body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

یکصد یورو ...
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

درکنار یکی از سواحل دریای سیاه باران می بارد و شهر کوچک همانند صحرا خالی به نظر می رسد.
درست هنگامی است که همه اهالی این شهر کوچک در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.
ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود.
او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل می گذارد.
و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.
صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمی دارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.
قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمی دارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.
مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت می دهد.
تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 یوروئی را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود می برد.
داروغه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامی که دوست خودش را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.
حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است.
در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمی گردد و اسکناس 100 یوروئی خود را برمی دارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.
در این پروسه هیچ کس صاحب پول نشده است. ولی به هر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند.
خوب است بدانید، که دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجودیتش، به این نحو معامله می کند !

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
تصرف، دارایی، مالکیت ...
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

اوشو، به هنگام گشتن در کوه های هیمالیا، به مرد پیری  برخورد که مردم او را قدیس می خواندند. آن پیرمرد، ده ها سال بود که از دنیا و اهل دنیا بریده و به غاری پناه برده و در آن جا زندگی می کرد.

وقتی اوشو که به همراه سه تن از دوستانش، آن شب را در آن غار گذراندند، ‌ساکن اصلی آن جا سخت عصبانی شد و گفت :

" این جا، غار من است ! "

اوشو در پاسخ گفت :‌

" اما تو که از دنیا کناره گیری کرده ای، چگونه می تواند این غار متعلق به تو باشد ؟! "

مرد پیر گفت :

" این غار من است، چون که سی سال است در این جا زندگی می کنم ! "

اوشو جواب داد :

شما ممکن است در این جا سی سال هم زندگی کرده باشی، ‌اما معنای کناره گیری چیست ؟

اصلا تو چرا همسر، خانه و کاشانه خود را ترک نموده ای ؟

‌در آن جا  چه  مشکلی وجود داشت که مجبور به ترکش شدی ؟  

در واقع مشکل تو در آن جا، همانا احساس مالکیت بود،‌ حالا که ادعا می کنی این غار مال توست،‌ بازهم همان مشکل قبلی، مجددا و توسط همین غار پدید آمده و وابستگی به غار تبدیل به احساس مالکیت شده است.

او ادامه داد :

مهم نیست که به کجا می روید، تغییر دادن زندگی کار چندان ساده ای نیست و در واقع بایستی با بینش کامل، جوهر و هستی و عملکرد درونی خود را تغییر دهید .


 
comment نظرات ()
 
اسبت تلفن کرده بود ...
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

یه روزی یه مرده نشسته بود و داشت روزنامه اش رو می خوند که زنش یهو ماهی تابه رو می کوبه سرش.
مرده میگه: برا چی این کارو کردی؟
زنش جواب میده به خاطر این زدمت که تو جیب شلوارت یه تیکه کاغذ پیدا کردم که توش اسم جنى (یه دختر) نوشته شده بود ...
مرده میگه وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه اسب دوانی رفته بودم اسبی که روش شرط بندی کردم اسمش جنی بود
.
زنش معذرت خواهی می کنه و میره به کارای خونه برسه
.
سه روز بعدش مرد داشت تلویزین تماشا می کرد که زنش این بار با یه قابلمه ی بزرگ تر کوبید تو سر مرده که تقریبا بیهوش شد.
وقتی به خودش اومد پرسید این بار برا چی منو زدی؟
زنش جواب داد آخه اسبت زنگ زده بود.!


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

اگر می‌خواهید درزندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها ورفتارتان توجه کنید؛

اما

اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید.


 
comment نظرات ()
 
ذکر خاص ...
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سلام ای ذکر خاص حق ثنایت

سلام ای گفته احمد من فدایت

تو فرقانی، تو یاسینی، تو طاها

تو زهرائی، تو زهرائی، تو زهرا

حیات عشق از خون حسینت

بزرگی خاک پای زینبینت

اماما آبرومند کمالت

امیرمومنان محو جمالت

بهشت قرب احمد سینه توست

ضمیر خلق در آینه توست

گنه کاران چون او در محشر آرند

همه چشم شفاعت بر تو دارند

به جز باب عنایاتت دری نیست

توگر نائی به محشر محشری نیست

اگر گیرد کسی از خلق دستی

تو هستی و تو هستی و تو هستی

به محشر ناقه ات چون پا گذارد

صحاب رحمت از هر سو ببارد

به محشر بر فراز چرخ گردون

ندا خیزد که عین الفاطمیون

همه حوران به استقبال خیزند

برات عفو پیش پات ریزند

شود تا نازنین قلب تو روشن

ببخشند و ببخشند و ببخشند

سرایت جنت ای خاکم به دیده

بهشت و شعله آتش که دیده

که دیده کاخ جنت بر فروزد

که دیده حور در آتش بسوزد

مجید توجه

 


 
comment نظرات ()
 
نگارش رزومه ...
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

خطاهای معمول در نوشتن رزومه

مشاوران کاریابی به طور گروهی در طی یک جلسه، 6 ساعته، بیش از 150 مورد رزومه را بررسی کردند و اشتباه‌هایی را که در بیشتر آن‌ها وجود داشت یافتند و این که چه طور می‌شود از آن‌ها اجتناب کرد. برای اطمینان از این که رزومه شما انتخاب می‌شود، رزومه خود را کنترل کنید که خطاهای زیر را نداشته باشد.

 

شرح شغل مبهم

توضیح در مورد فعالیت‌ها یا مشاغلی که خیلی معمولی است یا فهرستی از تجربیات و مهارت‌هایی که زیاد خریدار ندارد، برای مثال " تماس با خریدار و هماهنگی‌ برای اقدامات ویژه " از این عبارت آن چه واقعاً انجام شده است فهمیده نمی‌شود یا عبارت‌هایی مانند:

داشتن روابط در بین مقامات رسمی دولتی و سازمان‌های غیرانتفاعی، استخدام و مدیریت بیش از100داوطلب، به دست آوردن بیش از 5 هزار دلار برای سازمان حمایت از کودکان.

بنابراین به خاطر داشته باشید که استخدام کننده نمی‌تواند فکر شما را بخواند شما باید مشاغل و فعالیت‌های خود را به زبانی که برای استخدام کننده قابل فهم باشد، بنویسید.


مطالب خود را خلاصه کنید.

بعضی وقت‌ها کم هم زیاد است. بیشتر دانشجویان می‌دانند که رزومه باید در یک صفحه محدود شود. اما وقتی آن‌ها سعی می‌کنند که تمام تجربیاتشان را فشرده در یک صفحه بیاورند نتیجه آن رزومه‌ای غیرقابل نفوذ از حروف کوچک می‌شود. کمال مطلوب این است که رزومه تجربیات مرتبط را پررنگ‌تر کند و به اندازه کافی فضای سفید برای خوش‌آیند چشم خواننده بگذارد. استخدام کننده‌ها وقت ندارند که اطلاعات فرعی و حاشیه‌ای را بخوانند و رزومه‌هایی که متن سنگینی داشته باشند از رده خارج می‌شوند. اگر شما برای کم کردن حجم رزومه مشکل دارید به نکات زیر توجه کنید:

1. شرح مشاغل خود را تجزیه و تحلیل کنید تا مشخص شود چه چیزی برای استخدام کننده مهم است، تجربیاتی را ذکر کنید که نشان دهد شما مناسب پست مورد نظر هستید و می‌توانید با دیگران رعایت کنید که نشان دهد شما مناسب پست مورد نظر هستید و می‌توانید با دیگران رقابت کنید و آن‌ها را کنار بزنید.

2. به طور کلی،‌ تجربیات دوره دبیرستان را حذف کنید. به طور کلی عضویت در انجمن‌های دانشکده یا موسسات را در صورتی که مدرکی از آن‌ها دریافت نکرده‌اید، حذف کنید.

3. مراجع قابل دسترسی برای تحقیق و پرس و جو را حذف کنید.

4. لغات اضافه را حذف کنید. مثلا به جای این که بگویید:

" مسوولیت‌هایی شامل نوشتن نامه و تجزیه و تحلیل اطلاعات " بنویسید: " نوشتن نامه و تجزیه و تحلیل اطلاعات".

چه، کجا، چه وقت

افراد تمایل دارند رزومه را از راست به چپ بخوانند و آن‌ها را به ترتیبی که اتفاق افتاده پشت سر هم قرار دهند. ما پیشنهاد می‌کنیم که اطلاعات شغلی خود را به این ترتیب فهرست کنید:

عنوان شغل، نام شرکت، تاریخ، و شرح شغل در زیر آن قرار گیرد. اغلب اطلاعات مربوط به شغل در اولین قسمت فهرست می‌شود. تاریخ آن نه تنها به اندازه کاری که شما انجام داده‌اید یا جایی که کار انجام شده است مهم نیست بلکه اغلب زمان آن در ستون تاریخ می‌آید. رزومه را با بیان موارد واقعی و ارزشمند پایان دهید.

 

مستقیما حق تقدم خود را به دست آورید

نه تنها اکثر افراد از راست به چپ بلکه از بالا به پایین می‌خوانند. به آن چه در بالای صفحه آورده می‌شود تا در پایین صفحه، بیشتر توجه کنید. بنابراین وقتی مسوولیت‌ها و پیروزی‌های شغلی را فهرست می‌کنید، مطمئن شوید که آن‌ها را به ترتیب اهمیتی که برای استخدام کننده دارد فهرست کرده‌اید نه به ترتیب زمان.

 

دنیا کوچک است

مهارت‌های زبان یک کالایی قابل عرضه است. اما همیشه در رزومه‌ها ذکر نمی‌شود. حتی اگر مشاغلی که شما برای آن درخواست می‌دهید مهارت‌های زبانی را نخواسته باشد، آن‌ها را لیست کنید تا استخدام کننده بداند که شما می‌توانید با فرهنگ‌های دیگر ارتباط برقرار کنید.


سطح تحصیلات:

به جای این که بنویسید کارشناس زبان انگلیسی بنویسید بگذارید استخدام کننده سطح تحصیلات شما را بداند.

 

نوشتن تجربیات:

در رزومه به طور متداول از ترتیب زمانی معکوس استفاده می‌شود که همه تجربیات را تحت یک عنوان " ‌تجربیات " مشخص می‌کند یعنی شما باید به ترتیب تجربیاتی را که بیشترین ارتباط را با شغل مورد درخواست دارد از بالا به پایین صفحه عنوان کنید. اگر تجربیات را گروه‌بندی می‌کنید و تحت یک عنوان توصیفی مانند " تجربیات ارتباطات" آوردید تجربیات دیگر را در لیستی جداگانه در پایین صفحه تحت عنوان " تجربیات دیگر"  بیاورید.

عدم استفاده از اختصارات بی معنی

حروف اختصاری و یکسری حروف دنبال هم برای استخدام‌کنندگان معنی نمی‌دهد. بنابراین کوتاه و مختصر نکنید مگر این که بدانید این اختصاص عموماً شناخته شده است ( مثل PHD و USA  ) وقتی یکسری حروف اختصاری را می‌نویسید مطمئن شوید که شناخته هستند.


آیا ما قبلا هم دیگر را ملاقات کرده‌ایم

شما می‌خواهید از یکسری الگوهای خسته کننده رزومه اجتناب کنید که با پردازش کلمات کاربردی می‌آید نه تنها الگوهای رزومه خیلی آشنا هستند بلکه اغلب غیرقابل انعطاف هستند و به شما اجازه نمی‌دهند که به قسمت‌های دیگر بپردازید و یا عناوین را تغییر دهید. شما قطعاً می‌خواهید شرح شغل خودتان را بنویسید. نوشتن از روی نمونه نه تنها دلیل بر تنبلی است بلکه غیراخلاقی هم هست. استخدام کنندگانی که می‌خواهند رزومه‌ها را بررسی کنند با نمونه‌ رزومه‌ها و نامه‌های درخواست شغل که توسط مراکز کاریابی تهیه می‌شوند آشنا هستند. بنابراین، شما چه فکر می‌کنید؟

آیا استخدام‌کنندگان به تنبلی و اختلاقیات سوال برانگیز استخدام شوندگان جایزه می‌دهند؟ من این طور فکر نمی‌کنم.

 

از کمک دیگران استفاده کنید

اگر شما فکر می‌کنید که در گودال خطاهای معمول رزومه‌نویسی افتاده‌اید؟ نترسید. شما می‌توانید رزومه خود را به مشاور کاریابی در یک مرکز کاریابی بدهید تا آن را بررسی کند.

 افسانه شکوری


 
comment نظرات ()
 
کد پستی ...
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

لینک ذیل برای دستیابی به کد ده رقمی پستی شما می باشد : 

http://eservice.postcode.post.ir/


 
comment نظرات ()
 
مجنون ...
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

یک شبی مجنون نمازش را شکست 

بی وضو در کوچه لیلا نشست

گفت: یارب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو... من نیستم !!

گفت: ای دیوانه،لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی...

لیلا شاهمرادی 


 
comment نظرات ()
 
مسلمانی به چیست ؟
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

واعظی پرسید از فرزند خویش هیج دانی مسلمانی به چیست؟

صدق و بی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت، هم کلید زندگیست. گفت زین معیار اندر شهرما یک مسلمان هست آن هم ارمنیست.


 
comment نظرات ()
 
Proverb
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

A Great JAPANESE Proverb:

If one can do it, U too can do it,

If none can do it, U must do it.

Its IRANIAN Version:

If one can do it, let him do it.

If none can do it, why waste our time on it !


 
comment نظرات ()
 
چطور می توان برای شرکت خود یک بازار یاب مناسب استخدام کرد؟
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

ویژگی های بازاریاب خوب چیست؟

 

بسیاری از شرکت ها و موسسات نیاز دارند که بازار یابانی استخدام کنند که علاوه بر قابل اعتماد بودن، کارا و مفید باشند و بتوانند در فروش محصولات شرکت و بازاریابی برای شرکت موفق باشند.

در جامعه این طور تلقی می شود که بازاریابان افرادی سطح پایین هستند که در موسسات کوچک برای جمع آوری تبلیغ به گوشه و کنار شهر می روند و با ترفند های کلامی خود، خریداران را به خرید محصول خود و یا اصطلاحاً گرفتن تبلیغات از آن ها، ترغیب می کنند.

چنین طرزفکری به طور حتم درست نخواهد بود؛ چرا که می بینیم بازاریابان شرکت های غذایی بزرگ با بهترین اتومبیل و امکانات به  بازار های هدف خود می روند، و بازار را در دست می گیرند.

به نظر می رسد که با نگاهی جزیی یک بازار یاب خوب باید، اعتماد به نفس بالا وقدرت کلامی ماهرانه ای داشته باشد، اما این همه آن چیزی نیست که یک بازاریاب خوب باید داشته باشد.

در ابتدا لازم می دانم که شغل بازار یابی را  کمی تعریف کنم؛

به چنین مشاغلی، مشاغل گسترده مرز گفته می شود؛ به این معنا که، محدوده مشخص و قابل تعریفی برای آن وجود ندارد، و از طرفی دامنه فعالیت آن بسیار گسترده است، مثلا فردی که نقش بازاریاب یک شرکت تبلیغاتی را بر عهده دارد، تقریبا می تواند با همه مشاغل ارتباط برقرار کند و حتی به سراغ صنایع و کارخانجات بزرگ هم برود، از طرفی شیوه های تبلیغاتی بسیار گسترده ای وجود دارد که بازاریات باید با همه این شیوه ها آشنایی داشته باشد که بتواند بهترین شیوه تبلیغ را به فرد متقاضی ارایه کند.

 بسیاری از شرکت ها، همواره به دنبال بازاریابی  مجرب هستند که هم توانایی ارتباط برقرار کردن و فروش و یا گرفتن سفارش کار داشته باشد و هم قابل اطمینان باشد چون برخی از منابع با ارزش شرکت مانند اطلاعات اساسی شرکت درباره محصول در اختیار او قرار می‌گیرد.

از طرفی تجربه‌ی ناکافی بسیاری ازبازاریابان، مانع درک درست شرایط مسوولیت‌ها و نقش‌هایشان می‌شود و همین امر آنان را سردرگم می‌کند؛ زیرا که بسیاری از آنان با این تصور وارد کار می‌شوند که نقشی مشخص با حقوقی ثابت وجود دارد که باید انجام دهند ( در آگهی های جذب نیرو این طور بیان م یشد که؛ استخدام با حقوق ثابت)، ولی این کار نیاز به مهارت‌های بالای ارتباطی، تجربه، اعتماد به نفس دارد، که اکثراً در یکی از این جنبه‌های ضعیف هستند، به نظر می رسد، تعارض درون نقش و ابهام نقش در چنین مشاغلی بسیار دیده می‌شود.

بنابراین نقش یک بازاریاب بسیار پیچیده و دشوار است.

در این جا برای یک بازار یاب خوب می توان دو دسته ویژگی اساسی را برشمرد:

1- ویژگی های شخصیتی

2- سابقه، تجربه و اعتبار

در مورد اول سوال این گونه مطرح می شود که یک بازار یاب خوب باید چه ویژگی های شخصیتی و رفتاری داشته باشد تا بتوان او به عنوان یک بازاریاب خوب استخدام کرد؟

ویژگی های شخصیتی بازار یاب خوب :

1- برون گرایی- درون گرایی:

یک بازار یاب خوب فردی است که از نظر برون گرایی در سطح بالاتری باشد، افراد برون گرا، اجتماعی تر، فعال تر هستند، در ارتباطات اجتماعی موفق ترند و بهتر با افراد رابطه برقرار می کنند و از آن جایی که انرژی روانی خود را از بیرون دریافت می کنند، از برقراری ارتباطات و تعاملات پی در پی با افراد گوناگون خسته نمی شوند و حتی در صدد گسترش چنین روابطی هستند. به راحتی دوست پیدا می کنند و ارتباطات موثری با صاحبان مشاغل بر قرار می کند. با این حال برون گرایی کامل نیز برای چنین افرادی مناسب نمی باشد، لازم است فرد بازاریاب درون مایه هایی از درون گرایی نیز داشته باشد تا بتواند بر رفتار های خود کنترل بیشتری داشته باشد.

 

2- هوشبهرIQ  :

مسلماً افراد باهوشبهر بالا موقیعیت های بازاریابی وفرصت های مناسب بازار و شرایط  را بهتر و سریع تر درک می کنند.

3- هوش  هیجانی:

هوش هیجانی یا هوش عاطفی در واقع یک ویژگی شخصیتی است که دارای مولفه هایی چون : شناخت عواطف شخصی، به کار بردن درست هیجان ها برانگیختن خود، شناخت عواطف دیگران و برقراری رابطه با دیگران می باشد. همانطور که قبلا نیز گفته شد، مهم ترین نیاز یک بازاریاب موفقیت در برقراری ارتباطات اجتماعی مناسب است، تحقیقات نشان داده اند که افرادی که هوش هیجانی بالایی دارند، ارتباطات موفقی برقرار می کنند، چرا که درک مناسبی از طرف مقابل و هم چنین درک درست از احساسات و کنترل هیجانات خود دارند.

 4- خلاقیت وانعطاف پذیری:

فرد خلاق، تمایل دارد که مسائل مختلف را به طرق متفاوت حل کند؛ هر چند در ظاهر، یک راه حل بیشتر برای آن وجود ندارد.

تحقیقات انجام شده در زمینه ویژگی های افراد خلاق نشان می دهد که آنان علاوه بر این که از هوشی سرشار، صداقت، صراحت و انعطاف پذیری برخوردار هستند، با آزاداندیشی و تفکر واگرا، مسائل مختلف را بررسی می کنند و به راه حل های نو دست می یابند.

خلاقیت نیرویی است که در پس نوآوری وجود دارد .

5- تحمل ابهام بالا:

قدرت تحمل ابهام عبارت است از عدم قطعیت به عنوان بخشی از زندگی، توانایی ادامه حیات با دانشی ناقص درباره محیط و تمایل به آغاز فعالیتی مستقل بی آن که شخص بداند، آیا موفق خواهد شد یا خیر .

همان طور که قبلاً گفته شد در چنین مشاغلی ابهام و دشواری نقش از ویژگی های آن است، شرایط شغلی و ویژگی های افرادی که به عنوان هدف بازار یابی تعیین می شوند گاهاً از قبل مشخص نیستند. مثلاً هدف بازاریابی ممکن است یک مدیر کارخانه بزرگ و یا حتی یک فروشنده ساده  یک محصول باشد.

6- اعتماد به نفس:

داشتن اعتماد به نفس، یعنی ارزشیابی درست و مناسب از توانمندی ها و ارزش های شخصی خود، و خودباوری نسبت به توانایی های خود است که در بهبود برقراری ارتباطات اجتماعی بسیار موثر است.

 

7- جذابیت های فیزیکی :

ظاهر خوب و جذاب در جذب افراد بسیار موثر است. افراد جذاب عاطفه مثبت را برانگیخته می­کنند و عاطفه مثبت منجر به جاذبه می­شود  از طرفی افرادی که جذابتر به نظر می­رسند مهارت­های بین فردی بهتری دارند و احساس بهتری درمورد خودشان دارند بنابر این ارتباطات بهتری ایجاد می کنند.

8- مهارت های کلامی:

بیان صریح و قاطع، متقاعد کننده تر خواهد بود نسبت به بریده بریده صحبت کردن یا استفاده از مکث زیاد در صحبت. اگر فرد  در کلام خود اطمینان و قدرت کافی داشته باشد، در جذب مخاطب خود بسیار موفق تر عمل خواهد کرد. علاوه بر توانایی کلامی ماهرانه، یک بازار یاب خوب از  اصول اساسی و نشانه های غیر کلامی ( زبان بدن) آگاهی لازم را دارد.

 

دسته دوم

یک بازاریاب خوب، کسی است که:

1-  تجربه کافی در زمینه بازاریابی  داشته باشد.

2-  در بازار کار دارای منزلت واعتبار باشد.

3-  فردی قابل اطمینان و درست کار باشد.

تصور غلطی که وجود دارد این است که بازاریاب باید مشتریان هدف خود را با استفاده از کلام اغوا کند تا بتواند محصول یا خدمات خود را به وی عرضه کند.

این تصور شاید در کوتاه مدت سود زیادی را نصیب چنین شرکت ها و بازاریابان وابسته به آن بکند، اما در دراز مدت از اعتبار وسابقه شرکت و اشخاصی که بازاریابان آن شرکت هستند، به شدت می کاهد.

بنابراین، رعایت مسائل اخلاقی و صداقت در چنین مشاغلی بسیار اهمیت دارد. چرا که رفتار درست و صداقت برای فرد بازاریاب قدرتمند ترین ترفند بازاریابی به حساب می آید، چرا که به فرد بازاریاب و شرکت وی اعتبار می بخشد و پس از آن، مشتریان آن شرکت را به عنوان سازمانی درست کار به دیگران نیز معرفی می کنند.

در بازار کار آزاد هیچ چیز مانند اعتبار در میان بازار برای شرکت راه گشا نمی باشد.

بنابراین برای شرکت اهمیت دارد که افرادی صادق و پایبند به اصو اخلاقی استخدام کند.

 

روند استخدام بازاریاب:

پس از آگاهی از این ویژگی ها کافی است با متقاضیان شغل، مصاحبه ای انجام گردد و یا با اجرای آزمون های معتبر، و تطبیق ویژگی هایی که در بالا ذکر شد، بهترین فرد را برای استخدام تعین کنیم.

فردی که تعداد زیادی از این ویژگی ها را نداشته باشد تناسب درستی با شغل بازاریابی ندارد.

  http://siop64.blogfa.com/post-1321.aspx


 
comment نظرات ()
 
صداقت کلام، راه نجات زندگی...
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

این دهمین جلسه مشاوره فردی بود که ادعا می‌کرد عاشق است و در هر جلسه از خیانت و بی‌مهری همسرش در فغان بود.

البته در یک جلسه از مهر و وفا و صمیمیت و شادی می‌گفت و استدلال می‌کرد و در جلسه بعد از کلافگی، نفرت، دوری، استقلال و رهایی از وابستگی و هزاران عذر برای توجیه عذر خویش و در جلسه بعدتر گاهی از  بی‌تفاوتی به هر دو میل پر خروش و پنهان در نهان و در جلسه بعد‌تر از زمزمه‌های خوش نسیم شکل‌گیری یک رابطه جدید در ذهن و قاب کردن تندیس رابطه قبلی و خاطره ساختن آن.

و این گونه، این سرگذشت در جلسات متوالی و مستمر، بالا و پایین‌های مکرری را پشت سر می‌گذاشت و گویی او در درونش با دیوهای متعددی که خودش از آن بی‌خبر بود در حال کشمکش و جنگ بود و فقط حالات روحی خستگی، کلافگی، کرختی، بی‌انگیزگی و گاهی گریه و اشک و بی‌حوصلگی را تجربه می‌کرد و به زبان می‌آورد

این‌چنین در هر یک از جلسات، بعد از گوش دادن‌های دقیق و مستمر به درددل‌ها و گفت‌وگوهای ذهنی بلند‌بلند او و گهگداری هم برخی از تظاهرات روحی روانی و احساسات و عواطف سرگردان در پیچ و خم شخصیتش و کمی هم حرف‌های به ظاهر با استدلال ولی در واقع دروغ‌های ضمیرناخودآگاه به‌خودش، کم کم آیینه‌ای پیدا کرد تا خودش را با آرامش و بدون اضطراب و استرس و با حمایت‌های مشاورانه لحظاتی خوب ببیند و با هر یک از تلاطم‌های عاطفی کلامی و رفتاری‌اش بیش از پیش آشنا شود و بتواند خوب و بد خویش را تشخیص دهد و از رهگذر شناخت خویش به آرامش درونی دست یابد و از پس آنها رفتارهای متعادلی در پیش گیرد.

دفترش را باز کرد و اجازه خواست تا یافته‌هایی را که طی این مدت به‌دست‌آورده‌بود در میان گذارد.

بعد از دریافت حس تأیید و همدردی مشاور نفس عمیقی کشید و لحظاتی به سکوت گذشت و بالاخره خیره به مشاور شروع به صحبت کرد.

صدای او در این جلسه برخلاف جلسات گذشته که بسیار تلاطم و لرزش داشت و گاهی منقطع بود، این بار آرام و حتی کمی شاد به‌نظر می‌رسید. با لبخند گفت شما درست گفتید که اینقدر خودم را در این زندگی مشترک به مظلومیت نزنم و قدری هم کلاهم را قاضی و رفتار خودم را بررسی کنم و از نقش‌های ظالم‌گرایانه خود هم سخن بگویم.

این هفته موفق شدم توی خلوت‌های خودم در کمال آرامش، ببینم واقعا من چه جور آدمی هستم، و توی این زندگی مشترک چه نقش‌های درست و غلطی بازی کرده‌ام یا به‌جای این که خودم باشم به‌واقع چقدر نقش بازی می‌کردم.

ثانیه‌ای صفحات دفترچه را ورق زد گویی نیاز به یک فرصت تنفس عمیق داشت و مجددا آرام‌تر و راحت‌تر ادامه داد:

* من در این سال‌های زندگی مشترک، با خودم صادق نبودم و مسلما با او هم صداقت نداشتم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، پشت چهره عاشق نمای خودم، نیازها و خواسته‌های شخصی‌ام را دنبال می‌کردم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، او را اسیر کرده‌بودم تا فقط برای من و اجابت خواسته‌ها و توقعات من باشد...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، از او بیگاری می‌کشیدم و به بهانه با هم بودن و زندگی مشترک، فقط پیشبرد آرزوها و رویاهایم را دنبال می‌کردم...

* من در این سال‌های‌ زندگی مشترک، به خاطر توقعاتم که روز به روز هم بیشتر می‌شد او را تحقیر و سرزنش می‌کردم و بعد سعی می‌کردم با محبت و ترحم رضایتش را جلب کنم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، بابت ترس از جدایی، ریاکارانه رفتار می‌کردم و خیلی وقت‌ها جرات نمی‌کردم احساسات منفی خودم را بروز دهم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، برای نگهداشتن و حفظ او مظلوم‌نمایی‌ها و نقش‌های مزورانه بسیاری بازی کردم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، برای مجاب و تأیید او، تظاهرات اخلاقی ارزشی ریاکارانه بسیاری در رفتارها و حمایت‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایم نشان می‌دادم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، برای تشدید عذاب وجدان و تقویت وفاداری او محبت‌های نطلبیده بسیاری انجام می‌دادم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، برای مدیون کردن او پول‌های زیادی به‌خودش و خانواده‌اش بذل و بخشش می‌کردم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، با بذل و بخشش و کادو دادن‌های متنوع به‌خودش و خانواده‌اش سعی می‌کردم فخر بفروشم و او را تحقیر و اجیر کنم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، به خاطر خودخواهی‌های خودم محبت‌های حساب شده و با نقشه بسیاری برای او انجام می‌دادم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، برای حفظ و نگهداشت او همیشه نقش یک همسر نگران و دلسوز را بازی می‌کردم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، برای حفظ او خیلی سعی می‌کردم مثل یک همسر فداکار او را ‌تر و خشک کنم و با منت این زندگی را نگه‌دارم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، برای رسیدن به خواسته‌ها و انجام کارهای روزانه‌ام سعی می‌کردم با شیرین زبانی و مظلوم نمایی خودم را لایق ترحم نشان دهم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، هر وقت احساس می‌کردم متوجه نقشه‌های من شده عقب می‌کشیدم و چند روز با مظلوم‌نمایی منتظر فرصت دوباره بودم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، دائم با ذکر مشکلات شخصی، خانوادگی و اداری‌ام سعی می‌کردم عواطف و احساس ترحم او را تحریک کنم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، خودخواهانه پشت یک چهره همسر حامی آرمان‌ها و رویاهای شخصی خودم را با کمک  او دنبال می‌کردم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، مثل یک گدای دریوزه برای این که بهای رویاهایم را ندهم با تندخویی، مظلوم‌نمایی و هزاران نقش ریاکارانه او را تحت سلطه می‌گرفتم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، از ترس این که او را از دست ندم روابط اجتماعی‌ام را محدود کردم و دائم سرش منت می‌گذاشتم که تو خائنی که با دیگران ارتباط برقرار کردی و من آدم اخلاقی و درستی هستم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، بابت تمام ترس‌ها و تنهایی‌هایم این ارتباط را حفظ کردم و دائم دم از عشق و محبت می‌زدم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، در نقش یک همسر محجوب و مظلوم و ساده، اما در واقع یک ظالم خودخواه نقش‌بازی می‌کردم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، برای ارضای خواسته سلطه‌گری‌ام دائم در فعالیت‌های روزانه او دخالت می‌کردم و می‌خواستم با مشورت دادن سر از تمام رموز و کارهای او دربیاورم تا اینطور تحت سلطه من بماند...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، به بهانه ارزشی و اخلاقی زندگی کردن تمام ارتباطات اجتماعی او را کنترل می‌کردم و دائم او را نصیحت می‌کردم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، به خاطر دل‌نگرانی‌هایم، حتی برای لحظاتی هم متوجه وخامت وضعیت این رابطه نشدم یا اگر هم شدم او را ندیده گرفتم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، آن قدر درگیر گفت‌وگو و نشخوارهای ذهنی‌ام بودم و به او مثل یک چوب شکسته در اقیانوس آویزان شده بودم که حتی فرصت بازسازی این رابطه به‌طور سالم‌تر و متناسب‌تر را از خودم گرفتم...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، زندگی نکردم. همه زندگی من ترس، گریه و خنده‌ها و شادی‌های ظاهری و زودگذر بود...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، زندگی را هم به‌خودم سخت کردم هم به او...

* من در این سال‌های زندگی مشترک، نه به‌ خودم اجازه زندگی دادم نه به او...

* در این سال‌ها، ما چقدر می‌توانستیم شادتر و مهربان‌تر با هم باشیم و نبودیم...

* من در این سال‌ها، من در این سال‌های زندگی مشترک ...

کم‌کم صدایش آرام شد و سکوت کرد؛ سکوتی عمیق. خیسی چشمانش را پاک کرد. با فشار، هوای بازدمش را بیرون فرستاد و گفت متشکرم.

فضای آگاهی آن قدر شیرین است که کافی است حس شود، کافی است هر کس این فرصت را بجوید و بیابد تا بتواند برای لحظه‌ای هم که شده در برابر آیینه آگاهی، خود و واقعیت‌های زندگی را ببیند و حس کند. می‌توان به یقین گفت که بعد از این مشاهده و کسب آگاهی، دیگر مشکل رابطه زناشویی به سختی گذشته نیست و این درک و فهم در جای جای این رابطه خودش را نشان خواهد داد.

سکوت جلسه با صدای بلند خنده او شکست و گفت خدای من، در این مدت چقدر به‌خودم و به او دروغ گفتم، چقدر نقش بازی کردم، ترس چه بلایی که سر آدم نمی‌آورد. من به خاطر ترس از تنهایی، ترس از جدایی، ترس از حرف مردم، ترس از ناتوانی، ترس از طرد شدن، ترس از قضاوت و ترس از همه چیز چقدر مشکلات را بزرگ‌تر از حد واقعی جلوه می‌دادم و چقدر خودم را می‌ترساندم و چقدر از خودم باج می‌گرفتم.

با شادی از جایش بلند شد و محکم گفت:

من می‌خواهم از این به بعد با آگاهی، واقعیت‌های زندگی را همان طور که حقیقت دارند ببینم و زندگی را هم برای خودم و هم برای همسرم و هم برای بقیه اطرافیانم به‌ویژه خانواده‌هایمان مستقل و آزاد بخواهم.

 من می‌خواهم از این به بعد زندگی کنم.

نیره سادات دیانه
http://internalrevolution.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
ماجرای بادام ها ...
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 
تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد.
راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ۴۵ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد. راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد.
این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟
پیرزن گفت چون ما دندان نداریم.
راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟ پیرزن گفت ما شکلات روى بادام‌ها را خیلى دوست داریم!
یوسف عابدی

 
comment نظرات ()
 
چرا بستن کمربند ایمنی خودرو لازم است؟
ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

وقتی اتومبیلی با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت به مانعی برخورد می‌کند:

: سپر در هم می‌شکند. اتومبیل فشاری برابر سی برابر وزن خود را تحمل می‌کند.
در 4 صدم ثانیه
: راننده و سرنشینان هر کدام با فشاری برابر 2 تن به جلو پرتاب می‌شوند.
در 5 صدم ثانیه
: بدن راننده با همان نیروی 2 تنی با فرمان اتومبیل برخورد می‌کند.
در 7 صدم ثانیه
: سر سرنشین جلوئی به داشبورد می خورد.

در 2 صدم ثانیه

 

در 9 صدم ثانیه: سر سرنشینان به شیشه اتومبیل برخورد می‌کند.
در یک دهم ثانیه: سرنشینان عقب نیز به سرنشینان جلو می‌پیوندند!

 یادتان باشد که هنوز 90 درصد ثانیه اول باقی مانده ...

کمربند ایمنی را ببندید چه در جلو نشسته‌اید و چه در عقب ماشین، چه در مسافت‌های کوتاه درون شهری، و چه در مسافرت‌های بلند جاده‌ای.

 امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید ...
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه خویش با دیگران مشکن که ما هر یک یگانه ایم، موجودی بی نظیر و بی تشابه.

  و

 آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن،

تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت چگونه معنا می شود.

 

از کنار آن چه به قلب تو نزدیک است آسان مگذر، بر آن ها چنگ درانداز، آن چنان که در زندگی خویش و بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.

 

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده، انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.

 

هر روز، همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای. 

و

هر گز امید از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری

 

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد، که قدم های تو باز می ایستد

و

هراسی به خود را مده، از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد.

تنها پیوند میان ما، خط نازک همین فاصله است.

 

برخیز و بی هراس خطر کن، در هر فرصتی بیاویز و هم بدینسان است که به مفهوم  شجاعت دست خواهی یافت.

 

آن گاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت، عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود

پروازش ده تا که پایدار بماند

 

رؤیاهایت را فرومگذار

که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد

 

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب

نه تنها نقطه سرآغاز خویش

که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی

 

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش

که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست.

 

 نانسی سیمس (Nancye Sims)


 
comment نظرات ()
 
مرکب عشق ...
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 کیمیا گری که بتواند از قلبش عنصرهای چون:

  • احترام،
  • خواستن،
  • صبر،
  • تاسف،
  • تعجب،
  • بخشش،

و همدلی را استخراج کند می تواند از آن مرکبی بسازد که عشق نام دارد.

جبران خلیل جبران


 
comment نظرات ()
 
تبلیغات به وسیله کد گزاری ...
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سال ها پیش بود که در آمریکا در یک فروشگاه بزرگ که روزانه اقلام فراوانى از آن به سرقت مى رفت دکتر روانشناسى دست به یک آزمایش مهیج زد به طوری که با ضبط صداى خود بر روى موسیقى در حال پخش در فروشگاه ( گوش انسان قادر به شنیدن فرکانس هایى با طول موج بالا یا پایین نمى باشد) آن هم با طول موج کوتاه، شروع به نصایح اخلاقى نمود که :

  • دزدى کار بدیست،

  • شرافت اخلاقى را لکه دار می کند،

  • پاک زندگى کنید،

  • امانت دار باشید و نظایر آن ...

البته هیچ کدام از مشتریان فروشگاه نمى توانست صداى ضبط شده بر روى موسیقى در حال پخش را بشنود اما نتیجه کار شگفت انگیز بود چرا که آمار دزدى را به صفر رساند.

این آزمایش به خوبى نشان می داد که چگونه می توان در ذهن و ضمیر افراد کد گزارى نمود. هم چنین سال هاست که از ممنوع شدن تبلیغات به وسیله کد گزارى از طریق تصویر در آمریکا و اروپا مى گذرد. براى مثال شما در یک کلیپ ویدئو مى دیدید که در یک اطاق دستگاه تلفنى در حال زنگ زدن است که در همین لحظه خانمى درب اطاق را باز مى کند و به سمت تلفن مى آید و گوشى را بر مى دارد.

این همه آن چیزى بود که مى توانستید مشاهده کنید در حالى که پیش از آن که او گوشى تلفن را بردارد در یک هزارم ثانیه یا یک فریم فیلم تصویر مک دونالد را پخش مى کردند . واضح است که هیچ کس قادر به دیدن این تصویر نبود اما نتیجه کار فروش میلیونى مک دونالد در آمریکا و اروپا بود که البته همان طور که پیشتر اشاره شد این نوع تبلیغات در آمریکا و اروپا کاملا ممنوع و غیر قانونى شناخته مى شود.

اما متاسفانه اخیرا پاره ای از کشورها به منظور رسیدن به مقاصد غیر انسانی خود از این توانمندی استفاده های نابجا می کنند.


 
comment نظرات ()
 
زندگی...
ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

 زندگی ده درصد چیزی است که ما می سازیم

و

نود درصد نحوه برداشت ماست.


 
comment نظرات ()
 
فقط رکاب بزن ...
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.
اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعدا تک تک آن ها را به‌رخم بکشد.
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند که من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یک خدا که مثل مأموران دولتى.
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود که حس کردم زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یک جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود و پشت سر من رکاب مى‌زد.
آن روزها که من رکاب مى‌زدم و او کمکم مى‌کرد، تقریبا راه را مى‌دانستم، اما رکاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى کسلم مى‌کرد، چون همیشه کوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌کردم.
یادم نمى‌آید کى بود که به من گفت جاهایمان را عوض کنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو رکاب مى‌زدم.
حالا دیگر زندگى کردن در کنار یک قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در کوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداکثر سرعت براند،
او مرا در جاده‌هاى خطرناک و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، دارى منو کجا مى‌برى؟ او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌کردم دارم کم کم به او اعتماد مى‌کنم.
به زودى زندگى کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى که مى‌‌گفتم، دارم مى‌ترسم بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.
او مرا به آدم‌هایى معرفى کرد که هدایایى را به من مى‌دادند که به آن ها نیاز داشتم. هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آن ها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
و ما باز رفتیم و رفتیم ...
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: همه‌شان را ببخش. بار زیادى را با خود همراه کرده ای. خیلى سنگین‌اند!
و من همین کار را کردم و همه هدایا را به مردمى که سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت مى‌کنم. حالا دیگر بارمان سبک شده بود.
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.
او مى‌دانست چه طور از پیچ‌هاى خطرناک بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز کند...
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او رکاب بزنم.
این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنکى صورتم را نوازش مى‌داد.
هر وقت در زندگى احساس مى‌کنم که دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

رکاب بزن...


 
comment نظرات ()
 
30 ثانیه تجربه ....
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

سی ثانیه پای صحبت آقای برایان دایسون مدیراجرائی اسبق در شرکت کوکاکولا:
هیچ وقت از ریسک کردن نهراس چرا که به ما این فرصت را خواهد داد تا شجاعت را یاد بگیریم.

فرض کنید زندگی هم چون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آنِ ِ واحد در هوا نگه دارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپ ها از لاستیک بوده و باقی آن ها شیشه ای هستند.
پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد، کاملا شکسته و خرد می شوند
.

او در ادامه می گوید، آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از:

  • خانواده،

  • سلامتی،

  • دوستان

  • روحتان

و توپ لاستیکی همان کارتان است...

در خلال ساعات رسمی روز، با کارائی وافر به کارتان مشغول شوید و به موقع محل کارتان را ترک کنید. برای خانواده، دوستانتان نیز وقت کافی بگذارید و استراحت کامل و درستی داشته باشید.

 


 
comment نظرات ()
 
دعا ...
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد،

هر آن چه که خدا را از تو می گیرد.


 
comment نظرات ()
 
مسیر موفقیت ...
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

باید به همان اندازه که مشتاق موفقیت خودم هستم، خواهان موفقیت دیگران نیز باشم پس بایستی وقت زیادی برای بهتر شدنم صرف کنم که زمان برای انتقاد از دیگران نداشته باشم.

و در این سعی دنبال :

کاملتر از آن باشم که نگرانی داشته باشم.
 نجیب تر از آن باشم که خشمگین شوم.
قوی تر از آن باشم که ترس بر من غلبه کند.
 شادتر از آن باشم که به غم اجازه خودنمایی بدهم.

در مورد خودم خوب فکر کنم و این را به جهان اعلام کنم، نه در قالب کلمات بلکه به صورت اعمالی بزرگ.

با این عقیده زندگی کنم که تمام دنیا با من است

البته مادامی که با بهترین وجه وجودی ام صادق هستم 


 
comment نظرات ()
 
انسان ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

گروهی کوشش بسیار کردند

که شهری در بیابانی بسازند

همه در فکر کز آن دشت عریان

یکی زیبا گلستانی بسازند

به خود گفتند کشور هست چون تن من

که باید بهر وی جانی بسازند

موفق گشته تا شهر بزرگی

پس از سعی فراوانی بسازند

ولی افسوس چون از یاد بردند

برای شهر انسانی بسازند


 
comment نظرات ()
 
حضرت علی ...
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

آن کس که می گوید، می کارد و آن کس که می شنود، درو می کند.

حضرت علی


 
comment نظرات ()
 
پری و داستانش ...
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

داستان پری

 45 سال داشت و سال ها بود که توی بایگانی شرکت برادرم کار می کرد. کارش این بود که نامه های رسیده را دسته بندی و بایگانی می کرد. ظاهرش خیلی بد نبود، معمولی بود. صورتش پف داشت و چشم هایش کمی ریز بود. قد و پاهای کوتاهی داشت. گرد و چاق بود. اغلب کفش ورزشی می پوشید و این کفش ها اثر زنانگی اش را کمتر می کرد.

یکی دو بار از پچ پچ و خنده منشی شرکت برادرم فهمیدم عاشق شده و با یکی سر و سری پیدا کرده اما یک هفته نگذشته بود که با چشم های گریان دیدمش که پنهانی آب دماغش را با دستمال کاغذی پاک می کرد. این اتفاق بی اغراق دو سه بار تکرار شده بود اما این آخری ها اتفاق عجیب غریبی افتاد. صبح ها آقایی پری را می رساند سر کار که زیباترین دخترها هم دهان شان از تعجب باز مانده بود. فکر کنم اصلاً پری او را به عمد آورد و به همه معرفی کرد تا سال ها ناکامی و خواستگار های درب و داغونش را جبران کند. آن روزها احساس می کردم پری روی زمین راه نمی رود . . .

با این که بایگانی کار زیادی نداشت اما پری دائم از پشت میزش این طرف و آن طرف می رفت، سر میز دوستانش می ایستاد و اغلب این جمله را می شنیدم؛ « وا قربونت برم، قابل نداشت »، یا « نه نگو توروخدا، اصلاً ». چنان شاد و شنگول بود که یا همه را به حسادت وامی داشت یا اثر نیروبخشی روی دیگران می گذاشت. این روزها اندک دستی هم به صورتش می برد و سایه ملایم آبی روی پلک هایش می زد که او را بیشتر شبیه دخترهای افغان می کرد.

ساعت ها برای ما زود می گذشت و برای پری دیر چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود نگاه می کرد و انتظار می کشید. سر ساعت دو که می شد آقا بهروز می آمد توی شرکت و با حجب و حیا سراغ پری را می گرفت. همه انگار در این شادی رابطه با آن ها شریکند.

منشی شرکت می گفت؛ « بفرمایین. بنشینین. پری الان میاد، اتاق آقای رییسه ». و آقا بهروز که قد بلندی داشت با پاهای کشیده و موهایی بین بور و خرمایی روی صندلی می نشست و به کسی نگاه نمی کرد. چشم می دوخت به زمین تا پری بیاید. وقتی پری از اتاق رییس می آمد بیرون انگار که شوهرش منتظرش است با صمیمیتی وصف ناپذیر می گفت؛ « خوبی الان میام ».

می رفت و کیفش را برمی داشت و با آقا بهروز از در می زدند بیرون. این حال و هوای عاشقانه تا مدت ها ادامه داشت تا این که بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به میان می آمد. قرار شد در یک شب دل انگیز تابستانی عروسی در باغی بزرگ گرفته شود. همه بچه های شرکت دعوت شدند، حتی رییس که مطمئن بودیم به دلایل مذهبی در این گونه مراسم هرگز شرکت نمی کند. بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه پری جایش را به اضطراب قبل از ازدواج داد. پری دائم با دخترهای شرکت حرف می زد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود، غذا خوب نباشد، میهمان ها از قلم بیفتند و هزار تا چیز دیگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند. حالا شرکت مهندسی آب و خاک برادرم شده بود یک خانواده شاد ولی مضطرب. همه منتظر بودند تا پری را به خانه بخت بفرستند تا این اطمینان را پیدا کنند که اگر پری با این بر و رو می تواند شوهری به این « شاخی » پیدا کند، پس جای امیدواری برای بقیه بسیار بیشتر است.

آقا بهروز هم طبق روال سابق صبح ها پری را می آورد می رساند و عصرها او را می برد ولی دیالوگ ها کمی عوض شده بود و هر کس آقا بهروز را می دید بالاخره تکه یی بهش می انداخت؛ درباره داماد بودنش و از این حرف های بی نمک که به تازه دامادها می زنند. بالاخره مراسم ازدواج نزدیک شد و قرار شد در آخرین جمعه مرداد 78 آن ها در باغی اطراف کرج عروسی کنند اما سه روز مانده به ازدواج بهروز غیبش زد و تمام پس انداز سال ها کار او را با خودش برد. قرار بود پول هایشان را روی هم بگذارند و یک خانه نقلی بخرند که نشد و بهروز با ایران ایر به ترکیه و از آن جا به استرالیا رفت و همه ما را بهت زده کرد.

روز شنبه نمی دانستیم چطور سر کار برویم و چه جوری توی چشم های پری نگاه کنیم. حتی می ترسیدیم بهش زنگ بزنیم. آقای رئیس به منشی گفت؛ « قطعاً پری مدتی نمیاد، کسی رو جاش بذارین تا حالش بهتر بشه » اما پری صبح از همه زودتر آمد؛ با جعبه یی شیرینی. ته چشم هایش پر از اشک بود. شیرینی را به همه حتی به آقای رییس تعارف کرد.

منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در میان بهت و ناباوری همه ما گفت؛ « مگه برگشته؟»

پری گفت؛ « نه سرم کلاه گذاشت ولی مهم نیست. این چند ماه بهترین روزهای زندگیم بود. »

قطره اشک کوچکی از گوشه چشم هایش پایین ریخت.

ما فهمیدیم راست می گوید. مهم نیست که سر همه ما کلاه رفته بود، مهم این بود که ما ماه ها روی ابرها بودیم و با حال و هوای پری حال می کردیم. احمد غلامی - روزنامه اعتماد

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
اندیشه ...
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.
کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد ... به کمک او پرداخت.
سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟

اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید. باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.
پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است.

آنتونی رابینز می گوید:

اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر این صورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند.

خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.


 
comment نظرات ()
 
بیسکویت های سوخته (‌تکراری ولی آموزنده )
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گه گاهی غذای ساده صبحانه را برای شب هم آماده کند. یک شب را خوب یادم مانده که مادرم پس از گذراندن یک روز سخت و طولانی در سر کار، شام ساده ای مانند صبحانه تهیه کرده بود. آن شب پس از زمان زیادی، مادرم بشقاب شام را با تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بسیار سوخته، جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم ببینم آیا او هم متوجه سوختگی بیسکویت ها شده است!

در آن وقت، همه کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به طرف بیسکویت دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روزم در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه جوابی به پدرم دادم، اما کاملا یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت های سوخته می مالید و لقمه لقمه آن ها را می خورد.

یادم هست آن شب وقتی از سر میز غذا بلند شدم، شنیدم مادرم بابت سوختگی بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی می کرد و هرگز جواب پدرم را فراموش نخواهم کرد که گفت:

عزیزم، من عاشق بیسکویت های خیلی برشته هستم.

همان شب، کمی بعد که رفتم بابام را برای شب بخیر ببوسم، از او پرسیدم که آیا واقعا دوست داشت که بیسکویت هاش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت :

مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و خیلی خسته است. به علاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز کسی را نمی کشد!

زندگی مملو از چیزهای ناقص... و انسان هایی است که پر از کم و کاستی هستند. خود من در بعضی موارد، بهترین نیستم، مثلا مانند خیلی از مردم، روزهای تولد و سالگردها را فراموش می کنم.

اما در طول این سال ها فهمیده ام که یکی از مهمترین راه حل ها برای ایجاد روابط سالم، مداوم و پایدار:

درک و پذیرش عیب های هم دیگر و شاد بودن از داشتن تفاوت با دیگران است.

و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و با انسان ها رابطه ای داشته باشی که در آن، بیسکویت سوخته موجب قهر و دلخوری نشود.

این موضوع را می توان به هر رابطه ای تعمیم داد. در واقع، تفاهم، اساس هر روابطی است، هر رابطه ای با همسر یا والدین، فرزند یا برادر،خواهر یا دوستی!


 
comment نظرات ()
 
ملا و می فروش ...
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

روایت است که مرد پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در آن موسیقی بود و رقص و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد.
ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.
ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را به جا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد:

اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.

اما خوش حالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد. صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست.
ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند.
قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت
:
نمی دانم چه حکمی بکنم. من هر دو طرف را شنیدم.

از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور ندارند از سوی دیگر مرد می فروشی که به تاثیر دعا باور دارد


 
comment نظرات ()
 
نمک شناس ...
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 
او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبت هاشان گفتند:

چرا ما همیشه با فقرا و آدم هایى معمولى سر و کار داریم و قوت لا یموت آن ها را از چنگشان بیرون مى آوریم، بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.

البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آن ها تمامى راه ها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آن ها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند. خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود.

آن ها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به جسمی درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است، بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد به طورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند.

خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟

او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت:

افسوس که تمام زحمت هاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و...

آنرها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رساندند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آن جا بسته هایى به چشم مى خورد، آن ها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و...

بالآخره خبر به سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آن قدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب !

این چگونه دزدى است ؟

براى دزدى آمده و با آن که مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟

آخر مگر مى شود؟

چرا؟...

ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم. در همان روز اعلام کرد:

هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.

این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آن ها گفت:

سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آن ها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟

گفت : آرى.

سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟

گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...

سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت :

حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.

او یعقوب لیث بود و چند سالى حکمرانى کرد و سلسله صفاریان را تاءسیس نمود.

دیل کارنگی گفته،

چیزهایی که داری، کسی که هستی، جایی که هستی یا کاری که می کنی تو را خوشبخت یا بدبخت نمی کند. خوشبختی و بدبختی تو از افکارت ناشی می شود. 

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
این زخم ها را دوست دارم...
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

چند سال پیش، در یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباس هایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه ای که در نزدیک منزلشان بود شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد. مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد. پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آن قدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آن ها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.   
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:    

این زخم ها را دوست دارم، این ها خراش های عشق مادرم هستند.


 
comment نظرات ()
 
چندان طول نمی‌کشد که آرزویتان را برآورده می‌کنم...
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

روزی تیمور لنگ فیل نری آورد به داخل شهر و آن را ول کرد تا به میل خودش هر جا که می‌خواهد بچرد. طولی نکشید که فیل کلی خسارت به شهر وارد کرد و هر چه کشت و کار آن دور و ور بود خراب کرد. بدتر آن که تیمور مقرر کرده بود اهالی شهر وظیفه دارند تهیه خوراک فیل را به عهده بگیرند و نگذارند به او بد بگذرد.

مردم قضیه را با دخو در میان گذاشتند تا فکری به حالشان بکند. دخو اهالی شهر را جمع کرد تا با هم نزد تیمور بروند. دخو در جلو جمعیت با جلال و جبروت حرکت کرد و به طرف خیمه‌ تیمور رفت. نزدیک خیمه که رسید دید از آن سیل جمعیت خبری نیست اما راه برگشتی نداشت و نگهبان‌ها به او اشاره می‌کردند که نزد تیمور برود.
دخو به خدمت تیمور رسید و گفت:

 من از طرف اهالی شهر آمده‌ام تا به خدمتتان برسانم از وقتی فیل نر شما به شهر آمده زندگی همه ما رونق گرفته و خیر و برکت به مردم رو کرده است فقط نگرانیم که این فیل از بی‌همدمی غصه بخورد و لاغر بشود به همین‌ خاطر تقاضا داریم برای او یک جفت ماده پیدا کنی و به این جا بیاوری تا خوش و خرم زندگی کنند.

تیمور خوش حال شد و گفت:

سلام من را به اهالی شهر برسان و بگو طولی نمی‌کشد که آرزویشان را برآورده می‌کنم.
وقتی دخو به شهر رسید مردم دورش جمع شدند و پرسیدند چه شد؟
دخو گفت:

به همه‌تان سلام رساند و گفت چندان طول نمی‌کشد که آرزویتان را برآورده می‌کنم.

و این است قصه زندگی آنانی که بی زارند و برای تغییرش، بی اراده... 



 
comment نظرات ()
 
سلام...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

می خوام  کمی درد دل کنم اگه حوصله شو نداری براش هم وقت نذار.

من از میون دوستای خوبی که دارم یکیشون هست که به قول معروف پل وصلمه و هر موقع که غش می کنم طرفی که نباید باشم با یک تلفن دوباره منو برمی گردونه سر خط و ارتباطام اون جوری می شه که دوست واقعی همه ما دوستش داره.

روز یک شنبه 5/2/89 نزدیکای ظهر بود که زنگ زد و گفت که همین الان مقابل گنبد طلایی آقا رضاست و از من خداست که دعا کنم. بهش گفتم، این دفعه مثل دفعه های قبل نیست. چون دنبال فرصتی بودم که قدری خودمو از مسایل رزومه دور کنم و یه کم آروم بشم و قدری هم اگه شد سبک.

بهش گفتم به آقا رضا بگو اگه نمی تونم مثل پیام رسونت پیش شما بیام دلیل نداره نتونم ارتباط برقرار کنم.

بهش بگو که تا چند لحظه دیگه وارد حریم برادر بزرگوارش شاه چراغ می شم واز ایشون می خوام که به در دلم گوش کنه و ...

درپایان گفت وگو برای هم آروزی لحظات خوبی رو کردیم و از هم خداحافظ کردیم.

وقتی وارد حرم شاه چراغ شدم حالم اون جوری بود که باید باشه. عرض ارادت کردم و وارد شدم و شروع کردم با صدایی که باید از مرکز تمام عالم، از مرکز ارتباطات خداوندی، از مرکز حس و عشق و نور و امید و خیلی منابع خدادادی که به رسم امانت، به من وتو بخشیده یعنی همون " دل " بلند بشه حرفماو خالصانه بهشون انتقال دادم و گفتم که :

اگه مغز دادی کمک کنه که خوب فکر کنه'

اگه چشم دادی کمک کن خوب ببینه،

اگه گوش دادی کمک کن خوبا رو بشنوه،

اگه دهان دادی، کمک کن به جای دیوار پل بسازه،

اگه دست دادی...

اگه قلب دادی...

اگه پا دادی...

و در آخر برای همه و بعد خودم آرزوی های دوست پسندانه کردم و فرصتی هم پیدا شد تا قدری سبک بشم. جای همه اون هایی که یه جورایی تو کوچه پس کوچه های زندگی کاسه چه کنم چه کنم رو دسشون گرفتن خالی بود.

از دوست خوبم خانم قناعی هم ممنون که گفت این مطلب رو بنویسم. خانم قناعی هر کجای این دنیای خاکی که هستی بدون که براتون احترام زیادی قائل هستم و امیدوارم که به هر آن چه که می خواهی، دست پیدا کنی.


 
comment نظرات ()
 
That's My Friend
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

It's amazing when strangers become friends, but it's sad when friends become strangers.

I never want to lose you as a friend.

I met u as a stranger.. Now I have u as a friend.

I hope we meet in our next walk of life where friendship never ends.

I may not be the most important person in your Life I just hope that when you hear my name you smile & say " That's My Friend ".

Ms. Tahmasebi


 
comment نظرات ()
 
خوشبخت و خوشبخت تر...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را همواره خوشبخت تر از آن چه هستند تصور می کند.


 
comment نظرات ()