body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم ...
ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
 

جملۀ نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم، یکی از مقدس‌ترین عباراتِ دنیاست. فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند، جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند. نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.


 
comment نظرات ()
 
مثالی برای خود فریبی ...
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
 

خود فریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا
خود را وزن کنید، در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید
.


 
comment نظرات ()
 
حقیقت ...
ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٠
 

هر شکلی از حکومت محکوم به نابودی با افراط در همان اصولی است که

بر آن بنا نهاده شده است.

ویل دورانت


 
comment نظرات ()
 
قدر ...
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
 

شب های قدر،

بهترین منزلگه نیایشگران سرسپرده مهر حق است.

همه را دعا کنید...


 
comment نظرات ()
 
کتاب فروشی اول قائم مقام ...
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
غریب و عجیب ...
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...


 
comment نظرات ()
 
رازهای ماندگاری ...
ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

زیباترین آرایش برای لبانت؛ راستگویی

برای چشمانت؛ رحم و شفقت

برای دستانت؛ بخشش

برای فکرت؛ اعتماد

برای قلبت؛ عشق

برای صدایت؛ دعا

و برای زندگی تو؛ دوستی هاست


 
comment نظرات ()
 
بافنده ...
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

زندگي بافتن يک قاليست؛

نه همان نقش و نگاري که خودت مي خواهي.

نقشه را اوست که تعيين کرده!

تو در اين بين فقط مي بافي.

نقشه را خوب ببين!

نکند آخر کار،

قالي زندگيت را نخرند ...


 
comment نظرات ()
 
زیبایی ...
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 


دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد :

اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم هايت را بفروشي آخر ماه کفش هاي قرمز رو برات مي خرم.

دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:

يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت 100 نفر زخم بشه تا...

و بعد شانه هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:

نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمي خوام.


 


 
comment نظرات ()
 
مشتری فقیر ...
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

در اوزاکا، شیرینی‌سرای بسیار مشهوری بود. شهرت او به خاطر شیرینی‌های خوشمزه‌ای بود که می‌پخت. مشتری‌های بسیار ثروتمندی به این مغازه می‌آمدند، چون قیمت شیرینی‌ها بسیار گران بود. صاحب فروشگاه همیشه در همان عقب مغازه بود و هیچ وقت برای خوش‌آمد مشتری‌ها به این طرف نمی‌آمد. مهم نبود که مشتری چقدر ثروتمند است.
یک روز مرد فقیری با لباس‌های مندرس و موهای ژولیده وارد فروشگاه شد و عمداً نزدیک پیش‌خوان آمد. قبل از آن‌که مرد فقیر به پیشخوان برسد، صاحب فروشگاه از پشت مغازه بیرون پرید و فروشندگان را به کناری کشید و با تواضع فراوان به آن مرد فقیر خوش‌آمد گفت و با صبوری تمام منتظر شد تا آن مرد جیب‌هایش را بگردد تا پولی برای یک تکه شیرینی بیابد!

صاحب فروشگاه خیلی مؤدبانه شیرینی را در دست‌های مرد فقیر قرار داد و هنگامی که او فروشگاه را ترک می‌کرد، صاحب فروشگاه همچنان تعظیم می‌کرد.
وقتی مشتری فقیر رفت، فروشندگان نتوانستند مقاومت کنند و پرسیدند که در حالی که برای مشتری‌های ثروتمند از جای خود بلند نمی‌شوید، چرا برای مردی فقیر شخصاً به خدمت حاضر شدید.

صاحب مغازه در پاسخ گفت:

مرد فقیر همه‌ پولی را که داشت برای یک تکه شیرینی داد و واقعاً به ما افتخار داد. این شیرینی برای او واقعاً لذیذ بود. شیرینی ما به نظر ثروتمندان خوب است، اما نه آن قدر که برای مرد فقیر، خوب و با ارزش است.


 
comment نظرات ()
 
ما به شما می اندیشیم ولی شما به ...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

دانشگاه مونیخ به منظور کاهش در مصرف برق و استفاده کمتر از آسانسور و هم چنین افزایش نشاط اساتید و دانشجویان به شکل زیر عمل نموده :


 
comment نظرات ()
 
زاویه دید ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

زاویه ی دوربین در این عکس به گونه ای است که نمی توان از چشمان آن دخترک فرار کرد

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد دنیا را از این زاویه نگاه کنم

کفش، نماد سنگینی یک انسان نه، که وزن همه دنیاست

هنگامی که چشمان دخترک زمزمه می کند که شانه هایش توان ندارند تا وزن عدالت را با خود حمل کند

کوچکی حقارت کننده ای دارد

نتیجه عدالت انسان هایی که از بالا نگاه می کنند ... گاهی عدالت شوخی زننده ای است

 


 
comment نظرات ()
 
شهید چمران ...
ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

می گویند...

تقوا از تخصص لازم تر است.

آن را می پذیرم...

اما می گویم...

آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست.


 
comment نظرات ()
 
خدا همین جاست ...
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

دل خوش از آنيم که حج ميرويم

غافل از آنيم که کج ميرويم

کعبه به ديدار خدا ميرويم

او که همينجاست کجا ميرويم

حج به خدا جز به دل پاک نيست

شستن غم از دل غمناک نيست

دين که به تسبيح و سر وريش نيست

هرکه علي گفت که درويش نيست

صبح به صبح در پي مکر و فريب

شب همه شب گريه و امن يجيب


 
comment نظرات ()
 
من و منیت ...
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
 

 تا روزی که خویش کـوچک درونت را فتـح و معمایش را حل نکـردی، در جستجوی خــدا بر نخیـز.

ادعـای رستگاری نکن.

تـا روزی که شایعـهها هنوز می تـواننـد تو را جلب کنند؛

تـا روزی که تقصیـرات دیگـران بیش از تقصیـرات خودت موجب نگـرانیات می شونـد،

هنـوز بـر مشکل خویش کوچکت فائق نیامده ای ...


 
comment نظرات ()
 
دعای از جنس عشق ...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
 

خدایا کمکمان کن دیرتر برنجیم،

زودتر ببخشیم،

کمتر قضاوت کنیم و بیشتر فرصت دهیم.


 
comment نظرات ()
 
زندگی را زندگی کنیم ...
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ امرداد ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
بزرگ ترین جراح مغز جهان پروفسور سمیعی...
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
 

"ابراهیم تاتلیسس" خواننده و هنرمند پر آوازه ترکیه با ترانه‌هایش مشهور خاص و عام در ترکیه، آسیای میانه و کشورهای خاورمیانه مثل آذربایجان، ایران، افغانستان، عراق، سوریه و دیگر کشورهای عربی است، تاتلیسس با ترانه‌های ترکی‌اش مشهور شده ولی گهگاه به عربی و کردی نیز ترانه‌ای خوانده‌است.


ابراهیم تاتلیسس در روز 13 مارس 2011 میلادی، در محله شیشلی استانبول از ناحیه سر هدف گلوله قرار گرفت و ترور شد. تاتلیسس هنگامی که پس از ضبط برنامه تلویزیونی مشهور خود «ایبو شو» از کانال تلویزیونی « بیاض تی‌وی » خارج می‌شد هدف این حمله قرار گرفت. پلیس اعلام کرد که ضارب از یک خودروی مشکی رنگ اقدام به شلیک چند گلوله کرده و به سرعت متواری شد. بنا به اعلام پزشکان، گلوله از پشت وارد جمجمه ابراهیم تاتلیسس شده و از قسمت جلوی سر او خارج شد.

به دنبال پخش خبر ترور این هنرمند محبوب ترکیه مردم کشورشان به امید زنده ماندن او دست به دعا بلند کردند. پزشکان بواسطه صدمه مغزی شدید این هنرمند تصور می کردند که او حتی اگر جان سالم بدر ببرد باقی عمرش را فلج خواهد بود.

برای نجات جان محبوب ترین هنرمند ترکیه نیاز به برجسته ترین جراح مغز جهان نیز بود. و او کسی نبود جز پروفسور مجید سمیعی رئیس فدراسیون جهانی انجمن جراحان اعصاب و رئیس انیستیتوی علوم عصبی و دانش نورولوژی (آی ان آی) در هانوفر آلمان که پیچیده ترین جراحی های مغز جهان در آن صورت می گیرد. مرکزی که معماری آن نیز, که به پیشنهاد دکتر سمیعی به صورت مغز یک انسان طراحی شده, یک شاهکار معماری بی نظیر بشمار می رود.


رسانه های ترکیه این جراح مغز برجسته ایرانی که از آلمان به ترکیه برده شد و ریاست تیم عمل جراحی 12 ساعته بر روی جمجمه و مغز ابراهیم تاتلیست را بر عهده داشت را به عنوان نجات دهنده جان محبوب ترین هنرمند کشورشان معرفی می کنند. جراح برجسته ای که از جمله بنیانگذار رشته جراحی قاعده جمجمه در جهان و ابداع کننده روش های تازه در زمینه جراحی میکروسکوپی مغز در جهان بوده است.


پروفسور مجید سمیعی متولد 1937 که روز 18 ژوئن گذشته تولد 74 سالگی خود را جشن گرفت متولد شهر رشت مرکز استان گیلان ایران است. وی در زمینهٔ تورم مغز و ترمیم و بازسازی جراحی دستگاه عصبی محیطی مطالعات مهمی انجام داده‌است. وی بیشترین اعمال جراحی روی تومورهای موسوم به « نورینوم آکوستیک » انجام داده‌است و در این زمینه بیشترین گزارش‌ها متعلق به ایشان می‌باشد.

پروفسور سمیعی در دهه 1990 اقدام به تاسیس مرکز بین‌المللی علوم اعصاب ( آی ان آی) نمود. بنای این مرکز برگزفته از شکل مغز می‌باشد. این مرکز در شهر هانوفر آلمان واقع است و ریاست آن نیز بر عهده پروفسور سمیعی است.


پروفسور سمیعی شاگردان زیادی تربیت کرده‌است که در کشورهای مختلف جهان به فعالیت در زمینه جراحی مغز و اعصاب مشغول هستند و هر ساله کنفرانسی را به افتخار او در یکی از کشورها برگزار می‌کنند. وی در حال حاضر و با وجود دارا بودن 74 سال سن بسیار فعال بوده و عمل‌های جراحی سنگین در قاعده مغز را با مهارتی بی نظیر انجام می‌دهد و در اغلب کنگره‌های مهم جراحی مغز و اعصاب جهان بعنوان سخنران مدعو شرکت می‌کند.

پروفسور سمیعی به کشور خود ایران عشق می‌ورزد و تاکنون تلاش زیادی را برای ارتقای جراحی مغز و اعصاب در ایران صورت داده است.


برای تجلیل از مقام علمی و تجربیات ارزنده وی و هم چنین گام های بلندی که در پیشرفت جراحی مغز و اعصاب برداشته‌است، رییس جمهوری آلمان غربی در سال 1988 نشان خدمت درجه 1 دولت آلمان را به او اهدا کرد. در همین سال جایزهٔ علمی ایالت نیدرزاکسن آلمان، به پاس فعالیت های پر ارزش وی در راه پیشرفت جراحی مغز و اعصاب به نامبرده اهدا شد.

پروفسور مجید سمیعی یکی از مفاخر علمی ایران و خطه سرسبز زادگاهش استان گیلان است.


 
comment نظرات ()
 
حكيم خيام ...
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
 

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کاين دم که فرو برم برآرم یا نه

فردا علم نفاق طی خواهم کرد

با موی سپید قصد می خواهم کرد

پيمانه عمر من به هفتاد رسید

اين دم نکنم نشاط کی خواهم کرد

امروز ترا دسترس فردا نيست

و انديشه فردات به جز سودا نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست


 
comment نظرات ()
 
کلاسی که تقسیم شد ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
 

جین الیوت در شهر کوچک « رایسویل » در ایالت آیوا معلم کلاس سوم بود. سال ۱۹۶۸ بود و در آن زمان درامریکا تبعیض‌های نژادی علیه گروه های اقلیت و سیاهپوست‌ها رواج داشت.

ترور « مارتین لوتر کینگ » که در آوریل همان سال اتفاق افتاد، الیوت را به فکر انداخت که درباره آثار منفی نژادپرستی به شاگردهایش مطالبی را آموزش دهد.

ساکنان شهر کوچک او همه سفیدپوست بودند و اکثر بچه‌های ۸ ساله کلاسش هم در همان شهر به دنیا آمده و بزرگ شده بودند.

همگی سفیدپوست و مسیحی بودند و با آن که سیاه‌پوست‌ها را فقط در تلویزیون دیده بودند، همگی نسبت به آن ها عقاید ضد سیاه‌پوستی و نژادپرستانه داشتند.

الیوت به این نتیجه رسیده بود که صرفا با صحبت کردن درباره تبعیض نژادی نمی‌تواند معنا و مفهوم واقعی این پدیده منفی اجتماعی را به شاگردهایش بفهماند. بنابراین تصمیم گرفت که آزمایشی را در کلاسش اجرا کند. در روز اول آزمایش کلاس را به دو گروه «چشم‌آبی ها» و «چشم‌قهوهای‌ها» تقسیم‌بندی کرد و به بچه‌ها گفت که چون خودش معلم کلاس است و چشمانی آبی دارد، بنابراین در کلاس او چشم آبی ها بهتر و برتر از چشم‌قهوه‌ای‌ها هستند.

در ابتدا شاگردهای چشم‌قهوه‌ای مقاومت کردند و نمی‌خواستند این موضوع را قبول کنند، برای همین الیوت با یک سری توضیحات شبه‌علمی آن ها را قانع کرد. مثلا به آن ها گفت رنگیزه‌های ملانین که تعیین‌کننده رنگ چشم هستند، ضریب هوشی و توانایی یادگیری را در افراد چشم‌آبی افزایش می‌دهند.

او یک سری نوارهای پارچه‌ای رنگی به صورت یقه لباس تهیه کرده بود و از شاگردهای چشم‌آبی خواست که آن ها را دور گردن همکلاسی‌های چشم‌قهوه‌ای خود ببندند تا آنها هرچه راحت‌تر قابل شناسایی باشند.

او به چشم‌آبی‌ها مزایای ویژه‌ای داد، مثلا زنگ تفریح طولانی‌تر و نشستن در ردیف‌های جلویی کلاس. چشم‌آبی‌ها موظف بودند که فقط با گروه خودشان بازی کنند و چشم‌قهوهای‌ها را ندیده بگیرند. چشم‌قهوه‌ا‌ی‌ها باید از آب‌خوری‌های جداگانه آب می‌خوردند و اگر اشتباه می‌کردند یا قوانین را رعایت نمی‌کردند، توبیخ می‌شدند.

به این ترتیب الیوت موفق شد ظرف تنها چند ساعت یک جامعه کوچک نژادپرست در کلاس درسش تشکیل دهد. او مشاهده کرد که شاگردهایش همان ۱۵ دقیقه اول نسبت به این اعمال تبعیض‌آمیز عکس‌العمل نشان دادند و رفتار متقابل آن ها با یک دیگر تغییر کرد به طوری که:

چشم‌آبی‌ها که خود را گروه برتر می‌دانستند، نسبت به همکلاسی‌های «زیردست» خود رفتارهای گستاخانه و رئیس‌مآبانه بروز دادند. آن ها چشم‌قهوه‌ای‌ها را مسخره کردند، از آنها به معلمشان شکایت بردند، توی حیاط مدرسه با آنها کتک‌کاری کردند و حتی خودشان روش‌های جدیدی برای اعمال محدودیت‌های بیشتر بر آن ها ابداع کردند. همین طور آن ها توانستند چند تمرین ریاضی و روخوانی را که قبلا از عهده‌اش برنمی‌آمدند، با موفقیت انجام دهند و نمره‌های بهتری در آن درس‌ها بگیرند.

چشم‌قهوه‌ای‌ها هم ظرف همین مدت کوتاه تغییر کردند به طوری که:

آن ها ناگهان روحیه خود را از دست دادند و تبدیل به بچه‌هایی افسرده، کمرو، کم جرئت، و بی‌اراده شدند. حتی آن هایی که قبلا در کلاس شخصیتی غالب و مقتدر داشتند، هم به افرادی ترسو و تابع تبدیل شدند. عملکرد درسی این گروه در آن روز به مراتب بدتر شد و حتی در حل تمرین‌های ساده قبلی با مشکل مواجه شدند.

در روز دوم آزمایش، برای برقراری تعادل، الیوت موقعیت بچه‌ها را تغییر داد و گفت که روز قبل اشتباه وحشتناکی کرده و این درواقع چشم‌قهوهای‌ها هستند که گروه برترند. به همین دلیل از چشم‌قهوه‌ای‌ها خواست که یقه‌های رنگی خود را باز کنند و به گردن چشم‌آبی‌ها بیاندازند.

آن ها هم شادمانه این کار را کردند و در روز دوم انتقام خود را از چشم‌آبی‌ها گرفتند. الیوت این آزمایش را در بعد ازظهر روز دوم به اتمام رساند و از دانش آموزان خواست که یقه‌های رنگی خود در آورند. آن ها یقه‌ها را دور انداختند و درحالی که گریه می‌کردند، هم دیگر را در آغوش گرفتند.

صبح روز سوم الیوت به شاگردهایش توضیح داد که حالا آن ها درمورد تعصب و تبعیض چیزهایی آموخته‌اند و دیگر می‌دانند که یک سیاه‌پوست در این جامعه چه احساسی دارد. او از شاگردهایش خواست که هر کدام تجربه شخصی خودش را به صورت یک انشا بنویسد. بچه‌ها درباره این آزمایش دو روزه به بحث و تبادل نظر پرداختند و پیام درونی آنرا به خوبی دریافت کردند.

الیوت چهارده سال بعد با شاگردهایش که حالا بیست و چندساله شده بودند، تجدید دیدار کرد. آن ها خاطرات آن دو روز را با وضوح هرچه تمام‌تر به یاد داشتند. آن تجربه ناب دوران کودکی تاثیری بسیار عمیق و ماندگار در زندگی آن ها گذاشته بود و باعث شده بود که در تمام این سال‌ها همواره نسبت به رفتارهای متعصبانه، مغرضانه، تفرقه‌افکن و تبعیض‌آمیز، آگاهی بالا و منحصربه فردی داشته باشند.

الیوت این آزمایش را در کلاس های درس خود تکرار کرد. از سومین تجربه او فیلم مستند «کلاسی که تقسیم شد» تهیه گردید که در سال ۱۹۸۵ از شبکه پی‌بی‌اس پخش شد و یکی از پربیننده‌ترین ویدئوهای درخواستی در وب‌سایت این شبکه به شمار می‌رود. این مستند را در یوتیوب ببینید.

قسمت اولدومسومچهارم


 
comment نظرات ()
 
چکیده سخنرانی هین واگنر و پیشنهادات او ...
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
 

چند نکته که هر روز در زندگی ام استفاده می کنم و اسم آن را نسخه شخصی گذاشته ام :

  • وقتی صبح از خواب بیدار می شوم اگر نتوانم با یک لبخند سلام کنم از رختخواب بیرون نمی آیم، دو بار برایم چنین موردی اتفاق افتاده است.
  • از خالق خود سپاسگزاری می کنم که هنوز زنده ام و می توانم برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم.
  • می دانم باید بدنم سالم باشد، اگر سالم باشم انرژی خواهم داشت.
  • همیشه به خود یادآوری می کنم ( 15 بار در روز ) که هدفم چیست؟ شما هم همین کار را بکنید اگر خودم به خودم یادآوری نکنم که الهام بخش باشم، این اتفاق نمی افتد.
  • هر روز به یک نفر، دو نفر یا سه نفر مهربانی و لطف کنید. مهربانی دنیا را عوض می کند، مهربان بودن از با ارزش ترین کارهای زندگی است و متقابلا انسان ها این کارها را ارزش و ارج می دهند.
  • برای خود اهداف عالی تعیین کرده و برای رسیدن به آن تلاش کنید
  • انسان می تواند نابینا باشد ولی بصیرت داشته باشد.
  • انسان ها توانایی انجام دادن هر کاری را دارند حتی اگر آن کار غیرقابل باور باشد.
  • تا آدم خاصی نباشید و خودتان نخواشته باشید و تلاش نکنید هرگز به خواسته و رویاهایتان نمی رسید.

اما در باره هین واگنر

هین واگنر، قهرمان ماراتن نابینایان جهان، قهرمان دوچرخه سواری نابینایان، قهرمان اتومبیلرانی نابینایان جهان است که نامش در کتاب گینس آمده است. وی اخیرا میهمان نشستی در خصوص فروشندگان بیمه در ایران بود. واگنر توانست با سخنرانی خود و نمایش فیلم هایی از مسابقات اتومبیلرانی، حاضران در نشست را به تعجب وا دارد. کار او فوق العاده شگفت آور بود تا مرز انکار.

او فراتر از یک فرد دارای دو چشم می توانست با سریع ترین ماشین مسابقه، رکورد شکنی کند. حضورش برای حاضران، خاطره ای دور از تصور بود. سخنرانی او انگیزه بخش بود؛ از آن رو که هر کاری در دنیا شدنی است مگر آن که آدم نخواهد. آن چه ناشدنی است به این دلیل است که فرد نمی خواهد. واگنر سلیس صحبت می کرد، کارهایش و خود او اعجاب آور بودند. او هم چنان از انگیزه های جدیدش می گفت که امسال قصد دارد با هواپیما پرواز کند که خودش خلبان است. می خواهد یک میلیون دلار برای جمعیت خیریه پول جمع آوری کند.

واگنر را باید دید و سخنانش را شنید و فیلم هایش را تماشا کرد و در یک جمله او را تحسین کرد، ازانگیزه های جاه طلبانه اش که به واقعیت پیوسته و هم چنان انگیزها های تازه ای که در سر دارد.

جالب است بدانید، او در حال حاضر، قهرمان کریکت جهانی، رکورد دار سقوط آزاد با چتر و ... است و جالب تر این که از او به عنوان " بمب انگیزه " در سمینارها یاد می شود. آخرین جمله او در پایان سخنرانی اش این بود :

من اگر در زندگی به موفقیت نرسم، این بهانه را دارم که نابینا هستم؛

شما اگر موفق نشوید چه بهانهای دارید؟!.


 
comment نظرات ()
 
مراقب عزرائیل باشید ...
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
 

راننده تاکسی بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابابون یک مسافر مرد با قیافه مذهبی می بینیه کنار می زنه و سوارش می کنه.

مسافر روی صندلی جلو می شینه.

یک دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه، آقا من رو می شناسی؟

راننده تاکسی می گه، نه.

راننده برای یک مسافر خانم که دست تکنون می داده نگه می داره و خانمه عقب می شینه.

مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه، منو می شناسی؟

راننده می گه، نه. شما؟

مسافر مرد می گه من عزرائیلم.

راننده می گه برو بابا احمق گیر آوردی؟

یهو خانمه به راننده می گه، آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟

راننده تا این رو می شنوه ترمز می زنه و در رو باز می کنه و با می زاره به فرار ...

بعد زن و مرده ماشین رو می دزدند.


 
comment نظرات ()
 
مهم ترين كار مديران ...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
 

براي مديران هيچ كاري مهم تر از به كارگيري و توسعه افراد نيست.

در پايان روز شما روي كاركنانتان حساب كرده ايد نه استراتژي ها


 
comment نظرات ()
 
لنگه کفشی به قیمت انسانیت ...
ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
 

گاهی اوقات ما آدما چه قدر از اصلمون دور می شیم. اصلا انگار یادمون می ره انسان هستیم یا این که طرفمون انسانه!

چه قدر گاهی انسان بودنمون رو ارزون می فروشیم. از خودم خجالت می کشم وقتی به یاد می آرم که...

ساعت حدود 10 صبح بود. طبق معمول بساطم رو کنار خیابون پهن کرده بودم و با کفش های جورواجور و پاشنه ها و واکس های رنگارنگ سرگرم بودم. عابرها اکثرا بدون توجه از کنارم رد می شدند و کمتر کسی توجهی بهم می کرد. گه گاه کسی می ایستاد تا واکسی به کفش بزنه یا تعمیر سریع و کوچیکی انجام بده. از وقتی شرکت تعدیل نیرو کرده بود و من هم جزو این تعدیلی ها بودم، چاره ای نداشتم جز این که برای حفظ آبروم و خرجی زن و بچم یه کاری دست و پا کنم. سرمایه ای که در کار نبود بعد از کلی این در و اون در زدن یه شغل موقت واکسی برای خودم جور کردم تا ببینیم خدا در آینده چی می خواد. سرم پایین بود که احساس کردم یه نفر جلوم ایستاده:

بفرمایید خانم.

دختر جوونی با چادر رنگ و رو رفته در حالی که نگرانی تو چشماش موج میزد بهم نگاه می کرد.

کاری داشتین؟

بله، ببخشید آقا، من پاشنه کفشم الان افتاد، دارم می رم دانشگاه، با این وضعیت نمی تونم اصلا راه برم. می تونید برام سریع درستش کنید؟

گفتم کفشاشو درآره تا ببینم پاشنه ش از چه نوعیه؟ با نگرانی و دستپاچگی گفت، نه نه، فقط یک لنگشه، اون یکی سالمه. و لنگه کفشش رو به دستم داد. یه نگاهی به کفش انداختم، با خودم فکر کردم این کفش اصلا ارزش عوض کردن پاشنه رو داره؟! داغون بود و کاملا فرم پای دخترک رو به خودش گرفته بود. خلاصه پاشنه کفش رو عوض کردم و در حالی که کفش رو به دستش می دادم گفتم: میشه پونصد تومن. رنگ از رخسار دختر پرید. با تته پته گفت، ولی قیمت یه پاشنه دویست و پنجاه تومنه، مگه نیست؟!

دیگه کفرم داشت بالا می اومد، خب خانم، من پاشنه لنگه به لگنه به چه دردم می خوره؟ و در حالی که لنگه دیگه پاشنه رو به طرفش دراز می کردم، گفتم، بیا، این هم اون یکی، هر وقت لازم شد خودت استفاده کن.

دخترک با خجالت و ناراحتی فراون کیفش رو باز کرد و به زیر و رو کردن کیف پولش پرداخت. چند دقیقه ای معطل کرد، احساس کردم تا فیلم بازی می کنه، دیگه قاطی کردم، خانم چرا استخاره باز می کنی؟! از کیفش یه اسکناس دویست تومنی و یه صدتومنی در آورد و به سمتم دراز کرد، خب اگه میشه این پاشنه پیش خودتون باشه که استفاده کنید. من پول همراهم نیست، این سیصد تومن رو بگیرین و ... با عصبانیت داد زدم:

یعنی چی خانم؟ منم کاسبم، خدا رو خوش نمیاد این بازی ها رو سر من در بیاری؟ خب پول همرات نبود برای چی اومدی کفشت رو درست کنی؟!

دستای دخترک می لرزید و من اون قدر عصبانیت و تردید جلوی چشمام رو گرفته بود که چهره رنگ پریده و اشک های حلقه زده تو چشماش رو ندیدم...

در حالی که صدای فریاد من حسابی ترسونده بودش کفش هاش رو به دستم داد و دمپایی هایی که من به مشتری ها می دادم موقتا تموم شدن کار کفش هاشون بپوشن به پا کرد و گفت، الان برمی گردم. در حالی که انگار عقل از سرم پریده بود با ناراحتی و یواشکی تعقیبش کردم. وارد یه داروخونه که نزدیک بساط من بود، شد. لابلای مریضا وایسادم که صدای لرزون دختر جوون در حالی که خیلی آروم با یکی از فروشنده ها صحبت می کرد، تنم رو لرزوند:

ببخشید خانم، من دانشجو هستم این کارت دانشجوئیمه، از شهرستان اومدم و پول همراهم نیست، کفشم خراب شد مجبور شدم بدمش برای تعمیر، اگه ممکنه پونصد تومن به من قرض بدید که پول کفاشی رو بدم این کارت دانشجویی و شناسنامه ام پیش شما بمونه من رفتم خوابگاه از دوستام پول می گیرم و همین فردا براتون میارم. ببخشید... خانم فروشنده با لبخندی که بیشتر از پیش من رو شرمنده کرد، تقویم کوچکی رو جلوی دخترک باز کرد، چند اسکناس پانصدی و هزاری لاش بود، گفت، بفرمایید، هرچقدر لازم دارید بردارید. دختر یه اسکناس پونصدی برداشت و گفت، همین کافیه ... و وقتی برگشت سمت در، دانه های درشت اشک بود که سعی می کرد پشت چادرش پنهان کنه...

از خودم خجالت می کشیدم، دلم می خواست آب بشم برم تو زمین، خدایا من به خاطر دویست تومن با این دختر چی کار کردم؟! چرا با رفتارم کاری کردم که مجبور بشه پیش یک نفر دیگه هم سفره دلش رو باز کنه. چرا به حرفاش شک کردم؟ آرزو می کردم کاش زمان چند دقیقه ای به عقب بر می گشت...

دخترک با دیدن من دم در داروخانه دست و پا شو گم کرد، چه دختر محجوب و ساده ای بود، خدایا منو ببخش... پول رو به سمتم دراز کرد، دستاش آشکارا می لرزید، چشماش پر اشک بود و انگار منتظر بود که من بگم، نه خانم، باشه خدمتون... تا سرازیر بشه روی صورتش.

گفت، بگیر آقا، بگیر، دیگه آبرو واسم نذاشتی، اگه می دونستم این جوری می شه پابرهنه می رفتم دانشگاه، فکر کردم با سیصد تومن یک لنگه کفشم رو درست می کنم و با پنجاه تومن هم با اتوبوس می رسم دانشگاه، ولی شما... و گریه اَمونش نداد ...

اون قدر از خودم بدم می اومد که دلم می خواست همون لحظه بمیرم. در حالی که بغض کرده بودم، گفتم، خانم تو رو خدا پولتو بردار برو، من پول نمی خوام. بدون این که حرفی بزنه سرش رو به علامت نفی تکون داد و پول رو گذاشت رو جعبه واکس ها. عاجز شده بودم، ناچار واسه این که کمی از عذاب وجدان خودم کم کنم، گفتم، خب خانم ببین، من بساطم همین جاست، هر روز همین جا می تونی پیدام کنی، الان پولتو بردار، فردا برام بیار همین جا، خب؟ و ملتمسانه نگاهش کردم. انگار فهمید که خیلی خجالت زده شدم و شاید دلش برای درماندگیم سوخت. پولش رو برداشت و گفت، فردا صبح براتون میارم. با نگاه تعقیبش کردم، وارد همون داروخونه شد، عجب! پول رو به فروشنده پس داد و بیرون اومد...

دخترک رفت و من رو در دنیای سیاه و تاریکی که برای خودم درست کردم تنها گذاشت. خدایا یعنی قدر و قیمت انسانیت من همین دویست تومن بود؟!! شرم بر من...

غرق در افکارم بودم که یه مشتری دیگه در حالی که می گفت، آقا واکس بی رنگ داری؟ رشته افکارم رو برید، بله دارم، بفرمایید.

هنوز راه ننداخته بودمش که یه نفر از پشت سرش پرسید آقا قهوه ای هم داری؟

بله دارم.

آقا همین جا می تونی کفشمو زود تعمیر کنی، چسب جلوش باز شده؟ پسرکی بود که کنار اون دو نفر دیگه وایساده بود...

اون روز تا شب کار و بارم حسابی سکه بود، اون قدر مشتری داشتم که دیگه دخترک رو کلا فراموش کردم. شب که با جیب پر پول بر می گشتم خونه، یاد دختر دانشجو افتادم و با خودم گفتم:

نیومد هم نیومد! من که امروز خدا رو شکر کار و کاسبیم خوب بود...

صبح تازه داشتم بساطم رو می چیدم که صدای غمگین آشنایی گفت، سلام آقا، صبحتون بخیر.

سرم رو بلند کردم همون دختر دیروزی بود، در حالی که یه اسکناس پونصدی تو دستش بود گفت، بفرمایید. از یکی از همکلاسی هام یکم قرض گرفتم تا حقوق کار دانشجویی این ترم رو گرفتم بهش پس بدم. ببخشید که دیر شد، حلالم کنید.

هر جمله اش مثل پتکی روی روحم فرود می اومد. کم مونده بود که اشکم جاری بشه، گفتم نه خانم، نمی خواد، قدمت آن قدر خوب بود که من دیروز تا شب این جا سکه زدم، حلالت، برو من رو هم ببخش. من در مورد شما اشتباه فکر کردم، تو رو خدا منو ببخش...

دخترک در حالی که خم می شد و پول رو روی جعبه می گذاشت گفت:

خیلی ممنون. فعلا دیگه نیازی ندارم. دست شما درد نکنه، ببخشید، خداحافظ...

و رفت... رفت و من موندم... من موندم و دنیای زشتی که توش زندگی می کردم...

زری راد - http://1doost.com/Post-5561.htm


 
comment نظرات ()
 
كم كم ياد مي گيري...
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
 

کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست

 

و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این که عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمی دهند.

و شکست هایت را خواهی پذیرفت

سرت را بالا خواهی گرفت با چشم های باز، با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می گیری که همه راه هایت را هم امروز بسازی

که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست

و آینده امکانی برای سقوط به میانه نزاع در خود دارد

کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می کاری و روحت را زینت می دهی

به جای این که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می گیری که می توانی تحمل کنی…

که محکم هستی…

که خیلی می ارزی.

و می آموزی و می آموزی

با هر خداحافظی

یاد می گیری


خورخه لوئیس بورخس


 
comment نظرات ()
 
رازی از جنس نیاز ...
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
 

ای دوست در راهم ...

چشم در چشم ماهم

نامت ...

زمزمه گاه و بی گاهم

با محبتت در دل ...

دگر از خدا چه خواهم


 
comment نظرات ()
 
زبان ...
ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
 

زبان خردمند از پس قلب او

و

دل بی خرد از پس زبان اوست.


 
comment نظرات ()
 
انیشتین بعدی جهان ...
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
 

دانشمند جوان ایرانی، با تصدی بر کرسی استادی دانشگاه پرینستون (جایگاهی که پس از انیشتین در اختیار فرد دیگری قرار داده نشد) دنیا را با این سوال مواجه کرده است که آیا انیشتین بعدی، یک ایرانی خواهد بود؟

نیما ارکانی حامد در حال حاضر استاد دانشگاه هاروارد و دارای کرسی استادی در دانشگاه پرینستون است. این کرسی از سال 1933 تا 1955 در انحصار آلبرت انیشتن بوده است و پس از اعلام نظریه عملکرد جهان ارکانی، از او دعوت شده که در طرح تونل شتاب دهنده سوئیس (LHC) که با هزینه بالغ بر 5 میلیارد دلار ساخته شده، رهبری آزمایش ها را بر عهده داشته باشد.

تلاش نظریه ابر ریسمان که اخیرا اعلام شده، در این است که توضیح دهد ذرات، کوچک ترین ماده تشکیل دهنده مواد نیستند بلکه حلقه های مرتعشی که ریسمان نامیده می شوند، کوچکترین بخش به حساب می آیند.

دکتر ارکانی با تکمیل این نظریه عقیده دارد که این ریسمان ها در 11 بُعد در حال ارتعاش هستند که ما فقط 3 بُعد از آن را می توانیم مشاهده کنیم، وجود بُعد دیگری هم به نام بُعد زمان به اثبات رسیده و تا به امروز در مورد 7 بعد دیگر توضیح کاملی ارائه نشده است.

ارکانی به همراه دو فیزیکدان دیگر به نام های دیموپلوس(Dimopoulos) و والی(Dvali) در مورد این ابعاد نظریه ای ارائه کرده اند که می گوید این ابعاد بزرگ تر از آن چیزی هستند که تاکنون تصور می شود و از آن جایی که تنها نیروی گرانش بر آن ها اثر می گذارد، قابل دیدن نیستند شناخته می شود.

تئوری دکتر ارکانی که به همراه دو فیزیکدان دیگر معرفی شده به عنوان مدل(Arkani-Dvali-Dimopoulos) و با نام ADD شناخته می شود. اکنون ارکانی و همکارانش امیدوارند بتوانند به کمک شتاب دهنده هاردن سوئیس (LHC) که با هزینه بالغ بر 5 میلیارد دلار ساخته شده، رهبری آزمایش ها را بر عهده داشته باشند و مدل خود را اثبات کنند. اثبات این نظریه می تواند تحول بسیار بزرگی در فیزیک ذرات به وجود بیاورد.

آيا نام اين دانشمند ايراني را در رسانه هاي داخلي شنيده ايد؟

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
بدون شرح ...
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ امرداد ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
زندگی ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩٠
 
زندگی ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را
به فردا انداخت.

 
comment نظرات ()
 
قران در معنا و مفهوم ...
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
 

اگر هر مسلمان فقط یک بار قران را به زبانی که می فهمید می خواند و به آن فکر می کرد،

شاید امروز خیلی از معانی و مفاهیم در جهان تغییر می کرد...


 
comment نظرات ()
 
نوشیدنی معجزه گر...
ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
 

ترکیب هویج، چغندر و سیب

این نوشیدنی در زمان های قدیم برای مدت های طولانی رایج بوده است. این نوشیدنی می تواند از بدن در مقابل رشد سلول های ناسالم محافظت نماید، روایت است فردی که قبلا مبتلا به سرطان ریه بوده است به پیشنهاد یک متخصص طب گیاهی از این نوشیدنی برای مدت سه ماه استفاده می نماید و اکنون سلامتی خود را به دست آورده و می تواند به سبب استفاده از این درمان از زندگی خود لذت ببرد و امتحان آن برای شما نیزهیچ ضرری نخواهد داشت. این نوشیدنی معجزه گر به سادگی تهیه می گردد.

مواد لازم : چغندرقند، هویج و سیب از هر کدام یک عدد

موارد فوق را با پوست قطعه قطعه کرده و سپس با هم در آب میوه گیری قرار داده و پس ازآ بگیری بلافاصله بنوشید .

این نوشیدنی در در مان امراض زیر موثر خواهد :

  • جلوگیری از رشد و تکثیر سلول های سرطانی.
  • پیشگیری از بیماری های کبد، کلیه، لوزالمعده و هم چنین درمان زخم معده.
  • تقویت شش ها، جلوگیری از حمله قلبی و فشار خون بالا.
  • تقویت سیستم ایمنی بدن.
  • مفید برای بینایی و هم چنین رفع خستگی، خشگی و قرمزی چشم.
  • برای رفع خستگی ناشی از فعالیت های فیزیکی و هم چنین درد های عضلانی.
  • رفع مسمومیت، کمک به حرکات روده و رفع یبوست که در نتیجه سلامت پوست و بشاش شدن آن را نیز به همراه خواهد داشت.
  • بهبودن مشکل بوی دهان ناشی از سوء هاضمه.
  • کاهش دردهای دوران قاعدگی.

این معجون فاقد هرگونه اثر سوئی بوده، کاملا مغذی می باشد و به راحتی جذب بدن می گردد ضمنا برای کاهش وزن نیز مفید است بعد از دو هفته مصرف مستمر شما متوجه اثر آن بر روی سیستم ایمنی بدنتان خواهید شد ضمنا تاکید می گردد تا ثیر مفید آن مشروط به مصرف آن بلافاصله پس ازآبگیری می باشد.

بهترین زمان مصرف :

آن را به صورت ناشتا اول صبح و یک ساعت قبل از صبحانه میل نمایید و برای اثر مطلوبتر توصیه می شود دو بار در روز یک بار صبح و یک بار قبل از ساعت 5 یعد از ظهر میل نمایید . هرگز از انجام آن پشیمان نخواهید شد هم چنین انجام آن هزینه زیادی نخواهد داشت.

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
بدون شرح ...
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
راهی برای فرار از گرما ...
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
مجتبی کاشانی ...
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
 

در عمل باید عشق ورزیدن


 
comment نظرات ()
 
روستای پَردَمه ...
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
 

روز جمعه هفتم مرداد ماه اولین تور خانه مدیران استصنا رو اجرا کردیم و تعدادی از مدیران صنعت نفت را به همراه خانواده های مهربونشون بردیم به روستایی دنج و البته جوانان مهرآفرین هم مارو همراهی کردند.

جای همه طبیعت دوستای اهل خانه و خانواده، خالی بود.

دماوند همیشه سرافراز

اسم همه این هم وطنانمان اردشیر بود

عکس : داوود امیراحمدی


 
comment نظرات ()
 
شاخص های آدمیت ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
 

بـایـد آدم، آدمیـت پیشـه خـویشتـن کنـد

جـامـه نـامـردمـی مـردانـه دور از تـن کنـد

با کـرامت هستی خـود را در آمیـزد بـه عشـق

بـردبـاری را جـلای سیـرت خـویشتـن کنـد

بـا حقــارت بنگـرد بـرچهـره ایـن روزگــار

دست محـرومی بگیـرد در دلـش مسکـن کنـد

دوری از نـامـرد نمـایـد گرکه جان است برتنش

مـردی ومـردانگی بـا دوست و بـا دشمن کنـد

از پلیـدیها بپـرهیزد نـه چون زاهـد، چو مـرد

کـوی دل پـاک از وجـود زشت اهـریمـن کنـد

جــز بسـوی ایــزد یکتــا نیـارد ســرفـرود

کـاخ ظلـم را ریشـه کـن از پیکـر میهـن کنـد

راه خـود را بـرگـزینـد چـون علی مـردانـه وار

در دل و جـان و روان ایـن جهـان مسـکن کنـد

خـاطـر غمگین دلی را بس بشـویـانــد زغـم

تا کـه جـانست در تنش درقلب او مـاَمـن کنـد

تـا کـه دارد جـوهر مـردانگی در ذات خـویـش

بیم از آن هرگز ندارد درتلاطم رو به اهـریمن کند

مـرد نبـاشد آنکـه شـادی درغـم یـاران کنـد

یا کـه در شـادی دوست ازغـم دل آبستن کنـد

آنکـه چـون کـوه دمـاونـد همتـش باشد بلنـد

کی دنـائت پیشه خویشتـن در این مـاَمـن کنـد

مـدح زورمندان مگـوید آنکه درویش است ومـرد

هرکـه ایـن وآن نبـاشـد جـان خفیف تـن کنـد

علم وعرفـان است کـه دنیـا را زمن، مـاکرده است

مسلک مــا کـی تـوانـد دوستـی بــا مـن کنـد

منـع درویشـان مکـن بـا جبـر و زور، جاهـل بـرو

هـرچـه خـالی تـر بـود بیشتر صـدا مخـزن کنـد

آن جـوانـمـرد کــه وارستـه شـود نــزد خــدا

جامـه دان آخرت را بـا غـرورآمـاده بستـن کنـد

( بهزاد ابراهیمی ) ب .ا. پـویـا


 
comment نظرات ()
 
تاکسی در بلاد خارجه ...
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
 

وقتی که به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید.

اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛ اگر راننده تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید؛ اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید...

هاروی مک کی می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید. سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید. بر روی کارت نوشته شده بود، در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.

من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم. پس از آن که راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت، پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در این جا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانی که رژیم تغذیه دارند، هست. گفتم، خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم. راننده پرسید، در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟ و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت، اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است. آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت، این فهرست ایستگاه های رادیویی است که می توانید از آن ها استفاده کنید. ضمنا من می توانم در باره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.

از او پرسیدم، چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟

پاسخ داد، دو سال

پرسیدم، چند سال است که به این کار مشغولید؟

جواب داد، هفت سال.

پرسیدم پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟

گفت، از همه چیز و همه کس، از اتوبوس ها و تاکسی های زیادی که همیشه راه را بند می آورند و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم. روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد. مضمون حرفش این بود که مانند مرغابی ها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقاب ها اوج گیرید.

پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آن ها بسته بودم. تاکسی های کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچ گاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند. سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاه ها و باورهایم به وجود آورم.

پرسیدم، چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟

گفت، سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.

نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط دو نفر از آن ها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند. بقیه چون مرغابی ها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند.

شما، در زندگی خود از اختیار کامل برخوردارید و به همین دلیل نمی توانید گناه نابسامانی های خود را به گردن این و آن بیاندازید. پس بهتر است برخیزید، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت را یکی پس از دیگری بگشایید.چون صحبت از تاکسی شد یادم به تاکسی های تایلند و علائم عجیب و غریبش افتاد که این جا بعضی از اون ها را انتخاب کرده ام:


 
comment نظرات ()
 
زندگی و دوام ابدی آن روایتی است قابل تکرار ...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
 

یک پیرمردامریکائی که به شدت به همسرش عشق می ورزد؛ تصمیم گرفت برای سالگرد 50مین سال ازدواجش برای همسرش یک سورپرایز اساسی ترتیب بدهد.برای این منظور به یکی ازشرکت های بزرگ تبلیغاتی مراجعه نموده وسفارش داد تا پیغامی به همین منظور بروی یک بیلبورد دریکی ازشلوغ ترین آزاد راه های شهر"سن فیلیپ"به نمایش بگذارد. اوخواست علاوه برهمسرش همه مردم شهر بدانند که چه قدرهمسرش رادوست دارد.

او برای این که همسرش را متوجه این کار کند با یکی ازدوستان پلیس هماهنگ کردکه وقتی او وهمسرش به نزدیکی تابلو رسیدند؛ خودرو آن ها را به منظورتخلف متوقف نموده و به بررسی مدارک آن ها بپردازد که از این طریق همسرش قطعاً متوجه این بیلبورد خواهد شد.

اتفاقاً همین طورهم شد و همسرش متوجه این قضیه شد و درهمین هنگام پیرمرد قصه ما با تقدیم دسته گلی به همسرش برای 50 مین بار از او تقاضای ازدواج نمود.


 
comment نظرات ()
 
حواست به گذر زمان باشد ...
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
سلام بر رمضان ...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
 

تا خدا یک لحظه سبز دعاست

عاشقی یک فرصت بی انتهاست


 
comment نظرات ()
 
شیخ عطار ...
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
 

چون تو عمل نکنی بدان که دانی،

چگونه می طلبی آنچه نمی دانی؟


 
comment نظرات ()
 
فرایند زندگی ...
ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠
 


اندرين ره می تراش و می خراش

تا دم آخر دمی غافل مباش


 
comment نظرات ()
 
اراده چشمان دیگران در اختیار ماست ...
ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
 

دختری در دهکده شیوانا دچار سوختگی شد و بخشی از صورتش به خاطر این سوختگی آسیب دید.

دخترک آن قدر از این آسیب آزرده شد، که خودش را در خانه زندانی کرد و چندین هفته بیرون نیامد.

پدر و مادر دخترک چون نگران سلامتی دخترشان بودند، نزد شیوانا آمدند و از او خواستند تا با دخترشان صحبت کند و او را به شکلی آرام سازد.

شیوانا پذیرفت و عصر همان روز با دست و پایی گل آلود و موهایی که روی آن ها آرد ریخته بود، نزد دخترک رفت.

دخترک بلافاصله شیوانا را شناخت و بی توجه به شکل وقیافه شیوانا شروع به درددل کرد و از زخم زشت صورتش سخن گفت.

شیوانا لبخندی زد و گفت: "به نظر تو اگر من الآن با همین وضع در بازار دهکده راه بروم، کسی در شیوانا بودن من شک می کند!؟ "

دخترک سری تکان داد و گفت، گمان نکنم.

مردم حتما با خودشان می گویند، لابد شیوانا در جایی کار می کرده و آن جا چنین خاک آلود و آشفته شده است!


شیوانا لبخندی زد و گفت بیا با هم به بازار برویم تا به تو نشان دهم که مردم حتی متوجه این گرد و خاک روی لباس ها و سروصورت من نمی شوند!

آنگاه شیوانا همراه دختر به بازار دهکده رفت و در آن جا سرگرم صحبت با مردم و خرید بعضی اجناس شد.

هیچ کدام از مردم دهکده نسبت به بدن خاک آلود و آشفته شیوانا واکنشی نشان نداد و بسیاری اصلا متوجه تفاوت او با گذشته نشدند. وقتی دوباره به منزل برگشتند، شیوانا از دختر پرسید: نظرت چیست؟

دخترک با تعجب سری تکان داد و گفت، این خیلی عجیب است! هیچ کس متوجه قیافه درهم و خاک آلود شما نشد! چطور چنین چیزی ممکن است!؟

شیوانا لبخندی زد و گفت:

چون من جهت نگاه آن ها را به سمت خاک های سروصورت و لباسم نکشاندم. مردم به جایی نگاه می کنند که ما می خواهیم آن ها آن جا را ببینند و گرنه هیچ کس به لباس و سر و وضع ما کاری ندارد. تو اگر دائم نگران آن بخش آسیب دیده صورت ات باشی و سعی کنی همواره به شکلی آن را از انظار مردم پنهان سازی، در واقع به طور غیر مستقیم نظرها را به سمت آن بخش از صورت ات جلب می کنی. در حالی که اگر خودت نسبت به آسیب صورتت بی تفاوت باشی، در اندک مدتی خواهی دید که دیگر هیچ کسی آن آسیب را نمی بیند و بابت آن تو را سرزنش نمی کند. در واقع این خود ما هستیم که به مردم می گوئیم به کدام بخش از اندام ما خیره شوند و چگونه با ما برخورد کنند!

به جای زندانی کردن خودت بابت آسیب نه چندان مهم صورتت، سعی کن اصلا به زخم صورتت فکر نکنی و کاملا عادی و معمولی زندگی کنی!


 
comment نظرات ()
 
روایت پادشاه و وزیران ...
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
 

یکی از روزها، پادشاهی سه وزیرش را فراخواند و از آن ها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :

از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و این که این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.

هم چنین از آن ها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…

وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا این که کیسه اش پر شد…
اما وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آن ها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا این که کیسه را با میوه ها پر نمود…

و وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند!

شما کیسه خود را چگونه پر می کنید …؟!!


 
comment نظرات ()
 
محبتی از جنس محبت ...
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
 

در یک پارک محلی در بنگال هنگامی که دو نفر نابینا نتوانستند شیر آب را پیدا کنند، یک میمون مادر شیر آب را برای آن ها باز کرد و تا زمانی که آن ها آب نوشیده و صورت خود را شستند میمون همان جا ایستاد، سپس شیر آب را بست و از آن جا دور شد.


 
comment نظرات ()
 
ما بر تکنولوژی سوار هستیم یا تکنولوژی برما...
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
نستعلیق برای هم وطنان خارج از کشور ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
 

گویا لینک ذیر برای دوستاران خط و خطاطی خارج از کشور که دلشون می خواد متن دلخواهشون رو به فارسی خوشنویسی کنند طراحی شده.


http://www.tahrirgar.com/


می توانید حتی با کی بردهای غیرفارسی چیزی بنویسید و خروجی آن را با خط خوش و حرفه ای نستعلیق به صورت فایل تصویری داشته باشید یا چاپ کنید. حتی می توانید کادر و حاشیه های زیبا هم دورش بذارید.


 
comment نظرات ()