تمام شدن بازی گروهی بودند که سرعت بازی‌شان بسیار پایین بود.

مشاور مدیریت با بی‌حوصلگی گفت، اینا چی کار می‌کنند؟ ما یک ساعت و نیمه منتظر موندیم! این واقعا شرم‌آوره.

پزشک با او موافق بود، آن‌ها نا امید به نظر می‌رسن. من که تا حالا یک مشت آدم درپیت را توی زمین گلف ندیده بودم.

در همین حال کشیش پیش مسوول زمین رفت و از او پرسید چه خبر است، این گروهی که از ما جلوترن چی کار دارن می‌کنند؟ اینا خیلی کُندند و به نظر به درد نخور میان.

مسوول زمین با چهره‌ای غمگین پاسخ داد، بله. راست می‌گویید. آن ها یک گروه آتش‌نشان هستن که پارسال بینایی‌شان را موقع خاموش کردن آتش ساختمان باشگاه ما از دست دادند. به همین دلیل ما معمولا بهشون اجازه می‌دهیم به صورت آزاد هر چقدر دوست دارن بازی کنند.

سه گلف‌باز لحظه‌ای سکوت کردند.

بعد کشیش گفت، خدای من، چقدر بد. من امشب حتما به چند تا از کشیش ها می گویم که برایشان دعا کنند.

پزشک گفت، فکر خوبیه. من هم به یک دوست چشم‌پزشک جراح‌ام زنگ می‌زنم تا ببینم براشون چی کار می‌تواند بکند.

مشاور مدیریت چند ثانیه‌ای اوضاع را سنجید و بعد به مسوول زمین گفت:

ببینم چرا آن ها شب‌ها بازی نمی‌کنند؟

به نظر شما تا چه حد راه‌حل‌های ما به‌عنوان مشاور برای حل مسائل اطرافیانمان ( کارفرما و ... )  به مسئله واقعی ربط دارد؟


 
comment نظرات ()
 
آزمون میرز - بریگز ...
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
 

MBTI یک پرسشنامه شخصیت شناسی است که توسط مادر و دختری به نام های ایزابل بریگز میرز و کاترین بریگز عرضه شده است.

این پرسشنامه 16 تیپ شخصیتی را براساس تئوری یونگ شناسایی می کند.

MBTI یک ابزار قوی برای شناخت خود و شناخت اختلاف های بین افراد مختلف است .

MBTI
ترجیحات را بر اساس 4 دسته بندی ارائه می دهد :
1-
شیوه دریافت انرژی فرد. (درون گرا، برون گرا )
2- انواع اطلاعاتی را که افراد بیشتر متوجه می شوند، دریافت می کنند و به خاطر می سپارند. (حسی، شمی )
3-
چگونگی تصمیم گیری فرد. (فکری، احساسی )
4-
شیوه سازمان دهی دنیای بیرون. (ملاحظه کننده، داوری کننده )

هر شخص با پیدا کردن تیپ شخصیتی خود با توانمندی
ها و نقاط قابل اصلاح خود بیشتر آشنا می شود .
در حال حاضر از آزمون فوق در اکثر کشورهای توسعه یافته برای شناسایی نیروهای آماده به کار بهره برداری می شود.
شرکت
ها و سازمان ها با شناسایی تیپ های شخصیتی افراد جویای کار می توانند از شخصیت های مختلف در پست های سازگار با شخصیتشان بهره گیرند و بدین ترتیب بر سرعت رشد و تعالی سازمان یا اداره خود بیافزایند.

لینک پرسش نامه ...

http://www.iranzehn.com/
نتیجه این تست صد در صد واقعیت نخواهد بود


 
comment نظرات ()
 
فکر کن ...
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
 

با تمام وجود گناه کردیم،

نه نعمتهایش را از ما گرفت،

نه گناهانمان را فاش کرد.

    بیاندیش،

طاعتش کنیم چه می کند ...
 


 
comment نظرات ()
 
نمی دانستم ...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
 

آسمان جای عجیبیست نمی دانستم
عاشقی کار غریبیست نمی
دانستم

عمر مدیون نفس نیست نمی
دانستم
عشق کار همه کس نیست نمی
دانستم


 
comment نظرات ()
 
ماهاتیر محمد ...
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
 

اگر عدالت نباشد، مهم نیست که در چه راهی هستید.

اگر عدالت هست، مهم نیست که از چه شیوه ای استفاده کرده اید.


 
comment نظرات ()
 
کتاب خانه دیجیتال جهان افتتاح شد ...
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٩
 

علاقمندان از سراسر جهان می توانند به منابع الکترونیکی این کتابخانه از طریق وب سایت آن دسترسی داشته باشند.

این وب‌ سایت در اداره مرکزی یونسکو در پاریس کار خود را آغاز کرد. در این وب ‌سایت کتاب ‌های نادر، نقشه‌ های تاریخی، نسخ خطی، ‌فیلم و عکس از کتابخانه ‌ها و آرشیوهای سراسر جهان ارائه می ‌شود. مراجعه کنندگان به این سایت قادر خواهند بود تا به تمام این موارد به هفت زبان عربی، چینی، انگلیسی، فرانسوی، پرتغالی، روسی و اسپانیائی دسترسی یابند.

32 موسسه از برزیل، بریتانیا، چین، مصر، فرانسه، ژاپن، روسیه، عربستان سعودی و آمریکا برای اجرای این پروژه به یاری سازمان یونسکو شتافتند.

اجرای این پروژه نخستین بار در سال 2005 به وسیله بزرگ ‌ترین کتابخانه جهان یعنی کتابخانه کنگرس آمریکا به یونسکو پیشنهاد شد. کتابخانه الکترونیکی جهانی به آدرس:

www.worlddigitallibrary.org

یا

http://www.wdl.org/en/

در دسترس کاربران می باشد.

شرکت گوگل و بنیاد قطر هر کدام با سه میلیون دلار، بنیاد کارنگی با دو ملیون دلار، دانشگاه علم و تکنولوژی ملک عبدالله با یک میلیون دلار و شرکت مایکروسافت با یک میلیون دلار کمک،‌ از جمله پشتیبانان مالی این طرح هستند. کتابخانه دیجیتال جهان جلوه‌های فرهنگی نقاط گوناگون جهان را به صورت چندزبانه و رایگان در اختیار کاربران قرار می‌دهد.
 

هدف از راه‌اندازی این کتابخانه در چهار محور خلاصه شده است :

  • ارتقای تفهیم و تفاهم میان ملت‌ها و فرهنگ‌ها

  • افزایش ظرفیت و تنوع مضامین فرهنگی در اینترنت

  • فراهم ساختن منابع برای آموزگاران، پژوهشگران و مخاطبان عام 

  • ظرفیت‌سازی برای مؤسسه‌های مشارکت‌کننده برای کم کردن خلا دیجیتالی درون و میان کشورها

 برای نمونه چند لینک جالب از این سایت:

http://www.wdl.org/en/item/2679/zoom.html

http://www.wdl.org/en/search/gallery?ql=eng&l=Persian

http://www.wdl.org/en/search/gallery?ql=eng&s=Iran


 
comment نظرات ()
 
روشی برای تغییر ...
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩
 

در اکتبر سال 1994 شخصی به نام دکتر آنتاناس ماکوس که یک استاد فلسفه و ریاضیات بود به عنوان شهردار بوگوتا پایتخت کلمبیا انتخاب شد. آن گونه که گفته شده است این شهر به عنوان پایتخت قتل جهان معروف بوده است و مقامات شهر در فساد شهره بوده اند. در واقع اهالی بوگوتا از این همه نابسامانی به جان آمده و به دنبال چاره ای می گشتند که نهایتا به دکتر ماکوس به عنوان یک ضد سیاستمدار متوسل شدند. اما شنیدنی است که دکتر ماکوس برای مقابله با ناهنجاری های در شهر بوگوتا از روش های جالبی استفاده کرد.

مثلا در سر چهارراه ها گروه های پانتومیم به کار گماشت که متشکل از دانشجویان تئاتری بودند که صورت خود را سفید و سیاه کرده بودند و هر کسی را که تخلفی می کرد مسخره می کردند. مثلا اگر عابر پیاده ای از چراغ قرمز رد می شد به دنبالش می افتادند و اَدایش را در می آوردند و همین باعث شد که شهروندان از ترس مسخره شدن از تخلف بپرهیزند. با گذشت چند ماه، درصد افراد پیاده ای که به علائم راهنمایی توجه و مطابق آن ها رفتار می کردند از 26 درصد به 75 درصد رسید. در حقیقت استقبال از این طرح و موفقیت آن در کاهش خلاف چنان چشم گیر بود که دکتر ماکوس 400 نفر دیگر پانتومیم کار استخدام کرد تا خدمات این گروه ها به سراسر شهر گسترش یابد.

این تنها بخشی از کارهای به ظاهر ساده بود که توسط دکتر ماکوس انجام شد و اتفاقا در نظم بخشی به شهر نتیجه داد.
دکتر ماکوس معتقد بود که"

تلاش برای تغییر نگرش مردم، می بایست رکن اساسی اصلاحات او را تشکیل دهد و نیز این که تحول در فرهنگ مدنی شهروندان کلید حل معضلات بی شمار شهر بوگوتا به شمار می آید. تنها اقتصاددانان بسیار کوته فکر ممکن است معتقد باشند که رفتار انسان ها صرفا از پاداش ها یا مجازات های ملموس و مادی تاثیر می پذیرد. درست است که افراد به انگیزه های اقتصادی شفاف و مستقیم واکنش نشان می دهند اما ممکن است به انگیزه های ناشناخته ای که از قراردادهای اجتماعی یا وجدان فردی شان نشات می گیرند نیز واکنش های قاطعی نشان دهند.

کتاب: تبهکاران اقتصادی
نوشته : ریموند فیسمن و ادوارد میگل.
ترجمه :  فرخ قبادی.
نشر: نگاه معاصر


 
comment نظرات ()
 
آخرین خبرهای دنیا
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
 

لطفا کلیک کنید ...

http://www.worldometers.info/fa/

ژینا آقابیگی




 
comment نظرات ()
 
7300 عکس ...
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩
 

منبع: کتاب همدلی ها نوشته  محمد رضا شرعی

امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم. من خانواده خیلی فقیری دارم و امیدوارم یک روز بتوانم تغییر عمده ای ایجاد کنم. پدرم یک عکاس دوره گرد است که عموماً روزها در اطراف میدان آزادی از مردم عکس یادگاری می‌اندازد و درآمد ناچیزش را هر شب کف دست مادرم می‌گذارد و اوست که هنرمندانه با خیاطی کردن کاستی‌های بی‌نهایت آن را پوشش می‌دهد. من تنها فرزند این خانواده سه نفری هستم و تنها ثمره عشق آنها. سالهاست که به فقر عادت کرده‌ام و دیگر چشم‌پوشی کردن برایم عادت شده است. وقتی کم سن و سال‌تر بودم به داشته های هم‌سن وسال‌های خودم حسرت می‌خوردم و همیشه در خلوت ذهنم یک سوال بی جواب داشتم: چرا پدرم این قدر بی‌مسوولیت بود که حتی سراغ یک کار خوب نرفت؟

هر سال وقتی در ابتدای سال تحصیلی خود را به معلم معرفی می‌کردم، می‌ماندم که شغل پدرم را چگونه بیان کنم. شاید یکی از سخت‌ترین لحظه‌های زندگی من همان لحظه‌ها و لحظه‌های مشابه‌ای بود که باید درباره شغل پدرم فکر می‌کردم و یا حرف می‌زدم. تنها سنگ صبور من مادرم بود که به قول معروف از گلوی خودش می‌زد و در دهان من می‌گذاشت. آن دو عاشق هم بودند و زندگی خود را در عین سادگی می‌گذراندند. نمی‌دانم به سخت‌بودن این زندگی ساده برای من که در این عصر تکنولوژی اولین گام ها را بر می‌داشتم فکر می کردند یا نه؟ هر سال شب تولد من شب شادی خانواده کوچکمان بود؛ مادرم به هر سختی بود با پس اندازش یک شام نسبتاً مفصل شاید شبیه آن چه که همه دوستانم هر شب می‌خورند، تهیه می‌کرد و سعی داشت با دادن هدیه‌ای آن شب را برایم خاطره‌انگیز کند و همیشه موقع هدیه دادن می‌‌گفت:

این هم هدیه من و بابات! مبارکت باشد! می‌دانستم که عملاً پدرم هیچ نقشی در تهیه آن نداشته است؛ تنها بخشی که زحمتش به عهده پدر بود و خوب هم از پس آن برمی‌آمد عکس یادگاری بود.

هیجده سال به این روال گذشته بود و می‌دانستم امسال هم اگر کمتر از پارسال نباشد بهتر نیست؛ به خصوص که خرج آماده شدن من برای امتحان کنکور خیلی سنگین شده بود. امسال هم مثل سال‌های گذشته وقتی پدرم به خانه برگشت یک جعبه شیرینی به همراه داشت. می‌دانستم که صبح قبل از رفتن، مادرم توصیه آن را کرده بود. از پشت پنجره به حیاط کوچک نگاه می‌کردم که پدرم وارد شد؛ مثل همیشه خیلی کم‌حرف، ولی خنده‌رو. هیچ چیز نمی‌توانست شادی چهره‌اش را درهم بریزد، مگر خبر مرگ عزیزی. همیشه او را با چهره شاد دیده بودم اما چهره شادش برایم هیچ اهمیتی نداشت. چیزی که ذهنم را به خود معطوف کرده بود یک زندگی راحت بود. از سال ها پیش با خودم عهد کرده بودم که یک روز حرف‌هایم را به او بزنم که چرا این زندگی را دوست دارد؟ خانه‌ای کلنگی که سهم‌الارث مادرم بود و هزار چیز نداشته دیگر که جایشان را در خانه خالی می‌دیدم و تمام این کسری‌ها به این خاطر بود که او تن به کار نداده بود.

آن شب مثل همه شب‌ها زود شام خوردیم؛ ولی برخلاف همیشه مفصل‌تر و برای من دلچسب‌تر و بعد از شام هم مراسم ساده تولد با یک کیک کوچک و نهایتاً مادرم که بهترین لباسش را به تن کرده بود و با لوازم آرایش ارزان قیمتش که امروزه در کیف تمام دختربچه‌های دبیرستانی پیدا می‌شد، ته آرایشی کرده بود و همین ته آرایش صورت مهربانش را دوچندان زیبا و دوست‌داشتنی کرده بود؛ کنارم آمد، مرا مادرانه در آغوش کشید، گونه‌ام را بوسید و جعبه ای کوچک را در دستم نهاد؛ بازش کردم. یک زنجیر نازک نقره بود با پلاک الله که خیلی خوش
حالم کرد. اولین باری بود که چنین چیزی هدیه می‌گرفتم. خودش آن را به گردنم آویخت و مثل همیشه تکرار کرد: این از طرف من و پدرت بود. برخلاف تمام سال‌ها که پدر بعد از بیان این جمله مرا می‌بوسید و تبریک می‌‌گفت، در اتاق نبود. هر دو تعجب کرده بودیم. پرسیدم: بابا کجا رفت؟ و مادرم متعجب‌تر از من پاسخ داد: نمی‌دانم. لحظاتی نگذشته بود که پدر با یک صندوقچه چوبی نه چندان بزرگ وارد شد. برق شادی در نگاهش موج می‌زد؛ جلو آمد، مرا درآغوش کشید، به گرمی به تنش فشرد و در گوشم زمزمه کرد: مرد شدی! اولین باری بود که این حرف را از دهانش می‌شنیدم. احساساتی شده بودم. حس عجیبی بر سینه‌ام چنگ می‌انداخت.

وقتی از آغوشش بیرون آمدم صندوقچه را به سمت من گرفت و گفت: این تمام گنج من و هدیه توست! ماحصل سال‌ها زندگی من است. با هیجان زیاد آن را گرفتم. مادرم همچنان متعجب ما را نگاه می‌کرد. همه نشستیم و من صندوقچه را به آرامی باز کردم؛ از آن چه می‌دیدم مات و متحیر ماندم؛ اصلاً در ذهنم نمی‌گنجید. یک صندوقچه پر از عکس همه از خودم در حالت‌های مختلف خیلی خیلی زیاد. پدر آخرین جرعه‌های چایش را سر کشید و گفت: توی این صندوقچه 7300 عکس از تو نگهداشتم؛ از وقتی که به دنیا آمدی هر روز یک عکس از تو گرفتم، خودم ظاهرشون کردم و پشت هر کدام تاریخ آن روز بخصوص ثبت شده. می‌دانی چرا؟ دلم نمی‌خواست لحظه‌های قشنگ بزرگ شدندت را فراموش کنم. شاید به نظر شما خیلی شبیه به هم و تکراری باشند؛ اما این اشتباه بزرگی است؛ چون تمام آنها با هم فرق دارند. تنها شباهت آن ها به هم در این است که تو در تمام عکس‌ها می‌خندی و این به خاطر این است که من عاشق خنده‌های تو هستم. سعی کردم آن ها را طوری بگیرم که احساس نکنی و به‌همین خاطر طبیعی‌ترین حالت را در عکس‌ها داری.

تو امروز وارد نوزده سالگی می‌شوی، بد و خوب را از هم تشخیص می‌دهی، برای آینده‌ات تصمیماتی داری و برای رسیدن به آن تلاش می کنی؛ ولی یک چیز را فراموش نکن؛ در هر شغلی که هستی و به هر پست و مقامی که رسیدی سعی کن مردم را شاد کنی! شادی آن ها را حفظ کنی و خود را شاد نشان بدهی. اصلاً می‌دانی چرا من عکاسی می‌کنم؟ چون عاشق ثبت لحظات شادی مردم هستم. سال‌ها عکس انداخته‌ام و نگاتیو همه را حفظ کرده‌ام و هنوز هم همه را بیاد می‌آورم: آن لحظه به خصوص را که عکس گرفته‌ام بیاد می‌آورم؛ دخترها و پسرهایی که تازه نامزد کرده بودند؛ عروس و دامادهایی که در شب عروسی‌شان عکس یادگاری انداخته‌اند؛ پدر و مادرهایی که در اولین روز تولد اولین فرزندشان شادی می‌کردند؛ پیرمرد و پیرزن‌هایی که با دیدن شادی جوان‌ها به زندگی امید دوباره پیدا می‌کردند؛ مادری که پسر سربازش را در آغوش می‌فشرد ... همه و همه را به یاد دارم. عشق و شادی در تمام آنها موج می‌زند از تو می‌خواهم که دنبال شادی مردم باشی.

امشب هم گذشت. خواب از چشمانم فراری شده است. حرف‌های پدرم هنوز توگوشم زنگ می‌زند و هنوز هم به عکس‌های‌ خودم خیره‌ام. او راست می‌‌گفت. اصلاً شبیه هم نیستند؛ حداقل یک روز با هم فرق دارند. از خودم بدم می‌آید؛ از این که نسبت به او چه افکار بدی داشتم. او مرد بزرگی بود که خودش را به دنیا نفروخته بود. دنبال عشقش رفته بود، به آن رسیده بود و آن را حفظ کرده بود. آرمان‌گرایی بود که به حقیقت آرمانش رسیده بود و همین وجه تمایز او با بقیه بود. چیزی که از او یک مرد قابل احترام و افتخار ساخته بود. کاش می شد فریاد بزنم که چقدر دوستش دارم. شاید به اندازه تمام این سال‌ها که از او دور بوده‌ام. امشب شمع هیجدهمین سال عمرم را فوت کردم و با هزار آرزو و امید وارد نوزدهمین سال زندگی‌ام شدم.

علی حکم آبادی


 
comment نظرات ()
 
دکتر خسرو فرشیدورد ...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت

هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان

لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان

موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران 

عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران

هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست

دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ

در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران

بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران

لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ

چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند

این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

 

دکتر خسرو فرشیدورد از استادان پیشکسوت دانشکده زبان و ادبیات فارسی و دیدگاه های ویژه در عرصه دستور زبان بود. مقالات و کتاب های فراوان و بسیار ارجمندی در حوزه دستور زبان فارسی و زبان شناسی و نقد ادبی و تحقیقات ادبی از آن استاد درگذشته برجای مانده است.

فرشیدورد چند سال قبل از دانشگاه تهران بازنشسته شد. وی مدتی را با بستگانش زندگی کرد و چندی پیش به سرای سالمندان نیکان منتقل شد که در آن جا دار فانی را وداع گفت. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر که از مشهورترین سروده های استاد نیز هست به خوبی عشق او به ایران و فرهنگ این سرزمین را نشان می دهد. روحش شاد ...


 
comment نظرات ()
 
یک مشکل عمده ...
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

وقتی اجازه دادی عدم تایید کسی مانع تو شود،

بخشی از خودت را نادیده گرفته ای

مریم مهربانی


 
comment نظرات ()
 
چرا سی دی ها 74 دقیقه هستند؟ ...
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

دیسک های فشرده یا همان CD که امروزه کاربردهای فراوانی در زندگی ما دارند، در سال ۱۹۸۰ به دنیا وارد شدند. ولی چرا دیسک های فشرده ۷۴ دقیقه ای هستند، نه ۶۰ دقیقه ای و نه ۷۰ دقیقه ای !؟ ‏

هفتاد و چهار دقیقه بودن آنها را می توان تقصیر یک مرد ناشنوای آلمانی گذاشت. ‏

شرکت سونی و فیلیپس که آن زمان در حال طراحی استاندارد
CD بودند بین اندازه دیسک های فشرده با هم اختلاف داشتند. شرکت فیلیپس به دنبال طراحی دیسک های با قطر ۱۱/۵ سانتیمتر بود و سونی به ۱۰ سانتیمتر بسنده کرده بود. ‏

هر کدام از ۲ استاندارد فوق می توانستند
۶۰ دقیقه از موسیقی استریو با نرخ ۱۶ بیت و با فرکانس ۰۵۶/44 هرتز را در خود جای دهند. ‏

ولی این مقدار از دید آقای
نوریو اهگا کافی نبود. وی که یک تاجر ابزار الکترونیکی در ژاپن بود و برای خوانندگی اپرا هم تعلیم دیده بود، پس از اینکه از کیفیت پایین ضبط صوت سونی به آن شرکت تحت یک نامه شکایت کرد، به استخدام سونی درآمد و پس از گذشت زمان در سال ۱۹۸۲ مدیر شرکت سونی گردید. وی که علاقه خاصی به موسیقی کلاسیک داشت، اصرار داشت که باید سمفونی نهم لودویگ وان بتهوون را بر روی یک دیسک فشرده جای داد. ‏

به گفته فیلیپس: طولانی ترین اجرا
۷۴ دقیقه به طول انجامید. موسیقی که در فستیوال شهر بایروت آلمان در سال ۱۹۵۱ به رهبری ویلهلم فورت ونگلر اجرا گردید را نمی شد در۶۰ دقیقه جای داد. ‏

و این بود سرآغاز دیسکهای
۱۲ سانتیمتری که ۷۴ دقیقه ظرفیت داشتند، استانداردی که متاثر از نوابغ آلمانی و ژاپنی ایجاد شد. ‏‏‏‏


 
comment نظرات ()
 
افراد خنده رو بدانند ...
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

ما بهشت را برای کسانی که دل مومنین را شاد کنند مباح ساختیم. (حدیث قدسی)
نشانه آدمیان بهشتی تبسم همیشگی است. ( رسول اکرم صلی‌الله‌علیه ‌وآله ‌وسلم )
بعد از سلامتی خنده بزرگترین نعمت خداست.( امام علی علیه‌السلام )
خنده و تبسم نشانه بارز خوشرویی است و آن موجب دوست یابی است. ( امام علی علیه‌السلام )
خوش حال کردن قلب مومن از ده حجّ با ارزش‌تر است. ( امام صادق علیه‌السلام )
نزد خداوند کافر خوشرو از مؤمن ترشرو عزیزتر است. ( امام رضا علیه‌السلام )
هر که مؤمنی را از غم و اندوه شاد کند خداوند دل او را در روز قیامت شاد می‌کند. ( امام جواد علیه‌السلام )
هیچ چیز مثل خوشرویی زندگی را شیرین نمی‌کند. ( امام حسن عسگری علیه‌السلام )
مؤمن می‌بایست عبوس و گرفته نباشد و گشاده‌رو و خندان باشد و قدری مزاح مطلوبست و در صورت قهقهه حتما بگوید اللهم لاتمقتنی یعنی خدایا مرا دچار غم و اندوه دامنگیر مگردان.
از اُم حلیمه همسر گرامی رسول اکرم نقل شده است که ایشان حتی در خواب هم تبسم بر لب داشتند گویی نه سرما و نه گرما بر ایشان اثر نداشت.

همیشه با لبی خندان زندگی دلپذیر داشته باشید.


 
comment نظرات ()
 
دکتر شریعتی ...
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند،

تو به دنبال نگاه زیبا باش ...

پرهام توجه


 
comment نظرات ()
 
یک لینک مهندسی ...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
 

 

http://www.chilloutzone.de/files/player.swf?b=10&l=197&u=ILLUMllSOOAvIF//P_LxP92A42lCHCeeWCejXnHAS/c

به قول بچه ها ... حالشو ببر


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
 

شرط دل دادن،‌ دل گرفتنه

و گرنه یکی بی دل می شه و یکی دو دل


 
comment نظرات ()
 
هدف ...
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ بهمن ۱۳۸٩
 

آدم های بی هدف مجبورند تا آخر عمر برای آدم های هدفمند کار کنند ...


 
comment نظرات ()
 
الفبای زندگی ...
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
 

 

الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات
ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث: ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده ها
ج: جسارت برای ادامه زیستن
چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح: حق شناسی برای تزکیه نفس
خ: خودداری برای تمرین استقامت
د: دور اندیشی برای تحول تاریخ
ذ: ذکر گویی برای
اخلاص عمل
ر: رضایت مندی برای احساس شعف
ز: زیرکی برای مغتنم شمردن لحظه ها
ژ: ژرف بینی برای شکافتن عمق درد ها
س: سخاوت برای گشایش کارها
ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص:
صداقت برای بقای دوستی
ض: ضمانت برای پایبندی به عهد
ط: طاقت برای تحمل شکست
ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
ع:
عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
غ: غیرت برای بقای انسانیت
ف: فداکاری برای قلب
های دردمند
ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل
ک: کرامت برای نگاهی از سر عشق
گ: گذشت برای پالایش احساس
ل: لیاقت برای تحقق امیدها
م: محبت برای نرمی دل
ن: نکته بینی برای دیدن نادیده ها
و: واقع گرایی برای
دستیابی به کنه هستی
ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها
ی: یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک

پس:

جواب سلام را با علیک بده ،

جواب کینه را با گذشت،

جواب بی مهری را با محبت،

جواب ترس را با جرأت،

جواب دروغ را با راستی،

جواب دشمنی را با دوستی،

جواب زشتی را به زیبایی،

جواب توهم را به روشنی،

جواب خشم را به صبوری،

جواب سرد را به گرمی،

جواب نامردی را با مردانگی،

جواب همدلی را با رازداری،

جواب پشتکار را با تشویق،

جواب اعتماد را بی ریا،

جواب بی تفاوت را با التفات،

جواب یکرنگی را با اطمینان،

جواب مسوولیت را با وجدان،

جواب حسادت را با اغماض،

جواب خواهش را بی غرور،

جواب دورنگی را با خلوص،

جواب بی ادب را با سکوت،

جواب نگاه مهربان را با لبخند،

جواب لبخند را با خنده،

جواب دلمرده را با امید،

جواب منتظر را با نوید،

جواب گناه را با بخشش،

و جواب عشق چیست جز عشق؟

هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار


 
comment نظرات ()
 
...
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
 

آسمان فرصت پرواز بلندی است

قصه این است چه اندازه کبوتر باشی


 
comment نظرات ()
 
روایتی برای سه خر ...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ بهمن ۱۳۸٩
 

می گویند مردی روستایی با چند الاغش وارد شهر شد. هنگامی که کارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماری کرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نیافت.
سراسیمه به سراغ اهالی رفت و سراغ الاغ های گمشده را گرفت. از قرار معلوم کسی الاغ ها را ندیده بود.
نزدیک ظهر، در حالی که مرد روستایی خسته و نا امید شده بود، رهگذری به او پیشنهاد کرد، وقت نماز سری به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالای منبر از جمعیت نمازخوان کسب اطلاع کند.
مرد روستایی همین کار را کرد.

امام جماعت از باب خیر و مهمان دوستی، نماز اول را که خواند بالای منبر رفت و از آن جا که مردی نکته دان و آگاه بود، رو به جماعت کرد و گفت:

آهای مردم در میان شما کسی هست که از مال دنیا بیزار باشد؟ خشکه مقدسی از جا برخاست و گفت: من!
امام جماعت بار دیگر بانگ برآورد:

آهای مردم! در میان شما کسی هست که از صورت زیبا ناخشنود شود؟ خشکه مقدس دیگر برخاست و گفت:من!

امام جماعت بار سوم گفت:

آهای مردم! کسی در میان شما هست که از آوای خوش (صدای دلنشین) متنفر باشد؟ خشکه مقدس دیگری بر پا ایستاد و گفت:من!

سپس امام جماعت رو به مرد روستایی کرد و گفت:

بفرما! سه تا خرت پیدا شد. بردار و برو!


 
comment نظرات ()