body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

سلام آقا رضا ...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
 

اومدم تا ببینم لحظه عاشق شدنو
به دلم افتاده بود صدا زد این آقا منو
دل تنهامو آوردم با یه دنیا دلخوشی
کمتر از آهو که نیستم ..میشه ضامنم بشی
اومدم تا کفترای پاپرت رو دون بدم
دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم
روبروی گنبدت سجده کنم سلام بدم
خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم

تولدتون مبارک

زهرا


 
comment نظرات ()
 
راز خوشبختی در زندگی مشترک ...
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩
 

 زن عشق می کارد و کینه درو می کند.

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند.

آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر این که در طول 25 سال حتی کوچک ترین اختلافی با هم نداشتند.

تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو)بفهمند.

سردبیر میگه، آقا واقعا باور کردنی نیست؟

یه همچین چیزی چه طور ممکنه؟

شوهره روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه:

بعد از ازدواج برای ماه عسل به ... رفتیم، اون جا برای اسب سواری هر دو، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم.

اسبی که من انتخاب کرده بودم خیلی خوب بود ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود.

سر راهمون اون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :

"این بار اولته"

دوباره سوار اسب شد و به راه افتاد. بعد یه مدتی دوباره همون اتفاق افتاد این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب انداخت و گفت:

"این دومین بارته"

بعد بازم راه افتادیم.

وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت خیلی با آرامش تفنگشو از کیف برداشت و با آرامش شلیک کرد و اونو کشت.

سر همسرم داد کشیدم و گفتم :

چی کار کردی ؟

حیون بیچاره رو کشتی!

دیونه شدی؟

یه نگاهی به من کرد و گفت:

" این بار اولته! "

--------------------------------------------------------

امروز، زندگی را آغاز کن!

 امروز، مخاطره کن!

 امروز، کاری کن!

 نگذار که به آرامی بمیری!

 شادی را فراموش نکن ...


 
comment نظرات ()
 
رویا ...
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

رویاها نیز پیر می شوند ...

پا به پای من که از دیرباز دست در دستشان داشتم ...

از ما کدام یک پیش تر از پای خواهیم افتاد ؟

رویاها که سایه ام می پنداشتند یا من که واقعیت می انگاشتمشان ؟


 
comment نظرات ()
 
چرا نرخ دلار در ایران بالا می رود ؟
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

دکتر مرتضی ایمانی راد

چند روزی است که قیمت دلار به ریال در ایران بالا می رود و این در حالی است که قیمت دلار در بازارهای جهانی در حال کاهش است. و این سوال برای خیلی از مردم مخصوصا آن هایی که زندگی شخصی و تجاریشان وابسته به ارز خارجی است لطمه شدیدی خورده اند و این سوال برایشان به وجود آمده که دلیل این افزایش چیست و آیا قیمت دلار باز هم افزایش می یابد. اگر توجه کنید در ده سال گذشته قیمت دلار تقریبا ثابت بوده است و افزایش سالانه آن بسیار تدریجی و کم بوده است. یک قانون ساده اقتصادی وجود دارد و آن این است که نرخ بهره و نرخ تورم و نرخ ارز هر سه با هم معمولا بالا و پایین می روند.

در این زمینه استثا هم هست ولی روند عمومی آن ها همین است. دولت نهم و دهم در ایران به معنی علمی یک دولت پوپولیستی است. یکی از ویژگی های این دولت ها که نمونه های آن ها در امریکای لاتین زیاد بوده است این است که از سه چیز می ترسند و بسیار روی آن حساسند. یکی تورم بالا و دیگری نرخ بهره بالا و سومی هم نرخ ارز بالا است. اگر دقت کنید در پنج سال گذشته محور سیاست های دولت کنترل این سه بوده است ولی چون قیمت ها نمی تواند همانند ارز و نرخ بهره کنترل شود قیمت ها بالا رفته اند ولی نرخ بهره و نرخ ارز کنترل شده اند. همین مساله مشکلات جدی برای اقتصاد ایران به وجود آورده است که همه شاهد آن هستیم. وقتی تورم بالا می رود سیستم بانکی دچار بحران می شود و آن قدر فشار می آورد که نرخ بهره بالا رود. دیدید که دولت در مقابل بانک ها تسلیم شد و نرخ بهره به طور رسمی و غیر رسمی بالا رفته است.

اخیرا هم باز دست بانک های عمومی را باز گذاشته اند و در نتیجه راه وام ها دوباره باز شده است. پس در این میان می ماند نرخ ارز. دولت های نهم و دهم کنترل تورم را هدف خود گذاشته است و یکی از سریع ترین و بهترین راه ها را برای کنترل تورم انتخاب کرده است و آن هم ثابت نگه داشتن نرخ ارز است. در این شرایط واردات ارزان به کشور می رسد و نرخ تورم پایین نگه داشته می شود. اثر این سیاست غلط نابودی تولید و صادرات است که به بدترین شکل خود در سال های قبل تجربه کرده ایم و بدترین آن در سال جاری در حال تداوم است. در نتیجه فریاد صادرکنندگان و تولید کنندگان در می آید و فشار برای بالا بردن نرخ ارز برای ایجاد تعادل بین نرخ بهره و نرخ تورم و نرخ ارز زیادتر می شود.

این اتفاقی است که در حال شکل گیری است. بنابراین بالا رفتن قیمت دلار بسیار بسیار طبیعی است و بدون تردید از این ارقام هم بالاتر خواهد رفت. همیشه گفته ام و به آن اعتقاد قوی دارم که در دو سال آینده نرخ دلار بسیار زیاد افزایش خواهد یافت و بهترین سیاست اقتصادی برای افراد و شرکت ها دست زدن به فعالیت هایی است که موجب درآمد ارزی شود. به نظر من شرکت هایی که در سال های قبل خود را برای این مساله آماده کرده بودند در این شرایط برنده میدان اقتصادی در اقتصاد ایرانند و آن هایی که آخرین نفس های بازار داخلی را گرفته اند دچار مشکل جدی خواهند شد. در ماه های آتی شرکت های برنده شرکت هایی هستند که از منابع داخلی استفاده می کنند و کالای خود را صادر می کنند و بازنده ترین شرکت ها آن هایی هستند که نهاده های خود را از خارج وارد می کنند و کالای خود را در بازار داخلی به فروش می رسانند. کسانی که سرمایه گذاری بلند مدت در بورس می کنند با این خط می توانند نسبت به خرید و فروش سهام خود اقدام کنند. در آخر لازم است یک نکته را یادآورم شوم که وقتی گفته می شود نرخ ارز افزایش پیدا می کند معنی آن این نیست که در یکی دو هفته دیگر نرخ دلار باز هم افزایش می یابد. بلکه بحث در مورد روند افزایشی آن است. هر چند که بانک مرکزی ممکن است با تزریق موقتی دلار تا حدی قیمت را پایین بیاورد ولی به نظرم می رسد که در این کار خیلی موفق نخواهد بود. گذشته از آن سیاست هدفمند کردن یارانه ها مستلزم واقعی کردن نرخ بهره و نرخ ارز است و همین مساله موجب می شود که دولت هم از این شرایط استقبال کند و این تنور را داغ نگه دارد. باز هم تاکید می کنم که یکی از موفق ترین سیاست ها برای سال های آینده اقتصاد ایران به دست آوردن ارز است و طبیعی است که صادرات تنها یک راه آن است. با بررسی که من انجام دادم قیمت واقعی دلار در شرایط فعلی بیش از دو هزار تومان است. یک امکان هم وجود دارد که دولت برای حفظ سیاست های پوپولیستی خود ارز را دو نرخی کند که اگر این سیاست اشتباه اتخاذ شود افزایش بی رویه دلار در بازار آزاد بدون تردید تحقق خواهد یافت.

حیدر ارجمندی

By Dr. Morteza Imanirad on Friday, October 1, 2010 at 4:52am


 
comment نظرات ()
 
آماری از رکوردهای جهانی ایران ...
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

 

  • بزرگترین صادر کننده پسته، زعفران، آلو، خانواده berries و خاویار.

  • حداکثر دمای ثبت شده سطح زمین (کویر لوت با 70.7 درجه سلسیوس)،

  • بیشترین تلفات انسانی در کوران برفی (مرگ 4000 نفر در سال 1972

  • بزرگترین واردکننده گندم،

  •  بیشترین فرار مغزها،

  •  بیشترین نسبت زن به مرد در مدارس و مؤسسات آموزش عالی،

  •  بیشترین تشعشع زمینه ای،

  • بیشترین تعداد زمین لرزه های بزرگ،

  • دقیق ترین تقویم،

  • بیشترین مصرف مشتقات تریاک،

  •  بیشترین تعداد تغییر پایتخت،

  • باقدمت ترین کشور جهان،

  •  میزبان بزرگترین جمعیت مهاجر جهان (اکثراً عراق و افغانستان)،

  • بزرگترین تولید کننده فیروزه،

  • بزرگترین منابع معدنی روی در جهان،

  • بزرگترین تولید کننده و صادرکننده فرشهای دست باف،

اما از همه جالبتر آمار زیر است که بهتر است بعد از خواندن آن لینک زیر را هم بروید ببینید تا مطمئن شوید:

بیشترین شتاب پیشرفت در علم و تکنولوژی

 (%1000 در عرض 9 سال)  

این پیشرفت در سال های 1994 تا 2003 رخ داده است.

 

http://en.wikipedia.org/wiki/List_of_statistically_superlative_countries : منبع 


 
comment نظرات ()
 
آب ...
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

٢ لیوان آب بعد از بیداری، کمک می کند به فعال کردن ارگان های داخلی

1 لیوان آب سی دقیقه قبل از غذا کمک می کند به هضم غذا

1 لیوان آب قبل از حمام، کمک می کند به کاهش فشار خون

1 لیوان آب قبل از خواب، کمک می کند به کاهش بروز سکته مغزی یا قلبی.

 


 
comment نظرات ()
 
عشق ...
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

عاشق بود یا نه، این را نمی فهمید،

عاشق هست یا نه، این را نمی فهمید،

فقط این را می فهمید که باید از لای کتاب های فلسفی اثبات کند که عشقی نیست...


 
comment نظرات ()
 
بهترین ها ...
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

بهترین اشخاص، کسانی هستند که اگر از آنان تعریف کردید، خجل شوند و اگر بد گفتید، سکوت کنند...


 
comment نظرات ()
 
بمان ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

بمان تا کاری کنی، نه کاری کن تا بمانی ...


 
comment نظرات ()
 
لبخند ...
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٩
 

هیچ کس آن قدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشید

و

هیچ کس آن قدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد...


 
comment نظرات ()
 
زندگی و خدا ...
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٩
 

زندگی نه کیفر، که پاداش است.

با فرصت عظیمی که برای دیدن، دانستن، درک کردن و بودن و رشد یافتن به تو ارزانی داشته اند،

تو را پاداش داده اند...

در حقیقت زندگی و خدا مترادف یکدیگرند...

 

اوشو


 
comment نظرات ()
 
دیوارهای دنیا ...
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
 

... دیوارهای دنیا بلند است، و من گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار.

مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه همسایه می اندازد. به امید آن که شاید درب آن خانه باز شود.

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار

آن طرف، حیاط خانه خداست...

و آن وقت هی در می زنم؛ در می زنم؛ و می گویم:

دلم افتاده توی حیاط شما. می شود دلم را پس بدهید ... ؟! 

کسی جوابم را نمی دهد.

کسی در را برایم باز نمی کند.

... اما همیشه، دستی، دلم رامی اندازد این طرف دیوار.

همین.

. . . و من این بازی را دوست دارم. همین که دلم پرت می شود این طرف دیوار، همین که ...

من این بازی را ادامه می دهم و آن قدر دلم را پرت می کنم، آن قدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند، تا دیگر دلم را پس ندهند.

تا آن در را باز کنند و بگویند:

بیا خودت دلت را بردار و برو.

آن وقت من می روم و دیگر هم بر نمی گردم  . . .

"عرفان نظرآهاری"


 
comment نظرات ()
 
کمال ...
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩
 

کمال انسان به تصرف دل است

باقی مثل آب و گِل است ...


 
comment نظرات ()
 
اختلاف اصطلاحات زبان‌شناسی ...
ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
 

در آن دورانی که کسی نمی‌توانست به وجود توالت عمومی اطمینان داشته باشد، خانمی انگلیسی سفری به هندوستان را برنامه‌ریزی کرد. مهمان‌خانه کوچکی را که متعلّق به مدیر مدرسه محلّی بود در نظر گرفت و اطاقی رزرو کرد. چون نگران بود که آیا در مهمانخانه توالت وجود دارد یا خیر، در نامه‌ای به مدیر مدرسه سوال کرد که آیا در مهمان خانه مزبور WC وجود دارد یا خیر.
مدیر مدرسه تسلّط کاملی به زبان انگلیسی نداشت. نزد کشیش محلّی رفت و پرسید که WC به چه معنی است. کشیش هم تا آن زمان نشنیده بود. دو نفری همّت گماشتند تا معانی احتمالی این دو حرف را بیابند و نهایتاً به این نتیجه رسیدند که خانم مزبور طالب Wayside Chapel است که بداند آیا (کلیسای کنار جادّه) نزدیک مهمان خانه وجود دارد یا خیر. ابداً به ذهنشان خطور نکرد که این دو حرف ممکن است به معنی توالت باشد.
مدیر مدرسه در جواب خانم نامه‌ای نوشت. متن نامه به شرح زیر است:
خانم عزیز در کمال مسرّت به اطّلاع شما می‌رسانم که در 9 مایلی مهمان خانه یک WC وجود دارد که در میان بیشه‌ای از درختان کاج قرار گرفته و اطراف آن را چشم‌اندازی زیبا فرا گرفته است. این WC گنجایش 229 نفر را دارد و روزهای یکشنبه و پنجشنبه باز است. چون انتظار می‌رود افراد بسیاری در ماه‌های تابستان به این جا بیایند، توصیه می‌کنم زودتر تشریف بیاورید.. امّا، در این WC فضای ایستاده هم زیاد وجود دارد. این وضعیت مطلوبی نیست به خصوص اگر عادت داشته باشید مرتّباً به آن جا بروید. شاید برای شما جالب باشد که بدانید دختر من در WC ازدواج کرد و در آن جا بود که با شوهرش ملاقات کرد. واقعه بسیار عالی و جالبی بود. در هر محلّ نشستن ده نفر نشسته بودند. مشاهده سیمای آن ها و شادمانی آشکار بسیار دلپذیر بود. از هر زاویه می‌توان عکس گرفت. متأسّفانه همسرم بیمار شده و اخیراً نتوانسته به آنجا برود. تقریباً یک سال از آخرین مرتبه‌ای که رفته می‌گذرد که البتّه برای او بسیار دردناک است.
البتّه مسرور خواهید شد که بدانید بسیاری از مردم ناهارشان را با خودشان می‌آورند و تمام روز را آنجا می‌گذرانند که برایشان بسیار دلپذیر است. دیگران ترجیح می‌دهند قبل از وقت بیاییند و تا آخرین لحظه هم بمانند. به آن بانوی محترم توصیه می‌کنم روزهای پنجشنبه به آنجا بروید زیرا نوازنده اُرگ نیز می‌آید و همراهی می‌کند..
جدیدترین چیزی که افزوده شده ناقوسی است که هر وقت کسی وارد می‌شود زنگ می‌زند. بازاری هم در آن جا داریم که نشیمن‌گاه مخملی برای همه فراهم می‌کند چون بسیاری بر این باورند که مدّت ها است چنین چیزی لازم بوده است. چشم به راهم که شما را تا آن جا همراهی کنم و شما را در جایی قرار دهم که همه بتوانند شما را ببینند.

با احترامات فائقه مدیر مدرسه


 
comment نظرات ()
 
فاصله ابراز عشق دور نیست ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
 

روزی زنی روستایی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد.
شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى کرد، براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد.
زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد، که ناگهان شوهرش گفت:  مرا بغل کن.
زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد.

با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند. شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.
زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.
شوهر، همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ساده "مرا بغل کن" چقدر احساس خوشبختى در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است.
عشق چنان عظیم است که در تصور نمیگنجد. فاصله ابراز عشق دور نیست. فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
یک قانون برگشت ناپذیر ...
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
 

هنگامی که فردی از فردی دیگر بیزار است، این، خود اوست که به بیماری‌های جسمی و احساسی و روحی دچار می‌شود؛ و هنگامی که عشق می‌ورزد، باز خود اوست که به یک "کل" بدل می‌گردد.
نفرت، ویران می‌کند؛ عشق، شفا می‌دهد.
هیچ‌گاه با نفرت نمی‌توان نفرت را زدود؛ نفرت، با عشق زدوده می‌شود؛ این، قانونی برگشت‌ناپذیر است.

بودا

----------------------------------------------------------------------------

بودا آرامش واقعی و عشق را در کل نگری می بیند.
کل نگری منتهی به آرامش و شادی و صلح و دوستی می شود و جزء نگری به غرور و تعصب و برتری طلبی و جنگ ختم می گردد.

کل نگری به معنای وسعت نظر و درک وحدت وجود هستی است.
 


 
comment نظرات ()
 
بچه که بودیم ...
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست
سکوتی را که یک نفر بفهمد
بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد
سکوتی که سرشار از ناگفته هاست
ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد
دنیا را ببین...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی ها رو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
کاش هنوزم همه رو به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم
بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می کردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی
بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم... هیچ کس نمی فهمد
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ دیگه همون بچه هم نیستیم ... 

فرامرز سبحانی


 
comment نظرات ()
 
اخلاق ...
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩
 

روزی از یک دانشمند ریاضیدان سوال شد که نظرشان را درباره زن و مرد بیان نمایند و درجواب ایشان فرمودند که :

اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند یک صفر دیگر جلوی عدد یک می گذاریم =100
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند صفر دیگری جلوی عدد یک می گذاریم=1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست.
پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.

نتیجه :

اگر اخلاق نباشد انسان خدای ثروت و اصل و نسب و زیبایی هم باشد، هیچ نیست.


 
comment نظرات ()
 
شکر ...
ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
 

 

خدایا به خاطر تمام چیزهایی که دادی، ندادی، دادی پس گرفتی، ندادی بعدا دادی، ندادی بعدا می خوای بدی، دادی بعدا می خوای پس بگیری، داده بودی و پس گرفته بودی، اگه بدی پس می گیری، پس گرفتی دادی، پس گرفتی بعدا می خوای بدی، اگه می دادی پس می گرفتی، نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی ...

خلاصه خداجون سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر ...

عباس رستمی


 
comment نظرات ()
 
آن که عاشق می شود خدائی دارد ...
ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
 

بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای می نوشید؛ بی خیال.
فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار
و حکایت می کرد از لبخندش، که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد
و دست هایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت. چای خوش طعم بود.
پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت.

ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت
و تا گوسفندان و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد.
و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت.
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست، حتما عاشق است
و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت.

دست بر دسته صندلی اش گذاشت. دست بر حافظه چوب و چوب، نجار را به یاد آورد
و نجار، درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سال های سال نهال کوچک را آب داد
و کود داد و هرس کرد و پیوند زد و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک.
و آن که می کارد و دل می بندد و پیوند می زند، امیدوار است
و آن که امید دارد، حتما عاشق است و آن که عاشق است، دعا می کند
و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس دهقان خدایی داشت.

و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید،
با خود گفت : حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند،
پس برای من هم خدایی است.
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان چای هم به خدا راهی است.

عرفان نظرآهاری

 


 
comment نظرات ()
 
شرح می خواد ؟
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
 

هر گاه کسی ترکت کرد غصه نخور که او رفت.

بلکه شرمنده قلبت باش که به تو اعتماد کرد...

http://charismaco.com/html/index.php


 
comment نظرات ()
 
بخشی از شنود و گفت خداوند با دانه سپیدار ...
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
 

... حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی.

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای.

راستی یادت باشد، تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی...


 
comment نظرات ()