body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

کدامین یکی هستی ؟ ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
 

دوستی با مردم دانا چو زرین کوزه ایست

نشکند، چون بشکند بازش توانی ساختن

دوستی با مردم نادان سفالین کوزه ایست

بشکند یا نشکند باید به دور انداختن


 
comment نظرات ()
 
چرا بعضی ها مقاوم ترند؟ ...
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
 

آیا  تا به حال از خودمان پرسیده‌ایم که چرا بعضی افراد در مقابل فشارهای زندگی مقاوم‌تر هستند؟
این سوال خیلی از ماست. اولین جوابی که به ذهن می‌رسد این است که بی‌شک این افراد راهکار‌های خاصی برای مقابله با مشکلات دارند، مرگ عزیزان، شکست‌های مالی و بیماری‌های مختلف سرنوشت مشترک همه انسان‌هاست ولی واکنش‌های افراد به این مسائل به هیچ عنوان شبیه به هم نیستند. در روان‌شناسی از این افراد تحت عنوان سخت جان یاد می‌شود. مطلب حاضر با تکیه بر نگاه روان‌شناسانه بیشتر به ویژگی‌های شخصیتی افراد سخت‌جان می‌پردازد.

به اعتقاد روان‌شناسان شخصیت سر سخت از 3 مؤلفه اصلی تعهد، کنترل و مبارزه‌جویی تشکیل شده است.

تعهد

این واژه زندگی را به حداقل می‌رساند؛ یعنی اعتقاد به جالب بودن و معنی دار بودن فعالیت‌های زندگی. از لحاظ نظری چنین اعتقاداتی حمایت‌کننده هستند زیرا آن ها استرس‌زا بودن یک رویداد را کاهش می‌دهند و تاثیر توان بالقوه یک عامل استرس‌زا در زندگی را کاهش می‌دهند.
مواجهه با رویداد استرس‌زا با احساس تنهایی و خود بیگانگی فرد تهدید می‌شود. به بیان دیگر، مناسبات افراد متعهد با خودشان و با محیط‌شان متضمن فعال بودن و روی‌آوری است تا منفعل بودن و روی‌گردانی. تعهد نوعی احساس بنیادین هدفمند یا حس به هم پیوستگی است که ضروری‌ترین و جامع‌ترین منبع مقاومت در برابر هر نوع تنش است.

کنترل

از کنترل با عنوان گرایش به احساس کردن و عمل کردن به گونه‌ای که گویی فرد هنگام مواجهه با وقایع احتمالی گوناگون زندگی تاثیر‌گذار است نه درمانده، تعبیر می‌شود. کنترل از نوع درونی به‌طور آشکار به افرادی که خود را مقصر می‌دانند اجازه می‌دهد تا نسبت به بهبودی خود احساس مسوولیت کنند و به‌طور موفقیت‌آمیزی به سلامت روانی برسند. احساس داشتن کنترل به اقداماتی می‌انجامد که هدف آن ها تبدیل رویداد‌های استرس‌زا به شرایطی است که با برنامه‌های جاری زندگی شخصی هماهنگ باشد و در نتیجه کمتر ناخوشایند و ناگوار تلقی شوند.

مبارزه جویی

مبارزه‌جویی یعنی این اعتقاد که در زندگی تغییر از ثبات عادی‌تر است و این که انتظار تغییر داشتن، محرکی برای رشد است نه تهدیدی برای امنیت. محققان دریافته‌اند کـه انگیـزه اصلی مبارزه جویی‌ها برای تحمل شرایط باعث می‌شود که آن ها حتی وقتی اطلاعات جدید متناقض هستند و در نتیجه تاحدود زیادی باعث کوشش‌های عصبـی و بیماری می‌شوند، پا فشاری کنند.
محققان به این نتیجه رسیده‌اند که بین افرادی که در مورد جست‌وجو کردن و یافتن شور و هیجان در زندگی علاقه کمتری دارند، ارتباط زیادتری بین تغییرات منفی زندگی و ناراحتی وجود دارد. آن ها دریافته‌اند که تعهد و مبارزه‌جویی فرد را با وجود مواجهه با وقایع استرس‌زا، سالم نگه می‌دارد.

ویژگی‌های سرسختی
سرسختی روان‌شناختی شخص را در مقابل تاثیرات سوء‌ استرس به‌خصوص تحت شرایط استرس بالا محافظت می‌کند. سرسختی روان‌شناختی متغیر، پیش‌بینـی‌کننـده بهتری برای سلامت روانی است تا سلامت جسمی.
ضمنا بین سرسختی روان‌شناختی و تعداد مراجعه به مراکز بهداشتی همبستگی منفی مشاهده شده است، یعنی افرادی که دارای سرسختی روان‌شناختی بوده‌اند کمتر به مراکز بهداشت روانی مراجعه کرده‌اند. در مجموع می‌توان گفت ویژگی‌های سرسختی روان‌شناختی عبارتند از:

1- حس کنجکاوی قابل توجه.
2- تمایل به داشتن تجارب معنی دار.
3- اعتقاد به مؤثربودن آن چه که مورد تصور ذهنی قرار گرفته است.
4- انتظار این که تغییر امر طبیعی است و هر محرک با اهمیت می‌تواند موجب رشد و پیشرفت شود.
5- ابراز وجود، نیرومندی و پرانرژی بودن.
6- توانایی استقامت و مقاومت.


پیامدهای مقاومت
افرادی که تفسیر‌های بدبینانه از زندگی دارند در معرض مخاطرات بهداشتی هستند، زیرا سیستم دفاعی بدن آن ها عملکرد مطلوب ندارد. به این ترتیب، وقایع استرس‌آور زندگی به‌عنوان پیشرو یا پیشایند سلامت اندک و سر سختی روان‌شناختی عاملی تعدیل‌کننده در پیوستار بیماری- استرس است. آثار تعدیل‌کننده زمانی اتفاق می‌افتند که وقایع رنج‌آور زندگی خیلی منفی تلقی نشوند و در نتیجه، چندان زیانبار به حساب نیایند. در نهایت می‌توان گفت این ما هستیم که انتخاب می‌کنیم رویین‌تن باشیم یا یک موجود منفعل.

نویسنده : حمید رضا موسوی


 
comment نظرات ()
 
حرکت کن ...
ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
 

 Take action don't wait for the wind to blow something in  

 حرکت کن و منتظر نباش که باد چیزی با خود بیاورد.

 

He who is not happy for the good things he has would not be happy with what he wishes he had

 

آن کس که با داشته های خوب خود خوش حال نیست،

با برآورده شدن آرزوهایش نیز خوش حال نخواهد بود.


 
comment نظرات ()
 
راه حل ساده ...
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩
 

در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت ، یک  مورد تحقیقاتی به یاد ماندنی اتفاق افتاد:

شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید. او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که  آن قوطی خالی است.

بلافاصله با تاکید و پی گیری های مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیرلازمه را جهت پیش گیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید.

مهندسین نیز دست به کار شده و راه حل پیشنهادی خود را چنین ارائه دادند :

پایش ( مونیتورینگ )خط بسته بندی با اشعه ایکس

به زودی سیستم مذکور خریداری شده و با تلاش شبانه روزی گروه مهندسین،‌ دستگاه تولید اشعه ایکس و مانیتورهائی با رزولشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهیز گردید. سپس دو نفر اپراتور نیز جهت کنترل دائمی پشت آن دستگاه ها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالی قوطی های خالی جلوگیری نمایند.

نکته جالب توجه در این بود که درست هم زمان با این ماجرا، مشکلی مشابه نیز در یکی از کارگاه های کوچک تولیدی پیش آمده بود اما آن جا یک کارمند معمولی و غیر متخصص آن را به شیوه ای بسیار ساده تر و کم خرج تر حل کرد:

تعبیه یک دستگاه پنکه در مسیر خط  بسته بندی


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
 

ماموریت ما در زندگی بدون مشکل زیستن نیست.؟!

با انگیزه زیستن است ...


 
comment نظرات ()
 
دل تنگی ...
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
 

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

 

تکراریند پنجره ها و ستاره ها

خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

 

پیغام آشنا که ندارند بلبلان

 هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

 

احساس می کنی که زمین بی قواره است!

انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

 

باران بدون عاطفه خشکی می آورد

رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

 

هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است

وقتی دلت برای دلی تنگ می شود !

 

نغمه مستشار نظامی


 
comment نظرات ()
 
کودکان کار و خیابان ...
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
 

در زمستان 1380 با کودکان کار و خیابان از نزدیک آشنا شدم و دست عزیزانی که روزهای جمعه تشنگان دانش و محبت را به مدرسه می کشاندند فشردم. آن ها به دنبال راهکارهای بودند تا با کودکانی که بارها حضور در کانون های اصلاح و تربیت را تجربه کرده اند رابطه ای تاثیرگذار برقرار کنند.

جمع صمیمانه بود، خانه دار و هنرمند، پزشک و کارگر، مدیر و کارمند، استاد و دانشجو. آغاز فعالیت به خرداد 79 باز می گشت. چند داوطلب از میان اعضای انجمن حمایت از حقوق کودکان در سایه درختان پارک هرندی و کتابخانه خواجوی کرمانی سوادآموزی به کودکان کار و خیابان را آغاز کرده بودند. در آن زمان روزهای جمعه دبستانی در اختیار داشتند با 230 دانش آموز 6 ساله تا 17 ساله.

در کناری ایستاده بودم و به حرف های رفیقی از تبار قائم مقام فراهانی گوش می دادم که شیشه ای شکست. فحش و ناسزا، مشت و لگد، عربده و خودزنی، تسویه حساب های کودکانه با فرهنگ قوم و قبیله و شهر و روستا گره خورده بود مدرسه هم انگار عرصه مناسبی برای ابراز وجود.

دیوارهای بلند میدانی جهت تعقیب و گریز شد. تیغ و بطری شکسته و چاقوی سلاخی دست به دست گشت. دختران پشت سر معلمان یا زیرپله و نیمکت سنگر گرفتند. چاشت روزانه که به میان آمد توفان فرو نشست. طعم نان و پنیر کدورت گذرای نوجوانی را پس زد.

دامن دختری بوی نعنا و بابونه می داد. پرسیدم اهل کجایی گفت: 

قند می شکنم آقا، کیسه ای هفتصد تومان، بی خاکه. 

پسری با چشمان میشی روی نقشه جهان دنبال افعانستان می گشت. چینی برپیشانیش افتاد و مِن مِن کنان پرسید دشت لیلا کجاست؟

می خواهی چه کنی؟

راست است که دشت لیلا، گاز زیاد دارد و می شود به کُل افغانستان گاز بدهد و بقیه را صادر کند؟

پدرش خلبان بوده. دوست داشت درس بخواند و خلبان شود.

·        مادرم نمی خواهد، می گوید جوانمرگی بسِ!

·        من جوراب بسته بندی می کنم.

·        من کفاشم.

·        من گل سازم، گل کاغذی و پلاستیکی دانه 4 تومان.

·        من ماهی فروشم، سرچشمه.

·        من همه کاره ام آقا، همه کاره. بهار گل می فروشم، تابستان گردو، پاییز دایره و تنبک، زمستان فال.

خندید. پشتک و وارو زد. دو دست به زمین گذاشت و دنبالم راه افتاد. از دبستان محمد منتظری تا خانه کودک دروازه غار 19 دقیقه راه، با پای برهنه دراز شده به سوی آسمان.

از دیگری پرسیدم پدرت چکاره است؟

تلخ شد نگاهش. از گفته پشیمان شدم.

دستی به نشانه هم دردی روی شانه ام نشست، گفت :

پدرش پخش کننده مواد بود. اعدام شد. عمویش سرپرستیش را به عهده دارد. دو ماهی از شرش راحت بودیم. گویا اجازه اش داده بودند. در زاهدان انبار می کند و در کاشان دستگیر می شود. در پاسگاه مسهل به خوردش می دهند تا خوب تخلیه شود. بچه های مددکاری می گفتند روز اول که سراغش رفتند چنان رنگ پریده و بی رمق بود که می ترسیدند همان جا تمام کند. معلوم نیست چه مسهلی به خوردش داده اند که وضع معده و روده را حسابی به هم ریخته. چیزی در شکمش بند نمی شود. با سُرم تغذیه اش می کنند. معذرت می خواهم که این حرف را می زنم، بهتر است چیزی نپرسی. صبرکنی تا خودشان حرف بزنند، اعتماد که بکنند خودشان به سراغت می آیند، و گرنه دروغ تحویلت می دهند و به ریش همه می خندند.

از خود پرسیدم سال های سخت گذشته را چگونه پشت سرگذاشتی و با کدام امید به نقس کشیدن و زنده بودن ادامه دادی؟

مگر نه این که وقتی نمی توانی آن چه را می خواهی و دوست داری به زبان بیاوری در خود فرو می روی و به نقطه ای خیره می شوی؟

مگر نه این که در صف نان و صف کار و صف اتوبوس در عالم دیگری سیر می کنی و به اول صف که رسیدی نمی فهمی در این مدت کجای زمان و مکان بودی؟

در صندوق خانه ذهن، اتاق امنی هست که گاه و بی گاه مأوایم می شود تا کنش ها را با واکنش ها پاسخ ندهم و نوبتم در صف های طویل انتظار از دست نرود.

به نظرم چنین کودکانی از داشتن اتاق امن ذهنی – عاطفی محرومند و به این علت به هر انگیزه بیرونی واکنش سریع و خشونت باری نشان می دهند که ناشی از ضرورت زندگی و بقا در چنین محیط و اماکنی است. فحش را مشت پاسخ می دهند و سلام دوستانه را با محبتی بی ریا و زلال.

فرصت ها را برای سیر شدن، گرم شدن، پولدار شدن نباید از دست و گرنه دچار شماتت و ملامت دوستان و اطرافیان و خانواده می شوند که در قالب القابی چون دست و پا چلفتی، بی عرضه و سر به هوا به میدان می آید. لابد به این دلیل که فرصت کش رفتن، دو دره کردن و خِرگیری خوبی که می توانست انجام دهد از دست داده است.

این واقعیت زندگی در محلاتی چون دروازه غار و ناصرخسرو، سرچشمه و مولوی است. براین مبنا طرحی آماده شد:

1.   حضوری آگاهانه در خلوت ذهن تا زمینه را برای مزمزه کردن شادی هایی که گه گاه دست می هد و قدرت مقابله و رویارویی با مشکلاتی که هر روز ابعاد تازه می یابد افزایش دهد.

2.      گاه چیزی را که برابر چشمانمان قرار دارد نمی بینیم. در آن لحظه دچار چه مشکلی شده ایم؟ همین مشکل در شنیدن نیز وجود دارد.

3.     در خلوت از خود می پرسیدم چرا قادر نبوده ایم از گوش به درستی استفاده کنیم. مسلماً وقتی نتوان از چشم و گوش به درستی استفاده کرد نمی توان به درستی اندیشید. نخست باید درست دیدن و شنیدن را آموخت تا بتوان در خلوت ذهن به حضوری خلاق و فعال دست یافت.

4.       نادرند کسانی که می توانند کتابی که چند ماه پیش خوانده اند به خاطر بیاورند. عده کمی خوانده های هفته گذشته را به یاد دارند. به نظر ناتوانی در روش مطالعه است.

اگر کودکان پس از مطالعه کتاب در جمع های کوچک کنار هم بنشینند و آزادنه برداشت های خود را بیان کنند بی شک با گزینش های متفاوتی روبرو خواهند شد چنان چه بستر مناسبی فراهم شود برای اثبات نظر و باور کردم مَنِ استقلال یافته، دوباره به آن کتاب رجوع خواهند کرد و در نتیجه حافظه کوتاه مدت به حافظه دراز مدت پیوند می خورد و در پایان، گنجینه بزرگی از الگوهای رفتاری مناسب در شرایط متفاوت پدید می آید که می توان برای حل مشکلات از آن استفاده کرد.

برای دست یابی به این همه، احتیاج به پیوند دهنده و تسریع کننده حلالی است که از توان جذب و شکل گیری بالایی برخوردار باشد. بر این اساس طرح برج غار با نردبانی که تمام کودکان بتوانند از آن بالا روند تهیه و کار قصه خوانی و قصه نویسی دروازه غار آغاز شد.

هر کودکی که به خاطر چیزی تلاش کند و به علتی به خواسته اش نرسد، به جای این که دچار ناامیدی شود به برج غار می رسد. دیوار بلند و درازی که نه دری دارد و نه پنجره ای. نه کسی از آن جا بیرون آمده و نه کسی به آن وارد شده. کودکی که به خاطر چیزی تلاش کرده و به آن نرسیده برای لحظه ای گذشته را فراموش می کند و دور برج می چرخد. ناگاه در گوشه ای نردبانی پیدا می کند و با کنجکاوی از آن بالا می رود. بالای دیوار که رسید و داخل برج را دید از شادی فریادی می زند و از ته دل می خندد.

بزرگ ترها که کودکی خود را فراموش کرده اند دیگر او را نمی بینند. حتی نمی دانند چه چیزی در داخل برج باعث خوش حالیش شده. شما می دانید؟

چنین بود که تلاش ها، آرزوها و خواسته های کودکانه سرباز کرد روی کاغذ سفید. خانه کودک ناصرخسرو نیز مانند خانه کودک دروازه غار با کمال صمیمیت هر آن چه از واقعیات در اختیار داشت و نیز زیسته های برتن و جان حک شده را بی دریغ در اختیار گذاشت تا این مجموعه فراهم شود. در خرداد 82 بخش نخست برج غار پایان گرفت و بخش دوم این طرح که به ترس ها و نگرانی های کودکان اختصاص دارد آغاز شد.

تعداد شرکت کنندگان در این کلاس ها که بسیاری از آن ها در همین " خانه های کودک"  خواندن و نوشتن آموخته اند 384 نفر و قصه هایی که از میان آن ها این مجموعه فراهم شده 1172 قصه می باشد. کودکان کار و خیابان جز روزهای جمعه فرصتی برای آموزش ندارند. آن هایی که هنوز از توان نوشتن برخوردار نشده اند و از یاوران برای قصه نویسی کمک گرفته اند در متن کتاب ها با علامت - ... مشخص شده اند.

 

میانگین سنی قصه نویسان و نقاشان این مجموعه 11 سال است که خود گویای بسیاری از ناگفته هاست.

ع – ص خیاط
( عمو خیاط )

جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان "  سازمانی غیر دولتی ( NGO ) است، متشکل از فعالینی که از سال ها پیش در زمینه حقوق کودکان تحقیق و فعالیت هایی داشته اند و مشخصا از سال 79 وارد عرصه عملی و کار مستقیم و رو در رو با کودکان و به ویژه کودکان کار و خیابان شده اند. اما به دلیل شرایط و مشکلات اجتماعی و حقوقی  حاکم بر ایران و هم چنین دیدگاه های عقب مانده (خیریه) و فرمالیستی حاکم بر فعالیت، بخش عمده ای از مدافعان حقوق کودک، سال 82 تصمیم به فعالیت مستقل و بدون وابستگی به هیچ نهاد و موسسه دولتی و غیردولتی نمود و اهداف زیر را در دستور کار خویش قرار داد. محور فعالیت‌های "جمعیت" آموزش و حمایت از کودکان کار و همه کودکانی که به هر علت از آموزش و حمایت های اجتماعی محروم اند می باشد. به همین منظور سال ۸۴ "جمعیت" اقدام به تأسیس مرکزی در پاسگاه نعمت آباد نمود که در کنار سوادآموزی؛ کلاس‌های آموزش خلاقیت های ذهنی و داستـان‌نویسی، نقاشی، تئـاتر و عکاسـی، آمـوزش مهارت‌های زنـدگی و حـقـوق کـودک بـرای کودکان و برگزاری هفتگی کارگاه حقوق کودک به منظور آشنایی داوطلبین در طی دو سال اخیر، از جمله‌ این فعالیت‌های آموزشی بوده است.

آدرس وب سایت :

http://www.koodakekar.org/MainPage/default.ngo


 
comment نظرات ()
 
آیا هر چیزی که وجود دارد را خدا خلق کرد؟! ...
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
 

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند.
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بله او خلق کرد.
استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد: بله، آقا.
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست، خدا نیز شیطان است!
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد می توانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته.
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد، سرما وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: در واقع آقا، سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شیئی را می توان مطالعه و آزمایش کرد وقتی که انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث می شود بدن یا هر شیئی انرژی را انتقال دهد یا آن را دارا باشد. صفر مطلق (۴۶۰ F ) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده می شوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای این که از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.

شاگرد ادامه داد: استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد.
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که می توان آن را مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمی توان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن می توان نور را به رنگ های مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آن را روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد به کار می برد.
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا، شیطان وجود دارد؟
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: البته همان طور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به هم نوع خود دیده می شود. او در جنایت ها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. این ها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی می توان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد.

خدا شیطان را خلق نکرد.

شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند.

مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
 


 
comment نظرات ()
 
ده پیشنهاد از انیشتین ...
ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
 

1- کنجکاوی را دنبال کنید.

من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم

چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید؟ من کنجکاوم، مثل پیدا کردن علت این که چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می خورد. به همین دلیل است که من سال ها وقت صرف مطالعه موفقیت کرده ام. شما بیشتر در چه مورد کنجکاو هستید ؟ پیگیری کنجکاوی شما رازی است برای رسیدن به موفقیت.

۲- پشتکار گران بها است.

من هوش خوبی ندارم، فقط روی مشکلات زمان زیادی می گذارم

تمام ارزش تمبر پستی توانایی آن به چسبیدن به چیزی است تا زمانی که آن را برساند. مانند تمبر پستی باشید؛ مسابقه ای که شروع کرده اید را به پایان برسانید. با پشتکار می توانید به مقصد برسید.

۳- تمرکز بر حال.

مردی که بتواند در حالی که دختر زیبایی را می بوسد با ایمنی رانندگی کند، به بوسه اهمیتی را که سزاوار آن هست نمی دهد

پدرم به من می گفت نمی توانی در یک زمان بر ۲ اسب سوار شوی. من دوست داشتم بگویم تو می توانی هر چیزی را انجام بدهی اما نه همه چیز. یاد بگیرید که در حال باشید. تمام حواستان را بدهید به کاری که در حال حاضر انجام می دهید. انرژی متمرکز، توان افراد است، و این تفاوت پیروزی و شکست است.

۴- تخیل قدرتمند است.

تخیل همه چیز است. می تواند باعث جذاب شدن زندگی شود. تخیلی به مراتب از دانش مهم تر است

آیا شما از تخیلات روزانه استفاده می کنید؟ تخیل از دانش مهم تر است! تخیل شما پیش نمایش آینده شما است. نشانه واقعی هوش دانش نیست، تخیل است. آیا شما هر روز ماهیچه های تخیلتان را تمرین می دهید؟ اجازه ندهید چیزهای قدرتمندی مثل تخیل به حالت سکون دربیایند.

۵- اشتباه کردن.

کسی که هیچ وقت اشتباه نمی کند هیچ وقت هم چیز جدید یاد نمی گیرد

هرگز از اشتباه کردن نترسید. اشتباه شکست نیست. اشتباهات شما را بهتر، زیرک تر و سریع تر می کنند، اگر شما از آن ها استفاده مناسب کنید. قدرتی که منجر به اشتباه می شود را کشف کنید. من این را قبل گفته

ام و اکنون هم می گویم، اگر می خواهید به موفقیت برسید اشتباهاتی که مرتکب می شوید را ۳ برابر کنید.

۶- زندگی در لحظه.

من هیچ موقع در مورد آینده فکر نمی کنم، خودش به زودی خواهد آمد

تنها راه درست آینده شما این است که در همین لحظه باشید. شما زمان حال را با دیروز یا فردا نمی توانید عوض کنید. بنابراین از اهمیت فوق العاده برخوردار است، که شما تمام تلاش خود را به زمان جاری اختصاص دارید. این تنها زمانی است که اهمیت دارد، این تنها زمانی است که وجود دارد.

۷- خلق ارزش.

سعی نکنید موفق شوید، بلکه سعی کنید با ارزش شوید

وقت خود را به تلاش برای موفق شدن هدر ندهید، وقت خود را صرف ایجاد ارزش کنید. اگر شما با ارزش باشید، موفقیت را جذب می کنید. استعدادها و موهبت هایی که دارید را کشف کنید، بیاموزید چگونه آن استعدادها و موهبت های الهی را در راهی استفاده کنید که برای دیگران مفید باشد. تلاش کنید تا با ارزش شوید و یقین بدانید که موفقیت، شما را تعقیب خواهد کرد.

۸- انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید.

دیوانگی : انجام کاری دوباره و دوباره و انتظار نتایج متفاوت داشتن

شما نمی توانید کاری را هر روز انجام دهید و انتظار نتایج متفاوت داشته باشید، به عبارت دیگر، نمی توانید همیشه کار یکسانی (کارهای روزمره) را انجام دهید، و انتظار داشته باشید متفاوت به نظر برسید. برای این که زندگی تان تغیر کند، باید خودتان را تا سر حد تغییر افکار و اعمالتان متفاوت کنید، که متعاقبا زندگی تان تغییر خواهد کرد.

۹- دانش از تجربه می آید .

اطلاعات به معنای دانش نیست. تنها منبع دانش تجربه است

دانش از تجربه می آید. شما می توانید درباره انجام یک کار بحث کنید، اما این بحث فقط دانش فلسفی از این کار به شما می دهد. شما باید این کار را تجربه کنید تا از آن آگاهی پیدا کنید.تکلیف چیست ؟ دنبال کسب تجربه باشید! وقت خودتون رو صرف یادگرفتن اطلاعات اضافی نکنید. دست به کار شوید و دنبال کسب تجربه باشید.

۱۰- اول قوانین را یاد بگیرید بعد بهتر بازی کنید.

اگر شما قوانین بازی را یاد بگیرید از هر کس دیگر بهتر بازی خواهید کرد

۲ گام هست که شما باید انجام بدهید. اولین گام این است که شما باید قوانین بازی را که می کنید یاد بگیرید، این یک امر حیاتی است. گام دوم این که شما باید بازی را از هر فرد دیگری بهتر انجام بدهید. اگر شما بتوانید این ۲ گام را انجام دهید موفقیت از آن شما می شود.

 


 
comment نظرات ()
 
رسیدن به کمال...
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
 

در نیویورک، بروکلین، مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است. در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود.
پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود...
او با گریه فریاد زد:

کمال در بچه من " شایا " کجاست؟

هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.
کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟!
افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند...
پدر شایا ادامه داد:

به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد. کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت:

یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند.
شایا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟!
پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالا بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان. اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟!
اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آن ها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت:

ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم...
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند!

همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همین که شایا برای زدن ضربه رفت، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه... اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...
اما به جای این کار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند: شایا، برو به خط اول، برو به خط اول!
تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اون جا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اون جا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !
شایا به سمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همین که شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !
وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتند مانند این که اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...

پدر شایا درحالی که اشک در چشم هایش بود گفت:

اون 18 پسر به کمال رسیدند...

ما تا حالا تو زندگیمون چند دفعه این جوری به کمال رسیدیم؟! ...


 
comment نظرات ()
 
من رفتنی ام ...
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
 

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق می کنه

گفت : حاج آقا دوتا سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه

گفتم : چشم اگه جوابشو بدونم خوش حال می شم بتونم کمکتون کنم

گفت : من رفتنی ام!

گفتم : ینی چی؟

گفت : دارم می میرم

گفتم : دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟

گفت : نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمی شه کرد.

گفتم : خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی می ده

با تعجب نگاه کرد و گفت : اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟

فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش

گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟

گفت: من از وقتی فهمیدم دارم می میرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیرم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا این که یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم

خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت

خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمی کرد

با خودم می گفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نیارم من کار می کردم اما حرص نداشتم

بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمی کردم و دوستشون داشتم

ماشین عروس که می دیدم از ته دل شاد می شدم و دعا می کردم

گدا که می دیدم از ته دل غصه می خوردم و بدون این که حساب کتاب کنم کمک می کردم

مثل پیر مردا برا همه جونا و آرزوی خوشبختی می کردم

الغرض این که این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز وخوردنی شدم

حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن وقبول می کنه؟

گفتم: بله، اون جور که یاد گرفتم و به نظرم می رسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه

گفت: اما سوال بعدیم اینه که من با یاد مرگ آدم شدم دیگه دین به چه درد من می خوره و یا این که با من چی می کنه؟

گفتم: اتفاقا دین به درد آدما می خوره نه غیر آدما، تازه شما از این به بعد با دین عاشق می شی بزرگ ترین کار دین عاشق کردنه عاقل هاست

و انسان کامل یعنی بشر غرق شده در دریای عشق و عقل

خنده زیبایی روی لبش نشست انگار چشم هاش پنجره شده بود رو به اقیانوس آرام مثل خودش

آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر می کرد و می رفت

گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟

گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!

یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟

گفت: بیمار نیستم!

هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار می شدم

گفتم: پس چی؟

گفت: فهمیدم مردنیم،

رفتم دکتر گفتم: می تونید کاری کنید که نمیرم

گفتن: نه

گفتم: خارج چی؟

و باز گفتند : نه!

خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟

باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد ...
 


 
comment نظرات ()
 
مادر ...
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
 

م = مشتاق، مهربان، معصوم، معرفت،‌ محبت، مشوق ...

ا =  احترام،‌ آرزو،‌ اعتماد، اعتبار ...

د = دوست، دادرس،‌ دلسوز،‌ دلیر ...

ر = رحمت، راضی، رضا، رئوف،‌ رفیق،‌ راهنما ...

مادر


 
comment نظرات ()
 
کلماتت را خوب انتخاب کن ...
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩
 

روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد که مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد، او بلافاصله از گفته خود پشیمان شده و به دنبال راه چاره ای گشت که بتواند دل دوستش را به دست آورده و کدورت حاصله را برطرف کند.  

او در تلاش خود برای جبران آن، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا،‌ از وی مشورت خواست. پیرزن با دقت و حوصله  فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه، چنین گفت :

" تو برای جبران سخنانت لازمست که دو کار انجام دهی و اولین آن فوق العاده سخت تر از دومیست. "

خانم جوان با شوق فراوان از او خواست که راه حل ها را برایش شرح دهد.

پیرزن خردمند ادامه داد :

امشب بهترین بالش پری را که داری، ‌برداشته و سوراخ کوچکی در آن ایجاد می کنی،‌ سپس از خانه بیرون آمده و شروع به قدم زدن در کوچه و محلات اطراف خانه ات می کنی و در آستانه درب منازل هر یک از همسایگان و دوستان و بستگانت که رسیدی،‌ یک عدد پر از داخل بالش درآورده و به آرامی آن جا قرار می دهی. بایستی دقت کنی که این کار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح  تمام کرده و نزد من برگردی تا دومین مرحله را توضیح  دهم.

خانم جوان به سرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام کارهای روزمره خانه، شب هنگام شروع به انجام کار طاقت فرسایی کرد که آن پیرزن پیشنهاد نموده بود. او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاریکی شهر و در هوای سرد و سوزناکی که انگشتانش از فرط آن، یخ زده بودند، توانست کارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع آفتاب به نزد آن پیرزن خردمند بازگشت.

خانم جوان با این که به شدت احساس خستگی می کرد، اما آسوده خاطر شده بود که تلاشش به نتیجه رسیده و با خشنودی گفت:‌

" بالش کاملا خالی شده است "

پیرزن پاسخ داد :

حال برای انجام مرحله دوم، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن پرها،‌ پر کن، تا همه چیز به حالت اولش برگردد !

خانم جوان با سرآسیمگی گفت:

اما می دانید این امر کاملا غیر ممکن است!

اینک باد بیشتر آن پرها را از محلی که قرارشان داده ام،‌ پراکنده است، ‌قطعا هرچه قدر هم تلاش کنم، ‌دوباره همه چیز مثل اول نخواهد شد!

پیرزن با کلامی تامل برانگیز گفت:

کاملا درسته !

هرگز فراموش نکن کلماتی که به کار می بری هم چون پرهاییست که در مسیر باد قرار می گیرند. 

آگاه باش که فارغ از میزان صمیمت و صداقت گفتارت، دیگر آن سخنان به دهان بازنخواهند گشت.

بنابراین در حضور کسانی که به آن ها عشق می ورزی،‌

 کلماتت را خوب انتخاب کن.

علی امینی


 
comment نظرات ()
 
توهم مدیریت همزمان امور...
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
 

در حین کنفرانس تلفنی که با اعضای هیات‌مدیره داشتم، تصمیم گرفتم که یک ایمیل برای یکی از مشتری‌ها بفرستم. آن ایمیل را فرستادم. 
ولی چند دقیقه بعد مجبور شدم یکی دیگر نیز بفرستم، زیرا فراموش کردم ضمیمه‌ای را که می‌خواستم به آن الصاق کنم. بعد از ارسال متوجه شدم که این بار ضمیمه مزبور را اشتباهی فرستاده‌ام، بالاخره ایمیل سوم را ارسال کردم؛ در حالی که توضیحی را در مورد علت اشتباهی بودن ضمیمه نیز به آن افزوده بودم. سرانجام وقتی دوباره روی کنفرانس تلفنی متمرکز شدم دریافتم سوالی را که رییس هیات مدیره از من پرسیده بود، نشنیده‌ام.

واقعیت آن است که در حال مصرف کردن هیچ ماده مخدری نبودم، ولی تفاوتی نمی‌کرد. یک مطالعه نشان می‌دهد که هنگام دریافت ایمیل یا تماس‌های تلفنی حواس افراد آن قدر پرت می‌شود که سطح IQ آن ها به میزان 10 امتیاز پایین می‌آید.

تاثیر این سقوط 10 امتیازی چیست؟

هنگامی‌که فردی یک خواب شبانه را از دست می‌دهد همین قدر IQ او پایین می‌آید و این مقدار دو برابر تاثیری است که مصرف یک ماده مخدر قوی روی IQ افراد دارد.
انجام دادن چند کار در آن واحد، حیله‌ای است که ما به خودمان می‌زنیم، و فکر می‌کنیم که کار بیشتری انجام می‌دهیم. ولی در حقیقت با این کار بازدهی‌مان را حدود
40
درصد پایین می‌آوریم. عملا ما چند کار را با هم انجام نمی‌دهیم، بلکه فقط به سرعت از این کار به آن کار می‌پریم و این عمل فقط بین کارهای ما وقفه‌های بی‌حاصل ایجاد می‌کند و باعث از دست رفتن زمان مفید ما می‌شود.
ممکن است این فکر به ذهن شما بیاید که من با دیگران فرق دارم، زیرا آن قدر این عمل را انجام داده‌ام که در آن مهارت پیدا کرده‌ام ( با این استدلال که تمرین زیاد مهارت ایجاد می‌کند)
.
اتفاقا این اشتباه بزرگ‌تری است، زیرا براساس تحقیقات انجام شده، افراد خبره در انجام چند کار در یک زمان، ناموفق‌تر از تازه کارها هستند. به عبارت دیگر، برعکس همه امور دیگر در زندگی، هر چه تعداد دفعاتی که شما چند کار را با هم انجام می‌دهید بالا رود، مهارت شما در انجام آن پایین خواهد آمد. در این زمینه به‌خصوص، تمرین کردن بر مهارت شما نخواهد افزود و علیه شما عمل خواهد کرد.
تصمیم گرفتم به صورت آزمایشی به مدت یک هفته اصلا چند کار را با هم انجام ندهم تا ببینم چه اتفاقی می‌افتد.

چه تکنیک‌هایی کمک خواهد کرد؟

آیا خواهم توانست تمرکز خود را روی یک کار به مدت طولانی حفظ کنم؟

تا حدود زیادی در این کار موفق شدم. اگر در حال مکالمه تلفنی بودم تمام حواسم به این بود که چه می‌گویم و چه می‌شنوم. در طول جلسات هیچ کاری نکردم و فقط روی جلسه متمرکز شدم. انجام هر عملی را که در کار من وقفه ایجاد می‌کرد تا زمان تمام شدن کارم به تعویق می‌انداختم مانند چک کردن ایمیلی که برایم می‌رسید یا پاسخگویی به کسی که می‌خواست وارد اتاقم شود.

در طول هفته به شش نکته جالب پی بردم:

اول این که

این کار بسیار لذت بخش بود. به ارزش این کار هنگام بودن با فرزندانم بیشتر از هر موقع دیگر پی بردم. هنگام بودن با آن ها تلفن همراهم را خاموش کردم و دریافتم که در این حالت چه قدر حضور من بین آن ها عمیق‌تر خواهد بود. هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم که چقدر یک چک کردن ساده ایمیل می‌تواند توجه مرا از افراد و چیزهای دور و برم دور کند. خنده‌دارتر این که برای اولین بار متوجه شدم که برگ‌ها هنگام وزش باد چقدر زیبا هستند.

نکته دوم

دستیابی به موفقیت‌های قابل ملاحظه در پروژه‌های پیچیده، از قبیل نامه‌نگاری‌ها و هدف‌گذاری‌هایی که به فکر و پشتکار بالایی نیاز دارند، بود. پروژه‌هایی که معمولا من دوست داشتم حواس خودم را از آن ها پرت کنم.

سوم این که

میزان استرس و نگرانی‌های من به طور قابل ملاحظه‌ای پایین آمد. تحقیقات به عمل آمده نشان می‌دهد که انجام دادن چند کار در آن واحد نه تنها ناکارآ است، بلکه استرس‌زا نیز هست. طی این آزمایش من به صحت آن پی بردم. انجام تنها یک کار در یک زمان مشخص با آسودگی و فراغت خاطر همراه بود. من از تحمل سختی نگه داشتن هم زمان تعداد زیادی توپ در هوا آزاد شدم. تمام کردن یک کار و رفتن به کار بعدی قوت قلب زیادی به من می‌بخشید.

چهارم،

صبر و طاقتم را برای تحمل همه موضوعاتی که احساس می‌کردم انجام آن ها یک نوع اتلاف وقت است از دست دادم. یک جلسه یک ساعته به طرز پایان‌ناپذیری طولانی به نظر می‌آمد. یک گفت‌وگوی بیهوده و کسل‌کننده برایم بسیار مشقت بار بود. تمرکز و عجله‌ام برای به انجام رساندن کارها بسیار بالا رفت. از آن به بعد هنگامی ‌که کاری برای انجام دادن نداشتم خیلی سریع‌تر حوصله‌ام سر می‌رفت. تحمل زمان‌های بیهوده تلف شده را نداشتم.

پنجم،

برای کارهایی که احساس می‌کردم مفید و لذت بخش هستند حوصله بی‌اندازه‌ای پیدا کرده بودم. زمانی که به درد دل‌های همسرم گوش می‌دادم دیگر به هیچ موضوعی فکر نمی‌کردم و برای انجام هیچ کار دیگری عجله نداشتم. زمانی که ذهن من درگیر یک مساله مشکل بود، تا حل کامل مساله با پشتکار به آن می‌چسبیدم. هیچ چیز دیگری برای جلب توجه من در حال رقابت نبود، بنابراین با خیال راحت می‌توانستم روی موضوعی که کار می‌کردم متمرکز بشوم.

ششم،

هیچ ضرر و زیانی در کار نبود. با انجام ندادن چند کار در یک آن چیزی از دست ندادم. هیچ پروژه ای ناتمام رها نشد و هیچ‌کس از دست من به خاطر به تاخیر انداختن پاسخگویی به تلفن یا ایمیل آن ها عصبانی و ناراحت نشد.

چرا از همین لحظه انجام چند کار در آن واحد را متوقف نمی‌کنیم؟

به عقیده من، پافشاری ما برای انجام چند کار در آن واحد به این خاطر است که مغز ما خیلی سریع‌تر از دنیای بیرون حرکت می‌کند. تعداد کلماتی که در یک دقیقه شما می‌شنوید بیشتر از تعدادی است که دیگران حین صحبت ادا می‌کنند.

ما کارهای زیادی برای انجام داریم، پس چرا باید وقت تلف کنیم؟

چرا نباید زمانی که پای تلفن در حال گوش دادن به سخنان طرف مقابلمان هستیم، از قدرت مغزی خارق‌العاده مان جهت برنامه‌ریزی برای تعطیلاتمان استفاده کنیم؟

آن چه از فهمیدن آن غفلت می‌کنیم این است که در حال حاضر ما از قدرت مغزمان برای یادگیری مسائل دقیق و حساس، فکرکردن در مورد آن چه که می‌شنویم، افزایش خلاقیت‌مان و وصل ماندن به اتفاقاتی که در اطراف ما می‌گذرد استفاده می‌کنیم. ما از قدرت مغزی مازادی برخوردار نیستیم و غافل شدن از آن نتایج منفی در پی دارد.

چگونه باید در برابر وسوسه‌ها مقاومت کنیم؟

اولین و اجرایی‌ترین پیشنهاد:

بهترین روش برای دور ماندن از چیزهایی که تمرکز ما را به هم می‌ریزند و در کارمان وقفه ایجاد می‌کنند این است که آن ها را متوقف کنیم. برای مثال؛ من کارهایی مانند نوشتن را که نیاز به تمرکز بیشتری دارند معمولا ساعت 6 صبح در حالی که اینترنت بی سیمم را قطع کرده‌ام و تلفن‌همراهم نیز خاموش است انجام می‌دهم. در حین رانندگی، تلفن‌همراهم را در داخل داشبورد قرار می‌دهم. آیا به نظر شما این کارها برای ترک انجام چند عمل در یک لحظه مفید هستند؟ شاید. اما بسیاری از ما نباید به خودمان اعتماد کنیم.

دومین پیشنهاد با قابلیت اجرایی کمتر:

به عنوان یک امتیاز از شتاب بیشتر در انجام کارها بهره بگیرید. برای خودتان ضرب‌الاجل‌های کوتاه تعیین کنید. همه جلسات را در نیمه قطع کنید. تنها یک سوم از زمانی را که فکر می‌کنید برای به انجام رساندن یک کار نیاز دارید، برای خود در نظر بگیرید.

هیچ چیزی مثل ضرب‌الاجل، جریان کارها را سرعت نمی‌بخشد. زمانی که کارها با سرعت در حال انجام هستند، اگر روی آن ها متمرکز نشویم هیچ کاری از دستمان بر نخواهد آمد. شما تا به حال چند نفر را دیده‌اید که حین دویدن در یک مسابقه دو در حال ارسال پیام کوتاه باشد؟ اگر واقعا شما فقط 30 دقیقه زمان تا به پایان رساندن یک سخنرانی داشته باشید آیا فکر می‌کنید که باید آن را یک ساعت طول بدهید، آیا شما بعد از این به تلفن‌های بی موقع و وقفه انداز پاسخ خواهید داد؟
با این که انجام چند کار در آن واحد بسیار پراسترس است، جالب است که انجام دادن یک کار با زمان محدود از استرس شما کم خواهد کرد. به عبارت دیگر، هر چه زمانی که جهت انجام کارها به خودتان می‌دهید کمتر باشد، بازدهی و آرامش شما بالا خواهد رفت.

بالاخره، یادآوری این که هیچ‌کدام از ما کامل و بدون عیب نیستیم بسیار خوب است. اگر هم هرازچندی، چند کار را به طور همزمان انجام دادید اشکالی ندارد. هنگامی‌ که من در حال نوشتن این مطلب بودم پسر کوچکم از من خواست که فیلم مورد علاقه اش را در کامپیوترم برایش پخش کنم. این طور شد که من در حالی نوشتن این مطلب را در سمت چپ مانیتورم تمام می‌کنم که پسرم هم در حال تماشای فیلمش در سمت راست آن است.

بعضی اوقات، مقاومت کردن در برابر انجام ندادن چند کار در یک لحظه غیرممکن است.

نویسنده: پیتر برگمن

مترجم: عاطفه کردگاری

منبع:Harvard Business Review 

منبع : دنیای اقتصاد


 
comment نظرات ()
 
نکته ای جالب ...
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩
 

چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهناحروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند. به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آنرا بخاونید.


 
comment نظرات ()
 
قهوه، قهوه نمکی ...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩
 

اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالی که او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچ کس بهش توجه نمی کرد.

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شا ناز نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، خواهش می کنم اجازه بده برم خونه...

یک دفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد،

میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟

می خوام بریزم تو قهوه ام.

همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه!

چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید.

دختر با کنجکاوی پرسید،

چرا این کار رو می کنی؟

پسر پاسخ داد، وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اون جا زندگی می کنند. همین طور که صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خانوادشه، هم و غمش خانوادشه و نسبت به خانوادش مسوولیت پذیره... بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.

مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اون ها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه:

 خوش قلبه، خون گرمه و دقیق. اون این قدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستان های عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند....هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با این کار حال می کنه.

بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت،

"عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگ ترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم ... قوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم... حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون عجیب بد مزه است... اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگ ترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.

اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، " مزه قهوه نمکی چیست؟

اون جواب داد "شیرینه"

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
سخت کوشی ...
ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩
 

برای شنا کردن در جهت مخالف رودخانه سخت کوشی لازم است،

 وگرنه هر ماهی مرده ای در جهت آب حرکت می کند.


 
comment نظرات ()