body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

جهت حرکت ...
ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

هر کس بدون علم کار کند آن چه را که تباه می کند بیشتر از آن است که اصلاح می کند.

دانش و بینش، آینده پرسودی را تضمین نمی کند اما بدون آن ها سفر به آینده پر سود هرگز آغاز نمی شود.

آن چه در میان افراد موفق مشترک است فهم عالی آن ها در دانستن تفاوت میان حرکت و جهت است. مهم ترین عامل موفقیت واین گرستکی قهرمان بزرگ هاکی جهان نیز از این قاعده مستثنی نیست.

آیا او بزرگ ترین، نیرومندترین و سریع ترین بازیکن تیمش است؟ البته خود او چنین ادعایی ندارد.

وقتی از او سبب موفقیتش را پرسیدند، گفت:

موقعی که سایر بازیکنان به دنبال توپ حرکت می کنند من به طرف محلی می روم که توپ به آن جا خواهد رسید.!

رسول اکرم (ص) می فرماید:

فاضل ترین کارها آن است که با علم پیوسته باشد. 


 
comment نظرات ()
 
یک پیشنهاد ...
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

سادگی را جدی بگیرید.


 
comment نظرات ()
 
رابطه سلامتی با مثبت اندیشی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به نظر شما بودن درکنار افراد شاد و مثبت واقعاً زیبا نیست؟

فوایدی که از بودن کنار افراد مثبت ‌اندیش عایدمان می‌شود کاملاً ملموس هستند. در زیر به شما نشان می‌دهیم که رفتار چطور بر سلامت ما تاثیر می‌گذارد.

کلینیک مایو در دهه شصت بر روی تعدادی بیمار تحقیقاتی انجام داد. این بیماران 30 سال مورد بررسی و تحقیق قرار گرفتند تا مشخص شود آیا داشتن رویکردی مثبت به زندگی تغییری ایجاد می‌کند یا خیر.

یافته ‌های این تحقیق بسیار جالب توجه هستند. کسانی که بالاترین میزان خوش‌ بینی را دارند تا 20 درصد احتمال زنده‌ ماندنشان بالاتر بوده است. اگر بخواهیم صادقانه قضاوت کنیم، به ‌جز میزان کالری که روزانه مصرف می‌شود عوامل کمی هستند که با گذشت زمان چنین نتایجی در بر خواهند داشت. تا دیروز با عقل سلیم جور درمی‌ آمد اما امروز با واقعیات علمی همراه شده است. افراد خوشبین شادتر هستند و کمتر دچار افسردگی می‌شوند. داشتن نگرش منفی می‌تواند با کاهش واکنش ایمنی بدن، بیماری های قلبی و سرطان در ارتباط باشد.

در زیر راه‌ هایی را به شما معرفی می‌کنیم که کمک می‌کند خوشبینی را وارد زندگیتان کنید:

قدرشناسی را تمرین کنید.

هر روز صبح روزتان را با یک تشکر ویژه از خداوند برای همه نعمت‌ هایی که در زندگی به شما داده شروع کنید. قدرشناسی حس امید و شادکامی را وارد زندگیتان می‌کند.

این یک مشکل نیست، یک چالش است.

به سختی‌های زندگی دوباره فکر کنید و آن ها را به شکل چالش‌هایی ببینید که باید از پس آن برآیید. وقتی با خوشبینی به زندگی نگاه کنید، هر مانعی را می‌توانید پشت سر بگذارید.

با افراد مثبت ‌اندیش نشست و برخاست کنید.

همه آدم ها تحت تاثیر اطرافیانشان هستند. خوشبینی پدیده‌ای مسری است. درست مثل منفی ‌بافی. پس در انتخاب اطرافیانتان بیشتر دقت کنید.

شب‌ها دعای سپاسگذاری بخوانید.

وقتی می‌خواهید بخوابید به همه آن چیزهایی که شادتان می‌کند فکر کنید. حتی برای اتفاقات کوچکی که آن روز برایتان رخ داده شکرگذار خداوند و افرادی باشید که مسبب آن بوده‌ اند.

تحقیقات زیادی نشان می‌دهد که افراد خوشبین بیشتر با ویزیت دکتر، رژیم‌‌های پزشکی، رژیم‌ غذایی و ورزش سازگار می‌شوند. افراد خوش‌بین در صورت نیاز آزمایشات جسمی و واکسیناسیون خود را به‌ موقع انجام می‌دهند.

خوش‌‌بین بودن یعنی به فرصت‌هایی که هر روز ممکن است در خود داشته باشید امید داشته باشید.

اما چطور می‌توانید این طور باشید؟

دوستانی خوش‌بین و مثبت‌ اندیش پیدا کنید، آن هایی که همیشه نیمه پُر لیوان را می‌بینند. دوستانتان را ستون نگرش مثبت خود قرار دهید. درمورد ایجاد احساسات مثبت با همسر و دوستانتان گفتگو کنید. وقتی زندگی را شادتر ببینید، بدنتان هم سالم‌تر خواهد بود.

ایثار خدادادی


 
comment نظرات ()
 
نگاه به آینده ...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

پیری برای جمعی سخن می گفت ...

لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان  لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد  لطیفه را تکرار کرد تا این که دیگر کسی در جمعیت به آن  لطیفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت:

 وقتی که نمی توانید بارها و بارها به  لطیفه ای  یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به  گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟ 

گذشته را  فراموش کنید و به جلو نگاه کنید.

مصطفی رسولی


 
comment نظرات ()
 
مفهوم کلمات ...
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

گویند روزی ابوعلی سینا یکی از صوفیان پیرامون ابوسعید ابوالخیر را فرا خواند و از او خواست که هر سخنی که ابوسعید در باره او می گوید، بنویسد.

مدتی از این ماجرا گذشت و ابوسعید هیچ سخنی نگفت، نه به نیکی و نه به بدی.

آن صوفی به ناچار از شیخ جویا شد که بوعلی چگونه مردی است. بوسعید گفت:

مردی حکیم است و طبیب است و بسیار عالم است اما مکارم اخلاق ندارد.

وقتی بوعلی شیند به شیخ نوشت که من این همه کتاب در مکارم اخلاق نوشته ام.

بوسعید تبسم کرد و گفت :

من نگفتم که بوعلی مکارم اخلاق نمی داند بلکه گفتم ندارد.

 منبع: کتاب علم عشق اثر دکتر حمیدرضا رضائی


 
comment نظرات ()
 
آرزو ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

زن در حال قدم زدن در جنگل بود که ناگهان پایش به چیزی برخورد کرد.

وقتی که دقیق نگاه کرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید که خاک و خاشاک زیادی هم روش نشسته بود.

زن با دست به تمیز کردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی که بر چراغ داد طبیعتا یک غول بزرگ پدیدار شد...!

زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بکنم ؟

غول جواب داد : نخیر !

زمانه عوض شده است و به علت مشکلات اقتصادی و رقابت های جهانی بیشتر از یک آرزو اصلا صرف نداره، همینه که هست... حالا بگو آرزوت چیه؟

زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش یک نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه کن. این نقشه را می بینی ؟ این کشورها را می بینی ؟ این ها ... این و این و این و این و این ... و این یکی و این. من می خواهم این ها به جنگ های داخلی شون و جنگ هایی که با یک دیگر دارند خاتمه دهند و صلح کامل در این منطقه برقرار شود و کشورهای متجاوزگر و مهاجم نابود شوند.

غول نگاهی به نقشه کرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این کشورها بیشتر از هزاران سال است که با هم در جنگند. من که فکر نمی کنم هزار سال دیگه هم دست بردارند و بشه کاریش کرد. درسته که من در کارم مهارت دارم ولی دیگه نه اینقدرها. یه چیز دیگه بخواه. این محاله.

زن مقداری فکر کرد و سپس گفت: ببین...

من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام راملاقات کنم.

مردی که عاشق باشه و دلسوزانه برخورد کنه و با ملاحظه باشه.

مردی که بتونه غذا درست کنه و در کارهای خانه مشارکت داشته باشه.!

مردی که به من خیانت نکنه و معشوق خوبی باشه و همش روی کاناپه ولو نشه و فوتبال نگاه نکنه !

ساده تر بگم، یک شریک زندگی ایده آل.

غول مقداری فکر کرد و بعد گفت:

اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی بهش بندازم....!


 
comment نظرات ()
 
زندگی ...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

زندگی دفتری از خاطرهاست ...

یک نفر در دل شب،

یک نفر در دل خاک،

یک نفرهمدم خوشبختی هاست،

یک نفر همسفر سختی هاست،

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد...

ما همه همسفریم.


 
comment نظرات ()
 
گاو هستم ...
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

در یک مدرسه راهنمایی دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت می کردم و چند سالی بود که مدیر مدرسه شده بودم.

قرار بود زنگ تفریح اول، پنج دقیقه دیگر نواخته شود و دانش آموزان به حیاط مدرسه بروند.

هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هیاهوی دانش آموزان در حیاط و گفت وگوی همکاران در دفتر مدرسه، به هم نیامیخته بود.

در همین هنگام، مردی با ظاهری آراسته و سر و وضعی مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:

با خانم... دبیر کلاس دومی ها کار دارم و می خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سوال هایی بکنم.

از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت:

من گاو هستم !

خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو، ایشان متوجه می شوند.

تعجب کردم و موضوع را با خانم دبیر که با نواخته شدن زنگ تفریح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درمیان گذاشتم.

یکه خورد و گفت، ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم...

از او خواستم پیش پدر دانش آموز یاد شده برود و به وی گفتم:

اصلاً به نظر نمی رسد اختلالی در رفتار این آقا وجود داشته باشد. حتی خیلی هم متشخص به نظر می رسد.

خانم دبیر با اکراه پذیرفت و نزد پدر دانش آموز که در گوشه ای از دفتر نشسته بود، رفت.

 مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد:

من گاو هستم!

خواهش می کنم، ولی...

شما بنده را به خوبی می شناسید.

من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید...

دبیر ما به لکنت افتاد و گفت، آخه، می دونید...

بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق می دهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان می گذاشتید. قطعاً من هم می توانستم اندکی به شما کمک کنم.

خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم صحبت کردند.

گفت و شنود آن ها طولانی، ولی توأم با صمیمیت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و با خداحافظی از همه، مدرسه را ترک کرد.

وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم.

در کنار مشخصاتی هم چون نشانی و تلفن، روی آن نوشته شده بود:

دکتر... عضو هیات علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه ...


 
comment نظرات ()
 
زندگی بعدی به قلم وودی آلن ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

در زندگی بعدی من می خواهم در جهت معکوس زندگی کنم !

با مردن شروع می­کنی و می­بینی که همه چیز خیلی عجیب است...

سپس بیدار می­شوی و می­بینی که در خانه سالمندان هستی!

و هر روز که می­گذرد حالت بهتر می­شود...!

بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال می­شوی از آن جا اخراجت می­کنند!

بعد از آن می­روی و حقوق بازنشستگی­ات را می­گیری و وقتی کارت را شروع می کنی در همان روز اول یک ساعت مچی طلا می­گیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده می­شود (میهمانی ای که موقع بازنشستگی برای شما می­گیرند و به شما پاداش یا هدیه می­دهند).

۴۰ سال آزگار کار می­کنی تا جوان شوی ... !

سپس حال می­کنی و تعداد زیادی دوست خواهی داشت و کمی بعد باید خودت را برای دبیرستان آماده کنی !

سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه می­شوی و بازی می­کنی و هیچ مسوولیتی نداری...

سپس نوزاد می­شوی و آنگاه زندگیت وارد مرحله ای جدید می شود !

در این مرحله ۹ ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگ تر می­شود، وای!

و در پایان شما با یک..... به پایان می رسید...!


 
comment نظرات ()
 
آدم ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 
آدم های ساده را دوست دارم.

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همان ها که برای همه لبخند دارند.

همان ها که همیشه هستند،

برای همه هستند.

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛

عمرشان کوتاه است.

َبسکه هر کسی از راه می رسد یا ازشان سوء استفاده می کند یا زمینشان می زند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب  آدم می دهند...

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
صبر ...
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 
شیخ به پاره ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز در بیابان معتکف بشدندی.
مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ، راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟
 
شیخ فرمود آری یک ساعت استفاده از اینترنت پر سرعت ایران.
مریدان همی نعره ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی ...

 
comment نظرات ()
 
هم دلی...
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

کاش می شد هم دلی را قاب کرد

ساکنان شهر غم را خواب کرد

کاش می شد نقش چشمان تو را

جانشین ثابت مهتاب کرد


 
comment نظرات ()
 
معلم ...
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

سلام به خانم انوری معلم کلاس اولم

سلام به خانم درخشان معلم کلاس دومم

سلام به آقای قدسی زاده معلم کلاس سوم تا پنجمم

و سلام به تمامی معلمان عالم

روزتان مبارک

یادتان تا آخرین لحظه عمرم با من خواهد بود. 


 
comment نظرات ()
 
4 چیز که حفظش، نیکی های بسیار برایمان به ارمغان خواهد آورد ...
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

·       اعتماد،

·       قول،

·       ارتباط،  

·       قلب.

مراقبت کن، مبادا بشکنند ...


 
comment نظرات ()
 
4 روش برای خرج پول وجود دارد ...
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

 

·        می توانیم پول خودمان را برای خودمان خرج کنیم. در این حالت پول را با وسواس خرج می کنیم تاهزینه حداقل و منفعت حداکثر شود.

·        می توانیم پول خودمان را برای دیگری خرج کنیم. مثلا یک هدیه تولد بخریم. در این صورت خیلی به محتوای هدیه کاری نداریم، اما به قیمتش توجه داریم.

·        می توانیم پول دیگران را خرج خودمان کنیم. در این صورت من خودم را یک نهار خوب میهمان می کنم!

·        و در نهایت می توانیم پول دیگری را برای دیگری خرج کنیم. اگر چنین شود نه دل نگران پولی هستیم که خرج می شود و نه نگران چیزی که کسب می شود.

این حالت آخر، دولت ها است.

فریدمن


 
comment نظرات ()
 
روایت 120 سال زنده باشی از کجا آمده ...
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

آیا می دانستید که گاهی به هم می رسیم و می گوییم 120 سال زنده باشی یعنی چه و از کجا آمده؟

برای چه نمی گوییم 150 یا 100 سال یا ...

در ایران قدیم، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای این که هر 4 سال یک روز اضافه کنند و آن سال را سال کبیسه بنامند (حتما خوانندگان می دانند که تقویم فعلی که به نام تقویم جلالی نامیده می شود حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است) هر 120 سال، یک ماه را جشن می گرفتند و در کل ایران، این جشن برپا بود و برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان تا جشن بعدی کفاف نمی داد ( و بعضی ها هم اصلا این جشن را نمی دیدند) به همین دلیل، دیدن این جشن را به عنوان بزرگ ترین آرزو برای یک دیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آن قدر زنده باشد که این جشن باشکوه را ببیند، و این، به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند:

 120 سال زنده باشی.


 
comment نظرات ()
 
ابزار برنده ...
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

آن چه کسی را برنده می کند، توانایی ذاتی، استعداد و یا ضریب هوشی او نیست.

ابزار برنده، نگرش شماست نه استعدادتان؛ نگرش معیار کامیابی است.

دنیس ویتلی

نگرش، حالتی ذهنی و درونی است.

چه بسا کسی که نگرش نادرست دارد مرتکب کارهای غیر اخلاقی و غیر قانونی نشود اما نگرش نادرست او سبب از هم پاشاندن تیمی خواهد شد که در آن عضویت دارد.

جان ماکسول

بیچاره ترین انسان در دنیا، فرد بینایی است که فاقد یک چشم انداز آرمانی است.

هلن کلر

 


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

آدمی را آدمیت لازم است،

عود را گر بو نباشد، هیزم است.


 
comment نظرات ()
 
کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت ...
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

من

 

به نظر من آدم ها دو دسته هستند :

 

یا از من پولدارترن که بهشون می گم مال مردم خور و ...
یا بی پول ترن که بهشون می گم گشنه گدا و ...

 

یا بهتر از من کار می کنن که بهشون می گم خرحمال و ...
یا کمتر کار می کنن که بهشون می گم تنبل و ...

 

یا از من سرسخت ترن که بهشون می گم کله خر و ...
یا بی خیال ترن که بهشون می گم ببو و ...

 

یا از من هوشیارترن که بهشون می گم پرافاده و ...
یا ساده ترن که بهشون می گم هالــو و ...

 

یا از من شجاع ترن که بهشون می گم بی کله و ...
یا از من محتاط ترن که بهشون می گم بی عرضه و ...

 

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون می گم ولخرج و ...
یا اهل حساب و کتابن که بهشون می گم خسیس و ...

 

یا از من بزرگترن که بهشون می گم گنده بک و ...
یا کوچیک ترن که بهشون می گم فسقلی و ...

 

یا از من مردم دارترن که بهشون می گم بوقلمون صفت و ...
یا رو راست ترن که بهشون می گم احمق  ...

کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت.


 
comment نظرات ()
 
حاقظ ...
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم ِ عشق در دفتر نباشد

علم عشق، خواندنی و آموختنی نیست بلکه آمدنی است :

 

ای بی خبر از سوخته و سوختنی

عشق آمدنی بود نه آموختنی


 
comment نظرات ()
 
عاقبت خیانت در رفاقت ...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی که مردم فکر می کردند این دو نفر باهم برادرند. روزی روزگاری مسعود نقشه گنجی رو به محمود نشان داد و با هم تصمیم گرفتن که به دنبال گنج برن. یک روز محمود و مسعود از خانواده شان خداحافظی کردن و رفتن.

محمود نقشه ای در سر داشت که وقتی به گنج دست پیدا کرد مسعود رو از سر راهش بردارد و او را بکشد. بعد از چند روز سختی به گنج رسیدند و محمود طبق نقشه ای که در سر داشت مسعود را کشت و گنج را صاحب شد و به خانه اش برگشت.

با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. ولی زن مسعود که فهمیده بود مسعود به دست محمود کشته شد با نا امیدی به شهر مهاجرت کرد و بعد از ادامه تحصیل در یک بیمارستانی به پرستاری مشغول شد. بعد از چند سال که آب ها از آسیاب افتاد، محمود به دلیل بیماری به بیمارستان شهر میرود و آن جا بستری می شود. اتفاقا زن مسعود هم در همان بیمارستان کار می کرد که ی کدفعه دید محمود توی یکی از اتاق ها بستریست. 

این جا بود که زن مسعود به فکر انتقام افتاد. از اتاق بیرون رفت و یک سرنگ را پر بنزین کرد و آمد خودش را به پرستار کشیک معرفی کرد و سرنگ پر از بنزین را در بدن محمود خالی کرد. بعد از چند ثانیه حال محمود بد شد و عرق می کرد در این لحظه زن مسعود خودش رو معرفی کرد و به محمود گفت تو بودی که همسرم رو کشتی و حالا من انتقام همسرم رو ازت گرفتم و در بدنت بنزین تزریق کردم. در این لحظه محمود از روی تخت پایین اومد زن مسعود فرار کرد و محمود به دنبالش می دوید و با چاقویی که در دست داشت می خواست زن مسعود را هم بکشد. زن مسعود بعد از پایین رفتن پله ها به بمبست رسید و دیگه راه فرار نداشت، محمود از راه رسید و با چاقویی که در دست داشت زن مسعود رو تهدید به مرگ  کرد، زن مسعود که دیگه راه فرار نداشت تسلیم شد و روی زانو هایش افتاد و به محمود گفت منو بکش!

محمود نامرد هم دستان خود رو بالا برد و می خواست چاقو را در قلب زن مسعود فرو کند، زن مسعود چشمان خود را بست و محمود دستان خود را رها کرد ولی ناگهان در فاصله بسیار کم از قلب آن زن، محمود از حرکت ایستاد. زن مسعود چشمان خود را باز کرد و دید که محمود از حرکت ایستاد و چاقو هم در دستانش هست.

ازش پرسید که چرا نمی زنی؟

محمود گفت: بنزینم تموم شد!!!

علیرضا الوانی


 
comment نظرات ()
 
یادمان باشد ...
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

عالِم شدن به معنای دگرگون شدن نیست ...


 
comment نظرات ()
 
کارکنان متعهد می توانند معجزه نمایند ...
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

ویلیام هارلی 21 ‏ساله و دوست 20 ‏ساله‌اش آرتور دیویدسون در سال 1903 تصمیم گرفتند که دوچرخه‌ها را تبدیل به موتورسیکلت کنند. در آن سال توانستند سه موتورسیکلت دست‌ساز تولید کنند. دیری نگذشت که درهای موفقیت به روی آنان گشوده شد و توانستند که دامنه‌ فعالیت خود را گسترش دهند. هر سالی که گذشت بر شمار موتورهای تولیدی آن ها اضافه شد.

‏وقتی مسابقات موتورسیکلت‌رانی شروع شد و میانِ مردم از اشتهار و محبوبیت برخوردار گردید، هارلی دیویدسون موقعیت ویژه‌ای پیدا کرد. وقتی جنگ جهانی اول شروع شد، متفقین خیلی زود متوجه موقعیت ممتاز موتورسیکلت در جنگ شدند. طبق برآورد شرکت هارلی دیویدسون، آن ها بخش اعظم 20000 ‏موتورسیکلتی که ارتش امریکا در جنگ مورد استفاده قرار داده بود را تولید کرده بودند. وقتی خاتمه‌ جنگ فرا رسید، اولین کسی که وارد خاک آلمان شد، سوار بر موتورسیکلت هارلی دیویدسون بود.

‏مدتی بیش از نیم قرن، شرکت از رونق فراوانی برخوردار بود. یکی از دلایل موفقیت این شرکت این بود که کارکنان و مشتریان آن خود را عضو یک خانواده می‌دانستند. شرکت به رشد خود ادامه داد و توانست برکیفیت موتورهای تولیدی و جلب مشتریان خود بیافزاید. در دهه‌ 1970 ‏هارلی - دیویدسون 80 ‏درصد بازار موتورسیکلت‌های 850 ‏سی‌سی به بالای امریکا را به خود اختصاص داده بود.

‏اما پیش از آن که هارلی دیویدسون در دهه‌ هفتاد به اوج فعالیت‌های خود برسد، با مسایل عدیده‌ای روبه‌رو شد. در اوایل دهه‌ 1960 ‏این شرکت تبدیل به یک شرکت سهامی عام شد تا هزینه‌های مربوط به مدرنیزه‌سازی و تنوع‌بخشی را تامین کرده، بتواند با تولیدکنندگان ژاپنی بهتر رقابت کند. در اواخر دهه‌ 1960، AMF شرکت هارلی دیویدسون را در اختیار گرفت. بعد ‏از شصت و پنج سال فعالیت پرافتخار در میلواکی، ستاد مرکزی شرکت ناگهان به نیویورک منتقل شد و بخش مونتاژ نهایی هم به پنسیلوانیا انتقال یافت. کارکنان هارلی دیویدسون به شدت نا امید شدند.

‏در طی ده سال بعدی، اشتهار و محبوبیت هارلی دیویدسون تنزل یافت. موتورسیکلت‌های ساخت شرکت به طرز وحشتناکی اعتبار خود را از دست دادند. افسران پلیس در نقاط مختلف کشور، که زمانی از سوار شدن بر موتورسیکلت ساخت امریکا مباهات می‌کردند، به خرید موتورسیکلت‌های ژاپنی که هم ارزان‌تر و هم مطمئن‌تر بودند، روی آوردند. تا سال 1980 ‏هارلی دیویدسون تنها 30 ‏درصد بازار گذشته را در اختیار داشت و شرکت برای اولین بار در تاریخ فعالیت خود متضرّر گردید. آینده‌ هارلی دیویدسون بسیار مبهم به نظر می‌رسید.

‏اما آن چه هارلی دیویدسون را نجات داد، اشتیاق کارکنان و مشتریانی بود که می‌خواستند آن را سر پا نگه دارند. در سال 1981، سیزده مقام برجسته‌ اجرایی این شرکت سهام شرکت را خریداری کردند. در این میان می‌توان به واگن بیلز، یکی از علاقمندان هارلی از جنگ جهانی دوم به این سو، اشاره کرد که از سوی ای - ام - اف مدیریت تولید موتورسیکلت را بر عهده داشت. مالکان جدید به سرعت هارلی - دیویدسون را متحول ساختند، ‏روش‌های تولید را بهبود بخشیدند و کالاهای جدیدی به بازار عرضه نمودند. در ضمن، آن ها به تأسیس گروه مالکان هاگ مبادرت کردند، که امروزه بیش از 600000 عضو دارد. در سال 1985 هارلی دیویدسون بعد از پنج سال به مرحلهی سوددهی رسید.

‏در طی این سال‌ها شمار زیادی از کارکنان، شرکت را ترک کردند، اما کارکنانی که باقی ماندند، از اهمیت و تعهد فراوانی برخوردار بودند. بعد از آن مدیران هارلی دیویدسون اقدامات عدیده‌ای برای بالا بردن تعهد سازمان و ایجاد اشتیاق نزد کارکنان و مشتریان و جلب توجه مردم صورت دادند. امروز، هارلی دیویدسون در بازارهای مختلف جهان سالانه بیش از 200000 ‏موتورسیکلت را به فروش می‌رساند، که معادل 9/2 میلیارد دلار سود عاید این شرکت می‌سازد.

 


 
comment نظرات ()
 
عمق ارادت ...
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

یک روزسلطان محمود خربزه ای را برید و یک بُرش از آن را به اَیاز که غلام مُقرّبش بود داد و ایاز با اشتهای بسیار زیادی آن را خورد، سلطان که خیلی ایاز را دوست داشت بُرش دیگری به او داد واو باز با همان اشتیاق آن را خورد.

سلطان وقتی شوق فراوان ایاز را برای خوردن خربزه دید، بُرش های دیگری به او داد تا این که یک بُرش از خربزه مانده بود و سلطان تصمیم گرفت تا آن را خودش بخورد.

وقتی خربزه را در دهانش گذاشت، با کمال تعجب دید که خربزه آن قدر تلخ است که نمی تواند حتی قطره ای از آن را فرو بَرَد و همه را برگرداند و پرسید، چطور تو این خربزه تلخ را با آن اشتهای فراوان می خوردی؟

ایاز گفت:

جانم به فدایت، آن قدر از دستان  پرمهر شما شیرینی خورده ام که شرم داشتم برای خوردن یک بار تلخی لب به شِکوِه بازکنم. 


 
comment نظرات ()
 
من و مال من ...
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

به طور طبیعی اگر میخی در مسیر حرکت لاستیک ماشین باشد، باعث پنچر شدن چرخ های آن می گردد.

دو واژه " من  " و " مال من " میخ هایی هستند که باعث پنچر شدن چرخ پیشرفت معنوی انسان می گردد.!


 
comment نظرات ()
 
آنتونی رابینز ...
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

پنیر مجانی فقط در تله موش یافت می شود، برای به دست آوردن هر چیزی باید بهای آن را پرداخت.

حمزه یگانه


 
comment نظرات ()