body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

صدقه گیر نزدیک تر است ...
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
 

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
کج دار و مریض یا کج دار ومريز ...
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
 

کج دار و مریض یا کج دار ومريز؟

اصطلاح کج دار و مریز یا به صورتی که بیشتر مردم فهم می کنند و می نویسند کج دار و مریض از جمله اصطلاحاتی است که توسط مردم به اشتباه به کار می رود. مردم آن رابا مریضی مرتبط می دانند. این اصطلاح در اصل کج دار و مریز است. به معنای این که ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد و نسبتی با مریضی ندارد.

رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز

دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــز

هر یک به زبان حال با من می گفت

جامی که به دست توست کج دار و مریز

عاطفه توکلی


 
comment نظرات ()
 
سواستفاده احساسی ...
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠
 

سواستفاده احساسی

(Emotional Abuse)

 

این ترجمه یک بروشور از مرکز بهداشت دانشگاهی است. مطلب کمی طولانیست. اگر می خواهید ببینید ارزش خواندن دارد یا نه پیشنهاد می کنم بخش "حقوق اولیه در یک رابطه " را در پایان مطلب بخوانید و ببینید آیا در روابط شما این حقوق رعایت می شود یا نه.

سواستفاده احساسی چیست؟

سواستفاده رفتاریست که طراحی شده برای کنترل و مطیع کردن انسانی دیگر به وسیله استفاده از ترس٬ تحقیر و توهین لفظی یا خشونت فیزیکی. سو استفاده احساسی نوعی از سو استفاده است که به جای فیزیکی احساسی باشد و می تواند شامل هرنوع سو استفاده لفظی٬ انتقاد دائم٬ یا تکنیک های ماهرانه تر مانند ارعاب٬ کنترل(manipulation) یا همیشه ناراضی بودن باشد.

سو استفاده احساسی مانند شستشوی مغزی می باشد چرا که به طور سیستماتیک اعتماد به نفس٬ احساس ارزشمند بودن٬ اعتماد به قضاوت شخصی و خود بینی(self-concept) قربانی را خدشه دار می کند. چه این کار به صورت سرزنش کردن و تحقیر مداوم٬ و به صورت ارعاب یا در پوشش، راهنمایی٬ درس دادن یا نصیحت باشد، نتیجه یکی است. در نهایت٬ دریافت کننده سواستفاده تمام شناخت از خود (sense of self) و بقایای ارزش های شخصی را از دست خواهد داد. سواستفاده احساسی، تا اعماق شخصیت فرد نفوذ می کند و جراحت هایی به جای می گذارد که ممکن است بسیار عمیق تر و پایدارتر از جراحت های سواستفاده فیزیکی باشند.

انواع سو استفاده احساسی

سو استفاده احساسی می تواند اشکال بسیار متفاوتی به خود بگیرد. سه فرم کلی رفتار سو استفاده شامل پرخاشگری٬ انکار(denying) یا کوچک کردن می باشد.

پرخاشگری(Aggressing)

صورت های پرخاشگر سواستفاده می تواند شامل :

  • توهین کلامی (name calling)٬
  • متهم کردن٬
  • سرزنش کردن٬
  • تهدید٬
  • دستور،

و ... باشد. رفتارهای پرخاشگرانه معمولا مستقیم و واضح هستند. موقعیت بالادستی که سواستفاده کننده است با قضاوت کردن یا بی اعتبار کردن دیگری برای خودش فرض می کند تساوی و استقلال فردی را که لازمه یک ارتباط سالم بین دو بزرگسال است از بین می برد. ( رابطه با الگوی والد - کودک(parent-to-child ) ( که در تمام سو استفاده های لفظی رایج است)) از همه وقتی واضح تر است که سواستفاده کننده رفتار پرخاشگر داشته باشد.

سواستفاده های پرخاشگرانه می تواند فرم غیر مستقیم تری هم داشته باشد آن قدر که اسم " کمک " هم به خود بگیرد. انتقاد٬ نصیحت٬ راه حل ارائه دادن٬ آنالیز کردن٬ تفحص٬ و زیر سوال بردن شخص دیگر همه ممکن است تلاش های صادقانه برای کمک کردن باشند. اما در بعضی اوقات این رفتارها ممکن است تلاشی برای کوچک کردن٬ کنترل٬ یا پست کردن(demean) به جای کمک کردن باشند. لحن نهفته قاضی گونه " من از همه بهتر می دانم " که سواستفاده کننده در این موقعیت ها استفاده می کند نا مناسب است و یک وضعیت نابرابر را در رابطه ای هم شان به وجود می آورد.

انکار(Denying)

بی اعتبار کردن (invalidating)= می کوشد تا دیدگاه قربانی را نسبت به جهان اطرافش تحریف کند یا تحلیل ببرد. بی اعتبار کردن، زمانی رخ می دهد که سواستفاده کننده نمی خواهد یا نمی تواند واقعیت را بپذیرد. به عنوان مثال قربانی با سواستفاده چی در باره یک زمانی که او را با الفاظ زشت خطاب کرده رو در رو می شود و سواستفاده کننده ممکن است پافشاری کند که، " من هیچ وقت همچین حرفی نزدم"٬ " اصلا معلومه راجع به چی حرف می زنی؟" و غیره.

دریغ کردن(withholding) = نوع دیگری از انکار کردن است. دریغ کردن شامل خودداری از گوش کردن٬ خود داری از برقراری ارتباط٬ و قهر کردن (emotionally withdrawing) به عنوان تنبیه باشد. از این بعضی وقت ها به عنوان تنبیه ساکت(silent treatment) نام برده می شود.

مقابله کردن(countering) = زمانی پیش می آید که سواستفاده کننده قربانی را به عنوان ادامه ای از خودش می بیند و هر نظر یا احساساتی را که با مال خودش تفاوت داشته باشد منکر می شود.

کوچک کردن(Minimizing)

کوچک کردن فرم ضعیف تر انکارکردن است. در هنگام کوچک کردن سواستفاده ممکن است انکار نکند که قضیه ای اتفاق افتاده اما تجربه احساسی و عکس العمل قربانی را زیر سوال ببرد. جمله هایی مانند " تو زیادی حساسی" یا " داری غلو می کنی" یا " چقدر گنده اش می کنی" همه تلویحا بیانگر این نکته هستند که احساسات شنونده غلط هستند و نباید مورد اعتماد قرار بگیرند.

بدیهی جلوه دادن(trivializing) وقتی اتفاق می افتد که سواستفاده کننده می گوید که کاری که شما کرده اید یا مطلبی که گفته اید بی نتیجه و بی اهمیت است. بدیهی جلوه دادن فرم ضعیف تری از کوچک کردن است.

انکار کردن و کوچک کردن به خصوص می توانند بسیار صدمه بزنند. علاوه بر کم کردن اعتماد به نفس و ایجاد کشمکش٬ با بی اعتبار کردن واقعیت٬ احساسات٬ و تجربه ها می توانند در نهایت شما را به شک کردن یا بی اعتمادی به دیدگاه ها و احساساتتان هدایت کنند.

فهمیدن رابطه های ناسزاوار(Abusive)

هیچ کس دلش نمی خواهد در یک رابطه ناسزاوار باشد اما آن هایی که به وسیله یکی از والدنیشان یا شخص مهم دیگری مورد سواستفاده لفظی قرار می گیرند اغلب دچار رابطه های مشابه در دوران بزرگ سالی می شوند. اگر یکی از والدین تمایل به تعریف کردن احساسات و تجربه های شما داشته، ممکن است شما یاد نگرفته باشید که چطور خودتان استانداردهایتان را تعریف کنیدُ و احساسات و عقایدتان را ارزیابی کنید. در نتیجه نقش کنترل کننده و تعریف کننده ای که شخص سواستفاده گر ایفا می کند ممکن است برای شما آشنا یا راحت باشد اگرچه که مخرب است.

قربانیان سواستفاده اغلب با احساسات بی قدرتی٬ رنجیده بودن٬ ترس و عصبانیت دست و پنجه نرم می کنند. جالب این جاست که سواستفاده کننده ها هم اغلب با همین احساسات در نبرد هستند. سواستفاده کننده ها هم ممکن است در محیط هایی با روابط ناسزاواز بزرگ شده باشند و یادگرفته اند تا از سواستفاده به عنوان راهی برای مدیریت احساسات بی قدرتی٬ رنجیده بودن٬ ترس و عصبانیتشان استفاده کنند.

درنتیجه سواستفاده کننده ها هم ممکن است جذب افرادی شوند که احساس بی چارگی می کنند یا یاد نگرفته اند که به احساسات و عقایدشان بها بدهند. این به سواستفاده کننده اجازه می دهد تا احساس امنیت و کنترل بیشتری داشته باشد و بتواند از رویارویی با احساسات و خودبینی اش فرار کند.

فهمیدن الگوی حاکم بر رابطه شما٬ علی الخصوص آن هایی که با افراد خانواده و سایر افراد مهم زندگیتان دارید٬ اولین قدم در راه تغییر است. عدم شفافیت در مورد این که با چه کسی در رابطه هستید ممکن است به صورت های مختلف ظهور کند. به عنوان مثال ممکن است شما در بعضی از موارد یک سواستفاده گر و در بعضی دیگر قربانی باشید. ممکن است کشف کنید که در روابط عاشقانه تان غالبا مورد سواستفاده قرار می گیرید و به شریکتان اجازه می دهد تا شما را تعریف و کنترل کند. اما در دوستی ها ممکن است با قهرکردن٬ کنترل کردن٬ "کمک کردن" به دیگران٬ و غیره نقش سواستفاده کننده را بازی کنید. شناختن خودتان و فهمیدن گذشته تان می تواند از پیدایش دوباره سواستفاده در زندگیتان جلوگیری کند.

آیا با خودتان رابطه ای ناسزاوار دارید؟(Are you abusive to yourself)

اغلب اوقات ما به افراد اجازه می دهیم که با ما طوری رفتار کنند که فکر می کنیم باید با ما رفتار شود. اگر خودمان را تحقیر کنیم و خودمان را کوچک ببینیم ممکن است شریکی انتخاب کنیم که این تصویر را به ما منعکس می کند. اگرما راغب هستیم که رفتار منفی دیگران را تحمل کنیم٬ یا با دیگران بد رفتار می کنیم٬ احتمال دارد که با خودمان هم همین طور بد رفتاری می کنیم. اگر شما سواستفاده گر یا قربانی هستید ممکن است بخواهید که در باره درمان آن فکر کنید.

با خودتان چه طور حرف می زنید؟

آیا افکاری مانند "چقدر احمقم!" یا " هیچ وقت نمی تونم یه کار درست انجام بدم" تفکر غالب شما هستند؟

یاد گرفتن این که خودمان را دوست داشته باشیم و از خودمان مراقبت کنیم اعتماد به نفس را افزایش می دهد و احتمال این که یک رابطه سالم و نزدیک برقرار کنیم را بیشتر می کند.

حقوق اولیه در یک رابطه

اگر قبلا درگیر یک رابطه ناسزاوار بوده اید ممکن است ایده روشنی از این که یک رابطه سالم چگونه است نداشته باشید. حقوق زیر حقوق اولیه شما و شریکتان در یک رابطه هستند:

  • حق تشویق شدن.
  • حق حمایت عاطفی.
  • حق نیت خیر از طرف دیگری.
  • حق یک زندگی فارغ از انتقاد و قضاوت.
  • حق یک زندگی فارغ از سرزنش و تهمت.
  • حق زندگی فارغ از عصبانیت و طغیان غضب.
  • حق زندگی فارغ از تهدیدهای فیزیکی و احساسی.
  • حق این که از کار و علائق شما با احترام یاد گـردد.
  • حق این که احساسات و تجربه هایتان به رسمیت شناخته شوند
  • حق این که با الفاظی که ارزش شما را زیر سوال می برند خطاب نشوید.
  • حق داشتن عقاید شخصی حتی اگر با عقاید شریکتان تفاوت داشته باشد.
  • حق این که با احترام از شما تقاضا شود نه این که به شما دستور داده شود.
  • حق این که حرف شما از طرف دیگری گوش داده شود و پاسخ مودبانه شنیدن.
  • حق شنیدن یک معذرت خواهی صادقانه برای هر جک و شوخی که احساسات شما را رنجانده باشد.
  • حق شنیدن یک جواب واضح و مفید در مقابل سوالات یا دل مشغولی هایی که برحق به شما مربوط می شوند.

     

چه می توانید بکنید؟

اگر رابطه هایی که این جا شرح داده شدند برای شما آشنا هستند بهتر است :

  • سواد خودتان را در مورد رابطه های ناسزاوار بالا ببرید.
  • از یک مشاور کمک بگیرید. یک مشاور می تواند به شما کمک کند تا اثرات یک رابطه ناسزاوار را درک کنید و راه های سلامت تر ارتباط با دیگران را یاد بگیرید و به خودتان بیشتر اهمیت بدهید.

http://www.diamethod.com/diamethod/


 
comment نظرات ()
 
تبدیل انتقاد بنفس به اعتماد بنفس
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
 

اعتماد به نفس مقوله ای است که برای تک تک انسان ها از ارزش و اهمیت بسیار زیادی برخوردار می باشد. زمانی که صحبت از استرس و تنش های فراوان به میان می آید، اعتماد به نفس معمولاً یکی از خصوصیات افراد حرفه ای به شمار می رود. گرچه اعتماد به نفس از اهمیت فراوانی برخودار می باشد، اما مسئله ای که مطرح می شود، این است که چگونه می توان به طور واقعی اعتماد به نفس را ایجاد کرد و آن را زنده نگه داشت؟

یکی از جنبه هایی که می توان از آن منظر به اعتماد به نفس نگاه کرد، این است که هر فرد در خلوت و تنهایی، با خودش چگونه صحبت می کند. به طور تقریبی هر فرد به طور روزانه در حدود 300 تا 400 مرتبه کارهای فردی اش را ارزشیابی می کند. متاسفانه برای بیشتر افراد این ارزیابی ها با آن چه از خودشان انتظار دارند، فاصله بسیار زیادی دارد و بیشتر ارزشیابی ها شکل انتقاد به خود می گیرند. تحقیقات گویای این مطلب هستند که در یک فرد معمولی، 80% از این ارزیابی ها جنبه منفی دارند، و تنها 20% از آن ها مثبت می باشند.

اگر یک اشتباه معمولی کرده باشید، حداقل 45 دقیقه در مورد آن خودتان را سرزنش می کنید:

  • واقعاً احمقانه بود،
  • همه آن ها داشتند مرا نگاه می کردند،
  • نمی توانم باور کنم که این حرف از دهان من درآمده باشد،
  • احتمالاً وقتی امشب به خانه بروند، همه شان در مورد من صحبت خواهند کرد!

 

اگر هم کارتان در این حد، بد نبوده باشد، باز هم یک منشی مخصوص پرونده های کارهای اشتباه دارید که در قسمت ذهن، مشغول به فعالیت می باشد. در این مواقع او دست به کار می شود و فایل های قبلی را چک می کند:

  • اجازه بدهید که موارد قبلی را بررسی کنم، بله فکر می کنم شما احمق هستید!
  • در حقیقت هر روز بدتر از روز گذشته عمل می کنید، آن روزی را به یاد می آورم که...

 

بیشتر ما تبحر خاصی در خار شمردن خودمان داریم و کمتر قادریم که احساس خوبی در خودمان ایجاد نماییم. حتی اگر زمانی از راه برسد که خودتان را به خاطر کار خوبی که انجام داده اید مورد تشویق قرار دهید، باز هم این امر برای مدت زمان زیادی به طول نمی انجامد. ما معمولاً عادت کرده ایم که ارزش موفقیت هایمان را دست کم بگیریم:

  • من خوش شانس بودم!
  • همه چیز به زمان مربوط می شود، من باید این کار را یک هفته پیش انجام می دادم!
  • شاید فرد دیگری می توانست این کار را خیلی بهتر از من انجام دهد.

آخرین باری که کار خوبی انجام دادید و از شدت خوش حالی نتوانستید پلک بر روی هم بگذارید به چه زمانی باز می گردد؟ هیچ وقت!

البته هر چند در درون، از خودمان انتقاد می کنیم، اما در عین حال سعی می کنیم که در پیش روی دیگران خود را به بهترین نحو جلوه دهیم. معمولاً طوری خودمان را نشان می دهیم که دیگران احساس کنند ما در حدود 90% در کارهایمان به صورت مفید و مؤثر عمل می کنیم، و در پیش روی آن ها قبول می کنیم که انجام اشتباه های گاه و بی گاه، از خصوصیات انسان ها به شمار می رود. شاید بتوانید دیگران را گول بزنید، اما نمی توانید خودتان را فریب دهید. زمانی که شما چیزهایی را که از خودتان می دانید با چیزی که دیگران در جمع از شما می دانند، مقایسه می کنید، درست در آن زمان است که احساس شکست عمیقی به شما دست می دهد. زمانی که به سمت انتقاد فردی روی می آورید، نهایتاً به دنبال عزیزان، شرکا، دوستان و رئوسایی می گردید که خاطر شما را از خودتان جمع کنند و حس اعتماد به نفسی را که ندارید به شما هدیه کنند. متاسفانه در شرایطی که شما اعتماد به نفس خودتان را در گرو سخنان دیگران بگذارید، آن وقت کنترل شخصی از دست شما خارج شده و دیگران آن را کنترل خواهند کرد. اگر آن ها از تایید کردن شما دست بردارند، آن گاه به شما احساس بی فایدگی دست خواهد داد، اعتماد به نفستان از هم پاشیده شده و احساس وابستگی بیشتری می کنید.

شما نباید آن طوری که با دیگران صحبت می کنید با خودتان هم به همان طریق صحبت کنید!

شاید این طور بگویید که :

  • تو این کار را انجام دادی؟ تو احمقی!
  • آیا کسی تو را دید؟ بله تو را دیدند!
  • آیا آنها می دانند که من تو را می شناسم؟
  • منظورم اینه که یاد آن زمانی افتادم که...

چه کسی یک هم چین دوستی می خواهد؟

اگر یک مدیر با کارمندش آن طوری که شما با خودتان صحبت می کنید، حرف بزند، کارمند می تواند به راحتی از مدیرش شکایت کرده و پیروز شود. درون شما هم این استحقاق را دارد که به خوبی با آن رفتار کنید. یاد بگیرید که فضایی را به اشتباهاتان نیز اختصاص دهید و آن ها را به عنوان تجربه در مراحل بعدی زندگی به کار بندید.

هر چند اشتباه، جزئی از زندگی است، اما ما باید راه های را پیدا کنیم که بدون ضربه زدن به استعدادهایمان تنها از انتقادهای سازنده بهره بگیریم. طوری به انتقاد کردن نگاه کنید که گویی قصد دارید به عنوان اطلاعاتی در زمنیه بهبود و به موفقیت رساندن خودتان استفاده کنید. هدف شما محکوم کردن و یا سرزنش نفستان نیست؛ بلکه باید به وسیله انتقاد، برای آینده خودتان یک پشتیبان محکم درست کنید که به شما اجازه دهد که فردا خیلی موثر تر از امروز عمل کنید!

اسکات ادم نقاش فیلم کارتونی دیلبرت، با توجه به این دیدگاه، با هم گروهی ناشی تنیس خود برخورد کرد، ماجرا را از زبان خودش بشنویم:

در یکی از تورنومنت ها تنیس با خانمی، هم گروهی شده بودم که به تازگی بازی تنیس را یاد گرفته بود. هر بار که یکی از توپ را خراب می کرد، رو به من می کرد و انتظار داشت که من ناراحت و نا امید شوم و با عصبانیت با او برخورد کنم؛ اما من به جای خشم و ناراحتی، نقشه بعدی را با او در میان می گذاشتم و حرکات مفیدتر را به وی آموزش می دادم. با انجام چنین کاری من یک پیغام مهم را به او یاد می دادم، گذشته مهم نیست. من به هیچ وجه قصد نداشتم که او را با تشویق های توخالی و بزرگ کردن های بی مورد بالا ببرم، چرا که این کار راه به جایی نمی برد و اغلب نتیجه خاصی در بر ندارد. اما می دانستم که اگر او بخواهد بیش از اندازه به اشتباهاتش فکر کند، امکان بروز مجدد اشتباه چند برابر می شود به همین دلیل اغلب بر روی اهداف آینده توجه داشتم و حرکات بعد را با او تمرین می کردم. خود او نیز تمایل بیشتری به انجام این کار نشان می داد. پس از گذشت چند روز توانایی های او به طور باور نکردی افزایش پیدا کرد و در نهایت توانستیم برنده تورنومنت شویم.

شما هم با خودتان باید همین طوری رفتار کنید. مانند اتومبیلی که در حال پیشروی به جلو است و در آن هیچ گونه ترمزی وجود ندارد. اگر شما وقت زیادی را صرف نگاه کردن به آینه عقب بکنید، ممکن است به درختی که در مقابلتان وجود دارد برخورد نمایید. در حقیقت به همین دلیل است که آینه عقب خیلی کوچک تر از آینه جلو می باشد. تمرکزتان را از آینه عقب بردارید و بیشتر بر روی آینده رانندگی خود تمرکز کنید؛ سعی کنید به هر نحوی که شده خودتان را از حمله های شخصی شایع دور کنید. از یک پشتیبانی مطمئن درونی بهره بگیرید. چرا کاری را انجام دادید که کنترل کافی بر روی آن نداشتید؟

قبول این که یک بار در زندگی اشتباه کردید، خیلی راحت تر و بهتر از این است که قبول کنید خودتان یک اشتباه هستید.

من قصد جسارت ندارم، اما برای خودم هم این امر پیش آمده که مشغول رانندگی در بزرگراه های تهران بودم و احساس خوبی نسبت به خودم نداشتم. مطمئنم که برخی از رانندگان دیگر نیز یک چنین احساسی، درست شبیه به من داشتند؛ آن ها حتی توان نداشتند که برای دوستانشان هنگام خداحافظی تمام انگشت های دستشان را تکان دهند.

پس از این که مشکل به خصوصی را شناسایی کردید، می توانید با مطرح کردن 2 پرسش از خودتان بیش از پیش بر روی آینده تان تمرکز کنید:

اول چه کاری می توانید برای تصحیح مشکل انجام دهید؟ اگر هر گونه عمل سازنده و یا عذر خواهی می تواند مشکل شما را حل کند، زمانی را فقط به این کار اختصاص دهید؛

پرسش دوم که مهم تر هم هست:

اگر قرار است که در آینده مجدداً چنین مشکل مشابهی برایتان رخ دهد، چگونه قصد دارید آن را کنترل نمایید؟

اگر شما یک دوست و یا همکار با معرفت و ارزشمند دارید، می توانید از او کمک گرفته و مشورت بخواهید. اگر هم ندارید، عقاید خود را بر روی یک کاغذ بنویسید و این سؤالات را از خودتان بپرسید و حتی الامکان از انتقادهای شخصی خودداری کنید. زمانی که از گذشته خود چیزهایی یاد بگیرید و بر روی استراتژی های جدید تمرکز کنید، می توانید به راحتی در بازی زندگی موفق شوید.

اعتماد به نفس زمانی در شما ایجاد می شود که بتوانید از اشتباهات خود درس بگیرید و آن ها را کنار بگذارید تا به موفقیت دست پیدا کنید. به چالشی که در مورد یاد گرفتن از اشتباهات فردی مطرح می شود، خوش آمد بگویید چرا که آن ها مانند شن ریزه هایی هستند که شما را آماده تغییر می کنند و سبب می شوند تا قدم های بعدی را محکم تر بردارید. سعی کنید در پایان هر روز خودتان را ارزیابی کرده و میزان کارایی خودتان را تخمین بزنید. از تقویم شخصی برای ضبط موفقیت های خود استفاده کنید، ممکن است شما برنده باشید و خودتان هم متوجه نشوید و یا به زودی از یادتان برود بنابراین یادداشت کردن را از خاطر فراموش نکنید .


 
comment نظرات ()
 
روزی برای تقسیم خوشبختی ...
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
 

...اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزار دهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.

( دکتر علی شریعتی )


انسان موجودی اجتماعی است که نمی تواند به تنهایی زندگی کند. شواهد تاریخی نشان می دهد که انسان های نخستین، در ابتدا برای دوری از خطرات و مشکلات و دست یابی به زندگی راحت، در کنار هم زیستن را انتخاب کردند. امروزه حتی اگر به دلیل امکانات و شرایط موجود کسی بتواند زمان زیادی به تنهایی در خانه زندگی کند و کسی را نبیند وهیچ گونه ارتباطی بر قرار نکند، ممکن است بتواند نیازهای جسمی اش را برطرف کند اما خلاء روحی وعاطفی آزارش خواهد داد.

زندگی در کنار دیگر انسان ها باعث به وجود آمدن باید و نبایدهایی شد که به مرور زمان تبدیل به قوانینی گشت که برای داشتن زندگی راحت لازم الاجراست. هرچند هر جامعه ای با توجه به شرایط بومی خود، قوانین مختلفی را وضع کرد و سعی داشت تمام احتیاجات مردم را با توجه به قوانین خود بر طرف کند اما روابط انسانی پیچیده تر از آن است که قوانین به تنهایی بتوانند یک زندگی آرام و رضایت بخش را رقم بزند.

ادیان الهی که حاوی دستور العمل هایی برای سعادت بشری هستند، علاوه بر تعیین قوانین، با تشویق انسان ها به اخلاق پسندیده و کسب صفات نیکو، شرایط را برای یک زندگی آرام فردی و جمعی، آماده کرده اند. یکی از این صفات که هم در دین ما به آن بسیار اشاره شده: احسان و نیکو کاری است.

می توان گفت بزرگ ترین اثری که احسان در زندگی انسان دارد به خصوص در دوران حال که روزگار آسایش بیشتر و آرامش کم تر است، همین احساس رضایت درونی است که بعد از انجام کار خیر باعث آرامش روحی فرد می گردد. اما این تنها فایده آن نیست.

احسان و نیکوکاری مصادیق فراوانی دارد. این احسان می تواند از آب دادن به یک حیوان تشنه تا ساختن مدرسه را شامل شود. هر کدام از شما به خوبی می دانید که کار نیک چه کاری است و حتما در طول زندگی احساس خوشایند بعد از انجام کار پسندیده را تجربه کرده اید.

همان طور که در بالا اشاره شد ما انسان ها تنها نیستیم و این با هم بودن زمانی زیباتر و راحت تر است که در روابط مان اهل احسان باشیم. در غیر این صورت زندگی سخت تر می شود. نیکوکاری چهره روابط میان فردی را منعطف و مطبوع می کند.

کوچک ترین اجتماعی که همه ما در آن عضو هستیم، خانواده است. شما خانواده ای را تصور کنید که اهالی آن اهل احسان و نیکوکاری باشند و در مقابل خانواده ای که افراد آن به وظایف خود عمل کنند اما اهل گذشت وصبر که از مصادیق بارز نیکوکاری است، نباشند.

زندگی در کدام مطبوع تر و دلنشین تر است؟

در زندگی خانوادگی هرچند مانند دیگر حوزه های فردی و اجتماعی، عدل و عدالت مهم است و هر کسی می باید حقوق طرف مقابل را بر پایه اصول عدالت رعایت کند ولی زندگی خانوادگی به گونه ای پیچیده است که انسان بی اصل احسان نمی تواند زندگی کامل و موفقی داشته باشد و احساس خوشبختی نماید.

در بسیاری از موارد ضروری است که همسر از حق خویش بگذرد و کوتاه آید و به حکم احسان رفتار نماید. از این رو گفته اند که اساس زندگی خانوادگی و همسرداری، عفو و گذشت و احسان است.

حقوق و عدالت می تواند بنیادهای ابتدایی آن را استوار بخشد ولی نمی تواند جاذبه های یک زندگی کامل و خوشبخت را پدید آورد. حقوق و عدالت به جهت حضور قوی عقل و عقلانیت از خشکی خاصی برخوردار است و اصول عاطفی و روانی در آن کم تر یا اصلاً مورد توجه و ملاحظه نیست. برخلاف احسان که اصولاً بر پایه اصول عاطفی شکل می گیرد.

نیکوکاری باعث می شود که در خانواده بین اعضای آن، عشق ومحبت جریان یابد. عشق و محبت تنها در احسان خودنمایی می کند. در این هنگام است که خانه و خانواده به معنای واقعی و درست آن شکل می گیرد و آرامشی که مطلوب ایجاد خانواده و همسرگزینی است حضور خود را نشان می دهد.

در چنین خانواده ای است که فرزندان نیز به طور عملی می آموزند که نیکی کردن به دیگران، علاوه بر پاداش اخروی، اولین سودش به خود انسان بر می گردد. اگر همه ما از خانواده هایمان شروع کنیم و در روابطمان نیکوکاری را سر مشق قرار دهیم، فرزندانمان نیز به صورت غیر مستقیم، نیکوکاری را می آموزند و در نتیجه افراد جامعه، کسانی هستند که از کودکی نیکو کاری را آموخته اند و در آن صورت جامعه به سمت آرامش وسعادت خواهد رفت.

احمدرضا فتوت http://charismaco.com/html/modules.php?op=modload&name=News&file=article&sid=1531


 
comment نظرات ()
 
Lenny
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
 

مراقب آن چه که می گویید باشید.

هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه می رفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور باشم و خودم را میان بچه های دیگر گم کنم. عادت کرده بودم مثل یک سایه، بی سر و صدا به مدرسه بیایم و به همان شکل به خانه برگردم. هیچ کس توجهی به من نداشت و من نیز با کسی کاری نداشتم. ترجیح می دادم هیچ توجهی را به خود جلب نکنم زیرا باور داشتم همه از من بدشان می آید. گرچه در خلوت خود تمنای دیده شدن و توجه را داشتم.

زندگی سایه وار من به همین شکل می گذشت تا این که لنی ( Lenny ) به مدرسه ما آمد. لنی دبیر ادبیات انگلیسی در دبیرستان ما بود. ۴۲ ساله، با ریش کم پشتی که تمام صورتش را پوشانده بود و لبخند دلنشینی که همیشه بر لب داشت. ریز نقش و پر جنب و جوش بود و اصرار داشت او را با نام کوچک صدا کنیم. برای اولین بار در زندگی ام کسی به من توجه کرد و با من مهربان بود. برای اولین بار در زندگی ام کسی مرا می دید، لنی!

متاهل بود و یک فرزند داشت. عاشق همسرش بود و معلوم بود که توجهش به من رنگ دل باختگی ندارد. گاهی پس از پایان ساعت درس در مدرسه می ماند و با هم حرف می زدیم. از این که به حرف هایم گوش می داد تعجب می کردم و لذت می بردم و زمانی که کیف چرمی اش را بر می داشت و می گفت، خوب بهتر است بروم، هرگز لحنش به شکلی نبود که حس کنم از بودن با من خسته شده است. برخلاف دیگران، به نظر می رسید از بودن با من خوشش می آید. حتا یک بار مرا به خانه اش دعوت کرد. همسرش برایمان نان خانگی پخته بود و من با شگفتی دیدم که لنی برای فرزند کوچکش کتاب داستان می خواند. رویداد عجیبی که هرگز در خانواده خودم ندیده بودم!

لنی توانست نظر مرا نسبت به خودم تغییر دهد. او به من گفت که می توانم یک نویسنده شوم. گفت نوشته هایم پر از احساس هستند و او از خواندنشان لذت می برد. ابتدا باور نکردم. خودم را موجود بی ارزشی می دانستم که کاری از او ساخته نیست و ایمان داشتم لنی به خاطر تشویق من دروغ می گوید. اما او یک بار در میان کلاس و در برابر چشمان تمام همکلاسی هایم، به خاطر متن ادبی که نوشته بودم برایم دست زد و به همه گفت که من می توانم یک نویسنده بزرگ شوم. زمانی که به اتاق آموزگاران می رفت دیدم که در راه با سایر دبیران در مورد من و متنی که نوشته بودم حرف می زند.

همان روز تصمیم گرفتم یک نویسنده شوم، چون لنی این طور می خواست. اما متاسفانه اغلب میان آن چه که می خواهید و آن چه که واقعا انجام می دهید سال ها فاصله وجود دارد و من زمانی شروع به نوشتن کردم که بیست سال از آن روز می گذشت.

در همان سالی که لنی مرا تحسین کرد، به دلیل مشکلات شدید خانوادگی، کشیدن سیگار را در پانزده سالگی شروع کردم. سال بعد، هم مشروب می خوردم و هم مواد مخدر استعمال می کردم. هنوز هم لنی را دوست داشتم و با این که دیگر معلم من نبود او را گاه گاهی می دیدم تا این که خبردار شدم لنی مبتلا به سرطان شده است. از شدت غم داشتم دیوانه می شدم. به خودم، دنیا و به خدا ناسزا می گفتم. نمی دانستم چرا مردی به این خوبی باید در جوانی از دنیا برود ( زمانی که جوان هستیم انتظار داریم دنیا به همان شکلی باشد که ما می خواهیم ). به دیدنش رفتم. برخلاف آن چه که تصور می کردم با این که لاغر و رنگ پریده شده بود، آرام و خوش رو بود. همان لبخند همیشگی را بر لب داشت و مثل همیشه از دیدن من خوش حال شد. رفته بودم تا به او دلداری بدهم و به زندگی امیدوارش کنم اما گریه امانم را برید و نتوانستم هیچ حرفی بزنم. در عوض او بود که مرا دلداری می داد و می خواست به زندگی امیدوارم کند. از من خواست اعتیاد را ترک کنم و زندگی را دوست بدارم چون ارزش دوست داشته شدن را دارد.

از خانه اش که بیرون آمدم تصمیم داشتم مانند او زندگی کنم. دوست داشتم زمانی که هنگام مرگ من نیز فرا می رسد بتوانم مانند لنی به همین اندازه آرام، صبور و راضی باشم. اما نشد. نتوانستم در برابر مشکلات خانوادهام دوام بیاورم و تنها چند روز بعد از ملاقاتم با لنی از خانه فرار کردم و به لندن رفتم.

بیست سال گذشت. تمام روزهای این بیست سال را در اعتیاد و فساد غوطه خوردم. از تمام مردم و از خودم متنفر بودم. هیچ اعتقاد، هیچ باور و هیچ ایمانی را قبول نداشتم. در زندگی هیچ هدف، هیچ امید و هیچ آیندهای نمی دیدم و زندگی برایم تنها عبور کُند روزها بود. روزی به طور اتفاقی و برای این که از سرما فرار کنم وارد یک گالری نقاشی شدم. درون گالری یکی از همکلاسی های قدیمی ام را دیدم. قبل از این که بتوانم از دیدش فرار کنم، مرا دید و به طرفم آمد. هیچ اشتیاقی نداشتم که از شهری که در گذشته در آن زندگی می کردم برایم حرف بزند اما او آدم پرحرفی بود و از همه کس و همه چیز حرف زد. تقریبا به حرف هایش گوش نمی دادم تا این که نام لنی را در میان حرف هایش شنیدم.

گفت، لنی تنها یک سال پس از فرار من، با زندگی وداع کرده است. گفت، یک بار همراه با سایر بچه ها به دیدن لنی رفته بود. تنها یک هفته قبل از مرگش. لنی به آن ها گفته بود که ایمان دارد من روزی نویسنده بزرگی خواهم شد. نویسنده ای که همکلاسی هایم به آشنایی با او افتخار می کنند. برای این که نگاه تمسخرآمیز همکلاسی سابقم بیش از آن آزارم ندهد به سرعت از گالری بیرون آمدم و به آپارتمان کوچک، کثیف و حقیرم پناه بردم. ساعت ها گریه کردم. برای اولین بار احساس کردم لیاقتم بیش از این زندگی نکبت باری است که برای خودم درست کرده ام. برای اولین بار دعا کردم و از خدا خواستم کمکم کند تا بتوانم همان کسی شوم که لنی انتظار داشت.

قبل از این که بتوانم به رویای آموزگارم جامه عمل بپوشانم، دو سال طول کشید تا توانستم اعتیادم را ترک کنم و خودم را به طور کامل از منجلابی که در آن گرفتار شده بودم نجات دهم. در تمام این مدت، هر روز این جمله لنی را با خود تکرار می کردم روزی نویسنده بزرگی خواهم شد.

زمانی که برنده جایزه بزرگ ادبی انگلستان شدم، در مصاحبه مطبوعاتی ام گفتم:

هرگز از قدرت کلمات غافل نشوید.

گاه یک جمله ساده می تواند زندگی فردی را به طور کامل دگرگون کند،

می تواند به او زندگی ببخشد و یا زندگی را از او دریغ کند.

خواهش می کنم مراقب آن چه که می گویید باشید!

داستان زندگی کاترین رایان Catherine Ryan نویسنده داستان های کوتاه و برنده جایزه بزرگ ادبی انگلستان.

http://www.theresabook.com/2011/11/guest-post-and-giveaway-catherine-ryan-hyde-author-of-jumpstart-the-world/


 
comment نظرات ()
 
کلی حرف ...
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
 

متاع ما، اندیشه ماست.


 
comment نظرات ()
 
حقیقت ...
ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
 

یک الگوی ذهنی محدود که واقعیت را مخدوش می کند،

به یک زندگی محدود نیز خواهد انجامید.


 
comment نظرات ()
 
مسافر افتضاح ...
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
 

وقتی که تفاوت در رنگ و نژاد برتری می آورد!

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد

یک زن تقریباً پنجاه ساله سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.

مهماندار از او پرسید، مشکل چیه خانوم؟

زن سفید پوست گفت، نمی توانی ببینی؟

به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!

مهماندار گفت، خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه.

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت، خانوم، همان طور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم.

و قبل از این که زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این حال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند این که یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت:

قربان این بدان معناست که شما می توانید کیف تان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید...

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.


 
comment نظرات ()
 
می دونستم، اما ...
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
 

در روابط دوستانه، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست؛ به عهد و پیمان‌هاش است.

پس به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره تو دستش رو بگیر ...ب


 
comment نظرات ()
 
راستی، وَلن تاین مبارکه ؟ ...
ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
 

اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم،

اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود.

تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپوها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم.

سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود.

صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت،

بگو مگوها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد،

خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب.

روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود،

نبودِ پتو در بازار، خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پوشيدن كفش آديداس يك رويا بود.

همه اين ها بود، بمب هم بود و موشك و شهيد و ...

اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد!

يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود.

همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود.

امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند و هرچه بخواهيد و نخواهيد در آن ها هست.

از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي،

لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت،

داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور،

نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا،

رينگ اسپرت تا...

و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گران قيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم.

مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد!

مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود!

ويسكي گيرمان نيايد چي!؟

اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است.

ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانشجوهامان،

بي سوادي استادها،

عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر،

تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و ... برايمان مهم نيست،

ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقم مان سخت نگرانيم!

... مي شود كتابها نوشت،

... خلاصه اين كه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم.

هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش!

قحطي امروز قحطي انسانيت است،

قحطي هم دلي،

قحطي عشق!

چه بر سر ما آمده ؟


 
comment نظرات ()
 
روند ...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
 

چند دوست قديمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند می‌خواستند باهم قرار بگذارند که شام را با هم ديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا پرسنل زیبایی دارد.

١٠سال بعد که همگی٥٠ساله شده بودند دوباره تصميم گرفتند که شام را با هم ديگر صرف کنند. و پس از بررسی رستوران‌های مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا غذای خيلی خوبی دارد.

١٠سال بعد در سن٦٠سالگی، دوباره تصميم به صرف شام با هم ديگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا محيط آرام و بی‌ سر و صدايی دارد.

١٠سال بعد در سن٧٠سالگی، دوباره تصميم گرفتند که شام را با هم بخورند و سرانجام پس از بررسی رستوران‌های مختلف تصميم گرفتند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.

و بالاخره١٠سال بعد که همگی٨٠ساله شده بودند يک بار ديگر تصميم گرفتند که شام را با هم ديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا تا به حال آن جا نرفته‌اند.

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
تفاوت ...
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
پیامبر سلام ...
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
 

تولد چَشم،

تولد نور،

تولد روح،

تولد، عشق،

تولد شور،

و سلطان دل برهمه دوستاران و پیروانش مبارک


 
comment نظرات ()
 
Change …
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩٠
 

Change Your Words

Change Your World


 
comment نظرات ()
 
آهنگ هستی ساز ...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

از آن زمان که هماهنگی مان را با آهنگ هستی ساز از دست داده ایم، دچار انواع بیماری ها و رنج ها و دردها شده ایم .

آن صوت واحد را از یاد برده ایم پس، دیگر هم آهنگ با آن نیستیم .

این فراموشی بر ما غالب است و در از بین بردن دردهای خود، به روش های گوناگون درمانی متوسل شده ایم .

صوتی هست که ما را به سوی هماهنگی با آن کلمه واحد پیش می برد .

صوتی که قدرت برپایی جهانی بدین عظمت را داشته قطعا توانایی و قدرت این را نیز دارد که سلامتی، شفا و تعادل را، برای همیشه به ما بازگرداند .

تنها کافی است صدای او را بشنویم و با او هماهنگ شویم.

در این صورت از شفای دائمی برخوردار خواهیم شد.

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
رابطه ...
ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

تلاش برای داشتن رابطهای صمیمانه، بی آن که از نیازهایتان حرفی به میان آورید، مانند رانندگی با ماشینی است که فرمان ندارد.

شما میتوانید آن را به سرعت برانید، اما نمیتوانید مسیرتان را تغییر بدهید.

هنگامی که دو فرد نیازهایشان را روشن و صادقانه اظهار کنند رابطه تغییر میکند، تعدیل میشود یا رشد میکند.

در هر صورت هر اتفاقی که منبعد افتد با آگاهی از مسایل پیش رو خواهد بود.


 
comment نظرات ()
 
بخت ...
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آن جور که می خوان زندگی می کنن.

آن ها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو به خاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

شاید این عبارت رو بارها و بارها خوانده باشید.

شاید از آن لذت هم برده باشید.

اگر الان احساس خوش بختی نمی کنید باید گفت که فقط جمله بالا را خوانده اید.

شاید کسی را در اطرافتان ندارید که دوستش داشته باشید.

شاید اگر داریدشان، دوست داشتن را نمی دانید.

شاید اگر هر دو را دارید مرد عمل نیستید.

امتحان کنید و از روی عشق ببخشید و بگذرید و هدیه دهید حسی را که برایتان لحظات بی بدیلی به ارمغان خواهد آورد.

با عشق تغییر دهید و به قضاوت ننشینید.

اصلا قضاوت نکنید.

بگذارید این تغییر در شما عادت گردد و نتایجش را در میان آنان که دوستاشان دارید مشاهده کنید...


 
comment نظرات ()
 
غم ...
ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

اگه قرار بشه هرکسی بزرگ ترین غمش رو برداره و ببره تحویل بده،

اطمینان دارم با دیدن غم های دیگران آهسته غمت رو در جیبت می گذاری

و به خونه بر می گردی !‬


 
comment نظرات ()
 
لحظه وقوع ...
ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

نعمتی بالای سر برای بارشی خاص

همانند نعمتی که فقط خاص توست

لحظه اهدا، اگر مهیا باشی


 
comment نظرات ()
 
شك ...
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

در فولكلور آلمان، قصه اي هست كه این چنین بیان می شود،
مردي صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده . شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد، براي همين، تمام روز اور ا زير نظر گرفت.
متوجه شد كه همسايه اش در دزدي مهارت دارد، مثل يك دزد راه مي رود، مثل دزدي كه مي خواهد چيزي را پنهان كند، پچ پچ مي كند، آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض كند، نزد قاضي برود و شكايت كند .

اما همين كه وارد خانه شد، تبرش را پيدا كرد. زنش آن را جابه جا كرده بود.
مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه مي رود، حرف مي زند، و رفتار مي كند .
كتاب پدران، فرزندان، نوه ها اثر پائولو كوئليو


 
comment نظرات ()
 
Money Or Love Nobody knows
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
مشاور مردانه ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

مشاور عزیز سلام

امیدوارم بتوانید به من کمک کنید. چند روز پیش من از خانه خارج شدم تا به سر کارم بروم. هنوز از خانه دور نشده بودم که ماشینم خراب شد و مجبور شدم تا خانه پیاده برگردم. وقتی وارد خانه شدم نتوانستم آن چه را می بینم باور کنم. دختر همسایه را در کنار شوهرم دیدم!

من 32 ساله هستم، شوهرم 34 ساله است و دختر همسایه فقط 19 سال دارد. ما 10 سال است که ازدواج کرده ایم. شوهرم اعتراف کرد که از شش ماه پیش با ایشان رابطه دارد.

مشاور عزیز. من نگران و دل شکسته هستم و شدیداً به کمک شما نیاز دارم. لطفاً به من کمک کنید.

ارادتمند شما ...

... عزیز سلام

من درد شما را می فهمم. خراب شدن ماشین مشکل بزرگی است. با توجه به آن چه که توضیح دادی، احتمال می دهم مشکل از موتور باشد. لوله های بنزین را چک کن که آشغال تویشان گیر نکرده باشد. اگر تمیز هستند، شاید پمپ بنزین اشکال پیدا کرده باشد. اگر آن هم نبود باید انژکتور را چک کنی. امیدوارم توانسته باشم به تو کمک کنم.

ارادتمند، مشاور


 
comment نظرات ()
 
دیروز، دیروز بود ...
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

پدر: پسرم ديگه وقتشه يکم راجع به مسائل جنسی با هم صحبت کنيم.
پسر: باشه موافقم چي مي خواي بدوني؟


 
comment نظرات ()
 
با این حال همیشه مردها مقصرند ! ...
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
 

قبل از ازدواج : خوابيدن تا لنگ ظهر
بعد از ازدواج : بيدار شدن زودتر از خورشيد
نتيجه اخلاقي : سحر خيز شدن

قبل از ازدواج : رفتن به سفر بي اجازه
بعد از ازدواج : رفتن به حياط با اجازه
نتيجه اخلاقي : با ادب شدن

قبل از ازدواج : خوردن بهترين غذاها بي منت
بعد از ازدواج : خوردن غذا هاي سوخته با منت
نتيجه اخلاقي : متواضع شدن

قبل از ازدواج : استراحت مطلق بي جر و بحث
بعد از ازدواج : كار كردن در شرايط سخت
نتيجه اخلاقي : ورزيده شدن

قبل از ازدواج : رفتن به اماكن تفريحي
بعد از ازدواج : سر زدن به فاميل خانوم
نتيجه اخلاقي : صله رحم

قبل از ازدواج : آموزش گيتار و سنتور و غيره
بعد از ازدواج : آموزش بچه داري و شستن ظرف
نتيجه اخلاقي : آموزش های کاربردی و مفید

قبل از ازدواج : گرفتن پول تو جيبي از بابا
بعد از ازدواج : دادن كل حقوق به خانوم
نتيجه اخلاقي : با سخاوت شدن

قبل از ازدواج : ايستادن در صف سينما و استخر
بعد از ازدواج : ايستادن در صف شير و نان
نتيجه اخلاقي : آموزش ايستادگي

قبل از ازدواج : رفتن به سفرهاي هفتگي
بعد از ازدواج : در حسرت رفتن به پارك سر كوچه
نتيجه اخلاقي : امنيت كامل.


 
comment نظرات ()
 
از ماست که ...
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
تهران ...
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
تلقین ...
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

مجرمی را با چشماني بسته در حضور مجرمی دیگر نشاندن و با بريدن شاهرگ دستش او را به مجازات رساندند.

در اين هنگام نفر دوم با چشمان خود شاهد مرگ او بر اثر خونريزي شديد بود.

سپس چشمان نفر دوم را نيز بستند و اين بار شاهرگ دست وي را فقط با تيغه اي خط كشيدند و در اين حين كيسه آب گرم نيز بالاي دست وي شروع به ريختن مي كرد اين در حالي بود كه دست او به هيچ وجه زخمي نشده بود.

اما شاهدان يعني پزشكان و روانشناسان با كمال ناباوري ديدند كه مجرم دوم نيز پس از چند دقيقه جان خود را از دست داد چراكه او مطمئن بود كه شاهرگ دستش به مانند نفر اول بريده شده و خونريزي مي كند.

ريخته شدن خون را نيز بر روي دست خود حس مي كرده است.

در واقع تصوير ذهني او چنين بوده كه تا چند لحظه ديگر به مانند نفر اول هلاك مي شود و همين طور هم شد.

اين نشان مي دهد كه دستگاه عصبي ما با توجه به آن چه فكر مي كند يا خيال مي كند كه حقيقت دارد واكنش نشان مي دهد.

دستگاه عصبي ما تجربه خيالي را از تجربه واقعي تميز نمي دهد.

در مورد فوق با توجه به اطلاعاتي كه از ناحيه مغز در اختيار او قرار مي گيرد واكنش نشان مي دهد.

اين يكي از قوانين اوليه و اصولي ذهن است. در واقع اين طوري ساخته شده ايم.

ازتون می خوام که لحظه به لحظه مواظب گفته ها، فکرها و حرفای دلتون باشین.

مواظب باشین که به خودتون چی می گین. هیچ وقت نگین که چرا زندگی من این جوری...

چون همش دست خودمونه و این مائیم که زندگی خودمون رو به ویرونه و کلبه ای خرابه تبدیل می کنیم یا به قصری باشکوه و شاهکاری بی نظیر.

شیده دلاوری


 
comment نظرات ()
 
نشانه ها ...
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
 

هنگامی که فرانسوا میتران در سال ۱۹۸۱ میلادی زمام امور فرانسه را بر عهده گرفت، از مصر تقاضا شد تا جسد مومیایی شده فرعون برای برخی آزمایش‌ها و تحقیقات به فرانسه منتقل شود. هنگامی که هواپیمای حامل بزرگترین طاغوت تاریخ در فرانسه به زمین نشست، بسیاری از مسوولین کشور فرانسه و از جمله رییس دولت و وزرایش در فرودگاه حاضر شده و از جسد طاغوت استقبال کردند.

پس از اتمام مراسم، جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگ ترین دانشمندان باستان‌شناس به همراه بهترین جراحان و کالبدشکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.

 

رییس این گروه تحقیق و ترمیم جسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه بنام پروفسور موریس بوکای بود که برخلاف سایرین که قصد ترمیم جسد را داشتند او در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود.

تحقیقات پروفسور بوکای هم چنان ادامه داشت تا این که در ساعات پایانی شب، نتایج نهایی ظاهر شد؛ بقایای نمکی که پس از ساعت ها تحقیق بر جسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده‌اند. اما مسئله غریب و آن چه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالم‌تر از سایر اجساد باقی مانده، درحالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.

پروفسور موریس بوکای در حال آماده کردن گزارش نهایی در مورد کشف جدید (مرگ فرعون به وسیله غرق شدن در دریا و مومیایی جسد او بلافاصله پس از بیرون کشیدن از دریا ) بود که یکی از حضار در گوشی به یادآور شد که برای انتشار نتیجه تحقیق عجله نکند، چرا که نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است.

ولی موریس بوکای به شدت این خبر را رد کرده و آن را بعید دانست. او بر این عقیده بود که رسیدن به چنین نتیجه بزرگی ممکن نیست مگر با پیشرفت علم و با استفاده از امکانات دقیق و پیشرفته کامپیوتری. در جواب او یکی از حضار بیان کرد که قرآنی که مسلمانان به آن ایمان دارند قصه غرق شدن فرعون و سالم ماندن جثه‌ او بعد از مرگ را خبر داده است.

حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد و از خود سوال می‌کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به این که این مومیایی در سال ۱۸۹۸میلادی کشف شده است، در حالی که قرآن مسلمانان قبل از ۱۴۰۰ سال پیدا شده است؟

چگونه با عقل جور در می آید در حالی که نه عرب و نه هیچ انسان دیگری از مومیایی شدن فراعنه توسط مصریان قدیم آگاهی نداشته و زمان زیادی از کشف این مسئله نمی گذرد؟

موریس بوکای تمام شب به جسد مومیایی شده زل زده بود و در مورد سخن دوستش فکر می‌‌کرد که چگونه قرآن مسلمانان درمورد نجات جسد بعد از غرق سخن می‌گوید در حالی‌که کتاب مقدس آن ها از غرق شدن فرعون در هنگام دنبال کردن موسی سخن می گوید اما از نجات جسد هیچ سخنی به میان نمی‌آورد و با خود می‌گفت آیا امکان دارد این مومیایی همان فرعونی باشد که موسی را دنبال می کرد؟

و آیا ممکن است که حضرت محمد هزار سال قبل از این قضیه خبر داشته است؟

او در همان شب تورات و انجیل را بررسی کرد اما هیچ ذکری از نجات جسد فرعون به میان نیاورده بودند.

پس از اتمام تحقیق و ترمیم جسد فرعون، آن را به مصر باز گرداندند ولی موریس بوکای خاطرش آرام نگرفت تا این که تصمیم گرفت به کشورهای اسلامی سفر کند تا از صحت خبر در مورد ذکر نجات جسد فرعون توسط قرآن اطمینان حاصل نماید.

یکی از مسلمانان قرآن را باز کرد و این آیه را برای او تلاوت نمود:

{ فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً وَإِنَّ کَثِیراً مِنَ النَّاسِ عَنْ آیَاتِنَا لَغَافِلُونَ } [یونس:۹۲]

ما امروز پیکرت را [ از آب] نجات می‌دهیم تا عبرت آیندگان شوى، و همانا بسیارى از مردم از آیت‏هاى ما بى‏خبرند

این آیه او را بسیار تحت تآثیر قرار داد و لرزه بر اندام او انداخت و با صدای بلند فریاد زد: "من به اسلام داخل شدم و به این قرآن ایمان آوردم."

موریس بوکای با تغییرات بسیاری در فکر و اندیشه و آیین به فرانسه بازگشت و ده ها سال در مورد تطابق حقائق علمی کشف شده در عصر جدید با آیه های قرآن تحقیق کرد و حتی یک مورد از آیات قرآن را نیافت که با حقایق ثابت علمی تناقض داشته باشد.

و بر ایمان او به کلام الله جل جلاله افزوده شد.

حاصل تلاش سال ها تحقیق این دانشمند فرانسوی کتاب " قرآن و تورات و انجیل و علم بررسی کتب مقدس در پرتو علوم جدید" بود.

دانلود کتاب

منابع:

http://en.wikipedia.org/wiki/Maurice_Bucaille

http://www.islamic-invitation.com/book_details.php?bID=899&dn=1

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=123209

http://www.rajanews.com/detail.asp?id=50559


 
comment نظرات ()
 
قلمی زیبا ...
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
 

گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست.

قلم زیبای او را در یک نامه بخوانید:

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم دوستت دارم و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی.

همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چه قدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری.

مراقبشان باش.

به خودت این فرصت را بده تا بگویی:

  • مرا ببخش،
  • متاسفم،
  • خواهش می‌کنم،
  • ممنونم،

و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچ کس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.

خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن.

به دوستان و همه‌ آن هایی که دوستشان داری بگو چه قدر برایت ارزش دارند.

اگر نگویی، فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهی داشت ...


 
comment نظرات ()
 
فکر کن ...
ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
 

هـر وقـت در فـریـب دادن کسـی مـوفـق شـدی،

بـه ایــن فکـر نبــاش کـه اون چقـدر احمــق بــوده،

بـه ایــن فکـر کـن کـه اون چقـدر به تـو اعتـــــــماد داشــته.


 
comment نظرات ()
 
قابل توجه ...
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
 

مورد کاوی دلایل موفقیت و شکست پروژه های ایرانی

 

http://modiriran.ir/seminar/list.php?ACT=show_news_det&news_id=7


 
comment نظرات ()
 
بی پل نرسد جهان به آبادی و عشق ...
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
 

عمر بی دوست ندامت بادوست غرامت


 
comment نظرات ()
 
گاهی پروانه ها هم ...
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
 

گاه می رویم تا برسیم.

کجایش را نمی دانیم.

فقط می رویم تا برسیم،

بی خبر از آن که همیشه رفتن، راه رسیدن نیست.

گاه برای رسیدن باید نرفت.

باید ایستاد و نگریست.

باید دید.

شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت می کند.

باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده.

گاه رسیده ای و نمی دانی،

و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای،

مهم رسیدن نیست.

مهم آغاز است.

که گاهی هیچ وقت نمی شود،

و گاهی می شود بدون خواست تو.

پدرم می گفت تصمیم نگیر و اگر گرفتی شروع را به تاخیر انداختن، یعنی نرسیدن.

اما گاهی آغاز نکردن یک مسیر، بهترین راه رسیدن است.

اگر عبادت می کنی، گاه حتی لازم است بعد از نمازت فکر کنی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

یا پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی.

با خانواده ات دور هم بنشینید،

یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ برقی است یا نه؟

شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و از خود بپرسی که سال ها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم،

آیا ارزشش را داشت؟

سپس کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می سوزاند، اگر زیاد آفتاب بگیری.

باید باغ خودت را پرورش دهی به جای این که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد،

یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی.

و یاد می گیری که خیلی می ارزی.

زیرا گاهی پروانه ها هم به اشتباه عاشق می شوند،

و به جای شمع، گرد چراغ های بی احساس خیابان می میرند...

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
منتظرِ مامانمم ...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
 

مریم رستمی


 
comment نظرات ()
 
اخلاص ...
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

تختی در مقابل دیدگان شاه، بازوبند پهلوانی کشتی ایران را کسب کرده. او حالا باید سرش را خم کند تا شاه، مدال را دور گردنش بیاندازد. اما نمی کند! شاه هم به روی خودش نمی آورد و دست هایش را بالاتر می برد و مدال را تقدیم می کند به مردی که هیچ گاه، سر خم نکرد. شاهپور غلامرضا و سران کشوری و لشکری و امرای ارتش هم دور تا دور ایستاده اند.

 

خدایا اخلاص، اخلاص و می دانم ای خدا، می دانم که برای عشق زیستن و برای زیبایی و خیر مطلق بودن، چگونه آدمی را به مطلق می برد.

چگونه اخلاص این وجود نسبی را، این موجود حقیقی را که مجموعه ای احتیاج هاست و ضعف ها و انتظارها و ترس هاست مطلق می کند در برابر بی شمار جاذبه ها و دعوت ها و ضررها و خطرها و ترس ها و وسوسه ها و توصل ها و تقرب ها و تکیه گاه ها و امیدها و توفیق ها و شکست ها و شادی ها و غم های حقیر که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند...


 
comment نظرات ()
 
خدا گم شده ...
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن.

دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی می شده، ملت می دونستن زیر سر این دوتاست.

خلاصه آخر بابا ننشون شاکی می شن، می رن پیش کشیشِ محل، می گن:‌

تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن.

کشیشه می گه ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون.

خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش می پرسه پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟

پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار ر و نگاه می‌کنه.

باز یارو می‌پرسه پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟

دوباره پسره به روش نمیاره.

خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره.

آخر کشیشه شاکی می شه، داد میزنه، بهت گفتم خدا کجاست؟!

پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده.

داداش بزرگه ازش می‌پرسه چی شده؟

پسره میگه، بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم.

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
نامه تهدید آمیز ...
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
اِف بِد ...
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

شبکه های اجتماعی به ویژه فیس‌بوک امروزه یکی از دلایل مهم اعتیاد اینترنتی است! آمار و ارقام و نظر سنجی‌ها حاکی از آن است که بسیاری قبل از رفتن به رختخواب یا به محض برخواستن از خواب به اولین چیزی که فکر می‌کنند چک کردن ایمیل و فیس‌بوک است.

یک طراح خوش ذوق طرحی را ارایه نموده تا فیس‌بوک بازان حرفه ای حتی شب‌ها را هم با فیس‌بوک صبح نمایند. تومیسلاو زووناری اِف بِد ( تخت خواب شکل اف ) را به عنوان هدیه ای دوست داشتنی برای دوآتشه های فیس‌بوک طراحی نموده است. اف بد همان طور که از نامش پیداست تختخوابی است که طرح آن از لوگوی فیس‌بوک الهام گرفته شده است. در این تختخواب فیس بوکی علاوه بر درنظر گرفتن قسمتی برای خواب و استراحت قسمتی هم به عنوان میز کامپیوتر برای دسترسی به کامپیوتر و اینترنت لحاظ شده است. حتی روانداز این تختخواب مزین به آیکون‌های فیس‌بوک است تا همیشه و همه جا حتی در خواب هم رویای فیس بوکی داشته باشید. ناگفته نماند این تختخواب هنوز در مرحله طرح است و به تولید انبوه نرسیده است اما با ۷۵۰ میلیون کاربر فیس‌بوک که روز به روز بر تعداد آن‌ها افزوده می‌شود بعید نیست مورد استقبال قرار گیرد.


 
comment نظرات ()
 
دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم...
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

امروز سر چهار راه کتک بدی از یک دختر بچه هفت ساله خوردم!

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف می زدم و برای طرفم شاخ و شونه می کشیدم ... به زمین و زمان می کوبمت تا بفهمی با کی در افتادی ... زور ندیدی که این جوری پول مردم رو بالا می کشی و... خلاصه فریاد می زدم...

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و می گفت آقا گل! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد می زدم و هی هیچی نمی گفتم به این بچه مزاحم!

اما دخترک سمج این قدر بالا پایین پرید که دیگه کاسه صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم:

بچه برو پی کارت! من گل نمی خرم!

چرا این قدر پر رویی!

شماها کی می خواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و....

دخترک ترسید... کمی عقب رفت!

رنگش پریده بود!

وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم!

نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!

البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت:

آقا! من گل نمی فروشم!

آدامس می فروشم!

دوستم که اون ور خیابونه گل می فروشه!

این گل رو برای شما ازش گرفتم که این قدر ناراحت نباشین!

اگه عصبانی بشین قلبتون درد می گیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره...

دیگه نمی شنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی می گه؟!

حالا علت سکوت ناگهانی مو فهمیده بودم!

کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود!

و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له می کرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه می گفت:

رحم کن کوچولو! آدم از همه قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمی کنه!...

اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!

حتی بهم آدامس هم نفروخت!

هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه!

چه قدرتمند بود!


 
comment نظرات ()
 
نتیجه گیری با شما ...
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

روزی ملانصرالدین خطایی مرتکب می شود و او را نزد پادشاه می برند تا مجازاتش را تعیین کند.

پادشاه برایش حکم مرگ صادر می کند اما مقداری رافت به خرج می دهد و به وی می گوید اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزی از مجازاتت درمی گذرم.

ملانصرالدین هم قبول می کند و ماموران حاکم رهایش می کنند.

عده ای به ملا می گویند مرد حسابی آخر تو چگونه می توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی؟

ملانصرالدین می دهد که :

انشاءالله در این سه سال یا شاه می میرد یا خرم!


 
comment نظرات ()
 
مسجدی با معماری ایده ال ...
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
 

مسجد ابوظبی به عنوان سومین مسجد بزرگ جهان، از معماری متناسب با تمدن اسلامی و رویکردهای هنری مدرن امروز برخوردار است. عمارت این مسجد در جهان بی نظیر است. ساخت این مسجد از سال ۱۹۹۸ با هدف تعمیق فرهنگ، مفاهیم اسلامی و ارزش های دینی آغاز شد. اطراف، داخل و حیاط این مسجد بسیار وسیع و گلدسته ها و قبه های اصلی بزرگ آن در جهان بی نظیر است. این مسجد دارای سه سالن اصلی برای نماز خواندن است.

بر اساس کارشناسی های سازمان کنفرانس اسلامی و مرکز مطالعات تاریخ، هنر و فرهنگ اسلامی (ارسیکا)، قبه اصلی مسجد، بزرگ ترین قبه در جهان به شمار می رود که ارتفاع آن ۸۳ متر و قطر داخلی آن به بیش از ۳۲ متر می رسد. این قبه ی هزار تنی از سوی هنرمندان مراکشی با کتابت آیات قرآنی تزئین شده است.

تعداد قبه های این مسجد ۵۷ قبه در اندازه های مختلف است. داخل، خارج و اطراف مسجد پوشیده از سنگ مرمر سفید و یا سبز است و داخل آن با هنر گچ بری توسط هنرمندان و متخصصان این عرصه تزئین شده است. سالن این مسجد گنجایش ۴۰ هزار نمازگزار را دارد و وجود ۴ قبه در بخش خارجی صحن به ارتفاع ۱۰۷ متر به آن زیبایی خاصی داده است.

مساحت صحن به صورت کلی بیش از ۱۷هزار متر مربع است که بزرگترین مساحت موجود در مساجد جهان اسلام را از آن خود کرده، این صحن از انواع سنگ مرمر، کاشی های زیبا و رنگی فرش شده است.

 

مسجد شیخ زائد در امارات به عنوان یکی از بزرگ ترین مساجد جهان با روشن کردن یک هزار لامپ رنگی طی چند روز به عنوان یکی از پروژه های معماری چشمگیر مورد توجه قرار گرفته است.

این نمایش نور از سوی یک شرکت مستقر در سانفرانسیسکو با استفاده از 49 نور افکن انجام شده که طرح های درحال حرکتی از برگ های پیچ و خم دار درخت مو، گل های درحال شگفتن را روی این ساختمان ایجاد می کرد. این سیستم پروتو افکنی طی یک سال گذشته بسیار متداول شده اما تا کنون از آن روی یک بنای اسلامی استفاده نشده بود. این شرکت آمریکایی که یکی از بزرگ ترین شرکت ها در همین زمینه محسوب می شود طرح کامل مسجد را به ابعاد 182 متر در 106 متر در نظر گرفته بود. این نورها چهار مناره و 12 گنبد مسجد را با طرح هایی از نخل و باغ های بهشتی پوشاند.


 
comment نظرات ()
 
رویا ...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠
 

اگر هیاهویی دردل نداری،
از بی رونقی نیست.
از آن است که رویایی در سر نداری...


 
comment نظرات ()
 
امام رضا ...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
 

مومن را از راستی در سخن و امانتداریش بشناسید،

نه از زیادی حج واحسان و زمزمه های شبانه ...


 
comment نظرات ()
 
چند تا بمب اتم لازم داریم ...
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

برای از بین بردن بشریت چه تعداد بمب اتم لازم است ؟!


آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که اگر بخواهیم ظرف مدت چند ثانیه با استفاده از بمب اتم سطح زمین را از انسان ها پاک کنیم، به چه تعداد کلاهک هسته ای نیاز داریم؟

در مقاله
ای که سایت Information is Beautiful منتشر کرده، با یک محاسبه ساده و البته با تکیه به آماری دقیق و رسمی به این سوال پاسخ داده شده است.

تصویر بالا که دیوید مک کندلس آن را ایجاد کرده است، نشان می دهد که جمعیت انسان ها چه مقدار از سطح زمین را تصرف کرده اند. همان طور که می بینید، جمعیت انسان ها ۱۲٫۵ درصد خشکی های زمین را اشغال کرده اند؛ یعنی چیزی در حدود ۱۸ میلیون و ۶۱۷ هزار و ۵۰۰ کیلومتر مربع.

همان طور که در این تصویر مشاهده می کنید، در حال حاضر مخرب ترین کلاهک هسته ای موجود B83 نام دارد که ۲۰۰ برابر نابودکننده تر از Little Boy ( بمب اتمی که قسمتی از هیروشیما را در ۶ آگوست ۱۹۴۵ در جریان جنگ جهانی دوم تخریب کرد) می باشد. قدرت تخریب کامل B83 در حدود ۱۴٫۹ کیلومتر مربع است. برای این که بدانید سطح تخریبی این بمب جدید چه میزان است، می توان جزیره منهتن که در واقع بخشی از شهر نیویورک است و چیزی در حدود ۵۸٫۸ کیلومتر مربع مساحت دارد را تصور کرد.

توجه کنید که تخریب کامل به معنای نابودی همه چیز در مساحت ذکر شده است.

حالا برای محاسبه تعداد بمب های اتم مورد نیاز از نوع B83، باید مساحتی را که انسان ها اشغال کرده اند به قدرت تخریبی این کلاهک تقسیم کنیم. عدد به دست آمده نشان می دهد ما چه تعداد بمب اتم برای نابودی فوری بشریت نیاز داریم. اما همان طور که در تصویر بالا مشخص است، تعداد کل کلاهک های اتمی موجود هم اکنون ۱۰.۲۲۷ عدد است که تنها متعلق به ۸ کشور جهان هستند. طبق آمار رسمی منتشره در سایت Data Blog، دوست عزیزمان روسیه، بیشترین تعداد کلاهک های هسته ای جهان را دارد. در نتیجه اصلا نگران نباشید چون ما به تعداد بسیار بیشتری کلاهک هسته ای برای نابودی خودمان نیاز داریم. پس می توانیم با خیال راحت به زندگی شیرینمان ادامه دهیم.


 
comment نظرات ()
 
دو دیدگاه و دو نتیجه ...
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
 

در آمریکا کتابی به نام اشتباهات بزرگ چاپ می شود که خاطرات رییس سازمان ناساي آمریکا در این کتاب ثبت شده است.

در بخشی از آن اشاره می کند به زمانی که وقتی فضانوردان از جو زمین خارج می شدند، به علت عدم وجود جاذبه قادر به نوشتن گزارش نبودند. زیرا جوهر خودکار یا خودنویس بر روي کاغذ اثري نمی گذاشت. در سال 1968رییس سازمان ناسا تصمیم گرفت این مشکل را حل کند و از تمام شرکت هاي تجاري و پژوهشی دعوت به همکاري کرد.

سرانجام پس از هشت ماه و نیم زمان و حدود 11 میلیون دلار سرمایه گذاري یک شرکت پژوهشی موفق شد قلمی را بسازد که در تمامی شرایط جوي از قبیل زیرآب، در فضا، در سرماي شدید، گرماي شدید و خلاصه در تمامی شرایط قابل استفاده باشد. زمانی که این محصول رونمایی شد و جشنی در این خصوص گرفته شد، تلگرافی از طرف سازمان فضایی روسیه به دستشان رسید با این متن:

کار بسیار خنده داري انجام داده اید. ما چندین سال است براي ثبت اطلاعات در فضا از مداد استفاده می کنیم .تمام.

به گفته رییس وقت ناسا بعد از رسیدن این تلگراف 4 ماه دفتر پژوهشی سازمان تعطیل شد .

او علت شکست و اشتباه در این مورد را تمرکز بر روي مشکل معرفی کرده است.

روس ها بر روي راه حل تمرکز کرده بودند.


 
comment نظرات ()