body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

بهار را دریاب ...
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
 

باز باران بارید،

خیس شد خاطره ها،

مرحبا بر دل ابری هوا،

هر کجا هستی، باش

آسمانت آبی

و تمام دلت از غصه دنیا خالی

غلامحسین برادران


 
comment نظرات ()
 
دانه ای که سپیدار بود ...
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
 

 
 دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید.
 سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود.
 دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه.
 گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت.
 گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت
 و گاهی فریاد می‌زد و می‌گفت:من هستم، من این جا هستم، تماشایم کنید
 اما هیچ کس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند
 یا حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند
 به او توجهی نمی‌کرد
 
 دانه خسته بود از این زندگی؛
 از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی خسته بود
 یک روز رو به خدا کرد و گفت
 نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم.
 
 کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی
 خدا گفت
 اما عزیز کوچکم... تو بزرگی، بزرگ تر از آن چه فکر می‌کنی
 حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی.
 
 رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای.
 راستی یادت باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی.
 خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی
 
 دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید،
 اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد
 سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود
 که هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد.
 سپیداری که به چشم همه می‌آمد
 
=====
 
گاهی اتفاقی در زندگی آدم ها می افتد که فکر می کنند شر است
 اما تنها خدا می داند که آن اتفاق برایش جز خیر نیست و
 گاهی خیری که فقط خدا می داند شر است

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
زنی را می شناسم من ...
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
 


زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید
به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی
لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک
کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب
بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است!
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده!
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک
زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را
ز مردی هرزه می گیرد
...زنی را می شناسم من

 

 فریبا شش بلوکی
http://fariba.sheshboluki.com/


 
comment نظرات ()
 
...
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
 

لذت تو می تواند بی انتها باشد و همین طور عذاب تو،

و هر دو آموزنده.


 
comment نظرات ()
 
آرامش ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
 

کسی که نتواند به آرامش درونی برسد،

هرگز نمی تواند درک درستی از خود،‌ جهان و کارآمدی آن داشته باشد.


 
comment نظرات ()
 
شاید برای شما هم اتفاق بیافتد ...
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
 

وارد اتوبوس شدم، جایی برای نشستن نبود، همان جا روبروی در، دستم را به میله گرفتم،
پیرمرد با کُتی کهنه، پشت به من، دستش به ردیف آخر صندلی
های اقایون گره کرده! (که می شود گفت تقریبا در قسمت خانم ها)
خانم دیگری وارد اتوبوس شد، کنار دست من ایستاد، چپ چپ نگاهی به پیردمرد انداخت، شروع کرد به غرلند کردن!

برای چی اومده تو قسمت زنونه!
مگه مردونه جا نداره؟
این همه صندلی خالی!

خانم جان این طوری نگو، حتما نمی تونسته بره!
دستش کجه نمی تونه بشینه یا پاش خم نمیشه؟
خب پیرمرد ِ! شاید پاش درد می کنه نمی تونه بره بشینه!

آدم چشم داره می بینه!
نگاه کن پاش تکون می خوره، این روزها حیاء کجا رفته؟!…

سکوت کردم، گفتم اگر همین طور ادامه دهم بازی را به بازار می کشاند! فقط خدا خدا می کردم پیرمرد صحبت ها را نشنیده باشد!
بی خیال شدم، صورتم را طرف پنجره کردم تا بارش برف
ها را تماشا کنم…

به ایستگاه نزدیک می شدیم.
پیرمرد می خواست پیاده شود.
دستش را داخل جیبش برد.
پنجاه تومنی پاره ایی را جلوی صورتم گرفت.
گفت، دخترم این چند تومنیه؟
بغض گلویم را گرفت، پیرمرد نابینا بود!

خانم بغل دست من خجالت زده سرش را پایین انداخت و سرخ شد…

http://venoosiha.parsiblog.com/  :منبع


 
comment نظرات ()
 
خیریه سمر ...
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
 

http://www.samarcharity.com/index.htm


 
comment نظرات ()
 
لحظه لحظه تا سال نو ...
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩
 

 

http://www.7seen.com/

امین کشاورز


 
comment نظرات ()
 
روسو ...
ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
 

مقام نیست که انسان را می سازد،

بلکه انسان است که مقام را می سازد،

و برده می تواند فردی آزاد باشد،

جبار و خودکامه می تواند برده باشد،

ما خود مقام و موقعیت را پَست یا عالی می سازیم.


 
comment نظرات ()
 
نقل از بزرگان ...
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
 

خون تمام افراد بشر یک رنگ است ولی لیاقت آن ها فرق می کند.


 
comment نظرات ()
 
ببینید فرزندانمان چه چیزی تقاضا می کنند ...
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
 

 

گزارشی در باره تولید سوسیس و کالباس در ایران

 

http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8912160050

 


 
comment نظرات ()
 
فردا ...
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
 

اگر زندگی انسان هیچ گونه جنبه انسانی نداشته باشد،

‌فردا روز دگری نیست.


 
comment نظرات ()
 
وقتی ایمان داشته باشی ...
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
 

امروز به این مقاله و خبر برخورد کردم و برام جالب بود که آدمی با داشتن معلولیتی جدی این همه موفق میشه و خیلی از ماها با یه ناراحتی کوچیک حسابی قافیه رو می بازیم.
این آقا همین جاست تو همین شهر و با همین شرایطی که همه ما داریم زندگی می کنیم. ولی اون کجا و خیلی از ماها کجا.
اون فهمیده که زندگی ارزش داره. به این که کاری شدنی هست اعتقاد و ایمان داره.
وقتی ایمان داشته باشی که کار شدنی است (ایمانی حقیقی)، افکارت راه های انجام اونو پیدا خواهد کرد.

گران‌ترین وکیل ایران اصلا پرونده‌هایش را نمی‌بیند.

  • او گران‌ترین وکیل ایران است. یکی از مهم‌ترین پرونده‌های تاریخ قضائی ایران را وکالت کرده و بیشترین حق‌الوکاله را گرفته است؛ چیزی در حدود یک‌ و نیم میلیارد تومان.
    علی صابری (وکیل نابینا) از آن دست آدم‌هایی‌ است که مفهوم معلولیت و توانایی را در ذهن به‌هم می‌ریزد. او توانسته با پشتکار و اعتماد به نفس، به هر چیزی که به آن معلولیت می‌گویند، غلبه کند و در حرفه خودش یکی از جنجالی ترین‌ها باشد.
    دفتر وکالت علی، شلوغ است. دارد لایحه را به یکی از موکلان‌اش دیکته می‌کند. همه، با وقت قبلی آمده‌اند. علی فقط بعدازظهرها دفتر است. هیچ‌کس از دیدن وکیل نابینا تعجب نمی‌کند، این روزها علی دیگر برای خودش اسم و رسمی دارد و همه از معلولیت‌اش و موفقیت‌های عجیب و غریبش باخبرند.

    او نمی‌بیند و نمی‌تواند هیچ‌کدام از پرونده‌هایی را که در دست دارد بخواند چون آن ها به خط بریل نیستند،

  • نمی‌تواند آخرین قوانین مصوبه را ببیند چون هنوز فرصت نشده آن ها را به خط بریل درآورند،

  • نمی‌تواند در دفاع از موکلان‌اش لایحه بنویسد. نمی‌تواند در چشم‌های موکلان‌اش نگاه کند و راست و دروغ حرف‌هایشان را بفهمد،

  • نمی‌تواند تنها و بدون همراه به دادگاه برود.

 و با همه این حرف‌ها باز هم به نظر علی، چشم آخرین عضوی است که یک وکیل به آن نیاز دارد؛

« ندیدن را می‌توان حل کرد. آدم باید فقط خودش را از تک و تا نیندازد. من مدت‌هاست به دیدن از دریچه چشم دیگران عادت کرده‌ام. طوری برنامه‌ریزی کرده‌ام که هیچ‌وقت با مشکلم دست تنها رودررو نشوم. از اول برنامه کار تیمی برای خودم درست کرده‌ام. دوستان بسیار زیادی دارم؛ وکلایی که با هم روی پرونده‌ها کار می‌کنیم، با هم آنها را می‌خوانیم، با هم لایحه می‌دهیم و... جدا از همه این حرف‌ها منشی من هم آدم منحصر به فردی است. منشی یک فرد نابینا باید ویژگی‌های خاصی داشته باشد. او چندین برابر دیگران کار می‌کند و مجبور است همه چیزهایی که نابینا نمی‌تواند بخواند، برایش بخواند و همه چیزهایی که نمی‌تواند بنویسد، برایش بنویسد. منشی یک نابینا در حقیقت چشم‌های او هم هست».

کتاب بریل و قلمم را بردم سرکار!
به نظر علی صابری، همه چیز به چشم مردم عادی می‌شود؛ حتی مردی با عصای سفید در راهرو‌های تنگ و تاریک دادگستری؛ « وقتی از جامعه اقلیت باشید، همیشه محدودیت‌هایی دارید. مردم از دیدن شما در هر جایگاهی تعجب می‌کنند.

بعد از فارغ‌التحصیلی مدتی در قسمت ارشاد دادگستری لواسان مشغول شدم. آن موقع حضور من برای خیلی‌ها غیرقابل باور بود. بالاخره قسمت ارشاد قسمتی است که به مراجعه‌کنندگان راهنمایی حقوقی می‌دهد و با شنیدن دعوای آنها به آنها می‌گوید چه باید بکنند. اینکه فرد نابینا در مراجعه مستقیم با مردم باشد و بخواهد به آنها راهنمایی بدهد و از عهده کار هم برآید، برای خیلی‌ها قابل قبول نبود.

اوایل برای من هم مشکل بود. جای خالی چشم‌هایم را به‌شدت احساس می‌کردم اما زود خودم را دریافتم. تصمیم گرفتم مثل همه آدم‌ها باشم. محیط کارم را برای خودم راحت و دلپذیر کنم. این شد که یک روز یک کتاب حقوقی که به زبان بریل بود، با یک قلم سبک مخصوص نابینایان که به آن لو قلم می‌گویند با خودم بردم سر کار. آنجا نشسته بودم و مابین مراجعه‌های مردم کتاب می‌خواندم و یادداشت‌برداری می‌کردم.

تصور کنید مردم با چه صحنه‌ای رو‌به‌رو می‌شدند؛ نابینایی که در قسمت ارشاد قضائی نشسته، کتاب بریل می‌خواند و خلاصه‌برداری می‌کند. بعد از مدتی، حضورم برای همکاران بسیار عادی شد؛ آن‌قدر که معلولیت مرا از یاد بردند و با خیلی‌هاشان صمیمی شدم ».

مردم از وکیل گریزانند
سر علی صابری، شلوغ است و در زمانی که همه به خاطر هزینه بالای وکالت از آن فراری‌اند، یک وکیل نابینا این همه مشتری داشته باشد جالب است؛ « نمی‌دانم شاید به خاطر پرونده هموفیلی‌هاست. البته من برای به دست آوردن مقام و مرتبه فعلی‌ام خیلی زحمت کشیده‌ام. حقیقت این است که مردم ایران زیاد اهل وکیل گرفتن و کارها را به دست وکیل سپردن نیستند و بیشتر ترجیح می‌دهند خودشان کارشان را انجام دهند و پول وکیل را هم در جیب بگذارند. 
آن هایی هم که یک وکیل می‌گیرند، ترجیح می‌دهند پولشان را به وکیلی بدهند که هم سابقه زیادی داشته باشد، هم سن و سالش بالا باشد و هم مشکل خاصی نداشته باشد. خودتان ببینید در چنین شرایطی، مطرح شدن برای یک وکیل نابینای سی و چند ساله چقدر دشوار است؟ قضات حالا دیگر مرا شناخته‌اند و از دیدن من و همراهم در دادگاه تعجب نمی‌کنند. دفاعیات شفاهی را من انجام می‌دهم و مسائلی که نیاز به خواندن یا نوشتن دارد، همکارم انجام می‌دهد.
با نا بینایی‌ام هیچ مشکلی جز رفتار‌های ناپسند برخی همکاران ندارم، البته این را به گردن فرهنگ جامعه می‌گذارم؛ جامعه‌ای که به معلول به عنوان یک پدیده می‌نگرد و از پیشرفت او تعجب می‌کند و در برخی شرایط متاسفانه به او حسودی می‌کند ».


 
comment نظرات ()
 
تبدیل انسان به الماس ...
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩
 

یک شرکت سوییسی، خاکستر حاصل از سوزاندن اجساد انسان‌ها را به الماس تبدیل می‌کند. بیشتر انسان‌ها پس از مرگ به خاک سپرده می شوند اما بعضی‌ها هم در آتش سوزانده شده و شماری هم مومیایی و یا منجمد می شوند. اما اکنون خاکستر انسان‌ها با کمک یک تبدیل شیمیایی خاص می‌تواند به الماسی درخشان تبدیل شود.

شرکت آلگوردانتسا در شرق سوییس خاکستر جنازه انسان‌ها را به سنگ‌های قیمتی تبدیل می‌کند. در این آزمایشگاه کارگرانی که عینک‌های محافظ پلاستیکی به چشم دارند با 15 دستگاه به صورت شبانه روزی کار می‌کنند.
این کارگران در پشت یک خط زرد و سیاه کار می‌کنند و بازدیدکنندگان به احترام میت، مجاز به عبور از آن نیستند.
جنازه انسان به طور متوسط 3 کیلوگرم خاکستر از خود بر جای می گذارند اما برای ساخت الماس 5/2 تنها 500 گرم خاکستر کافی است. در روند تبدیل خاکستر انسان ها به الماس ابتدا پتاسیم و کلسیم که حدود 85 درصد این خاکسترها را تشکیل می دهند از کربن جدا می شود. سپس این کربن تحت فشار فوق العاده زیاد و حرارت هزار و هفتصد درجه سانتی گراد قرار می گیرد که در این روند کربن به سرب سیاه، آلوتروپ کربن یا ساختاری .متفاوت از کربن تبدیل می شود.

در مرحله بعد، برای تبدیل سرب سیاه به الماس که سخت‌ترین آلوتروپ کربن است، فشار و حرارت بیشتری اعمال می‌شود. کل این روند شش تا هشت هفته طول می‌کشد که به هیچ وجه با روند طولانی تشکیل طبیعی الماس که چند هزار سال طول می‌کشد، قابل مقایسه نیست. زمانی که این روند به پایان برسد الماس خام هنوز به صیقل و تراش نیاز دارد . بسیاری از این الماس‌ها به شکل سنگ‌های قلبی شکل بریده می‌شوند که می توان از آن ها به صورت گردنبند یا نگین انگشتر استفاده کرد.

هر الماس منحصر به فرد است و رنگ آن از آبی تیره تا تقریبا سفید متفاوت است. مسوولان این شرکت می‌گویند رنگ الماس‌ها بازتاب شخصیت فرد است. اثبات این که هر الماس انسانی الزاما از خاکستر شخص خاصی ساخته شده، غیر ممکن است زیرا در این روند دی.ان.آ سوخته می‌شود.

اما اثر شیمیایی خاکسترها که به محض ورود به آزمایشگاه مشخص می‌شود، مستندسازی و یافتن رد محصول ساخته شده را میسر می‌سازد.
کل این فرآیند، بسته به وزن سنگ ( از یک چهارم قیراط تا یک قیراط)، از چهار هزار و۵۰۰ فرانک سوییس (معادل ‪ ۴۴۰۰ تا ‪ ۱۶۷۰۰ دلار)  متفاوت است .

آلگوردانتسا که به زبان رومانش به معنای یادگاری است از این بها به عنوان یک قیمت قابل قبول دفاع می‌کند.

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
شما هنگام عصبانیت چگونه خود را آرام می‌کنید؟
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
 

تازگی‌ها احساس می‌کنم که خیلی زودرنج و بدخلق شده‌ام. با کوچک‌ترین رفتاری از طرف دیگران عصبانی می‌شوم. خودم نیز می‌دانم رفتارم اشتباه است و به همین دلیل چند ساعت بعد احساس بدی دارم.
عصبانیت احساسی مخرب است و آرامش فکری را از ما می‌گیرد. عصبانیت با احساس پریشانی ما را رها می‌سازد و اغلب میراث افسردگی و پشیمانی از خود به جا می‌گذارد. در مواقع عصبانیت، احساس دستپاچگی به ما دست می‌دهد و به نظر می‌رسد قدرت متوقف ساختن آن از ما سلب شده است.


نکته اول این که، ما احساس می‌کنیم عصبانیت چیز بدی است. اگر ما واقع‌بینانه در پی کنترل آن باشیم، این امر غیرممکن نخواهد بود. اگر احساس کنیم عصبانیت چیز خوبی است (موضوعی توجیه‌پذیر)، امری عادی به نظر خواهد آمد. سری چین‌موی درباره آثار مضر عصبانیت می‌نویسد:

عصبانیت مانع بزرگی است. آثار پس از عصبانیت عبارت است از یأس و افسردگی. ما باید عصبانیت را شبیه سارقی فرض کنیم که ماهیت و طبیعت آن دزدی است. عشق و محبتی که درون ماست مانند گنجینه‌ای گران بهاست. اگر اجازه دهیم که این سارق (عصبانیت) به درون ما نفوذ کند، به سرعت گنجینه‌مان را به سرقت خواهد برد.


نکته دوم آن که، ما باید این احساس را داشته باشیم که عصبانیت بخشی ذاتی از خود ما نیست بلکه چیزی است در اطراف ما که اجازه ورود آن را به درون‌مان می‌دهیم. اگر ما برای لحظه‌ای به عقب برگردیم، می‌توانیم مشاهده کنیم که عصبانیت بخشی از طبیعت و هویت ما نیست.


نکته سوم آن که، این نکته مهم است که به یاد آوریم زمانی که عصبانی می‌شویم، به آن چه خواهان آن هستیم، دست نمی‌یابیم. اگر از شخصی عصبانی شویم، حتی اگر این عصبانیت توجیه‌پذیر باشد، شخص مقابل به احتمال قوی واکنش دفاعی از خود نشان می‌دهد. اما ممکن است با مهربانی پاسخ دهد و سپس وضعیت به حالت عادی برگردد. برای مثال، اگر در خرید از یک مغازه به طرز نادرستی درگیر عصبانیت نشویم و نظرمان را به روش مودبانه و قابل قبولی بیان کنیم، در آن صورت مغازه‌دار وادار می‌شود پاسخ منطقی به ما بدهد. اگر ما به‌طرز خیلی عصبی به مسایل واکنش نشان دهیم، در این صورت اغلب مردم مایل نخواهند بود با چنین شرایطی، درست برخورد کنند. آنان احتمالا به دنبال واکنش‌های محبت‌آمیز هستند. مساله فوق شبیه مانعی میان خودمان و شخص دیگر است.


نکته چهارم این که، اگر ما احساس می‌کنیم که عصبانی خواهیم شد، اولین چیزی که باید انجام دهیم، این است که سریع واکنش نشان ندهیم. کلمات قدرت فوق‌العاده‌ای دارند. اگر ما با عصبانیت صحبت کنیم، بعدها به آسانی پشیمان خواهیم شد. در این هنگام بهتر است سعی کنیم آرام نفس بکشیم. رییس جمهور آمریکا توماس جفرسون می‌گفت:

وقتی عصبانی هستید، پیش از صحبت کردن تا ۱۰ بشمارید و اگر خیلی عصبانی هستید، تا ۱۰۰ بشمارید. این نصیحت عاقلانه‌ای است زیرا اغلب تا ‌آن زمان (اگر تا ۱۰۰ بشماریم) عصبانیت فروکش کرده است و ما قادر خواهیم بود شرایط را روشن‌تر ببینیم. به آرامی نفس کشیدن تاثیر قوی بر افکارمان دارد. ذهن ما را آرام می‌کند و بدین وسیله هیجان‌مان کاهش می‌یابد.


نکته آخر این که که باید سعی کنیم، آرامش درونی‌مان را استمرار بخشیم. اگر ما تمرکز و یا تمرینات تنفسی داشته باشیم، می‌توانیم آرامش را بر بدن خویش حاکم سازیم. از طریق تمرکز می‌توانیم یاد بگیریم روی افکار و ذهن‌مان کنترل داشته باشیم و دریابیم که ماهیت درونی‌مان به دنبال آرامش است. افکار عصبانی، مانند موج‌های دریا هستند. آن ها زودگذرند و بخشی از شخصیت و هویت واقعی‌مان نیستند. پس اگر ما به آرامش درونی دست یابیم، قادر خواهیم بود از هیجاناتی مانند عصبانیت دور بمانیم.

روزنامه سلامت


 
comment نظرات ()
 
فولادهای بی فایده
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
 

سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد.
حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت،

واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده.
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد، او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت.
این پاسخ آهنگر بود:
در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم.
می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟
اول تکه‌ فولاد را به اندازه جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود.
بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم.
بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد.
باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم.
یک بار کافی نیست.!؟
آهنگر مدتی سکوت کرد، و سپس ادامه داد،
گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد.
حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد.
می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد،
می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد.
ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است :
خدای من،
از کارت دست نکش،
تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم.
با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده،
هر مدت که لازم است، ادامه بده،
اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن...


 
comment نظرات ()
 
چشم، دوربین روح و جسم ماست ...
ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 

اما چرا در خیلی از موارد توجه ما به چیزهایی که می بینیم اندک است و از شکار خیلی از مسایل زندگی غافل می مانیم و بسیاری ازتصاویر تنها از برابر دیدگانمان می گذرد بدون آن که توجه خود را معطوف به آن کنیم؟!

این را هم بدانیم که همه تصاویری که از جلوی چشمانمان عبور می کند در ضمیر ناخودآگاه ما ثبت و ضبط می شود و قابل بازیابیست که این خود بحث مفصلی می طلبد که بماند...

  • چه قدر به محیط اطرافمان دقت می کنیم؟
  • چه قدر سعی می کنیم خوب ببینیم؟

ای کاش می شد چشم ما هم مثل دوربین، از حوادث مهمی که اطرافمان می گذرد عکسی می گرفت و یادآوری می کرد که حواسمان را جمع کنیم و از وقایع مهم روزگار به بهترین نحو بهره برداری کنیم!

در راه زندگی، خدا تصاویر متعددی برایمان مهیا می کند تا شاید نظرمان را جلب کند!

دریغا که ما همیشه راحت ترین راه را برمی گزینیم و در اکثر موارد با جمله معترضه " بی خیال " به فراموشی پناه می بریم.

ای کاش در فراز و نشیب های عرصه زندگی، به نشانه ها و تصاویر کنار جاده نگاه کنیم و کمی در آن بیاندیشیم که اندیشه آغاز رهایی است.


 
comment نظرات ()
 
چهار حکایت کوتاه از زندگی خواجه نصیرالدین طوسی ...
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 

به قلم یاسمین آتشی

نا امیدی خردمندان را هم به زمین می زند

خواجه نصیر الدین طوسی پس از مدت ها وارد زادگاه خویش طوس شد. سراغ دوست دانای دوران کودکی خویش را گرفت مردم گفتند او حکیم شهر ماست اما یک سال است تنها نفس سرد از سینه اش بیرون می آید و نا امیدی در وجودش رخنه نموده است.
خواجه به دیدار دوست گوشه نشین خویش رفت و دید آری او تمام پنجره
های امید به آینده را در وجود خویش بسته است.

به دوست خویش گفت تو دانا و حکیمی اما نه به آن میزان که خود را از دردسر نا امیدی برهانی، دوستش گفت دیگر هیچ شعله امیدی نمی تواند وجودم را در این جهان رو به نیستی گرما بخشد، خواجه گفت اتفاقا هست دستش را گرفت و گفت می خواهم قاضی نیشابور باشی، و می دانم از تو کسی بهتر نخواهم یافت.
می گویند یک سال پس از آن عده
ایی از بزرگان طوس به دیدار قاضی نیشابور رفتند و با تعجب دیدند هر داستانی بر زبان قاضی می آید امیدوارانه و دلگرم کننده است.

اندیشه و انگاره ای که نتواند آینده ای زیبا را مژده دهد ناتوان و بیمار است.

 

احترام به شایستگان
خواجه نصیر الدین توسی در ابتدای وزارت خویش بود، که تعدادی از نزدیکان بدو گفتند ایران مدیری هم چون شما نداشته و تاریخ هم چون شما کمتربه یاد دارد.
یکی از آنها گفت، نام همشهری شما خواجه نظام الملک طوسی هم به اندازه نام شما بلند نبود. خواجه نصیر سر به زیر افکنده و گفت :

خواجه نظام الملک باعث فخر و شکوه ایران بود آموخته های من برآیند تلاش های انسان های والا مقامی هم چون اوست.

حرف خواجه به جماعت فهماند که او اهل مبالغه و پذیرش حرف بی پایه و اساس نیست.
شاید اگر خواجه نصیر الدین طوسی هم به آن سخنان اعتنا می نمود هیچ گاه نمی توانست گام های بلندی در جهت استقلال و رشد میهنمان بردارد.

شایستگان، بالندگی و رشد خود را در نابودی چهره دیگران نمی بینند.

 

بهترین جای عالم از دیدگاه خواجه نصیرالدین طوسی
عطاملک‌ جوینی‌ که‌ یکی‌ از وزیران‌ دربارهلاکو می‌باشد و کتاب‌ تاریخ‌ جهانگشای‌ او معروف ‌است‌ به خواجه نصیرالدین طوسی گفت اکنون که ایران در زیر یوغ اجنبی است و هیچ جای نفس کشیدن نیست بهترین جای دنیا برای اقامت گزیدن کجاست تا از برای رشد و حفظ جان به آن جا در آییم؟

خواجه خنده ایی کرد و گفت بهترین جا ایران است و از برای شخص خود من زادگاهم توس. شما را دیگر نمی دانم مختارید انتخاب کنید و عزم سفر نمایید. عطاملک پاسخ داد برای دانشمندانی نظیر ما بستر آرامش دروازه های باشکوه تری به روی آیندگان خواهد گشود و خواجه به طعنه گفت البته اگر آینده ی باشد!

چرا که فرار اهل خرد، نفع شخصی عایدشان می کند و در این حال دیار مادری هم چنان خواهد سوخت امروز مهم ترین وظیفه ما ایستادن و خرد را به کار بردن برای رفع ایستیلای اجنبی است و اگر این کار نتوانیم دیگر فایده ایی برای زنده بودن نمی بینم.
عطاملک جوینی در حالی که به زمین می نگریست به خواجه نصیر الدین طوسی گفت برای من بزرگ
ترین نعمت همین است که در کنار آزاده مردی هم چون شما هستم.

آن که به سرنوشت میهن و مردم سرزمین خویش بی انگیزه است ارزش یاد کردن ندارد.

 

تاسف خواجه نصیرالدین طوسی بر حال عباسیان

خواجه نصیرالدین طوسی را گفتند آنگاه که خلافت 525 ساله عباسیان را سرنگون نمودی بر چه حال آن ها بیشتر متاسف شدی؟

گفت این که هر چه دفتر و دیوان بود به پیش خاندان آن ها تقسیم گشته و از اهل اندیشه هیچ آن جا ندیدمی. حکومت داری با خویشان ره به سوی نیستی بردن است.
دودمان عباسیان زنجیره ایی از خویشاوندان در هم تنیده بود که با تدبیر ایرانیان ( ابومسلم خراسانی ) برای مهار تازیان بر روی کار آمده و از آن جای که به سرکشی و ظلم روی آورد با تدبیر ایرانی ( خواجه نصیر الدین توسی ) نابود گشت.

به کار گیری آشنایان در یک گردونه کاری برآیندی جز سرنگونی زود هنگام سرپرست آن گردونه را به دنبال نخواهد داشت.


 
comment نظرات ()
 
نصایح بسیار زیبای زرتشت به پسرش ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
 

 آن چه را گذشته است فراموش کن و بدان چه نرسیده است رنج و اندوه مبر
 قبل از جواب دادن فکر کن
 هیچ کس را تمسخر مکن
 نه به راست و نه به دروغ قسم مخور
 خود برای خود، زن انتخاب کن
 به شرر و دشمنی کسی راضی مشو
 تا حدی که می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما
 کسی را فریب مده تا دردمندنشوی
 از هرکس و هرچیز مطمئن مباش
 فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی
 بیگناه باش تا بیم نداشته باشی
 سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی
 با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی
 راستگو باش تا استقامت داشته باشی
 متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی
 دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی
 معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی
 دوستدار دین باش تا پاک و راست گردی
 مطابق وجدان خود رفتار کن که بهشتی شوی
 سخی و جوانمرد باش تا آسمانی باشی
 روح خود را به خشم و کین آلوده مساز
 هرگز ترشرو و بدخو مباش
 در انجمن نزد مرد نادان منشین که تو را نادان ندانند
 اگر خواهی از کسی دشنام نشنوی کسی را دشنام مده
 دورو و سخن چین مباش، نزدیک انجمن دروغگو منشین
 چالاک باش تا هوشیار باشی
 سحر خیز باش تا کار خود را به نیکی به انجام رسانی
 اگرچه افسون مار خوب بدانی ولی دست به مار مزن تا تو را نگزد و نمیری
 با هیچ کس و هیچ آیینی پیمان شکنی مکن که به تو آسیب نرسد
 مغرور و خودپسند مباش، زیرا انسان چون مشک پرباد است و اگر باد آن خالی شود چیزی باقی نمی‌ماند.


 
comment نظرات ()
 
قدرت بخشش ...
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.
بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.
بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:

خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى.

سعید شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
مراقب قلب ها باشیم ...
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم.
پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم.
وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم.
و هم چنان تنها می مانیم.

هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند

 ژان پل سارتر


 
comment نظرات ()
 
ریسمان ذهنى ...
ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

شیوانا به همراه تعداد زیادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آن سوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسیدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار جاده وقتى چشمشان به گروه شیوانا افتاد شروع کردند به مسخره کردن آن ها و براى هر یک از اعضاى گروه اسم حیوانى را درست کردند و با صداى بلند این اسامى ناشایست را تکرار کردند. شیوانا سکوت کرد و هیچ نگفت.
وقتى شبانگاه گروه به آن سوى کوهستان رسیدند و در معبد شروع به استراحت نمودند. شیوانا در جمع شاگردان سوالى مطرح کرد و از آن ها خواست تا اثر گذارترین خاطره این سفر یک روزه را براى جمع بازگو کنند. تقریبا تمام اعضاى گروه مسخره کردن صبحگاهى جوانان کنار جاده را به شکلى بازگو کردند و در پایان خاطره از این عده به صورت جوانان خام و ساده لوح یاد کردند.
شیوانا تبسمى کرد و گفت:

شما همگى متفق القول خاطره این جوانان را از صبح با خود حمل کردید و در تمام مسیر با این اندیشه کلنجار رفتید که چرا در آن لحظه واکنش مناسبى از خود ارائه ندادید!؟

شما همگى از این جوانان با صفت ساده لوح و خام یاد کردید اما از این نکته کلیدى غافل بودید که همین افراد ساده لوح و بى‌ارزش تمام روز شما را هدر دادند و حتى همین الآن هم بخش اعظم فکر و خیال شما را اشغال کردند.
اگر حیوانى که وسایل ما را حمل مى‌کرد توسط افسارى که به گردنش انداخته شده بود طول مسیر را با ما همراهى کرد. آن جوانان با یک ریسمان نامریى که خود سازنده آن بودید این کار را کردند. در تمام طول مسیر بارها و بارها خاطره صبح و تک تک جملات را مرور کردید و آن صحنه‌ها را براى خود بارها در ذهن خویش تکرار کردید.
شما با ریسمان نامریى که دیده نمى‌شود ولى وجود داشت و دارد، از صبح با جملات و کلمات آن جوانان بازى خورده‌اید. و آن قدر اسیر این بازى بوده‌اید که هدف اصلى از این سفر معرفتى را از یاد برده‌اید. من به جرات مى‌توانم بگویم که آن جوانان از شما قوى‌تر بوده‌اند چرا که با یک ادا و اطوار ساده همه شما را تحت کنترل خود قرار داده‌اند و مادامى که شما خاطره صبح را در ذهن خود یدک بکشید هرگز نمى‌توانید ادعاى آزادى و استقلال فکرى داشته باشید و در نتیجه خود را شایسته نور معرفت بدانید.

یاد بگیرید که در زندگى همه اتفاقات چه خوب و چه بد را در زمان خود به حال خود رها کنید و در هر لحظه فقط به خاطرات همان لحظه بیندیشید. اگر غیر از این عمل کنید، به مرور زمان حجم خاطراتى که با خود یدک می‌کشید آن قدر زیاد می‌شود که دیگر حتى فرصت یک لحظه تماشاى دنیا را نیز از دست خواهید داد.

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
اصل تغییر از کجا آغاز می گردد ...
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

When the egg breaks by an external power, a life ends.

وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند، یک زندگی به پایان می رسد.


When the egg breaks by an internal power, a life begins.

وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند، یک زندگی آغاز می شود.


Great changes always begin with that internal power.

تغییرات بزرگ همیشه از نیروی داخلی آغاز می شود.
 


 
comment نظرات ()
 
دزدها هم دزدهای قدیم ... (‌ تکراری، اما ... )
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.

آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.

او را گفتند، چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت، صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است.

سیدعلی جعفری


 
comment نظرات ()
 
دوست داشتن چه نشانه هایی دارد ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
 

بعضی‌ها معتقدند انسان بدون عشق نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد و دائما احساس می‌کند یک چیز کم دارند. نقطه عطف عشق در جامعه ما ازدواج است. روز به روز از تعداد ازدواج‌های اجباری کاسته شده و دختر و پسر خودشان تصمیم به ازدواج با هم می‌گیرند. در این چنین شرایطی وجود عشق و محبت بین طرفین یکی از عامل‌های مهم و تعیین‌کننده در این تصمیم است. پس می‌توان به این نتیجه رسید که تقریبا اکثر ازدواج‌های امروزی با عشق آغاز می‌شوند. اما آن چه می‌خواهیم بررسی کنیم سرنوشت این عشق است که به کجا کشیده خواهد شد و چه بلایی سر آن می‌آید و در میان زندگی زناشویی بعد از ازدواج چه نشانه‌هایی از آن باقی می‌ماند.

برای آن که بتوانیم به کسی محبت کنیم اول از همه باید دیدگاه طرف مقابل را درباره محبت کردن بدانیم، این کار را باید قبل از ازدواج انجام دهیم تا ببینیم آیا کسی که می‌خواهیم به عنوان همسر انتخاب کنیم با روحیات ما همخوانی دارد یا خیر.
برای یافتن این دیدگاه باید این سوال را از خود و طرف مقابلتان بپرسید که به نظر شما اگر کسی شما را دوست داشته باشد چگونه باید آن را ابراز کند و به تعبیری دیگر مظاهر محبت و عشق چیست؟

در جواب این سوال دیدگاه همه راجع به محبت معلوم می‌شود. بعضی‌ها محبت را بیشتر در مادیات می‌بینند مثلا از گرفتن یک کادو گران قیمت می‌فهمند که کسی دوستشان دارد. بعضی‌ها گفتار عاشقانه را دوست دارند و می‌خواهند کسی که دوستشان دارد دائما به آن ها ابراز علاقه کلامی کند و بسیاری از نمودهای دیگر محبت و عشق ورزیدن که بر اساس سلیقه و شخصیت‌های متفاوت، متغیرند. پیدا کردن این ترجیحات در خود و طرف مقابل به ما این امکان را می‌دهد که محبت خود را آن طور که می‌خواهیم به همسرمان ابراز کنیم و نتیجه مطلوبی بگیریم.

وقتی کسی را دوست دارید، تنها با گفتن دوستت دارم نمی‌توان به کسی ثابت کرد که دوستش داریم. عشق و محبت احساسی است که نسبت به کسی در ما به دلایل مختلفی ایجاد می‌شود. وقتی کسی را دوست داریم به خاطر این دوست داشتن خیلی کارها می‌کنیم و خیلی از رفتارها را انجام نمی‌دهیم. وقتی کسی را دوست دارید:

1- به او دروغ نمی‌گویید.

2- غرورش را نمی‌شکنید.

3- به خانواده‌اش و کسانی که دوست دارد احترام می‌گذارید.

همسر شما از دل یک خانواده آمده است که اگر آن خانواده نبود همسر شما نیز امروز در کنار شما نبود پس به خاطر وجود همسرتان که دوستش دارید باید از خانواده‌اش سپاسگزار باشید و به خاطر همسرتان به آن ها احترام بگذارید و مطمئن باشید که همسر شما قدردان این احترام خواهد بود.

۴- او را به باد نقدهای بی رحمانه نخواهید گرفت.
این به معنی تایید همه جانبه همسرتان نیست که هر کسی ایراداتی دارد اما اگر کسی بخواهد همیشه تنها ایرادات شما را بگوید قطعا خسته خواهید شد. چنان چه تمایل به حفظ کانون خانواده دارید به همسرتان احساس ارزشمند بودن بدهید و از بهانه گیری و ایرادهای بی‌خود بپرهیزید.

۵- با او لج‌بازی نمی‌کنید.

وقتی همسرتان را دوست داشته باشید در برابرش موضع‌گیری نمی‌کنید و در برابر خواسته‌ها و رفتار او لج نمی‌کنید.

۶- وقتی اشتباهی در قبال همسر خود مرتکب می‌شوید به راحتی و بدون قید و شرط از او عذرخواهی می‌کنید.

اشتباه کردن در زندگی اجتناب ناپذیر است و یکی از راه‌های برطرف کردن اثرات این اشتباه در ذهن طرف مقابل عذرخواهی است که این عمل در برابر کسی که دوستش دارید باید برایتان بسیار راحت باشد چرا که غرور در برابر معشوق جایی ندارد.

۷- او را در کارها و تصمیماتتان دخیل می‌کنید.

وقتی همسرتان را دوست داشته باشید همیشه می‌خواهید نظر او را راجع به همه چیز جویا شوید و کاری کنید که او را خوش حال می‌کند پس همیشه با او مشورت می‌کنید و تصمیماتتان را به تنهایی نمی‌گیرید. اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب‌ناپذیر است اما برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند.

۸- اگر مخالفتی با او دارید با آرامش قانعش می‌کنید. اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب‌ناپذیر است اما برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند. پس اگر همسرتان را دوست داشته باشید با آرامش با او سخن می‌گویید و دلیل مخالفتتان را روشن و واضح برایش توضیح می‌دهید و آنگاه می‌توانید قانعش کنید.

۹- به او در کارهایش کمک می‌کنید. زن و مرد باید در همه چیز با هم همکاری داشته باشند. درست است که این دو در زندگی وظایف مشخصی دارند اما امروزه این مرزها کمرنگ شده و زن و مرد در بیرون و داخل خانه در همه چیز همکاری می‌کنند. پس به راحتی می‌توان این کمک کردن را در زندگی امروزه معنی کرد.

۱۰- اگر گاهی حوصله ندارد و غمگین است کمکش می‌کنید. اگر همسرتان غمگین یا عصبانی یا بی‌حوصله است اگر دوستش داشته باشید تمام تلاشتان را می‌کنید که این احساس منفی را از او دور کنید یا اگر لازم باشد به او فرصت دهید تا بتواند به حالت عادی برگردد نه این‌که بیشتر به او خرده بگیرید و او را ناراحت‌تر کنید. گاهی آرامش داشتن در برابر کسی که عصبانی است او را بیشتر عصبانی می‌کند. اگر همسرتان را عصبانی کردید با آرامش بی موقع خود، او را عصبانی‌تر نکنید چرا که او فکر می‌کند آن قدر برایش ارزش ندارید که وقتی ناراحت است عین خیالتان نیست.

۱۱- می‌توانید به راحتی اشتباهات او را ببخشید و فـرامـوش کـنـیـد. درسـت است که بعضی اشتباهات بخشودنی نیست اما تعداد آن ها بسیار کم است و معمولا در زندگی اشتباهات کوچکی پیش می‌آید که می‌توان با محبت از آن ها گذشت و با صحبت‌های منطقی از بروز دوباره آن جلوگیری کرد.

۱۲- از این‌که در کنارش هستید خوشحالید و نمی‌خواهید از کنارش فرار کنید. بعضی از زن و شوهر‌ها دائما می‌خواهند از هم فرار کنند و تنها باشند و یا با دیگران وقت بگذرانند. درست است که ممکن است گاهی انسان به تنهایی و خلوت کردن نیاز پیدا کند اما طبیعتا در اکثر اوقات از این‌که در کنار فردی که دوستش دارید هستید لذت می‌برید و می‌شود این خوش حالی و لذت را نشان دهید تا همسرتان بداند که در کنارش خوشحالید.

۱۳- با لذت گذشت خواهید کرد و تمام چیزهای خوب را برای همسرتان می‌خواهید. این گذشت به معنی نادیده گرفتن خودتان نیست بلکه وقتی کسی را دوست دارید اول به او می‌اندیشید و بعد به خودتان.

۱۴- در جمله‌هایتان کمتر از من استفاده می‌کنید و بیشتر از او و خوبی‌هایش می‌گویید.

بسیاری کارهای دیگر که وقتی کسی را دوست داریم انجام می‌دهیم یا نمی‌دهیم در این دسته جای دارند که می‌توان با دقت در انـتـظـارات خـودمـان در بـرابر کسی که ادعا می‌کند دوستمان دارد آن ها را بیابیم. در واقع کارهایی که خودمان از همسرمان انتظار داریم می‌تواند فهرست خوبی از این دسته باشد

منبع، گروه متخصصین خراسان جنوبی:http://birjandexperts.blogsky.com/1389/12/10/post-369/ 


 
comment نظرات ()
 
حس زیبا دیدن همان عشق است ...
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

 

فردی با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آن ها از هم جدا شدند.
طولی نکشید که او دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.
عده‌ای آدم فضول در اطراف از او ‌پرسند، فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟
او با قاطعیت به آن ها جواب می‌دهد، نه! اصلاً!

همسر اولم وقتی از چیزی عصبانی می شد و فریاد می زد، خیلی وحشی و زشت به نظر می‌رسید. اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.
انسان ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند، بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند؛ سگ‌ها اصلا به صاحبان فقیرشان پارس نمی‌کنند و اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آن ها را زیبا هم خواهید یافت.


 
comment نظرات ()
 
دوستی شایسته ...
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

روزی عارف پیری با مریدانش از کنار قصر پادشاه گذر می کرد. شاه که در ایوان کاخش مشغول به تماشا بود، او را دید و به سرعت به نگهبانانش دستور داد تا استاد پیر را به قصر آورند.
عارف به حضور شاه شرفیاب شد. شاه ضمن تشکر از او خواست که نکته ای آموزنده به شاهزاده جوان بیاموزد مگر در آینده او تاثیر گذار شود.
استاد دستش را به داخل کیسه فرو برد و سه عروسک از آن بیرون آورد و به شاهزاده عرضه نمود و گفت، بیا اینان دوستان تو هستند، اوقاتت را با آن ها سپری کن.
شاهزاده با تمسخر گفت، من که دختر نیستم با عروسک بازی کنم ؟ !
عارف اولین عروسک را برداشته و تکه نخی را از یکی از گوش های آن عبور داد که بلافاصله از گوش دیگر خارج شد.
سپس دومین عروسک را برداشته و این بار تکه نخ از گوش عروسک داخل و از دهانش خارج شد.
او سومین عروسک را امتحان نمود. تکه نخ در حالی که در گوش عروسک پیش می رفت، از هیچ یک از دو عضو یادشده خارج نشد.

استاد بلافاصله گفت، جناب شاهزاده، اینان همگی دوستانت هستند، اولی که اصلا به حرف هایت توجهی نداشته، دومی هرسخنی را که از تو شنیده، همه جا بازگو خواهد کرد و سومی دوستی است که همواره بر آن چه شنیده لب فرو بسته.

شاهزاده فریاد شادی سر داده و گفت، پس بهترین دوستم همین نوع سومیست و منهم او را مشاور امورات کشورداری خواهم نمود.
عارف پاسخ داد، نه و بلافاصله عروسک چهارم را از کیسه خارج نمود و آن را به شاهزاده داد و گفت، این دوستیست که باید به دنبالش بگردی.

شاهزاده تکه نخ را بر گرفت و امتحان نمود. با تعجب دید که نخ همانند عروسک اول از گوش دیگر این عروسک نیز خارج شد، گفت، استاد این که نشد !
عارف پیر پاسخ داد، حال مجددا امتحان کن. برای بار دوم تکه نخ از دهان عروسک خارج شد. شاهزاده برای بار سوم نیز امتحان کرد و تکه نخ در داخل عروسک باقی ماند.

استاد رو به شاهزاده کرد و گفت:

شخصی شایسته دوستی و مشورت توست که بداند کی حرف بزند، چه موقع به حرف هایت توجهی نکند و کی ساکت بماند.

http://www.charismaco.com/


 
comment نظرات ()
 
شانس پیدا کردن همسر خوب و کامل ...
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

شانس پیدا کردن همسر خوب و کامل 1 به 258000 است

یک استاد ریاضی در دانشگاه از نظر علمی دلیل تنهایی و عدم موفقیت در ازدواج را کشف کرد.او با استفاده از روابط ریاضی اثبات کرد شانس پیدا کردن یک شریک زندگی کامل و بدون نقص تقریبا برابر با 1 به 258 هزار است.
Peter Backus استاد دانشگاه وارویک در مورد علت تنهایی انسان‌ها مقاله
ای را منتشر کرده است.
او برای مطالعه عجیب خود از یک فرمول ریاضی مشهور استفاده کرد که اولین بار برای تخمین زدن احتمال وجود موجودات فرا زمینی در کره زمین به کار گرفته شده بود.
نتیجه ای که از این تحقیقات به دست آمد چندان برای مجردهای بریتانیایی امیدوار کننده نیست.

برای مثال آقای Backus متوجه شد با توجه به این فرمول از میان 30 میلیون زن در کشور انگلستان، فقط 26 زن می‌تواند به عنوان یک شریک مناسب برای او به حساب بیاید.
به این ترتیب او به این نتیجه رسید که احتمال پیدا کردن یک شریک کامل که بین 24 تا 34 سال سن داشته و در شهر محل زندگی او یعنی لندن ساکن باشد بسیار پایین است و نمی‌تواند چندان به آن امیدوار بود.
پروفسور دریک با استفاده از فرمول خود N = R* x Fp x Ne x Fi x Fc x L و جایگذاری مجهول‌های معین پیش بینی کرد بیش از 10 هزار تمدن مختلف در خارج از منظومه شمسی ما در حال تکامل هستند.
اما آقای Backus متغیرهای این تساوی را با معیارهای خود جایگزین کرد و احتمال پیدا کردن یک شریک زندگی را تخمین زد.
او در این باره گفت :

شاید این موضوع کمی برای افرادی که به دنبال پیدا کردن فرد مناسبی برای زندگی خود هستند نا امید کننده به نظر بیاید، اما خبر خوب این است که اگر شما موفق نشدید چنین فردی را پیدا کنید، چندان مقصر نیستید چرا که احتمال آن بسیار پایین است.
این نظریه به طور کامل در سایت Warwick وجود دارد.


 
comment نظرات ()
 
تعریف فلسفى خشونت ...
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 


در تعریف خشونت می ‏توان از جنبه ‏هاى گوناگون فلسفى، کلامى، جامعه ‏شناسى، سیاسى، تاریخى به آن نگریست و او را توصیف کرد. آن چه در این مقال ابتدا باید بدان توجه کرد معناى خشونت است. در این ‏باره می ‏توان گفت:

خشونت یا Violence در اصل مفهومى فلسفى است. این قسم را در فلسفه قسر معنا می ‏کنند و در مقابل nature یا natural به کار می‏ برند. قسر یا خشونت آن است که ضد مجرا و مسیر طبیعى باشد.
پس خشونت یعنى به شیوه ‏هاى خلاف نُرم (norm) و خلاف طبع دست بردن (خواه خلاف طبع فرد انسانى، خواه خلاف طبع جامعه انسانى)، یا مجموعه
ه‏اى را برخلاف طبع و نرم آن مجموعه هدایت کردن است. لذا این ‏طور نیست که فقط کشت و کشتار و شکنجه و امثال این ها خشونت باشد، خیر بلکه این ها صورتهاى حاد و آلوده ظهور خشونت هستند ولى خشونت در آن ها خلاصه نمی ‏شود و اصناف و انواع و مصادیقى دیگر هم دارد بنابراین خشونت به معناى مانع شکوفایى طبع آدمى و حرکت طبیعى و آزاد فرد بودن است. و در مورد جمع هم نیز آن چه مانع حرکت و رفتار نرمال جامعه شود و هنجارهاى جامعه را بشکند خشونت نام دارد. این هنجارها گرچه اعتباری‏ اند، هم از حقوق فردى آدمیان الگو گرفته ‏اند و هم از طبایع فردى متأثرند.

در تعریف خشونت و شخص خشن گاه یک درک ساده عرفى ارتکازى ارائه می‏ شود به این که شخص خشن به شخصى گفته می ‏شود که از نظر روانى متعادل نبوده و در ارتباطات اجتماعى خودش صفت عاطفه در او وجود نداشته باشد. وقتى گفته می ‏شود تصمیم
گیری هاى فلان شخص خشن است یعنى او کسى است که همیشه با قوه غضبیه برخورد می ‏کند و مردم او را آدم شرّى مى دانند و در تماس با او احتیاط می کنند. آدم هتاک رعایت دیگران را نمی کند.

در جامعه افرادى هستند که به وسیله همین غضب و مهابت ظالمانه احیاناً در تاریخ هم کارهایى انجام داده ‏اند. حجاج‏بن یوسف ثقفى در مدیریتش یک آدم خشنى بود و به کوچک ترین مسئله دستور قتل صادر می ‏کرد یعنى حکومتش بر ترس استوار بود. او وقتى که براى اولین ‏بار به منصب فرماندارى رسید از مرم با خشونت و غضب زهرچشم گرفت. روزى بر سر منبر کسى جلو آمد و اعتراض کرد؛ حجاج بلافاصله به جلاد دستور داد که گردن او را بزنند. یا روزى به تمام مردم دستور داد که باید امشب تا صبح از پل روى شط عبور کنند؛ در اثر این دستور آن شب تعداد زیادى از مردم از ترس در آب غرق شدند.

حکومت هایى که بر خوف و ترس استوارند خشن هستند مثل افراد خشن و شرى می‏ باشند که مردم از شر و غضب آن ها می ‏ترسند. شخصى که اهل منزل از داد زدن و فریاد کردنش بترسند آدم خشن است، یعنى موضع
گیرى او براى پیشبرد هر کارى با قوه غضبیه صورت می ‏گیرد و مردم براى این که از آزار بیشتر او رنج نبینند به حرف او گوش می ‏دهند. این تعریف عرفى از خشونت است.

در مدیریت اجتماعى، معمولا مدیریت قومى با خشونت در تاریخ انجام می ‏گرفته و این ساده ‏ترین فهم از خشونت در مسائل اجتماعى است. چنین مدیران و دستگاه هایى همواره بر ترس استوار می ‏باشد و با قوه غضب و خشونت همراه است. درک از خشونت در این سطح بسیار عرفى، عمومى و ساده و غیر تخصصى است. این خشونت همیشه با قدرت غوغاسالارى همراه می ‏باشد و اصلا، کار تحلیل علمى نمی ‏شود. ضد غضب و آزار، ایثار است. براى دیگرى فدا شدن نه تنها خشن نیست بلکه یک حالت خوب اخلاقى است.

دکتر احمدرضا فتوت


 
comment نظرات ()
 
آن هایی که از حرکت می‌ترسند، به وسیله زندگی بلعیده می‌شوند...
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

 

دو دانه در خاک حاصلخیز بهاری کنار هم نشسته بودند.

دانه اولی گفت،

  • می‌خواهم رشد کنم!

  • می‌خواهم ریشه‌هایم را هر چه عمیق‌تر در دل خاک فرو کنم و شاخه‌هایم را از میان پوسته زمین بالای سرم پخش کنم.

  • من می‌خواهم شکوفه‌های لطیف خودم را همانند بیرق‌های رنگین برافشانم و رسیدن بهار را نوید دهم.

  • من می‌خواهم گرمای آفتاب را روی صورت و لطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگ‌هایم احساس کنم!

و بدین ترتیب دانه رویید.

دانه دومی ‌گفت؛

من می‌ترسم.

  • اگر من ریشه‌هایم را به دل خاک سیاه فرو کنم، نمی‌دانم که در آن تاریکی با چه چیزهایی روبرو خواهم شد.

  • اگر از میان خاک سفت، بالای سرم را نگاه کنم، امکان دارد شاخه‌های لطیفم آسیب ببینند چه خواهم کرد.

  • اگر شکوفه‌هایم باز شوند و ماری قصد خوردن آن‌ها را کند؟

  • اگر بچه کوچکی مرا از ریشه بیرون بکشد.

نه، همان بهتر که منتظر بمانم تا فرصت بهتری نصیبم شود. و بدین ترتیب دانه منتظرماند. مرغ خانگی که برای یافتن غذا مشغول کند و کاو زمین بود دانه را دید و در یک چشم بر هم زدن قورتش داد.

بهمن احمدی


 
comment نظرات ()
 
آداب محل کار ...
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

اگر نه گفتن را یاد بگیرد، مفید ترین هنر زندگی را فرا گرفته اید!
تا زمانی که انسان همنوعان خود را به چشم برادر و زندگی را به عنوان موهبتی مقدس نگاه نکند، زندگی دیگران را تباه کرده است.
در موسسه یا اداره
ای که کارمند یا کارفرما هستید، از هوشتان استفاده کرده و سعی کنید همیشه یکسان رفتار نمایید و رفتارتان در عین صمیمیت و شوخ طبعی، سنگین و باوقار باشد. در این صورت است که جای شما همیشه در دل سایر اعضا خواهد بود.
اگر در کارتان ترقی و پیشرفت کرده یا ثروتمند شده اید، خودتان را گم نکنید. شاید شانس به شما فقط لبخندی زده باشد. پول، نوکر خوب و ارباب بدی است.
هر چه بیش تر سر وقت در محل کارتان حاضر باشید، بیش تر بر کارتان مسلط خواهید شد.
سحرخیزی اولین قدم در کار است. سحرخیزی و کامرانی مردان بزرگ نیز احتمالا مدیون گریه سحری نوزادانشان بوده است!
زمان واقعیتی است که بشر پیوسته در پی کشتن آن است اما سرانجام خود توسط زمان کشته می شود. با کارمندان اداره و همکاران تان، حتی اگر بسیار دوست و نزدیک هستید، زمان طولانی صحبت نکنید و بگذارید آن ها به کارهای خودشان و مردم رسیدگی کنند.
آفرین بر کسی باد که وقتی چیزی برای گفتن ندارد، سکوت می کند. به دلیل این که شغل مساعد به دست آورده
اید نباید هر طور که می خواهید رفتار کنید. به ملاقات های از پیش تعیین شده تان اهمیت دهید. این ساعات دیگر به شما تعلق ندارند. بهترین اصلاح طلبان تاریخ کسانی هستند که اصلاحات را از خودشان شروع کردند.
پاها و آرزوها را هرگز نباید از گلیم خود درازتر کرد.
خانم
ها در محل کار نباید کفش های پاشنه دار پر سر و صدا به پا کنند مخصوصا اگر کارشان به گونه ای است که باید مرتب در حرکت باشند. هر یک از ما آدم ارزنده ای می شدیم اگر نصف چیزی را که از دیگران توقع داشتیم خودمان انجام می دادیم.
به طور معمول آن که صبر می کند به ظفر می رسد.

مارگارت کادتی می گوید،برای رسیدن به موفقیت در کار، مثل تمبر پست باش. به یک مورد بچسب تا به مقصد برسی.
به جای ایراد گیری، باید چاره اندیشی کرد. اگر پس از سال
ها فعالیت در محل کارتان رییس با شما به تندی حرف زد چه باید بکنید؟
نه جواب او را تمام و کمال بدهید ونه سرتان را پایین بیندازید و برای همیشه محل کارتان را ترک کنید، عاقلانه این است که حق را به رییس چند ساله تان بدهید که بتواند گاه از کار شما ایراد بگیرد.
به دل نگرفتن حرف های تند او بهترین راه برای شماست.
زندگی به ظاهر خیلی جدی
تر از آن است که بخواهید درباره اش جدی صحبت کنید.

منبع : روزنامه مردمسالاری


 
comment نظرات ()
 
انصاف ...
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩
 

در اختلافات منصفانه بجنگید و از کسی هم نام نبرید.


 
comment نظرات ()
 
شادی ...
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
 

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.

دکتر گفت به فلان سیرک برو. آن جا دلقکی هست، این قدر می خنداندت تاغمت یادت برود.

 
 مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم...

ارنستو چه گوار می گفت،

شاد بودن، تنها انتقامی است که می توان از زندگی گرفت.

 و من اعتقاد دارم که شاد بودن یکی از بهترین روش های رسیدن به خود و دیگرانه و این یعنی خوشبختی.

منعطف باش تا بشی اون چیزی که لیاقتش رو داری.
 


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهالی خانه
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
 

تابلوهای نقاشی

سرکار خانم فیروزه عسگری یکی از دوستان بسیار خوب خوبمان هستند که هم در طراحی و هم نقاشی صاحب سبک هستند.

تا پایان هفته ای که درآنیم، آثار نقاشی خود و تنی چند از دوستان هنرمندان را به نمایش گذاشتند.

چنان چه تمایل به تغییر فضای منازل یا محل کارتون دارید پیشنهاد می کنم از آثار این دوستان دیدن کنید.

بسیار دیدنی هستند...

خیابان ولیعصر،‌نرسیده به میدان ونک،‌جنب مبلمان رادان،‌ شماره ٢۵٣٢،‌ طبقه چهارم،‌ آتلیه فیروزه.

١۶ الی ٢٠


 
comment نظرات ()
 
سلام به اهل خانه ...
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
 

بنیاد همدلان کودک مفتخر است تا میزبان قدوم پر مهر شما در بازارچه خیریه نوروزی و جشنواره غذا، پوشاک و صنایع دستی که به نفع کودکان بی بضاعت برگزارخواهد شد، باشد.

 www.hamdelan.org
 
روزجمعه 13-12-89
10 صبح 

زعفرانیه – خیابان آصف – ابتدای خیابان بهزادی- خیابان میرزایی- پلاک 18- "آسایشگاه خیریه عمل"


 
comment نظرات ()
 
چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود ؟
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩
 

یکی بود یکی نبود، داستان زندگی ماست.

همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود. در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن. با هم ساختن.

برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود. همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست.

هیچ کس نمی داند، جز ما. هیچ کس نمی فهمد جز ما. و آن کس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

هنر نبودن دیگری


 
comment نظرات ()
 
لینکی از جنس دل ...
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
 

 

همدلان کودک

http://www.hamdelan.org/


 
comment نظرات ()
 
خالی بندی ...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
 

عبارت خالی بندی به معنی دروغ گفتن و لاف زدن رایج است اما پیشینه این واژه به  ده ها سال پیش یعنی زمان سلطنت رضا شاه بر می گردد ! نقل می کنند که در زمان رضاشاه بدلیل  کمبود اسلحه، بعضی از پاسبانهایی که گشت می دادند فقط غلاف خالی اسلحه یعنی همان جلدی  که اسلحه در آن قرار می گیرد را روی کمرشان می بستند و در واقع اسلحه ای در کار نبود. دزدها و شبگردها وقتی متوجه این قضیه شدند برای اینکه هم دیگر را مطلع کنند به هم می گفتند که  طرف " خالی بسته " و منظورشون این بود که فلان پاسبان اسلحه ندارد و غلاف خالی اسلحه را دور  کمرش بسته به این معنی که در واقع برای ترساندن ما بلوف می زند که اسلحه دارد و روی همین  اصل بود که واژه خالی بندی رواج پیدا کرد.


 
comment نظرات ()
 
بخت خوب ...
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٩
 

نویسنده: دکتر راشل نائومی ریمن
مترجم: مهدی مجردزاده کرمانی


هر اتفاق بدی که در خانواده ما می‌افتاد، پدرم سرش را تکان می‌داد و می‌گفت، این هم از بخت خانواده ما. و این عبارت را در کمال راحتی و عادلانه برای هر موردی به کار می‌برد و فرقی برایش نمی‌کرد که این اتفاق بد، به سادگی از دست دادن جای پارک اتومبیل باشد و یا مورد مهمی نظیر ورشکستگی و یا بیماری مزمن تنها دخترش.

بخت خانواده ما بی‌تردید بخت خوبی نبود. پدرم که عقیده محکمی به مجبور بودن انسان در این جهان داشت، زندگی را ناشی از تصادفات روزگار و در معرض خطر می‌دانست و خود را دستخوش حوادث می‌دید. بخت خانواده ریمن غالباً در خواب بود. طی سال‌های بسیار، عقیده بر این بود که ما مردمان بدبختی هستیم.
در سال 1971 پدرم جایزه بخت آزمایی ایالت نیویورک را برد. مبلغ جایزه، رقم سرسام آوری نبود، ولی بیش از آن بود که پدرم در عمر خود چنین مبلغی را یک جا دیده باشد. از نظر او، پول بادآورده‌‌ای بود. از نظر من هم بخت خوبی بود، نه به لحاظ پول، بلکه به خاطر آن چه که بعد از آن اتفاق افتاد.
هنگام برنده شدن، پدرم در بیمارستان بستری بود و پس از جراحی غده‌‌ای که معلوم شد خوش خیم بوده است، دوران نقاهت را می‌‌گذراند. او بلیت را به سینه‌اش چسبانده بود و می‌گفت به هیچ یک از افراد خانواده‌، دوستان و حتی مادرم اعتماد ندارد تا آن را برایش نقد کند. باور کرده بود که ممکن است دیگران بلیت را برای خودشان بردارند، و یا بگذارند کسی آن را بدزدد، و یا هنگام نقد کردن، کارکنان اداره بخت آزمایی سرشان را کلاه بگذارند و بلیت را ثبت نکنند. مدت‌ها بلیت را نگه داشت. هنگامی که آخرین مهلت ارائه بلیت نزدیک شد، من و مادرم را قسم داد که این راز را فاش نکنیم، چون اگر دیگران بفهمند که پول بادآورده‌‌ای به دستمان رسیده است، به فکر سوء استفاده خواهند افتاد. سرانجام خودش بلیت را برد و نقد کرد، ولی هرگز آن را خرج نکرد، چون می‌ترسید دیگران بفهمند که او پول دارد.

کم کم نگرانی خاصی بر زندگی ما سایه انداخت. پس از آن ثروت بادآورده‌‌ای نصیب من شد که جنبه معنوی داشت. من دیدم که بخت بد خانواده ما ساخته و پرداخته خود ماست. برای این که پدرم در این جهان خوشبخت شود، هیچ راهی وجود نداشت. او حتی می‌توانست بردن پنجاه هزار دلار جایزه را به یک بدبختی، موجبی برای اندوه و غصه، نگرانی و فشار عصبی تبدیل کند. پیش از آن واقعه، من باور کرده بودم که ما واقعاً بدبخت هستیم، بعد از آن گویی پرده تاریکی که بر زندگی ما افتاده بود، برداشته شد. بعد از واقعه بلیت بخت‌آزمایی، گویی به ثروت بادآورده‌ای دست یافتیم.
اما از زندگی پدرم ثروت‌های بادآورده‌ دیگری هم نصیب من شد و آن درس‌هایی بود درباره از دست دادن و به دست آوردن.

در حقیقت، هیچ انسان زنده‌‌ای وجود ندارد که چیزی را از دست نداده باشد. در واقع، از لحظه تولد، فقدان چیزها را یاد می‌گیریم. غالباً طرز تلقی خانواده را از موضوع فقدان، می‌پذیریم، همچنان که من پذیرفتم. این درس‌هایی که درباره فقدان و معنی آن یاد می‌گیریم، جزو مهم‌ترین درس‌های زندگی ما هستند. این حکمت‌ها را کسی با کسی در میان نمی‌گذارد، زیرا وقتی چیزی را از دست می‌دهیم، غالباً احساس شرمندگی می‌کنیم.
پدرم در خانواده‌‌ای مهاجر به دنیا آمده بود و از خردسالی کار کرده بود. در بیشتر ایام عمر خود، دارای دو شغل بود. شب‌ها، غالباً در حالی که پاهایش را در لگن آب گرم گذاشته بود، خوابش می‌برد، و خسته‌تر از آن بود که چیزی بگوید. غالباً در استخدام دیگران بود و طبق میل دیگران و در جهت هدف‌های دیگران کار می‌کرد. یکی از اولین چیزهایی که یادم است پدرم به من گفت این بود که چه قدر مهم است انسان آقای خودش باشد و اختیار زندگی خودش را داشته باشد.

من در طبقه ششم آپارتمانی واقع در منهاتان بزرگ شدم. در تمام دوران کودکی، یک بازی بود که به کمک پدرم انجام می‌دادم. او درباره خانه‌اش صحبت می‌کرد. خانه‌‌ای که بنا بود زمانی مالک آن شود. در آشپزخانه آن یک ماشین ظرف‌شویی بود. یک باغچه هم داشت. بحث ما بر سر این بود که آیا اتاق نشیمن به رنگ سبز روشن باشد یا به رنگ کرم. من طرفدار رنگ کرم بودم و او فکر می‌کرد که این رنگ، خیلی سطح بالاست.
وقتی سرانجام پدر و مادرم جای کوچکی را در

 خریدند و پدرم بازنشسته شد من بیست سال داشتم. تا مدتی به نظر می‌آمد که رویای او به حقیقت پیوسته است. یک روز شنبه، چند ماه پس از آن که صاحب خانه شده بودند، دم منزلشان توقف کردم و دیدم که پدرم توی صندلی از فرط خستگی خوابش برده است. منظره‌‌ای که از زمان کودکی با آن آشنایی داشتم، ولی فکر می‌کردم که دیگر وضعشان خوب شده است. مادرم گفت که پدرم به تازگی کار کوچکی پیدا کرده است و شاید بتوانند دستی به سر و روی خانه بکشند. هر چیزی استهلاک دارد.

بار بعدی که به دیدارشان رفتم، باز هم توی صندلی خوابیده بود. پرسیدم، از وضعتان راضی هستید؟

 مادرم گفت، خوب، پدرت می‌ترسد کسی وارد منزل شود و هر چه را که در این مدت به زحمت فراهم کرده‌ایم، ببرد. او هنوز ناچار است کار کند تا شاید بتوانیم خانه را به دستگاه دزدگیر مجهز کنیم. دلم فرو ریخت. پرسیدم که چه قدر خرجش می‌شود. از جواب طفره رفت و گفت طولی نمی‌کشد که آن را نصب خواهند کرد. چند ماه بعد که به دیدارشان رفتم، پدرم را خسته و کسل دیدم. پرسیدم که چه موقع برای استفاده از تعطیلات به سفر می‌روند.

مادرم گفت، امسال که نمی‌شود. نمی‌توانیم خانه را خالی بگذاریم. پیشنهاد کردم کسی را برای مراقبت از خانه بیاورند. پدرم با ترس گفت، نه، نه، می‌دانی که مردم چه جوری هستند. حتی دوستان با دلسوزی از اموال آدم نگهداری نمی‌‌کنند. و بعد از آن دیگر به مسافرت نرفتند. سرانجام، طوری شد که پدر و مادرم به ندرت با هم بیرون می‌رفتند، حتی برای رفتن به سینما. همیشه احتمال آتش سوزی یا فاجعه مبهم و نامعلوم دیگری وجود داشت. و پدرم تا زنده بود، مشاغل عجیب و غریبی را به عهده گرفت. عاقبت خانه چنان بر سرنوشت آنان حاکم شد که هیچ یک از کارفرمایان سابقش چنان نبودند.

وقتی بترسیم که چیزی را از دست بدهیم، اشیایی که ما مالک آن‌ها هستیم، مالک ما می‌شوند.

 حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
گاهی لازم است، آدم باشی ببینی می‌شود یا نه؟ ...
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩
 

گاهی لازم است از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟
گاهی لازم است از مسجد، کلیسا، خدا بیرون بیایی و ببینی هنوز اعتقادی داری یا نه؟
گاهی لازم است از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟
گاهی لازم است در تربیت کودکی سهیم باشی، ببینی به آینده‌ انسان امیدواری یا نه؟
گاهی لازم است درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟
گاهی لازم است تمام حقوقت را بدهی به یک بدبخت ببینی می‌میری یا نه؟
گاهی لازم است سکوت کنی و ببینی که آیا حرف نزدنت می تواند برایت سود آور باشد یا نه؟
گاهی لازم است که تصمیات را تو نگیری و بگذاری و ببینی که آیا دیگران هم می توانند برای آینده شان تصمیم بگیرند یا نه؟

گاهی لازم است پای کامپیوترت نباشی، تلویزیون و گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شی، با خانواده ات گپ بزنی، یا پای درد دل رفیقت بنشینی ببینی زندگیت فقط همین آهن‌پاره‌ برقی است یا نه؟

گاهی لازم است، آدم باشی ببینی می‌شود یا نه؟

محسن نساجی
 


 
comment نظرات ()
 
آسمان آبی ...
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
 

تا آسمان راهی نیست

اما تا آسمانی شدن راه بسیار است...

http://nasl-e-ma.persianblog.ir/


 
comment نظرات ()
 
میلاد مبارک ...
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩
 

سلام به محمد مصطفی

سلام به برکت دستانتش

سلام به راستی قدم هایش

سلام به فراخی سینه اش

سلام بر شیوایی کلامش

سلام بر عبادتش، تواضعش، شجاعتش، ایثارش، ‌علمش، ‌امانتداریش،‌ صبرش،‌ وفاداریش و لحظه لحظه عمری که جز با نزول رحمت و فرود هدایت بر خلایق نگذشت!

میلاد حضرت رسول اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع) مبارک

 


 
comment نظرات ()