body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

این طور نیست ؟ ...
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

اغلب فکر می کنیم چون خیلی گرفتاریم، به خدا نمی رسیم

 اما واقعیت این است که چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم . . .


 
comment نظرات ()
 
امتحان فلسفه ...
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

روزی استاد فلسفه به دانشجوهاش میگه:

امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درس هایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه...!
بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه:

با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!

دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه...
بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد...
روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !
اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: 

پاسخ در ادامه مطلب ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
دلیل برکناری دو مقام اروپایی ...
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

شهردار استکلهم به دلیل پرداخت هزینه بنزین خودروی شخصی اش از بیت المال، مجبور به کناره گیری شد.

به گزارش عصر ایران، روزنامه اردنی الدستور نوشت:

شهردار استکلهم پایتخت سوئد که همزمان ریاست یکی از احزاب این کشور را نیز برعهده دارد ناگهان بدون مقدمه و به صورت ناگهانی خود را در میان موجی از انتقادات و خشم کم نظیر مردمی دید و از طرف مطبوعات و رسانه ها به فساد مالی متهم شد.
وی در نهایت مجبور به کناره گیری از سمت شهردار استکلهم شد.
تمام این اتهام شهردار استکلهم این بود که خانم شهردار با استفاده از کوپن های دولتی ( ژتون )، برای خودروی شخصی خود بنزین زده است.
منتقدان و مطبوعات در سوئد گفته اند:

اگر شهردار از اموال عمومی استفاده شخصی کند پس دیگر کارمندان شهرداری با اموال عمومی به دست آمده از مالیات های عمومی، چه می کنند و این مبالغ را چگونه هزینه می کنند؟
البته شهردار استکلهم در واکنش به این انتقادات قسم یاد کرده که در پمپ بنزین، متوجه جا گذاشتن کیف پول خود می شود و لذا مجبور شده از کوپن های دولتی برای پرداخت هزینه بنزین استفاده کند.
وی اضافه کرد: در این شرایط چه باید می کردم ؟ آیا باید با پای پیاده به شهرداری می رفتم یا این که از سایر شهروندان پول قرض می گرفتم؟ من فقط کیف پولم را جا گذاشته بودم.

البته مطبوعات و منتقدان این توجیه های خانم شهردار را نپذیرفته و گفتند:

این توجیه ها برای شهردار استکلهم مناسب نیستند و وی می توانست به جای خیانت در امانت، خودروی خود را ترک و از وسایل حمل و نقل عمومی برای رسیدن به مقصد استفاده کند.
شهردار استکلهم علاوه بر کناره گیری از سمت خود، از جایگاه حزبی اش نیز به عنوان رییس حزب، کنار گذاشته شد تا به کلی از صحنه سیاسی سوئد حذف شود.

یک رویداد مشابه در فنلاند

این درحالی است که پیش از این وزیر بهداشت فنلاند نیز به دلیل کشف فساد مالی اش مجبور به استعفا شد.
این وزیر فنلاندی به هزینه دولت، سه مرتبه با همسر خود تماس تلفنی بین المللی برقرار کرده بود.
این حادثه باعث خشم و عصبانیت افکار عمومی و مطبوعات فنلاند شد چرا که این فرد با سوءاستفاده از جایگاه خود به عنوان وزیر کابینه با هزینه پرداختی توسط مالیات دهندگان فنلاندی سه مکالمه بین المللی شخصی انجام داده بود.
این وزیر فنلاندی نه تنها استعفا کرد بلکه پرونده ای برای وی در دادگاه تشکیل و مجبور شد هزینه این سه تماس تلفنی بین المللی را بپردازد...


 
comment نظرات ()
 
وابستگی، وارستگی ...
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.

گدا وقتی این ها را دید فریاد کشید:

این چه وضعی است؟

درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده ای کرد و گفت :

من آماده ام تا تمامی این ها را ترک کنم و با تو همراه شوم. با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد.

او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.
بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت:

من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.
صوفی خندید و گفت:

دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند ...

در دنیا بودن، وابستگی نیست.

وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می شود،

این را وارستگی می گویند.


 
comment نظرات ()
 
قدر دانی ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در این جامعه به قول خودمان امروزی زندگی می کنیم موثر خواهد بود.

یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد.

در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رییس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رییس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهش های پس از لیسانس تماما بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

رییس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
جوان پاسخ داد: هیچ.
رییس پرسید: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟
جوان پاسخ داد: پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.
رییس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟
جوان پاسخ داد: مادرم به عنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.
رییس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.
جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
رییس پرسید: آیا قبلا هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟
جوان پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. به علاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.
رییس گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دست های مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.
جوان احساس کرد که شانس او برای به دست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
وقتی که برگشت، با خوش حالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دست های او را تمیز کند.
مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دست هایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دست های مادرش را به آرامی تمیز کرد. همان طور که آن کار را انجام می داد اشک هایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و این که کبودی های بسیار زیادی در پوست دست هایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دست هایش با آب تمیز می شد.
این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دست های مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
بعد از اتمام تمیز کردن دست های مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.
آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.
صبح روز بعد، جوان به دفتر رییس شرکت رفت.
رییس متوجه اشک های توی چشم های جوان شد، پرسید:
آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟
جوان پاسخ داد: دست های مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.
رییس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید.
جوان گفت:
اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.
از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود.
به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.

رییس شرکت گفت: این چیزیست که دنبالش می گشتم.
می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را به عنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.
بعدها، این جوان خیلی سخت کار کرد و احترام زیردستانش را به دست آورد...


 
comment نظرات ()
 
زیرآب زدن ...
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩
 

زیرآب، در خانه های قدیمی تا کمتر از یکصد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت. زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب، آن را باز می کردند. این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود.
در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای این که به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد.
صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند.

این فرد آزرده به دوستانش می گفت:

« زیرآبم را زده اند »


این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است.


 
comment نظرات ()
 
نگرش فرهنگ کار تیمی ...
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
 

HTML clipboard

در مهد کودک های ایران٩ صندلی می کذارند وبه١٠ بچه می گویند هر کی نتونه سریع برای خودش یه جا بگیره اون فرد بازنده است وادامه بازی.

در مهد کودک های ژاپن ٩ صندلی می ذارن و به ١٠ بچه می گن اگه یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشونو می کنن وهم دیگر رو طوری بغل می کنن که کل تیم ١٠ نفره روی ٩ تا صندلی جا بشن و کسی بی صندلی نمونه.

الهام وزیری

 


 
comment نظرات ()
 
بازی روزگار ...
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩
 

بازی روزگار را نمی فهمم...

من تو را دوست دارم ...

تو دیگری را ...

دیگری مرا ...

و همه ما تنهاییم ...


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
 

از پول گذشتی، از پل نیز خواهی گذشت ...


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 Disappointments are like road bumps, they slow you down a bit
 نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده می مانند
 ممکن است باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشوند

 
but you enjoy the smooth road afterwards
 ... ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد
  

 Don't stay on the bumps too long
 !بنابر این روی دست اندازها و ناهمواری ها خیلی توقف نکن

 
Move on
 به راهت ادامه بده


 
comment نظرات ()
 
زیباترین آرایش ...
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 The best cosmetic for lips is truth
 زیباترین آرایش برای لبان شما
راستگویی
 
 
for voice is pray
 برای صدای شما دعا به درگاه
خــــداوند

 

 for eyes is pity
 برای چشمان شما رحم و شفقت

 
 
for hands is charity
 برای دستان شما بخشش

 
 
for heart is love
 برای
قلب شما عشق
 
 
and for life is friendship
 
... و برای زندگی شما
دوستی هاست
  


 
comment نظرات ()
 
حکایت ...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید:
بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار می کند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.
وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت: یعنی تو آن می دانی؟ پس برایم بازگو.

اول آنکه خدا چه می خورد؟
غم بندگانش را. که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم. چرا دوزخ را بر می گزینید؟
آفرین غلام دانا.

دوم خدا چه می پوشد؟
رازها و گناه های بندگانش را.
مرحبا ای غلام

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو کرد. ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت و سومین را پرسید.

غلام گفت: برای سومین پاسخ باید کاری کنی.
وزیر گفت، چه کاری؟
غلام گفت، ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.
وزیر که چاره ای دیگر ندید، قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند.
پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر این چه حالیست تو را؟
و غلام آن گاه پاسخ داد که این همان کار خداست که وزیری را در خلعت غلام و غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.


 
comment نظرات ()
 
یک قدم با تو ...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩
 

 

بخوان ما را
منم پروردگارت
خالقت از ذره ای نا چیز
صدایم کن مرا
آموزگار قادر خود را
قلم را، علم را، من هدیه ات کردم
بخوان ما را
منم معشوق زیبایت
منم نزدیک تر از تو، به تو
اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را، سوی ما بازآ
منم پرو دگار پاک بی همتا
منم زیبا، که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل
پروردگارت با تو می گوید:

تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
بساط روزی خود را به من بسپار
رها کن غصه یک لقمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن
عزیزا، من خدایی خوب می دانم
تو دعوت کن مرا بر خود
به اشکی یا صدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم
طلب کن خالق خود را
بجو ما را

تو خواهی یافت
که عاشق می شوی بر ما
و عاشق می شوم بر تو
که وصل عاشق و معشوق هم
آهسته می گویم ، خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسب های خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن، اما دور
رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را
که می گوید که تو خواندن نمی دانی؟
تو بگشا لب
تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟
رها کن غیر ما را
آشتی کن با خدای خود
تو غیر از ما چه می جویی؟
تو با هر کس به جز با ما، چه می گویی؟
و تو بی من چه داری؟هیچ!
بگو با من چه کم داری عزیزم، هیچ!!
هزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خورشید و گیاه و نور و هستی را
برای جلوه خود آفریدم من
ولی وقتی تو را من آفریدم
بر خودم احسنت می گفتم
تویی زیباتر از خورشید زیبایم
تویی والاترین میهمان دنیایم
که دنیا، چیزی چون تو را، کم داشت
تو ای محبوب تر میهمان دنیایم
نمی خوانی چرا ما را؟
مگر آیِا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی
ببینم، من تو را از در گهم راندم؟
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا
اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی
به رویت بنده من، هیچ آوردم؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور
آ‌ن نامهربان معبود
آن مخلوق خود را
این منم پرور دگار مهربانت، خالقت
اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم
آیا عزیزم، حاجتی داری؟
تو ای از ما
کنون برگشته ای، اما
کلام آشتی را تو نمی دانی؟
ببینم، چشم های خیست آیا ،گفته ای دارند؟

بخوان ما را
بگردان قبله ات را سوی ما
اینک وضویی کن
خجالت میکشی از من
بگو، جز من، کس دیگر نمی فهمد
به نجوایی صدایم کن
بدان آغوش من باز است


برای درک آغوشم
شروع کن
یک قدم با تو
تمام گام های مانده اش با من


 
comment نظرات ()
 
با تو هستم ...
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩
 

برای آن که روانت را بپروری

با خودت یکی شو


 
comment نظرات ()
 
مثلث جاودانه مسلمانان ...
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

تا وقتى مسلمانان مثلث جاودانه ‏اى چون:

قرآن که تلاوت شود و پیام‏هایش پیروى گردند،

کعبه ‏اى که قصد شود و ایجاد همدلى و وحدت کند

و

حسینى که یاد شود و از او الهام گرفته شود دارند،

هیچ کس قدرت نفوذ و تسلط کامل بر آن ها را نخواهد داشت.

ونستان


 
comment نظرات ()
 
گاندی می گوید ...
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

گاندی در باره نهضت عاشورا می گوید

من زندگی امام حسین علیه السلام آن شهید بزرگ اسلام را به دقت خوانده ام و توجه کافی به صفحات کربلا نموده ام و بر من روشن است که اگر هندوستان بخواهد یک کشور پیروز گردد، بایستی ازسرمشق امام حسین علیه السلام پیروی کند.
 


 
comment نظرات ()
 
... خواست تنها باشه ...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

مرد از راه می رسه
ناراحت و عبوس
زن: چی شده؟
مرد:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که زنش بی خیال شه و بره پی کارش)
زن حرف مرد رو باور نمی کنه: یه چیزیت هست.بگو!
مرد برای این که اثبات کنه راست می گه .... لبخند می زنه
زن اما "می فهمه"مرد دروغ می گه: راستشو بگو یه چیزیت هست
تلفن زنگ می زنه
دوست زن پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر.
از صبح قرارشو گذاشتن
مرد در دلش خدا خدا می کنه که زن زودتر بره
زن خطاب به دوستش: متاسفم عزیزم. جدا متاسفم که بدقولی می کنم. شوهرم ناراحته و نمی تونم تنهاش بذارم!
مرد داغون می شه

" می خواست تنها باشه "


مرد از راه می رسه
زن ناراحت و عبوسه
مرد:چی شده؟
زن:هیچی ( و در دل از خدا می خواد که شوهرش برای فهمیدن مساله اصرار کنه و نازشو بکشه)
مرد حرف زن رو باور می کنه و می ره پی کارش
زن برای این که اثبات کنه دروغ می گه دو قطره اشک می ریزه
مرد اما باز هم " نمی فهمه " زن دروغ می گه.
تلفن زنگ می زنه
دوست مرد پشت خطه
ازش می خواد حاضر شه تا با هم برن استخر.
از صبح قرارشو گذاشتن
( زن در دلش خدا خدا می کنه که مرد نره )
مرد خطاب به دوستش: الان راه می افتم!
زن داغون می شه

" نمی خواست تنها باشه "

و این داستان سال های سال ادامه داشت و زن ومرد در کمال خوشبختی و تفاهم در کنار هم روزگار گذراندند ...


 
comment نظرات ()
 
اندیشه ...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

هر اندیشه شایسته ای به چهره انسان زیبائی می بخشد...


 
comment نظرات ()
 
اعتماد ...
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

قابل اعتماد بودن ارزشمندتر از دوست داشتنی بودن است ...


 
comment نظرات ()
 
یادت باشه ...
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آرام ناخدای قهرمان نمی سازه ...


 
comment نظرات ()
 
... دیدن ...
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

هوس بازان کسی را که زیبا می بینند دوست دارند...

اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بینند...


 
comment نظرات ()
 
خدا ...
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
 

ترجیح می دهم به خدا اعتقاد داشته باشم و بعد از مرگ بفهمم که خدا نیست تا این که به خدا اعتقاد نداشته باشم و بعد از مرگ با او رو به رو شوم...

آلبر کامو


 
comment نظرات ()
 
واژه هایی که نادرست تلفظ می شوند ...
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
 

گاهی واژه ای را نادرست تلفظ می کنند و همان اشتباه بر سر زبان می افتد. تا پنجاه سال پیش مردم در زمستان برای گرم شدن دور کرسی می نشستند و برای سرگرمی و وقت گذرانی گاهی چرت و پرت هایی به هم می بافتند و می خندیدند و این سخنان را " کُرسی شعر" نامیده شد که ما امروزه آن را بد تلفظ می کنیم. من تلفّظ درست این واژه را هنگامی که کودکی بیش نبودم از پیرمرد با سوادی شنیدم و از آن هنگام این را به یاد دارم . در آن وقت ندانستم منظور او چیست. چون همیشه به گونه دیگر شنیده بودم.


 
comment نظرات ()
 
مکر ...
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
 

آورده اند مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت، هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب " حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.
مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت. زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت، خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه می کنی؟ گفت، حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید و گفت،

آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید. پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز درمغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید...

زن گفت، شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد.

مهمان گفت، تدبیر چیست؟

گفت، برخیز و در آن صندوق رو. مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد. چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت، تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت، مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه می کرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم) رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی!

زن این می گفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید و آن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت، اکنون آن مرد کجاست؟

گفت، اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم. کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید * یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش * مرد چون این سخن بشنید کلید بیانداخت وگفت:

" لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."
پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد. چندان که شوهرش برون رفت، درِ صندوق بگشاد و گفت:

ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

گفت، توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید...


 
comment نظرات ()
 
و همه به دنبال یک لقمه نان...
ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩
 

صدای ترمز ...
پنجاه و نه؛ پنجاه و هشت؛ پنجاه و هفت ...
راننده عصبانی که نتواتسته بود به موقع ماشین را از چراغ زرد رد کند، گفت:

این چراغ لعنتی چقدر دیر سبز میشه

بعد با مشت راستش روی فرمان کوباند و با عصبانیت زمزمه کرد:
اگه بتونم قبل از 6 خودمو برسونم سر خط می تونم یه کورس دیگه بیارم بالا. اون وقت، از اون طرف هم می ذارن مسافر ببرم؛ وگرنه شیف عصر که راه بیفته، دیگه ما رو تو خط راه نمیدن!
شش؛ پنج؛ چهار ...
دخترک فال فروش، دوست گل فروشش را از بین ماشین ها صدا کرد:

سارا! بیا داره سبز می شه!

سارا نگاهی به چراغ راهنمایی وسط چهار راه انداخت و در حالی که داشت خودش را به دوستش می رساند، گفت:

این چراغ چقدر زود سبز می شه! نمی ذازه آدم کاسبی کنه!

دو دختر در سکوی چراغ راهنمایی وسط چهار راه، کنار آقای پلیس پناه گرفتند...
راننده مبهوت شروع به حرکت کرد.

و همه به دنبال یک لقمه نان...
 


 
comment نظرات ()
 
کلیپ تاریخ ایران ...
ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
 

این  فیلم که بازسازی تاریخ ایران به گونه ای فشرده است آن قدر زیباست که هوش از سر می برد و آن قدر مستند است که می توان با آسودگی خیال آن را دید و از آن آموخت.

http://video.google.com/videoplay?docid=-5356229498218843348&hl=en%C2%A0


 
comment نظرات ()
 
کاش ...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩
 
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

 


 
comment نظرات ()
 
باور ...
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد و هشت‌ سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛
او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود.
در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد.
مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت.
در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد!
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت : روز شما به ‌خیر.
مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام !
پس مرد فاضل گفت: خداوند تو را خوشبخت کند !
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام !
تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: همیشه خوشحال باشید…
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام !
مرد فاضل گفت: هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید.
مرد فقیر گفت: با خوشحالی این‌کار را می‌کنم.

تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام. زیرا در همه‌حال، خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم. اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد، باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام…

تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام. زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند، آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم. سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند…

تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام. زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ خداوند است.


 
comment نظرات ()
 
هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت. نامش عبدالجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت...
چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد. عبدالجبار براى تفرج و سیاحت، گرد محله
هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید.  زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت...!
عبدالجبار با خود گفت، بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.
چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !
مادر گفت، عزیزان من غم مخورید که برایتان مرغکى آورده
ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم.
عبدالجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.
گفتند، سیده
اى است زن عبدالله بن زیاد علوى، که شوهرش را حَجاج ملعون کشته است. او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.
عبدالجبار با خود گفت، اگر حج مى خواهى، این جاست. بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد...
هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آن
ها رفت. مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.
چون چشمش بر عبدالجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت، اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات، ده هزار دینار به من وام داده
اى تو را مى جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !
عبدالجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.
در این هنگام آوازى شنید که :

اى عبدالجبار، هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد ...

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
دروغ و گوینده های آن ...
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ، فیلسوف است.

کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است.

کسی که پول می گیرد تا دروغ بگوید دلال است.

کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست.

کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است.

کسی که پول می گیرد تا راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکیل است.

کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است.

کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خودپسند است.

کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.

کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است.

کسی که علی رغم میل باطنی خود دروغ می گوید زن و شوهر است.

کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است.

کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است.

کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.

کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سیاستمدار است.

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند دیوانه است.

و در دایره استثناهمیشه مستثنا وجود دارد.


 
comment نظرات ()
 
زیباترین موجود ...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

باغبانی بود که در باغش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگ ترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، او در اولین فرصت به دیدن باغش رفت. اما با دیدن آن
جا، سر جایش خشکش زد. تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند.
او رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد، من به درخت سیب نگاه می کردم و با خودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی به بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم. 
باغبان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!

باغبان علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد، با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.
از آن جایی که بوته یک گل سرخ نیز خشک شده بود. وقتی که علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد، من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.
باغبان در ادامه گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود. او از گل علت شادابی اش را جویا شد.

گل چنین پاسخ داد:
ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم اگر باغبان که این قدر دلسوز، فهیم و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آن جا که می توانم زیباترین موجود باشم ...


 
comment نظرات ()
 
...
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
 

آن سوی حرف درست یا نادرست

صحنه دیدار من و توست


 
comment نظرات ()
 
اشتباه داریم تا اشتباه ...
ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
 
اگریک آرایشگر اشتباه کند، مدل جدید موست.
اگر یک راننده اشتباه کند، مسیر جدید است.
اگر یک مهندس اشتباه کند، سبک نو است.
اگر والدین اشتباه کنند، نسل جدید است.
اگر سیاست مدار اشتباه کند، قانون جدید است.
اگر دانشمند اشتباه کند، اختراع جدید است.
اگر خیاط اشتباه کند، طرح نو است.
اگر آموزگاراشتباه کند، فرضیه تازه است.
اگر رییس اشتباه کند، دیدگاه جدید است.
اما...
اگر یک مرئوس اشتباه کند، صرفا یک اشتباه است ...
نتیجه :
هواستون رو سرکار جمع کنید لطفا ...
کارمندزاده

 
comment نظرات ()
 
خنده ...
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
 

زیبا است که ببینیم کسی می خندد

و زیباتر این که بدانی خودت باعث خنده اش شده ای


 
comment نظرات ()
 
عمر ...
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
 

عمر سال های گذشته نیست

 سال هایی است که درآن زندگی کرده ای


 
comment نظرات ()
 
دوست ...
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
 

دوست خوب، نسخه دوم خودت است.


 
comment نظرات ()
 
نظریه یک ریاضیدان در مورد زن و مرد ...
ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
 

روزی از یک دانشمند ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.
جواب داد:
اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =1
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم =10
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک می گذاریم =100
اگر دارای ( اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک می گذاریم =1000

ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت.


 
comment نظرات ()
 
شاد باشین ...
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
 

همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:

  • شغلمان را تغییر دهیم

  • مهاجرت کنیم

  • با افراد تازه ای آشنا شویم

  • ازدواج کنیم
     

فکر می کنیم،‌ زندگی بهتر خواهد شد اگر:

  • ترفیع بگیریم

  • اقامت بگیریم

  • با افراد بیشتری آشنا شویم

  • بچه دار شویم
     

و خسته می شویم وقتی:

  • می بینیم رییسمان نمی فهمد

  • زبان مشترک نداریم

  • همدیگر را نمی فهمیم

  • می‌بینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند

بهتر است صبر کنیم ...

با خود می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :

  • رییسمان تغییر کند، شغلمان را تغییر دهیم

  • به جای دیگری سفر کنیم

  • به دنبال دوستان تازه ای بگردیم

  • همسرمان رفتارش را عوض کند

  • یک ماشین شیک تر داشته باشیم

  • بچه هایمان ازدواج کنند

  • به مرخصی برویم

  • و در نهایت بازنشسته شویم....

حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس کی؟
زندگی همواره پر از چالش است.
بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی کنیم.
به خیالمان می رسد که زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع می شود که موانعی که سر راهمان هستند، کنار بروند:

  • مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم می کنیم

  • کاری که باید تمام کنیم

  • زمانی که باید برای کاری صرف کنیم

  • بدهی‌هایی که باید پرداخت کنیم

  • و ...

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آن که همه این ها را تجربه کردیم، تازه می فهمیم که زندگی، همین چیزهایی است که ما آن ها را موانع می‌شناسیم
این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم که جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد. خوشبختی، خود همین جاده است. بیایید از هر لحظه لذت ببریم.

برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم:

  • در انتظار فارغ التحصیلی

  • بازگشت به دانشگاه

  • کاهش وزن

  • افزایش وزن

  • شروع به کار

  • مهاجرت

  • دوستان تازه

  • ازدواج

  • شروع تعطیلات

  • صبح جمعه

  • در انتظار دریافت وام جدید

  • خرید یک ماشین نو

  • باز پرداخت قسط ها

  • بهار و تابستان و پاییز و زمستان

  • اول برج

  • پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون

  • مردن

  • تولد مجدد

  • و...
     

خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد.
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.
زندگی کنید و از حال لذت ببرید.

اکنون فکر کنید و سعی کنید به سوالات زیر پاسخ دهید:

1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید..
2. برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
3. آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟
4. آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید.

نمی توانید پاسخ دهید؟
نسبتاً مشکل است؟
این طور نیست؟
 

نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد.

روزهای تشویق به پایان می رسد!
نشان
های افتخار خاک می گیرند!
برندگان به زودی فراموش میشوند!

اکنون به این سوال ها پاسخ دهید:

1. نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بوده‌اند، بگویید.
2. سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید.
3. افرادی که با مهربانی هایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند، به یاد بیاورید.
4. پنج نفر را که از هم صحبتی با آن ها لذت می برید، نام ببرید.

حالا ساده تر شد، این طور نیست؟
افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با " ترین‌ها " ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند ...
آن ها کسانی هستند که به فکر شما هستند، مراقب شما هستند، همان هایی که در همه شرایط، کنار شما می مانند ...

کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است.
شما در کدام لیست قرار دارید؟ نمی دانید؟
اجازه دهید کمکتان کنم.

شما در زمره مشهورترین نیستید...،
شما از جمله کسانی هستید که از خداوند خواستم این پیام را مطالعه کند ...

شاد باشین


 
comment نظرات ()
 
خدایا کمکم کن ...
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩
 

 

می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق
بیاندیش اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟
در کجای زندگیت است؟

 =======================
دلم به حال عشق می سوزد
چرا سال
هاست کسی را عاشق ندیده ام ؟
مگر نمی
دانیم برای هر کاری عشق لازم است

=======================
رهگذری آرام از کنارم می گذرد و بدون احساسی می گوید : صبح بخیر
صدایش در صدای باد گم می شود و به گوش قلبم نمی رسد

=======================
زمان می گذرد و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی ماند
حرف
هایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد
حرف
هایی ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند
ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چقدر زود دیر شده

=======================
به تکاپو می افتی... در غربت بیابان، در کوچ شبانه پرستوها
در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی
دیر شده خیلی دیر

هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردا یی وجود ندارد
سال
ها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی
و یا شاید نمی فهمیدی
امروز حرف حقیقت را باور می کنی ...
اما افسوس که خیلی زودتر از آن
چه فکر می کردی دیر شده

======================= 
آن کس که لذت یک روز زیستن و عاشق بودن را تجربه کنه، انگار که هزار سال زیسته

 و

آن کس امروزش رو قدر نمیدونه، هزار سال هم به کارش نمی آد

=======================
اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین
اگه اعلام کنن دنیا داره تموم می
شه
تمام خطوط تلفن اشغال می
شه واسه دوستت دارم گفتن ها
یعنی در آخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا دوستش داریم ابراز علاقه می
کنیم
در همان یک روز دست بر پوست درخت می کشین...
روی چمن می
خوابین
کفش دوزک ها رو تماشا می
کنین...
سرتونو را بالا می
گیرین و آسمون را می بینین
انگار که بار اوله اون
هارو می بینین و به آن هایی که نمی شناسین سلام می کنین
غصه نباید بخورین وگرنه همین یه روز رو هم با غصه خوردن از دست میدین
شما در همان یک روز آشتی می
کنین، می خندین و می بخشین
تازه می
فهمین عاشق بودین و نمی دونستین
این قدر که غرق در زندگی بودین
هیچ وقت نه به کسی محبت کردین و نه اجازه محبت کردن رو به کسی دادین ...
دلم می
سوزه واسه آدم هایی که همیشه در فردا زندگی می کنن
به خیال داشتن عمر طولانی
=======================
خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می
شوم
همانی که وقتی دلش می
گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت
من همانی
ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند
و چشم
هایش را می بندد و می گوید، من این حرف ها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی
همانی که گاهی لج می
کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند
همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می
شود و کلی روزه نگرفته دارد
همانی که بعضی وقت
ها پشت سر مردم حرف می زند
گاهی بد جنس می
شود و گاهی ...
حالا یادت آمد من کی هستم ...
خدایا کمکم کن.


 
comment نظرات ()
 
فرشته مشعل به دست با سطل آب ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩
 


مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای نیمه روشن و تاریک راه می رفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:

این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟
فرشته جواب داد، می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب، آتش جهنم را خاموش کنم.
آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد؟


 
comment نظرات ()
 
در مسیر باشی کافیه ...
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
 

روزی مورچه ای دانه درشتی برداشته بود و در بیابان می رفت.
 از او پرسیدند: کجا می روی؟
 گفت: می خواهم این دانه را برای دوستم که در شهری دیگر زندگی می کند ببرم.
 گفتند: واقعا که مسخره
ای! تو اگر هزار سال هم عمر کنی نمی توانی.
 این همه راه را پشت سر بگذاری و از کوهستان
ها بگذری تا به او برسی.
 مورچه گفت: مهم نیست.
 همین که من در این مسیر باشم، او خودش می فهمد که دوستش دارم.


 
comment نظرات ()
 
ثروتمند، بازنشسته شدن سخت نیست ...
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
 

اکثر افراد به این علت فقیر بازنشسته می شوند که همواره بیش از درآمدشان هزینه میکنند. گاه شکست های مالی حاصل نداشتن الگوی درست هزینه کردن است. شما با تغییر این الگوها، می‌توانید رفتارهای مالی‌تان را بهبود بخشید و به موفقیت‌های بیشتری دست پیدا کنید.

یک راه خوب برای خارج شدن از چهارچوب الگوهای قدیمی این است که برنامه مالی مشخصی داشته باشید و مخارج‌تان را بودجه‌بندی کرده و درصد مشخصی از درآمدتان را به کارها و فعالیت‌های مورد نظرتان تخصیص دهید و سعی کنید از این الگو پیروی کنید. این کار کمک می‌کند تا بهتر بتوانید هزینه‌هایتان را مدیریت کنید. برای شروع می‌توانید از الگوی پیشنهادی زیر استفاده کنید.

در کشورهای توسعه یافته هزینه های ضروری حدود 60 درصد کل هزینه های خانواده را تشکیل می دهد اما در کشور ما بیش از 70 درصد درآمد خانواده صرف امور ضروری میشود و در بهترین حالت تنها 30 درصد برای دیگر امور باقی میماند. در مقاله حاضر بر همین مبنا به تقسیم بندی بودجه خانواده، طوری که در دوران کار و در بازنشستگی مشکل مالی وجود نداشته باشد اشاره شده است.

 این الگو فقط یک نمونه پیشنهادی است و هر فردی می‌تواند با هر میزان درآمد، برنامه مالی متناسب با موقعیت و وضعیت خودش تنظیم کند و مقدار پولی که در اختیار دارد، به درصدهای کوچک‌تری تقسیم کرده و بودجه‌بندی کند.

70 درصد برای نیازهای اصلی و روزمره

معمولا بیشترین بخش درآمد، صرف مواردی مانند خوراک، پوشاک، مسکن، بیمه، لوازم خانگی و چیزهایی از این دست که جزو ضروریات زندگی هستند، می‌شود. این موارد هزینه‌های بالایی دارند اما آن ‌قدر ضروری هستند که نمی‌توان از آن ها چشم‌پوشی کرد.

5 درصد برای یادگیری و آموزش مهارت های جدید

برای تقویت قوای ذهنی و افزایش توانایی‌هایتان و برای اینکه بیشتر بیاموزید و رشد کنید، مبلغی در نظر بگیرید. با این کار موقعیت‌ها و فرصت‌های جدیدی پیش روی شما قرار خواهد گرفت و به موفقیت‌ها و پیشرفت‌های بیشتری دست پیدا خواهید کرد.

5 درصد برای تفریح و لذت

هر ماه بخشی از درآمد خود را برای تفریح و علائق‌ شخصی‌تان در نظر بگیرید. سعی کنید این احساس را از خودتان دور کنید که پولتان به هدر می‌رود. خرج ‌کردن پول در مواردی که مورد علاقه شماست، باعث شادی و آرامش شده و احساس لذت و رضایت از زندگی را در شما بالا می‌برد. 

۱۰ درصد برای پس‌انداز

هر ماه مبلغی برای اهداف و برنامه‌های بلندمدت، مانند خرید مسکن یا اتومبیل، پس‌انداز کنید. از این مبلغ می‌توانید برای بازپرداخت یک وام یا شرکت در سرمایه‌گذاری‌های بلندمدت و مطمئن استفاده کنید.

5 درصد برای پس‌انداز بازنشستگی

بهتر است پولی را که در این حساب نگه می‌دارید، خرج نکنید مگر این که بتوانید پول بیشتری تولید کرده، سرمایه‌گذاری کنید و در درازمدت بتوانید از محل این پول درآمد بیشتری به دست آورید.

۵ درصد برای هدایا و امور خیریه

این حساب می‌تواند یکی از قسمت‌های مهم بودجه شما باشد تا به وسیله آن احساس سخاوتمندی، بخشش و کمک به دیگران خود را ارضا کنید. با این پول می‌توانید به افراد خانواده و دوستان‌تان هدیه بدهید، در امور خیریه و هر فعالیتی که به تحقق اهداف عمومی و مردمی شما کمک کند، شرکت کنید. این کار باعث می‌شود از خرج‌ کردن پول احساس بدی نداشته و نسبت به ثروتمند شدن و قدرت ناشی از آن حس خوبی داشته باشید.

یکی از مزایای داشتن الگو و برنامه مشخص مالی این است که شما را از چهارچوب‌های قدیمی دور کرده و به شما کمک می‌کند تعادل را رعایت کنید و با هزینه بیش از اندازه در یک بخش، به اهداف‌تان در سایر بخش‌ها لطمه وارد نکنید.


 
comment نظرات ()
 
افراد کنترلگر شما را وادار به انجام کار می کنند...
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩
 

در محیط کار یا خانواده هستند کسانی که مایلند به روش‌های مختلف شما را به انجام کارهایی وادار کنند که تمایلی به انجام آن ندارید یا اصلا آن کارها جزو وظایف شما نیستند. اشخاص کنترل‌گر کسانی هستند که ممکن است در برخورد اول به نظر برسد لطمه‌ای از طرف آن ها به شما وارد نخواهد شد اما دقیقا در هنگامی که کمترین انتظار رفتار کنترل‌گرانه را از آن ها دارید، شما را به انجام آن چه خود می‌خواهند وادار می‌کنند. در مقاله حاضر به چند نکته برای کقابله با این افراد و اجتناب از کنترل شدن اشاره می‌کنیم.

به یاد داشته باشید که شخص کنترل‌گر تا وقتی شما به او اجازه ندهید، هرگز نمی‌تواند شما را به کاری وادار کند. اجازه ندهید او بفهمد نقطه ظعف شما را یافته و می‌تواند از ان برای پیشبرد اهداف خود استفاده کند.

وقتی شخص کنترل‌گر درخواست از شما را آغاز می‌کند با دادن پاسخ مثبت به درخواست او، وی را در ادامه دادن به رفتارش تشویق نکنید. اگر چنین کنید و او موفق شود، این کار به یک عادت در وی تبدیل خواهد شد.

طوری رفتار کنید که گویی اقدامات شخص کنترل‌گر هیچ تاثیری بر رفتار شما ندارد. قوی باشید. به خود بگویید از اقدامات طرف مقابل تاثیری نمی‌پذیرم. یکی از نمونه‌های این رفتار، انجام ندادن درخواست اوست.

کنترل شرائط را در دست بگیرید. از شخص کنترل‌گر بپرسید: چرا این قدر مهم است که این کار انجام شود و چرا من باید این کار را انجام دهم؟ در این حالت یا او دلیلی منطقی برای خواسته خود بیان می‌کند که شما مجاب خواهید شد یا از درخواست خود دست برخواهد داشت و خواهد آموخت که شما فردی قابل کنترل نیستید.

----------------------------------------------------------

به یاد داشته باشید که شخص کنترل‌گر تا وقتی شما

به او اجازه ندهید، هرگز نمی‌تواند شما را به کاری وادار کند

اجازه ندهید او بفهمد نقطه ظعف شما را یافته و می‌تواند

از آن برای پیشبرد اهداف خود استفاده کند

----------------------------------------------------------

هرگز برای خشنود کردن دیگری از خود، خارج از وظایف شغلی و توان خود مسوولیتی نپذیرید زیرا با این کار خود را فردی آماده فداکاری معرفی خواهید کرد و ار آن پس باید در انتظار درخواست‌های پی در پی دیگران برای کمک باشید. مهر طلبی را کنار گذارید. شما برای مدتی طولانی نمی‌توانید همه را از خود راضی و خشنود نگه دارید. کمک به دیگران در محیط‌های مختلف خوب است اما این رفتار باید دوطرفه باشد و نباید به یک الزام تبدیل شود.

تشخیص دهید شخص کنترل‌گر کدام دگمه را فشار می‌دهد. اگر شما فردی مهربان و مسوولیت‌پذیر هستید ممکن است او با تنبل یا بی‌احساس توصیف کردن شما زمینه را طوری آماده کند که به خواسته‌های او عمل کنید.

به یاد داشته باشید که برخی افراد کنترل‌گر ساده دست از سر شما برنمی‌دارند به ویژه اگر چند بار به خواسته‌های آن ها عمل کرده باشید. آن ها تلاش می‌کنند از روش‌های دیگر اقدام کنند. مراقب درخواست‌های خارج از حوزه وظایف شغلی خود باشید. گاهی اوقات فرد کنترل‌گر با قربانی، بی‌پناه یا نا امید جلوه دادن خود قصد دارد احساس دلسوزی شما را برانگیخته و شما را برخلاف میل باطنی خود به کاری وادار کند. نکته مهم این است که برخی از این افراد با خشمگین جلوه دادن خود قربانی را به دام می‌اندازند. مورد خشم واقع شدن احساس ترس بوجود می‌آورد و شخص را مستعد انجام درخواست طرف مقابل می‌کند.

از این پس هرگاه قرار بود در محیطی جدید مشغول کار شوید با مشخص کردن دقیق وظایف شغلی خود اجازه سوء استفاده را از افراد فرصت‌طلب بگیرید.

http://finance.groups.yahoo.com/group/iranhumanresources/

 


 
comment نظرات ()
 
سوال ...
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
 

 چه طور است که مردم حرف زدن با دهن پُر را بی ادبی می دانند ولی حرف زدن با کلّۀ خالی را عادی تلقی می کنند...


 
comment نظرات ()
 
تحصیلات ...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
 

تحصیلات واقعی از آن جا شروع می شود که تحصیلات رسمی تمام می شود...


 
comment نظرات ()
 
نظر ...
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩
 

آن جا که همه مثل هم فکر می کنند، هیچ کس خیلی فکر نمی کند...


 
comment نظرات ()
 
تاکسی شکلاتی ...
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
 

112هزار خاطره از مسافران این تاکسی گران بهاترین یادگار سال ها کار و تلاش است
شادمانی،هدیه 11ساله راننده شکلاتی

سر و صدای خودروها در مرکز شهر آنقدر زیاد بود که صدای کلاغ‌های پائیزی را نمی‌شنید. مسافر از این موضوع احساس رضایت کرد.
او آنقدر فضای زندگی‌اش را انباشته از سیاهی‌ها می‌دید که دیگر قارقار کردن کلاغ ها راهی در انبوه غم‌هایش نداشت. دائم در فکر فرومی‌رفت. گاهی سری تکان می‌داد و تحمل رفتارهای همراه با عصبانیت راننده تاکسی را نداشت.
تصمیم گرفت کمی پیاده‌روی کند. چندقدمی بیش نرفته بود که یک تاکسی جلوی پایش نگه داشت و بی‌اختیار سوار شد. به محض نشستن در تاکسی راننده به او سلام کرد و لبخندی زد. لبخندی متفاوت.
مسافر در آن روز پرهیاهو معنای لبخند راننده را درک نمی‌کرد. سرش را روبه شیشه برگرداند و درختان را یکی یکی مرور کرد. راننده تاکسی با هیجان جعبه شکلاتی را روبه او گرفت و گفت: «اخم‌هایت را باز کن. دنیا ارزش لحظه‌ای غصه خوردن و درهم کشیدن ابروها را ندارد.» مسافر شکلات را برداشت تشکر کرد و دوباره به فکر فرو رفت.
راننده تاکسی باردیگر شکلاتی به او تعارف کرد مسافر این بار شکلات برنداشت اما راننده تاکسی با اصرار گفت باید اخم‌هایت را باز کنی و بگویی چه چیز تو را این گونه درهم کشیده است.
مسافر وقتی ماجرای بستری شدن مادرش را برای راننده تاکسی تعریف کرد تنها قصد درددل داشت اما راننده تاکسی در اوج ناباوری‌های مسافر دفتری را از صندوقچه خودرو بیرون کشید و شماره تلفن دکتری که در بیمارستان موردنظر مسافر بود را پیدا کرد و با تماس تلفنی از او خواهش کرد تا بیمار مورد نظر را بستری کنند.
مسافر از این اتفاق به وجد آمده بود و لبخندی عمیق بر لبانش نشست. راننده دوباره مسافر را از درون آینه نگاه کرد و گفت:

«آبمیوه میل دارید؟»
تاکسی شکلاتی

 
مسافر هنوز معنای این همه لطف و مهربانی را درک نکرده بود و وقتی علت را پرسید راننده گفت، شما الآن سوار تاکسی شکلاتی هستید.
این اسم را یکی از مسافران روی تاکسی‌ام گذاشت. از سال 1378 وقتی این شغل را برای خود برگزیدم دیدم که من ساعت‌های طولانی عمرم را در محله‌های این شهر بزرگ سپری می‌کنم.
پس باید بتوانم در آن زندگی کنم. راننده‌های زیادی را می‌دیدم که دائم در حال غر زدن بودند و با چهره‌ای عبوس به مسافر سلام داده و از او خداحافظی می‌کنند و شب هم به خاطر این همه امواج منفی با نهایت خستگی به خانه‌هایشان می‌روند.
تصمیم گرفتم در محیط کارم که فضایی در حد چارچوب همین خودرو دارد شاد باشم و با مسافرانم مراوده و گفت و شنود داشته باشم.
من پس از این سال‌ها تجربیات زیادی از زندگی افراد به ‌دست آوردم و خاطرات زیادی از آنان در کوله‌بارم دارم اما مهم‌ترین درسی که من آموختم این بود که هیچ‌چیز مثل شاد بودن و خوشرویی در زندگی به کمک آدمی نمی‌آید. در طول مسیر با مسافرانم صحبت می‌کنم به آن ها شکلات و آبمیوه تعارف می‌کنم برخی پذیرایی مرا می‌پذیرند و برخی دیگر به‌راحتی اعتماد نمی‌کنند. حالا از شما می‌خواهم خاطره امروز را با ذکر تاریخ در این دفترچه یادداشت بنویسید.
 

یک سبد خاطره
مجتبی میرخوند چگینی، راننده تاکسی 39 ساله گرچه با خاطره‌نویسی مسافرانش سعی داشت خاطرات را در ذهن روزگار ماندگارتر کند اما خوب می‌دانست که  یک هزار و 292 دفترچه خاطرات بهانه است و او همه خاطرات یکصد و 12 هزار مسافرش را در ذهن ثبت کرده است.
برخی از خاطراتش مثل تابلویی ماندگار بر دیوار ذهنش نقش بسته و او را گاه و بی‌گاه به آن روز که پیرمردی تنها را سوار کرد می‌برد. در آن روز پیرمرد پس از سوار شدن به راننده گفت «من پول ندارم» او وقتی این جمله را گفت انتظار داشت راننده رفتاری دیگر با او داشته باشد اما ناگهان راننده جوان بسته‌ای شکلات به‌دست گرفت و گفت پدرجان آبمیوه هم میل دارید. پیرمرد که حسابی جاخورده بود، شکلات را برداشت نفس راحتی کشید و گفت «خداوند به تو خیر عطا کند.» در کل مسیر سعی کرد با پیرمرد با خوشرویی رفتار کند و او را بخنداند و بقیه مسافران را نیز با خود همراه کرد و همگی برای شادی پیرمرد تلاش کردند.
وقتی روز در حال به پایان رسیدن بود و راننده قصد داشت هر چه سریع‌تر به خانه‌اش بازگردد ناگهان آخرین مسافر روبه او کرد و گفت: اگر من هم به شما پول ندهم زن و بچه‌ات خرج زندگی‌شان را چه می‌کنند. راننده باز هم لبخند زد و گفت «خداوند روزی من، همسرم و فرزندم را می‌رساند.» سپس بسته شکلات را رو به مسافر گرفت و دوباره مسافر با تعجب پرسید:  

روزی چند بسته شکلات می‌خرید؟

آیا این کار برای شما به صرفه است؟

راننده جوان دوباره لبخندی زد و گفت: روزی 4 بسته شکلات و چند آبمیوه می‌خرم و آن را در کمال میل و رغبت میان مسافرانم تقسیم می‌کنم چون معتقدم مسافران به محض ورود به خودرویم خلقشان شاد شده و کامشان شیرین می‌شود و شیرینی لبخند را بیشتر احساس می‌کنند.
سپس با آنان به گفت‌وگو می‌نشینم و سعی می‌کنم لحظات پرثمری را داشته و از تجربیاتشان استفاده کنم.
در ابتداکه تصمیم به چنین کاری گرفته بودم کمی با مخالفت‌های همسرم روبه‌رو بودم اما او هم متوجه شد که درآمد و مخارج زندگی ما ربطی به خرج و مخارج خودروی شکلاتی من ندارد و نه تنها دیگر مخالفتی نکرد بلکه در این راه بسیار به من کمک هم کرد.
شب‌ها وقتی به خانه می رسم با هم دفترچه خاطرات مسافران را مرور می‌کنیم. گاهی جملات آن قدر تکان‌دهنده‌اند که من ترغیب به ادامه این کار می‌شوم.
روزی یکی از مسافرانم برایم نوشته بود من امروز خیلی گرسنه بودم و با خوردن این شکلات احساس بهتری دارم و خداوند خیر و برکت به زندگی‌ات دهد. من کاملاً باور دارم، کمک کردن به دیگران و محبت کردن به آن ها حتی با یک شکلات ناچیز روزی‌ام را حلال‌تر و زندگی‌ام را پربرکت‌تر می‌کند و امیدوارم سال‌های سال به این کار ادامه دهم.
 

هدیه مسافر
مسافر که تحت‌تأثیر حرف‌های راننده جوان قرار گرفته بود وقتی به در خانه‌اش رسید گفت چند لحظه صبر کن کاری با تو دارم و مدتی بعد او با شرینی و شربت پیش راننده جوان رفت پاکت‌نامه‌ای به او داد و گفت: خسته نباشید خواهش می‌کنم این پاکت نامه را باز نکن و قول بده آن را در خانه‌ات باز می‌کنی. مرد وقتی به خانه رسید در اوج ناباوری متوجه شد مسافر  16 چک 50 هزار تومانی در آن گذاشته است و در نامه‌ای نوشته این رزق و روزی زن و فرزند تو است.
 

آرزوهای شیرین
راننده روزهای شوق و شادی هر شب وقتی به خانه می‌رسد پس از مرور خاطرات به آرزوهایش فکر می‌کند. او در ذهن چند آرزوی بزرگ می‌پروراند. یکی این که روزی سرمایه زیادی کسب کند و تاکسی شکلاتی‌ها را زیاد کند.
مرور آرزوها لبخندی از رضایت را برای راننده جوان به همراه می‌آورد. زیرا او مطمئن است که روزی با مداومت و پایداری به آرزوهایش خواهد رسید همان طور که 11 سال برای شادی مردم تلاش کرد و به نتایج زیادی دست یافت.
 

http://www.iran-newspaper.com/1389/8/1/Iran/4631/Page/17/Index.htm روزنامه ایران :


 
comment نظرات ()
 
درخواست دختران و پسران مجرد از ...
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
 

دختران مجرد

اللهم نزلنا جوانک الرشید، الغنى و الصاحب المدرک و بالخصوص المسکن الگنده!
راکب زانتیا.
مطیع الامر.
لا خواهر و لا مادر.
متخصص الطبخ الغذاء لذیذ و النظافت المنزل و ماهر بالتعویضة الکهنة الطفل الصغیر.
الخاصه: الزن ذلیلا
آمین یا رب العالمین .......!
بده منتظریم .................!


پسرهای مجرد

الهم نزلنا حوریاً تک دانه و هیکل توپ (خدایا منو به خاطر این درخواست سنگینم ببخش)...!
کم توقعا...!
السّن الصغیرا...!
I Need لا کوزه ترشی...!
الوضع المالی.... عالی و جهیزیتها کاملةُ...!
و والدینها رو به موتا، ترجیحاً لا خواهر و مادر و پدر و کلهم فک و فامیلا...!
الچشم البسته (لا آفتاب مهتاب دیده)...!
کدبانوا فی المور المنزل (همه جور چیزا)...!
١٨٠% مطیع الامر، لا چون و چرا و تسلیماً لخشمنا...!
قویاً فی تحمل بوی جوراب و الغیر چیزها...!
یا رب اعطینا الیک For Me فوری....!
 


 
comment نظرات ()