body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

فکر می کنی اين دستگاه چيه؟
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠
 

اين وسيله براي مكان هايي طراحي شده كه آب آشاميدني سالم وجود ندارد و يا در دسترس نيست. به كمك اين وسيله شما مي توانيد ادرار خود و يا حيوانات را تبديل به آب آشاميدني قابل خوردن كنيد. شايد الان كه سيراب پاي كامپيوتر خودتون نشستيد با خودتون بگين هرگز از آب بدست اومده از اين وسيله نمي نوشين ولي در بياباني كه آب طلاست بي شك نظرتان تغيير خواهد يافت .

براي استفاده از اين وسيله3 مرحله بايد توسط شما صورت گيرد :

  • ادرار
  • قرار دادن وسيله در بين پاهايتان و تلمبه زدن با كليك هاي بقل هاي وسيله
  • نوشيدن آب گواراري حاصل از ادرار



براي تبديل ادرار به آب بايد فرايندهايي هم چون از بين بردن بو، از بين بردن رنگ و از بين بردن ميكروب هاي موجود در اونه كه براي همه اين فرايندها در اين وسيله فكر شده .

تبديل فاضلاب و ادرار به گونه اي در تصفيه خانه هاي بزرگ در گذشته نيز انجام مي شده اما در اين طرح مبتكر خلاقي به نام Leonardo Manavella اومده و اين فرايند رو در قمقه اي همراه شما ايجاد كرده كه در نوع خوش خارق العاده است.

خانم بهمنی


 
comment نظرات ()
 
هر چه پیرتر، تروتمندتر ...
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
 

چه بخوايم چه نخوايم هرچه پيرتر ميشيم ثروتمندتر مي شيم !! اين طور نيست؟

Did you know that you are getting wealthy as you get older!!!

Wealth!!



Silver in the Hair

نقره در سر

Gold in the Teet

طلا در دهان

Stones in the Kidneys

سنگ در کليه

Sugar in the Blood

قند در خون

Lead in the Feet

سرب در پا

Iron in the Arteries

آهن در رگها

And an inexhaustible supply of Natural Gas.

ومقدار بسيار فراوانی گاز طبيعی

 

آيا هرگز گمان می کنيد يک چنين دارائی هائی را درخود جمع کنيد؟


 
comment نظرات ()
 
معرفی ...
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
 

روزی لئو تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد.

زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد و بیراه گفتن کرد .

بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد، تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت، مادمازل من لئو تولستوی هستم .

زن که بسیار شرمگین شده بود، عذر خواهی کرد و گفت، چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟

تولستوی در جواب گفت، شما آن چنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید ...


 
comment نظرات ()
 
میزان تشعشع ماورای بنفش ...
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
 
با توجه به افزایش بیش از حد تشعشع ماورای بنفش که از خورشید ساطع می گردد و خطرناک بودن این تشعشع، لطفا به سایت زیرمراجعه و نام شهر و نام کشور را وارد کرده و از میزان آن در ساعات مختلف آگاهی پیدا کنید:

 
comment نظرات ()
 
مهم ترين سوال هاي که معمولا پرسیده می شه ...
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠
 

اجتماعی
كی عاشق كی شده؟
كی مراسم می گيرن؟
مهريه
اش چه قدر بود؟
جهيزيه
اش چيا بود؟
آيا حامله است؟
چی زائيده؟

هنری
كی با كی نسبت داره؟
كی چه قدر می گيره؟
كی قراره با كی ازدواج كنه؟
كی با كی به هم زده؟
كی كجا رقصيده؟

اداری
كی چه قدر می گيره؟
كی قراره مدير بشه؟
كی با مدير نسبت داره؟
كی با مدير به هم زده؟
كی قراره ازدواج كنه ؟

مراسم عروسی
كی چی پوشيده؟
كی چی خريده؟
كی چی ماليده؟
كی با چی آمده؟
كی به خاطر كی نيومده؟

بعد از مراسم
كی چی پوشيده بود؟
كی چی آورده بود؟
كی چرا نيومده بود؟
كی بدون دعوت آمده بود؟
كی بود كه چيز مناسبی نپوشيده بود؟!

تركيبی
كی، كجا و با كی نسبت داشت كه حالا داره چه قدر می گيره؟
كی عاشق كی بود كه حالا چرا بره با يكی ديگه ازدواج كنه؟
كی از كجا آورد كه تونسته چی بخره؟
کی با كی به هم زده كه با كی خوب شده؟
کی با كی كجا رقصيده بودن كه چرا چيز مناسبی نپوشيده بودن؟

کی ...


 
comment نظرات ()
 
بخشی از تاریخ ...
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
 

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت. در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه شرکت کنندگان تعيين شده بود، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اين جا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست.

جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظرايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد .

جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد، جاي شما آن جاست .

کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا مي كرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :

شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است ؟

نه جناب رييس، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..

اما علت اين كه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟

او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ...

سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.

با همين ابتکار و حرکت، عجيب بود که تا انتهاي نشست، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد.

اقدام سیاسی و کفتمان حرفه ای تاثیر گذار و نه تاثیر پذیر یعنی این!

روحش شاد


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
 

مصیبتی خواهد بود اگر،

سواد کافی برای حرف زدن

و

شعور لازم برای خاموش بودن نداشته باشیم...

مهسا رئوفی


 
comment نظرات ()
 
وقتی خدا به قولش عمل می‌کند...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
 

چند روزی به آمدن عيد مانده بود.

بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند اما استاد بدون هیچ تاخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری.

بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت، استاد آخره سالی دیگه بسه!

استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید! و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش، برای اولین بار روی صندلی جا گرفت.

استاد۵۰ ساله‌مان با آن كت قهوه‌اي سوخته‌اي كه به تن داشت، گفت، حالا که تونستید من رو از درس دادن بندازید بذارید خاطره ای رو براتون تعریف کنم.

من حدودا ۲۱ سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازه آن را به خود ندادم با پدرم بکنم اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل " ماش پلو " که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

استادمان حالا قدری هم با بغض کلماتش را جمله می کند:

نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم...

اما نسبت به پدرم مثل تمام پدرها هیچ وقت اجازه ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم.

نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق، هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم... استاد حالا خودش هم گریه می کند...

پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآن خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت، خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...

حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم،۱۰۰ تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند.

بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها۱۰تومان عیدی داد، ۱۰ تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم، که رفتم سر کلاس. بعد از کلاس آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.

گفتم، این چیه؟

گفت، باز کن می فهمی.

باز کردم،۹۰۰ تومان پول نقد بود! این برای چیه؟

گفت، از مرکز اومده؛ در این چند ماه که این جا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.

راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید ۱۰۰۰ تومان باشه نه ۹۰۰ تومان!

مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم، نه، فقط حدس می زنم، همین.

راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت، من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...

گفتم، چه شرطی؟

بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده داره.

استاد کمی به برق چشمان بچه ها که مشتاقانه می خواستند جواب این سوال آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت:

به آقای مدیر گفتم هیچ شنیدی که خدا ۱۰برابر عمل نیکوکاران به آن ها پاداش می دهد؟


 
comment نظرات ()
 
امروز ظهر شيطان را ديدم!
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 

دیشب که نیمه شعبان بود، موسسه نیکوکاری ... مراسمی رو تدارک دیده بود که دراون مراسم سعی بر معرفی موسسه، اهداف و برنامهاش به میهمانان بود. این برنامه با حضور خیرین و هنرمندان به خوبی برگزار شد. طبق معمول این برنامه ها، جوانانِ اهل دلی که همیشه هستند و امیدوارم که همیشه هم سربلند و موفق و عاشق باشند مسایل اجرای این جشن رو به عهده گرفته بودند. این برنامه تا پاسی از نیمه شب به طول انجامید و طبق عادت همیشگی رفتیم به نزدیک ترین آژانس و این عزیزان رو راهی منزل هاشون کردیم. منتها این دفعه یکی از این راننده های آژانس هنگام رسوندن این بانوی جوان، به خاطر یکی دو هزارتومان بیشتر،( البته در هنگام سوار شدن مسیر و مبلغ طی شده و پرداخت شده بود ) چشمان دنیویش رو بست و دهان کثیفش رو باز کرد و هر آن چه که شایسته خودش بود نثار این عزیز ما نمود. و در نهایت شب همه ما رو سعی نمود که خراب کنه و تا حدودی هم موفق شده بود. اما صبح که شد یه خبر بسیار خوب به این عزیز ما رسید که همه موضوعات قبلی رو تحت پوشش خودش قرار داد.

من همین جا از صاحب شعبان برای این عزیز دلمون توفیق بیش از توقعش رو آرزومندم.

اما مطلب ذیل حکایت از این راننده نامحترم آژانس دارد:

 

شیطان نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمي داشت...

گفتم، ظهر شده، هنوز بساط كار خود را پهن نكرده اي؟

بني آدم نصف روز خود را بي تو گذرانده اند...

شيطان گفت، خود را بازنشسته كرده ام. پيش از موعد!

گفتم، به راه عدل و انصاف بازگشته اي يا سنگ بندگي خدا به سينه مي زني؟

شيطان گفت، من ديگر آن شيطان تواناي سابق نيستم.

ديدم انسان ها، آن چه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهاني انجام مي دادم، روزانه به صدها دسيسه آشكارا انجام مي دهند.

اينان را به شيطان چه نياز است؟

شيطان در حالي كه بساط خود را برمي چيد تا در كناري آرام بخوابد، زير لب گفت:

آن روز كه خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده كن، نمي دانستم كه نسل او در زشتي و دروغ و خيانت، تا كجا مي تواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده مي رفتم و مي گفتم كه :

همانا تو خود پدر مني.


 
comment نظرات ()
 
حمایتی ارزشمند ...
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
قصه زندگی ...
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
 

او خوشبخت بود. چون هيچ سوالي نداشت. اما روزي سوالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.

او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سوال خودش داد و گفت:

اجابت تو همين سوال توست. سوالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.

او سوالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سوالش جوانه ... زد و شكفت و ريشه كرد.

ساقه و شاخه و برگ و هر ساقه سوالي شد و هرشاخه سوالي و هر برگ سوالي.

و او كه روزي تنها يك سوال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سوالي آويخته بود و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر بار كه ريشه فروتر مي‌رفت، درد او نيز عميق‌تر مي‌شد.

فرشته‌ها مي‌ترسيدند. فرشته‌ها از آن همه سوال ريشه‌دار مي‌ترسيدند.

اما خدا مي‌گفت:

نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت مي‌آورد. معرفت است.

فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جواب هاي او را چيدند. اما دردل هر ميوه‌اي باز دانه‌اي بود و هر دانه آغاز درختي‌ست. پس هر كه ميوه‌اي را برد دردل خود بذر سوال تازه‌اي را كاشت.


 
comment نظرات ()
 
در صبح دمی طلوع خواهد کرد ...
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
 

همه گویند، به تعجیل حضورش صلوات.

کاش این هفته بگویند، به تبریک حضورش صلوات.

شعبان به اهلش مبارک

گلاویز شهبازیان


 
comment نظرات ()
 
حقیقت ...
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠
 

شرایط به وجود می آیند، آن ها فی النفسه وجود ندارند ...


 
comment نظرات ()
 
شهید آوینی ...
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
 

اگر مقصد پرواز است، قفس ویران، بهتر.

پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند از ویرانی لانه اش نمی هراسد.

علی پورحامد

روز جوان به اهالی خانه مدیران جوان، به جوانان اهل دل موسسه نیکوکاری مهرآفرین، موسسه سمر و ... مبارک


 
comment نظرات ()
 
مهمترين علت غرق شدگي در درياي خزر ...
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
 

جريان هاي شکافنده مهم ترين علت غرق شدگي در درياي خزر

هر ساله شاهدیم که صدها نفر از هموطنانی که برای گذراندن تعطیلات تابستان و اندکی تفریح به دریا می‌روند، به یکی از بدترین اشکال مرگ که همان غرق‌شدگی است، گرفتار شده، خاطره‌ای تلخ نیز در ذهن و جان بازماندگان بر جای می‌گذارند. با وجودی که در سال های اخیر دلیل اصلی مرگ شناگران دریای خزر به خوبی شناخته شده است، لیکن اطلاع رسانی کافی در این زمینه صورت نگرفته و متأسفانه هر سال در فصل گرما، همان وقایع اسفناک سال قبل تکرار می‌شوند. خواندن چند خط زیر می‌تواند برای شما و عزیزانتان اهمیت حیاتی داشته باشد. لذا اندکی برای آن وقت بگذارید.

شنا در دريا هرگز مشابه شنا در استخر نيست و علاوه بر دانستن فن شنا و داشتن مهارت زیاد، بايد ويژگي های آب دريا را نيز شناخت. آب شور دریا در صورت برخورد با چشم، سوزش چشمی دردناکی ایجاد می‌کند و تمرکز شناگر را کاملاً از بین برده و او را در یافتن مسیر ساحل ناتوان می‌کند. در صورت ورود آب دریا به نای و ریه فرد، سرفه‌های شدیدی ایجاد می‌شود که عملاً شنا کردن را غیرممکن ساخته و شناگر کاملاً مستأصل می‌شود. ضربات امواج دریا، فرد را با خود به این سو و آن سو برده، تمام توان و انرژی وی را مستهلک می‌کنند. گل‌آلود بودن آب های ساحلی دریای خزر موجب می‌شود که حتی با عینک شنا هم نتوان در زیر آب چیز زیادی مشاهده کرد و مثلاً ناحیه کم‌عمق را از عمیق تشخیص داده یا فرد در حال غرق شدن را در زیر آب یافت. فردی که در چنین شرایطی به دام افتد، بسیار دشوار بتواند خود را از مهلکه نجات دهد. ضمناً مطابق یک اصل، برای شنای افراد بالغ در آب های دریایی با عمق بیش از یک و نیم متر، نه تنها آن ها باید فنون شنا را به خوبی بدانند بلکه لازم است به توان فیزیکی و استقامات بدنی بالای خود نیز اطمینان داشته باشند. حتی با وجود مهارت بالا و توان بدنی فوق‌العاده، هنوز هم دریا جای امنی برای شنا نیست، چراکه:

جریان‌هاي ساحلي از عمده دلایل مرگ شناگران حرفه‌ای می‌باشند.

امواج دریا با حرکت به سمت ساحل همواره حجم زیادی از آب را به طرف خشکی منتقل می‌کنند. این حجم وسیع از آب می‌باید دوباره به داخل دریا برگردد و برای این منظور در نقاطی از ساحل، به صورت تقریباً غیر قابل پیش‌بینی، درون آب دریا آب‌راهه‌هایی به طرف دریا ایجاد می‌شود که در آن آب با سرعت زیادی بر خلاف جهت امواج (یعنی از سمت ساحل به سمت دریا) جریان می‌یابد. این جریان ها کاملاً از امواج آب متفاوت بوده و به آنها جریان های ساحلی، جریان های شکافنده (Rip Currents)، یا جریان های مرگبار گفته می‌شود که در بسیاری نقاط جهان و به ویژه در سواحل دریای خزر، تلفات جانی بسیاری را به بار می‌آورند.

جریان شکافنده از بالا شبیه یک بادبزن دستی است که دسته آن به سمت ساحل، و دهانه آن به سمت دریا می‌باشد. دسته این بادبزن بیشترین قدرت را دارد و صرف‌نظر از این که شناگر چقدر شنا بلد است یا چقدر توان جسمی دارد، عملاً برگشت وی به سمت ساحل را غیر ممکن ساخته، او را سریعاً با خود به داخل دریا می‌کشاند. برای درک بهتری از قدرت این جریان باید گفت که سرعت این جریان معمولاً از رکورد سرعت شنای المپیک نیز بالاتر است؛ بدین معنی که حتی بهترین قهرمان شنای المپیک نیز نمی‌تواند بر خلاف آن شنا کرده و به طرف ساحل برگردد. عرض جریان شکافنده بین 3 تا بیش از 60 متر، و طول آن به داخل دریا بسیار متفاوت است (گاهی فقط در ناحیۀ شکسته شدن امواج یا همان محلی که موج فرو ریخته و کف سفید رنگ تشکیل می‌دهد بوده، گاهی نیز تا ده‌ها متر به داخل دریا کشیده می‌شود).

علائم جریان شکافنده

تشخیص زمان تشکیل جریان شکافنده برای افراد عادی دشوار است. در بسیاری موارد دیده شده که افراد بسیاری در دریا مشغول شنا کردن بوده، همه چیز عادی و خوشآیند به نظر می‌رسد، اما در همین بین یک نفر در میان جریان شکافنده به سادگی و بی‌سروصدا غرق می‌شود. لذا جریان شکافنده الزاماً مختص دریاهای طوفانی و مناطق پرخطر نیست. مواقعی که دریا موّاج است، احتمال تشکیل جریان‌های شکافنده بسیار زیاد است. لذا در این شرایط نباید وارد آب دریا شد و بهترین کار این است که شنا را به زمانی دیگر موکول کرد و از زیبایی‌های ساحل لذت برد. توجه داشته باشید که جریان های شکافنده در تمام دریاها، دریاچه‌ها و اقیانوس‌ها می‌توانند رخ دهند. برخي نشانه‌هاي قابل رؤيت جريان‌هاي شكافنده عبارتند از:

  • آب در محل جریان شکافنده آرام و بدون موج است.
  • رنگ آب در محل جریان شکافنده با بقیه نقاط تفاوت دارد (شکل‌های بالا).
  • خطي از آب كف آلود، خزه يا زباله در محل جریان شکافنده به سمت دريا حركت مي‌كنند.
  • امواجي كه به سمت ساحل مي‌آيند، در محل جریان شکافنده دچار شکست می‌شوند.
  • در بسیاری از نقاط در سواحل گیلان و مازندران ساحل ماسه‌ای است. در ساحل ماسه‌ای علایمی شبیه اشکال هلالی وجود دارد. نوک هلال جایی است که جریان شکافنده تشکیل می شود.

روش فرار از جریان شکافنده:

چنان چه درون یک جریان شکافنده گرفتار شدید، نخست آرامش خود را حفظ کنید. دوم این که هرگز، هرگز و هرگز بر خلاف جریان شکافنده و به سمت ساحل شنا نکنید. این اقدام مرگبار منجر به خسته شدن کامل شناگر شده و شناگر از رمق افتاده به راحتی غرق خواهد شد. در عوض خود را بر روی آب نگاه دارید؛ اکنون دو گزینه پیش روی شماست:

1- اگر توان بدنی بالایی برای شنا دارید:

  • الف- به صورت موازی با ساحل حرکت کرده و از مسیر جریان کاملاً خارج شوید و سپس به صورت مورب به سمت ساحل برگردید (شکل زیر را ببینید).
  • ب- یا این که برای خروج از جریان شکافنده، موازی با ساحل در عمق آب شنا کنید. در اعماق زیرین آب، جریان شکافنده قدرت کمتری دارد. لذا می‌توان به این طریق از مسیر جریان فرار کرده، آنگاه از آب عمیق به آرامی و به صورت مورب به سطح بازگشت و به صورت مورب به ساحل برگشت. دقت کنید که این روش نیازمند توانایی حبس نسبتاً طولانی تنفس می‌باشد.

2- اگر توان بدنی معمولی دارید:

هم جهت با جریان به سمت دریا حرکت کنید. معمولاً جریان پس از طی چندین متر تا چند ده متر، قدرت خود را از دست می‌دهد. در این جا می‌توانید با صورت موازی با ساحل از جریان فرار کرده و پس از طی چندین متر و دور شدن از جریان، ابتدا نفس بگیرید، سپس تقاضاي کمک كنيد و بعد به صورت مورب به سمت ساحل برگردید. لازم به ذکر است که معمولاً دريا در خارج ناحيه شكست امواج آرام‌تر است. ناحیه شکست امواج، ناحیه‌ای است که موج در آن جا فرو ریخته و به رنگ کف سفید دیده می‌شود، و این ناحیه براي شناكردن مناسب نيست. بنابراين شناگري كه بتواند خود را در در خارج ناحيه شكست امواج روي سطح آب نگاه دارد، از جريان شكافنده در امان خواهد بود (البته به طور كلي فاصله گرفتن زياد از ساحل براي بيشتر شناگران به هیچ وجه قابل توصيه نيست).

در هر دو دسته افراد با توان بدنی بالا و با توان بدنی معمولی:

اگر تشخيص داديد كه كمكي به شما نخواهد رسيد و بايد با توان خود به طرف ساحل برگرديد، همراه با امواج خود را به ساحل برسانید. هنگامي كه امواج بزرگ به سمت شما می‌آیند، چند ثانيه نفس بگيريد و حدود یک متر زیر آب بروید تا از ضربه موج در امان بمانید. توجه داشته باشيد كه ممكن است دوباره درون جریان شکافنده دیگری گرفتار شوید. در این هنگام نیز شک نکرده و اجباراً همراه آن به سوي دريا برگردید، ولی مجدداً بر طبق اصول پیش‌گفته به سمت ساحل بازگشت کنید.

چند توصيۀ مهم

جريان شكافنده معمولاً بسيار قوي بوده و به راحتی می‌تواند حتی جان شناگران بسيار ماهر را به خطر اندازد. اگر شما یا عزیزانتان هنوز شنا در دریا را كاملِ کامل فرا نگرفته‌ايد، اگر به توان بدني خود براي شنا كردن در درياي مواج و فنون شناور نگه داشتن خود بر روي موج اطمينان نداريد، بهترین کار این است که در دریا شنا نکنید. یا لااقل در همان لبۀ دریا از خنکی آب لذت ببرید، و دچار دردسرهای فوق و مصیبت های جبران‌ناپذیر نگردید.

در بستر آب سواحل درياي خزر (به ويژه از آستارا تا نكا) پشته‌های ماسه‌اي وجود دارد که با ایستادن بر روی آن ها چنین تصور مي‌شود که در ناحیۀ کم‌عمقی حضور داریم. ولي با فقط اندکی جابه‌جايي، عمق آب شدیداً افزايش مي‌يابد؛ ضمناً پشته‌های ماسه‌ای ناپایدار بوده و گاهی زیر پای فرد فرو ریخته و او را در عمق زیاد آب گرفتار می‌کنند. در برخی مناطق نیز عمق آب به صورت ناگهانی زیاد می‌شود. این حالت مشابه این است که بر روی لبۀ کوهی حرکت کنید که با یک قدم به جلو، زیر پایتان درّه‌ای پدیدار شود. فردی که شنا بلد نباشد، دیگر نمی‌تواند به عقب برگردد و به همین راحتی جان خود را از دست می‌دهد.

بالا آمدن آب دریای خزر در چند سال اخیر موجب شده که بسیاری از ساختمان ها و تأسیسات ساحلی، و چاه‌های آب و فاضلاب آن ها، در زیر آب ساحل مدفون شوند. در سواحلی که پاکسازی صورت نگرفته، شناگر در هنگام شیرجه ممکن است با اشیاء چوبی و فلزی و سنگی به جای مانده از این ساختمان ها برخورد کند. ضمناً چاه‌های آب و فاضلاب می‌توانند شناگران را به داخل خود بمکند.

لذا اگر قصد شنا دارید؛ در مناطق پاکسازی شده و در حضور نجات غریق به این امر اقدام کنید. و باور کنید که بسیاری از مناطق « شنا ممنوع » با توجه به خطرات ساحل آن ناحیه و متعاقب مرگ‌ ومیرهای بسیاری که داشته است به این نام لقب گرفته‌اند.

فراموش نکنید که دریا در عین زیبایی و آرامش، جان انسان های عزیز بسیاری را گرفته است؛ افرادی که هرگز در هنگام ورود به آب، تصورش را هم نمی‌کردند به چنین مرگ دلخراشی مبتلا شوند.

شاید خواندن این نوشته بتواند جان انسان دیگری را نجات دهد. لذا آن را برای دوستانتان ایمیل کنید یا پرینت آن را بین دوستانتان پخش کرده یا در معرض دید آن ها قرار دهید.

گردآوری: دکتر سیاوش

منبع:

وب سایت مرکز ملی اقیانوس شناسی، سایت پزشکان ایران و سایت شمال نیوز


 
comment نظرات ()
 
پـَـَــــ نَه پـَـَــ ...
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
 

می گم آقا شهید ... کجاس؟
می گه بزرگراه شهید ...؟
می گم
پـَـَــــ نَه پـَـَــ می‌خواستم خودشو پیدا کنم یه خانواده‌ای رو از نگرانی در بیارم!

تو جاده بنزین تمام کردیم وایسادیم کنار جاده 4 لیتری تکون می دیم ! طرف اومده می گه بنزین تمام کردین ؟
می گیم:
پـَـَــــ نَه پـَـَــ داريم می گیم هورا ! ما هم از این دبـــّه ها داریم!

دارم فیلم گریه دار می بینم، گریه می کردم، مامانم اومده می گه فیلمش گریه داره ؟
پـَـَــــ نَه پـَـَــ خنده داره من دارم گریه می کنم کارگردانشو ضایع کنم !

جلو در دستشویی، طرف اومده می گه ع ع ع ببخشید شما توی صف هستین؟ پـَـَــــ نَه پـَـَــ سوسکیم اومدیم نهــــــــار.

رفتم استخر داشتم غرق مي شدم غریق نجات میله رو برداشته اومده لب استخر با لبخند میگه میخاي کمکت کنم؟ پـَـَــــ نَه پـَـَــ با اون میله استريپتیز کن حالشو ببرم!

حموم بودم، مامانم می زنه به در می گم بـــله ؟
می گه حمومی ؟
می گم
پـَـَــــ نَه پـَـَــ این جا لندنه، صدای منو از رادیو بی بی سی می شنوید.

بهش می گم: زود باش دمپاییتو بده تا سوسکه نرفته. می گه: مگه میخوای بکشیش؟... پـَـَــــ نَه پـَـَــ میخوام بدم سوسکه پاش کنه !

تصادف کردیم، زنگ زدیم افسر اومده می گه : تصادف شده؟
می گم :
پـَـَــــ نَه پـَـَــ... داریم هشدار برای کبرا 11 رو فیلم برداری می کنیم!

یارو سگ های منو دیده، میگه غذا می خورن؟ پـَـَــــ نَه پـَـَــ فتوسنتز می کنن

رفتم داروخونه کرم ترک پا بگیرم، می گه واسه پاي خودتون میخواین؟؟
پـَـَــــ نَه پـَـَــ واسه ترك پاي بزهاي پدربزرگم می خوام!

سر جلسه امتحان به کناریم می گم داداش برسونیا می گه تقلب؟
گفتم
پـَـَــــ نَه پـَـَــ مواد كه یه وقت خمار نشم!

فاميلمون اومده آکواريومم رو ديده مي گه غذاي مخصوص بهشون ميدي؟
پـَـَــــ نَه پـَـَــ پول تو جيبي مي دم بهشون خودشون ميرن واسه خودشون غذا مي خرن.

از راننده اتوبوس می پرسم چقدر شد؟میگه 225 بهش 300 تومن دادم، می گه یه نفری؟ گفتم پـَـَــــ نَه پـَـَــ يك مميز سي و سه صدم نفرم!

تو رستوران، پیشخدمتو صدا کردم می گم آقا توی سوپ من مگس افتاده! می گه مرده؟ می گم پـَـَــــ نَه پـَـَــ هنوز زندست، داره غرق می شه، صدات کردم بیایی نجاتش بدی!

یارو دو ساعت داره خودپردازو انگولک می کنه تازه برگشته می گه شمام کار دارین ؟ پـَـَــــ نَه پـَـَـ وایستادیم این جا بنیه و پشتکارِ شما رو سرلوحه زندگیمون قرار بدیم !

تو دندانپزشکی دکتر آمپول بی حسی رو خالی کرد تو لثه ام. بعد از یه ربع که بی حس شد می گه: خوب حالا پرش کنم؟! فکر کن من با دهن باز چطوری بهش گفتم پـَـَــــ نه پــــَ !

خانم حاکم زاده


 
comment نظرات ()
 
قضاوت نکنیم ...
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠
 

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.

شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.

متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند.

آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.

اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.

زنش آن را جابه جا کرده بود.

مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت و دریافت که اومثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.

بهمن احمدی


 
comment نظرات ()
 
قفل و کلید ...
ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠
 

ده ها کلید که از روی دور اندیشی جمع کرده ام در جیب هایم سنگینی می کند و حرکتم را کند و مختل کرده و جرات دور ریختنشان را هم ندارم ...

... و بسیار غافلم از آن که در مسیرم اصلا قفلی نیست...

پیام خلیلی


 
comment نظرات ()
 
بینش در تصمیم گیری ...
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠
 

گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند. یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده. تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد. سه بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد. قطار در حال آمدن بود، و سوزن بان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد.

سوزن بان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان سه فرزند را نجات دهد و یک کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.

سوال:

اگر شما به جای سوزن بان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟

بیشتر مردم ممکن است منحرف کردن مسیر قطار را برای نجات سه کودک انتخاب کنند و یک کودک را قربانی ماجرا بدانند که البته از نظر اخلاقی و عاطفی شاید تصمیم صحیح به نظر برسد اما از دیدگاه مدیریتی چطور ... ؟

در این تصمیم، آن یک کودک عاقل به خاطر دوستان نادان خود (سه کودک دیگر) که تصمیم گرفته بودند در آن مسیر اشتباه و خطرناک، بازی کنند، قربانی می شود.

این نوع معضل هر روز در اطراف ما، در اداره ، جامعه در سیاست و به خصوص در یک جامعه دموکراتیک اتفاق می افتد، اقلیت قربانی اکثریت احمق و یا نادان می شوند.

کودکی که موافق با انتخاب بقیه افراد برای مسیر بازی نبود طرد شد و در آخر هم او قربانی این اتفاق گردید و هیچ کس برای او اشک نریخت. کودکی که ریل از کار افتاده را برای بازی انتخاب کرده بود هرگز فکر نمی کرد که روزی مرگش این گونه رقم بخورد.

اگرچه هرچهار کودک مکان نامناسبی را برای بازی انتخاب کرده بودند ولی آن کودک تنها قربانی تصمیم اشتباه آن سه کودک دیگر که آگاهانه تصمیم به آن کار اشتباه گرفته بودند شد. اما با این تصمیم عجولانه نه تنها آن کودک بی گناه وعاقل جانش را از دست داد بلکه زندگی همه مسافران را نیز به خطر انداخت زیرا ریل از کار افتاده منجر به واژگون شدن قطار گردید و همه مسافران نیز قربانی این تصمیم شدند و نتیجه این تصمیم چیزی جز زنده ماندن سه کودک احمق نبود.

مسافران قطار را می توان به عنوان تمامی کارمندان سازمان فرض کرد و گروه مدیران را همان کودکانی در نظر گرفت که می توانند سرنوشت سازمان (قطار) را تعیین کنند.

گاهی در نظر گرفتن منافع چند تن از مدیران که به اشتباه تصمیمی گرفته اند، منجر به از دست رفتن منافع کل سازمان خواهد شد و این همان قربانی کردن صدها نفر برای نجات این چند نفر است.

زندگی کاری همه مدیران پر است از تصمیم گیری های دشوار. با عدم اتخاذ تصمیمات صحیح به سبک مدیریتی، به پایان زندگی مدیریتی خود خواهید رسید.

به یاد داشته باشیم:

آن چه که درست است همیشه محبوب نیست

و

آن چه که محبوب است همیشه حق نیست!


 
comment نظرات ()
 
نوستالژی ...
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠
 

فرزندانمان هرگز رابطه این دو را نخواهند فهمید ...


 
comment نظرات ()
 
ژاپنی ها، الگوی مردمان نیک سرشت ...
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
 

پنجاه نفرعلی رغم خطر مرگ برای کنترل در راکتورفوکوشیما باقی مانده اند.

مردم ژاپن به آن ها سامورایی می گویند.

این گروه کوچک مهندسین و تکنسین ها به صورت قهرمانان ملی ژاپن درآمده اند.

به آن ها "کامی کازی" و سامورایی گفته می شود.

آن ها در معرض تشعشعات بسیار قوی رادیو اکتیو هستند و بدون شک بسیاری از پیامد آن جان خواهند سپرد.

جایشان را هر پانزده دقیقه عوض می کنند که از تشعشع نسوزند.

پنجاه نفر داوطلبانه برای کنترل راکتور در مرکز مانده اند. بیست نفر دیگر علی رغم خطر مرگ به آن ها پیوسته اند تا راکتور را از کار بیاندازند.

امروز در ژاپن همه می دانند که اگر از بروز فاجعه ای عظیم جلوگیری شده، به خاطر فداکاری مردانی بوده که هویتشان اعلام نشده است. می دانیم در میان آن ها مردی 59 ساله است که تنها هجده ماه به بازنشستگیش مانده است. مردم ژاپن به دنیا ثابت کردند که فقط هوش و ذکاوت ندارند بلکه، فرهنگ، تعهد، از خودگذشتگی و عشق به هم نوع رو به بهترین شکل ممکنه بازی کردند و به دنیا ثابت نمودند که در بدترین شرایط می توانند با روحی بلند و افکاری عمیق به انسان و انسان بودن بیاندیشند و عمل کنند.

مردم ژاپن برای من از هر ملتی محترم تر هستند ...


 
comment نظرات ()
 
خوشبختي ...
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
 

دوستی می گفت :


اگر خوشبختي را براي يك ساعت مي خواهيد چرت بزيد.

اگر خوشبختي را براي يك روز مي خواهيد به پيك نيك برويد.

اگر خوشبختي را براي يك هفته مي خواهي به تعطيلات برويد.

اگر خوشبختي را براي يك ماه مي خواهيد ازدواج كنيد.

اگر خوشبختي را براي يك سال مي خواهيد ثروت به ارث ببريد.

اگر خوشبختي را براي يك عمر مي خواهيد ياد بگيريد، كاري را كه انجام مي دهيد، دوست داشته باشيد.


 
comment نظرات ()
 
مراقبت کن ...
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٠
 

تو ارباب سخنانی هستی که نگفته‌ای،

ولی حرف هایی که زده‌ای ارباب تو هستند ...


 
comment نظرات ()
 
شارژ ابتدایی 12 ساعته باطری غلط است ...
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
 

یک سنتی نادرست در بین مردم ما شایع است و آن این که نه یاد می گیرم و نه به روز می شویم.

مدتی پیش برای خرید یک دستگاه اپل آیپد به بازار مراجعه کرده بودم و با یک تصور غلط مواجه شدم که مرا بر آن داشت در این مورد توضیحاتی بدهم. به گزارش وب شهر موقع خرید این تبلت پیشرفته که همه فناوری های روز در آن خلاصه شده است فروشنده تاکید کرد که حتما 12 ساعت شارژ اولیه را رعایت کنید!

باور کنید داشتم شاخ و دم در می آوردم. شما هم اگر ادامه مطلب را بخوانید متوجه می شوید چقدر افکارمان به دلیل به روز نبودن کهنه شده است.

در دنیای باطری ها چندین فناوری وجود داشته که هر یک جای خود را به تکنولوژی های جدید داده اند و منسوخ شده اند. مهم ترین نسل هایی که در دنیای وسایل الکترونیکی شایع بوده اند به این شرح است.

الف- باطری های نیکل کادمیوم

این ها در واقع اولین نسل تجاری باطری های با تولید انبوه در ابزارهایی مانند موبایل و نوت بوک بودند. علامت مشخصه آن ها این است که روی باطری Ni-Cd و یا خود کلمه نیکل - کادمیوم قید شده است. در دفترچه مشخصات هم عینا نوع و توان باطری قید می شود. این نوع باطری ها اکنون منسوخ شده اند. در واقع این باطری ها بودند که اولا شارژ ابتدایی 12 ساعته نیاز داشتند و ثانیا هر بار باید تا انتها تخلیه می شدند تا شارژ مجدد موجب از بین رفتن سلول ها نشود. تقریبا 5 سالی می شود که دیگر این نوع باطری ها به دلایل مختلفی کنار رفته اند و در محصولات جدید به هیچ وجه کاربردی ندارند.

ب- باطری های یون لیتیومی

این ها نسل دوم تجاری باطری ها در دستگاه های الکترونیکی بودند. علامت مشخصه آن ها کلمه Li-On روی بدنه باطری و دفترچه مشخصات محصول است. این باطری ها کماکان در موبایل و نوت بوک کاربرد دارند اما آن ها هم با نسل جدیدتر در حال تعویض هستند. کارکرد صحیح این باطری ها موجب شده که نیازی به شارژ ابتدایی 12 ساعته ندارند و هم چنین کاملا برعکس باطری های نسل قبلی به هیچ وجه نباید تا سر حد تخلیه شدن کار کنند. باید در حد 10 درصد شارژ باقی مانده مجدد شارژ شوند و سپس تا 100 درصد مجددا شارژ گردند.

ج- باطری های لیتیوم پلیمری

این ها نسل روز باطری ها هستند که علاوه بر محدودیت های کمتری که دارند ایمن تر و سبک تر هستند. علامت مشخصه آن ها کلمه Li-Po یا Li-on-Po است. در دفترچه مشخصات محصول هم عینا نوع باطری با عبارت لیتیوم پلیمری یا کامل تر آن یون لیتیوم پلیمر قید می گردد. این نوع باطری ها نه تنها شارژ ابتدایی 12 ساعته نیاز ندارند بلکه هیچ محدودیتی در کاربرد هم ندارند. مهمترین علامت مشخصه اینکه دستگاه شما دارای این نوع باطری است آن است که در زمان اتصال به کامپیوتر با پورت USB شارژ شود. چون این باطری ها نیازی نیست هر بار تا 100 درصد شارژ شوند سازندگان امکان شارژ با USB را در آن ها قرار داده اند تا عمر باطری بهتری داشته باشند.

خوب در حال حاضر هر دستگاه الکترونیکی که بخرید به احتمال 99.9 درصد فاقد باطری نوع اول است که باطری نیکل کادمیومی بود. پس عملا شارژ 12 ساعته کاملا منسوخ و یک سنت پارینه سنگی است که کماکان در دهان افراد در حال گردش است.

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
زیباترین عکس سیاه و سفید در دنیا ...
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
 

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
زندگی همه جا جریان دارد ...
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠
 

 


 
comment نظرات ()
 
هفت جا، نفس خویش را حقیر دیدم ...
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠
 

نخست : هنگامی که به پَستی تن می داد تا بلندی یابد.

دوم : آن گاه که در برابر از پا افتادگان، می پرید.

سوم : آن گاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.

چهارم : آن که گناهی مرتکب شد و با یادآوری این که دیگران نیز هم چون او دست به گناه می زنند، خود را دلداری داد.

پنجم : آن گاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.

ششم : آن گاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.

هفتم : آن گاه که آوای ثَنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

سعیده شاه نظری


 
comment نظرات ()
 
ذهن تان را شخم بزنيد ...
ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
 

 

صاحبان خرد کسانی اند که همه سخنان را گوش فرا داده و بهترین را انتخاب می کنند - سوره زمر آیه 18

چندی پیش یکی از همکاران خوبم اصطلاحي را در خلال صحبت هايش به کار برد که به نظرم بسیار زیبا و تاثيرگذار آمد.

گفت به دنبال افرادی می گردد که ذهن اش را حسابي شخم بزند و بذرهاي جديد در آن بکارد!

این اصطلاح از آن جهت برايم خيلي جالب بود که برای نخستین بار آن را می شنیدم، ضمن آن که در همان وقت مشغول خواندن کتابی در همین زمينه ها بودم.

همه ما گاه با افراد، مطالب یا رويدادهايي مواجه مي شويم که ذهن و باورهاي ما را به چالش می کشند و به اصطلاح حسابي زیر و رو می کنند، به اين شرط که گوش به زنگ باشيم!

خانم دکتر گراتن نیز در کتاب سرزندگي: چگونه پيشتاز بمانيم ( ترجمه اين کتاب و کتاب ديگر خانم دکتر گراتن هر ماه، تحت همين عنوان در نشريه تدبير که یکی از تولیدات سازمان مدیریت صنعتی می باشد به چاپ مي رسد؛ تورق آن به علاقه مندان توصيه مي شود) به این مورد اشاره و تاکيد دارد.

براي رشد و توسعه فردي يا سازماني، يافتن دوستان و همکاراني که با ما تفاوت دارند ( اين تفاوت مي تواند از منظرهاي گوناگون باشد) ضروري است.

اين افراد بسان پنجره هايي تازه در دنياي ما هستند.

پنجره هائي که مي تواند منظري تازه و زيباتر را به ما بنماياند.

پس هر کسي در جستجوي باز کردن پنجره اي تازه در دنياي خويش است، بد نيست شما هم ذهنتان را شخم بزند! کم و زيادش با خودتان.

موفق و سرفراز باشيد.

Sima Mohazzab Hosseinian


 
comment نظرات ()
 
اگر آمارهای جهانی رو دنبال می کنید، کلیک کنید ...
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
 
 

 

http://www.worldometers.info/fa/


 
comment نظرات ()
 
چیزهای کوچک ...
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
 
  • مثل دوستی که همیشه موقع دست دادن خداحافظی، آن لحظه قبل از رها کردن دست، با نوک انگشتهاش به دست هایت یک فشار کوچک می دهد، چیزی شبیه یک بوسه مثلا.
  • راننده تاکسی ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید، روز خوبی داشته باشی .
  • آدم هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو برنمی گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.
  • آدم هایی که حواسشان به بچه های خسته توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند.
  • آن هایی که هر دستی جلویشان دراز شد به تراکت دادن، دست را رد نمی کنند. هر چه باشد با لبخند می گیرند و یادشان نمی رود همیشه چند متر جلوتر سطلی هست، سطل هم نبود کاغذ را می شود تا کرد و گذاشت توی کیف.
  • دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود. یا گاهی دفتریادداشتی، نشان کتابی، پیکسلی.
  • آدم هایی که از سر چهارراه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.
  • آدم های اس ام اس های آخر شب، که یادشان نمی رود گاهی قبل از خواب، به دوستانشان یادآوری کنند که چه عزیزند، آدم های اس ام اس های پرمهر بی بهانه، حتی اگر با آن ها بدخلقی و بی حوصلگی کرده باشی.
  • آدم هایی که هر چند وقت یک بار ای میل پرمحبتی می زنند که مثلا تو را می خوانم و بعد هر یادداشت غمگین خط هایی می نویسند که یعنی هستند کسانی که غم هیچ کس را تاب نمی آوردند.
  • آدم هایی که حواسشان به گربه ها هست، به پرنده ها هست.
  • آدم هایی که اگر توی کلاس تازه وارد باشی، زود صندلی کنارشان را به لبخند تعارف می کنند که غریبگی نکنی.
  • آدم هایی که خنده را از دنیا دریغ نمی کنند، توی پیاده رو بستنی چوبی لیس می زنند و روی جدول لی لی می کنند.
  • همین آدم ها، چیزهای کوچکی هستند که دنیا را جای بهتری می کنند برای زندگی کردن.
  • و تو عزیزی که به من سر می زنی و احساست رو با من شریک می شی ...

 
comment نظرات ()
 
زندگي يک سفر است ...
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
 

 

حرمت اعتبار خود را هرگز در ميدان مقايسه خويش با ديگران مشکن

که ما هر يک يگانه ايم

موجودي بي نظير و بي تشابه

و آرمان هاي خويش را به مقياس معيارهاي ديگران بنياد مکن

تنها تو مي داني که « بهترين » در زندگانيت چگونه معنا مي شود

از کنار آن چه با قلب تو نزديک است آسان مگذر

بر آن ها چنگ درانداز، آن چنان که در زندگي خويش

که بي حضور آنان، زندگي مفهوم خود را از دست مي دهد

با دم زدن در هواي گذشته

و نگراني فرداهاي نيامده

انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

هر روز، همان روز را زندگي کن

و بدين سان تمامي عمر را به کمال زيسته اي

و هر گز اميد از کف مده

آن گاه که چيز ديگري

براي دادن در کف داري

همه چيز در همان لحظه اي به پايان مي رسد که قدم هاي تو باز مي ايستد

و هراسي به خود را مده از پذيرفتن اين حقيقت که

هنوز پله اي تا کمال فاصله باشد

تنها پيوند ميان ما

خط نازک همين فاصله است

برخيز و بي هراس خطر کن

در هر فرصتي بياويز

و هم بدينسان است که به مفهوم شجاعت

دست خواهي يافت

آن گاه که بگويي ديگر نخواهمش يافت

عشق را از زندگي خويش رانده اي

عشق چنان است که هر چه بيشتر ارزاني داري، سرشارتر شود

و هر گاه که آن را تنگ در مشت گيري، آسان تر از کف رود

پروازش ده تا که پايدار بماند


 
comment نظرات ()
 
سنگ پشت ...
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
 

پشتش سنگين بود و جاده‌هاي دنيا طولاني.

مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي ‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بودند.

سنگ پشت تقديرش را دوست نمي ‌داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي كشيد.

پرنده اي در آسمان پر زد، سبك بال... ؛ سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدالت نيست.

كاش پُشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچ گاه نمي رسم. هيچ گاه. و در لاك‌ سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي.

خدا سنگ پشت‌ را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُره‌اي كوچك بود.

و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد... هيچ كس نمي رسد.

چرا؟

چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه مي‌روي، رسيده‌اي. و باور كن آن چه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي؛ پاره اي از مرا.

خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش سنگين بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت:

رفتن، حتي اگر اندكي؛ و پاره اي از « او » را با عشق بر دوش كشيد

 


آسمان فرصت پرواز بلندی است

قصه این است چه اندازه کبوتر باشی


 
comment نظرات ()
 
ادب اصیل ما ...
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
 

شب سردی بود، پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدن.

شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها می گذاشت و انعام می گرفت.

پیرزن باخودش فکر می کرد چی می شد اون هم می تونست میوه بخره ببره خونه.

رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود.

با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه، می تونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمی شد هم بچه هاش شاد می شدند.

برق خوش حالی توی چشماش دوید، دیگه سردش نبود!

پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه، تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت:

دست نزن نِنه !

وَخه برو دُنبال کارت !

پیرزن زود بلند شد، خجالت کشید!

چند تا از مشتری ها نگاهش کردند!

صورتش رو قرص گرفت، دوباره سردش شد!

راهش رو کشید رفت، چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد:

مادر جان …مادر جان!

پیرزن ایستاد؛ برگشت و به زن نگاه کرد!

زن لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه، موز و پرتغال و انار.

پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه، من مستحق نیستم !

زن گفت : اما من مستحقم مادر

من، مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسان ها و احترام به همه آن ها بي هيچ توقعي هستم اگه اینارو نگیری دلمو شکستی! جون بچه هات بگیر!

زن منتظر جواب پیرزن نموند میوه ها رو داد دست پیرزن و سریع دور شد.

پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه می کرد، قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش، دوباره گرمش شده بود.

و بعد با صدای لرزانی گفت :

پیر شی ننه، پیر شی! خیر بیبینی ...

امیدوارم شما هم با احترام و عشق زندگی کنید و در نهایت نیاز، بی نیاز باشید.


 
comment نظرات ()
 
باز هم درس هایی از ژاپن ها ...
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
 

به نظر شما این حرکت ناشی از کدام خصیصه ژاپنی ها در چنین موقعیتی است؟

و خیلی جالبه چه نکته های عمیق ودرس های شگفتی از این عکس می شه گرفت.

استفاده مفید و به جا از یک فضای ورزشی با اهداف آموزشی.

اهمیت به مقوله آموزش حتی در بحرانی ترین شرایط.

انضباط، انگیزه، امید و ...

a_hokmabadi@diamethod.com


 
comment نظرات ()
 
یک نگرش ...
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
 

کلمه « من نمی توانم » می تواند به منزله یک کوچه بن بست

و

کلمه « نه » مانند انتهای یک خط در زندگی باشد.


 
comment نظرات ()
 
روحت شاد مجتبی ...
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
 

 

بین دل ها می زنم پیوندها

اشک ها را می کنم لبخندها

در میان خارها گل می شوم

بین مردم باز هم پل می شوم

در بهشت عاشقی دیوار نیست

لحظه ای زیباتر از دیدار نیست

چون نمی دانم که تا کی زنده ام

در کنارت شادم و سرزنده ام

مجتبی کاشانی


 
comment نظرات ()
 
تا نظر شما چه باشد ...
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠
 

باور بدون تلاش و تلاش بدون باور

من را به جایی نمی رساند شما را نمی دانم ...


 
comment نظرات ()
 
راه حل مشکل فونت ...
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠
 

شاید تا به حال برای شما نیز پیش آمده باشد که در نرم افزارهای آفیس مثل MS Word و MS PowerPoint فایلی را ایجاد کرده اید و سپس با فونت های مختلف متن خود را تایپ نموده اید، اما وقتی آن را برای پرینت و یا نمایش، به کامپیوتر دیگری منتقل می کنید، خواهید دید که تمام فونت هایتان به هم ریخته است.

حتمأ می دانید که این موضوع به خاطر آن است که شما بر روی کامپیوترتان از فونتی استفاده کرده اید که بر روی سیستم دوم وجود ندارد! اما راه حل های مختلفی برای این کار وجود دارد. یکی از آن ها این است که از فایل خود خروجی PDF بگیریم یا از صفحه متن عکس بگیریم. اما مشکل این جاست که اگر بخواهیم بر روی کامپیوتر دوم این فایل را ویرایش کنیم چه؟ فونت ها را با خود حمل کنیم و روی کامپیوتر دوم نصب کنیم؟

راه حل درستیست اما این کار کمی وقت گیر است!

اما راه بهتری به وسیله Office 2007 امکان پذیر شده است! در این ترفند نحوه حفظ ثبات فونت ها بدون استفاده از راه های پیچیده را به شما معرفی خواهیم کرد ، البته به وسیله Microsoft Word 2007!

برای این کار:

بعد از این که متن خود را تایپ کردید و در آن از فونت های مختلف استفاده نمودید، در سمت چپ و بالای Word یا PowerPoint ، بر روی گوی دایرهای شکل نرم افزار کلیک کنید تا منوی اصلی آن باز شود.

اکنون در قسمت پایینی و سمت راست این منو، روی گزینه Word Options کلیک کنید.

در پنجرهای که باز می شود، از قسمت Save در بخش Preserve fidelity when sharing this document ، تیک گزینه Embed fonts in the file را بزنید.

با انتخاب این گزینه تمام قلم های به کار رفته در متن شما هنگام ذخیره سازی، به فایل چسبیده شده و در هر سیستم دیگری که آن را باز کنید، بدون هیچ مشکلی نمایش داده می شود.

توجه کنید که در این بخش گزینه های با عنوان Do not common system fonts وجود دارد که بهتر است تیک آن را نیز بزنید.

در غیر این صورت، تمام قلم های پیش فرض سیستمی نیز به فایل، می چسبد و در نتیجه حجم فایل نهایی، بسیار زیاد می شود.

شاهین شاکری


 
comment نظرات ()
 
عشق ...
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠
 

تازگي، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق .

چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق هم چنان عشق بماند؟


 
comment نظرات ()
 
مادر بزرگ ...
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠
 

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته، رزی، خانم نسبتا مسن محله داشت از کلیسا برمی گشت ...

در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت : مامان بزرگ، تو مراسم امروز، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!

خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت : عزیزم، اصلا یک کلمه اش رو هم نمی تونم به یاد بیارم !

نوه پوزخندی زد و بهش گفت : تو که چیزی یادت نمیاد، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!

مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست. خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت : عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!

نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه، با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !

رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا عزیزم !

دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر می کرد، سبد رو برداشت و رفت، اما چند لحظه بعد، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت : من می دونستم که امکان پذیر نیست، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !

مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت : آره، راست میگی اصلا آبی توش نیست، اما به نظر می رسه سبده تمیزتر شده، یه نیگاه بنداز ...!


 
comment نظرات ()
 
چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠
 

برتراند راسل

 برای پرهیز از انواع عقاید احمقانه ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق بشری نیست. چند قاعده ساده شما را اگر نه از همه خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه باز می‌دارد.

 اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن می شود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو می‌توانست از این باور اشتباه که خانم ها دندان های کمتری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند و از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندان هایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر می‌کرد می‌داند.

تصور کردن این که چیزی را می‌دانید در حالی که در حقیقت آن را نمی‌دانید، خطای مهلکی است که همه ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشت ها سوسک های سیاه را می‌خورند، چون به من این طور گفته اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی درباره‌ عادات خارپشت ها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذت می‌برد، مرتکب چنین اظهار نظری نمی‌شوم.

در هرحال، ارسطو کمتر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطا اطلاعات جامعی درباره تک‌شاخ‌ها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچ کدامشان حتا یک مورد از آن ها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از بیان ادعاهای گوناگون درباره‌ آن ها دست بردارد.

 اغلب موضوعات از این ساده‌تر به بوته آزمایش در می‌آیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روش هایی وجود دارد که می‌تواند شما را از تعصب خودتان با خبر کند. اگر عقیده‌ مخالف، شما را عصبانی می‌کند، نشانه آن است که شما ناخودآگاه می‌دانید که دلیل مناسبی برای آن چه فکر می‌کنید، ندارید. اگر کسی مدعی باشد که دو بعلاوه‌ دو می‌شود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دلسوزی می‌کنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن قدر کم باشد که این حرف ها در افکار شما تزلزل ایجاد کند.

 اغلب بحث های بسیار تند آن هایی هستند که طرفین درباره موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در الاهیات به کار می‌رود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در الاهیات تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی می‌برید از تفاوت آرا عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین کننده ای ندارید.

 یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصی از قطعیت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامونتان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سال های زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر می‌کنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبات تنگ نظرانه ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمی‌توانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاه هایی مخالف شما دارند. روزنامه های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار می‌آیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آن ها همین طور به نظر می‌رسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است بر حق باشید، اما هر دو نمی‌توانید بر خطا باشند. این طرز فکر زاینده نوعی احتیاط است.

برای کسانی که قدرت تخیل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگوی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیت های زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه آهن و کشتی های بخار و ماشین آلات را محکوم می‌کرد، او دوست می‌داشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثی کند.

 شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فن آوری های جدید موافقند. اما اگر شما می‌خواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور می‌داشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه می‌داد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصبات و غرورم رو به کاستی می‌گذارد.

نسبت به عقایدی که خودستایی شما را ارضاء می‌کند، محتاط باشید.

از هر ده نفر، نه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیتشان برتری ویژه ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید می‌توانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگان علم مرد هستند؛ اگر زن باشید می‌توانید پاسخ دهید که اکثر جنایت ها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان می‌کند.

همه ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده ایم که ملت ما برتر از سایر ملت هاست. ما با وجود دانستن این که هر ملتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشیمان را به گونه‌ای تعریف می‌کنیم که ثابت کنیم ارزش هایمان مهم ترین ارزش های ممکن هستند و معایبمان تقریباً ناچیزند. در این جا دوباره انسان معقول می‌پذیرد که با سوالی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطه‌ بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمی‌توانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیاره کوچکی در گوشه کوچکی از این جهان است و همان طور که می‌دانیم در دیگر بخش های کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگیشان به ما مثل نسبت بزرگی ما به یک ستاره دریایی است.

 ترجمه: ابراهیم اسکافی


 
comment نظرات ()
 
دارایی ها ...
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
 

داشته ها و نداشته ها هیچ کدام وقتی نباشیم تفاوتی ندارد

ولی کاش وقت رفتن داشته هایمان سودی برایمان داشته باشد

و از سبک باری نداشته هایمان خوش حال باشیم

پس بیاندیشیم در داشتن ها و نداشتن هایمان

....

آرامش وجود، دارایی جاودانتان

نامهربانی، نداری همیشگی تان

شفیقه دولتی


 
comment نظرات ()
 
مراحـل چهارگانـه تحقيـق در ايـران ...
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
 

Ctrl + A

Ctrl + C

Ctrl + V

Ctrl + P


 
comment نظرات ()
 
ملت ژاپن ...
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
 

در خبرها خواندیم بیش از ۱۶۰ تن از سالمندان ژاپنی داوطلب تشکیل یک سپاه برای انجام عمليات خطرناک بستن نیروگاه هسته‌ای فوکوشیما شده‌اند. قضيه از اين قرار است كه ميزان بالای پرتوهای راديواكتيو در محيط نيروگاه، حضور نيروهای انسانی را دشوار و پيشرفت كار را با مشكل مواجه كرده است و حالا مهندسان و متخصصان سالخورده‌ی ژاپنی پا پيش گذاشته‌اند كه به جای جوان‌ترها به ميدان بروند. سازمان‌دهی اين گروه را يک مهندس ۷۲ ساله‌ بازنشسته بر عهده گرفته است و در اين باره می‌گوید:

این پیشنهاد یک ماموریت انتحاری نیست؛ بلکه دلیل آن این است که این گروه از سالمندان، نسبت به جوانانی که اکنون در نیروگاه کار می‌کنند، از تاثير درازمدت پرتوهای رادیو اکتیو مدت زمان کمتری رنج خواهند برد.

همين.

حرف ديگری ندارم كه به اين خبر اضافه كنم. آن‌قدر خودش گويا و تاثيرگذار است كه به هيچ توضيحی نياز ندارد. پيش از اين بارها درباره‌ منش و رفتار مردم ژاپن در جريان فاجعه‌ی فوکوشیما و روزهای پس از آن چيزهايی شنيده و خوانده بوديم. اين‌كه چگونه در بدترين و دهشتناك‌ترين لحظه‌ها هم ژاپنی‌ها غرور و كرامت انسانی خود را ناديده نگرفتند و از اصول اخلاقی و اجتماعی‌ای كه برایشان تعريف شده بود، پا را فراتر نگذاشتند. سونامی فوكوشيما – كه از آن به عنوان بزرگ‌ترين فاجعه پس از جنگ جهانی دوم ياد می‌شود و مشكلات فراوان پس از آن، ژاپن و مردمش را به دله‌دزدی و هرج‌ و مرجی نكشاند كه در بسياری كشورهای ديگر در روزهای خوش و عادی‌اش هم فراوان به چشم می‌خورد.

حالا دو ماه و نيم پس از فاجعه‌ فوكوشيما، ژاپن باز هم چيزهای جديدی را برای شگفت‌زده كردن مردم جهان رو می‌كند. ژاپنی‌های سالمندی كه خود داوطلب شده‌اند تا به جای جوان‌ترها در معرض پرتوهای راديواكتيو قرار بگيرند و نيروگاه را تعطيل كنند. چه روحی در اين‌ها دميده شده است كه تا اين اندازه مسؤوليت‌پذير هستند و خود را برای كشورشان و نسل‌های آينده به خطر می‌اندازند؟

شايد خنده‌دار باشد؛ ولي من از سال‌ها پيش اين بيت از صائب در يادم مانده است كه:

 

آدمی پیر چو شد حرص جوان می‌گردد

خواب در وقت سحرگاه گران می‌گردد

 

كنايه از اين كه هر چه سن آدمی بالاتر برود، وابستگی و دل‌بستگیش به دنيا فزونی می‌گيرد و هميشه هم در نظرم مثال درستی می‌آمد. دور و برم كسانی را می‌ديدم كه يك‌پایشان لب گور است و دو‌دستی دنيا را چسبيده‌اند كه مبادا چيزی ازشان به اين آن به بماسد. حالا به گمانم صائب هم اگر دوباره زنده شود، به شگفت می‌آيد از ديدار مردم كشوری كه در ايام سال‌خوردگی و در وقت نياز، به نفع جوان‌ترها و آينده‌ی كشورشان كنار می‌روند. نه از پست و مقام و موقعيت، كه از زندگی كنار می‌روند.

آخرين نكته هم اين كه هم‌زمان با اعلام آمادگی اين گروه سال‌خورده برای انجام كارهای باقی‌مانده در نيروگاه فوكوشيما، مقام‌های دولتی ژاپن هم اعلام كردند تلاش می‌کنند روش‌های رفع بحران را به نحوی تنظیم و اجرا کنند که نیازی به اين سپاه انتحاری نباشد. مشخص است ديگر. اين‌كه گروهی داوطلب و پيش‌قراوول حل مشكل شده‌اند، دولت را آسوده نكرده است كه بنشيند گوشه‌ای و بگويد لنگش كن. هر كس رسالتی دارد انگار و از آن مهم‌تر هيچ‌كس از رسالتی كه دارد، شانه خالی نمی‌كند. جاخالی نمی‌دهد. زرنگ‌بازی درنمی‌آورد. نمی‌گويد به جهنم كه مردم كشورم نياز به كمك دارند. نمی‌گويد من خودم را بايد دريابم و كاری به كار بقيه ندارم.

هر كس رسالتی دارد كه به وقتش درست انجامش می‌دهد.

چيزهايی كه برای ما بيش‌تر به يك رويای دور می‌ماند.

حیدر ارجمندی

 


 
comment نظرات ()
 
نظر شما چیه ؟
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
 

خودکار بیک می‌خری ۱۰۰تومن،

لاک غلط‌گیر ۸۰۰ تومن.

رو کاغذ هم اشتباه کنی‌ برات گرون تموم می‌شه.

پس تو زندگی دقت بیشتری کن.


 
comment نظرات ()
 
روایت ...
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
 

معجزه ها رخ می داد،

اگر جوانان می دانستند و پیران می توانستند.


 
comment نظرات ()
 
عشق به میهن و تاریخش ...
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
 

این عکس گویاتر از هر سخنی است که چه قدر فرهنگ احترام به خود، تاریخ، آثار تاریخی و طبیعی در کشورمان مهم است.


 
comment نظرات ()
 
خطرناك ترين كاري كه هر روز انجام مي دهيم...
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
 

نتايج مطالعه ۱۳ ساله دانشمندان روي ۱۷ هزار مرد و زن نشان مي‌دهد كه احتمال مرگ در اثر حمله قلبي در كساني كه مدت زمان زيادي از طول روز را به نشستن روي صندلي سپري مي‌كنند، ۵۴ درصد است.

اما نكته جالب‌تر اين است كه اين درصد در افراد سيگار يا غير سيگاري، مرد و زن، چاق يا لاغر هيچ تفاوتي ندارد. نشستن، يك عامل مستقل و خطرناك براي همه محسوب مي‌شود.

مارك هميلتون، يكي از پزشكان در خصوص دلايل مربوط به خطرات نشستن مداوم مي‌گويد:

آنزيم ليپوپروتئين ليپاز (LPL) كه باعث تجزيه چربي در خون و تبديل آن به انرژي مي‌شود، مي‌تواند دليل اين امر باشد. اين آنزيم در بدن موش‌هايي كه بيشتر سرپا مي‌ايستند، ۱۰ برابر بيشتر از موش‌هايي است كه در حالت خوابيده قرار دارند.

به محض اين‌كه موش‌ها پاهاي خود را دراز مي‌كنند، ميزان LPL در بدن آن‌ها كاهش مي‌يابد. اين مكانيزم در بدن انسان نيز به همين صورت انجام مي‌گيرد.
از اين رو توصيه مي‌شود در صورتي كه مجبور هستيد براي مدت طولاني بنشينيد، هر ساعت يكي دو بار از جاي خود بلند شويد و قدم بزنيد
.


 
comment نظرات ()
 
نکته های یادگرفتنی از ژاپنی ها در نهایت مصیبت هایشان...
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
 

در ژاپن اتفاقی بسیار مهیب و مصیبتی وحشتناک اتفاق میافتد و میلیاردها دلار خسارات و هزاران نفر کشته و زخمی می دهد، اما واکنش و رفتار عمومی به این فاجعه در جامعه ژاپن بسیار درس آموز و در واقع یک کلاس آموزشی عملی رفتارهای انسانی در برابر دنیا بود.

 


آرامش : حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سروصورت دیده نشد. میزان تاثر و اندوه به طور خود به خود بالا رفته بود.

 



وقار : صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن

 

 

توانمندی : به عنوان نمونه معماری باورنکردنی خودش را نشان داد به طوری که ساختمان ها به طرفین پیچ و تاب می خوردند ولی فرو نمی ریختند.


رحم و شفقت : مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.



نظم : غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

 


ایثار : پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاه ها ادامه دهند.

مهربانی : رستوران ها قیمت ها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.



آموزش : از بچه تا پیر همه دقیقا می دانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.

 


وسایل ارتباط جمعی: در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرامبخش.


وجدان : هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.

 

 

در دنیا هیچ چیزی به اندازه آموختن برای ساختن یک زندگی انسانی اهمیت ندارد و این آموزش از هر قوم و ملیتی می تواند باشد.

 

به گزارش سرویس بین الملل « فردا »؛ جک کافتری یکی از وبلاگ نویسان شبکه خبری CNN در وبلاگ خود به این مسئله پرداخته است. او اشاره می‌کند:

غارت پدیده‌ای است که معمولا بعد از وقوع چنین حوادثی به کرات اتفاق می‌افتد. برای مثال زلزله سال گذشته هائیتی و شیلی، وقوع سیل در انگلستان در سال ۲۰۰۷ و یا حادثه کاترینا که در سال ۲۰۰۵ در امریکا رخ داد. در این حادثه‌ها بازماندگان به مانند قانون « بقاء اصلح » داروین، شروع کردند به دست درازی و قتل غارت اموال دیگران. آن ها با این تفکر که شما صاحب هر شیء بی‌صاحب هستید، هر چیزی را که می‌دیدند برای خود بر می‌داشتند.

 

کافتری در ادامه گزارش خود اشاره می‌کند یکی از خبرنگاران روزنامه تلگراف از این رفتار مردم ژاپن شگفت زده شده بود. او در گزارش خود آورده بود سوپر مارکت‌های ژاپنی پس از بحران ایجاد شده، قیمت کالاهای خود را پایین آوردند. ماشین‌های حمل کالا درمناطق مصیبت زده می‌چرخیدند و بین مردم نوشیدنی‌های مجانی توزیع می‌کردند. غربی‌ها مطمئنا با دیدن این صحنه‌ها عمیقا متعجب می‌شدند.

 

کافتری با اشاره به این موضوع، عنوان می‌کند برخی‌ها معتقدند، ژاپنی‌ها تحت تاثیر آموزه‌های دینی خود دست به چنین اقداماتی نمی‌زنند. اما به من نظر من چیزی مهم‌تر از این بایستی در این قضیه تاثیرگذار باشد. او در وبلاگ خود از دیگران می‌خواهد او را در جواب دادن به این پرسش همراهی کنند.

 

به گزارش فردا ، وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سد‌ها شکسته شد، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره‌اش فیلمی نمی‌سازد. مردم دیدند که آدم هایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاه‌ها هستند. پلیس نمی‌توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند.

 


 
comment نظرات ()