body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

چگونه مدیران خود را مدیریت کنید ...
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
 

موقعیتی را در نظر بگیرید که از هر گوشه و کنار درخواستی از شما می شود. درخواست ها و تقاضاهای مختلف شما را به حدی گم گیج کرده است که نمی دانید به کدام سو بچرخید، و به کدام نیاز پاسخ گویید. آیا اگر به یکی کمک کنید و دیگری را نادیده بگیرید کار اشتباهی مرتکب شده اید؟

چطور می توانید خود را با این همه کار هماهنگ کنید؟
موقعیت
های کاری مثل این واقعاً وجود دارد و برای افرادی اتفاق می افتد که مجبورند به مدیران مختلف پاسخگو باشند و گزارش بدهند. بدون هماهنگی مناسب، این مدیران ممکن است از شما درخواست هایی نابجا داشته باشند و باعث شود که کارهایتان روی هم انباشته شده و سردرگم باشید که چه کاری را باید اول انجام دهید.
باید یاد بگیرید که چطور از بروز چنین موقعیت هایی جلوگیری کنید و نگذارید که کنترل کارها از دستتان خارج شود. در این مقاله قصد داریم به شما آموزش دهیم که چطور به کارهای ارائه شده از جانب چند مدیر به طور همزمان رسیدگی کنید بدون این که مشکلی برایتان پیش بیاید.


● بالاترین قدرت دست کیست؟
چند سال پیش، در موقعیتی بودم که می بایست گزارشات خود را تحویل رییس شرکت می دادم. یعنی من این طور تصور می کردم. برای شش ماه او تنها کسی بود که وظایفم را مشخص می کرد و نحوه ی عملکردم را بررسی می کرد. من تصور می کردم که او رییس من است.
بعدها مشخص شد که او رییس من نبوده است. علاوه بر این وقتی رییس اصلیم متوجه قضیه شد، من را "خودسر" نامید چون از فرد دیگری تکلیف و وظیفه گرفته بودم.
در این حال من درس گرفتم که بالاتر بودن مقام فردی در شرکت دلیل بر این نیست که او رییس شماست. بستگی به موقعیت و مقام شما دارد که چه کسی باید برایتان در شرکت تکلیف تعیین کند.

شما هم اگر مطمئن نیستید که باید گزارشات خود را تحویل چه کسی بدهید، از رییسان خود سوال کنید تا شما هم مرتکب اشتباه من نشوید.


● وقتی دستورات متعارض دریافت می کنید

مهم نیست که باید آخر سر گزارشات خود را تحویل چه کسی بدهید، وقتی دستورالعمل ها و تقاضاهای مختلف را به طور همزمان دریافت کنید به زحمت خواهید افتاد.
وقتی تازه کار خود را به عنوان یک تحلیلگر تجاری آغاز کرده بودم، یکی از مدیران بالا دستم از من درخواست کرده بود تا راه حلی موقتی برای یک مشکل اعتباری مدیریتی که شرکت با آن مواجه شده بود، پیدا کنم. اما آن موقع من از جانب ناظر اصلیم دستور گرفته بودم که وارد هیچ پروژه جانبی نشوم چون این کار باعث خواهد شد نتوانم کارهای پروژه ی اصلی را به نحو احسن انجام دهم.
بهترین کاری که می توانید در رویارویی با این موقعیت ها انجام دهید این است که سعی کنید همه جوانب را باخبر کنید که دستورهای متعارض دریافت کرده اید و قادر به انجام همه این کارها به طور هم زمان نیستید. من این کار را کردم و هم ناظر اصلی و هم مدیر ارشد خود را از این جریان آگاه کردم. و در ادامه کار فقط دستورات ناظر اصلی خود را تبعیت کردم که قدرت اصلی بالادست من بود و وظیفه را به گردن مدیر ارشد انداختم تا ناظرم را متقاعد کند که این پروژه جانبی هم مهم است و ضرورت دارد.
نکته مهم این است که باید از هرگونه جانب گیری در چنین موقعیت هایی اجتناب کنید و تا آن جا که می توانید از دستورات رییس بالادست خودتان پیروی کنید.

 
● وقتی میزان آزادی متعارض داشته باشید
وقتی یکی از رییس هایتان برای انجام کاری مهلت و آزادی بیش از حد به شما می دهد، درحالی که رییس دیگرتان آزادی کمی به شما می دهد، چه باید بکنید؟

آیا از آن آزادی استفاده می کنید؟
نکته مهم این جا این است که مرزهای خود و رییس هایتان را به خوبی بشناسید. به طور کلی، امن ترین روش این است که از میزان آزادی استفاده کنید که سخت گیرترین رییستان در اختیار شما قرار می دهد. به خاطر داشته باشید که ممکن است موثرترین و کارآمدترین راه برای انجام کارتان نباشد. اگر برای تکمیل مسوولیت هایتان، نیاز مبرم به آزادی عمل داشته باشید، آن را به صورت یک تقاضانامه کتبی از رییستان بخواهید. موقعیت را برای او شرح دهید و اجازه بدهید او تصمیم بگیرد که چه باید بکنید.


● کنترل تقاضاهای بیش از حد
سال ها پیش که تحت آموزش های مدیریت پروژه بودم، یکی از مهم ترین نکاتی که بر آن تاکید داشتند، اهمیت تهیه یک فهرست اولویتی برای انجام کارها بود. این لیست به رییس های شما نشان خواهد داد که همه کارها را نمی توان به صورت هم زمان انجام داد و برای تحت کنترل درآوردن انتظارات و تقاضاها راهکار بسیار خوبی است.
برای این منظور، کافی است تا لیستی از کارهایی که پیش رو دارید تهیه کنید و از رییستان بخواهید به شما بگوید که کدام کارها اهمیت بیشتری دارند و باید زودتر انجام شوند. بعد آن ها را به ترتیب اولویت شماره بزنید و کارها را بر اساس این لیست انجام دهید. با گرفتن کارهای جدید آن ها را نیز به لیست اضافه کنید و اولویت مخصوص آن را بدهید.


● رازهایتان را نگاه دارید
وقتی برای چند مدیر کار انجام دهید، مطمئناً با مسائلی روبه رو خواهید شد که رییس هایتان دوست ندارند که همکارانشان از آن باخبر شوند. معمولاً مرز بسیار باریکی بین آن چه باید گفته شود و آن چه نباید وجود دارد و برای تشخیص و تمایز آن ها نیاز به کمی سیاست و قوه تعقل است.
می توانید این سیاست را تمرین کنید و حواستان باشد که در برخورد با چنین موقعیت هایی از هر گونه جانب گیری اجتناب کنید. این کار باعث خواهد شد تا توجه یکی از رییس هایتان را از دست بدهید. از این رو، اگر همیشه سکوت اختیار کنید، انگار که هیچ چیز نشنیده باشید، به نفعتان خواهد بود و دیگر کسی برای چیزی متهمتان نخواهد کرد و احترامتان حفظ خواهد شد.


● از موقعیت ها بهترین استفاده را ببرید
وقتی برای چند رییس کار می کنید، باید خیلی سیاست و کفایت داشته باشید تا بتوانید همه آن ها را از خود راضی نگاه دارید. درکارهایتان ثابت قدم و استوار باشید و مشکلاتتان را به راحتی با رییس مربوطه در میان بگذارید و از توصیه های آن ها استفاده لازم را ببرید.

 

منبع:
وبلاگ مدیریت منابع انسانی و تکنولوژی:
www.iranhumanresources.blogfa.com

 
comment نظرات ()
 
3 نفر ...
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
 

در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت خواسته هایت را بر طرف می کنند، پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش می کنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود ...


 
comment نظرات ()
 
حقیقت ...
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
 

هر آن چه که در اطراف ما وجود دارد روزگاری جزو تخیلاتمان بوده است ...


 
comment نظرات ()
 
عمل ...
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
 

عمل، یک مقیاس واقعی برای سنجش هوش است.


 
comment نظرات ()
 
کجائی ؟
ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
 

مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب ما فقط زمانی مثمر ثمر خواهند بود که در جایگاه مناسبی قرار داشته باشیم.

پس از خودت سوال کن، کجائی ؟


 
comment نظرات ()
 
یادمان باشد ...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
 

یادمان باشد که : او که زیر سایه دیگری راه می رود، خودش سایه ای ندارد.

یادمان باشد که :
هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.

یادمان باشد که :
 آن چه درد می آورد زخم نیست، عفونت است.

یادمان باشد که :
در حرکت همیشه افق های تازه هست.

یادمان باشد که :
دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.

یادمان باشد که :
آن ها که دوستشان می دارم می توانند دوستم نداشته باشند.

یادمان باشد که :
حرف های کهنه از دل کهنه برمی آیند، یادمان باشد که که دلی نو بخریم.

یادمان باشد که :
فرار؛ راه به دخمه ای می برد برای پنهان شدن نه آزادی.

یادمان باشد که :
باورهایم شاید دروغ باشند.

یادمان باشد که :
لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.

یادمان باشد که :
آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته اند و او را راه می برند.

یادمان باشد که :
لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.

یادمان باشد که :
محبتی که به دیگری می کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.

یادمان باشد که : اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.

یادمان باشد که :
دلخوشی ها هیچ کدام ماندگار نیستند.

یادمان باشد که :
تا وقتی اوضاع بدتر نشده ! یعنی همه چیز رو به راه است.

یادمان باشد که :
هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها.

یادمان باشد که :
آرامش جایی فراتر از ما نیست.

یادمان باشد که :
من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.

یادمان باشد که :
برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود !

یادمان باشد که :
در خسته ترین ثانیه های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادمان باشد که :
لازم است گاهی با خودم رو راست تر از این باشم که هستم.

یادمان باشد که :
سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته اند، هر کسی سهم خودش را می آفریند.

یادمان باشد که :
آن هنگام که از دست دادن عادت می شود، به دست آوردن هم دیگر آرزو نیست.

یادمان باشد که :
پیش ترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.

یادمان باشد که :
آن چه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.

یادمان باشد که :
نیازمند کمک اند آن ها که منتظر کمکشان نشسته ایم.

یادمان باشد که :
من از این به بعد هستم، نه تا به حال.

یادمان باشد که :
هرگر به تمامی نا امید نمی شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.

یادمان باشد که :
غیر قابل تحمل وجود ندارد.

یادمان باشد که :
گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوش حال نشان بدهد.

یادمان باشد که :
خوبی آن چه که ندارم اینست که نگران از دست دادن اش نخواهم بود.

یادمان باشد که :
با یک نگاه هم ممکن است بشکنند دل های نازک.

یادمان باشد که :
به جز خاطره ای هیچ نمی ماند.

یادمان باشد که : کار رهگذر عبور است، گاهی بر می گردد، گاهی نه.

یادمان باشد که :
در هر یقینی می توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.

یادمان باشد که :
همیشه چند قدم آخر است که سخت ترین قسمت راه است.

یادمان باشد که :
امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.

یادمان باشد که :
به جستجوى راه باشم، نه همراه.

یادمان باشد که :
هوشیاری یعنی زیستن با لحظه ها.

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
لینک ...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٩
 
یک ویدیو جالب و کوتاه از چگونگی‌ تهیه فیلم موزه جواهرات ملی‌ سلطنتی
http://jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/Iranian_national_royal_jewels_test/jewel_high.html
 
 

 
comment نظرات ()
 
قربان مبارک ...
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

فردا عید است.

عید قربان،

مبارکت باشد.

می تواند روزی باشد برای شاد بودن،

در کنار آن که با توست،

می تواند روزی باشد برای دفن آن چه ناخوشنودت می کند،

می تواند روزی باشد برای شروعی مجدد با او.

تو انتخاب کن چه می خواهی،

من خواست تو را اجابت می کنم ...


 
comment نظرات ()
 
چهارده اشتباه فاحش مدیران ارشد ...
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

 

" رابرت دانهام " مدیر پیشین سیستم های کامپیوتری موتورولا و بنیانگزار برنامهٔ سراسری پرورش مدیران اجرایی، ۱۴ اشتباه فاحش مدیران ارشد را بدون توجه به صنعت چنین توصیف می کند:

۱) گوش ندادن
به سخنان کارکنان خود توجه نمی کنید بلکه فقط با آن ها صحبت می کنید. نتیجه این شیوه فقدان تعهد، وفاداری و احساس تعلق و نیز افزایش انزجار و دلسردی کارکنان است.

۲) افراط در تعهد
اگر نتوانید کارکنانی پرورش دهید که در مواقع لازم بتوانند پاسخ منفی دهند، به جای یک استراتژی موفقیت آمیز، با کار بیش از حد، دستاورد اندک، نارضایتی مشتری و « قهرمانانی مرده » دست به گریبان خواهید بود.

۳) دل خوش کردن به آمار و ارقام
آمار و ارقام تنها نتیجه فرعی تصمیمات شما هستند. انجام اقداماتی به منظور تغییر اعداد، بدون توجه به عوامل پدید آورنده این اعداد ( از جمله پیشنهادهای ارزشمند، اجرای عالی، رضایت مشتری و انگیزه و اشتیاق کارکنان)، و نیز بدون توجه به مدیریت این عوامل، در نهایت به نتایجی مخرب می انجامد.

۴) پذیرش تعهدهای مبهم و نامشخص یا پرهیز از تعهد
توافق های مبهم و نامعین و فقدان استانداردی روشن برای ایجاد و پذیرش تعهد و مدیریت آن، به اتلاف نیرو و کناره گیری کارکنان می انجامد. همچنان که پرهیز از پذیرش تعهد و مسوولیتی روشن نیز همین نتایج را در پی خواهد داشت.

۵) توجه به مشتری در اولویت آخر
انجام وظیفه بدون توجه به واکنش مشتری به آن چه انجام شده و چگونگی انجام آن، رضایت مشتری را سلب می نماید.

۶) ترس و بی میلی نسبت به ارزیابی عملکرد
گفت و گوی صادقانه و مستقیم، یک مهارت ارزشمند است که انجام آن مستلزم مقداری جرأت و شهامت است. مدیران ارشد باید یاد بگیرند که زمینه های ارایه بازخور مستقیم و به موقع عملکرد را فراهم نمایند.

۷) تیم سازی، فقط به شکل صوری
تیم ها تنها گروه هایی از افراد نیستند که با هم کار می کنند، مهارت های ایجاد تیم های واقعی با عملکردی مطمئن و اثر بخش، باید آموخته شوند و واقعیت این است که، کمتر کسی از این مهارت ها برخوردار است.  ایجاد تعهد، توانایی شنیدن، مدیریت روحیه، مبارزه و غلبه بر کاستی ها، مدیریت رضایت مشتری، برنامه ریزی اثر بخش، استانداردهای مشترک واضح و روشن، اصول اخلاقی معین، حضور و موجودیت و منفعل نبودن.

۸) خالی بودن چنته مدیریت
مدیریت اثر بخش مستلزم دامنه ای از مهارت هاست و اغلب مدیران همه مهارت ها و توانایی های لازم را ندارند. کلیدی ترین این توانایی ها عبارتند از تیم سازی، توانایی ایجاد تعهد، توانایی شنیدن، مدیریت روحیه، مبارزه و غلبه بر کاستی ها، مدیریت رضایت مشتری، برنامه ریزی اثربخش، استانداردهای مشترک واضح و روشن، اصول اخلاقی معین، حضور و موجودیت و منفعل نبودن.

۹) دستور دادن به جای درخواست کردن و ایجاد تعهد
احساس تعلق و تعالی در افرادی که صرفاً فرمان پذیرند دیده نمی شود و معمولاً دستور دادن به امتناعی همراه با آزردگی می انجامد. در واقع آن چه که در پی آن هستیم، احساس تعلق به سازمان، غرور و دلبستگی است و این ها وقتی ایجاد می شود که فرد نسبت به آن چه انجام می دهد، متعهد باشد.

۱۰) ناتوانی در ایجاد اعتماد یا غلبه بر عدم اعتماد
اعتماد احساسی مبهم برخواسته از سوابق قبلی نیست. ایجاد اعتماد، بازسازی و حفظ اعتماد موجود مهارت های ارزشمندی هستند که کمتر در رفتار مدیران مشاهده می گردند و باید آموخته شوند.

۱۱) نداشتن طرح کاری روشن
یک هدف کمی یا بیانیه چشم انداز، تنها بخش هایی از یک طرح کاری هستند. طرح کاری مستلزم یک استراتژی روشن، نقش ها و مسوولیت های روشن، ارزش و اهمیت کافی برای مشتریان و تیمی آماده و توانمند برای اجرا است.

۱۲) چون من گفتم:
شدت عمل تنها به دستور دادن منتهی می شود نه جلب احترام و تعهد دیگران. شدت عمل قدرت و نشاط سازمان را نابود می کند و کارکنان را ضعیف و شکست خورده رها می سازد.

۱۳) متعهد نبودن به یادگیری
ما باید یاد بگیریم که از اشتباهاتمان، موفقیتهایمان و تجاربمان بیاموزیم. ما باید یاد بگیریم که چگونه از دیگران بیاموزیم؛ بویژه از آنها که ریسک کرده اند و موفقیت و شکست را تجربه نموده اند.

۱۴) بدبینی و عیب جویی نسبت به مدیریت
افراد دارای حرفه مدیریت، مدیران و به طور کلی فرهنگ موجود، اغلب به شیوه ای عیب جویانه و به نحوی استهزا آمیز به مدیریت می نگرند.

برای تعیین استاندارد مهارت های مدیریتی و برنامه های اثر بخش، تعهد لازم است. رابرت دانهام با بیش از بیست سال تجربه به عنوان مدیر اجرایی و پرورش دهنده مدیران اجرایی در این مسیر بر تعیین دقیق زیربناها و مهارت های عملی، تعهد، اعتماد، ارزش و رضایت، به عنوان پایه های مدیریت موثر و رهبری شرکت تاکید می کند.
آیا بزرگ ترین اشتباهات مدیران ارشد درسازمان و صنعت شما نیز همین اشتباهات است؟

اگر دانش و تجربه رابرت دانهام به وی اجازه داده است که درباره اشتباهات مدیران کشورش اظهار نظر نماید، شما هم می توانید با تکیه بر دانش و تجربه خویش اشتباهات فاحش مدیران را در سطوح مختلف برشمارید.

 نظر شما چیست؟

منبع:http://modirestan.mihanblog.com/۱۳۸۵/۰۳/Default.aspx 


 
comment نظرات ()
 
نامه بدون نقطه یک رعیت در زمان ناصرالدین شاه ...
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 


به گزارش پارسینه، نوشته ای که ذیلا از نظر خواننده گرامی می گذرد نامه ای است که مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیر حسینی سیف الممالک فرمانده فوج قاهر خلج رقمی داشته که شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بی نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهکارهای ادب زبان پارسی به شمار می آید. انگیزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و کثرت عائله و تنگی معیشت بوده است. این نامه در زمان ناصرالدین شاه بوده.

سر سلسله امرا را کردگار احد، امر و عمر سرمد دهاد. دعا گو محمد ساوه ای در کلک و مداد ساحرم و در علم و سواد ماهر. ملک الملوک کلامم و معلم مسائل حلال و حرام. در کل ممالک محروسه اسم و رسم دارم. درهرعلم معلم و در هراصل موسسم .در کلک عماد دومم درعالم، درعلم وحکم مسلم کل امم سرسلسله اهل کمالم اما کوطالع کامکار و کو مرد کرم؟
دلمرده آلام دهرم. کوه کوه دردها در دل دارم. مدام در دام وام، و علی الدوام در ورطه آلام دهرم هر سحر و مسا در واهمه و وسواس که مداح که گردم و کرا واسطه کار آرم که مهامم را اصلاح دهد و دو سه ماهم آسوده دارد. مکرر داد کمال دادم و در هر مورد مدح معرکه ها کردم. همه گوهر همه در، همه لاله همه گل، همه عطار روح همه سرور دل، اما لال را مکالمه و کررا سامعه و کور را مطالعه آمد. همه را طلا سوده در محک ادراک آورده احساس مس کردم و لامساس گو آمدم. اما علامه دهرم، ملولم و محسود و عوام کالحمار محمود و مسرور ... لا اله الا الله وحده وحده دلا در گله مسدود دار در همه حال که کارهای همه عکس مدعا آمد علاوه همه دردها و سرآمد کل معرکه ها عروس مهر در آرامگاه حمل در آمد. عالم و عام لام و کرام، صالح و طالح، صادر و وارد، کودک و سالدار، گدا و مالدار، همه در اصلاح اهل و اولاد و هر کس هر هوس در معامله و سودا دارد آماده و اطعمه و هر سماط گرد آورده، حلوا و کاک، سرکه و ساک، کره و عسل، سمک و حمل، گرمک و کاهو، دلمه و کوکو، امرود و آلو، الی کلم کدو، همه در راه، مکر دعاگو که در کل محرومم و در حکم کاالمعدوم. اگر موهوم و معلول معدل سه صاع و دو درم ارده گردد حامد و مسرورم. مگر کرم سر کار اعلی که سرالولد و سرالوالد در او طلوع کرده و دادرس آمده، درد ها دوا، وامها ادا و کامها روا گردد.

له طول عمر کطول المطر سواء له الدرهم، و که المدر دهد مرد را کام دل کردگار همه عمر آسوده و کامکار دل آرا همه کار و کردار او ملک در سما مادح کار او طول الله عمره و دمره حاسده، هلک اعدانه، اعطه ماله، اصلح احواله و اسعد اولاده مدام السماء.

امیر شهلا

 


 
comment نظرات ()
 
نشانه های زن و شوهری ...
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آن ها را دیدند و آن ها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم.
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم ... !
 

اول این که آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند، ما دستهایمان از هم جداست!
دوم، آن ها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند، ما رویمان به طرف دیگریست!
سوم آن که آن ها هنگام صحبت کردن و راه رفتن، با هم با احساس حرف می زنند، ما احساسی به هم نداریم!
چهارم آن که آن ها با هم بگو بخند می کنند، می بینید که، ما غمگینیم!
پنجم، آن ها چسبیده به هم راه می روند، اما یکی از ما جلوتر از دیگری می رود!
ششم آن که آن ها هنگام با هم بودن کیکی، بستنی ای، چیزی می خورند، ما هیچ نمی خوریم!
هفتم، آن ها هنگام با هم بودن بهترین لباس هایشان را می پوشند، ما لباس های کهنه تنمان است... !
هشتم، ...
ماموران گفتند، خیلی خوب، بروید، بروید، فقط بروید ...


 
comment نظرات ()
 
روابط موفق ...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

زمانی که از اغلب افراد بسیار موفق سوال می شود شما چطور توانستید این قدر پیشرفت کنید در پاسخ می گویند:
 

دلیل آن روابط فوق العاده با دیگران است. یکی از اهداف ایستگاهی انسان (به عنوان یک موجود اجتماعی) در زندگی کیفیت بالای روابط اجتماعی و انسانی است که مکملی برای سایر اهداف اصلی یعنی شادی و سلامتی و ثروت است.
تقریبا همه افراد خواهان رسیدن به این هدف هستند اما چرا مشکلات با اطرافیان و بستگان همواره وجود دارد و گاهی شدت پیدا می کند؟

پاسخ این است که اگر می خواهید با بستگان و دیگران رابطه قشنگی داشته باشید باید روش های خود را تغییر دهید تا روند اوضاع تغییر یابد. اگر به دنبال تغییر رفتار دیگران منجمله فرزند، همسر و دوست و غیره باشید رابطه شما به معضلی فرساینده تبدیل خواهد شد. حتما بطور اتوماتیک خواهید پرسید پس اشکالات و تقصیرهای آن ها چه می شود؟

در تکنیک ان. ال. پی گفته می شود که روی رفتار دیگران و اشکالات آن ها تمرکز نکنید بلکه استدلال ذهنی خود نسبت به رفتار آن ها را تغییر دهید. کیفیت رابطه ما با دیگران به چگونگی احساس ما نسبت به آن ها بستگی دارد. پس زمانی که احساس خوبی داریم و مثبت اندیش هستیم، بدی های دیگران در نظر ما به عنوان معضل بزرگی جلوه نخواهد کرد. اگر نسبت به فردی احساس بدی داشته باشیم قادر به خوش رفتاری با او نخواهیم بود و بالعکس.

نحوه کنترل روابط:
۱- از قدرت احساس خود آگاه باشید.
۲- اجازه ندهید مشاجره با عصبانیت خاتمه یابد.
۳- الگوهای قبلی را که مولد بحث و مشاجره هستند را بشکنید.
۴- از تغییر سریع احساس، کمک بگیرید.
۵- از روش های غیر تکراری (مثلا متعجب ساختن دیگران) استفاده کنید.

ابتدا باید بیاموزیم با خودمان کنار بیاییم. اگر احترام به خویشتن داشته باشیم و برای خود ارزش واقعی قائل باشیم رفتار ما با دیگران نیز تغییر خواهد کرد. دقیقا مانند این که زمانی که لباسی بسیار فاخر و زیبا پوشیده ایم مراقب هستیم لباسمان کثیف نشود. قبلا نیز گفته شد بالاترین خروجی انرژی انسان عشق است. عشق، محبت، خوش رفتاری و... هم به خود انسان و هم به دیگران انرژی مثبت می دهد و باعث اعتدال و راحتی می شود. به راحتی می توانید این نکته را دریابید که در حضور برخی احساس خوبی دارید و گرم و شاداب هستید و در حضور برخی دیگر حس منفی پیدا می کنید و سرد می شوید. این چیزی جز تغییر سطح و نوسان ارتعاشات انرژی خود و دیگران نیست و ارتعاشات انرژی فقط همسان و همنام خود را جذب می کنند. پس اگر به دنبال افراد و وقایع شاد و مثبت هستید ابتدا از خودتان شروع کنید.

کلیدهای موفقیت در روابط
۱- شناخت راهبرد دیگران(پیدا کردن روش های احساس خوب با دیگران و پیشقدم شدن در این مورد)
۲- برطرف کردن یک نواختی ( به عشق عادت نکنید بلکه با آن زندگی کنید).

یکی دیگر از نکات مهم در روابط موفق درک دیگران است که از دوستی با آن ها بالاتر است. وقتی دیگران احساس کنند آن ها را درک می کنید و برای آن ها جایگاه انسانی قائل هستید دلگرم و شیفته خواهند شد و در معاشرت با شما احساس راحتی و خشنودی می کنند. چون همه انسان ها به طور ذاتی نسبت به دروغ و ریا و تظاهر و فقدان محبت و نادیده گرفته شدن خود نگرانی دارند و این درک به آن
ها اطمینان و قوت قلب می بخشد.

آگاهی و هشیاری در روابط موفق بسیار موثر است. امروزه رابطه بین هوشمندی و روابط عالی به طور علمی اثبات شده است. هر چه هشیارتر باشیم روابط موفق تری داریم و راهکارهای بهتری پیدا می نماییم. زمانی که رفتار ما توام با آگاهی است و ناظر بر حرکات و سکنات خود هستیم نتایج تحت کنترل ماست و همه چیز تفاوت دارد.

http://charismaco.com/html/  : منبع


 
comment نظرات ()
 
دستان تو دعای مرا رد نمی کند ...
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

دستان تو دعای مرا رد نمی کند
 مادر بزرگ گفت : خدا بد نمی کند
 مادربزرگ گفت: که او چشمه ایست سرد
 ما را برای آب مردد نمی کند
 روی نگاه هیچکس خط نمی کشد
 راه عبورهیچکسی سد نمی کند
 او مرزهای بسته شدن را شکسته است
 آیینه را به قاب مقید نمی کند
 او با حضور خویش نفس می دهد به ما
 کاری که هیچ غایب مفرد نمی کند
 قلبش شکسته است... ولی قهر با کسی
 کز سوز دل به گریه بیافتد نمی کن

زهرا


 
comment نظرات ()
 
هویت من ...
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
 

 

گاه کوچکم می بینی و گاه بزرگ

نه کوچکم و نه بزرگ

تو خودت هستی که دور می شوی و نزدیک ...


 
comment نظرات ()
 
لبخند ...
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
 

 

ثبت رکورد بزرگترین  smilie دنیا در روز جهانی لبخند

اولین روز از ماه اکتبر روز حهانی لبخند نام داره، امسال به همین مناسبت  تعداد هزار و پانصد نفر از سراسر دنیا در طبقه‌ی آخر پارکینگ استادیوم اَموی (Amway Center)که استادیوم خانگی تیم بسکتبال اورلاندو مجیک هست جمع شدند و به همراه هم برای ده دقیقه بزرگ‌ترین شکلک لبخند دنیا یا همون اسمایلی رو ساختند و رکوردش رو در کتاب رکوردهای گینس ثبت کردند.

 در این گردهمایی برای ساخت بزرگ ترین اسمایلی دنیا، همچنین 19825 دلار برای سازمان خیریه‌ Smil Train   جمع شد تا برای عمل جراحی بیش از 70 کودک مبتلا به عارضه لب شکری(cleft lip) یا کام شکافته (cleft palate) هزینه بشه تا این کودکان هم بتوانند بخندند.

تعدادی از کودکانی هم که توسط کمک های این سازمان معالجه شده بودند به عنوان سفرای لبخند از سراسر دنیا در این جشن شرکت کرده بودند.

هیات همایش بازدیدکنندگان شهر اورلاندو شش ماه کل دنیا رو گشتن تا افرادی رو که از لبخند خاطره داشتند پیدا کنند و این خاطرات رو در وب سایت www.VisitOrlando.com/smile  ثبت کردند که بعضی از این افراد هم در این جشن شرکت کردند ...


 
comment نظرات ()
 
سزای کسی که با خر طرف شود همین است ...
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
 

در یک چمنزاری خرها و زنبورها زندگی می کردند.

روزی از روزها خری برای خوردن علف به چمنزار می آید و مشغول خوردن می شود.

از قضا گل کوچکی را که زنبوری در بین گل های کوچکش مشغول مکیدن شیره بود، می کند و زنبور بی چاره که خود را بین دندان های خر اسیر و مردنی می بیند، زبان خر را نیش می زند و تا خر دهان باز می کند او نیز از لای دندان هایش بیرون می پرد.

خر که زبانش باد کرده و سرخ شده و درد می کرد، عرعر کنان و عربده کشان زنبور را دنبال می کند. زنبور به کندویشان پناه می برد.
به صدای عربده خر، ملکه زنبورها از کندو بیرون می آید و حال و قضیه را می پرسد.

خر می گوید، زنبور خاطی شما زبانم را نیش زده است باید او را بکشم. ملکه زنبورها به سربازهایش دستور می دهد که زنبور خاطی را گرفته و پیش او بیاورند. سربازها زنبور خاطی را پیش ملکه زنبورها می برند و طفلکی زنبور شرح می دهد که برای نجات جانش از زیر دندان های خر مجبور به نیش زدن زبانش شده است و کارش از روی دشمنی و عمد نبوده است.
ملکه زنبورها وقتی حقیقت را می فهمد، از خر عذر خواهی می کند و می گوید، شما بفرمایید من این زنبور را مجازات می کنم.

خر قبول نمی کند و عربده و عرعرش گوش فلک را کر می کند که نه خیر این زنبور زبانم را نیش زده است و باید او را بکشم. ملکه زنبورها ناچار حکم اعدام زنبور را صادر می کند. زنبور با آه و زاری می گوید، قربان من برای دفاع از جان خودم زبان خر را نیش زدم.

آیا حکم اعدام برایم عادلانه است؟
ملکه با تاسف فراوان می گوید، می دانم که مرگ حق تو نیست.


اما گناه تو این است که با خر جماعت طرف شدی که زبان نمی فهمد

 و سزای کسی که با خر طرف شود همین است ... 


 
comment نظرات ()
 
هیچ رویدادی بی دلیل نیست ...
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
 


این داستان کوتاه، یک داستان زیبای واقعیست که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست ...
کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه اکتبر وارد شهر شدند.
زمانی که کلیسا را دیدند، دلشان از شور و شوق آکنده بود. کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت.
دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود. کمی بیش از دو ماه برای انجام کارها وقت داشتند. کشیش و همسرش سخت مشغول کار شدند ...
دیوار ها را با کاغذ دیواری پوشاندند. جاهایی را که رنگ لازم داشت، رنگ زدند و کار های دیگری را که باید می کردند، انجام دادند.
روز 18 دسامبر آن ها از برنامه شان جلو بودند و کـارها تقریباً رو به پایان بود.
روز 19 دسامبر باران تندی گرفت که دو روز ادامه داشت.
روز 21 دسامبر پس از پایان بارندگی، کشیش سری به کلیسا زد، وقتی وارد تـالار کلیسا شد، نزدیک بود قلب کشیش از کار بیافتد. سقف کلیسا چکه کـرده بود و در نتیجه بخش بزرگی از کاغذ دیواری به اندازه ای حدود 6 متر در 5/2 متر از روی دیوار جلویی و پشت میز موعظه کنده شده و سوراخ شده بود. کشیش در حالی که همه خاکروبه های کف زمین را پاک می کرد، با خود اندیشید که چاره ای جز به عقب انداختن برنامه شب کریسمس ندارد.
در راه بازگشت به خانه دید که یکی از فروشگاه های محلّه، یک حـراج خیریه برگزار کرده است. کشیش از اتومبیلش پیاده شد و به سراغ حـراج رفت ...
در بین اجناس حراجی، یک رومیزی بسیار زیبای شیری رنگ دستبافت دید که به طرز هنرمندانه ای روی آن کار شده بود. رنگ آمیزی اش عالی بود. در میانه رو میزی یک صلیب گلدوزی شده به چشم می خورد. رومیزی درست به اندازه سوراخ روی دیوار بـود. کشیش رومیزی را خرید و به کلیسا برگشت.
حالا دیگر بارش برف آغاز شده بود. زن سالمندی که از جهت رو به روی کشیش می آمد دوان دوان کوشید تا به اتوبوسی که تقریباً در حال حرکت بود برسد، ولی تلاشش بی فایده بود و اتوبوس راه افتاد. اتوبوس بعـدی 45 دقیقه دیگر می رسید. کشیش به زن پیشنهاد کرد که به جای ایستادن در هوای سـرد به درون کلیسا بیاید و آن جا منتظر شود.

زن دعوت کشیش را پذیرفت و به کلیسـا آمـد و روی یکی از نیمکت های تالار نیایش نشست. کشیش رفت نردبان را آورد تا رومیـزی را روی دیوار نصب کند. پس از نصب، کشیش نگاه رضایت مندانه ای به پرده آویخـتـه شـده کرد، باورش نمی شد که این قدر زیبا باشد. کشیش متوجه شد که زن به سوی او می آید.
زن پرسید، این رومیزی را از کـجا گرفته اید؟ و بعد گوشه رومیزی را به دقت نگاه کرد. در گوشه آن سه حـرف گلدوزی شده بود. این ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگی او بودند.

او 35 سال پیش این رومیزی را در کشور اتریش درست کرده بود. وقتی کشیش برای زن شرح داد کـه از کجا رومیزی را خریده است باورکردنش برای زن سخت بود ...
سپس زن برای کشیش تعریف کرد که چگونه پیش از جنگ جهانی دوم، او و شوهرش در اتریش زندگی خوبی داشتند، ولی هنگامی که هیتلر و نازی ها سر کار آمدند، او ناچار شد اتریش را ترک کند. شوهرش قرار بود که یک هفته پس از او، به وی بپیوندد ولی شوهرش توسط نازی ها دستگیر و زندانی شد و زن دیگر هرگز شوهرش را ندید و هرگز هم به میهنش برنگشت ...

کشیش می خواست رومیزی را به زن بدهد، ولی زن گفت، بهتر است آن را برای کلیسا نگه دارید. کشیش اصرار کرد که اقلاً بگذارد او را با اتومبیل به خانه اش برساند و گفت این کمترین کاری است که می توانم برایتان انجام دهم. زن پذیرفت ...
زن در سوی دیگر شهر، یعنی جزیره استاتن Staten Island زندگی می کرد و آن روز برای تمیز کردن خانه یک نفر به این سوی شهر آمده بود.
شب کریسمس برنامه عالی برگزارشد. تالار کلیسا تقریباً پـر بود. موسیقی و روح حکمفرما بر کلیسا فوق العاده بود. در پایان برنامه و هنگام خداحافظی، کشیش و همسرش با یکایک میهمانان دست داده و خدا نگهدار گفتند، بسیاری از آن ها گفتند که بازهـم بـه کلیسا خواهند آمد.
وقتی کشیش به درون تالار نیایش برگشت مرد سالمندی را که در نزدیکی کلیسا زندگی می کرد، دید که هنوز روی نیمکت نشسته است. مرد از کشیش پرسید کـه این رومیزی را از کجا گرفته اید؟ و سپس برای کشیش شرح داد که همسرش سال ها پیش در اتریش که رومیزی درست شبیه به این درست کرده بود و شگفت زده بود که چگونه ممکن است دو رومیزی عیناً شکل هم باشند. مرد به کشیش گفت که چگونه توسط نازی ها دستگیر و زندانی شده و هرگز نتوانسته همسر گم شده اش پیدا کند.

پس از شنیدن این سخنان، کشیش به مرد گفت، اجازه بدهید با ماشین دوری بزنیم و با هم گفت و گویی داشته باشیم ...

سپس او را سوار اتومبیل کرد و به جزیره استاتن و خانه زنی که سه روز پیش او را دیده بود، برد.
کشیش به مرد کمک کرد تا از پله های ساختمان سه طبقه بالا برود و وقتی جلوی در آپارتمان زن رسید، زنگ در را به صدا درآورد. وقتی زن در را باز کرد، صحنه دیدار دوباره زن و شوهر پس از سال ها وصف ناشدنی بود ...

آن چه خواندید یک داستان واقعی بود که توسط کشیش راب رید گزارش شده است.


 
comment نظرات ()
 
برون خیز ...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
 

از میان کلام برون خیز و به سوی هدف خویش گامی بردار

شاید از ورای این بهانه، فرصتی به انتظار نشسته باشد ...


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
 

درد من حصار برکه نیست،

درد من زیستن با ماهیانی است، که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است ...

... مصدق


 
comment نظرات ()
 
امان از دست این هکرها ...
ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩
 

ممکنه براتون پیامی فرستاده بشه با این مضمون : 


این عکس توئه که تو اینترنت پخش شده ؟

و در زیر آن یک آدرس و لینک گذاشته شده تا روی آن کلیک کنید. با کلیک روی آن لینک صفحه ای باز می شود که به ظاهر شبیه قسمت ورود به فضای یاهو است و کاربر هم بدون توجه به موضوع اطلاعات خود را درون آن می نویسد غافل از این که با این کار همه اطلاعات خود را به دست هکر سپرده است.

لطفا دقت کنید روی هر لینکی کلیک نکنید.
و هر جا از شما یوزر و پسورد خواسته می شود وارد نشوید...

لطف به سایر دوستان نیز اطلاع دهید.

حبیب میری


 
comment نظرات ()
 
80 کیلومتر سرعت ...
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
 

وقتی اتومبیلی با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت به مانعی برخورد می‌کند:

در 2 صدم ثانیه: سپر در هم می‌شکند. اتومبیل فشاری برابر سی برابر وزن خود را تحمل می‌کند.

در 4 صدم ثانیه: راننده و سرنشینان هر کدام با فشاری برابر 2 تن به جلو پرتاب می‌شوند.

در 5 صدم ثانیه: بدن راننده با همان نیروی 2 تنی با فرمان اتومبیل برخورد می‌کند.

در 7 صدم ثانیه: سرنشین جلوئی به داشبورد می خورد!

در 9 صدم ثانیه: سر سرنشینان به شیشه اتومبیل برخورد می‌کند!

در یک دهم ثانیه: سرنشینان عقب نیز به سرنشینان جلو می‌پیوندند!

یادتان باشد که هنوز 90 درصد ثانیه اول باقی مانده.... !!!!!؟؟؟


لطفاً کمربند ایمنی را ببندید؛ چه در جلو نشسته‌اید و چه در عقب ماشین، چه در
مسافت‌های کوتاه درون شهری و چه در مسافرت‌های بلند جاده‌ای!


وظیفه انسانی حکم می کند
به دوستانتان نیز اطلاع رسانی کنید...


 
comment نظرات ()
 
آب میوه ای مخصوص بانوان ...
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
 

 

آب انار

این آب میوه برای زنان بسیار موثر است، آیا علت را می دانید، آیا این میوه را می شناسید؟


پژوهشگران می گویند نتایج تحقیقات نشان می دهد می توان با استفاده از آب میوه های قرمز دانه دار به خصوص انار موجب افزایش قدرت بدن در مبارزه با رشد سرطان سینه شد.
مطالعات جدید نشان می دهد، مصرف میوه های قرمز رنگ از رشد سلول های سرطانی جلوگیری می کند. در این مطالعه زمانی که مصرف آب انار را ارزیابی کردند، مشخص شد، این ماده به دلیل وجود آنتی اکسیدان به مقدار زیاد می تواند به عنوان راهی برای مبارزه و جلوگیری از سرطان سینه باشد.
بیش از ۷۵ درصد از همه موارد سرطان سینه با استروژن تغذیه می شوند و سالانه حدود ۴۰۰ هزار زن در سراسر جهان جان خود را بدین طریق از دست می دهند.
بر این اساس محققان دانشگاه اوهایو روی مزایای انار در مبارزه با سرطان سینه متمرکز شدند.
این گروه دریافتند، میوه های قرمز دارای آب و دانه به طور طبیعی یک نوع ماده شیمیایی به نام « اسید الاجیک » تولید می کنند که به نظر می رسد برای جلوگیری از رشد سلول های سرطان در بافت های سینه مفید باشد.
طبق این گزارش، محققان مدتی است در خصوص آنتی اکسیدان های موجود در انار و قدرت آن برای مبارزه با سرطان سینه همانند مزایای سلامتی این میوه برای قلب مطالبی ارائه کرده اند.
در آزمایشگاه محققان روی آنزیم روماتاس که نقش کلیدی در تولید استروژن و توسعه رشد سرطان سینه و اثرات ده
ها ترکیب موجود در انار که با مبارزه با سرطان سینه مرتبطند، مطالعه کردند.
به طور کلی محققان اظهار داشتند، با استفاده از آب میوه های قرمز دانه دار به خصوص انار می توان به مبارزه با رشد سرطان سینه پرداخت.
آب انار سرشار از نوعی ماده آنتی اکسیدان است و همین ماده انار را در صدر میوه های دارای آنتی اکسیدان از قبیل زغال اخته، پرتقال و انگور قرار داده است.
پژوهشگران دانشگاه کالیفرنیای آمریکا معتقدند، میزان آنتی اکسیدان آب انار که به فنولیک موسوم است، از انواع چای سبز و زیتون سیاه نیز به مراتب بیشتر است.
براساس پژوهش این محققان آب انار دست کم ۲۰ درصد بیش از دیگر آب میوه ها دارای خواص آنتی اکسیدان است.

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
می دانم ...
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
 

انسان‌ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه مى‌روند، با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت.

در سبد جلو، صفات نیک خود را مى‌گذاریم و در سبد پشتی، عیب‌هاى خود را نگه مى‌داریم.

به همین دلیل در طول زندگى، چشمانمان فقط صفات نیک خودمان را مى‌بیند و عیوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند.

بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنیم، غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همین شیوه درباره ما مى‌اندیشد!

پائولو کوئیلو


 
comment نظرات ()
 
بگو ...
ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
 

تلخ‌ترین اشک‌هایی که بر مزارها ریخته می‌‌شود به خاطر حرف‌هایی‌ست که ناگفته مانده، به خاطر کارهایی‌ست که ناکرده رها شده.

هریت بیچر استو


 
comment نظرات ()
 
گلکاری ...
ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩
 

با موس و کلیک، گل بکارید

http://www.procreo. jp/labo/flower_ garden.swf


 
comment نظرات ()
 
دوست ...
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
 

برای پی بردن به ارزش یک دوست،
آن را از دست بده.


To realize the value of a riend:
Lose one.

شاپور حقیقت


 
comment نظرات ()
 
من هم مال تو ...
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
 

به خدا گفتم : 

بیا جهان را قسمت کنیم

آسمون واسه من ابراش مال تو،

دریا مال من موجش مال تو،

ماه مال من خورشید مال تو ... 

خدا خندید و گفت :

تو انسان باش، همه دنیا مال تو ...

من هم مال تو


 
comment نظرات ()
 
افراد عادی و عالی ...
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩
 

تقدیر، تقویم افراد عادیست

اما

تغییر، تدبیر افراد عالیست ...


 
comment نظرات ()
 
راز ...
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
 

همیشه ذره ای حقیقت پشت هر " فقط یه شوخی بود"،

یک کم کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"،

قدری احساسات پشت " به من چه اصلا " ،

مقداری خرد پشت "چه بدونم"

و

اندکی درد پشت " اشکال نداره" هست.


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

تقدیم به پدران و مادران عاشق

اگر فرصت داشتم که کودکم را دوباره بزرگ کنم به جای آن که انگشت اشاره ام را به سمت او بگیرم
در کنارش انگشتانم را در رنگ قرمز فرو می بردم و نقاشی می کردم ...
اگر فرصت داشتم کودکم را دوباره بزرگ کنم. به جای ایراد گرفتن به او به فکر ایجاد ارتباط بیشتر با او بودم ..
بیشتر از آن که به ساعتم نگاه کنم به او با مهر نگاه می کردم ...
سعی می کردم کمتر درباره اش بدانم... اما به او بیشتر توجه می کردم...
به جای اصول راه رفتن اصول پرواز کردن و دویدن را با او تمرین می کردم ...
از جدی بازی کردن دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم ..
در مزارع بیشتر می دویدم و به ستارگان بیشتر خیره می شدم .
کمتر به او سخت می گرفتم و بیشتر تائیدش می کردم ...
اول احترام به او را در خود می ساختم و آنگاه خانه و کاشانه اش را
و بیشتر از آن چه که عشق به قدرت را یادش دهم ... قدرت عشق را به او می آموختم ...

http://azadeh1366.persianblog.ir/     : منبع عجل عشق 


 
comment نظرات ()
 
عشق ...
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

عشق مانند هوا همه جا موجود است     

تو نفسهایت را کمی جانانه بکش

زنده یاد مجتبی کاشانی


 
comment نظرات ()
 
هاچیکو ...
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

در ژاپن سگ معروفی با نام هاچیکو به دنیا آمد که زندگی و منش او به افسانه ای از یاد نرفتنی بدل گشت.
هاچیکو سگ سفید نری از نژاد آکیتا که در اوداته ژاپن در نوامبر سال ۱۹۲۳ به دنیا آمد.
زمانی که هاچیکو دو ماه داشت بوسیلۀ قطار اوداته به توکیو فرستاده شد و زمانی که به ایستگاه شیبوئی می رسید قفس حمل آن از روی باربر به پائین می افتد و آدرسی که قرار بود هاچیکو به آن جا برود گم می شود و او از قفس بیرون آمده و تنها در ایستگاه به این سو و آن سو می رود در همین زمان یکی از مسافران هاچیکو را پیدا کرده و با خود به منزل میبرد و به نگهداری از او می پردازد.
این فرد پرفسور دانشگاه توکیو دکتر شابرو اوئنو بود.
پرفسور به قدری به این سگ دلبسته می شود که بیشتر وقت خود را به نگهداری از این سگ اختصاص می دهد.
دور گردن هاچیکو قلاده ای بود که روی آن عدد ۸ نوشته شده بود (عدد هشت در زبان ژاپنی هاچی بیان می شود و نماد شانس و موفقیت است) و پرفسور نام اورا هاچیکو می گذارد.
منزل پرفسور در حومۀ شهر توکیو قرار داشت و هر روز برای رفتن به دانشگاه به ایستگاه قطار شیبوئی میرفت و ساعت ۴ برمی گشت.
هاچیکو یک روز به دنبال پرفسور به ایستگاه می آید و هرچه شابر از او می خواهد که به خانه برگرداند هاچیکو نمی رود و او مجبور می شوند که خود هاچیکو را به منزل برساند و از قطار آن روز جا می ماند.
در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب می بیند هاچیکو روبروی در ورودی ایستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه برمی گردند از آن تاریخ به بعد هرروز هاچیکو و پرفسور باهم به ایستگاه قطار میرفتند و ساعت ۴ هاچیکو جلوی در ایستگاه منتظر بازگشت او می ماند، تمام فروشندگان و حتی مسافران هاچیکو را می شناختند و با تعجب به این رابطه دوستانه نگاه می کردند.
در سال ۱۹۲۵ دکتر شابرو اوئنو در سر کلاس درس بر اثر سکتۀ قلبی از دنیا می رود، آن روز هاچیکو که ۱۸ ماه داشت تا شب روبروی در ایستگاه به انتظار صاحبش می نشیند و خانوادۀ پرفسور به دونبالش آمده و به خانه می برندش اما روز بعد نیز مثل گذشته هاچیکو به ایستگاه رفته و به منتظر بازگشت صاحبش می ماند و هربار که خانوادۀ پرفسور جلوی رفتنش را می گرفتند هاچیکو فرار می کرد و به هر طریقی بود خود را راس ساعت ۴ به ایستگاه می رساند.
این رفتار هاچیکو خبرنگاران و افراد زیادی را به ایستگاه شیبوئی می کشاند، و در روزنامه ها اخبار زیادی دربارۀ او نوشته می شد و همه می خواستند از نزدیک با این سگ باوفا آشنا شوند.
هاچیکو خانوادۀ پرفسور را ترک کرد و شب ها در زیر قطار فرسوده ای می خوابید، فروشندگان و مسافران برایش غذا می آوردند و او ۹ سال هر بعد از ظهر روبروی در ایستگاه منتظر بازگشت صاحب عزیزش می ماند و در هیچ شرایطی از این انتظار دلسرد نشد و تا زمان مرگش در مارچ ۱۹۳۴ در سن ۱۱سال ۴ ماهگی منتظر صاحب مورد علاقه اش باقی ماند.
وفاداری هاچیکو در سراسر ژاپن پیچید و در سال ۱۹۳۵ تندیس یادبودی روبروی در ایستگاه قطار شیبوئی از او ساخته شد.
تا امروز تندیس برنزی هاچیکو هم چنان در ایستگاه شیبوئی منتظر بازگشت پرفسور است.
در زمان جنگ جهانی دوم تندیس تخریب شد و در سال ۱۹۴۷ دوباره تندیس جدیدی از هاچیکو در وعدگاه همیشگیش بنا شد، اگرچه این بنا حالت ایستاده داشت و به زیبایی تندیس اول نبود اما یادبودی بود از وفاداری و عشق زیبای هاچیکو برای مردم ژاپن؛ در سال ۱۹۶۴ تندیس دیگری از هاچیکو همراه با خانواده ای که هرگز، انتظار و عشق اجازۀ داشتنش را به او نداده بود در اوداته روبروی زادگاه هاش بنا شد.
آقای جیتارو ناکاگاوا رئیس جمهور ژاپن انجمنی را برای حفظ و پرورش نژاد آکیتا به وجود آورد وتندیسی به یادبود هاچیکو بنا نهاد.
و این داستان حقیقی و باورنکردنی از وفاداری بی حد سگی است که ثابت کرد عشق هرگز نمی میرد و هیچگاه فراموش نخواهد شد...

 حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو ...
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

آن قدر از این داستان آقای نادر ابراهیمی لذت بردم که حیفم آمد آن را با شما تقسیم نکنم.

 

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟
پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است آن هم برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...

اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند....
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...
 

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
دوستی یعنی چی ؟ ...
ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت...

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت وصورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی منمطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک رابترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی...

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟!یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتراست همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدناحساس کرد چقدر خوشش می آید... اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید ؟!

کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو رویپشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. امادوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.

روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر میداشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد... اما سیر نشد.

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت :غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!!

دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد ...

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:

من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد ...!


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

بگذارعشق، خاصیت تو باشد

نه رابطه خاص تو با کسی


 
comment نظرات ()
 
ماجرای بچه قورباغه و کرم ...
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 


آن
جا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم هم دیگر را دیدند
آن
ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند و عاشق هم شدند
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم
بچه قورباغه گفت، من عاشق سرتا پای تو هستم
کرم گفت، من هم عاشق سرتا پای تو هستم. قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی
بچه قورباغه گفت، قول می دهم
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد
درست مثل هوا که تغییر می کند
دفعه بعد که آن ها هم دیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود
کرم گفت، تو زیر قولت زدی
بچه قورباغه التماس کرد، من را ببخش دست خودم نبود... من این پا ها را نمی خواهم
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم
کرم گفت، من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم
قول بده که دیگر تغییر نمی کنی
بچه قورباغه گفت قول می دهم
ولی مثل عوض شدن فصل ها
دفعه بعد که آن ها هم دیگر را دیدند
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود
کرم گریه کرد، این دفعه دوم است که زیر قولت زدی. بچه قورباغه التماس کرد

من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم
کرم گفت، و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را
این دفعه آخر است که می بخشمت
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد
درست مثل دنیا که تغییر می کند
دفعه بعد که آن ها هم دیگر را دیدند او دم نداشت
کرم گفت، تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی
بچه قورباغه گفت، ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی
آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ
کرم از شاخه بید بالا رفت و آن قدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد
یک شب گرم و مهتابی
کرم از خواب بیدار شد
آسمان عوض شده بود
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود
اما علاقه او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود. با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود،

اما او تصمیم گرفت ببخشدش
بال هایش را خشک کرد
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند
آن جا که درخت بید به آب می رسد
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود
پروانه گفت، بخشید شما مرواریدٍ
ولی قبل ازین که بتواند بگوید، سیاه و درخشانم را ندیدید؟
قورباغه جهید بالا و او را بلعید و درسته قورتش داد
و حالا قورباغه آن جا منتظر است
با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند
... نمی داند که کجا رفته ...

جی آنه ویلیس


 
comment نظرات ()
 
چه کسانی قابل احترامند ...
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

یکی از دوستان ما که مرد نکته سنجی بود، یک تعبیر بسیار لطیف داشت که اسمش را گذاشته بود " منطق ماشین دودی " .

می گفتیم منطق ماشین دودی چیست ؟

می گفت من یک درسی از قدیم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشین دودی می شناسم.

وقتی بچه بودیم منزلمان در حضرت عبدالعظیم بود و آن وقت ها قطار راه آهن به صورت امروز نبود و فقط قطار تهران - شاه عبدالعظیم بود. من می دیدم که وقتی قطار در ایستگاه ایستاده بود، بچه ها دورش جمع می شوند و آن را تماشا می کنند و به زبان حال می گویند :

" ببین چه موجود عجیبی است ."

معلوم بود که یک احترام و عظمتی برای آن قائل هستند. تا قطار ایستاده بود، با یک نظر تکریم، تعظیم، احترام و اعجاب به او نگاه می کردند تا کم کم ساعت حرکت قطار می رسید و قطار راه می افتاد. همین که راه می افتاد بچه ها می دویدند، سنگ برمی داشتند و قطار را مورد حمله قرار می دادند. من تعجب می کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد، چرا وقتی که  ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی زنند واگر باید برایش اعجاب قائل بود اعجاب بیشتر در وقتی است که حرکت می کند.

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم. دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن  است، مورد احترام است. تا ساکت است، مورد تعظیم و تجلیل است. اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت، نه تنها کسی کمکش نمی کند، بکه سنگ است که به طرف او پرتاب می شود و این نشانه یک جامعه مرده است.

ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که متکلم هستند نه ساکت؛ متحرکند نه ساکن؛ با خبرترند نه بی خبرتر.

استاد شهید مرتضی مطهری


 
comment نظرات ()
 
چه عنوانی ...
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

یک فرنگی که مدت ها در ایران کار می کرد از دوست ایرانش می پرسد :

وقتی ایرانیان انسان را برای صرف چای یا میوه به منزلشان دعوت می کنند از کجای حرفشان می شود فهمید که باید وارد منزلشان شد یا نشد؟

دوستش در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت :

خیلی مشکل است فقط با تجربه می توان تشخیص داد...

نقل از کتاب جامعه شناسی خودمانی صفحه 129


 
comment نظرات ()
 
من خدایی دارم که در این نزدیکی است ...
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

من خدایی دارم که در این نزدیکی است.
مهربان
خوب
قشنگ
چهره
اش نورانی است
گاه گاهی سخنی می
گوید با دل کوچک من
ساده
تر از سخن ساده من
او مرا می
فهمد
او مرا می
خواند
نام او ذکر من است
در غم و در شادی
چون به غم می
نگرم
آن زمان رقص کنان می
خندم که خدا یار من است
که خدا در همه جا یاد من است
او خدایی
ست
که مرا می
خواهد ...


 
comment نظرات ()
 
CPR چیست ...
ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
 

 آن چه همه باید بدانند ... 

فرض کنید ساعت 6:15 بعد از ظهر است و شما بعد از یک روز کاری سخت غیر معمول به خانه تان بر می گردید ( البته به تنهایی). شما به شدت خسته و غمگین هستید. ناگهان یک درد شدید در ناحیه سینه خود احساس می کنید که به طرف بازو و نیز به آرواره شما زبانه می کشد. فاصله خانه شما تا نزدیک ترین بیمارستان فقط (حدود 8 کیلومتر) است. متاسفانه، نمی دانید که آیا می توانید تا رسیدن به بیمارستان تحمل کنید یا نه.. شما آموزش کمک های اولیه CPR را بلدید، اما نمی دانید چگونه این کمک ها را روی خودتان انجام دهید.

چگونه وقتی تنها هستیم از یک حمله قلبی جان سالم به در ببریم؟

بسیاری از مردم، زمانی که با حمله قلبی مواجه می شوند، تنها و بدون کمک هستند. شخصی که ضربان قلب او نا منظم است و کسی که شروع به احساس ضعف می کند، تنها حدود 10 ثانیه پیش از از دست دادن هوشیاریش وقت دارد. به هر حال، این قربانیان می توانند با سرفه های مکرر و شدید به خود کمک کنند. پیش از هر سرفه باید نفس عمیق بکشید، و سرفه باید عمیق و کش دار باشد و خلط سینه را از عمق سینه ایجاد کنید. توالی یک نفس و یک سرفه باید حدودا هر 2 ثانیه یک بار بدون توقف تکرار شود تا کمک برسد و یا ضربان قلب دوباره به حالت عادی باز گردد. نفس های عمیق اکسیژن را به داخل شش ها می کشد و حرکت های سرفه موجب فشار به قلب و تداوم جریان گردش خون توسط آن می شود. هم چنین این فشار فشرده کننده روی قلب موجب بازیابی ریتم نرمال ضربان آن می شود. بدین طریق، قربانیان حملات قلبی می توانند تا رسیدن به بیمارستان حیات خود را حفظ کنند.


 
comment نظرات ()
 
هرگز جا نزنید ...
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
 

 

در 30 سالگی کارش را از دست داد.

در 32 سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد.

در 34 سالگی مجددا ور شکست شد.

در 35 سالگی که رسید، عشق دوران کودکی اش را از دست داد.

در 36 سالگی دچار اختلال اعصاب شد.

در 38 سالگی در انتخابات شکست خورد.

در 48،46،44 سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد.

به 55 سالگی که رسید هنوز نتوانست سناتور ایالت شود.

در 58 سالگی مجددا سناتور نشد.

در 60 سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد.

نام او آبراهام لینکلن بود.

بازندگان آن هایی هستند که جا زدند.
جا نزن ...


 
comment نظرات ()
 
با اعتقاد، اعتماد و امید زندگی کنید ...
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
 

 

اعتقاد

اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند، فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد. 

اعتماد

اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد، وقتی که شما او را به بالا پرتاب می کنید، او می خندد ... چراکه یقین دارد که شما او را خواهید گرفت، این یعنی اعتماد. 

امید

هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از این که روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی شما همیشه برای روز بعد خود برنامه دارید، این یعنی امید...


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
 

 

آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند.

آدم های متوسط پرسش هایی می پرسند که پاسخ دارد.

آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند.


 
comment نظرات ()
 
و ما هم چنان فراموش می کنیم ...
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
 

جالب است کار دنیا خونخوار ترین متجاوز دنیا که باعث ویرانی کل اروپا و هم چنین از بین رفتن بزرگ ترین امپراطوری متمدن دنیا ( امپراطوری پارس ) شد، در هنگام مرگ حرفی می زند که جای تفکر دارد.
الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ثروتش بی فایده بوده است.
او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
من این دنیا را به زودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.
فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند.

الکساندر گفت:
اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.
ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود.
سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.

مردمی که آن جا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت :
پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟
در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:
من می خواهم دنیا را آکاه سازم از سه درسی که یاد گرفته ام.

می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.

دومین خواسته درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.

و درباره سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم ...

و ما هم چنان فراموش می کنیم ...


 
comment نظرات ()
 
حقیقت ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩
 

ازدواج = تعلق نه تملک

و

تفاهم = سه " ت "

توانایی تحمل تفاوت ها


 
comment نظرات ()
 
...
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
 

نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو

و

دلی سرشار از مهر دارند ...


 
comment نظرات ()
 
داستان دوستی، شاید بعید شاید هم بدیع ...
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
 

سال ها پیش دو نفر بودن که در یک واحد مشغول خدمت سربازی بودند یکی از آنها یک جوان پولدار ( علی ) و دیگری یک جوان از قشر عادی جامعه ( رضا )  بود. کم کم بین این دو نفر دوستی عمیق شکل می گیره به طوری که این دو نفر را همه به عنوان دو برادر می شناختند. تا این که خدمت علی تمام می شه و پس از کلی گریه و زاری از دوستش جدا می شه و بر می گرده به شهر شون ( تهران ) سه ماه بعد نیز خدمت رضا هم تمام شده و اون نیز به شهرستان خودشون بر می گرده ولی پس از رسیدن به شهرشون و چند روز اقامت در آن جا دلش برای آن دوست دیگرش تنگ شده اسباب سفر را جمع می کنه و به تهران میاد تا دوستشو ببینه.

بالاخره پس از کمی جستجو و طبق آدرسی که داشت خانه علی را پیدا می کنه و زنگ خونه را می زنه مادر علی در را باز می کنه و اون خودشو به مادر علی معرفی می کند مادر میگه که پسرش بیرون است و تا ساعتی دیگر برمی گرده خلاصه با اصرار اونو داخل خونه می بره و پذیرایی شایانی ازش می کنه تا این که پسرش میاد بعد از این که علی میاد و دوستشو می بینه با خوش حالی هم دیگرو بغل می کنند و خلاصه چند روزی را اون جا در خانه دوستش می ماند.
یک روز که علی داشت آلبوم شخصی خودشو به رضا نشون می داد عکس یک دختر توجه رضا را جلب می کنه به دوستش میگه که این عکس کیه و علی هم میگه که از آشنایان دور ماست و خلاصه رضا تو فکر فرو میره علی که خوب رضا را می شناخته علت ناراحتی رضا می پرسه خلاصه بعد از کلی کلنجار رضا اقرار می کنه که عاشق دختره شده علی پس از کمی فکر میگه اگه دوست داشته باشی من با خانوادش صحبت می کنم ببینم چی میشه بدین ترتیب علی با خانواده دختره صحبت می کنه و موافقت اونا رو برای ازدواج می گیره جشنی را در اون جا برگزار می کنند و اون ها رو به عقد هم در میارن.

پس از عقد علی ۲ میلیون تومان پول که در آن سال ها ارزش زیادی داشت به رضا میده رضا ابتدا پول را قبول نمی کنه ولی با اصرار علی که این پول به عنوان قرض است پول را گرفته و همراه همسرش به شهرستان خودشون بر می گردد و آن پول را به عنوان سرمایه به کار می اندازد و در مدت کوتاهی وضع مالی اش خوب می شود از آن طرف علی هم وارد کارهای تجاری شده و معاملات سنگینی را می کرده تا این که در یکی از این معاملاتش شکست خورده و ورشکست می شود.

پس از این ماجرا علی که در تهران عرصه را بر خودش تنگ می دید و طلبکارها هر روز به در خانه اون میامدند تصمیم می گیرد از تهران فرار کرده و پیش دوستش در شهرستان برود و از او تقاضای کمک کند و خلاصه پس از رسیدن به آن جا متوجه می شود که دوستش از افراد معروف شهر شده و داری زندگی بسیار خوب و مرفهی است با خوش حالی به در خانه دوستش می رود و در را می زند مستخدم می خواهد که به دوستش ورود او را اطلاع دهد مستخدم رفته و پس از چند لحظه برمی گردد و می گوید که ارباب شما را به جا نیاوردند و در را می بندد. انگار که دنیا بر سر علی خراب شده باشد با ناراحتی از آن جا می رود و چون پول زیادی همراه نداشت شب را در پارک می خوابد فردا صبح دوباره به در خانه دوستش می رود و باز هم همان جواب را می شنود با ناراحتی به پارک برمی گردد و در آن جا به حال خودش و این دنیا و رفاقت های آن لعنت می فرستاد.

در همین حین پیرزنی در حالی که کیسه های باری رو حمل می کرد از کنار او رد میشه چند قدم جلوتر کیسه پاره می شود و تمام میوه ها بر زمین می ریزد علی برای کمک بلند میشه و در جمع کردن میوه ها به پیرزن کمک می کند و بار پیرزن را تا خانه وی براش می بره پیرزن علی را به داخل خانه دعوت می کند و برای وی چای می آورد خلاصه پیرزن علت ناراحتی علی را می پرسد و علی هم داستانش را برای پیرزن تعریف می کند پیرزن پس از اندکی تفکر از کمدی که داشت مبلغ زیادی پول نزدیک یک میلیون تومان ( در زمان خود) درآورده و به علی می گوید که این پول را از طرف من بگیر چون من کسی را ندارم که به این پول نیاز داشته باشه تو با این پول کارهای خودت را اصلاح کن و هر وقت داشتی اونو به من برگردان با اصرار پیرزن علی پول را قبول کرده و با خوش حالی از خانه پیرزن بیرون میاد و پول را به حسابش حواله می کند و سپس تصمیم می گیرد که به سرعت به تهران بر گردد و از صفر شروع کند ولی با این وجود در آخرین لحظه پشیمان می شود و تصمیم می گیرد که یک شب دیگر را نیز در آن جا بماند شب را در همان پارک می خوابد و فردا صبح به خانه دوستش می رود و باز هم همان جواب را می شنود و تلاش هایش برای دیدن دوستش بی نتیجه می ماند علی با ناراحتی به پارک برگشته و تصمیم می گیرد که رضا را به طور کلی فراموش کند و به تهران برگردد.

در همین افکار بود که یک دختر توجهش را به خود جلب کرد زیبایی فوق العاده دختر برای دقایقی علی را گیج و مبهوت می کند. نگاه علی و دختره دقایقی در هم گره می خوره. در همین حین متوجه می شه که دختره به طرفش می یاد و تعجبش زمانی بیشتر میشه که دختره درست روبروش واستاده و بهش سلام میده. علی خیلی زود جواب سلام اونو میده و کنار می کشه که دختره راحت تر روی نیمکت بشینه خلاصه بعد از یه کم تعارفات معمول دختره خودشو معرفی می کنه و میگه اسمش مینا است و از خانواده های مایه دار شهرند و خانوادش بهش جهت ازدواج فشار میارن ولی انتخاب همسر را به اختیار خودش گذاشتند و اونم 2-3 روزه که این جا میاد و اونو دیده و خلاصه عاشق علی شده است.

علی بی چاره بعد از آن که از شوک بیرون می یاد داستان خودشو برای دختره میگه و اضافه می کنه که آه در بساط نداره و الان هم عازم تهران است. دختره کمی فکر می کنه و می گه باشه اگه مشکلی نداره میخوای با هم بریم تهران تو راه بیشتر با هم آشنا می شیم. علی با تعجب میگه : پس خونوادتون چی ؟

دختره میگه بهشون خبر میدم و خیلی راحت با اونا تماس میگیره و جریان رو به اونا میگه و اونا هم با خوش حالی موافقت میکنن. علی واقعا داشت پس می افتاد. بعد از این که دختره لباس و پول و ماشینشو بر میداره، همراه علی به سمت تهران حرکت میکنن. تو مسیر هم با حرفای معمولی و کمی عاشقانه خودشونو سر گرم میکنن. علی تو دلش عاشق دختره شده بود.
و از طرفی بهش مشکوک بود.

خلاصه پس از صحبت های معمولی قرارها گذاشته میشه و دختره و خونوادش در روز معین واسه مراسم عقد و عروسی که در یکی از باغ های اطراف تهران برگزار می شد به تهران آمدند. بعد از مراسم همه فامیل های عروس و داماد جمع شده بودند که در همین حین داماد عزیز ما چشمش در میان جمعیت میفته به دوستش ( رضا ) و با عصبانیت به طرف اون حرکت می کنه ولی در وسط راه پشیمون میشه و بر میگرده و تصمیم می گیره دوستشو بین همه رسوا کنه.
لذا میره به سمت میکروفون و اونو از گروه موزیک میگیره و درخواست میکنه همه ساکت شوند. سکوت همه جا رو فرا میگیره و همه منتظرن ببینن تازه داماد چی می خواد بگه.

علی میگه:
کسی بود که مثل داداشم میموند و اونو بیشتر از همه کس دوستش داشتم.
سپس میگه:
کسی که وقتی آمد خونمون، مادرم اونو تو خونه برد و وقتی ازم خواست تا بزرگ ترین عشقمو زندگیمو واسش خواستگاری کنم قبول کردم و تنها دختری که در همه عمرم تا امروز دوست داشتم رو به عقد اون در در آوردم.
بعد میگه:
کسی که سرمایه زیادی رو بعد از عروسی در اختیارش گذاشتم که کاسبی کنه و اونم کار کرد و موفق و پولدار شد ولی وقتی من تو تنگدستی بودم هیچ کمکی بهم نکرد و حتی خودشو از من پنهان هم می کرد. علی بعد از گفتن این حرفها از پشت میکروفون پائین اومد و و روبروی رضا ایستاد سکوت همه جا رو برداشته بود و اشک و خشم در چهره علی موج میزد ولی صورت رضا آرام بود و لبخند هم می زد.
سپس رضا به آرامی به سمت میکروفون میره و در حالی که همه جمعیت در سکوت و اضطراب بودند میگه :
کسی بود که همه زندگیم مال اون بود من کسی نبودم. اون من رو به همه چیز رسوند. اگه کمک های اون نبود من هیچ وقت به این جا نمی رسیدم. من چطور می تونستم تحمل کنم که اون بیاد پیش من در حالی که شکست خورده و خرد شده. من طاقت نداشتم اونو در این شرایط ببینم. من علی رو ( همون علی دست و دلباز و پولدار و با معرفت ) رو می خواستم ببینم.
سپس میگه:
اون کسی بود که من مادر بزرگم رو فرستادم توی پارک تا در پیش اون بشینه و علی رو به خونش ببره و بهش کمک مالی بده تا اون از این فلاکت در بیاد و بتونه روی پای خودش وایسته.
بعد میگه:
اون کسی بود که به قدری از خوبی هاش گفته بودم که همه فامیلم با این که اونو از نزدیک ندیده بودند دوستش داشتند. لذا وقتی از خواهرم خواستم که حاضره همسرش بشه قبول کرد و رفت و با او ازدواج کرد و می دونم که خوشبخت خواهد بود چون علی همیشه بهترین دوست من بوده و هست و الان هم پیوند فامیلی ما بیش از پیش محکمتر شده.

سپس از پشت میکروفون پایین میاد و در حالی که هر دو به شدت گریه می کردند همدیگه رو در آغوش میگیرن و فریاد شادی و کف زدن جمعیت به آسمون میرسه ...


 
comment نظرات ()
 
موضوع انشا : حیوانات ...
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
 

ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟

چند روز پیشا وقتی‌ ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به ماشین بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی‌ زن دایی، بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی‌ آقاهه از بابایمان خیلی‌ گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟

فامیل های ما هم خیلی‌ حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی‌ منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی‌ مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند آورد که ما با آن ها خیلی‌ بازی کردیم ولی‌ بعدش شوهر خاله مان همان وسط سرشان را برید! ما اولش خیلی‌ ترسیدیم ولی‌ بابایمان گفت چند تا عروسی‌ برویم عادت می‌کنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده ...
 


 
comment نظرات ()
 
سه پاکت نامه آماده کن ...
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
 

آقای اسمیت به تازگی مدیرعامل یک شرکت بزرگ شده بود. مدیرعامل قبلی یک جلسه خصوصی با او ترتیب داد و در آن جلسه سه پاکت نامه دربسته که شماره های 1 و 2 و 3 روی آن ها نوشته شده بود به او داد و گفت:

هر وقت با مشکلی مواجه شدی که نمی توانستی آن را حل کنی، یکی از این پاکت ها را به ترتیب شماره باز کن.

چند ماه اول همه چیز خوب پیش می رفت تا این که میزان فروش شرکت کاهش یافت و آقای اسمیت بد جوری به درد سر افتاده بود. در نا امیدی کامل، آقای اسمیت به یاد پاکت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره 1 را باز کرد. کاغذی در پاکت بود که روی آن نوشته شده بود:

همه تقصیر را به گردن مدیرعامل قبلی بیانداز.

آقای اسمیت یک نشست خبری با حضور سهامداران برگزار کرد و همه مشکلات فعلی شرکت را ناشی از سوء مدیریت مدیرعامل قبلی اعلام کرد. این نشست در رسانه ها بازتاب مثبتی داشت و باعث شد که میزان فروش افزایش یابد و این مشکل پشت سر گذاشته شد.

 

یک سال بعد، شرکت دوباره با مشکلات تولید توأم با کاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشایندی که از پاکت اول داشت، آقای اسمیت بی درنگ سراغ پاکت دوم رفت. پیغام این بود:

تغییر ساختار بده.

آقای اسمیت به سرعت طرحی برای تغییر ساختار اجرا کرد و باعث شد که مشکلات فروکش کند. بعد از چند ماه شرکت دوباره با مشکلات روبرو شد. آقای اسمیت به دفتر خود رفت و پاکت سوم را باز کرد.

 پیغام این بود:

سه پاکت نامه آماده کن.

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
We have 3 stupid stages of life ...
ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
 

We have 3 stupid stages of life ...



Teen age

Have Time + Energy but No Money


Working Age

Have Money + Energy but No Time


Old age

Have Time + Money but no Energy
 


 
comment نظرات ()
 
امید ...
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
 

دوستی و مهر، امید می آفریند.

و

امید، زندگی است ...


 
comment نظرات ()
 
ای ایران ای مرز پرگهر ...
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
 

ای ایران ای مرز پرگهر
ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم...
مهر تو چون شد چون پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
سنگ کوهت دٌر و گوهر است
خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم
برکوبی مهر تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان به پاست
نور ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون شد چون پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما
ایران ای خرم بهشت من
روشن از تو سرنوشت من
گرآتش بارد به پیکرم
جزمهرت در دل نپرورم
از آب و خاک و مهر توسرشته شد گلم
مهراگربرون شود تهی شود دلم
مهر تو چون شد چون پیشه ام
دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما
پاینده باد خاک ایران ما

در شهریور 1323 زمانی که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین تهران را اشغال کرده بودند، حسین گل گلاب تصنیف سرای معروف، از یکی از خیابان
های معروف شهر می گذرد.
او مشاهده می کند که بین یک سرباز انگلیسی و یک افسر ایرانی بگو مگو می شود و سرباز انگلیسی، کشیده محکمی در گوش افسر ایرانی می نوازد. گل گلاب پس از دیدنِ این صحنه، با چشمان اشک آلود به استودیوی روح الله خالقی (موسیقی دان) می رود و شروع به گریه می کند.
غلامحسین بنان می پرسد ماجرا چیست؟ او ماجرا را تعریف می کند و می گوید:
کار ما به این جا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی بزند ! سپس کاغذ و قلم را بر می دارد و با همان حال، می سراید:
ای ایران ای مرز پرگهر
ای خاکت سرچشمه ی هنر
دور از تو اندیشه بدان
پاینده مانی و جاودان
ای دشمن! ار تو سنگ خاره ای من آهنم
جان من فدای خاک پاک میهنم...


همان جا، خالقی موسیقی آن را می نویسد و بنان نیز آن را می خواند و ظرف یک هفته، تصنیف " ای ایران" در یک ارکستر بزرگ اجرا می شود.

سرود «ای ایران» دقیقا در 27 مهر ماه سال 1323 در تالار دبستان نظامی ( دانشکدۀ افسری فعلی ) و در حضور جمعی از چهره‌های فعال در موسیقی ایران متولد شد. شعر این سرود را «حسین گل گلاب» استاد دانشگاه تهران سروده بود، و از ویژگی‌های آن، اول این است که تک‌تک واژه‌های به کار رفته در سروده، فارسی است و در هیچ یک از ابیات آن کلمه‌ای معرب یا غیر فارسی وجود ندارد. سراسر هر سه بند سرود، سرشار از واژه‌هاى خوش‌تراش فارسى است. زبان پاکیزه‌اى که هیچ واژه بیگانه در آن راه پیدا نکرده است، و با این همه هیچ واژه‌اى نیز در آن مهجور و ناشناخته نیست و دریافت متن را دشوار نمى‌سازد.

دومین ویژگی سرود «ای ایران» در بافت و ساختار شعر آن است، به‌گونه‌ای که تمامی گروه‌های سنی، از کودک تا بزرگ‌سال می‌توانند آن را اجرا کنند. همین ویژگی سبب شده تا این سرود در تمامی مراکز آموزشی و حتی کودکستان‌ها قابلیت اجرا داشته باشد.

و بالاخره سومین ویژگی‌ای که برای این سرود قائل شده‌اند، فراگیری این سرود به لحاظ امکانات اجرایی است که به هر گروه یا فرد، امکان می‌دهد تا بدون ساز و آلات و ادوات موسیقی نیز بتوان آن را اجرا کنند.

آهنگ این سرود که در آواز دشتی خلق شده، از ساخته‌های ماندگار « روح‌الله خالقی » است. ملودی اصلی و پایه‌ای کار، از برخی نغمه‌های موسیقی بختیاری که از فضایی حماسی برخوردار است، گرفته شده.

این سرود در اجرای نخست خود به ‌صورت کر خوانده شد. اما ساختار محکم شعر و موسیقی آن سبب شد تا در دهه‌های بعد خوانندگان مطرحی همانند «غلامحسین بنان» و نیز «اسفندیار قره‌باغی» آن را به ‌صورت تک‌خوانی هم اجرا کنند.

در سال های اولیه پس از انقلاب، این سرود برای مدت کوتاهی به‌عنوان «سرود ملی» از رادیو و تلویزیون ایران پخش می‌شد، اما بعدا چند سالی از رسانه‌های داخلی حذف شد تا در دهۀ اخیر که باز در مناسبت‌های مختلف تاریخی، آن را می‌شنویم.

امیرشهلا


 
comment نظرات ()
 
دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا ...
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩
 

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.
و عجیب
تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم
‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه
هایِ عاشقانه، این گونه به گوشمان خوانده شده‌اند ...                                             مهسا رئوفی

دکتر شریعتی


 
comment نظرات ()
 
ثروتمند زندگی کنیم ...
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩
 

وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سینما ایستاده بودیم.
جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.
شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد.
بچه ها همگی با ادب بودند.
دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست هم دیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد فیلمی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند.
مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عدد بلیط می خواهید؟
پدر جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیک تر شد و به آرامی پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟!
متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند.
معلوم بود که مرد پول کافی نداشت.
حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صد تومانی بیرون آورد و روی زمین انداخت.
بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت: متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای این که پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد...
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم...


 
comment نظرات ()