body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

آدم ها ...
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
عشق + ...
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠
 

عشق + دلواپسی = مادر

عشق + ترس = پدر

عشق + یاری = خواهر

عشق + دعوا = برادر

عشق + زندگی = همسر

و ...

عشق + دلواپسی + ترس + یاری + دعوا + زندگی = دوست


 
comment نظرات ()
 
آزمودیم ...
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
 

به جز از عشق که اسباب سرافرازی بود

آزمودیم همه کار جهان بازی بود


 
comment نظرات ()
 
بنواز ...
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
 

بنـــــواز پیرمرد، خوبی جایی می نوازی ...


 
comment نظرات ()
 
این روزها ...
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
 

این روزها کسی از ثابتش استفاده نمی کند ..!

همه اعتباری می خواهند و قابل تعویض!

همراه را عرض می کنم ...


 
comment نظرات ()
 
تجسم متافيزيکي اقتصاد ايران...
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
باهوش‌ترین فرد تاریخ ...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
 

ویلیام جیم سایدیس، باهوش‌ترین فرد تاریخ بود که توانست در یک سالگی بنویسد، در ۵ سالگی به ۵ زبان رایج دنیا صحبت کند و در ۱۱ سالگی استاد دانشگاه هاروارد شد. سایدیس در سال ۱۸۹۸ در آمریکا به دنیا آمد و در سن ۴۶ سالگی نیز از دنیا رفت. او توانایی خارق‌العاده‌ای در یادگیری ریاضیات و زبان داشت. اولین بار به‌خاطر رشد مغزی زود‌هنگام نامش بر سر زبان‌ها افتاد و بعدها به‌ خاطر تمرکز بر روی ذهنش به شهرت رسید اما در نهایت خود را از انظار عمومی دور کرد و از ریاضیات هم دل‌زده شد و عقب کشید و با چندین نام مستعار مطلب می‌نوشت.

از دیگر ویژگی‌ها او این است که می‌توانست در ۱۸ ماهگی نیویورک‌تایمز بخواند و در ۸ سالگی به ۸ زبان صحبت کند. جالب اینکه بعدها خودش زبان دیگری را به‌وجود آورد که نامش را VENDERGOOD گذاشت. ناگفته نماند، ضریب هوشی انسان‌های نابغه بین ۱۵۵ تا ۲۰۰ است ولی سایدس در این زمینه رکورد باهوش‌ترین‌های دنیا را شکسته است. برای نمونه بد نیست بدانید که ضریب هوشی گالیله را ۱۸۰ تخمین می‌زنند و ضریب هوشی بیل گیتس بنیان‌گذار شرکت نرم‌افزاری مایکروسافت نیز ۱۶۰ است.

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
جای شما خالی بود ...
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
 

از 16 تا 21 اسفند ماه امسال موسسه سمر ( سرو مهراندیشان راستین ) چهارمین بازارچه خودش رو برنامه ریزی و اجرا کرد.

اما این بار با موارد قبل بسیار متفاوت بود چرا که در خانه امیدش این بازارچه برپا گردید. خانه امیدی که به عمل نشون داد توانسته به مقوله درمان نگاهی کاملا متمایز از آن چه در واقعیت جهانی وجود دارد بنگرد و عمل نماید و نتایج بسیار قابل تعمقی را به دست آورد.

نتایجی که حاصلش را بیمارانی که در این فضا زندگی و تنفس می کنند تجربه کرده و در حال و آینده نیز به امید خداوند و پشتکار تیم همه عاشق این مجموعه، خواهند نمود.

متاع این بازارچه جنسش از عشق بود و همه یاوران در صحنه و پشت صحنه به این باور اذان دارند.

تعدادی از بچه های پشت صحنه که دست رنجشون رو همه با لذت می خوردند و می برند...

سمر یا هر کجای دیگه، مهم عشق ما به انسان و انسانیتِ که نباید بمیره.

و خدای نکرده بازیچه دست یه مشت آدم سودجو و از خدا بی خبر قرار بگیره.


 
comment نظرات ()
 
سلام به هماوردی ها
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
 

11 و 18 اسفند ماه برای من جزو بهترین روزهای سال جاری ثبت شد. تو این دو روز برای چندمین بار در سال 90 دورهای رو که پس از سال ها نشستن پای اساتید به نام و نظاره کردن بر نحوه ارائه مطالبشون، حول محور انسان و انسان بودن طراحی کردم بودم، اجرا کردم.

این بار میهمان بچه های شرکت هماورد تکلان در اراک بودم. انسان هایی گرم و صمیمی مثل همه هموطنانی که نام ایران و ایرانی بودن را با خودشون همراه دارند. این دوره برای اولین بار به صورتی که هماورد امکان اجراش رو داشت برگزار شد و من هم سعی کردم با تمام احساس و عشقی که به محتوای این برنامه که همون واژه انسان است اجراش کنم.

در پایان هم نتیجه ارزیابی همانی بود که اگر تو هم بودی، می بود.

تفکر با عشق،

گفت و گوی با عشق،

عمل با عشق،

عادت های عاشقانه،

سرنوشتی در خور و شان تو را همراه خواهد شد.

و کارت که همان کار با عشق است، دوستانی عاشق را همراهت خواهد نمود.

هماوردی ها، سال نو را با سلام، آغاز کنیم. آن گونه که صحبتش را کردیم.

از قضاوت دوری کنیم و آن گونه باشیم که در پایان روز تاسفی همراهمان نباشد.


 
comment نظرات ()
 
راحت باش ...
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
 

احسان حیدری


 
comment نظرات ()
 
سیمین دانشور درگذشت ...
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
 

سیمین دانشور، نخستین داستان نویس زن ایرانی به مفهوم مدرن، روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۰ و هم زمان با روز جهانی زن، در هشتم مارس ۲۰۱۲ در گذشت.

سیمین دانشور در سال ۱۳۰۰ از پدری پزشک و مادری نقاش که مدیر هنرستانی دخترانه بود، در شیراز به دنیا آمد و همراه با دو خواهر و سه برادرش در خانواده ای هنرپرور و روشنفکر در شیراز پرورش یافت.

سیمین سال های ابتدایی و دبیرستان را در شیراز در مدرسه انگلیسی درس خواند و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. دکترای ادبیات فارسی را در دانشگاه تهران تحت نظر استاد بدیع الزمان فروزانفر به پایان رساند و در این دوران به ویژه از محضر استادانی چون دکتر فاطمه سیاح، غلامحسین بهمنیار و فروزانفر برخوردار بود. او هم چنین از تشویق های دکتر فاطمه سیاح بهره فراوان گرفت. نخستین داستان هایش را برای او می خواند و با تشویق و معرفی او بود که داستان هایش را برای نقد و بررسی به مدت یك سال نزد کسی می برد که بعدها توسط جلال‌آل احمد درمی یابد که او صادق هدایت بوده است، که به گفته او به دور از هرگونه مریدپروری، آثار ابتدایی یك دختر جوان را با حوصله نقد می‌كرده است.

خانم دانشور سپس با استفاده از بورس فولبرایت در دانشگاه استانفورد به تحصیل در رشته زیبایی شناسی در ادبیات پرداخت و در همان زمان چند داستان کوتاه به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر کرد. او از سال ۱۳۳۸ در در رشته باستان شناسی و تاریخ هنر در دانشگاه تهران تدریس می کرد و در سال ۱۳۵۸ بازنشسته شد.

خانم دانشور، همسر جلال آل احمد، نویسنده پر تاثیر دوران خود بود. اگرچه از این ازدواج فرزندی به وجود نیامد، اما در عوض خانم دانشور نیز هم چون همسر خود میراث گران بهایی از آثار فرهنگی و هنری جهان را در زبان فارسی از خود برجا گذاشت.

سو و شون، نخستین رمان سیمین دانشور، در سال ۱۳۴۸ و اندکی پیش از مرگ جلال آل احمد منتشر شد. این رمان در ایران با استقبالی عظیم روبرو شد و به زبان های مختلف به ترجمه درآمد. رمان های دیگر او جزیره سرگردانی، ساربان سرگردان و کوه سرگردان هیچ یک به پای سووشون نرسیدند.

چندین مجموعه داستان کوتاه نیز از او باقی مانده است. مانند آتش خاموش، شهری چون بهشت، به کی سلام کنم، و پرنده های مهاجر. چند ترجمه نیز از او باقی مانده که همه در نوع خود از بهترین نمونه های ترجمه است.

خانم دانشور از نخستین و بهترین مترجمان آثار چخوف بود. از ترجمه های او می توان به سرباز شکلاتی نوشته برنارد شاو، دشمنان از چخوف، بنال وطن نوشته الن پیتون و ماه عسل آفتابی که مجموعه ای از داستان های کوتاه است اشاره کرد.

رمان سووشون او که در میان دیگر آثارش اهمیت بیشتری دارد، برای اولین بار در ادبیات فارسی به کاوش در پیچیدگی ها و دشواری های زندگی یک زن به عنوان شخصیت اصلی می پردازد . این رمان هم چنین برای اولین بار در ادبیات ایران از زبان یک زن نقل می شود و وضعیت دشوار زن را در برابر مسوولیتش به عنوان همسر و مادر در شیراز دوران رضاشاهی نشان می دهد. اگرچه انتقادهایی فمینیستی بر این رمان وارد آمده، اما هم چنان ارزش ادبی خود را حفظ کرده و جزو چند رمان مهم زبان فارسی است.

خانم دانشور هم چنین در زمینه های غیر داستانی نیز کتاب هایی منتشر کرده که برخی از آن ها در دانشگاه تدریس می شد. مانند مبانی استتیک، راهنمای صنایع ایران، شاهکارهای فرش ایرانی و غیره.

سیمین دانشور در دوران پیش از انقلاب در کنار جلال آل احمد از بنیان گذاران کانون نویسندگان و خود نخستین رییس این کانون بود. خانه این زوج محل رفت و آمد و محفل روشنفکران و جوانان و شاعران و نویسندگان و ناراضیان اعم از مذهبی و غیر مذهبی و چپی بود.

سیمین دانشور پس از مرگ جلال این رویه را هم چنان ادامه داد. اما در سال های اخیر به دلیل تنهایی و پیری و بیماری جانب انزوا گرفت و کمتر کسی به دیدارش می رفت. می توان گفت که این بانوی نویسندگی ایران نیز چون بسیاری از هنرمندان دیگر این ملک، در انزوا و بی اعتنایی جامعه و حکومت، در نود سالگی به پایان زندگی خود رسید.

روحشان شاد


 
comment نظرات ()
 
وقت دلتنگی ...
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
 

 

وقتی دلت تنگ می شه، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی ...


 
comment نظرات ()
 
تاثیری ژرف با حضوری به موقع ...
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
 

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولد دوستم بروم، فراموش نمی کنم.

من در کلاس سوم بودم.

آن روز دعوتنامه فقیرانهای را که با دست نوشته شده بود، به خانه بردم و گفتم، من به این جشن تولد نمی روم.

او تازه به مدرسه ما آمده است.

اسمش سارا است.

نگین و معصومه هم نمی روند.

او تمام بچههای کلاس را دعوت کرده است.

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد.

بعد گفت، تو باید بروی. من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم.

باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم، اما به آن مهمانی نروم.

اما بی تابی من بی فایده بود.

روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود، کادو کنم و راه بیفتم.

بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه سارا برد و آن جا پیادهام کرد.

از پلههای قدیمی خانه بالا میرفتم، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پلههایش نبود.

دست کم روی مبلهای کهنهشان ملافههای سفید انداخته بودند.

بزرگترین کیکی را که در عمرم دیده بودم، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند.

۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت.

روی تکتک آنها اسم بچههای کلاس نوشته شده بود. با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچهها میآیند، اوضاع خیلی بد نیست.

از سارا پرسیدم، مادرت کجاست؟ به کف اتاق نگریست و گفت، بیمار است.

پدرت کجاست؟

رفته.

جز صدای سرفههای خشکی که از اتاق بغلی میآمد، هیچ صدایی سکوت آنجا را نمیشکست.

ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست، وحشت کردم، هیچ کس به مهمانی سارا نمی آید.

من چه طور میتوانستم از آنجا بیرون بروم؟

اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هقهق گریهای را شنیدم.

سرم را بلند کردم و دیدم سارا دارد گریه می کند.

دل کودکانهام از حس همدردی نسبت به سارا و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم، کی به آنها احتیاج دارد؟

دو نفری با هم بهترین جشن تولد را برگزار کردیم.

کبریت پیدا نکردیم.

برای آنکه مادر سارا را اذیت نکنیم، وانمود کردیم که شمعها روشن هستند.

سارا در دل آرزویی کرد و شمعها را مثلا فوت کرد!

خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد. من دائم از سارا تشکر می کردم، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم.

من با خوشحالی گفتم، مامان نمی دانی چه بازیهایی کردیم.

سارا بیشتر بازیها را برد، اما چون خوب نیست که مهمان برنده نشود، جایزهها را با هم تقسیم کردیم.

سارا آئینهای که خریدی، خیلی دوست داشت.

نمی دانم چه طور تا فردا صبح صبر کنم، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست دادهاند!

مادرم ماشین را متوقف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت.

با چشمانی پر از اشک گفت، من به تو افتخار می کنم.

آن روز بود که فهمیدم حتی حضور یک نفر هم تأثیر دارد.

من بر جشن تولد نه سالگی سارا تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت.

یقینا شما هم میتوانید تاثیر گذار باشید،

لطفا این فرصت را به خود و دیگران بدهید.


 
comment نظرات ()
 
تنبل خونه ...
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

هنگامی که کسی زیاد تنبلی کند و یا کج و معوج بنشیند و یا لم بدهد، به او می گویند، مگه تنبل خونه شاه عباسه؟

امروز به ریشه یابی این مثل عامیانه می پردازیم.

روایت است که روزی شاه عباس به واسطه این که همه اصناف در مملکت ایران به نوایی رسیده اند و هیچ کس نیست که بدون درآمد باشد خدا را شکر نمود.

سپس خطاب به مشاوران خود گفت، همین طور است؟

همه سخن شاه را تایید کردند.

از نمایندگان اصناف پرسید، آن ها هم بر حرف شاه صحه گذاشتند و از تلاش های شاه در آبادانی مملکت تعریف کردند.

اما وزیر عرض کرد، قربانتان بشوم، فقط تنبل ها هستند که سرشان بی کلاه مانده.

شاه بلافاصله دستورداد تا تنبل خانه ای در اصفهان تاسیس شود و به امور تنبل ها بپردازد.

بودجه ای نیز به این کار اختصاص داده شد.

کلنگ تنبل خانه بر زمین زده شد و تنبل خانه مجللی و باشکوهی تاسیس شد.

تنبل ها از سرتاسر مملکت را در آن جای گرفتند و زندگیشان از بودجه دولتی تامین شد.

تعرفه بودجه تنبل خانه روز به روز بیشتر می شد، شاه گفت، این همه پول برای تنبل خانه؟

عرض کردند، بله.

تعداد تنبل ها زیاد شده و هر روز هم بیشتر از دیروز می شود!

شاه به صورت سرزده و با لباس مبدل به صورت ناشناس از تنبل خانه بازدید کرد.

دید تنبل ها از در و دیوار بالا می روند و جای سوزن انداختن نیست.

شاه خودش را معرفی کرد.

هرچه گفتند، شاه آمده، فایده ای نداشت، آن قدر شلوغ بود که شاه هم نمی توانست داخل بشود.

شاه دریافت که بسیاری از این ها تنبل نیستند و خود را تنبل جا زده اند تا مواجب بگیرند.

شاه به کاخ خود رفت و مساله را به شور گذاشت.

مشاوران هریک طرحی ارائه دادند تا تنبل ها را از غیر تنبل ها تشخیص بدهند ولی هیچ یکی از این طرح ها عملی نبود.

سرانجام دلقک شاه گفت، برای تشخیص تنبل های حقیقی از تنبل نماها همه را به حمامی ببرند و منافذ حمام را ببندند و آتش حمام را به تدریج تند کنند، تنبل نماها تاب حرارت را نمی آورند و از حمام بیرون می روند و تنبل های حقیقی در حمام می مانند.

شاه این تدبیر را پسندید و آن را به اجرا درآورد.

تنبل نماها یک به یک از حمام فرار کردند.

فقط دو نفر باقی ماندند که روی سنگ های سوزان کف حمام خوابیده بودند.

یکی ناله می کرد و می گفت:

آخ سوختم، آخ سوختم.

دیگری حال ناله و فریاد هم نداشت گاهی با صدای ضعیف می گفت،

بگو رفیقم هم سوخت!


 
comment نظرات ()
 
Anger...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠
 

When anger rises, think of the consequences


 
comment نظرات ()
 
بُریدن ...
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
 

بدون شک همه ما تاکنون دچار این دوره ها شده ایم. بر اثر فشار و استرس زیاد، کلا از زندگی، کار، روابط اجتماعی و همه چیز دل زده، ناراحت و بی علاقه می شویم. به این حالت در اصطلاح بُریدن یا بـــرناوت ( burnout ) می گویند.

  • مانند ماشینی پس از گاز دادن فراوان، موتورش منفجر شود.
  • مانند راکتوری که بر اثر فشار آوردن به آن مانند چرنوبیل منفجر شود.
  • مانند طنابی که بر اثر فشار بیش از حد پاره شود.
  • مانند عزیز پشت کنکوریی که پس از درس خواندن فراوان ناگهان دو هفته مانده به کنکور همه چیز را رها می کند.

در این حالت انسان با این که م یداند باید بیشتر از همیشه کار کند و فشار بیشتری را تحمل کند، اما چون برناوت کرده، همه چیز برایش بی اهمیت می شود و همه چیز را کنار می گذارد و بدتر از همیشه کار می کند. البته ممکن است او برای همیشه از آن کار زده شود و عطای آینده آن شغل را به لقایش ببخشد. اما معمولا پس از مدتی همه به کار برمی گردند. همه ما بارها با چنین شرایطی مواجه شده و می شویم. این اتفاق کاملا طبیعی است. اما چیزی که یک کارمند عالی را از یک کارمند خوب و یک پشت کنکوری عالی را از یک پشت کنکوری خوب متمایز می کند، مدت زمان سریع تر برگشت به حالت عادی و تعداد کمتر این برناوت ها است.

همان طور که گفتیم، بسیاری از ما هر چند وقت یک بار دوره های کوچکی از برناوت را تجربه می کنیم و پس از گذراندن هر کدام از آن ها کمی قوی تر و پوست کلفت تر می شویم. در این مقاله به بررسی حالت شدید و خانمان برانداز برناوت می پردازیم و راه های مقابله و رهایی از آن را معرفی کنیم. در آخر مطلب نیز اشاره کوتاهی به برناوت های خفیف می کنیم.

بدون شک اکثر شغل ها پر از استرس هستند، اما اگر حس می کنید، نمی توانید تمرکز کنید یا احساس ناراحتی از کارتان دارید، شاید دچار برناوت شده اید. این شرایط ممکن است برای هر کسی اتفاق بیافتد و معمولا به آن بی توجه هستیم، اما شما باید این مشکل را تشخیص داده و تصحیح کنید. در این جا توصیه هایی برای این کار داریم.

ما معمولا از کلمه بریدن برای این حالت ناراحتی و دل زدگی شدید از کار استفاده می کنیم که ممکن است از یک تا چند روز یا چند هفته طول بکشد. اما بریدن یا برناوت واقعی جدیتر از این حرفا است. در این جا نویسنده لایف هکر از اولین تجربه برناوت جدی خود می گوید:

من در اولین شغلم در دانشگاه یک برناوت جدی را تجربه کردم. همیشه حس می کردم که چیزی ایراد دارد زیرا ساعت ها کند می گذشتند و میزان استرس من همیشه بالا بود. اما واقعا نمی دانستم چه بر من می گذرد، تا زمانی که پدر و مادرم به دیدن من آمدند. آن ها با دیدن وضع اسف بار آپارتمانم چیزی را که همیشه نادیده می گرفتم، به من نشان دادند. (من واقعا شخص مرتبی هستم و حتی یک نامرتبی کوچک نشانه یک مشکل بزرگ بود). پس از ترک آن شغل، با واژه برناوت آشنا شدم. این که من یک مثال کاملا عالی و واضح برای برناوت بودم و این که باید چه کنم تا این مشکل حل شود. گرچه برناوت می تواند اثرات بدی داشته باشد، اما غیر قابل شکست نیست. شما به راحتی می توانید علایم آن را بررسی، علت را شناسایی و درمان را شروع کنید. (این کار در تمام برناوت های کوتاه یا دراز مدت اساس یک سانی دارد). پس اگر موافق باشید برویم سراغ توضیح کامل این سه مرحله (بررسی، شناسایی و درمان).

چگونه علائم برناوت را بررسی و علت آن را شناسایی کنیم ؟

برناوت به سادگی یک دل زدگی شدید از کار نیست. زمانی که واقعا برناوت کنید، به جز انجام کارهای حیاتی، کار خاص دیگری انجام نمیدهید. تعطیلات عادی نیروی شما را برنمی گرداند. نه تنها اشتیاق به کاری که باعث برناوتتان شده است را از دست می دهید، بلکه به انجام سایر کارها نیز بی علاقه می شوید. از لذت ها، لذت نمی برید. از هر مساله کوچکی عصبانی می شوید. کلا ناراحتید و نمی دانید چرا.

شما تمام این ها را حس می کنید و اعتقاد دارید که راهی برای گریز از آن ها نیست. علایم زیادی برای برناوت گفته شده که به طور کلی می توان آن را در موارد زیر خلاصه کرد. احتمالا بعضی یا همه آن ها را در برن اوت های خود تجربه کرده اید:

  • شخصیتی منفی ( اصطلاحا نچسب و بد عنق ) پیدا می کنید و معمولا تمایل به انجام کاری ندارید.
  • عدم توانایی تمرکز.
  • بی علاقگی نسبت به کار روزمره و سایر فعالیت ها.
  • احساس ایستایی و در جا زدن.
  • احساس بیعلاقگی به رفتارهای اجتماعی و بودن با دوستان.
  • مشکل شدن انجام عادت های سلامتی مانند ورزش کردن، رعایت رژیم یا خواب منظم.
  • احساس این که شما هیچ وقت به قدر کافی کار نمی کنید.
  • بی اهمیتی و عدم توجه به نیازهای خود و تقدم نیازهای دیگران به نیازهای خود.
  • عقاید و اعتقادات شخصیتان کم اهمیت می شوند.
  • بی صبری.
  • احساس خستگی و فرسودگی دائمی.
  • احساس بی مصرف بودن.
  • احساس جدا بودن از مردم و چیزهایی که برایتان مهم هستند.
  • بی حوصلگی مکرر.
  • بیماری های عصبی، مانند سردرد یا مشکلاتی که علت آن ها به دلایل علمی، پزشکی و بیماری قابل توجیه نیست.
  • و در آخر، انکار مشکلات بالا!

با توجه به این که گاهی خودتان نمی توانید علایم بالا را در خود پیدا کنید، باید از دوستان و اعضای خانواده برای یافتن این علایم سوال کنید. آن ها نه تنها می توانند نظرات مفیدی ارائه کنند، بلکه می توانند مثال ها و رفتارهایی از این که چرا شما برناوت شده اید را بر زبان بیاورند.

پس زمانی که بار دیگر برناوت شوید و آن مثال ها را در خود ببینید، می توانید به برناوت شدن خود نیز پی ببرید. مثلا ممکن است‌ آن ها به شما بگوید که « شما زیاد کار می کنید و ما خیلی کم تو را می بینیم ». خصوصا دوستان نزدیک و اعضای خانواده ممکن است بگویند با شما احساس غریبه بودن می کنند و از بودن در کنار شما مانند قدیم لذت نمی برند. با شنیدن این جملات بدانید که شما در بهترین وضعیت مناسب همیشگی خود نیستید و باید به فکر علت باشید.

زمانی که متوجه شدید برناوت کرده اید، باید دنبال علت باشید. در اکثر موارد یافتن علت آسان است، زیرا اغلب اوقات ناراحتی شما مربوط به همان علت بوده و معمولا زمان زیادی در طول روز روی آن می گذارید. نویسنده لایف هکر می گوید:

« زمانی که من به علت شغل قبلیم برناوت شدم، متوجه شدم، توانایی تمرکزم را از دست داده ام. حتی زمانی که کسی با من صحبت می کرد، در حال فکر راجع به مشکلات شغلیم بودم و نگران بابت کارهایی که باید تمام می کردم. در نهایت روزی تصمیم گرفتم تا آن شغل را رها کنم. در آن روز دوستم راجع به یکی از مهمترین مشکلات زندگیش با من صحبت می کرد. زمانی که صحبتش تمام شد، نظر مرا پرسید. من در جواب گفتم " من از شغلم متنفرم." »

شغل ها تنها علت برناوت نیستند. گاهی کارهای دیگری نیز باعث برناوت می شوند، اما شباهت زیادی به شغل دارند. پس برای پیدا کردن علت فقط فکر کنید « چه چیزی بیشتر از سایرین ذهن شما را به خود مشغول کرده است » تا به راحتی جواب را پیدا کنید.

چگونه اثرات برناوت را درمان کنید؟

زمانی که شما دریافتید و قبول کردید که واقعا دچار برناوت شده اید، باید آن را درمان کنید. با توجه به این که مدتی طول می کشد تا اثرات برناوت در رفتار شما ظاهر شود، مدتی هم طول خواهد کشید تا آن اثرات برطرف شوند. شما باید آماده گرفتن تصمیم های جدی (تصمیم کبری) باشید. تصمیم هایی که ممکن است روند زندگی شما را برای مدت طولانی تغییر دهند. خبر خوب این است که با شروع این تصمیم ها و تغییرات، روند بهبودی را نیز در خود حس می کنید. با انجام این تغییرات به نرمی و کندی در طول مدتی طولانی (گاهی تا یکسال یا بیشتر) احساس سلامتی کامل به سراغ شما می آید.

منبع برناوت را نابود کنید.

قبل از انجام هر کاری، به دنبال منبع و منشا تمام مشکلات بگردید. منبع، مشکل اصلی است و سایرین به آن وابسته اند. منبع هر چه که بود، باید نابود شود و تمام ارتباطتان با آن قطع گردد. اگر منبع یک شغل است، به دنبال راه حل بگردید و تمام تلاش تان را بکنید تا آن وضع را تغییر دهید. اگر نمی توانید تغییر بدهید، پس زمان آن فرا رسیده است تا استعفا دهید. استعفا در این وضعیت بد اقتصادی و آمار بالای بیکاری بسیار وحشتناک است. پس قبل از آن مطمئن شوید که ذخیره مالی، حداقل برای چند ماه آینده دارید، تا در این مدت به دنبال شغل دیگری باشید.

زمانی که دنبال شغل دیگری می گردید، به دو نکته توجه کنید، برنامه کاری و تجربه کاری. اهمیت برنامه کاری برای اطمینان از عدم کار بیش از حد است. در اکثر موارد برناوت به علت ساعات کاری زیاد و ساعات استراحت کم اتفاق می افتد. از طرف دیگر به تجربه کاری خودتان توجه کنید. ابتدا به سراغ کارهایی بروید که فکر می کنید تجربه و توانایی انجام شان را ندارید.

شاید تعجب کنید، اما ممکن است واقعا عاشق یکی از آن ها شوید. هم چنین به سراغ یکی دو کار که فکر می کنید، توانایی شان را دارید نیز بروید. شاید در آن ها بتوانید به راحتی کار مورد نیازتان را پیدا کنید. اگر می توانید سعی کنید قبل از ورود به دنیای کار، مدتی طولانی (هر چه قدر که لازم می دانید مثلا یک تا چند ماه) استراحت کنید. گرچه تعطیلات به تنهایی مشکل را برطرف نمی کند اما کمی انرژی برای قدم بعدیتان تولید می کند.

طبعا هر منبع برناوتی را نمی توان با یک کار بهتر جایگزین کرد. اگر به هر دلیل نمی توانید از آن منبع دوری کنید، باید تا آن جا که ممکن است برای کاهش فشار روحیتان کمک بگیرید. هر جا که امکان دارد از دوستان و خانواده تان کمک بگیرید تا بتوانید زمان بیشتری برای یافتن یک راه حل طولانی مدت بگذارید.

غیرعادی عمل کنید.

شما احتمالا یک برنامه روتین زندگی دارید. طبعا در زمان برناوت، هیچ علاقه ای برای دیدن چیزهایی خارج از برنامه روتین زندگی تان ندارید. به راحتی و با انجام یک کار کاملا غیرعادی می توانید تغییر بزرگی در زندگیتان به وجود آورید.

اگر معمولا تمام روز را روی یک صندلی می نشینید، بروید و در پارک قدمی بزنید. اگر همیشه تکنولوژیک زندگی می کنید، شطرنج یا سایر بازی های قدیمی را بازی کنید. اگر همیشه صبح زود برمی خیزید، امروز ( تا آن جا که ممکن است ) دیر بیدار شوید. اگر معمولا تا ظهر می خوابید، سحر خیز شوید. برعکس کردن روتین های زندگی راهی آسان برای احساس تازگی و طراوت است و به راحتی قابل انجام.

سالم زی باشید.

بدون شک به سلامتیتان بسیار اهمیت می دهید، اما برناوت این اهمیت را کاهش می دهد. گاهی بسیار مشکل است تا از رفتارهای ناسالم جلوگیری کنید، زیرا اثرات برناوت معمولا باعث می شود به نیازهای جسمیتان بی توجه شوید. پس در زمان هایی که به شدت نسبت به ورزش و تغذیه مناسب بی میل شده اید، برای انجام آن ها حداکثر سعی خودتان را بکنید ( تا هر جا که می شود). خیلی آسان می شود به ۳۰ دقیقه ورزش روزانه در سالن تمرین شهر، نه گفت. اما معمولا یک پیاده روی روزانه به مدت ۵ تا ۱۵ دقیقه که می شود آن را در خانه نیز انجام داد، کاری سختی نیست و برناوت نمی تواند شما را به انجام ندادن آن متقاعد کند.

شما بدون نیاز به هر وسیله ای، راه های زیادی برای ورزش کردن دارید، پس یک ورزش سبک که دوست دارید (مثلا پیاده روی) انتخاب کنید و مدت کمی در روز (۵ تا ۱۵ دقیقه) را به آن اختصاص بدهید. به مرور زمان با انجام ورزش روزانه، سلامت شما کم کم ارتقا می یابد. هم چنین هر زمان در میانه کار فرصت دارید، نرمش کنید. تمام مدت پشت میز نشستن برای شما مضر است و انجام این ورزش های کوتاه کمک زیادی به شما می کند. حتی شاید بتوانید راهی پیدا کنید که در محل کار، ورزش مستمر و مفیدی داشته باشید.

بهبود وضع تغذیه نیز کمی به شما کمک می کند. با چشم پوشی از بعضی غذاهای مضر کمی بهبود را در زندگی برناوت شده تان حس خواهید کرد. مانند ورزش کردن، در این جا هم آرام آرام تغییر را به وجود بیاورید ( طبعا اگر به شما بگویند دیگر فست فود، ساندویچ، پیتزا و … نخور! گوش نخواهید کرد). مثلا برای شروع تمام غذاهای مورد علاقه تان که مرتبا میل می کنید را لیست کنید، سپس ۵ مورد از سالم ترین آن ها انتخاب کنید. سعی کنید بیشتر از این پنج غذا میل کنید و کمتر از مواد ناسالم.

انجام این کار تغییرات زیادی در رژیم شما به وجود نمی آورد، اما توجه شما را به غذاهایی که می خورید جلب می کند و در نتیجه سالم تر غذا خواهید خورد. پس از این که نتایج تغذیه از غذاهای سالم را در خود دیدید، شروع به آشپزی کنید. زمانی که برای خودتان آشپزی کنید، کنترل بیشتری روی سلامت بدنتان دارید (اگر وقت برای آشپزی ندارید، سعی کنید از غذاهای رستورانی به جای فست فودها استفاده کنید).

در نهایت، بهتر بخوابید. اولین علامت های برناوت خستگی است. شما باید کیفیت ( و اگر لازم است کمیت) خوابتان را افزایش دهید، تا احساس بهبودی کنید. استفاده از بعضی تکنولوژی ها به بهبود خواب کمک می کند و می تواند خواب بهتری برای شما به ارمغان بیاورد. اگر مشکل خاصی در خوابیدن دارید، سری به این مقاله بزنید، شاید راه حل مشکلتان را در آن بیابید.

صبر پیشه کنید.

همان طور که قبلا گفتیم، بهبود برناوت ( هم چون بهبودی هر بیماری دیگری) زمانبر است. شاید به سرعت احساس بهتر شدن کنید، اما برگرداندن کامل برناوت یک روند طولانی است و در ضمن انتظار نداشته باشید که تمام عوارض آن به طور کامل برطرف شود. به محض این که شروع به احساس بهبودی کردید، انرژی و شادی بیشتری برای ادامه روند پیدا می کنید، پس با تعیین اهداف کوتاه مدت و دراز مدت به خودتان یادآوری کنید که این یک روند طولانی است. حتی اگر تغییر خاصی در شما ایجاد نشود، فقط با رسیدن به هر کدام از این اهداف احساس پیشرفت و بهبودی، شما را برای ادامه امیدوار می کند. درمان برناوت واقعی مشکل است، اما اگر تصمیم بگیرید هر کاری می توانید انجام دهید.

برناوت های خفیف: مضر یا مفید؟!

برناوت شدید و واقعی شاید در زندگی بسیاری از ما هیچ گاه به وجود نیاید. آن چه که همه ما بارها تجربه اش کرده ایم برناوت های خفیف هستند و حداکثر چند هفته به طول می انجاماند. طبعا تمامی توصیه هایی که برای شناخت و مواجهه با برناوت شدید گفته شد، در این جا نیز سودمند هستند. اما شاید بعضی از آن ها (مانند ترک کردن شغل) زیاده روی باشد.

برناوت های خفیف بیش از آن که مضر باشند، می توانند مفید باشند. با گذراندن و پیروز شدن بر هر یک از آن ها شما قوی تر و پوست کلفت تر می شوید و دیگر با مشکلاتی که باعث برناوت قبلی تان شده اند، برناوت نمی کنید.

فرض کنید شما به طور متوسط روزی یک ایمیل دریافت می کنید و جواب می دهید. حالا اگر بر اثر پروژهای ورودی ایمیل شما، ۱۰ ایمیل در روز شود، قطعا شما یک برناوت خواهید داشت و شاید چند روز بی خیال جواب به آن ها شوید. اما پس از چند روز (هر چه قدر سریع تر، بهتر) شما به کار بر می گردید و حالا توانایی شما ۱۰ ایمیل در روز شده. به این توجه داشته باشید، شما هنوز تا رسیدن به مقام رییس شرکت بزرگی چون مایکروسافت ( که روزی هزاران ایمیل دریافت می کند و به راحتی شرکت را اداره می کند) راه زیادی دارید و حداقل به صدها برناوت نیاز دارید تا به گنجایش او برسید.

پس اگر واقعا شغلتان را دوست دارید و فکر می کنید با گذاشتن وقت و انرژی فراوان روی آن، نهایتا به موفقیت بزرگی می رسید، از کار زیاد و برناوت نهراسید. زیرا برناوت هم چون « چوب معلم، گل » است و باعث پیشرفت.

منبع : نارنجی


 
comment نظرات ()
 
شکار فرصت ...
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
 

استفانی گوردون برای دیدار با والدینش سوار هواپیما شده بود تا به " پالم بیچ " برود. خلبان هواپیما در بین راه به مسافران گفت که آن ها می توانند در مسیر راه شاهد آخرین پرواز شاتل فضایی " اندیور" باشند.

با این همه، استفانی اصلا حدسش را نمی زد که بختی برای به تصویر کشیدن این صحنه تاریخی داشته باشد. در مسیر راه، همین که اندیور قابل مشاهده شد، گوردن آیفوناش را برداشت و چند عکس و یک ویدئوی کوتاه از لحظه ای که شاتل اندیور از میان ابرها به فضا می رود، گرفت. وقتی روی زمین فرود آمدند، او عکس ها را پست کرد تا ۱۸۰۰ دنبال کننده او در توییتر بتوانند آن ها را ببینند.

اما چند ساعت بعد، خبرگزاری هایی ABC ،BBC و CNBC با او تماس گرفتند و یک هزار نفر او را در توییتر دنبال کردند، طوری که مجبور شد، سیستم آگاه سازی آیفون را که از وجود دنبال کننده ها مطلع میک رد، خاموش کند، تا شارژ باطری آیفوناش خالی نشود!
استفانی انتظار نداشت که این قدر مشهور شود. البته افراد دیگر هم در هواپیما، از صحنه عکس گرفته بودند، اما تنها همین زن ۳۳ ساله که شغلش برنامه ریزی مراسم است، عکس
ها را به توییتر فرستاده بود.


 
comment نظرات ()
 
رهی معیری ...
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠
 

چون زلف توام جانا در عین پریشانی             چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم         تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم             تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی             من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری         در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی             من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل             داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم         کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت؟         روی از من سر گردان شاید که نگردانی

        


 
comment نظرات ()
 
راه، نه هم راه ...
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
 

یادم باشد که: باورهایم شاید دروغ باشند.

یادم باشد که:غیر قابل تحمل وجود ندارد.

یادم باشد که: لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.

یادم باشد که: آرامش جایی فراتر از ما نیست.

یادم باشد که: هوشیاری یعنی زیستن با لحظه‌ها.

یادم باشد که: دلخوشی‌ها هیچکدام ماندگار نیستند.

یادم باشد که: در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.

یادم باشد که: امید، خوشبختانه از دست دادنی نیست.

یادم باشد که: من تنها نیستم ما یک جمعیتیم که تنهائیم.

یادم باشد که: برای پاسخ دادن به احمق، باید احمق بود!

یادم باشد که: زخم نیست آن چه درد می‌آورد، عفونت است.

یادم باشد که: آن چه امروز برایم مهم است، فردا نخواهد بود.

یادم باشد که: هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.

یادم باشد که: نیازمند کمک‌اند آنها که منتظر کمکشان نشسته‌ایم.

یادم باشد که: اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.

یادم باشد که: فرار؛ راه به دخمه‌ای می‌برد برای پنهان شدن نه آزادی.

یادم باشد که: همیشه چند قدم آخر است که سخت‌ترین قسمت راه است.

یادم باشد که: آنها که دوستشان می‌دارم می‌توانند دوستم نداشته باشند.

یادم باشد که: در هر یقینی می‌توان شک کرد و این تکاپوی خرد است.

یادم باشد که: لازم است گاهی با خودم رو راست‌تر از این باشم که هستم.

یادم باشد که: تا وقتی اوضاع بدتر نشده! یعنی همه چیز رو به راه است.

یادم باشد که: او که زیر سایه دیگری راه می‌رود، خودش سایه‌ای ندارد.

یادم باشد که: وظیفه من این است؛ حمل باری که خودم هستم تا آخر راه.

یادم باشد که: پیشترها چیزهایی برایم مهم بودند که حالا دیگر مهم نیستند.

یادم باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.

یادم باشد که: آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته‌اند و او را راه می‌برند.

یادم باشد که: خوبی آن چه که ندارم این است که نگران از دست دادن‌اش نخواهم بود.

یادم باشد که: هرگر به تمامی ناامید نمی‌شوی اگر تمام امیدت را به چیزی نبسته باشی.

یادم باشد که: لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.

یادم باشد که: سهم هیچکس را هیچ کجا نگذاشته‌اند، هر کسی سهم خودش را می‌آفریند.

یادم باشد که: محبتی که به دیگری می‌کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.

یادم باشد که: آن هنگام که از دست دادن عادت می‌شود، بدست آوردن هم دیگر آرزو نیست.

یادم باشد که: گاهی مجبور است برای راحت کردن خیال دیگران خودش را خوشحال نشان بدهد.

یادم باشد که: درخسته‌ترین ثانیه‌های عمر هم هنوز رمقی برای انجام برخی کارهای کوچک هست!

یادم باشد که: به جستجوى راه باشم، نه همراه.

شیدرخ عباس نژاد


 
comment نظرات ()
 
بادکنک ...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
 

در یک شهربازی پسرکی سیاهپوست به مرد بادکنک فروشی نگاه می کرد …
بادکنک فروش برای جلب توجه یک بادکنک قرمز را رها کرد تا در آسمان اوج بگیرد و بدین وسیله جمعیتی از کودکان را که برای خرید بادکنک به والدینشان اصرار می کردند را جذب خود کرد .
سپس یک بادکنک آبی و همین طور یک بادکنک زرد و بعد ازآن یک بادکنک سفید را به تناوب و با فاصله رها کرد. بادکنک ها سبکبال به آسمان رفتند و اوج گرفتند و ناپدید شدند…
پسرک سیاهپوست هنوز به تماشا ایستاده بود و به یک بادکنک سیاه خیره شده بود !
تا این که پس از لحظاتی به بادکنک فروش نزدیک شد و با تردید پرسید :
ببخشید آقا! اگر بادکنک سیاه را هم رها می کردید، بالا می رفت ؟
مرد بادکنک فروش لبخندی به روی پسرک زد و نخی را که بادکنک سیاه را نگه داشته بود برید و بادکنک به طرف بالا اوج گرفت وپس از لحظاتی گفت:
پسرم آن چیزی که سبب اوج گرفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون خود بادکنک قرار دارد …
چیزی که باعث رشد آدم
ها می شود رنگ و ظاهر آنها نیست.

مهم درون آدم هاست

پرهام توجه


 
comment نظرات ()
 
تقدیم به تو اهل خانه ...
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
 

من ارگ بم و خشت به خشتم متلاشی

تونقش جهان، هر وجبت ترمه و کاشی

در هر نفس این است دعایم همه جانا

در زیر و بم خاطره آزرده نباشی

مائده جلال آبادی


 
comment نظرات ()
 
پدر ...
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
 

زمانی که حاضریم همه چیزمان را بدهیم تا بار دیگر ببینیمشان، دیگر نیستند ...!

قدرشون رو بدونيم...


 
comment نظرات ()
 
الله ...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
 

« وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله »


 
comment نظرات ()
 
شق القمر ...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
 

در روایات اسلامی آمده که کفار مکه از پیامبر اسلام (ص) تقاضا کردند برای صدق دعوی خود ماه را به دو نیم بشکافد و به او قول دادند که اگر چنین نماید به دین اسلام و صدق گفتار او ایمان خواهند آورد...

آن شب آسمان صاف و ماه به صورت کامل (بدر) بود، پیامبر (ص) از خداوند خواست تا آن چه را که کفار مکه از او خواسته اند به آن ها نشان بدهد تا ایمان بیاورند... خداوند دعای پیامبرش را اجابت کرد... و سپس ماه به دو نیم شکافته شد، نیمی در کوه صفا و نیم دیگر در کوه قیقعان در مقابل آن قرار گرفت.

کفار مکه که در حال مشاهده این واقعه بودند گفتند که محمد (ص) ما را سحر کرده است، سپس گفتند اگر او ما را سحر کرده باشد نمی تواند همه مردم را سحر کند.

ابوجهل گفت، " صبر کنید تا یکی از اهل بادیه بیاید و از او سوال کنیم که آیا انشقاق ماه را دیده است یا نه، اگر تایید کرد ایمان میآوریم و اگر نه معلوم می شود که محمد (ص) چشمان ما را سحر کرده است."

بالاخره یکی از اهالی بادیه به مکه آمد و این خبر را تصدیق کرد و آن گاه ابوجهل و مشرکان گفتند، " این سحر مستمر است" و آن گاه این آیات مبارک نازل شد ... " اقتربت الساعه وانشق القمر ..." باری این موضوع پایان یافت و مشرکان ایمان نیاوردند.

در یکی از نشست های دکتر زغلول النجار در یکی از دانشگاه های انگلیس، وی در خصوص معجزه شق القمر در صدر اسلام به دست پیامبر (ص) به عنوان یکی از معجزات پیامبر (ص) که توسط ناسا به اثبات رسیده است صحبت می کرد. در این میان یکی از حاضران که به اسلام خیلی توجه و اهتمام داشت به نام داوود موسی بیتکوک که در حال حاضر نیز رییس حزب اسلامی بریتانیاست ماجرای مسلمان شدن خود را این گونه نقل کرد:

"هنگامی که می خواستم در مورد اسلام تحقیق کنم یکی از دوستانم ترجمهای از قران کریم به زبان انگلیسی را به من هدیه کرد و من نیز به طور اتفاقی آن را باز کردم و اتفاقا سوره قمر آمد. سپس شروع به خواندن کردم ... و ماه شکافته شد... وقتی به این جمله رسیدم از خود پرسیدم آیا واقعا ماه شکافته شده است؟! سپس با ناباوری کتاب را بسته و به کناری گذاشتم و از تحقیق در باره اسلام هم منصرف شدم و دیگر سراغ آن کتاب هم نرفتم. روزی در مقابل تلویزیون نشسته بودم و طبق معمول شبکه بی بی سی را مشاهده میکردم، برنامهای بود که در آن مجری با سه نفر از دانشمندان ناسا متخصص در علوم فضایی مصاحبه داشت. موضوع برنامه جنگ ستارگان و صرف میلیاردها دلار در این راه و اعتراض به این موضوع بود. مجری با بیان این که صدها میلیون نفر در سراسر جهان از گرسنگی رنج می برند، دانشمندان را مورد انتقاد قرار داده بود و آنان هم با بیان مفید بودن این تحقیقات در مجلات کشاورزی و صنعت و غیره از این طرحها دفاع می کردند...

مجری سپس سوال دیگری را طرح می کند با این مضمون که شما در یکی از سفرهای خود به ماه حوالی 100 میلیارد دلار هزینه کردید و تنها خواسته اید که پرچم آمریکا را بر روی ماه نصب کنید... آیا این عاقلانه است؟؟! در جواب این گوینده دانشمند آمریکایی لب به سخن گشوده و می گوید که، در آن سفر، هدف ما مطالعه ترکیب داخلی ماه بوده که بدانیم چه تشابهاتی با زمین دارد و در این زمینه به موضوع عجیبی برخورد کردیم که عبارت بود از یک کمربندی از سنگها و صخرههای تغییر شکل یافته که سطح کره ماه را به طرف عمق و به طرف سطح دیگر آن پوشانده بود و هنگامی که این اطلاعات را به زمین شناسان منتقل کردیم مایه شگفتی آنان شده و گفتند چنین چیزی امکان ندارد مگر آن که ماه در مرحلهای از حیات خود به دو نیم تقسیم شده و سپس دوباره جمع شده باشد و به شکل اول بازگشته باشد و این نوار از صخرههای تغییر شکل یافته نتیجه برخورد دو نیمه ماه در لحظه جمع شدن و به هم پیوستن دو نیمه آن می باشد."

داوود موسی بیتکوک سپس می گوید:

با شنیدن این مطلب از جای خود پریدم و گفتم این معجزه ای است که در 1400 سال قبل به دست پیامبر اسلام در قلب صحرا اتفاق افتاده و از عجایب روزگار این است که آمریکا باید میلیاردها دلار خرج کنند تا آن را برای مسلمانان اثبات نمایند! بی شک این دین حق و حقیقت است..."

به این ترتیب سوره قمر سبب اسلام آوردن این شخص شد، پس از آن که عاملی برای دوری او از اسلام شده بود.

 

شاپور حقیقت


 
comment نظرات ()
 
عجب نگاهی ...
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
قوانین زندگی ...
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

    

قانون یكم: به شما جسمی داده می‌شود. چه جسمتان را دوست داشته یا از آن متنفر باشید، باید بدانید كه در طول زندگی در دنیای خاكی با شماست.

قانون دوم: در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌اید كه " زندگی " نام دارد. در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را دارید. چه این درس‌ها را دوست داشته باشید چه از آن بدتان بیاید، پس بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایشان طرح‌ریزی كنید.

قانون سوم: اشتباه وجود ندارد، تنها درس است. رشد فرآیند آزمایش است، یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گهگاهی، آزمایش‌های ناكام نیز به همان اندازه آزمایش‌های موفق، بخشی از فرآیند رشد هستند.

قانون چهارم: درس آن قدر تكرار می‌شود تا آموخته شود. درس‌ها در اشكال مختلف آن قدر تكرار می‌شوند، تا آن ها را بیاموزید. وقتی آموختید می‌توانید درس بعدی را شروع كنید، بنابراين بهتر است زودتر درس‌هايتان را بياموزيد.

قانون پنجم: آموختن پایان ندارد. هیچ بخشی از زندگی نیست كه در آن درسی نباشد. اگر زنده هستید درس‌هایتان را نیز باید بیاموزید.

قانون ششم: قضاوت نكنيد، غيبت نكنيد، ادعا نكنيد، سرزنش نكنيد، تحقيرو مسخره نكنيد، وگرنه سرتون مياد. خداوند شما را در همان شرايط قرار مي‌دهد تا ببيند شما چه كار مي‌كنيد.

قانون هفتم: دیگران فقط آینه شما هستند. نمی‌توانید از چیزی در دیگران خوشتان بیاید یا بدتان بیاید، مگر آن كه منعكس كننده چیزی باشد كه درباره خودتان می‌پسندید یا از آن بدتان می‌آید.

قانون هشتم: انتخاب چگونه زندگی كردن با شماست. همه ابزار و منابع مورد نیاز را در اختیار دارید، این كه با آن ها چه می‌كنید، بستگی به خودتان دارد.

قانون نهم: جواب‌هایتان در وجود خودتان است. تنها كاری كه باید بكنید این است كه نگاه كنید، گوش بدهید و اعتماد كنید.

قانون دهم : خيرخواهِ همه باشيد تا به شما نيز خير برسد.


 
comment نظرات ()
 
پیام دوست ...
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

داوود جانم سلام

تا ساعاتی ديگر هفته ای نو شروع می شود.

و دوباره ما در آغاز راهی خواهيم ايستاد كه تا هفت روز ادامه می يابد.

ما می توانيم سراسر اين راه را با شادی و سرور و انگيزه طی كنيم.

ما می توانيم اين هفته را، هفته رسيدن به همه خواست ها و آرزوهای مان بگردانيم.

اگر عاشق باشيم و به عاشقی مان اعتراف كنيم.

برای تان هفته ای پر از خبرهای نكو آرزو می كنم.

اعتراف كنيم كه خوشبختيم و بخواهيم كه خوشبخت بمانيم.

روزتان آفتابی و شبان تان ماهتابی بادا.

اميرشهلا- پنج دوازده نود

مشهدعاشقی


 
comment نظرات ()
 
دکان عشق ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد
در این بازار مکاران مرو هر سو چو بی‌کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد


 
comment نظرات ()
 
نقطه آغاز ...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

خدا زمین را مدور آفرید تا به انسان بگوید:

همان لحظه ای که تصور می کنی به آخر دنیارسیده ای؛

درست در نقطه آغاز هستی ...


 
comment نظرات ()
 
باور کن ...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

وظیفه تو جستجوی عشق نیست.

جستجو کردن و یافتن تمام موانعی است که

در درون خودت علیه عشق برپا کرده ای...


 
comment نظرات ()
 
هدف ...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

زندگی بدون هدف،مانند بازی کردن در زمین فوتبالی است که

دروازه ای درآن وجود ندارد


 
comment نظرات ()
 
لحظه ها ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچ یک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز.


 
comment نظرات ()
 
داستانی از من و تو ...
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
 

روزی ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد.

در راسته کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هرکدام را که می خواهد انتخاب کند.

فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد.

ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد.

بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فرشنده با صبر و حوصله هر چه تمام به کار خود ادامه می داد.

ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه یک جفت کفش زیبا شد.

آن ها را پوشید.

دید کفش ها درست اندازه پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد.

بالاخره تصمیم خود را گرفت.

می دانست که باید این کفش ها را بخرد.

از فروشنده پرسید، قیمت این یک جفت کفش چه قدر است؟

فروشنده جواب داد، این کفش ها، قیمتی ندارند.

ملاگفت، چه طور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره می کنی؟

فروشنده گفت، ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی.

نکته:

این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست. همیشه نگاه مان به دنیای بیرون است. ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست وجو می کنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم. فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است خودکم بینی و اغلب خودنابینی باعث می شود که انسان خویشتن را به حساب نیاورد و هیچ شأنی برای خودش قائل نباشد.


 
comment نظرات ()
 
وارستگی به جای وابستگی ...
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
 

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.

گدا وقتی این ها را دید فریاد کشید، این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم.
درویش خنده
ای کرد و گفت، من آماده ام تا تمامی این ها را ترک کنم و با تو همراه شوم.

با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند.

بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت، من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام.

من بدون کاسه گدایی چه کنم؟

لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم.

صوفی خندید و گفت، دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب می کند؟

در دنیا بودن، وابستگی نیست.

وابستگی، حضور دنیا در ذهن است

و وقتی دنیا در ذهن ناپدید می شود، وارستگی آغاز می شود.


 
comment نظرات ()
 
مصلحت وقت ...
ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
 

 

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

جام می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از اهل جهان پاک دلی بگزینم

جز صراحی و کتاب ام نبود یار و ندیم
تا حریفان دغا را به جهان کم بینم

سر به آزاده گی از خلق بر آرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان برچینم

بس که در خرقه ی آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم

سینه ی تنگ من و بارغم او؟ هیهات!
مرد این بار گران نیست دل مسکین ام

بر دل ام گرد ستم هاست خدایا مپسند
که مکدر شود آئینه ی مهر آئینم

من اگر رند خراباتم و گر حافظ شهر
این متاعم که همی بینی و کم تر زینم
.

حافظ


 
comment نظرات ()
 
امینه اسلمی ..
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
 

 

معرفت، گمشده مومن است و سوال یکی از راه‌های رسیدن به معرفت است.

 

امینه اسلمی، روزنامه نگار مسیحی متعصبی بود که در سال 1945 متولد شد و در 5 مارچ 2010 از دنیا رفت. در کنار تحصیل به تبلیغ مسیحیت اشتغال داشت و معتقد بود که اسلام دینی ساختگی و مسلمان‌ها افرادی عقب مانده هستند، اما یک اشتباه کامپیوتر دانشگاه، مسیر زندگی او را کاملا تغییر داد و به جایی رسید که رییس جمعیت بین‌المللی زنان مسلمان بود و می‌گفت: « اسلام ضربان قلب من و خونی است که در رگ‌هایم جاری است، اسلام منبع انرژی من است و باعث شده زندگی من فوق‌العاده زیبا و با معنی شود، من بدون اسلام هیچ نیستم.»

اندکی در مورد مسلمان شدن وی:

داستان از آن جایی شروع شد که او هنگام ثبت نام و اخذ واحدهای ترم جدید توسط کامپیوتر یک واحد درسی برای او به اشتباه ثبت شد و او به دلیل مسافرت به اوکلاهاما با دو هفته تاخیر از موضوع مطلع شد و وقتی با نگرانی و ناراحتی به اداره آموزش دانشگاه مراجعه کرد فهمید که تنها راه باقی‌مانده شرکت در کلاسی است که غالب حاضران آن را مسلمانان عرب تشکیل می‌دهند. او در شرایط بسیار سختی قرار گرفته بود، از یک طرف از همراهی با عرب‌های مسلمان که آن ها را به استهزاء « شتر سوار » می‌نامید به شدت نفرت داشت و از طرف دیگر در صورت انصراف از بورس تحصیلی محروم می‌شد.

دو شبانه‌روز با ناراحتی و اضطراب فکر کرد و در نهایت کلمات شمرده شوهرش توانست او را قانع کند: « شاید اراده خداوند تو را برای یک ماموریت برگزیده باشد، ‌برو و آن ها را به مسیحیت دعوت کن! » و او با این انگیزه به دانشگاه برگشت.

او کار خود را از همان روزهای نخست شروع کرد و با هر بهانه‌ای به گفت‌وگو با دانشجویان مسلمان می‌پرداخت و از آن ها می‌خواست که با تبعیت از مسیح خود را نجات دهند و برای آن ها شرح می‌داد که چگونه مسیح خود را فدا کرده تا آنان را نجات دهد. وی می‌گوید:

« آن ها با احترام و ادب به حرف‌هایم گوش می‌دادند ولی به هیچ وجه در باره تغییر دین خود کوتاه نمی‌آمدند و تسلیم نمی‌شدند، برای همین راه دیگری به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم از طریق کتاب‌های خودشان باطل بودن عقایدشان را ثابت کنم و از یکی از دوستانم خواستم تا یک نسخه قرآن و کتاب‌هایی اسلامی برایم تهیه کند، می‌خواستم به آن ها نشان دهم که دینشان باطل است و پیامبرشان فرستاده خدا نیست.»

وی قرائت قرآن کریم را آغاز کرد و تمام آن را به همراه دو کتابی که دوستش داده بود، خواند و به مرور چنان در مطالعه غرق شد که در فاصله یک سال و نیم 15 کتاب اسلامی را مطالعه کرد ودوباره به قرائت کامل قرآن پرداخت و هر چیزی که به نظر می‌رسید بتواند بهانه‌ای برای ایراد و اشکال باشد، یادداشت می‌کرد اما به مرور دچار تردید و ابهام و پرسش‌های بیشتر می‌شد. بی‌آن که بخواهد ذهنش با موضوعاتی درگیر شده بود که تصورشان را هم نمی‌کرد.

آرام آرام تغییراتی در رفتارش پیدا شد، بیشتر فکر می‌کرد و همیشه در حال مطالعه بود، به بارها نمی‌رفت و مشروبات الکلی را کنار گذاشته بود، گوشت خوک نمی‌خورد و سعی می‌کرد در مهمانی‌های مختلط شرکت نکند. این تغییرات طوری بود که شوهرش را به شک و تردید دچار کرد:

« شوهرم فکر می‌کرد من با مرد دیگری رابطه دارم زیرا نمی‌توانست بپذیرد که این همه تغییر بدون آن رخ بدهد!» ولی در نهایت شوهرش امیدوار بود آشفتگی فکری همسرش بعد از مدتی پایان یابد. او درباره این مرحله می‌گوید:

خودم اصلا فکر نمی‌کردم با مطالعه اسلام اتفاق خاصی رخ بدهد و حتى سبک زندگی روزمره‌ام تغییر کند و در آن زمان حتى تصورش را هم نمی‌کردم که به زودی با بال‌هایی از آرامش قلبی و ایمان باطنی در آسمان سعادت اعتقاد اسلامی پرواز خواهم کرد.

با وجود همه این تغییرات او هم چنان کاملا مسیحی بود تا این که یک روز چند نفر مسلمان به سراغش آمدند:

« در خانه را که باز کردم دیدم چند نفر مسلمان عرب روبه‌رویم ایستاده‌اند، گفتند، ما انتظار این را داشتیم که شما مسلمان شوید! گفتم، ولی من مسیحی هستم و هیچ تصمیمی برای تغییر دین خود ندارم! با این حال نشستیم به صحبت کردن و هر چه من سوال کردم آن ها با اطمینان و تسلط پاسخ دادند. به هیچ وجه حرف‌های عجیب من درباره قرآن را مسخره نکردند و از انتقادهای تند من به اسلام ناراحت و عصبانی نشدند. آن ها می‌گفتند که معرفت، گمشده مؤمن است و سوال یکی از راه‌های رسیدن به معرفت است. وقتی آن ها رفتند احساس می‌کردم دارد در درونم چیزی رخ می‌دهد.»

بعد از آن، ارتباط او با مسلمان‌ها بیشتر شد و هر بار سوالات جدیدی می‌پرسید و موضوعات تازه‌ای را مطرح می‌کرد تا روزی که در 21 می‌1977 در مقابل یک روحانی مسلمان این کلمات را بر زبان جاری کرد: اشهد آن لا إله إلا‌الله و اشهد آن محمدا رسول‌الله.

وقتی او علنا از مسلمان شدنش حرف زد و حجاب را انتخاب کرد موضوع طلاق هم به طور جدی مطرح شد. با این حال او آماده بود با وجود علاقه فراوانی که به همسرش داشت تنها زندگی کرده و خود را به حضور بچه‌هایش دلگرم کند. پسر و دخترش را بسیار دوست داشت و می‌دانست طبق قانون حق نگهداری بچه‌ها با اوست ولی وقتی در دادگاه حاضر شد قاضی برخلاف این حکم کرد و گفت به دلیل تغییر دین نمی‌تواند بچه‌ها را با خود داشته باشد و هنگامی که با اعتراض او مواجه شد به او بیست دقیقه فرصت داد تا تصمیم بگیرد و بین بچه‌هایش و دین جدید فقط یکی را انتخاب کند.

به یاد آیاتی افتاد که داستان امتحان حضرت ابراهیم(ع) را نقل می‌کند. از خود پرسید که تا چه اندازه در ایمان خود صادق بوده است و می‌دید که حالا نوبت اوست بچه‌های دلبندش را با دست خود به قربانگاه بندگی ببرد. می‌خواست فریاد بکشد، ضجه بزند و اشک بریزد اما سکوت کرده بود و در حالی که دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد، می‌کوشید تا هیچ نشانه‌ای از ضعف و ناتوانی بروز ندهد. این سخت‌ترین کابوسی بود که یک زن جوان می‌توانست با آن روبه‌رو شود؛ او که حتى برای یک روز نمی‌توانست از بچه‌هایش جدا شود باید آن ها را برای همیشه رها می‌کرد.

میان بچه‌هایش و ایمان به خدا باید تصمیم می‌گرفت و این ایمانی بود که دو سال شبانه‌روز برایش زحمت کشیده بود و با کمال اطمینان و باور عقلی و قلبی به آن رسیده بود. قاضی از او جواب نهایی را خواست. او می‌گوید:

« در آن لحظه با تمام وجود به خدای بزرگ رو کردم. در آن لحظه غیراز خدا هیچ کس را نداشتم و می‌دانستم جز او کسی نمی‌تواند از فرزندانم حمایت کند و تصمیم گرفته بودم که روزی در آینده به آن ها نشان دهم که تنها راه سعادت راه خداوند است.»

او در باره این مرحله می‌گوید:

« از دادگاه بیرون آمدم در حالی که می‌دانستم که زندگی بدون بچه‌هایم بی‌نهایت تلخ و دردآور است و هیچ‌کس نمی‌تواند حال مرا در آن لحظات درک کند، احساس می‌کردم از قلبم خون می‌ریزد هر چند که مطمئن بودم تصمیم درستی گرفته‌ام. هیچ چیز نمی‌توانست جز ذکر خدا آرامم کند. تنها و درمانده می‌رفتم و زیرلب آیه الکرسی را تلاوت می‌کردم و این آیه را با خود می‌خواندم که افمن اتّبع رضوان‌الله کمن باء بسخط من‌الله و ماواه جهنّم... آیا کسی که رضایت و خشنودی خداوند را برگزیند، هم چون کسی است که خشم خدا را بخواهد و در جهنم جای گزیند؟»

او بعد از مسلمان شدن انسانی دیگر بود و با توجه به قابلیت‌های شخصی ویژه و تجربه‌اش در فعالیت‌های تبلیغی مسیحی توانست شعله هدایت اسلام را در جان عده زیادی در آمریکا و جهان روشن کند. حالا او به اطراف آمریکا می‌رفت و در ایالت‌های مختلف و شهرهای گوناگون به سخنرانی در باره اسلام می‌پرداخت و حرف‌هایش که از عمق جان او برمی‌خاست در مخاطبانش بسیار اثر می‌گذاشت اما در این حال او از خانواده‌اش غافل نبود.

به مناسبت‌های مختلف برایشان کارت تبریک می‌فرستاد و سعی می‌کرد طبق دستور اسلام به هر بهانه‌ای ارتباط خود را با آن ها حفظ کند:

« برای همه اعضای خانواده کارت تبریک می‌فرستادم و جملاتی حساب شده از آیات و احادیث را بدون آن که منبعش را ذکر کنم برای آن ها می‌نوشتم و سعی می‌کردم با زبانی لطیف جملاتی موثر انتخاب کنم.»

تلاش او بی‌نتیجه نمی‌ماند و بعد از مدتی اتفاقات باورنکردنی تازه‌ای شروع می‌شود و ابتدا مادربزرگش تمایل خود را برای مسلمان شدن اعلام می‌کند، بعد پدر و مادر و خواهرش.

ولی از همه این ها شیرین‌تر وقتی بود که چند سال بعد شوهرش به او تلفن زد و گفت که ترجیح می‌دهد دخترشان مثل مادرش باشد و اسلام را انتخاب کند و از او به خاطر همه اتفاقات گذشته پوزش خواست. امینه می‌گوید، با همه چیزهایی که برایم روی داده بود او را بخشیدم زیرا من مزد خود را گرفته بودم و همه کسانی که مرا روزی با آن وضع طرد کرده بودند، خودشان به حقیقت رسیدند و بالاتر از همه بچه‌های عزیزم حالا در کنارم بودند. امینه که روزی به خاطر حجاب از کار خود اخراج شده بود حالا رییس جمعیت بین‌المللی زنان مسلمان بود و دائم از این ایالت به آن ایالت و از این کشور به آن کشور می‌رفت و پروژه‌های جدید اجتماعی و دینی را افتتاح می‌کرد و برای مردم به سخنرانی می‌پرداخت و زنی که یک روز از همه طرد شده و جایی برای سکونت نداشت مورد توجه همه بود و از اطراف و اکناف با شوق و محبت به سویش می‌شتافتند و پای صحبت‌هایش می‌نشستند.

او در همین حال توانست با چند سال پیگیری و تلاش دولت آمریکا را متقاعد کند که تمبر رسمی تبریک عید فطر را به زبان عربی برای مسلمانان منتشر و در مراجع عمومی و رسمی استفاده کنند. زمانی که وی 2 سال پیش طی حادثه‌ای در سن 65 سالگی از دنیا رفت، راه‌اندازی چندین کار جدید از جمله مرکز مطالعات و پژوهش‌های زنان نومسلمان و فرهنگسرایی برای فرزندان آن ها را شروع کرده بود.

 

با درود و سلام به روح پرفتوح ایشان، امیدوارم که باور من و تو نیز تحقیقی و یقینی باشد تا نفع دنیا و آخرت را برای ما و دیگران به دنبال داشته باشد


 
comment نظرات ()
 
مادر، کلید درب بهشت ...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
بدانیم ...
ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
 

جز بی كران درون انسان نه جایی برای رفتن هست و نه چیزی برای جستن!

حقیقت بی هیچ پوششی كاملا عریان و آشكار در كنار ماست.

آن قدر نزدیك كه حتی كلمه نزدیك هم نمی تواند واژه درستی باشد!

چرا كه حتی در نزدیكی هم نوعی فاصله وجود دارد!

ما برای دیدن حقیقت تنها به قلبی حساس و چشمانی تیزبین نیاز داریم ...

عسل دیزبند


 
comment نظرات ()
 
دلم به حال عشق می سوزد ...
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
 

می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق.
بیاندیش که اندازه عشق در زندگیت چه قدر است؟
آثار عشق در کجای زندگیت است؟

دلم به حال عشق می سوزد.
چرا سال
هاست کسی را عاشق ندیده ام ؟
مگر نمی
دانیم برای هر کاری عشق لازم است. !

رهگذری آرام از کنارم می گذرد و بدون احساسی می گوید : صبح بخیر ...
صدایش در صدای باد و باران گم می شود و به گوش قلبم نمی
رسد.
زمان می گذرد و در انتهای راه می
فهمی چه قدر حرف نگفته در دل باقی مانده
حرف
هایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد
حرف
های ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند

ناگهان لحظه غربت می رسد و تو در میابی که چه قدر زود دیر شده
به تکاپو می افتی ... در غربت بیابان، در کوچ شبانه پرستوها
در لحظه وصال موج و ساحل دنبال عشق می گردی.
دیر شده خیلی دیر...
هر روز دوست داشتن را به فردا می
انداختی و حالا می بینی دیگر فردایی وجود ندارد
سال
ها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی
و یا شاید نمی
فهمیدی
امروز حرف حقیقت را باور می
کنی ...
اما افسوس که خیلی زودتر از آن چه فکر می
کردی دیر شده

آن كس كه لذت یك روز زیستن و عاشق بودن را تجربه كند،
انگار كه هزار سال زیسته و آن كه امروزش را قدر نمی
داند،
هزار سال هم به كارش نمی آید !

اگه بگن یه روز واسه زندگی کردن فرصت دارین
اگه اعلام کنن دنیا داره تموم میشه
تمام خطوط تلفن اشغال میشه واسه دوستت دارم گفتن ها
یعنی در آخرین لحظات تازه به اون کسی که واقعا دوستش داریم ابراز علاقه می
کنیم
در همان یك روز دست بر پوست درخت می كشین ...
روی چمن می
خوابین
كفشدوزك
ها رو تماشا می کنین ...
سرتونو را بالا می
گیرین ... و ابرها را می بینین
انگار که بار اوله اون
هارو می بینین و به آن هایی كه نمی شناسین سلام می کنین
غصه نباید بخورین ... وگرنه همین یه روز رو هم با غصه خوردن از دست می
دین ...

شما در همان یك روز آشتی می
کنین و می خندین می بخشین
تازه می
فهمین عاشق بودین و نمی دونستین
این قدر که غرق در زندگی بودین
هیچ وقت نه به کسی محبت کردین و
نه اجازه محبت کردن رو به کسی دادین
دلم می
سوزه واسه آدم هایی که همیشه در فردا زندگی می کنن
به خیال داشتن عمر نوح

خدایا ... من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می
شوم
همانی که وقتی دلش می
گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت
من همانی
ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند
و چشم
هایش را می بندد و می گوید
من این حرف
ها سرم نمی شود.

باید دعایم را مستجاب کنی

همانی که گاهی لج می
کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند
همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می
شود و کلی روزه نگرفته دارد
همانی که بعضی وقت
ها پشت سر مردم حرف می زند
گاهی بد جنس می
شود البته گاهی هم خود خواه
حالا یادت آمد من کی هستم ؟

خدایا می خواهم آن گونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم
و آن گونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم

آمین.


 
comment نظرات ()
 
چاره ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()