body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

آرامش مال کیه ؟ ...
ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
 

 

یک پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی می کردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت می دم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.

پسر کوچولو بزرگ ترین و قشنگ ترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.

همون شب دختر کوچولو با آارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همون طوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده ...

 

تیجه اخلاقی داستان

عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صادق نیست آرامش مال کسی است که صادق است.

لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی می کند
آرامش دنیا مال اون کسی است که با وجدان صادق زندگی می کند.

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
دوستی دشمن ...
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
 

دشمن چون از همه حیلتی فرو ماند سلسله دوستی بجنباند. پس آنگه به دوستی کارها کند که هیچ دشمنی نتواند.

 سعدی


 
comment نظرات ()
 
مسبب وقایع ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
 

مردان قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن:
آیا زمستان سختی در پیش است؟
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده، برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید. بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه:

آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟
پاسخ: این طور به نظر میاد.

پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای این که مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟
پاسخ: صد در صد.

رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!!!
رییس: از کجا می دونید؟
پاسخ: چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!!

خیلی وقت ها ما خودمان مسبب وقایع اطرافمان هستیم...
 


 
comment نظرات ()
 
2آ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
 

خدایا !

    نمی گویم دستم را بگیر

              عمریست گرفته ای

                       مبادا رها کنی!


 
comment نظرات ()
 
ارزش زمان ...
ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
 

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید :

دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت، با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوش حالی و رضایت بر لب داشت.

مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست.
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.
 

شکسپیر می گوید:

به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن.


 
comment نظرات ()
 
قطره آب مروارید چشم با الهام از قرآن کریم...
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
 


دانشمند مسلمان مصری دکتر عبدالباسط محمد توانست با ساختن قطره چشم برای درمان آب مروارید با الهام گرفتن از سوره یوسف به دو مجوز اختراع بین المللی یکی از آمریکا و دیگری از اروپا دست یابد .
دانشمند مسلمان مصری دکتر عبدالباسط محمد پژوهشگر مرکز ملی تحقیقات وابسته به وزارت پژوهش علمی و فناوری مصر یک روز صبح هنگامی که در حال تلاوت سوره یوسف علیه السلام بود آن قصه عجیب وی را به تأمل واداشت و شروع به تدبر در آیات قرآن کریم کرد که داستان توطئه برادران یوسف علیه السلام و سرنوشت پدر آن حضرت را بیان می کرد و این که چگونه چشمان حضرت یعقوب کور شد و دچار آب مروارید گردید و سپس چگونه خداوند متعال به واسطه پیراهن یوسف (ع) آن حضرت را شفا داد .
دکتر عبدالباسط با خود می اندیشید که پیراهن یوسف علیه السلام چه می تواند داشته باشد که باعث شفای چشمان پدرش شد ؟

وی ایمان داشت که داستان یوسف معجزه ایست که خداوند متعال به وسیله یکی از پیامبران خود آن را به اجرا گذاشته است. ولی دکتر معتقد بود که در کنار محتوای روحی داستان، محتوای مادی دیگری نیز دارد که از طریق تحقیق و مطالعه می توان به آن دست یافت تا دلیلی باشد بر راستگویی قرآن کریم .
وی هم چنان در حال تحقیق و جستجو بود تا این که با یاری خداوند به رابطه بین غم و غصه و دچار شدن به آب مروارید پی برد. چرا که غم و غصه باعث افزایش هرمون آدرینالین می شود که این ماده، ماده ای ضد هرمون انسولین به شمار می رود .
بنابراین اندوه و یا شادی شدید باعث افزایش مستمر هرمون آدرینالین می شود که به نوبه خود باعث افزایش قندخون می گردد که این یکی از دلایل تار و کدر شدن دید چشم می باشد. و این بر هم زمان بودن گریه و اندوه می باشد که نخستین بارقه امید در سوره یوسف برای وی زده می شود آن جا که خداوند در مورد حضرت یعقوب علیه السلام می فرماید :

﴿ وتولى عنهم وقال یا أسفی على یوسف وابیضّت عیناه من الحزن فهو کظیم (یوسف 84)

حضرت یوسف علیه السلام با وحی پروردگار از برادرانش خواست که پیراهنش را برای پدرش ببرند.
آغاز پژوهش از اینجا بود که چه چیزی در حضرت یوسف علیه السلام بود که باعث شفا شده است ؟
بعد از فکر و تأمل دکترعبدالباسط به جوابی جز عرق (بدن) نرسید؛ بنابراین شروع به جستجو در مورد عناصر عرق کرد و لنزهای خارج شده از چشم را در عرق فرو می برد که باعث شفافیت تدریجی این لنزهای کدر شده می گردید .

و سؤال دوم این بود که :
آیا تمام عناصر و اجزای عرق فعال و تأثیر گذار می باشند؟

بدین وسیله و با یکی از این عناصر در نهایت دکترعبدالباسط توانست ترکیبی از "پولین جوالدین" بسازد و آن را روی 250 داوطلب آزمایش کندکه در بیش از 90% از موارد آب مروارید و سفیدی چشم از بین رفت و این افراد بینایی خود را باز یافتند. و از طریق آزمایش ثابت شد که استفاده از این قطره 2 بار در روز به مدت 2 هفته باعث از بین رفتن آب مروارید چشم و بهبود بینایی می گردد .

دکترعبدالباسط می گوید که با شرکتی که قرار است این دارو را تولید و توزیع کند شرط کرده است که هنگام ارائه ی آن به مردم به این مسأله اشاره کند که آن یک داروی قرآنی است تا مردم به راستگویی این کتاب بزرگ و تأثیر آن در خوشبختی دنیوی و أخروی مردم پی ببرند .

دکترعبدالباسط اضافه می کند که : با استفاده از تجربیات علمی خود عظمت و بزرگی قرآن را احساس می کنم و آن گونه است که خداوند فرموده :

﴿ وننزل من القرآن ما هو شفاء ورحمة للمؤمنین )


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
 

اعتماد به تدریج می آید و یکجا می رود...


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
 

اگر کسی یک بار به تو خیانت کرد این اشتباه اوست.

اگر کسی دو بار به تو خیانت کرد این اشتباه توست.

دالای لاما


 
comment نظرات ()
 
درس ساده ...
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 

روزی مردی سعی داشت تا بره مورد علاقه اش را به داخل خانه ببرد ولی بره وارد خانه نمی شد و پاهایش را محکم بر زمین فشار می داد.
خدمتکار منزل وقتی این صحنه را دید نزدیک شد و انگشتش را داخل دهان بره گذاشت. بره شروع به مکیدن کرد. خدمتکار داخل خانه رفت و بره هم به دنبالش راه افتاد.
مرد از این اتفاق ساده درس بزرگی گرفت. فهمید که:  

برای اثر گذاشتن بر دیگران ابتدا باید خواسته های آن ها را درک کرد.


 
comment نظرات ()
 
... اگر ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 

چه خوب می شد اگر،

اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم.

و عشق را با هوس،

و حقیقت را با واقعیت...


 
comment نظرات ()
 
اگر روزی ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 
اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال این که زیادی داریم،
فروشنده خواهیم بود...

 
comment نظرات ()
 
روایت است که ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 

همیشه خواستنی ها داشتنی نیست،

همیشه داشتنی ها خواستنی نیست .


 
comment نظرات ()
 
زیرآبم را زدند ...
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 

زیرآب، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت. زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب، آن را باز می کردند.

این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود.
در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای این که به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد.
صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند. این فرد آزرده به دوستانش می گفت :

زیرآبم را زده اند.

این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است.
 


 
comment نظرات ()
 
خودت باش ...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 

وقتی کودکی 6 ساله بودم برای نخستین بار با این جمله آشنا شدم:
خودت باش!
معنی آن را نفهمیدم مادرم وقتی این جمله را می‌گفت، انگشت سبابه‌اش را به طرف صورتم آورد. از تغییر حالت چهره‌اش فهمیدم که کار بدی کرده‌ام ولی هرگز نفهمیدم چه کرده بودم که آن گونه او خشمگین شد.
در تمام نوجوانی و جوانی‌ام، او هم‌چنان برآشفته می‌شد و می‌گفت: خودت باش!
هر بار با شنیدن این جمله‌ تاکیدی دنیا بر سرم خراب می‌شد و سرخورده می‌شدم، خشم عجیبی همه وجودم را در بر می‌گرفت و از این جمله متنفر بودم.
دانشگاه رفتم و بسیار کتاب خواندم با نظریه‌های عجیب و غریب روانشناسی آشنا شدم و با یک اتفاق در زندگی خودم به مفهموم این جمله پی بردم.
این که باید خودم باشم، خودم را با خودم، با گذشته خودم مقایسه کنم نه با هیچ کس حتی خانواده‌ام.
هر موجودی در این کره خاکی تجربه‌های منحصر به فرد خودش را دارد و نمی‌تواند و حق ندارد خودش را با هیچ موجود دیگری مقایسه کند.
که همه اضطراب، استرس، نا امیدی،تعارض، خشم، غصه خوردن‌ها از همین گذاشتن خود به جای دیگری و افسوس خوردن و ای کاش گفتن‌هاست.
امیدوارم شما ناراحت نشوید اگر بگویم:

خودت باش!


 
comment نظرات ()
 
وعده لباس گرم ...
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
 
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد ...


 
comment نظرات ()
 
کیفیت یعنی این...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
 

یکی از مسوولان پروژه ایجاد یک مرکز فرهنگی، از این مرکز در حال ساخت بازدید کرد. او دید که یک مجسمه ساز، در حال ساخت یک مجسمه است و متوجه شد که یک مجسمه ساخته شده مشابه نیز آن جاست.
با تعجب از مجسمه ساز پرسید: از این مجسمه دو تا نیاز داری؟
مجسمه ساز بدون نگاه کردن گفت: نه. فقط یکی می خواهیم، اما اولی در آخرین مرحله آسیب دید.
مقام مسوول، مجسمه ساخته شده را بررسی کرد و هیچ اشکالی پیدا نکرد و از مجسمه ساز پرسید: آسیب کجاست؟
مجسمه ساز در حالی که مشغول کارش بود گفت: یک خراش روی بینی مجسمه است.
مقام مسوول پرسید: این مجسمه را کجا می خواهید نصب کنید؟
مجسمه ساز گفت: روی یک ستون به ارتفاع شش متر.
مقام مسوول پرسید: اگر در این ارتفاع نصب می شود چه کسی خواهد دانست که یک خراش روی بینی مجسمه است؟
مجسمه ساز کارش را قطع کرد، به مقام مسوول نگاه کرد، لبخند زد و گفت: من که می دانم ...

ارسطو می گوید :

کیفیت یک کار نیست. کیفیت یک عادت است.


 
comment نظرات ()
 
وقت شناس باشید ...
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
 

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

در روز موعود، میهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابراین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد.
در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از این که تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانی که پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کردم.


 
comment نظرات ()
 
یاد اون روزها به خیر ...
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
 

یاد اون روزها به خیر.

وقتى بچه بودم، مادرم 1 تومن به من مى‌داد و مرا به فروشگاه مى‌فرستاد و من با ٣ کیلو سیب‌زمینى، 2 بسته نان، 3 پاکت شیر، 1 کیلو پنیر، 1 بسته چاى و 12 تا تخم‌مرغ به خانه برمى‌گشتم.
اما الان دیگه از این خبرها نیست. همه جا توى فروشگاه‌ها دوربین گذاشته‌اند...

یوسف عابدی
 


 
comment نظرات ()
 
مشکل همیشه هست. نگاه ماست که به آن قیمت و تخفیف می دهد...
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
 

زندگی زیباست...
و هر روزش آغازی دوباره...
برای استفاده از فرصت ها و جبران گذشته...
زندگی زیباست...
به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز...
و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ رُز....
و اما با دورنمایی زیبا و فراموش نشدنی...
با صحنه های رنگارنگ و دل نشینش...
بی سایه .. بی غم...
و با اندکی پستی و بلندی...
کسی چه می داند ؟
همیشه آن گونه که می خواهیم نیست ...
و هرچه می خواهیم به دست نمی آید...
هجران ها هم حکمتی دارند...
اما زندگی همچنان زیباست...
می توان خاطراتی خوب در ذهن حک کرد و باقی را دور ریخت...
یاد و خاطره زیبایی های زندگی تا پایان عمر نشاط و سرزندگی به دنبال دارد...
پاییز را هم می توان زیبا دید...
نگو خزان است و زردی...
اتفاقات هم حکمت خاص خود را دارند...
همانطور که شاخه های خشک مجموع صدای دل نشین ِ قدم هایمان رامی سازند...
خش خش برگ ها هم زیباست...
اگر بخواهیم...
مشکل همیشه هست. نگاه ماست که به آن قیمت و تخفیف می دهد...
باید دید و نگرش عوض شود...
نگاه کردن از قابی دیگر به زندگی هم جذابیت و سودمندی اثر بخشی را برایمان به ارمغان می آورد...
این راهی ست برای غلبه بر مشکلات و نهایت پیروزی و شادکامی...
گاه باید مسیر خود را عوض کنیم...
همیشه یک راه پاسخگو نیست...
جرات انتخاب روشی جدید را داشته باشیم...
شاید اینگونه پیروز شدیم ...
راه های حل مشکلات زیاد است و همه کلیدی به دستمان خواهند داد...
و البته به شرط آن که ریسمان امید و هدفهایمان گسیخته نشود ...
بپذیریم که مسوول اعمالمان خودمان هستیم...
و خالق ِ یکتا، بی حساب و کتاب ما را رها نخواهد کرد...
و نظاره گر و دست گیر ماست...
تنهایمان نمی گذارد...
چه در سختی و چه شادی...
و بدانیم هرچه انجام می دهیم ثبت خواهد شد ...
و خوبی و نیکی کردن را فراموش نکنیم...
آری این گونه است رسیدن به اوج...
باید بخواهیم...
نهراسیم...
بتوانیم...
ببینیم...
تلاش کنیم...
فردا را بخواهیم...
از گذشته به جز تجربیاتش ما بقی را دور ریزیم...
بله...
زندگی با همه سختی ها و مشکلاتش...
بازهم زیباست...
رنگارنگ و شیرین.

عید فطر مبارک


 
comment نظرات ()
 
در پی آنم ...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩
 

درپی آنم که زنگِ آویزی باشم...

زنگِ آویز تابستانی در خانه کوچک زندگی عزیزانم... 

زنگِ آویزی در گوشه ائی دنج و آرام...

که گاه گاهی... 

تنها گاه گاهی به بهانه نسیم ملایم تابستانی نجوا کنم با صاحب خانه...

هم نشین آسمان...آفتاب...نسیم... 

هم دم تنهائی های صاحب خانه... 

به سهم خود قانع باشم... 

نمی خواهم همه چیز آن خانه باشم... 

همه چیز بودن اسارت می آورد... 

من به زنگِ آویز بودن خویش قانعم...

زنگ آویز در نهایت سادگی ارزشمند است... 

همانند زنگِ آویز که باد و نسیم را در قلبش معنائی دوباره می بخشد... 

نمی دانم در قلب زنگ آویز چه می گذرد که تند باد و نسیم را یکی می پندارد... 

از هر دو نوائی خوش می آفریند...

جیرینگ جیرینگ جیرینگ...

ای کاش من هم یک زنگ آویز بودم تا همه چیز در قلب پاکم معنائی تازه می یافت معنائی که وجودم را معصومانه تر از همیشه گرداند و به عزیز صاحب خانه آرامش بخشد... 

امنیت سپارد... 

کلام زنگِ آویز به غایت کوتاه است و آرام...

تنها زمزه ای که گوش صاحب خانه را به نوایش نیوشا می گرداند... 

اسارتی در کار نیست ...

خسته نمی شوند از هم... 

هر چه هست احساس است و عاطفه و نرمش میان صاحب خانه و زنگ آویز... 

آوایش نهیب نیست که دل صاحب خانه را بلرزاند... 

گاه گاه است و به موقع و آرام... 

انگار زنگ آویز با تمام کوچکی اش روی چشم صاحب خانه جا دارد... 

همین است قصه آرام زندگی... 

زنگِ آویز باش و زنگِ آویز بمان ... 

برای خودت تا همه چیز را به مثابه زمزمه خداوند بینگاری ... 

برای عزیزانت تا روی چشمشان بگذارند تو را با تمام سادگی ات...

و برای خدا تا به وجود معصوم و ساده ات بنازد.


 
comment نظرات ()
 
اگر نتوانید ...
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
 

خرچنگ دریایی لاک ضخیمی بر پشت دارد که اندامش را محافظت می کند. این جانور با داشتن این لاک که جسمش را محبوس کرده است نمی تواند رشد کند. تنها با دور انداختن این لاک است که می تواند رشد کند و بزرگترشود. وقتی خرچنگ دریایی لاکش را از خودش جدا می کند در حقیقت سپر بلای خود را از دست می دهد و آسیب پذیر می شود. زیرا تا وقتی که لاک تازه ای بر پشتش نروید پوستی نازک وصورتی اندامش را می پوشاند که قدرت حفظ او را در برخورد با تخته سنگها و در برابر جانوران دیگر ندارد. او به خاطر رشد بیشتر مایل است زندگی اش را به خطر بیاندازد.

نتیجه :
اگر نتوانید ریسک کنید نمی توانید رشد کنید.

اگر نتوانید رشد کنید نمی توانید بهترین باشید.

اگر نتوانید بهترین باشید نمی توانید شاد باشید.

و

اگر نتوانید شاد باشید چه چیزدیگری مهم است ؟


 
comment نظرات ()
 
اصلاحات، فقط بهبود یک مدل معیوب هستند...
ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
 

مقدمه

در دبیرستان دبیرهای ادبیاتی داشتیم، که نه تنها شوقی برای مطالعه اشعار و متون ادبی در ما برنمی‌انگیختند، بلکه ما را از هر چه ادبیات بود متنفر می‌کردند، در بیمارستان‌ها هم استاتید و پزشکانی را می‌بینیم که فورا متوجه می‌شویم، برای پزشکی ساخته نشده‌اند. در خانواده اعضایی داریم که استعداد شگرفی در یک رشته دارند، اما در رشته دیگری تحصیل کرده‌اند.

 

پدر و مادرها در مورد آینده فرزندان خود نگرانند و به تنها چیزی که فکر نمی‌کنند استعداد و توانایی‌های خاص کودکانشان است. آیا این مسئله خاص ایران است و آیا جوامع دیگر با آن روبرو نیستند؟

خواندن متن این سخنرانی عالی دکتر کن رابینسون می‌تواند به شما کمک کند (اگر علاقه داشتید، ویدئویش را می‌توانید در اینجا ببینید) :

دیگر کسی نیست که با مرور اخبار متوجه نشده باشد که ما با یک بحران اقلیمی جدی مواجه هستیم. اما من باور دارم که ما یک بحران اقلیمی دیگر هم داریم، که همان قدر جدی است، و همان منشأ را دارد و ما باید با همان اضطرار با این بحران برخورد کنیم.

این بحران، بحران منابع طبیعی نیست، این  بحران، بحران منابع انسانی است. حقیقت این است که ما خیلی کم، از استعدادهایمان استفاده می‌کنیم. خیلی از آدم ها در تمام طول زندگی‌شان، هیچ درکی ندارند که استعدادشان چه می‌تواند باشد، یا این که اصلا استعداد خاصی دارند یا نه. من همه نوع آدمی را دیده‌ام که فکر می‌کنند در هیچ کاری مهارت ندارند.

جرمی بنتهام، فیلسوف معروف مطلوبیت گرا، یک بار این بحث را به شکل جالبی مطرح کرد، ‌او گفت:

در جهان دو نوع آدم وجود دارند، کسانی که جهان را به دو دسته تقسیم می‌کنند و کسانی که نمی‌کنند.

پس اجازه بدهید، من هم آدم‌ها را به دو دسته تقسیم کنم.

الف- من آدم‌هایی را دیده‌ام که از کاری که می‌کنند لذت نمی‌برند. آن ها خیلی ساده با کارشان کنار می‌آیند و زندگی را ادامه می‌دهند. آن ها لذت چندانی از کاری که می‌کنند، نمی‌برند، آن ها صرفا کارشان را تحمل می‌کنند و منتظر تعطیلات آخر هفته‌اند.

ب – ولی من آدم هایی رو هم می‌بینم  که عاشق کارشان هستند و اصلا نمی‌توانند انجام کار دیگری را تصور کنند. کار آن ها، هویت آن هاست و با ماهیت اصلی شخصیت‌شان همخوانی دارد.

متأسفانه دسته خوشبخت اخیر، در اقلیت هستند. علل مختلفی برای توضیح این پدیده می‌توان برشمرد. اصلی ترین دلیل، آموزش است. چون آموزش، به نوعی آدم‌های زیادی را از استعدادهای ذاتی‌شان جدا می کند.

منابع انسانی مثل منابع طبیعی هستند، معمولا خیلی عمیق دفن شده‌اند و باید به دنبالشان بود. آن ها را نمی‌توان به آسانی در سطح پیدا کرد. باید موقعیت‌هایی خلق کنید که استعدادها، خودشان را بروز دهند. ولی اکثر مواقع، این موقعیت‌ها ایجاد نمی‌شوند. گرچه تمام نظام‌های آموزشی دنیا، در حال اصلاح شدن هستند ولی این اصلاحات جوابگو نیستند. چرا که اصلاحات، فقط بهبود یک مدل معیوب هستند. چیزی که ما به آن نیازمند هستیم، یک تکامل و رشد نیست، بلکه یک انقلاب در آموزش است. آموزش باید به کلی دگرگون شود...

 در ادامه مطلب بخوانید ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
دعا ..
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩
 

خداوندا ... به علمای ما مسوولیت

و به عوام ما علم
و به دینداران ما دین
و به مؤمنان ما روشنایی
و به روشنفکران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی
و به جوانان ما اصالت
و به اساتید ما عقیده
و به دانشجویان ما نیز عقیده
و به خفتگان ما بیداری
و به بیداران ما اراده
و به نشستگان ما قیام
و به خاموشان ما فریاد
و به نویسندگان ما تعهد
و به هنرمندان ما درد
و به شاعران ما شعور
و به محققان ما هدف
و به مبلغان ما حقیقت
و به حسودان ما شکاف
و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب
و به فرقه‌های ما وحدت
و به مردم ما خودآگاهی
و به همه‌ ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش...

دکترعلی شریعتی


 
comment نظرات ()
 
آسان بیاندیش راحت زندگی کن ...
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩
 

می گویند در کشور ژاپن مرد ثروتمندی زندگی می کرد که از درد چشم خواب به چشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرص ها و آمپول ها را به خود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند. وی به راهب مراجعه می کند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد که مدتی به هیچ رنگی به جز رنگ سبز نگاه نکند.

وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور می دهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آمیزی کند. همین طور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض می کند. پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آن چه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر می دهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد. بعد از مدتی مرد ثروتمند برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد می شود متوجه می شود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند.

او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش می رسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟

مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و می گوید : بله. اما این گران ترین مداوایی بود که تاکنون داشته. 

مرد راهب با تعجب به بیمارش می گوید بالعکس این ارزان ترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان،  تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود. برای این کار نمی توانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت می توانی دنیا را به کام خود درآوری.

 تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان ارزان ترین و موثرترین روش می باشد.

امیرشهلا


 
comment نظرات ()
 
بهشت فروشی ...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
 


هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بی کار بود همان جا می نشست و مثل بچه
ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل
های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه
ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
می فروشم.
قیمت آن چند دینار است؟
صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه
ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گل های باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه
ها را به هارون پس داد و گفت:
به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
چرا؟
بهلول گفت:
زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!


 
comment نظرات ()
 
خرید جهنم ...
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
 


در قرون وسطی کشیشان، بهشت را به مردم می فروختند و مردمان نادان هم با پرداخت پول، قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.
فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا این که فکری به سرش زد. به کلیسا رفت و به کشیش مسوول فروش بهشت گفت:
قیمت جهنم چقدره؟
کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!
مرد دانا گفت: بله جهنم.
کشیش بدون هیچ فکری گفت: 3 سکه
مرد فوری مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.
کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم.
مرد با خوش حالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد. به میدان شهر رفت و فریاد زد:
ای مردم! من تمام جهنم را خریدم و این هم سند آن است. دیگر لازم نیست بهشت را بخرید چون من هیچ کسی را داخل جهنم راه نمی دهم.
گویند اسم آن کشیش، مارتین لوتر بود.


 
comment نظرات ()
 
اصلاح کنیم ...
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
 

کج دار و مریض یا کج دار و مریز؟


اصطلاح کج دار و مریز یا به صورتی که بیشتر مردم فهم می کنند و می نویسند « کج دار و مریض » از جمله اصطلاحاتی است که توسط مردم به اشتباه به کار می رود. مردم آن رابا مریضی مرتبط می دانند و البته درک درستی از آن ندارند. این اصطلاح در اصل کج دار و مریز است. به معنای این که ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد. بنابراین می بینید که نسبتی با مریضی ندارد. شاعر در این خصوص می گوید:

رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز         دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــز
هر یک به زبان حال با من می گفت        جامی که به دست توست کج دار و مریز

 
حال که این را دانستیم بیایید از این اصطلاح زیبا و ادبی درست استفاده کنیم!

 


 
comment نظرات ()
 
صندوق صدقه ...
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩
 

پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد.
دست برد و از جیب کوچک جلیقه‌اش سکه‌ای بیرون آورد.
در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد:

 صدقه عمر را زیاد می‌کند.

پیر مرد منصرف شد ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
یک جمله ...
ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩
 

روزگاریست شیطان فریاد می زند:

آدم پیدا کنید، سجده خواهم کرد ...


 
comment نظرات ()