body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

U Know …
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 

 

If You Want to

make your dreams come true

the first thing you have to do is

Wake Up

 


 
comment نظرات ()
 
اندازه دایره لغات انگلیسی خود را تخمین بزنید ...
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
 

http://testyourvocab.com/

 

وب سایتTestYourVocab.com همان طوری که از اسمش پیداست برای این طراحی شده تا با طی کردن سه مرحله ساده اندازه لغات انگلیسی که شما کامل به آن مسلط هستید را برای شما تخمین بزند.

برای تخمین دایره لغات تان تنها کافی است وارد شوید و در دو مرحله اول لغاتی را که حداقل از یک معنی آن مطمئن هستید را تیک بزنید. باید در این مورد راست گو باشید و لغاتی را که قبلا شنیده بودید ولی معنی آن ها را نمی دانید خالی بگذارید تا در نتیجه به مورد دقیق تری برسید. در مرحله سوم و آخر از شما چند سوال کلی پرسیده می شود. در رابطه با اینکه انگلیسی زبان اول یا دوم شماست، سن، جنسیت، محل زندگی و …

این سایت می تواند برای همه مفید باشد حتی کودکانی که در حال آموزش زبان هستند نیز با کمک والدین خودشان می توانند از سایت استفاده کنند ولی من آن را شدیدا به فراگیران زبان انگلیسی توصیه می کنم تا حساب کلی از لغاتی که از بر هستند دستشان بیاید


 
comment نظرات ()
 
امان از قضاوت ...
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
 

قلمی از قلمدان قاضی افتاد

شخصی که آن جا حضور داشت گفت

جناب قاضی کلنگ خود را بردارید

قاضی خشمگین پاسخ داد

مردک این قلم است نه کلنگ

تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟

مرد گفت، هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی...


 
comment نظرات ()
 
با مقاومت در برابر تغییر چه کنیم؟
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
 

در مقابل خود، با یک تضاد از سوی یکی از مهم‌ترین و چالش انگیز‌ترین مشتریان خود مواجه شده‌ام که اگر بخواهم نتیجه‌ای که مدنظرم است به دست آورم باید بسیار ظریف و در عین حال ماهرانه عمل کنم. این مشتری یکی از داناترین مذاکره‌کنندگانی است که تا به حال دیده‌ام و قصد برد دارد. صحبت ما به صورت زیر انجام شد:

پدر، برای دسر چه چیزی هست؟

ایزابل در آن زمان شش ساله بود. نیروی اراده برای او از حوزه‌هاي نيازمند توسعه نبود.

خوب بگذار ببینم، می‌توانی یک سیب یا کمی‌انگوربرداری.

من بستنی می‌خواهم.

عزیزم این شامل انتخاب‌ها نیست. سیب می‌خواهی یا انگور؟

بستنی.

ما چند دقیقه به همین صورت ادامه دادیم تا این که او گفت، اگر نمی‌توانم بستنی داشته باشم پس موز بر می‌دارم.

من جواب دادم البته این هم شامل انتخاب‌ها نیست ولی بسیار خوب. می‌توانی آن را برداری.

او در حالی که خیلی خوش حال بود گفت؛ متشکرم پدر.

اما آیا او به خاطر موز خوش حال بود یا به خاطر این که آن چه به دست آورد، پیشنهاد من نبود.

تفاوتی ندارد چون من نمی‌خواستم خلاف میل او عمل کنم یا به او ثابت کنم که ريیس کیست.

من می‌خواستم به یک نتیجه معین و روشن برسم:

می‌خواستم در او عادت تغذیه سالم در تمام طول زندگی‌اش ایجاد کنم. من می‌خواستم که او از دسر میوه بخورد و از این کار خوش حال هم باشد (این قسمت چالش‌انگیز بود)

چالشی که رهبران در سازمان‌ها دائما با آن روبه‌رو هستند این است که کاری کنند افراد در جهت اهدافی که آن ها تعیین کرده‌اند فعالیت کنند و دلیل فعالیت آن ها این نیست که از طرف رهبران مجبور به این کار می‌شوند، بلکه به این خاطر است که خودشان چنین انتخابی كرده‌اند و تفاوت‌ها در موفقیت این فعالیت‌ها پدیدار می‌شود.

برای کارمندان، این تفاوت مثل این است که شیوه مدیریت بر آن ها به صورت مدیریت همه جانبه (با تاکید بر جزئیات) باشد یا به شیوه‌ای که افراد به خود انگیزش بدهند. برای شرکت‌ها این تفاوت، مثل تفاوت میان مقاومت منفعل و کار کردن با جان و دل است و برای شما به عنوان رهبر، این تفاوت، مثل تفاوت میان خستگی ملال‌آور و همکاری الهام بخش می‌باشد.

نقش اصلی یک رهبر و مدیر بسیار ساده است، تاثیرگذاری بر افراد. اما در این ارتباط، همواره موضوعی در ذهن ما وجود دارد که می‌دانیم کار را برایمان سخت خواهد كرد.

ما می‌دانیم که افراد در برابر تغییر مقاومت می‌کنند. بنابراین، رهبران باید اقداماتی انجام دهند تا بتوانند این مقاومت را خنثی كنند. ما سعی می‌کنیم یا در افراد انگیزه تغییر ایجاد کنیم یا آن ها را مجبور به پذیرش آن كنيم.

اما به جای مواجهه صحیح با مقاومت، اغلب خودمان آن را ایجاد می‌کنیم. افراد در مقابل کنترل شدن مقاومت می‌کنند و به همین خاطر، 70 درصد از تلاش شرکت‌ها برای تغییر به شکست منتهی می‌شود.

جالب این است که انسان‌ها هر روز آزادانه و به انتخاب خودشان تغییرات بزرگی در زندگی خودشان ایجاد می‌کنند. ما رشد می‌کنیم، ازدواج می‌کنیم، خانواده تشکیل می‌دهیم، با چالش‌ها روبه‌رو می‌شویم، فن‌آوری‌های جدید را می‌آموزیم، شغلمان را تغییر می‌دهیم و مهارت‌های جدید به دست می‌آوریم. این تغییرات با ملایمت همراه نیستند. اما اغلب اوقات ما خودمان به دنبال آن تغییرات می‌رویم و آن ها را با موفقیت پشت سر می‌گذاریم.

پس چرا افراد بعضی مواقع خواستار تغییر هستند و بعضی مواقع در مقابل تغییر مقاومت می‌کنند؟

چون مقاومت افراد در مقابل تغییر نیست بلکه در مقابل اجبار به تغییر یافتن است.

افراد در زندگی شخصی شان اغلب انتخاب‌هایشان را خودشان بر عهده دارند. ولی در سازمان‌ها احساس می‌کنند که مجبور به تغییر می‌شوند و به همین خاطر از تنها نیرویی که برای پس گرفتن اختیار عملشان دارند کمک می‌گیرند : مقاومت.

قصد دارید از مقاومت جلوگیری کنید؟ به آنها اختیار عمل بدهید. بگذارید تصمیم بگیرند. اگر به آن ها دو انتخاب بدهید (سیب یا انگور) و آن ها انتخاب سوم را برگزینند (موز) این فرصت برای شما به وجود آمده تا به آن ها در چارچوب نتیجه‌ای که مد نظر شما است (میوه) به آن ها اختیار بدهید. در این صورت، آن ها صاحب تصمیماتشان می‌شوند و از این تصمیمات خوش حال خواهند بود، چرا که خودشان در اخذ این تصمیمات نقش داشته‌اند.

اما بايد به این موضوع واقعيت بخشيد. اگر سعی کنید افراد را گمراه کنید تا فکر کنند کنترل امور را در دست دارند در حالی که ندارند، اعتبارتان را از دست می‌دهید. باید در واقعیت به آن ها کمی ‌کنترل بدهید، اما مقداری هم برای خودتان نگه دارید چرا که شما به عنوان مدیر همیشه مسوول نتایج شناخته می‌شوید.

 

در این جا سه مرحله ارائه می‌شود:

  1. نتیجه‌ای که مورد نظرتان است تعریف کنید.
  2. برای رسیدن به آن نتیجه، نقشه راه ارائه دهید.
  3. اگر افراد پیشنهاد بهتری برای رسیدن به مقصد مورد نظر شما دارند، اجازه دهید راه حل شما را رد کنند.

به عنوان مثال، اگر می‌خواهید مدیران در رابطه با راهکارهای موفقیت سازمان با کارمندان گفت‌وگو کنند، روشی را به آن ها ارائه كنيد تا این گفت ‌وگوها را شکل دهند. اگر مدیران مخالفت می‌کنند، از آن ها بپرسید چه کاری را ترجیح می‌دهند و چه زمانی پیشنهاد جایگزین را ارائه می‌نمایند. اگر راه حل آن ها به گفت ‌وگو میان کارمندان و مدیران منتهی می‌شود آن را بپذیرید.

همین شیوه برای توسعه تکنولوژی جدید، فرآیند فروش، موضوعات مربوط به منابع انسانی و غیره صدق می‌کند. به جای آن که به دنبال توافق باشید، به عدم توافق‌ها بپردازید. این به شما فرصت می‌دهد تا اجازه دهید افراد، خودشان تغییر ایجاد کنند و سپس مسوولیت انجام آن تغییرات را بپذیرند.

فرض کنیم که شما نیاز به یک تیم همراه، متمرکز و بسیار همکاری کننده دارید. اما به نظر می‌رسد دو نفر از اعضای رده بالای تیم نمی‌توانند با هم سازش داشته باشند. آنها را در یک اتاق گرد هم آورید و برای آنها تاثیر منفی که رفتارشان می‌تواند بر کل کار داشته باشد را تشریح کنید. سپس از آن ها بپرسید چه راهکاری در این مورد دارند.

دیروز ایزابل (اکنون هفت ساله است) از کاری که یکی از دوستانش در مدرسه انجام داد ناراحت بود و از من خواست با مادر دوستش صحبت کنم. من فورا نگفتم این کار را نمی‌کنم هر چند بی شک این کار را نمی‌کردم.

من می‌خواستم اعتماد او به خودش در حل مشکلات شخصی بالا برود، اما در عین حال، از طرف من هم احساس حمایت نماید. بنابراین از او خواستم به من بگوید که می‌خواهد چه چیزی به مادر دوستش بگویم. او به من گفت و من دو انتخاب به او پیشنهاد كردم: او می‌توانست این حرف‌ها را به دوستش بگوید یا می‌توانست آن را با مادر دوستش در میان گذارد. او هیچ ‌یک از پیشنهادها را قبول نکرد پس به سراغ راه سوم (موز) رفت. او گفت این صحبت‌ها را همزمان به دوستش و مادر او خواهد گفت.

اغلب موز بهترین دسر موجود است.

رویا مرسلی


 
comment نظرات ()
 
یک نکته ...
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
 

يه کلاغ و يه خرس سوار هواپيما بودن کلاغه سفارش چايي ميده چايي رو که ميارن يه کميشو مي خوره باقيشو مي پاشه به مهموندار.
مهموندار مي گه چرا اين کارو کردي؟
کلاغه مي گه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي!

چند دقيقه مي گذره باز کلاغه سفارش نوشيدني مي ده باز يه کميشو مي خوره باقيشو مي پاشه به مهموندار.
مهموندار ميگ ه : چرا اين کارو کردي؟
کلاغه مي گه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي !
بعد از چند دقيقه کلاغه چرتش مي گيره.
خرسه که اينو مي بينه به سرش مي زنه که اونم يه خورده تفريح کنه ...
مهموندارو صدا مي کنه ميگه يه قهوه براش بيارن قهوه رو که ميارن يه کميشو ميخوره باقيشو مي پاشه به مهموندار.

مهموندار مي گه چرا اين کارو کردي؟
خرسه مي گه دلم خواست پررو بازيه ديگه پررو بازي.
اينو که مي گه يهو همه مهموندارا مي ريزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپيما مي برن که بندازنش بيرون خرسه که اينو ميبينه شروع به داد و فرياد مي کنه.
کلاغه که بيدار شده بوده بهش مي گه: آخه خرس گنده تو که بال نداري مگه مجبوري پررو بازي دربياري !

نکته مدیریتی :

قبل از تقلید از دیگران منابع خود را به دقت ارزیابی کنید.


 
comment نظرات ()
 
تجربه ...
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
 

تنها دو روز در سال هست که نمی توانی هیچ کاری بکنی!

یکی دیروز و یکی فردا.


 
comment نظرات ()
 
دوستی ...
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
 

دوستی کلام زیباییست که هرکس درکش کرد، ترکش نکرد.


 
comment نظرات ()
 
ژوبرت...
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
 

روزی برای یاد گرفتن آن چه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم

اکنون برای خوب به پا کردن آن چه که می دانم، احتیاج به جوانی دارم.


 
comment نظرات ()
 
دکتر شریعتی ...
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
 

خداوندا به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید،

پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد.


 
comment نظرات ()
 
چیستان ...
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
 

آن چیست که امروز بیشتر مردم ندارد وتقریبا همه توقع دارند تو حتما آن را داشته باشی...!

جواب چیستان در ادامه مطلب ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
حج اکبر ...
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠
 

بارها و بارها خوانده ام و بازهم تاثیرگذار است ...

آورده اند که روزى یکى از بزرگان به سفر حج مى رفت. نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت...

چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.

عبد الجبار براى تفرج و سیاحت، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید.

زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت...!

عبد الجبار با خود گفت، بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد.

چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم !

مادر گفت، عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم .

عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید.

گفتند، سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است. او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.
عبد الجبار با خود گفت، اگر حج مى خواهى، این جاست. بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد...

هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آن ها رفت. مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد.

چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت، اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات، ده هزار دینار به من وام داده اى، تو را مى جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !

عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.

در این هنگام آوازى شنید که:

اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد.

قرآن کریم :

ان الله لایضیع عمل عامل منکم من ذکرا او انثی
خداوند عمل هیچ کدام از شما از زن و مرد را ضایع نمی گرداند اگر این را باور کنیم راه های زیادی برای تقرب وجود دارد.


 
comment نظرات ()
 
کدوم سفر ...
ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
 

یکی‌ از شرکت‌های هواپیمایی برای تبلیغ و فروش بلیط های پرواز‌های مختلفش، تسهیلات خاصی‌ رو برای تُجاری که همسرانشون رو همراه خودشون به سفر‌های هوائی اون شرکت می بردن، در نظر می گیره و ۵۰% تخفیف روی بلیط اون ها قائل می شه.

بعد از مدتی‌ که می‌بینن این طرح با استقبال خیلی‌ زیادی مواجه شده و اکثر تَجار همسرانشون رو در پرواز‌ها همراه خودشون می برن، با فرستادن نامه‌ای به همسران این افراد، نظرشون رو در مورد سفر‌ها جویا می شن و پاسخی که از تمام این زن ها دریافت می کنند،همین دو کلمه بوده : کدوم سفر؟!

عاطفه توکلی


 
comment نظرات ()
 
آرامش را کجا پیدا کنم ؟ ...
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود.

مرد سال خورده ای از آن جا می گذشت. او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان بی اختیار گفت، عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت، به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد و با آن می رود و سپس سنگی بزرگی را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت.

سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت.

مرد سالخورده گفت، این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد.

اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت.

حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟

مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت؛ اما برگ که آرام نیست.

او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟

لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم.

مرد سالخورده لبخندی زد و گفت، پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟

اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده.

در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش.

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید، شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

پیرمردلبخندی زد و گفت، من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم. من آرامش برگ را می پسندم. و می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت.

دوست من، برگ یا سنگ بودن، انتخاب با توست.

عسل دیزبند


 
comment نظرات ()
 
اگر ...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 

آموزه هایی از سخنان استاد دکتر علی شریعتی


اگر دروغ رنگ داشت؛
هر روز شاید،
ده
ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،
و بی رنگی، کمیاب
ترین چیزها بود.


اگر غرور نبود؛
چشم
هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند،
و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گه گاهمان،
جستجو نمی
کردیم.

اگر گناه وزن داشت؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،
خیلی
ها از کوله بار سنگین خویش ناله می کردند،
و من شاید؛ کمر شکسته
ترین بودم.

 

اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند،
همیشه می توانستند تنها نباشند.

 

اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛
عاشقان، سکوت شب را ویران می
کردند.


اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛
با اولین خمیازه به خواب می
رفتیم،
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،
حبس نمی
کردیم.


اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم.
هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛
ولی گنج
ها شاید،
بدون رنج بودند.


اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها، سکه
ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی
دید؛
تا دیگران از سر جوانمردی،
بی ارزش
ترین سکه هاشان را نثار او کنند.
اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،
اگر همه ثروت داشتند.

اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند،
و زندگی، بی ارزش
ترین کالا بود.
ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.


اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه می
گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه می
کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می
آوردیم؟
آری... بی گمان، پیش از این
ها مرده بودیم ...
اگر عشق نبود؛

اگر کینه نبود؛
قلب
ها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند.


اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد،
من بی گمان،
دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا.

آن گاه نمی دانم ،
به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟

عسل دیزبند


 
comment نظرات ()
 
شرح ندارد ...
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
هیچ کس کامل نیست ...
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

روزي دوستی از ملانصرالدین پرسید: ملا، آیا تا به حال به فکر ازدواج افتادي ؟

ملا در جوابش گفت: بله، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم.

دوستش دوباره پرسید: خب، چی شد؟

ملا جواب داد: بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم، در آن جا با دختري آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم، چون از مغز خالی بود.

به شیراز رفتم: دختري دیدم بسیار تیزهوش و دانا، ولی من او را هم نخواستم، چون زیبا نبود.

ولی آخر به بغداد رفتم و با دختري آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همین که، خیلی دانا و خردمند و تیزهوش بود. ولی با او هم ازدواج نکردم.

دوستش کنجکاوانه پرسید: چرا ؟

ملا گفت: براي این که او خودش هم به دنبال چیزي می گشت، که من می گشتم.


 
comment نظرات ()
 
علما می دانند؟ ...
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

روزانه هزاران انسان به دنیا می آیند...

اما انسانیت در حال انقراض است!


 
comment نظرات ()
 
آدم ها ...
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم چرا تا بارون میاد چتر باز می کنن...

وقتی میگن پرنده رو دوست داریم چرا تو قفس نگهش میدارن...

باید از دوست داشتن آدما ترسید!


 
comment نظرات ()
 
دل ...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

شرط دل دادن دل گرفتن است،

وگرنه یکی بی دل می شود و دیگري دو دل!


 
comment نظرات ()
 
پس کی راحت می شیم ...
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 

چیزی به نام راحتی محض وجود ندارد، پس سعی کن از همین حالا راحت باشی

به قول حكيم خيام:

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کاين دم که فرو برم برآرم یا نه

 

فردا علم نفاق طی خواهم کرد

با موی سپید قصد می خواهم کرد

پيمانه عمر من به هفتاد رسید

اين دم نکنم نشاط کی خواهم کرد

 

امروز ترا دسترس فردا نيست

و انديشه فردات به جز سودا نيست

ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است

کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست


 
comment نظرات ()
 
اون جا خانه است. این جا هم خانه است ؟
ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

نتایج یک تحقیق :

محققان دانشگاه کمبریج برای اولین بار اثبات کردند که انسان‌ها در زمانی که در خانه خود به سر می‌برند شادترین وضعیت روحی را دارند و در عوض اکثر انسان‌ها در محل کار خود غمگین هستند. این محققان با نظارت بر چگونگی استفاده هر شخص از موبایلش به این نتیجه رسیدند.

کارشناسان معتقدند با بررسی و تحلیل وضعیت روحی و رفتاری یک شخص در هنگام استفاده از تلفن همراه می‌توان فهم دقیق‌تری از روانشناسی انسان‌ها پیدا کرد. این روانشناسان می‌گویند با بررسی رفتار انسان‌ها در محیط‌های طبیعی می‌توان به طور دقیق برخی خصوصیات انسان‌ها مانند شادی، عصبانیت و استرس را مطالعه و عواملی را که در بروز این احساسات نقش دارند شناسایی کرد.

در این روش، دانشمندان یک نرم‌افزار موبایل طراحی کردند که می‌تواند شادی، عصبانیت، ناراحتی و کسل بودن یک فرد را تشخیص دهد.

نتایج این تحقیقات نشان داد افرادی که از خانه خود تماس برقرار می‌کنند شادترند و در عوض در هنگام کار ناراحتی بیش‌تری دارند. هم‌چنین در هنگام عصر میزان بروز رفتارهای شدید در انسان‌ها بیش‌تر از صبح است. دانشمندان با استفاده از این ابزار جدید احساسات انسان‌ها را بررسی کردند و با استفاده از تکنولوژی gps محل برقراری تماس را مشخص کردند.

دکتر سیسیلیا ماسکولو از دانشگاه کمبریج در این باره گفت: فن‌آوری به روانشناسان کمک می‌کند بتوانند رابطه بین روحیه، موقیت و انسان‌ها را بررسی کنند. امروزه همه ما یک تلفن همراه داریم و با طراحی یک ابزار حرفه‌ای شما می‌توانید رفتار و احساسات انسان‌ها را بررسی کنید.

این نرم‌افزار قادر است با استفاده از قابلیت‌های تشخیص صدایی که دارد و با کمک سنسورهایی که به آن متصل است احساسات انسان‌ها را شناسایی کند و آن را در 5 دسته شاد، غمگین، ترسناک، عصبانی و خنثی تقسیم بندی کند.

دانشمندان سپس محل قرار گیری هر شخص را در زمان صحبت کردن ثبت کردند تا مشخص کنند بسته به موقعیت هر فرد، او چه احساساتی دارد.

این بررسی‌ها نشان داد نزدیک به 45 درصد از تمام احساساتی که در خانه ایجاد می‌شود شاد و 54 درصد از احساساتی که در سر کار ایجاد می‌شود غمگین است. هم‌چنین این بررسی‌ها نشان داد انسان‌ها در هنگام عصر نسبت به صبح هنگام احساسات شدیدتری از خود نشان می‌دهند.

برای آن که دانشمندان از نتایج تحقیقات خود اطمینان حاصل کنند به 18 داوطلب این تلفن‌های مجهز را دادند و از آن‌ها خواستند قبل از برقراری هر تماس تلفنی احساس خود را در آن لحظه را ثبت کنند. بررسی‌ها نشان داد نرم‌افزار تلفن همراه در 70 درصد موارد توانسته بود به درستی احساس هر شخص را شناسایی کند.

دکتر جیسون رنتفرو که یک روانشناس اجتماعی است در این باره گفت:

این تکنولوژی این قابلیت را دارد که شیوه تحقیقات روانشناسی و رفتارشناسی را به طور کامل متحول کند. در اکثر تحقیقات، دانشمندان روی گزارش‌های خود افراد تکیه می‌کنند که با محدودیت‌های زیادی روبه رو است. برای مثال افرادی که در تحقیق هستند ممکن است جزئیاتی را فراموش کنند و یا گزارش‌های غلط بدهند. اما در این شیوه نرم‌افزارها هستند که همه چیز را مشخص می‌کنند.

تکنولوژی‌های حسگر صدای افراد از طریق موبایل می‌توانند بر این محدودیت‌ها و اشتباهات غلبه کنند و در مورد رفتارها و فعالیت‌های اجتماعی نتایج دقیق‌تری به دست بیاورند. استفاده از فناوری‌های جی‌پی‌اس هم به محققان کمک می‌کند بتوانند بین احساسات و موقعیت هر فرد رابطه برقرار کنند.

در این تحقیقات، دانشمندان بررسی کردند که انسان‌ها با قرار گرفتن در موقعیت‌های گوناگون و در مکان‌های مختلف چگونه احساساتی دارند و رفتار دیگران در آن مکان چه تاثیری روی آن‌ها می‌گذارد. این تحقیقات نشان داد 54 درصد افرادی که در خانه زندگی می‌کنند شاد هستند و در عوض 45 درصد از افرادی که بر سر کار خود هستند احساس ناراحتی و غم دارند.

هم‌چنین این بررسی‌ها نشان می‌دهد انسان‌ها همراه با تاریک شدن هوا احساسات منفی‌تر و شدید‌تری از خود نشان می‌دهند. اما در عوض در هنگام صبح شادترند و احساسات مثبت‌تری از خود بروز می‌دهند.

چون این مطلب و نتیجه تحقیقات را من و شما در این کشور می خوانیم باید مشخص شود که کدامین خانه ...


 
comment نظرات ()
 
شیر ریخته ...
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

آیا داستان شیر ریخته رو شنیدین؟

خب، همه می دونیم که گریه کردن برای شیرریخته فایده نداره. اما این داستان متفاوته.

امیدوارم تمامی والدین به این ترتیب عکس العمل نشان بدن.

اخیراً مطلبی در باره یک محقق دانشمند که شاهکارهای پزشکی زیادی از اودیده شده و در حال حاضر هم زیاد مهم نیست که اون فرد چه نام داره به دستم رسیده. یک خبرنگار با او مصاحبه کرده و پرسیده بود چرا او نسبت به مردم عادی این قدر خلاقیت داره و می تونه چنین شاهکارهای به وجود بیاره. چه عاملی او رو این قدر از سایر مردم متفاوت کرده؟

او جواب داد که تصور می کنم این تفاوت از اتفاقی که، وقتی دو ساله بودم، بین من و مادرم رخ داد سرچشمه می گیره. او سعی کرده بود بطری شیر رو از یخچال بیرون بیاره ولی دستش لیز خورد و بطری افتاد و شیر تمام آشپزخانه رو فرا گرفت. دریائی از شیر درست شده بود.

وقتی مادرش به آشپزخانه آمد، به جای داد و هوار کشیدن بر سر او، یا وادار کردن به شنیدن یک سخنرانی طولانی و یا تنبیه، به او گفت رابرت، عجب افتضاح باورنکردنی و جالبی درست کردی! بندرت این همه شیر دیدم که در یک جا ریخته شده باشه. خب، خسارت که دیگه وارد شده.

دوست داری قبل از این که تمیزش کنیم چند دقیقه ای بپری توی شیر و بازی کنی؟

مسلمه که این کارو کردم. بعد از چند دقیقه مادرم گفت:

می دونی رابرت، هروقت که چنین گند کاریای می کنی باید یواش یواش یاد بگیری که تمیزش کنی و اون جا رو به شکل اولش برگردونی.

بنابراین، چطور دوست داری این کارو بکنی؟ با اسفنج، حوله یا تی؟ کدومشو ترجیح میدی؟

او اسفنج رو انتخاب کرد و دوتایی شیر ریخته رو پاک کردن. مادرش گفت:

می دونی، ما در این جا به یک نتیجه شکست خورده رسیدیم، و اون روش مؤثر برداشتن یک بطری شیر بزرگ با دو دست کوچکه. بیا بریم پشت خونه و این بطری رو از آب پر کنیم و ببینیم می شه راهی پیدا کرد که تو بتونی اونو بلند کنی بدون این که از دستت بیافته.

پسر بچه آموخت که اگر دهنه بطری رو به دست بگیره می تونه بدون انداختن حملش کنه. چه درس محشری!

این دانشمند نوگرا بر این نکته تاکید داشت که در همون لحظه یاد گرفت که هرگز نباید از اشتباه کردن بترسه. درعوض، آموخت که اشتباه یک فرصت خوب برای یادگیری چیزی تازه ست. آخه، مگر دانشمندانی که تحقیق می کنن غیر از این می کنن؟ حتی اگرتجربه به نتیجه نرسه حتما چیزی با ارزش از اون یاد گرفتیم.
به نظر شما این عالی نیست که سایر والدین هم مثل مادر رابرت عکس العمل نشون بدن؟

هر حرکت به یاد ماندنی در تاریخ جهان نتیجه پیروزی ناشی از کوشش و دلگرمی ست. تاکنون هیچ چیز بزرگی بدون این دو عامل بوجود نیامده زیرا هر کوششی یا هر پیشه ای، بدون توجه به اینکه چقدر ممکنه ترسناک یا سخت باشه، یک معنی جدیده. بدون دلگرمی و شوق یک زندگی متوسط خواهی داشت اما با آن ها می تونین معجزه کنین.


 
comment نظرات ()
 
رنج را امتداد ندهیم ...
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

به یک جایی از زندگی که رسیدي، می فهمی رنج را نباید امتداد داد.

باید مثل یک چاقو که چیزها را می برد و از میانشان می گذرد

از بعضی آدم ها بگذري و براي همیشه تمامشان کنی. . .


 
comment نظرات ()
 
دکتر علی شریعتی ...
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت.

و اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد،

طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت!


 
comment نظرات ()
 
مهم است ...
ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

مهم نیست چه مدرکى دارید،

مهم این است که چه درکى دارید. . .


 
comment نظرات ()
 
سخت است ...
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

چه قدر سخت است همرنگ جماعت شدن

وقتی جماعت خودش هزار رنگ است. . .


 
comment نظرات ()
 
مادر ...
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

اگر 4 تکه نان خوش مزه باشد و شما 5 نفر باشید

کسی که اصلا از مزه آن نان خوشش نمی آید، مادر است.


 
comment نظرات ()
 
آموختن ...
ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

آموختن تنها سرمایه اي است که همیشه با شماست،

و نمی شود آن را به یغما برد. . .


 
comment نظرات ()
 
دکتر علی شریعتی ...
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
 

به شهادت تاریخ می گویم هر گاه روزگار خواسته تفکر فاسدي را رسوا کند،

به او قدرت مطلق داده است.


 
comment نظرات ()
 
راز ...
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
حقیقت ...
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
 

برکت در نظر است،

نه در منظره ...


 
comment نظرات ()
 
خاطره ای زیبا از زنده یاد حسین پناهی ...
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
 

اکبرعبدی می‌گوید:

یک روز سر سریال بودیم و هوا هم خیلی سرد بود.

دیدم که مرحوم حسین پناهی از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.

گفتم، حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟

گفت، کاپشن قشنگی بود،نه؟

گفتم: آره!

گفت، من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.

ولی من فقط دوستش داشتم!!

برای یک هنرمند همه جا صحنه هنرنمایی است.


 
comment نظرات ()
 
پروین اعتصامی ...
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
 

تقدیم به همه کسانی که دلشان بارانیست

مادر موسی چو موسی را به نیل

در فکند از گفته ی رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه

گفت کای فرزند خرد بی گناه

گر فراموشت کند لطف خدای

چون رهی زین کشتی بی ناخدای

گر نیارد ایزد پاکت به یاد

آب خاکت را دهد ناگه به باد

حی آمد کاین چه فکر باطل است

رهرو ما اینک اندر منزل است

پرده شک را برانداز از میان

تا ببینی سود کردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختی

دست حق را دیدی و نشناختی

در تو تنها عشق و مهر مادری ست

شیوه ی ما عدل و بنده پروری ست

نیست بازی کار حق خود را مباز

آنچه بردیم از تو باز آریم باز

سطح آب از گاهوارش خوشتر است

دایه اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان می کنند

آنچه میگوییم ما آن می کنند

ما به دریا حکم طوفان میدهیم

ما به سیل و موج فرمان میدهیم

نسبت نسیان به ذات حق مده

بار کفر است این به دوش خود منه

به که برگردی به ما بسپاری اش

کی تو از ما دوست تر میداری اش

نقش هستی نقشی از ایوان ماست

خاک و باد و آب سرگردان ماست

قطره ای کز جویباری میرود

از پی انجام کاری میرود

ما بسی گم گشته باز آورده ایم

ما بسی بی توشه را پرورده ایم

میهمان ماست هر کس بینواست

آشنا با ماست چون بی آشناست

ما بخوانیم ار چه ما را رد کنند

عیب پوشیها کنیم ار بد کنند

سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت

آتش ما سوخت هر شمعی که سوخت

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
چگونه بايد يك خبر ناگوار را اطلاع داد؟ ...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
 

داستان زير را آرت بو خوالد طنز نويس پر آوازه آمريكايي در تاييد اين كه نبايد اخبار ناگوار را به يك باره به شنونده گفت تعريف مي كند:

 

مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:

جرج از خانه چه خبر؟

خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.

سگ بي چاره پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟

پرخوري قربان!

پرخوري؟ مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟

گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.

اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟

همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!

چه گفتي؟ همه آن ها مردند؟

بله قربان. همه آن ها از كار زيادي مردند.

براي چه اين قدر كار كردند؟

براي اين كه آب بياورند قربان!

گفتي آب آب براي چه؟

براي اين كه آتش را خاموش كنند قربان!

كدام آتش را؟

آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.

پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزي چه بود؟

فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!

گفتي شمع؟ كدام شمع؟

شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

مادرم هم مرد؟

بله قربان. زن بي چاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!

كدام حادثه؟

حادثه مرگ پدرتان قربان!

پدرم هم مرد؟

بله قربان. مرد بي چاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.

كدام خبر را؟

خبرهاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد. من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!


 
comment نظرات ()
 
بزرگ ترین افتخار ...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
 

پسر کوچولو به مادر خود گفت: مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت: عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است. این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمیگردم.

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت: مادر چرا چهره پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت، من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود. کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود را بیرون آورد و گفت، مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم؛ اما مادر اعتنایی نکرد و گفت، این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای میدهد؟

پسر ملتمسانه گفت، مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن فقط با من بیا. مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت: رسیدیم.

در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.

مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت، من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.

کودک جواب داد:

مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟

آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟

وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده خدا.

مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

عسل دیزبند


 
comment نظرات ()
 
با آرامش می شه این جا هم خوابید ...
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
 

عکس : داوود امیراحمدی

زمان : شنبه 12 شهریور - بزرگراه چمران به سمت جنوب


 
comment نظرات ()
 
رحیم ایروانی ...
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
 

رحيم ايرواني موسس و بنيانگذار گروه کارخانجات ملي بود. وي در يکي از سال هاي دهه 30 به چکسلواکي سفر کرد که حاصل اين سفر آوردن دو کارشناس و يک دستگاه اتوکلاف به ايران بود. توليد اين نوع کفش در مقايسه با نمونه خارجي10 توماني اش 3 يا 4 تومان هزينه داشت.

وي بعدها زميني در مهرآباد خريد. وسعت اين زمين 700 متر بود که 400 متر بناي ساختماني داشت. ايرواني کارش را تنها با35 نفر کارگر آغاز کرد.

ايرواني بعد از آغاز به کار کارخانه، با خريد ماشين دوخت از پارچه هاي ايراني استفاده کرد و کارخانه اي به نام ولکو نيز حاضربه سرمايه گذاري و آوردن فناوري به ايران شد.

اين کارخانه در ابتدا 150 زوج محصول داشت. کارخانه، کفش ملي نام گرفت که ملي شدن نفت را در ذهن مردم و مشتريان تداعي مي کرد.

رحيم ايرواني با خريد تعداد زيادي از خانه هاي مهرآباد کارخانه خود را گسترش داد. او در يکي از زمين هايي که خريده بود مسجدي را نيز احداث کرد.

تا سال 1337 در ايران کفش هاي چرمي توليد نمي شد اما بعد از اين سال، به دنبال تاسيس کارخانه هاي چرم، توليد کفش چرم نيز در کفش ملي آغاز شد.

در اين زمان رقباي عمده کفش ملي کفش هاي وارداتي بودند که از چکسلواکي وارد مي شدند.

از سال 47 به بعد در کنار توليد کفش محصولاتي مثل جوراب، تويد آستر و بند کفش و مواردي ديگر اقدام نمود.

در سال 47 بعد از موفقيت توليد کفش در مهرآباد جنوبي مرحله سوم توسعه صنعت کفش ايران در کيلومتر 18 جاده قديم کرج در اسماعيل آباد شروع شد.

وي زميني به مساحت 400هزار متر خريد و پارک صنعتي کفش ملي فعاليت خود را رسما در اوايل سال هاي دهه 50 آغاز کرد.

در اين زمين نقشه احداث 400 خانه سازماني براي کارگران در نظر گرفته شده بود. او با احداث اين خانه ها به دنبال کاهش هزينه رفت و آمد کارگران و هزينه نقل و انتقال آنان بود.

در کارخانه کفش ملي تا سال 1350 انواع مختلفي از کفش مثل کفش ورزشي، کفش براي روزهاي باراني، چکمه،پوتين، دمپايي، کفش کتاني، کفش هاي بچه گانه و کفش ايمني توليد مي شد.

به تدريج گنجايش کارخانه مهرآباد زياد شد به طوري که روزانه 12هزار و 500 جفت کفش در کارخانه کفش ملي توسط 2هزار و 500 کارگر استخدام شده توليد مي شد.

ايرواني طي سال هاي 1335 تا 1357 بيش از 50 شرکت صنعتي و تجاري تاسيس و در زمينه توليد انواع کفش در بيش از 25 شرکت صنعتي با شرکاي داخلي و خارجي مشارکت داشت.

جالب است بدانيد که رحيم ايرواني در سال 1343 شرکتي به نام شرکت کانون مشاوره اقتصادي را به منظور تربيت و پرورش 22 کودک دو ماهه تا 2ساله تاسيس کرد تا در آينده اين کودکان از مديران بنگاه هاي صنعتي او بشنود.

قرار بر اين شد قسمت عمده بودجه کانون به مصارف تحصيلي اين اطفال برسد و لوازم خوارک پوشاک و وسايل زندگي ساده و کم خرج باشد.

هم چنين هيچ کدام از اين اطفال نيز پس از رسيدن به سن 18 سالگي هيچ تعهدي نسبت به کانون ندارند و مختارند که هرجور که خواستند در اجتماع زندگي کنند.

فقط انتظار موسسه اين است که نسبت به تحصيل جدي باشند و تمسک به دين اسلام و حسن اخلاق را پيشه خود سازند.

با وقوع انقلاب اسلامي ايرواني اين کودکان را که آن زمان 14 تا 16 ساله بودند با خود به خارج از کشور برد .

در سال 57 سرمايه گذاري شرکت در مقايسه با سال 1355 به ميزان 741 ميليون ريال افزايش يافت .

ايرواني علاوه بر تاسيس فروشگاه کفش کلي در سراسر کشور و يکسان سازي قيمت ها در فروشگاه هاي کفش ملي توانست به کشورهاي اروپاي شرقي و شوروي نيز کفش صادر کند.

در کارخانه کفش ملي طي 30 سال بيش از 10 هزار نفر در کارخانه مشغول به کار بودند.

شرکت کفش ملي با وقوع انقلاب مصادره و ملي شد و متاسفانه به دلايلي مثل ضعف مديريت و واگذار نکردن آن به بخش خصوصي متحمل4 ميليادر زيان خالص و800 ميليون تومان زيان انباشته شد.

ايرواني بعد از 25 سال مصادره کارخانه با روي کار آمدن هر مدير جديدي به وي تلفن مي زد و انتصابش را به مديريت تبريک مي گفت و او را به حفظ شرکت تشويق مي کرد زيرا معتقد بود که چند هزار نفر از اين طريق زندگي مي کنند.

ايرواني تا سال 57 در ايران زندگي مي کرد و بعد از آن به آمريکا رفت.

وي ابتدا کارخانه کفش و چرمسازي را در بوستون آمريکا تاسيس کرد و سپس در قاهره کارخانه کفش استاندارد را تاسيس کرد.

رحيم ايرواني سرانجام در 12 بهمن 84 بعد از يک روز کامل کاري درگذشت.

افکارشان جهانی،

عملشان مردمی،

یادشان در قلب ها

عشق شان به عظمت نام ایران

و نسلشان پابرجا باد

اکنون فروشگاه هاي کفش ملي به عرضه توليدات صنايع کوچک و ديگر کارخانه ها تبديل شده اند. پارک صنعتي کفش ملي نيز انبار شرکت هاي خودرو سازي است.

هم اکنون بعد از 32 سال، از پرسنل 10 هزار نفري گروه کفش ملي تنها 700 نفر باقي مانده اند که در کفش گنجه و بخش هاي بازرگاني مشغول به کار هستند.

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
به شستشو نیاز داری ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠
 

 

دختر کوچکی با مادرش در فروشگاهی مشغول خرید بودند. دخترک حدوداً شش ساله بود. موی قرمز زیبائی داشت و کک و مک های صورتش حالت بیگناهی به او می داد.

در بیرون باران به سختی می بارید. از آن باران هایی که جوی ها را لبریز می کرد و آن قدر شدید بود که حتی وقت برای جاری شدن نمی داد.

ما همگی در آن جا ایستاده بودیم. همه پشت درهای فروشگاه جمع شده بودیم و حیرت زده به باران نگاه می کردیم.

ما منتظر شدیم، بعضی ها با حوصله، و سایرین دلخور، زیرا طبیعت برنامه کاری آن ها را به هم زده بود.

باران همیشه مرا سحر می کند. من در صدای باران گم شدم. باران بهشتی گرد و غبار را از دنیا می زدود و پاک می کرد.

خاطرات بارش و چلپ چلپ کردن بی خیال در باران در دوران کودکی به اندرون من سرریز شد و به تکرار آن حاطرات خوشامد گفتم.

صدای کم سن و سال و شیرین دخترک آن حالت افسون زدگی که ما را در بر گرفته بود در هم شکست.

گفت: مامان، بیا زیر بارون بدویم.

مادر گفت:

چه؟

دخترک تکرار کرد، بیا زیر بارون بدویم.

مادر جواب داد نه عزیزم. ما صبر می کنیم تا بارون آهسته بشه.

دختربچه لحظه ای صبر کرد و تکرار کنان گفت، مامان، بیا از زیر بارون رد بشیم.

مادر گفت، اگر برویم خیس خواهیم شد.

دخترک درحالی که آستین مادرش را می کشید گفت، این اون چیزی نیست که امروز صبح می گفتی.

امروز صبح؟ من کی گفتم که اگر زیر بارون بدویم خیس نمی شیم؟

یادت نمی اد؟

وقتی داشتی با پدر در مورد سرطانش حرف می زدی.

تو گفتی، اگر خدا می تونه ما رو از این مخمصه نجات بده، پس در هر حالت دیگه ای هم ما رو نجات خواهد داد.

تمامی حاضرین سکوتی عمیق اختیار کردند.

قسم می خورم که غیر از صدای باران چیزی شنیده نمی شد.

همه در سکوت ایستاده بودند. هیچ کس آن جا را ترک نکرد.

مادر لحظاتی درنگ کرد و به تفکر پرداخت.

باید چه بگوید؟

ممکن بود یک نفر او را به خاطر احمق بودن مسخره کند و بعضی ها ممکن بود به آن چه او گفته بود بی تفاوت بمانند.

اما این لحظه ای تثبیت کننده در زندگی این دختر بچه بود.

لحظه ای که باوری سالم می توانست به ایمانی محکم تبدیل شود.

مادر گفت:

عزیزم، تو کاملاً درست می گوئی. بیا زیر باران بدویم. اگر خداوند اجازه بده که ما خیس بشویم، خب، فقط به یک شستشو احتیاج خواهیم داشت.

و سپس آن دو دویدند.

ما همه ایستادیم و درحالی که آن ها از کنار اتومبیل ها می گذشتند تا به ماشین خود برسند و از روی جوی های آب می پریدند نظاره می کردیم.

آنها خیس شدند.

آن دو مانند بچه ها جیغ می زدند و می خندیدند و به طرف اتومبیل خود می رفتند.

و بله، منم همین کار رو کردم. خیس شدم. باید لباس هام رو می شستم.

شرایط یا مردم می توانند آن چه به شما تعلق دارد را از شما بگیرند، می توانند پول شما، و سلامتی شما را از شما بدزدند. اما هیچ کس قادر نیست خاطرات طلائی شما را بدزدد....

پس، فراموش نکنید که وقت بگذارید و از این فرصت های هر روزه خاطراتی شیرین بسازید.

برای هر چیزی زمانی هست و برای هر منظوری هم زمانی معین شده است.

امیدوارم شما هنوز هم وقت برای دویدن زیر باران داشته باشید.

 

می گویند برای یافتن یک شخص به خصوص فقط یک دقیقه، و برای یافتن ارزش او یک ساعت، و برای دوست داشتن آن ها یک روز، و برای فراموش کردن آن ها تمامی عمر لا زم است.


 
comment نظرات ()
 
شنیدی ...
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
 

وقتی تبر به جنگل آمد، درختان فریاد زدند و گفتند:

نگاه کنید دسته اش از جنس ماست !!


 
comment نظرات ()
 
علم بهتر است یا ثروت ....
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
 

سلمان فارسي که رحمت خدا بر او باد، مي‌گويد:

وقتي که پيامبر (ص) در شان علي فرمود، من شهر علم هستم و علي، دروازه آن شهر است، منافقان در مورد علي (ع) حسادت شديد ورزيدند و بين خود توطئه کردند تا علي (ع) را در همين مورد (علم) به نظر واهي خودشان، درمانده کنند. توطئه آن ها اين بود که چندنفر هرکدام جداگانه نزد علي (ع) بروند و سوال کنند، علم بهتر است با ثروت؟ گفتند، اگر وي در پاسخ هر کدام يکسان پاسخ گفت، مي‌فهميم که علم او اندک است و اگر پاسخ هرکدام را به‌گونه‌اي داد که با پاسخ‌هاي ديگر تفاوت داشت، ديگر در اين راستا راهي براي عيب‌تراشي و انتقاد از او نداريم. اين توطئه به اين ترتيب اجرا شد که يکي ‌يکي آمدند و هرکدام جداگانه از آن حضرت سوال کردند.

اولي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ علي (ع) فرمودند، علم بهتر است.

گفت: چرا؟ فرمودند، براي اين‌که علم، ميراث پيامبران است. ولي مال ميراث قارون و هامان و فرعون است.
دومي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ علي (ع) فرمودند، علم بهتر است.

گفت: چرا؟ فرمودند، براي اين که مال را تو بايد حفظ‌کني. ولي علم تورا حفظ مي کند.

سومي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ علي عليه السلام فرمودند، علم بهتر است.
پرسيد: چرا؟ فرمودند، براي‌اين که صاحب ثروت، دشمنان بسيار دارد، ولي صاحب علم دوستان بسيار دارد.

چهارمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ اميرالمومنين (ع) فرمودند، علم بهتر است.
پرسيد: چرا؟ علي
(ع) فرمودند، براي‌اين که هرگاه از مال استفاده‌کني، از آن کاسته مي‌شود، ولي اگر از علم استفاده‌کني، برآن افزوده‌ مي‌شود.

پنجمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ علي (ع) فرمودند، علم بهتر است.

پرسيد: چرا؟ فرمودند، براي‌اين که صاحب‌مال با صفاتي مانند بخيل و لئيم، خوانده مي‌شود، ولي از صاحب‌علم با احترام و تجليل، نام برده‌مي‌شود.

ششمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ اميرالمومنين (ع) فرمودند، علم بهتر است.
پرسيد: چرا؟ فرمودند، براي‌اين که در مورد مال، از دزد ترسيده مي‌شود که مبادا به آن دستبرد بزند و ببرد، ولي در مورد علم چنين ترسي نيست.

هفتمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ علي (ع) فرمودند، علم بهتر است.
پرسيد: چرا؟ علي
(ع) فرمودند، براي‌اين که مال با گذشت زمان، کهنه‌مي‌شود. ولي علم با مرور زمان، کهنه نمي‌شود و هميشه تازه است.

هشتمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ علي (ع) فرمودند، علم بهتر است.

پرسيد: چرا؟ علي (ع) فرمودند، براي‌اين که مال، قلب صاحبش را سخت مي‌کند، ولي علم قلب صاحبش را نوراني مي‌نمايد.

نهمي آمد و پرسيد: علم بهتر است يا ثروت؟ اميرالمومنين (ع) فرمودند، علم بهتراست.
پرسيد: چرا؟ علي
(ع) فرمودند، براي‌اين که صاحب مال، تکبر مي‌ورزد و خودبيني مي‌کند، ولي صاحب علم، خاشع و متواضع است.

در اين‌هنگام همه آن ها گفتند:

خدا و رسولش راست گفتند و بدون ترديد، علي، باب همه علوم است.

علي (ع) فرمودند:

به خدا سوگند، تا زنده هستم، اگر همه خلايق تا پايان روزگار از من سوال کنند، در پاسخ آن ها درمانده نمي‌شوم و به هرکدام، پاسخي جداگانه، غير از پاسخي که به‌ديگري داده‌ام، خواهم داد


 
comment نظرات ()
 
دو خلبان نابینا ...
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
 

دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند در حالی که یکی از آن ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کرد.

زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است

اما در کمال تعجب و ترس آن ها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت.

هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رود.

هواپیما هم چنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند.

اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گوید:

باب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار همه مون تمومه ...

عاطفه توکلی


 
comment نظرات ()
 
مبارک مبارک ...
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠
 

عید فطر به اهلش، به عاشقان رهش و به تلاش گران صدیقش مبارک.


 
comment نظرات ()
 
راستی تو کی هستی ؟
ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠
 

حرص نخورید. ناراحتی را نبلعید.

همان طور که از خوردن غذای مانده و فاسد پرهیز می کنید از جذب کردن و بلعیدن حرف های مفت و مزخرف پرهیز کنید. نگذارید حرف هایی که به نظر خودتان صحیح نمی آید و چرند است، ذهن تان را خراب کند و باعث شود که دچار تهوع فکری شوید.

اگر دلخورید بیان کنید.

اگر می ترسید ترس تان را به زبان بیاورید.

اگر عصبانی هستید عصبانیت تان را نشان دهید.

اگر دوست دارید ورزش کنید، ورزش کنید.

اگر هم از ورزش بیزارید، ورزش نکنید.

اتفاقی نمی افتد.

گریه دارید؟ گریه کنید.

 

مفاهیمی مثل خویشتن داری و سکوت و بردباری را بگذارید کنار. این ها ارزش هایی ست که اگر سرکوب شوند انسان را تبدیل به یک موجودی می کنند که نمونه هایش را در جامعه کم نیست. همه آن ها تعاریفی دارند و اندازه ای. خویشتن داری در همه جا، سکوت برابر هر موضوعی و بردباری در برابر هر عملی معنا ندارد.

ناراحتی ها را باید ابراز کرد و گرنه بعدها می شود کابوس، می شود تیک عصبی، تنگی نفس، خارشِ تن، می شود دسیسه چینی و بهانه جویی، ناخن و لب جویدن و تند تند پاها را تکان دادن .

از گذشته فرار نکنید و آن را بپذیرید. با خود مهربان باشید و اشتباهات و غفلت ها را به خودتان ببخشید. نگذارید ظلم و جفای دیگران در گذشته از شما یک قربانی بسازد. در نقش قربانی رفتن گاه برای بعضی می شود همه محتوای زندگی شان. سال ها در عزای خود می نشینند و هیچ چیزهم تغییر نمی کند. از گذشته فرار نکنید اما در گذشته هم غرق نشوید و در سوگ روزهای خوب از دست رفته ننشینید. هیچ زمانی جذاب تر از زمان حال نیست.

از خودتان به اندازه توانایی تان انتظار داشته باشید. سعی کنید حد توانایی تان را بشناسید.

بیشتر ما حد توانایی خود را نمی شناسیم و به همین خاطر همیشه از حد توانایی خود فراتر می رویم. ممکن هم هست در کاری موفق بشویم اما چون از توان خود بیشتر مایه گذاشته ایم، زود دچار خستگی و دلزدگی می شویم.

سعی نکنید دختر و پسر خوب برای پدر و مادر، خواهر خوب، برادر خوب، عروس خوب، داماد خوب، پدر خوب، مادر خوب و همسر خوب باشید. فقط سعی کنید خودتان باشید.

این خیلی خوب بودن ها عاقبت کار دست آدم می دهد. آدم گاهی می رود توی نقش هایی که نقش واقعی خودش نیستند و از من واقعی اش خیلی فاصله گرفته اند. بهتر است دیگران شما را نپسندند تا این که هر روز به جای خود در آینه چهره کسی را ببینید که از شما سوال می کند:

راستی تو کی هستی؟


 
comment نظرات ()
 
نگاهی دیگر ...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠
 

از کسی که کتابخانه دارد و کتاب های زیادی می خواند نترس،

از کسی بترس که تنها یک کتاب دارد و آن را مقدس می پندارد...


 
comment نظرات ()
 
به آرزوش رسید ...
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
Something is better than nothing
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠
 

 

 


 
comment نظرات ()
 
دعایی که قطعا اجابت می شه ...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
عشق، سلامتی می آفریند ...
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
 

برگرفته از کتاب، عشق و زندگی اثر دکتر دن ارنیش

ترجمه، شرگان انورزاده (احدوت)

 

من معمولاً از همه مریض هایم می پرسم:

" شما با چه کسانی احساساتتان را در میان می گذارید؟ "

و همه مرا طوری نگاه می کنند، مثل این که من از کره دیگر آمده ام، ولی این یک واقعیت است، وقتی که انسان ها احساس کنند که کسی آن ها را دوست دارد، حالاتی به وجود می آید که به خودی خود عمل بهبودی، درست شدن و ترمیم اعضای بدن، سریع تر انجام می گیرد. دکتر هاروی زارن از ایالت ماساچوست آمریکا می گوید:

کارمن ، که در طی 20 سال بیمارقلبی و عروقی بوده است، مرا بدین باور رسانده که :

دوست داشتن و امید به زندگی، ریشه اصلی سلامتی و یا بیماری است. اگر داروی جدیدی یافت شود که بتواند همین کار را انجام دهد، مطمئناً هر پزشکی آن رارو را تجویز خواهد کرد، در غیر این صورت کم لطفی آن پزشک خواهد بود اما به طور کلی دکترها معمولاً قدرت دوست داشتن را برای بهبود حال مریض، تجویز نمی کنند. مشکل نیست که انسان باور کند که صحبت با یک دوست، یا صحبت با والدین و یا حتی نشان دادن احساسات خوشایند به دیگران، قدرت خاصی برای سلامتی ایجاد می کند.

دانشمندان دانشگاه برکلی کالیفرنیا، نتیجه مطالعات خود را با 119 مرد و 40 زن که در آزمایشات گرفتگی رگ های قلب شرکت کرده بودند، این طور اعلام کردند:

آن هایی که احساس می کردند کسی و یا کسانی دوستشان دارند، بعد از مدتی گرفتگی رگ های قلبشان کمتر شده و خون آزادتر به جریان خود ادامه می داد، و اشخاصی که بیشتر دلهره و اضطراب داشتند دربند مشکلات باقی می ماندند. مطالعه ای که در عرض 6 سال در سوئد بر 17000 مرد و زن بین سنین 29 تا 74 سال صورت گرفت، نشان داد آن هایی که کمتر در زندگی با دیگران در تماس و معاشرت هستند، ریسک فوت زودرس در آن ها تا 4 برابر افزایش خواهد یافت و مردان مسن که تنها زندگی می کنند و کمتر در رابطه احساسی با دیگران هستند تا دو برابر خطر فوت زودرس دارند. عشق و امید و دوست داشتن، انسان را به طرف یک زندگی سالم و بهبود هر چه سریع تر بیماری ها سوق می دهد، در صورتی که تنهایی و خلوت فکری، باعث امراض مختلف روحی و جسمی می شود.

آیا با ارتباط بیشتر با دوستان، فامیل ، کار و یا اجتماع ، می توان خود را در برابر بیماری ها ایمن ساخت؟

برای بررسی این مطلب، با 276 داوطلب سالم بین سنین 18 تا 55 سال تماس گرفته شد و در بینی هر یک از آن ها دو قطره میکروب سرماخوردگی ریخته شد که تقریباً همه به سرماخوردگی مبتلا شدند، ولی تعداد تمام علائم سرماخوردگی را نگرفتند و بعد از مطالعه دقیق تر، به این نتیجه رسیدند که آن هایی که روابط اجتماعی سالم تری داشتند، بدنشان مقاومت بیشتری بر ضد سرماخوردگی نشان داد و می توان پیشاپیش حدس زد چه کسانی زودتر و بیشتر در معرض سرماخوردگی قرار می گیرند. بنابراین عشق و امید و دوست داشتن، انسان را به طرف یک زندگی سالم و بهبود هر چه سریع تر بیماری ها سوق می دهد، در صورتی که تنهایی و خلوت فکری باعث امراض مختلف روحی و جسمی می شود.

چرا این عوامل مهم هستند و در عین حال ، عجیب به نظر می رسند؟

چرا بعضی از مردم با این که پزشکان امیدی به بهبود آن ها ندارند، به مرور زمان خوب می شوند، اما برعکس اشخاص دیگری با این که دکترها احتمال زیادی برای درمان آن ها در نظر می گیرند، فوت می کنند؟

به نظر می رسد زنده ماندن، به چیزی بیش از این که انسان فقط درست رفتار کند، مربوط است. شاید اگر دیگران هم ما را دوست داشته باشند، در عمق فکر همه ما این قدرت برای زندگی کردن و زنده ماندن، بیشتر به وجود بیاید. ما نمی گوییم رژیم سالم، ورزش و داروها و در موارد ضروری، عمل جراحی، اثری ندارد ولی در مقابل قدرت طبیعت و رازهایی که در آن نهفته است که من آن را " قلب و فکر باز" می نامم تحققات بیشتری باید انجام شود. کتب مقدس و تاریخی انبیاء همیشه، مظهر و مشوق عشق و دوستی بوده اند و شاید علت آن، جاری ساختن سلامتی از راه عشق در میان مردم بوه است.


 
comment نظرات ()
 
محشره ...
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
 

مریم رستمی


 
comment نظرات ()