body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

عاشق به غیر نظر نمی کند ...
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩
 


امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.

شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.

امیر برگشت و دید هیچ کس نیست.

شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.


 
comment نظرات ()
 
الهی ...
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩
 

نه آن چه دارم، دانم

و

نه آن چه دانم، دارم

http://www.bestnew.persianblog.ir/


 
comment نظرات ()
 
۴۵ کتاب مدیریت در ۴۵ جمله ...
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩
 

1- اجرا، بزرگ‌ترین مساله مطرح نشده در مدیریت امروز است و نبود آن بزرگ‌ترین مانع موفقیت و بیش‌تر ناکامی‌هایی است که به اشتباه به گردن علل دیگر گذاشته می‌شود.
۲- شرکت‌هایی که برای کارهای درست وقف شده‌اند و برای مسوولیت‌های اجتماعی خود تعهدنامه‌ای دارند که براساس آن کار کنند سودآورتر از آن‌ها‌یی هستند که این کارها را نمی‌کنند.
۳- به جای پرداختن به برنامه استراتژیک، به تفکر و ایده‌های استراتژیک روی آورید.
۴- در بازاریابی نوین (بازاردانی) به جای داشتن سبد محصولات باید به داشتن سبد مشتریان توجه داشت.
۵- رمز برد و پیروزی روشن است، بکوشیم تا در یک زمینه دوبار بازنده نشویم.
۶- انسان در بازی گاهی می‌برد و گاهی چیز یاد می‌گیرد.
۷- هنر بازاریابی امروز، فروش یخچال به اسکیمو نیست، بلکه اسکیمو را به عنوان یک مشتری خشنود همواره در کنار داشتن است.
۸- مشتریان زبان گویایی دارند، اگر بی‌واسطه با آن‌ها در ارتباط بوده و گوشی شنوا داشته باشیم می‌توان از ایشان چیزهای زیادی یاد گرفت.
۹- مسیر ناهموار تحول باید به ‌کوشش خود مدیر پیموده شود، زیرا تحول چیزی نیست که مدیر فرمان دهد و دیگران اجرا کنند.
۱۰- به جای شغل، در پی مشتری باشید، اگر انسان بتواند محصولی عرضه کند که خواهان داشته باشد، از بی کاری نجات‌یافته است.
۱۱- دنیا را دو گونه می‌توان تغییر داد، با قلم(کاربست اندیشه) و با شمشیر (کاربست زور).
۱۲- می‌توان مدیر مردم نبود ولی آنان را دوست داشت،‌اما بدون عشق به مردم نمی‌توان آن‌ها را مدیریت کرد.
۱۳- مدیریت یعنی هنر جلب پیروی داوطلبانه دیگران.
۱۴- موفقیت اغلب باعث غرور شده و غرور باعث شکست می‌شود.
۱۵- برای پیروزی ابلیس، کافی است آدم‌های خوب دست روی دست بگذارند.
۱۶- هزینه به دست آوردن یک مشتری تازه، حداقل پنج برابر هزینه خشنود نگه‌داشتن مشتریان کنونی است.
۱۷- هر کس می‌تواند سررشته کار خویش را به دست گرفته و آن را به مسیر دلخواه ببرد.
۱۸- مدیریت، هنر گوش دادن به دیگران است. چنان چه به سخنان کسی خوب گوش فراندهید، نمی‌توانید درون او را بشناسید.
۱۹- توان یادگیری و به کار بستن با شتاب آموخته‌ها، بزرگ‌ترین امتیاز رقابتی را در اختیار سازمان می‌گذارد.
۲۰- اولین روش برآورد هوش یک فرمانروا این است که به آن‌هایی که در اطرافش گرد آمده‌اند بنگریم.
۲۱- اگر بتوانید همه کارکنان یک سازمان را به سوی یک هدف مشترک بسیج کنید، در هر رشته و در هر بازار و در برابر هر رقیبی، در هر زمانی موفق خواهید شد.
۲۲- بیش‌تر انسان‌ها ترجیح می‌دهند بمیرند اما فکر نکنند، خیلی‌ها هم فکر کردن را بر مرگ ترجیح می‌دهند.
۲۳- مدیر عامل آگاه کسی است که به جای رویین‌تن شدن، به همکاران خود اعتماد کند.
۲۴- تمایز یک محصول باید در راستای ذهنیت مصرف‌کننده صورت گیرد، نه مخالف آن.
۲۵- در طول تاریخ بیش‌تر کامیابی در دست‌یابی به منابع طبیعی مانند زمین، طلا و نفت بوده است، اما اکنون ناگهان ورق برگشته و دانش به جای آن نشسته است.
۲۶- در بیش‌تر موارد، کشورهای فقیر از نظر دارایی‌ها، ثروتمند اما از نظر سرمایه فقیرند، دارایی را نمی‌توان تبدیل به سرمایه کرد مگر آن که قانون حاکم باشد.
۲۷- آن‌هایی که از جای خود می‌جنبند، گاهی می‌بازند و آن‌هایی که نمی‌جنبند، همیشه می‌بازند.
۲۸- اگر همه چیز مهم باشد، پس بدان که هیچ چیز مهم نیست.
۲۹- مدیران پیروزمند دنیای امروز، رمز پیروزی سازمان خود را بهره‌مندی از انسان‌های فرهیخته می‌دانند.
۳۰- حداکثر شادی و خشنودی انسان‌ها زمانی به دست می‌آید که در شغل هم‌ راستا با شخصیت(هوشمندی)خود، به کار گمارده شوند.
۳۱- نقش مدیر این است که به درون فرد نفوذ کند و هوشمندی بی‌همتای او را کشف کند و به عملکرد تبدیل نماید.
۳۲- مدیران برجسته نه تنها تفاوت کارکنان را می‌پذیرند، بلکه بر این تفاوت‌ها سرمایه‌گذاری می‌کنند.

٣٣- زندگی ارزشمندتر از آن است که تنها به امید فرارسیدن دوران بازنشستگی کار کنیم.
٣۴- نه پیروزی پایدار است و نه شکست مرگ‌آور.
٣۵- به کارکنانتان بگویید هیچ‌گاه اجازه ندهند قربانی واقع شوند، اما اگر چنین احساسی دارند بهتر است بروند جای دیگری کارکنند.
٣۶- صدای کردار، از صدای گفتار بلندتر است.
٣٧- هرگاه در بازی شطرنج در حال باختن هستم، به طور پیوسته از جای خود بلند شده و سعی می‌کنم صفحه را از پشت سر رقیبم نگاه کنم، آن گاه به حرکت‌های احمقانه‌ای که انجام داده‌ام پی می‌برم.
٣٨- دانستن کافی نیست، باید اقدام کرد. خواستن کافی نیست، باید کاری کرد.
٣٩- اگر می‌خواهید دلیل خوب کار نکردن کارکنانتان را بدانید، کنار آینه بروید و دزدانه بدان نگاه کنید.
۴٠- جلسه‌ای که خوب اداره نشود، حاصلی جز اتلاف زمان ندارد.
۴١- بهترین راه پیش‌بینی آینده، ساختن آن است.
۴٢- یک مشتری خشنود، رضایتش را به سه نفر می‌گوید، اما یک مشتری ناخشنود ... نفر را باخبر می‌کند.
۴٣- کسی را سرزنش نکنید، به جای بحث درباره این‌ که چه کسی باعث وقفه در پیشرفت است، در مورد این‌که چه چیز مانع پیشرفت است بحث کنید.
۴۴- زمانی دست از کار بکشید که کار شما انجام شده باشد، نه آنگاه که خسته شده‌اید.

۴۵- شاگرد تنبل، احمق یا ضعیف وجود ندارد، تنها چیزی که وجود دارد معلم خوب یا ضعیف است.
 

لطفا یک مورد هم شما اضافه نمایید...

۴۶- .........................................


منبع : مقاله "خلاصه ۴۵ کتاب مدیریت در ۴۵ جمله " - با تشکر از خانم اعرابی


 
comment نظرات ()
 
اضافه کردن ریتالین به آب آشامیدنی شهرها ...
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩
 

اضافه کردن ریتالین به آب آشامیدنی شهرها!

 علیرضا مجیدی( یک پزشک )

 

شمار زیادی از از بیمارانی که به بخش‌های اورژانس مراجعه می‌کنند، بیماری روان-تنی دارند، به عبارت دیگر یا عمده‌ترین مشکلشان افسردگی و اضطراب و دیگر اختلالات روانپزشکی است و یا این که مشکل روحی‌شان، نقش اساسی در بیماری بدنی‌شان دارد.

گاهی از کثرت مشاهده چنین مواردی، به شوخی به همکاران می‌گویم باید کار خودمان را ساده‌تر کنیم و به جای نسخه کردن انواع و اقسام داروهای روانپزشکی، پیشنهاد بدهیم که این داروها به آب آشامیدنی اضافه شوند. این پیشنهاد البته از سوی همکاران مورد استقبال قرار نگرفت، چون اعتقاد داشتند کار و کاسبی‌شان حسابی کساد می‌شود!

امروز دیدم که نشریه جالب wired هم نوشته‌ای دارد و پیشنهاد مشابهی را مورد بررسی قرار داده است!

قضیه از این قرار است که یک بیوشیمیست دانشگاه آکسفورد به نام «جولیان ساوولسکو»، مقاله‌ای منتشر کرده و پیشنهاد داده است که دولت به آب آشامیدنی ریتالین و پروزاک اضافه کند. چنین پیشنهادی، البته، در حد داستان‌های علمی تخیلی و افسانه‌های تئوری توطئه است.

اما بیایید پیش خودمان فکر کنیم تا ببینیم چنین چیزی در آینده هم به اندازه امروز، تخیلی و دست‌نیافتنی خواهد بود یا نه. سال هاست که در کشورهای غربی برای کاهش پوسیدگی دندان‌ها به آب آشامیدنی، فلوراید اضافه می‌کنند. این روش، یک روش ارزان، ساده و ایمن برای کاهش میزان پوسیدگی دندان‌هاست.

از سوی دیگر در سال‌های اخیر روز به روز بر توانایی و دانش ما در ساخت داروهای تقویت‌کننده قوای شناختی اضافه می‌شود. البته داروها و موادی که قوای شناختی را تقویت می‌کنند، تاریخچه کهن‌تری دارند و نیکوتین، کافئین و آمفتامین‌ها را می‌توان در زمره این مواد و این داروها دانست که از سال ها پیش توسط بشر مورد استفاده قرار می‌گیرند. اما داروهای نسل جدید مثل مودافنیل، ریتالین، ادرال؛ امپاکین و خانواده پیراستام، بسیار مؤثرتر هستند. دانشجوها و کسانی که به نحوی در یک رقابت مستمر علمی با هم هستند، این داروها را مورد استفاده قرار می‌دهند و نوعی دوپینگ ذهنی می‌کنند. من پیش از این در پستی به بررسی این پدیده و هم چنین عوارض جانبی این داروها پرداخته‌ام.

اما آیا اگر تصور کنیم که داروهای جدید، ایمن‌تر هستند و عوارض جانبی کمی دارند، آیا واقعا اضافه کردن آن ها به آب، مثل افزودن فلوراید به آب یا فولات به غلات، برای نوع بشر سودمند خواهد بود؟!

دسته‌ای، پاسخ مثبت به این سوال می‌دهند. آن ها می‌گویند چرا که نه! آن ها به نتایج یک تحقیق جالب استناد می‌کنند:
مطالعات انجام شده نشان می‌دهند که اگر سرب که یک ماده کاهنده توانایی شناختی است، از آب زدوده شود، به طور متوسط سه واحد بر میزان ضریب هوشی جامعه افزوده می‌شود، اما همین سه واحد افزایش ضریب هوشی عمومی، آثار شگرفی خواهد داشت: میزان فقر ۲۵ درصد کاهش خواهد یافت، آمار مردان زندانی ۲۵ درصد کاهش می‌یابد، میزان ترک تحصیل دانش‌آموزان در دوره دبیرستان، ۲۸ درصد کاهش می‌یابد، ۲۰ درصد کمتر کودک بدون سرپرست خواهیم داشت، ۱۸ درصد کمتر افراد مشمول دریافت کمک‌های خیرخواهانه خواهیم داشت و کودکانی که حاصل ازدواج قانونی نیستند، ۱۵ درصد کمتر می‌شوند.

با این همه باز هم مطرح کردن این فرضیه و پیشنهاد اضافه کردن ریتالین به آب آشامیدنی، به نظر جنون‌آمیز می‌آید. در مقام پاسخ، باز هم عده‌ای می‌گویند که همه غربی‌ها از قرن هفدهم دوپینگ ذهنی می‌کنند، یعنی درست از همان زمانی که به جای عادت روتین نوشیدن آبجوی صبحگاهی، قهوه را جایگزین کردند. پس چرا حالا که به این صورت از یک ماده افزاینده توانایی شناختی استفاده می‌کنند، همه جامعه به صورت دیگری از داروهای مؤثرتر بهره‌مند نشود! چرا ما مثل موشی‌هایی که در تحقیقات علمی، آدنیل سیکلاز قشر پیشانی مغزشان یا گیرنده NMDA شان را افزایش می‌دهند و با این کار در گذر از هزارتوها توانمندشان می‌سازند، خودمان را صاحب ذهن قدرتمندتری نکنیم؟

اما کسانی هم هستند که اعتقاد دارند یک ذهن توانمندتر، لزوما یک ذهن زیباتر نخواهد بود و خوشبختی برای صاحبش به ارمغان نخواهد آورد. در همین موش‌هایی که صحبتش شد، گرچه تونایی گذر از هزارتو، بیشتر می‌شود، اما حساسیت به دردهای مزمن هم افزایش می‌یابد.  مارتا فرح، یک دانشمند علوم اعصاب در پنسیلوانیا، در حال حاضر مشغول مطالعه روی آمفتامین‌ها است، او متوجه شده است که گرچه آمفتامین‌ها بر قدرت حافظه می‌افزایند، اما در کنار آن خلاقیت اشخاص را کم می‌کنند.

آدم‌هایی که حافظه شگفت‌انگیزی دارند، مشکلات خاص خودشان را دارند. نویسنده مقاله، یک مورد جالب را مثال می‌زند:

در سال‌های اول دهه ۲۰ میلادی، یک نورولوژیست روسی به نام آ آر لوریا، مشغول تحقیق توانایی ذهنی یک روزنامه‌نگار به نام شراشوسکی شد. این روزنامه‌نگار را سردبیر روزنامه‌اش، به این پزشک معرفی کرده بود. مشکل سراشوسکی این بود که از فرط پرحافظگی همیشه مشغول تقلا برای فراموش کردن جزئیاتی بود که ناخودآگاه در ذهنش ضبط و ثبت می‌شدند. کافی بود که کمدی الهی دانته برای او خوانده می‌شود، او می‌توانست همه اشعار این کتاب را از بر بازخوانی کند. حتی وقتی یک رشته عدد بلند به او گفته می‌شود، شراشوسکی هفته‌ها بعد، دقیقا همان اعداد را بازگو می‌کرد.

بله! این حافظه به شراشوسکی در کارش کمک می‌کرد و او را از یادداشت برداشتن بی‌نیاز می‌کرد، اما در کنار این سودمندی، این حافظه مشکلاتی را هم برای او در برداشت. شراشوسکی نمی توانست استعاره‌ها را در جملات و محاوره‌ها درک کند، چون همیشه ذهنش مشغول به جزئیات بود. وقتی هم که شعر می‌خواند، باز هم تمرکز بر جزئیات، مانع لذت بردن او می‌شد.

لوریا از روی مورد عجیب و غریب شراشوسکی متوجه شد که توانایی فراموش کردن، درست به اندازه توانایی به خاطر سپردن اهمیت دارد.

(کتاب لوریا را که در این باره نوشته شده، می‌توانید در اینجا بخوانید.)

خورخه لوئیس بورخس، نویسنده شهیر آرژانتینی در داستانی با عنوان Funes the Memorious، درمورد پسر نوجوانی به نام ایرنئو فونس نوشت که حافظه زیادی داشت. او در قسمتی از داستان می‌نویسد:

تفکر عبارت است از فراموش کردن تفاوت‌ها، تعمیم دادن و انتزاع کردن. در دنیای فونس که به صورت افراط آمیزی مملو از جزئیات بود، چیز به جز جزئیات وجود نداشت.

همین نگرانی‌ها باعث می‌شود که به این نتیجه برسیم که هنوز زود است که در مورد پیشنهاد دادن تقویت‌کننده‌های شناختی به افرادی که مشکلی ندارند، فکر کنیم. پس بیایید اصلا به ادرال یا مودافنیل فکر نکنیم و به همان کاپوچینویمان دو دستی بچسبیم! مغز ماشینی با تعادل شگفت‌انگیز که طی میلیون‌ها سال با مکانیسم انتخاب طبیعی ساخته شده است، در حالی که بسیاری از به اصطلاح پیشرفت‌هایمان، هزینه و خسارت زیادی برای ما دربرداشته است.

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
حکمت خدا ...
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
 
 
خدایا، حکمت قدم هایی را که برایم بر می داری بر من آشکار ساز
تا درهایی را که به سویم می گشایی ندانسته نبندم
و
درهایی که به رویم می بندی به اصرار نگشایم

 
comment نظرات ()
 
آنچه نسل جدید مدیران باید بدانند...
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
 

یکی از اصول مهمی که رهبران و مدیران نسل جدید باید به آن باور داشته باشند این اصل است که:

موفقیت من و افرادم ارتباط مستقیمی با مهارت در انجام کارهای بدیهی و مشخص دنیوی دارد، نه با ایده‌ها و متدهای خارق‌العاده.

یکی از مدیران عامل محبوب من در طول تمام دوران، لافلی (Lafley) است که اخیرا پس از یک دهه، رهبری بنگاه P&G را واگذار کرد. چیزهای زیادی در مورد لافلی وجود دارد که من تحسین می‌کنم. فروتنی و توانایی او در گوش دادن به سخنان طرف مقابلش برخلاف برخی‌ها که صرفا تظاهر به این کار می‌کنند، مرا در اولین دیدارم با او در سال2000 تحت‌تاثیر قرار داد و وقتی دوباره سال گذشته با او صحبت کردم متوجه شدم با وجود تعریف و تمجیدهای زیادی که از وی به عمل آمده، هیچ تغییری نکرده است.

چیزی که من بیشتر از همه در مورد لافلی تحسین می‌کنم این است که او در مقایسه با بیشتر مدیران عامل دیگر اصلا وانمود نمی‌کند که به تازگی راه‌حل جدیدی برای مدیریت افراد کشف کرده است یا این که موفقیت‌های او از متد‌های رمزآلود و پیچیده ناشی شده است. او با جدیت تمام، وقت زیادی صرف کرده است تا یک حقیقت ساده مانند «حق با مشتری است» را به مردم یادآوری کند. او همیشه مدیران خود را ترغیب می‌کرد تا روی ‌نقطه‌نظرات مشتریانشان متمرکز شوند و از عکس‌العمل‌های آن ها هنگامی که با محصولات
P&G در بازار خرده فروشی مواجه می‌شوند یا از نظرات آن ها بعد از استفاده از محصول آگاهی داشته باشند. لافلی بعد از پذیرش مدیریت عاملی P&G در سال 2000 با اصرار و پافشاری روی این نوع موضوعات ساده و قدیمی توانست این بنگاه را از وضعیت اسفناکی که با آن مواجه بود خارج سازد. اصول و قواعدی که او وضع کرد به علاوه افرادی که زیردستش پرورش یافتند، هنوز هم P&G را قادر می‌سازد تا یک شرکت بزرگ و موفق باشد.

همه نسل‌های مدیریتی در ابتدای کار برای تجدید نظر در روش‌های مدیریتی سروصداهای زیادی به راه می‌اندازند و ادعا می‌کنند متدهای قدیمی در مدیریت باید کنار گذاشته شوند، اما در واقع ایده‌های کاربردی در زمینه مدیریت خیلی پیچیده نیستند و بیشتر آن هایی که به نام ایده‌های تازه شناسانده شده‌اند در اصل همان ایده‌های قدیمی هستند که فقط شکل ظاهری و رنگ و لعاب آن ها عوض شده است. من در این زمینه مطالعات زیادی انجام داده‌ام و دریافته‌ام دلیل عمده‌ای که همه نسل‌ها خیال می‌کنند راه‌حل‌های آن ها تازه و کاربردی‌تر است این است که آن ها خیال می‌کنند چالش‌هایی که با آن درگیرند کاملا متفاوت و جدید است.

مدیران نسل جدید نمی‌توانند خودشان را قانع کنند که مدیران قبلی نیز با مشکلات مشابهی مواجه بوده‌اند و آن ها هم با راه‌حل‌هایی مشابه با این مدیران با مشکلات موردنظر مقابله کرده‌اند. این نوع نگاه برخی مدیران به مسائل مدیریتی همانند نگاه نوجوانانی است که برای اولین بار به مسائل جنسی پی می‌برند و نمی‌توانند تصور کنند که والدین آن ها نیز عینا با این مساله مواجه بوده‌اند. برخی از مدیران نیز دچار این سوء تفاهم هستند که آن ها با مشکلات و مسائلی در حال دست و پنجه نرم کردن هستند که پیش از آن اصلا وجود نداشته است و تئوریسین‌های مدیریتی هم تلاش زیادی نمی‌کنند تا آن ها را از این اشتباه درآورند.

چند سال پیش زمانی که من و دوستم در حال نوشتن کتابی درباره مدیریت بودیم، من با یکی از مشهورترین تئوریسین‌های سازمانی نامه‌نگاری کردم تا از او بخواهم چند مورد از ایده‌های واقعا کارساز و کاربردی در شرایط حاد را برایمان معرفی کند.

پاسخ او این بود:

بیشتر ادعاها دال بر داشتن ابتکار عمل بالا، شاهدی بر جهالت و بی‌خبری ادعا‌کننده است و هر چه بیشتر فردی مدعی شود که توانایی انجام کارهای خارق‌العاده را دارد به همان میزان به مغرور بودن خودش گواهی داده است.

من خیلی سریع آن را تبدیل به یکی از قوانین ساتن با این مضمون کردم:

اگر تصور کنید که یک ایده تازه و نو دارید در اشتباه هستید، زیرا شاید در حال حاضر فرد دیگری همان ایده را مطرح کرده باشد. این ایده من هم نو نیست، بلکه آن را از شخص دیگری به سرقت برده‌ام.

من آن دسته از مدیرانی را که این روزها در محیط‌های متفاوتی در حال کار هستند انکار نمی‌کنم، زیرا به عنوان مثال انقلاب کامپیوتری و طبیعت جهانی کسب ‌و کار، تغییر شکل زیادی در سازمان‌ها ایجاد کرده است، اما چارچوب‌های بنیادی لازم برای اعمال مدیریت خوب خیلی کمتر از ادعاهای افراد تغییر کرده است.

در طول مدتی که مشغول نوشتن کتاب « رییس خوب، رییس بد » بودم، موقعیت این را داشتم که مطالعات انجام شده در این زمینه را در همه دهه‌های بین سال‌های 1940 تا 2000 با هم مقایسه کنم و متوجه شدم که عقیده آن ها شباهت زیادی با عقیده ما دارد. حتی تحقیقات انجام شده توسط مردم شناسان برای دوران قبل از صنعتی شدن هم نشانگر آن است که مدیران خوب افرادی بسیار کاردان، خیرخواه و مردمدار هستند و مدیرانی که در هر کدام از این زمینه‌ها کوتاهی کنند افراد زیر دست خود را در خطر خواهند انداخت و در موقعیت بسیار سختی برای به دست آوردن یا حفظ جایگاه مدیریتی خود قرار خواهند گرفت.

تحقیقات من روی محیط‌های کاری مدرن نیز مرا به سوی این نتیجه‌گیری رهنمون کرد که بهترین مدیران کسانی هستند که می‌توانند بین بالا بردن کارآیی مجموعه شان و حفظ آن و جایگاه افراد زیر مجموعه خود و هم چنین رفاه آنان تعادل کامل برقرار کنند. به عبارت دقیق‌تر، به نظر می‌رسد عواملی که شایستگی یک مدیر را تضمین می‌کند با گذشت هزاران سال تغییر زیادی نکرده است.

متاسفانه، این طور به نظر می‌آید که حرف زدن و توضیح دادن در مورد این فرمول خیلی آسان‌تر از کاربردی کردن آن است، اما بی‌تردید، اگرچه ممکن است برخی ایده‌های مدیریتی امتحان پس داده به نظر ما قدیمی، ساده، بدیهی و بیهوده و گاهی اوقات از مد افتاده به نظر بیایند، اما آن ها بهترین تکیه‌گاه شما برای رییس خوب شدن هستند.

نویسنده: رابرت ساتن
مترجم: عاطفه کردگاری ـ دنیای اقتصاد
منبع: Harvard Business Review


 
comment نظرات ()
 
آرمان و عمل ...
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩
 

آرمان بدون عمل یک خیال باطل

و

عمل بدون آرمان هم وقت تلف کردنه


 
comment نظرات ()
 
گره ...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
 

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیافزاید عشق


 
comment نظرات ()
 
ذهن، ابزاری قدرتمند ...
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩
 

وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، آرامش را حس کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم،هر روز در خودم تعمق کردم. این مقدمه دوست داشتن خود است.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم ،از تنها بودن خوشم آمد، در خلوت سکوت محاصره شدم و شگفت زده به فضای درون وجودم گوش کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم،از طریق گوش کردن به ندای وجدانم، خودم رییس خودم شدم. این طوری خدا با من صحبت می کند، این ندای درونی من است.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، خودم را بی جهت خسته نمی کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، در خود حضور یک احساس معنوی را حس کردم که مرا هدایت می کند، سپس یاد گرفتم که به این نیروی معنوی اطمینان کنم و با آن زندگی کنم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، دیگر آرزو نداشتم که زندگی ام طور دیگری باشد. به این نتیجه رسیدم که زندگی فعلی برای سیر تکاملی ام مناسب ترین است.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، دیگر احتیاجی نداشتم که به وسیله چیزها یا مردم احساس امنیت کنم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، آن قسمت از وجودم یا روحم که همیشه تشنه توجه بود، ارضا شد و این شروعی برای پیدایش آرامش درون بود. این جا بود که توانستم شفاف تر ببینم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، فهمیدم که در مکان درست و زمان درستی قرار دارم، سپس راحت شدم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، برای خودم رختخواب پر قو خریدم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، خصوصیتی را که می گفت همیشه باید ایده آل باشم ترک کردم، آن دیو لذت کش را.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، بیشتر به خودم احترام گذاشتم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم، تمام احساساتم را حس کردم. آن ها را بررسی نکردم، بلکه واقعاً حس کردم.
وقتی خودم را به قدر کافی دوست داشتم ، فهمیدم که ذهن من می تواند مرا آزار دهد، یا گول بزند، ولی اگر از آن در راه قلب و درونم استفاده کنم، می تواند ابزار بسیار سودمندی باشد.
 


 
comment نظرات ()
 
معشوقی داریم و نمی‌خواهیم از دستش بدهیم ...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩
 

معشوقی داریم و نمی‌خواهیم از دستش بدهیم.!

 
اما امتیاز ما چیست؟
چه چیزی در ما او را دوست‌دار ما نگاه می‌دارد؟
  • او را می‌خندانیم اما کسانی هستند که بیش از ما خنداندن بلدند.
  • او را گرم در آغوش می‌کشیم اما آغوش‌های گرم‌تری نیز هست.
  • با او مهربانی می‌کنیم اما از ما مهربان‌تر هم وجود دارد.
  • او را در لذت تن خود شریک می‌کنیم اما کسانی هستند که تن لذت‌بخش‌تری دارند.
  • او را .... اما کسانی ...
  • او را ... اما کسانی ...
پس چه باید کرد؟
آن‌چه معشوق را در کنار ما نگاه می‌دارد، دوست داشتن است. باید دوست داشت. باید بی‌وقفه و بی‌شائبه دوست داشت. باید بی‌قید و شرط دوست داشت.
 
دوست داشتن ِ فروتنانه و فراتنانه، همین و همین ...
 
امیر سلیمی

 
comment نظرات ()
 
دانایی ...
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
 

 دانایی توانایی است.

 عملکرد امروز حاصل آموخته های دیروز

وعملکرد فردا نتیجه یادگیری امروزماست.
 

یاد بگیریم چگونه و از نو یاد بگیریم.


 
comment نظرات ()
 
انتخابی دشوار ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
 

سیستم را می توان « سریع » به دست آورد،
سیستم را می توان « ارزان » به دست آورد،
سیستم را می توان « صحیح » به دست آورد.

اما شما فقط می توانید حداکثر دو تا از حالات بالا را هم زمان انتخاب کنید!
 

You can have it fast
you can have it cheap
you can have it right
but you can Pick any two


 
comment نظرات ()
 
حکایت شتر و موش ...
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
 

موشی افسار شتری را گرفت و به راه افتاد

شتر به دلیل طبع آرامی که دارد با وی همراه شد ولی در باطن منتظر فرصتی بود تا خطای موش به وی گوش زد کند.

این دو به راه ادامه دادند تا به کنار رودخانه ای رسیدند.

موش از حرکت بازایستاد و شتر از او پرسید که چرا ایستاده ای تو رهبر و پیشاهنگ من هستی.

موش گفت : این رودخانه خیلی عمیق است.

شتر پایش را در آب نهاد و رو به موش گفت: عمق این آب فقط تا زانوست.
موش گفت : میان زانوی من و تو فرق بسیار است.

شتر پاسخ داد : تو نیز از این پس رهبری موشانی چون خود را بر عهده گیر.

چــون پیمبر نیستی پس رو بـــراه      تا رسی از چاه روزی سوی جاه
تو رعیت باش گــــر سلطـــان نیی      خود مران چون مرد کشتی بان نیی 

http://modirsara.blogfa.com/cat-14.aspx


 
comment نظرات ()
 
فقر همه جا ...
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
 

فقر همه جا سر می کشد.
فقر گرسنگی نیست،
فقر عریانی هم نیست،
فقر گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان می کند،
فقر چیزی را " نداشتن" است، ولی آن چیز پول نیست ... طلا و غذا نیست،
فقر ذهن ها را مبتلا می کند،
فقر بشکه
های نفت را در عربستان تا ته سر می کشد،
فقر همان گرد و خاکی است که بر کتاب
های فروش نرفته یک کتاب فروشی می نشیند،
فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است‌ که روزنامه
های برگشتی را خرد می کند،
فقر کتیبه سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند،
فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود،
فقر همه جا سر می کشد،

فقر شب را "بی غذا " سر کردن نیست،

فقر روز را " بی اندیشه " سر کردن است.
 


 
comment نظرات ()
 
چرا عشق ها روز به روز کم رنگ تر می‌شویم ...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
 

برخلاف تصور خیلی ها که فکر می کنند عشق یک باره پیدا می شود و همیشه می ماند و یا حتی بیشتر می شود؛ واقعیت اینست که عشق ممکن است یک لحظه ایجاد شود، اما همانند بذری است و در صورتی باقی می ماند و رشد می کند که در زمین مناسبی جای گیرد، آب و نور کافی به آن برسانیم؛ مرتب آفت کشی کنیم و به آن کود بدهیم و مستمراً به آن رسیدگی نمائیم.
 

چگونه عشق به مرور کمرنگ می شود یا از بین می‌رود؟

ما عاشق ایده‌ آل ها و کمال ها می شویم و از نقصان ها می گریزیم. شاید تعجب کنید اگر بدانید معمولا انسان ها عاشق یک موجود کامل و بدون نقص در ذهن خود می شوند و هنگامی که این تصویر ذهنی را منطبق با یک دختر یا یک پسر در اطراف خود می‌کنند، به آن نام عشق می نهند. پس عشق به آن دختر آن وقتی رشد می یابد و قلب ما را به تپش وا می دارد که او خود را منطبق با تصویر ذهنی ما ارائه دهد. و هنگامی که به مرور او را متفاوت از ذهنیات خود بیینم، عشق ما رو به افول می رود. اما این که تصویر ذهنی ما چگونه باید در بیرون شکل بگیرد و حفظ شود نیاز به تخصص و منطق دارد، لذا عشق ما فوق عقل است، یعنی این که باید از مسیر عقلانی و منطقی گذر کند و بالاتر از تفکر خام ما باشد، نه به عکس. یعنی عشق نباید مادون (مادون در لغت به معنی زیردست می باشد) فکر باشد. عشقی که مادون باشد، از سطح پایین تری برخوردارست و ارزش آن را ندارد تا برایش (به قول مصطلح) بمیریم.

پس اگر در زندگی به مرور دریافتیم همسرمان از زیر بار وظایف و مسوولیت های خود شانه خالی می کند، لذت های خود را محور قرار می دهد و هنوز « من » بودن محور فکری اوست. این گونه می شود که کسالت مزمن عشق را به چشم خواهیم دید. از دیگر آفت
هایی که ما به عشق می رسانیم ، می توان به موارد زیر اشاره کرد.

عدم انعطاف پذیری
عدم انعطاف پذیری نسبت به مسایلی که در زندگی با آن روبرو هستیم. یعنی این که تعصب روی روش و سلیقه های خود داشته باشیم و به علاقه ها، سلیقه
ها و شیوه های زندگی همسرمان، مکرراً انتقاد کنیم یا از آن بدتر ، اهانت کرده یا به مسخره بگیریم.

کمال گرایی افراطی
از آن جا که ما در ناخودآگاه عاشق « خوبی مطلق»، « مثبت مطلق » و « کمال مطلق» شده ایم و معشوق خود را آخر معرفت و خوبی ارزیابی کرده ایم، به مرور این ارزیابی خطا، خود را به ما نشان می دهد و دچار مشکل می سازد. او هرگز نمی‌تواند انتظارات و توقعات ایده آلی ما را بر آورده کند. او هم یک انسان مثل بقیه انسان
هاست و بدیهی است که نقاط ضعف زیادی نیز در کنار نقاط مثبت و نقاط قوت خود دارد.

عدم مهارت های زندگی
مهارت های کافی جهت رسیدگی به بذر عشق را نداریم. مهارت های ارتباطی زندگی را کسب نکرده ایم، مقابله با تنش
ها و مشکلات را تجربه نکرده ایم، ‌نحوه سازگاری با مسایل زندگی را نیاموخته ایم، همه و همه موجب ناکارآمدی ما در ایجاد عشق و آرامش در زندگی می شود.

عدم رعایت حریم خانواده و مرزهای زندگی
به وظایف خود در زندگی آگاهی نداریم یا مرزهای مسایل زندگی و مشکلات خانواده را رعایت نمی کنیم. مثلا موارد مربوط به خانواده را به بیرون منتقل می کنیم. مشکلات را به دلسوزان خود مثل پدر، مادر، دوستان، ‌فامیل، حتی همسایگان و ... در میان می گذاریم یا در حیطه و مرزهای همسرمان دخالت می کنیم و به نام عشق و دوست داشتن وی را کنترل کرده و در قفس نامرئی انتظارات خودمان، او را محبوس و زندانی می کنیم. مثلا به علائق او، دوستان وی، ‌نحوه لباس پوشیدن او، شیوه راه رفتن و حتی طرز تفکر و احساسش گیر می دهیم و او را در تنگنا قرار می دهیم و در نهایت آزادی را از او می گیریم.

مشکلات شخصیتی و انتظارت غیر واقع
توقعات بی جایی به لحاظ مسایل شخصیتی خود، از همسرمان داریم. که بر آورده شدنی نیست و برآورده نمی شود. مثلا یک نفر با اختلال شخصیت وسواسی، زیاد نکته سنجی می کند و معیارهای زیادی در ذهنش دارد و با ریزبینی بیش از حدی که به همسرش نشان می دهد و او را در چهارچوب خشک و در قالب معیارهایی که تعیین می کند؛ حبس می کند و عرصه را بر او تنگ می کند. یا کسی که اختلال شخصیت پارانوئیدی دارد و بدبین است، با سوء‌ ظن ها و بدبینی ها خود و حسادت و توهم توطئه
هایی که در ذهن خود، آن ها را می بافد، همسرش را همیشه در نقش یک دشمن و جاسوس می بیند.

لذت طلبی و خودکامگی
ما می بایست در چهارچوب خانواده، خود را مقید به بعضی امور کنیم. وقتی که لذت های خود را که در خارج از خانواده است به صورت افراطی دنبال می
کنیم و توجهی به خواست و میل خانواده نداریم. به مرور زندگی یک طرفه و بی روح می شود. زن و شوهر هر کدام دنبال تمایلات خاصی در خارج از خانواده هستند. و لذت بردن از یک دیگر را فهم نمی کنند.

عدم مهارتهای ارتباطی
نمی توانیم ارتباط موثری با همسرمان بر قرار کنیم، حرف هم را نمی فهمیم. هر کدام به ظاهر منطقی صحبت می کنیم، ولی نمی توانیم یک دیگر را قانع کنیم. توجه کافی به احساسات، خواسته ها و صحبت های یک دیگر نداریم. گوش شنوا و تحمل ارتباط موثر را از هم دریغ می کنیم. در رساندن حرف های خود به یک دیگر آن ها را تحریف می کنیم یا آن قدر مبهم رفتار می کنیم یا صحبت می کنیم که دیگری را به خطا می اندازیم. در واقع مهارت
های ارتباطی را نمی دانیم.


اگر گویند :

لحظه ایست روییدن عشق .... ؛ پس این هم شاید درست باشد که لحظه ایست مردن عشق.

ولی عشق عمیق تر از آنست که لحظه ای خلق شود یا در لحظه ای بمیرد. هم به وجود آمدن عشق مستلزم صبر، سختی و زمان است و هم از بین رفتن آن به علت مسایل مختلفی است که در طی زمان و به وسیله زوجین ایجاد می گردد.

آن چه که اکثرا افراد با هم اشتباه می گیرند؛ هوس و عشق است.

هوس:

میلی شدید برای پاسخ آنی به یک نیاز جسمانی و روانی است که به خود رنگ رمانتیک می گیرد و یک استدلال به ظاهر عقلانی نیز در پی دارد و پس از ارضا تا زمان نیاز بعدی محو می شود. هوس شامل آن چیزهایی از وجودتان است که شما نقشی در آن نداشته اید. فقط احساسی هست که در خود برای ارضاء نیاز می بینید.
لیکن عشق، دوام دارد و مهارت های زوجین به رشد آن کمک می کند. دو طرف با برنامه و انرژی آن را رشد داده و تداوم می بخشند و از آن نگهداری می کنند و بیشتر از آن که احساسی باشد، متشکل از احساس و منطق است.

آری عشق به نگاهی نمی آید که با نگاهی برود.

با رنگ چشمی نمی آید که با رنگ چشمی برود.

با قامتی رعنا نمی آید که با قامتی رعناتر برود.

با عشوه ای نمی آید که با غمزه ای برود.

عشق سنگین و به تدریج می آید، با زحمت و تلاش می ماند و هرگز نمی رود. و از همه مهم تر این که منحصر به فرد می ماند و هیچ کس و هیچ چیز جای آن را نمی گیرد.

www.charismaco.com


 
comment نظرات ()
 
ما دیگران را بد عادت می‌کنیم ...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩
 

ما عادت می‌کنیم؛ به زندگی، به غم، به شادی، به سختی، به فقر، به ولخرجی و به خانه‌های بزرگ یا کوچک.

ما به ریخت و پاش یا نظم و ترتیب و حتی وسواس خود هم عادت می‌کنیم. عادت می‌کنیم و بد هم عادت می‌کنیم و گاهی بدعادت می‌شویم!
محمود در زندگی زناشویی‌اش بدعادت شده است. او عادت دارد فقط بخواهد. او جملاتش را این‌طور شروع می‌کند:‌

« من می‌خواهم، من دوست دارم، تو باید، تو نباید و ...»

آخر جملاتش هم به منافع خودش ختم می‌شود. او اوایل ازدواجش این‌طور نبود، اما بعد از مدتی خانمش شروع کرد به بدعادت دادن او.

او می‌گفت:

  • محمود تو که خسته‌ای، نمی‌توانی این کار را بکنی.

  • محمود، تو مردی نباید آن کار را بکنی.

  • محمود برای تو زشت است جلوی مهمان‌ها به زنت کمک کنی!

مریم، همسر محمود فکر می‌کرد این ها آداب شوهرداری است. همان چیز‌هایی که مادرش انجام می‌داد؛ اما این تفکر وقتی تغییر کرد که خیلی دیر شده بود. عادت مرتب بودن و جمع و جور کردن از سر محمود افتاده بود و فقط می‌خواست از او پذیرایی شود و مورد توجه قرار بگیرد. اصلا فراموش کرده بود که همسرش هم حق و نیازی دارد.

اگر مریم می‌گفت،‌ محمودآقا دلم خیلی هوای سفر کرده، تقریبا محمود محال بود بگوید: آخی! قربان دلت بروم. حتما جور می‌کنم برویم سفر.

در عوض می‌گفت، خانم‌جان، چه هوس‌هایی داری. کار را من می‌کنم، تو دلت می‌گیرد؟

گاهی، وقتی دست مریم بند بود و بچه گریه می‌کرد مریم می‌گفت کمی بچه را نگه‌دار، بلافاصله محمود یک چیزی را به یک جایی پرت می‌کرد و اخم‌هایش را توی هم می‌برد که:

عرضه نداری کار کنی یک فکری برای خودت بکن. کار من که این چیزها نیست! مردی گفته‌اند، زنی گفته‌اند. این هم شد زندگی برای ما درست کردی؟ یک لحظه استراحت نداریم توی این خانه ...!

بعد هم توی دلش می‌گفت:‌ فکر کنم به اندازه کافی ترساندمش. باید جای خودش را بشناسد و من هم جایگاهم را حفظ کنم.

یک روز مریم به این نتیجه رسید که زندگی‌اش باید تغییر کند. به شدت احساس می‌کرد دیده نمی‌شود و تلاشش برای رونق دادن به زندگی زناشویی‌شان کاملا بی‌فایده است. او خسته بود و کسی قصد نداشت به او خسته نباشید بگوید، در حالی که همیشه باید خستگی همسرش را با کارهایش رفع می‌کرد. اما چه می‌توانست بکند؟ محمود دیگر عادت کرده بود. بد هم عادت کرده بود. یک مرد خشک سنتی و کمی هم نامهربان بود، نه از آن نوع که به همسرانشان احترام می‌گذارند. از آن مردهایی شده بود که فقط به خودش احترام می‌گذاشت.

مشاوران خانواده اعتقاد دارند زن و مرد باید همیشه به هم کمک کنند تا خوشبخت‌ باشند.

اولین آداب خوشبختی این است که زن و شوهر سعی نکنند بر دیگری تسلط پیدا کنند؛ آن ها باید با هم و در کنار هم باشند نه رو در روی هم!

سیدمهدی حسینی بیرجندی، در کتاب مشاوره در آستانه ازدواج برای خانواده‌ها پیشنهاداتی دارد که علاوه بر جنبه پیشگیرانه، می‌تواند الگویی برای زندگی زوج‌های بدعادت باشد.

او می‌گوید:

صبر و بردباری همسر خود را به عنوان وظیفه او قلمداد نکنید، بلکه متقابلا در موارد مشابه، با گذشت، متانت و نکته‌سنجی، قدردانی خود را نسبت به او ثابت کنید.
فراموش نکنید همسر آزرده، شریک خوبی برای زندگی نیست؛ پس یک دیگر را نیازارید. اجازه ندهید یکنواختی و کسالت، غبار غم بر زندگی شما بیفشاند. برای پیشبرد و تنوع و رونق زندگی هر روز قدمی هر چند کوچک بردارید.

نسبت به همسرتان احساس مسوولیت کنید.
احساس مسوولیت چیزی نیست که از خارج به فرد تحمیل شود. احساس مسوولیت، به معنای واقعی آن، امری کاملا ارادی است؛ پاسخ آدمی است به نیازهای یک انسان دیگر، خواه این نیازها بیان شده باشد یا بیان نشده باشد. احساس مسوولیت کردن، یعنی توانایی و آمادگی برای پاسخ دادن. پاسخ به عشق دیگری و توجه به نیازهای روانی او.
به همسرتان احترام بگذارید و احساسات او را درک کنید.
منظور از درک احساسات آن است که همسر خود را آن طور که هست بشناسید:

از نظر خصوصیات اخلاقی، عقلی، ایمانی، ایده‌ها، آرزوها و بالاخره احساسات و عواطف. احترام گذاشتن به همسر عبارت است از:

پذیرش او آن‌طور که هست و ارزش دادن به شخصیت و کمالات او که مظاهر آن در گفتار و کردار و در فرهنگ‌های مختلف متفاوت است. بنابراین همسران باید ضمن وحدت فرهنگی، از مصادیق احترام در زمینه‌های مختلف تبعیت کنند و آن ها را در مورد همسر خود به کار بندند.

www.charismaco.com


 
comment نظرات ()
 
پندی از نهج البلاغه ...
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩
 


ای فرزند عزیز من!

چهار چیز را از من داشته باش که با به کار بستن آن ها،هر کاری بکنی به تو زیان نمی رساند:

  • ارزنده ترین توانگری ها و ثروت ها عقل است.

  • بزرگترین بی نوایی ها و نیازمندی ها، حماقت و نادانی است.

  • وحشتناکترین وحشت ها، خودپسندی است.

  • و گرامی ترین شرف ها و بزرگواری ها،خوی و خلق نیکو و پسندیده است.

فرزندم!

  • زنهاراز دوستی با احمق، که به راستی او می خواهد به تو سود برسد، اما به تو زیان وارد می آورد.

  • زنهار از دوستی با بخیل، که در آن هنگام که بیشتر از هر زمان دیگری به او احتیاج داری،از تو دوری می کند.

  • زنهار از دوستی با فاسق و گناهکار که تو را به اندک چیزی می فروشد.

  • زنهار از دوستی با دروغگو که او هم چون سراب است، و با دروغ های خود، دور را به نظر تو نزدیک نشان می دهد، و نزدیک را دور جلوه می دهد.
     

علی(ع)،حکمت38 نهج البلاغه


 
comment نظرات ()
 
مهارت ...
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٩
 

مرد با عجله سوار اتومبیلش شد و راه افتاد. سرعتش تقریبا زیاد بود. باید سریع به فرودگاه می رسید. در یکی از خیابان ها هنگام دور زدن، به خاطر سرعت زیادش نزدیک بود که با یک اتومبیل دیگر تصادف کند.
راننده آن اتومبیل فورا توقف کرد و با توقفش باعث شد که راه برای مرد بسته شود و ناگزیر، وی هم متوقف شد. راننده آن اتومبیل سرش را از پنجره آورد بیرون و مرد را با صدای بلند به باد ناسزا گرفت.
مرد از او پوزش خواست اما آن راننده همین طور به ناسزاگویی و عصبانیت ادامه می داد، سپس از اتومبیلش پیاده شد و به سمت اتومبیل مرد آمد و سرش را از پنجره داخل کرد و باز هم ناسزا گفت.
مرد بار دیگر عذر خواهی کرد، اما راننده گفت که قصد دارد درسی به مرد بدهد!
مرد سعی کرد که از درب سمت شاگرد پیاده شود و از او فاصله بگیرد. تصمیم داشت که با آن راننده کاری نداشته باشد مگر این که او وارد "دایره" وی بشود!
راننده با کمی فاصله از مرد ایستاد و او را برانداز کرد.
مرد گفت: "من به شما گفتم که متاسفم."
راننده گفت: می خواهی زبانت را از دهانت بیرون بیاورم و در حلقومت فرو کنم؟!
مرد به آرامی پرسید: "حال با این کار چه چیزی گیرت می آید؟! من تقریبا دو برابر سن تو را دارم و مجادله بین ما صحیح نیست."
راننده به آرامی شروع به نزدیک شدن کرد.
مرد به بدنش یک تغییر مکان جزیی داد، به طوری که پای راستش را به آرامی پیش گذاشت و وزن بدنش را متمرکز کرد و دستانش را به صورت متقاطع روی سینه اش قرار داد، چنان که نوک انگشتان دست راستش، تماس اندکی با چانه اش داشتند. مرد به راننده خیره شده بود و بر تمامی بدنش کنترل داشت. یک حالت کلاسیک "آماده باش" به خود گرفته بود که به سرعت قادر به حرکت و واکنش باشد. ذهنش آرام بود و از تمامی قابلیت هایش برای رویارویی با هر اتفاقی مطمئن بود.
راننده با حالتی که کمتر حاکی از حالت تهاجمی بود گفت:

من مجبور بودم برای این که به شما برخورد نکنم، محکم ترمز کنم!
مرد حرفش را تصدیق کرده و گفت: "اشتباه از من بود."
راننده گفت: "بَله که بود." همین را گفت و به سوی اتومبیلش حرکت کرد.
مرد از این بابت خوش حال بود. چرا که توانسته بود با نشان دادن رفتاری ملایم از خود، عصبانیت آن راننده را فرو بنشاند و این رفتار او باعث شده بود که راننده نخواهد با حمله به مرد چیزی را ثابت کند. در حقیقت، پیروزی ِ مرد در اعتراف به باخت ِاو بود! شاید جالب باشد دانستن این که آن مرد یک استاد ورزش های رزمی بود!

نتیجه اخلاقی : دستیابی به صد پیروزی در طی صد مبارزه مهارت خارق العاده ای ایست و مغلوب ساختن حریف بدون کوچک ترین مبارزه فیزیکی مهارت دیگریست!
 


 
comment نظرات ()
 
یوسف زهرا ...
ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
 

... و خدا کند تا هستم، او بیاید ...


 
comment نظرات ()
 
فاصله مشکل تا راه حل ...
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
 

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسیدند:
فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟
استاد اندکی تامل کرد و گفت:
فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند.

اولی گفت:

من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود.
دومی کمی فکر کرد و گفت:

اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آن چه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت.
آن دو تصمیم گرفتند نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت:
وقتی یک انسان دچار مشکل می شود. باید ابتدا خود را به نقطه صفر برساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.
بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم...

فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او،

 فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است!

http://www.bestnew.persianblog.ir/


 
comment نظرات ()
 
فرصت دوباره ...
ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
 

یک خانم 45 ساله که به دلیل حمله قلبی در بیمارستان بستری بود، در اتاق جراحی کم مونده بود مرگ را تجربه کند که ناگهان در حالت رویا خدا رو دید!
از خدا پرسید آیا وقت من تمام است؟
خدا گفت: نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.
در زمان مرخص شدن از بیمارستان خانم تصمیم گرفت باز هم در بیمارستان بماند و عمل های زیر را انجام دهد:
کشیدن پوست صورت، تخلیه چربی ها ( لیپو ساکشن)، عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم و ...
از اون جایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت، از این رو تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد. بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد و این در حالی بود که به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود تا اونا رو هم هر چه زودتر انجام بده !!!
لحظاتی پس از ترخیص از بیمارستان در هنگام گذشتن از خیابان در راه منزل متاسفانه به وسیله یک آمبولانس کشته شد!
وقتی تو اون دنیا او با خدا روبرو شد از خدا پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟
خدا جواب داد : من اصلا شمارو تشخیص ندادم!!!

نتیجه اخلاقی : از شانسی که در زندگیت یک بار رخ میده مراقبت کن و هرگز روی شانس های آینده سرمایه گذاری نکن و سعی کن خودتو اون قدر عوض نکنی که خدا هم تو رو نشناسه!


 
comment نظرات ()
 
نگاه تشنه ...
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد فریاد زد:

پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.
کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.
ناگهان پسر جوان دوباره با هیجان فریاد زد:

پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.
زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.باران شروع شد. قطراتی از باران روی دست پسر جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد:

پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب باران روی من چکید.
زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟! مرد مسن در پاسخ گفت:

ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند ...
 

نتیجه اخلاقی : هرگز زود قضاوت نکن! اصلا قضاوت نکن ...
 


 
comment نظرات ()
 
رقص آرام ...
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩
 

این متن توسـط یک نوجوان متبلا به سـرطان در حالی که آخرین روزهای زندگی اش را سپری می کند در بیمارستان نیویورک نوشته شده است.


رقص آرام

آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید در حالی که به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟
و یا به صدای باران گوش فرا داده اید، آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟
تا به حال به دنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟
یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟
کمی آرام تر حرکت کنید این قدر تند و سریع به رقص درنیایید.
زمان کوتاه است موسیقی به زودی پایان خواهد یافت.
آیا روزها را شتابان پشت سر می گذارید؟
آن گاه که از کسی می پرسید حالت چطور است، آیا پاسخ سوال خود را می شنوید؟
هنگامی که روز به پایان می رسد آیا در رختخواب خود دراز می کشید و اجازه می دهید که صدها کار ناتمام بیهوده و روزمره در کله شما رژه روند؟
سرعت خود را کم کنید. کم تر شتاب کنید.
این قدر تند و سریع به رقص در نیایید.
زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پایید.
آیا تا به حال به کودک خود گفته اید، " فردا این کار را خواهیم کرد"
و آن چنان شتابان بوده اید که نتوانید غم او را در چشمانش ببینید؟
تا به حال آیا بدون تاثری اجازه داده اید دوستی ای به پایان رسد، فقط بدان سبب که هرگز وقت کافی ندارید؟
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
حال کمی سرعت خود را کم کنید. کمتر شتاب کنید.
این قدر تند وسریع به رقص درنیایید.
زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پایید.
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
آن گاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید..
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید و به موسیقی گوش بسپارید،
پیش از آن که آوای آن به پایان رسد...


 
comment نظرات ()
 
راهنمایی شیطان ...
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩
 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند. لباس پوشید و راهی مسجد شددر راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباس هایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشتمرد لباس هایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباس هایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شددر راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او به طور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجددا همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند
مرد دوم پاسخ داد: من شیطان هستم. مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم. وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به سمت مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا مطمئن ساختم

نتیجه اخلاقی داستان
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را به طور کلی نجات بخشد
این کار را انجام دهید و پیروزی خود را ببینید.

لطفا برای دیگران هم نقل قول نمایید.


 
comment نظرات ()
 
نرم افزار تبدیل تقویم ها ...
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
 

 

http://calendar.ut.ac.ir/Fa/Software/CalConv.asp

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()