body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت ...
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 

جودی عزیزم کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.

درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد.

درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آن ها را دوست داریم و به آن ها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم. دوستدارتو : بابالنگ دراز

ژینا آقابیگی


 
comment نظرات ()
 
آخرشه ...
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
هنر ندیدن و نشنیدن ...
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 

شیوانا با شاگردانش در بازار راه می‌رفت. آن‌جا عده‏ای جوان را دیدند که همراه پسر کدخدا سربه‌سر مرد میوه‌فروشی می‌گذارند و در جلوی مردم به او دشنام می‌دهند. اما مرد میوه‌فروش چنان رفتار کرد که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است و چیزی نمی‌بیند و نمی‌شنود. اما ناگهان مرد میوه‌فروش سرش را بلند کرد و بدون این که هیچ احساس و پیامی در چهره‌اش ظاهر شود خشک و سرد به پسر کدخدا و جوان‌ها خیره شد و بعد دوباره سرش را پايین انداخت و سرگرم کار خویش شد.

با این کار پسر کدخدا وحشت‌زده بقیه رفقایش را جمع کرد و سراسیمه از مقابل مغازه میوه‌فروش گریخت. شاگردان شیوانا از خونسردی و آرامش میوه‌فروش حیرت کردند و از شیوانا دلیل صبر و شکیبایی فوق‌العاده او و همین‌طور فرار ناگهانی پسر کدخدا و دوستانش را پرسیدند. شیوانا با لبخند گفت، بیايید از خودش بپرسیم! سپس همراه شاگردان نزد او رفتند و شیوانا گفت، همراهان من می‌خواهند بدانند دلیل این همه آرامش و سکوت و بی‌تفاوتی تو در چیست!؟

مرد میوه‌فروش که شیوانا را خوب می‌شناخت پاسخ داد:

می‌بینید که پسر کدخدا با این هاست و من روی حرف و فکر و عمل آن ها هیچ نقشی ندارم و علاقه‌ای هم ندارم که نقشی داشته باشم. پس در این مورد کاری از دست من برنمی‌آید. اما در عوض اختیار فکر و گوش و چشم خودم را که دارم!

پس به جای اعتنا به این موجودات گستاخ، چشمم را برای دیدن قیافه آن ها کور و گوشم را از شنیدن صدای آن ها کر می‌کنم. وقتی چیزی مقابل خود نمی‌بینم و صدای مزاحمی نمی‌شنوم دیگر چرا خودم را به زحمت اندازم و حرمت و ارزش اجتماعی خودم را پايین بیاورم.

شاگردان شیوانا پرسیدند، پس چرا وقتی به آن ها نگاه کردی آن ها ساکت شدند و گریختند؟

مرد میوه‌فروش گفت: مردم همه شاهد بودند که من به سمتی که آن ها بودند خیره شدم و چیز با ارزشی ندیدم که روی من اثر گذارد. واقعا هم ندیدم! چون دیدن آن ها را برای چشمانم ممنوع کرده بودم. این که چرا گریختند را از شیوانا بپرسید.

و شیوانا با تبسم گفت:

هر انسانی از دیدن چشم‌هایی که او را نمی‌بینند احساس حقارت و ترس می‌کند و دچار سردرگمی می‌شود. آن ها در نگاه مرد میوه‌فروش خود را حتی به اندازه یک ذره خاک هم ندیدند و با تمام وجود احساس کردند که در دنیای میوه‌فروش، بود و نبودشان یکسان است و آن ها در عالم او جایی ندارند. برای همین پا پس کشیدند و گریختند. چرا که متوجه شدند اگر میوه‌فروش همین شکل نگاه کردنش را ادامه دهد، به بقیه مردم که تماشاچی این صحنه بودند یاد می‌دهد که چه طور آن ها را مانند او خوار و حقیر و نادیدنی ببینند و این برای پسر کدخدا و جمع همراهش بدترین اتفاقی است که می‌تواند بیافتد. فراموش نکنید که این آدم‌ها چند دقیقه پیش با دشنام و گستاخی می‌خواستند آبروی میوه‌فروش را نزد مردم دهکده ببرند و میوه‌فروش با ندیدن آن ها و نشنیدن صدایشان، همان بلا یعنی بی‌اعتبار و بی‌ارزش شدن را بر سر خودشان آورد. آن ها از بی‌اعتباری فردای خودشان گریختند.


 
comment نظرات ()
 
نقشه ترافیک ...
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠
 

این لینک نقشه ترافیک تهران است که هر 5 دقیقه به روز می شود. چنان چه قبل از حرکت تمایل به دانستن وضعیت ترافیک تهران دارید از این لینک می توانید استفاده کنید.

http://www.tehrantraffic.com/trafficmap/map.asp

 


 
comment نظرات ()
 
خداوند می گوید ...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
 

راز رسیدن فقط همین است :

.

.

کافی است انار دلت تَرَک بخورد ...

مهکامه حسینی


 
comment نظرات ()
 
اصالت حرکت، مستقل از نتیجه ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
 


در سال 1968 مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر 5 قاره جهان پخش می شود.

 

کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آن ها به شماره افتاده بود، زیرا آن ها 42 کیلومتر و 195 متر مسافت را دویده بودند. دوندگان هم چنان با گام های بلند و منظم پیش می رفتند. چه قدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش می خواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند.

رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش می کردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند.

 

اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر می رسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری می روند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک می کنند. اما...


بلند گوی استادیوم به داوران اعلام می
کند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز 
یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمی گردند و انتظار رسیدن نفر آخر را می کشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره می کنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند " جان استفن آکواری " است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود.

20 کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس می زد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آن ها را کنار می زند و به راه خود ادامه می دهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه می دهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای این که کم شود زیادتر می شود!

جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، هم چنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه می دهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او می تواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب می کند و هوا رو به تاریکی می رود.


بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک می شود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمی خیزد چند نفر در گوشه
ای از استادیوم شروع به تشویق می کنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت می کند و تمام استادیوم را فرا می گیرد نمی دانید چه غوغایی برپا می شود!

40 یا 50 متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم می شود و دستش را روی ساق پاهایش می گذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس می گیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت می کند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر می شود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیک تر می شود و از خط پایان می گذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم می برند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.


آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است. 


او در پاسخ
گویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟

ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:

مردم کشورم مرا 5000 مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.

داستان " جان استفن آکواری " از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد.

حالا آیا یادتان هست که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟"

 

یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید.

 


 
comment نظرات ()
 
عشق زمینی ...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
 

عشق بايد زميني باشد، درست مانند درختي كه بدون خاك نمي رويد. همان طور كه درخت محتاج ريشه در خاك است، عشق نيز نيازمند ريشه در جسم است زيرا جسم حكم خاك را براي ريشه هاي عشق دارد. درختي كه ريشه اي عميق در زمين دارد حركتي به سوي آسمان پيش مي گيرد و همدم ابرها مي گردد.

هر درختي روياي رسيدن به ستارگان را در سر مي پروراند. ت

اما اين راز را به خاطر بسپار:

هر چه درخت بيشتر اوج گيرد ريشه هايش بيشتر در زمين فرو مي روند.

اين دو، همانند دو سوي يك معادله هستند :

ارتفاع و ريشه هاي درخت بايد در تناسب با يك ديگر باشند.

درختي با ريشه هاي كم عمق نمي تواند رشد چنداني بيابد و خيلي زود سرنگون مي شود.

تصور درختي فاقد ريشه كه اوج گرفته است و به ستارگان رسيده، كاملاً بي معناست.

آري، عشق بايد از جسم رها شود و اوج گيرد اما چنين صعودي بدون حمايت جسم محال است. عشق به پشتيباني جسم نيازمند است. عشق بايد به ماوراي اميال برسد اما در اين راه محتاج حمايت آن هاست. عشق در تضاد با هوس ها نيست بلكه فراتر از آن هاست و اين به مفهوم نفي آنان نيست. بلندي ها نقاط پست را نيز در بر دارند اما اين برتري به معناي رد آن ها نمي باشد. فرادست ها مي توانند ويژگي هاي فرودست ها را دگرگون سازند و به آن ها زيبايي بخشند. عشق هوس را منقلب مي كند و آن را به همدلي مبدل مي سازد. در حالي كه اين همدلي كه صورت متغير و درخشان هوس است هيچ تضادي با اصلش ندارد.

شكوفه هايي كه بر درخت مي شكفند هدايايي از خاكند، خاكي كه هيچ گونه منافاتي با درخت ندارد. انساني آگاه و هوشيار پلي است ميان اين دنيا و دنياي ديگر، ميان جسم و روح.


 
comment نظرات ()
 
تفکر ...
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
 

طرز تفکر یک سگ:

این آدما به من غذا می دهند، نوازشم می کنند، دوستم دارند. پس حتما آن ها ارباب من هستند

طرز تفکر یک گربه:

این آدما به من غذا می دهند، نوازشم می کنند، دوستم دارند. حتما من ارباب آن ها هستم



ما انسان ها هم از همین نوع تفکرها بسیار بسیار بسیار برخورداریم.

عده ای خودشان را به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند.

و عده ای به خاطر همین موضوع دچار خود بزرگ بینی های بس کاذب می شوند.

 


 
comment نظرات ()
 
جای مناسب ...
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
 

متاسفانه در این قرن هم، حتی اگر گاو باشی ولی بتوانی در جای مناسب قرار بگیری،

کسانی پیدا می شوند که تو را بپرستند !


 
comment نظرات ()
 
امروز ...
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
 

خیلی ها امروز دیگر در خانه طواف نمی کنند،
فقط دارند خدا رو دور می
زنند
...


 
comment نظرات ()
 
سوال ...
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
 

چه قدر به تفاوت ها احترام می گذاریم ؟


 
comment نظرات ()
 
وضعیتی آشنا ...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
 

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
بازگرداندن میلیاردها ین پس از سونامی ...
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
 

به گزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که در ماه‌های گذشته، بحران سیل، سونامی و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشته‌اند، بیش از سه و نیم میلیارد ین ( بیش از 45 میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت بازگردانده اند.

هم چنین 5700 گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین بوده، به دولت داده شده است.

سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد مردم و داوطلبان هم چنان کیف پول های پیدا شده را تحویل می دهند و تا کنون 96 درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است.

زلزله و سونامی در ژاپن که در ماه مارس رخ داد، دستکم 20 هزار کشته و هزاران نفر بی خانمان بر جا گذاشت.

خداوندا ملتی که این گونه رفتار می کنند را تا حضور صاحب زمان حفظ فرما تا نزدشان ایشان شرمنده انسان و انسانیت نباشیم.

پرودگارا مردمی که در نهایت رنج خود فروشی نمی کنند را سرفرازتر از گذشته گردان.

بارالها فرهنگ آن مرز و بوم را به وسعت دنیایت توسعه بخش.

آمین.


 
comment نظرات ()
 
وایت برد ...
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
داستان ...
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠
 

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند.

باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، با ید به فکر حیله‌ای باشم.

روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آن جا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد. به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.

مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام. نمی‌توانم از جا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.

مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض این که مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.

مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد:

صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم. باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.

مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي.

باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟

مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد.

باديه‌نشین شرمنده شد. بازگشت و بدون این که حرفی بزند، اسب اصیل را به صاحب واقعی آن پس داد ...


برگرفته از کتاب بال‌هايي براي پرواز نوشته نوربرت لش لايتنر

http://behinmoshaveran.com/downloads/InterestingStory.aspx?lang=Fa


 
comment نظرات ()
 
شریعتی ...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
 

" بی شعوری گناه نیست اما زیان آن از بسیاری گناهان بیشتر است "


 
comment نظرات ()
 
تعارفی ها ...
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
 

روزگاری، پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به چراغی قدیمی افتاد آن را برداشت و رویش دست کشید. می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد آن را ببرد و بفروشد.

در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد، با ترس و تعجب، عقب عقب رفت و دید که چند قدم آن طرف‌تر، غول بزرگی ظاهر شد.

غول فوری تعظیم کرد وگفت: نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جوراجوری که برایم ساخته‌اند، را نشنیده‌ای؟

حالا آرزو کن تا آن را در چشم به هم زدنی برایت برآورده کنم، اما یادت باشد که فقط یک آرزو!

پیرزن که به دلیل این خوش اقبالی توی پوستش نمی‌گنجید، از جا پرید و با خوش حالی گفت، الهی فدات شم مادر!

اما هنوز جمله بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.

... و مرگ او درس عبرتی شد برای آن ها که زیادی تعارف می‌کنند.

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
نامردی نیست ؟
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
 

بچه ها پشت ميدون مين رسيده بودند و همگی و زمين گير شده بودند.

چند نفر رفتند معبر باز كنند. او هم رفت، 15 ساله بود.

چند قدم كه رفت، برگشت. يعني ترسيده؟!

خب! ترس هم داشت!

او اما، پوتين هايش را به يكي از بچه ها داد و گفت؛

تازه از گردان گرفتم،

حيفه! بيت الماله!... پابرهنه رفت!

راستی خدایا چرا اوضاع این جوری شده ...


 
comment نظرات ()
 
تلخ ولی حقیقت ...
ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠
 

تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛

کوچک ترها هرگز بزرگ نمی شوند ...


 
comment نظرات ()
 
وایت برد ...
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
دقت کردین ما ایرانی ها ...
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
 

وقتی بچه هستیم می گن بچه است نمی فهمه ...

وقتی نوجوان هستیم می گن نوجوانِ نمی فهمه ...

وقتی جوان هستیم می گن جوانِ خامه نمی فهمه ...

وقتی هم بزرگ می شیم می گن داره پیر می شه نمی فهمه ...

وقتی هم پیر هستیم می گن پیره حالیش نیست نمی فهمه ...

وقتی هم می میریم میان سر قبرمون می گن عجب انسان فهمیده ای بود.

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
خدمت حقیقی ...
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
 

خدمت حقیقی خادم حقیقی است.

خدمت حقیقی آرامش قلبی می آفریند.

خدمت حقیقی بس عظیم و مقدس است.

خدمت حقیقی فروتن است و آزاد از خود.

خدمت حقیقی میوه عمل به حقیقت است.

خدمت حقیقی چشم به حقیقت درونی دارد.

خدمت حقیقی برای خود چیزی نمی خواهد.

خدمت حقیقی نیازمند ایثار و فداکاری است.

خدمت حقیقی یعنی نثار کردن بدون خواستن.

خدمت حقیقی زندگی حقیقی را آبیاری می کند.

خدمت حقیقی سر بزیر و پیشانی بر خاک است.

خدمت حقیقی پنهانی و مهرآمیز انجام می گیرد.

خدمت حقیقی از عشق پاک و آزاد متولد می شود.

خدمت حقیقی بی نهایت زیبا، دلپذیر و وجدآفرین است.

خدمت حقیقی به زندگی انسان معنا، روح و شادی می ریزد.

خدمت حقیقی نورانی و برخواسته از ارزش های حقیقی است.

خدمت حقیقی از خدمت خود و عمل نیک خود آگاه و با خبر نیست.

خدمت حقیقی از بستر بخشش، رحمت و نیکی بیکران و پاک می آید.

خدمت حقیقی مغرضانه و کثیف نیت نیست بلکه آزاد و پاک نیت است.

خدمت حقیقی از نتایج کار خود آزاد است و هیچ انتظاری از مخدوم ندارد.

خدمت حقیقی از این که توانسته است به کسی خدمت کند شاد و مسرور است.

خدمت حقیقی از درک، شعور، احساس و اندیشه ای بس والا و متعالی می آید.

خدمت حقیقی در شادی دیگران شاد و در درد آن ها ناراحت و متاسف می گردد.

خدمت حقیقی از همه ناپاکی ها، غرور، حسادت، رقابت، ترس، نگرانی، خود محوری و منیت آزاد است.

خدمت حقیقی فقط از چهارچوب های فکری و مذهبی نمی آید بلکه از عشق پاک، آزاد و فروتن نیرو می گیرد.

خدمت حقیقی یعنی رفع هر گونه مشکل از دیگران در هر زمینه ای چه مادی، چه فکری، چه روحی و ابعاد دیگر زندگی.

 


 
comment نظرات ()
 
مراحل رشد سازمانی ...
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
 

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
فاصله ابراز عشق ...
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
 

 

روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى‌ حمل و نقل کالا در شهر استفاده مى‌کردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:

مرا بغل کن.

زن پرسید: چه کار کنم؟

و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند، شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم.

زن جواب داد: دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند.

شوهر همسرش را به خانه رساند ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ساده "مرا بغل کن" چه قدر احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را خوب کرده است

 

عشق چنان عظیم است که در تصور نمی گنجد

فاصله ابراز عشق دور نیست

فقط از قلب تا زبان است و کافی است که حرف های دلتان را بیان کنید.


 
comment نظرات ()
 
قطعه گمشده ...
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
 

اثر شل سيلور استاين

قطعه گم شده تنها نشسته بود ...
در انتظار کسی که از راه برسد و او را با خود جایی ببرد

بعضی ها با او جور در می آمدند ...

اما نمی توانستند قل بخورند.

بعضی دیگر قل می خوردند اما جور در نمی آمدند

یکی از جور در آمدن چیزی نمی فهمید.

دیگری از هیچ چیز چیزی نمی فهمید.

یکی زیادی ظریف بود.

و تالاپی پایین افتاد ...

یکی او را می ستود و می رفت پی کارش.

بعضی ها بیش از اندازه قطعه گم شده داشتند.

بعضی بیش از اندازه قطعه داشتند. تکمیل تکمیل !

او یاد گرفت که چگونه از چشم حریص ها خود را پنهان کند.

باز هم با انواع دیگری روبه رو می شد و بعضی خیلی ریزبین بودند.

بعضی ها در عالم خودشان بودند و بی خیال می گذشتند

سلام !

فکر کرد برای توجه دیگران خود را بیاراید ...

فایده ای نداشت

این بار پر زرق و برق شد اما با این کار خجالتی ها از سر راهش فرار کردند.

عاقبت یکی پیدا شد که کاملا جور در می آمد !

اما ناگهان قطعه گم شده شروع کرد به رشد کردن !

و رشد کرد

من نمی دانستم تو رشد می کنی. قطعه گم شده جواب داد، من هم نمی دانستم.

میروم پی قطعه گم شده خودم، که بزرگ هم نمی شود ...

روزها گذشت تا یک روز، کسی آمد که با دیگران فرق داشت.
قطعه گم شده پرسید : از من چه می خواهی ؟
پاسخ شنید که، هیچ
به من چه احتیاجی داری ؟
و دوباره همان پاسخ، هیچ
قطعه گم شده باز پرسید : تو کی هستی ؟
دایره بزرگ گفت : من دایره بزرگم.

قطعه گم شده گفت :
به گمانم تو همان کسی باشی که مدت هاست در انتظارش هستم. شاید من قطعه گمشده تو باشم
دایره بزرگ گفت : اما من قطعه ای گم نکرده ام و جایی برای جور در آمدن تو ندارم
قطعه گم شده گفت : حیف ! خیلی بد شد. چه قدر دلم می خواست با تو قل بخورم...
دایره بزرگ گفت : تو نمی توانی با من قل بخوری. ولی شاید خودت بتوانی تنهایی قل بخوری

تنهایی ؟
نه، قطعه گمشده که نمی تواند تنهایی قل بخورد
دایره بزرگ پرسید : تا به حال امتحان کرده ای ؟
قطعه گم شده گفت : آخر من گوشه های تیزی دارم. شکل من به درد قل خوردن نمی خورد
دایره بزرگ گفت : گوشه ها ساییده می شوند و شکل ها تغییر می کنند
خب، من باید بروم. خداحافظ !
شاید روزی به هم دیگر برسیم...
و قل خورد و رفت ...

قطعه گم شده باز تنها ماند
مدتی دراز در همان حال نشست

آن وقت ...
آهسته ...
آهسته ...
خود را از یک سو بالا کشید ...

تلپی افتاد

باز بلند شد و خودش را بالا کشید ...
باز تالاپ ...
شروع کرد به پیش رفتن ...

و به زودی لبه هایش شروع کرد به ساییده شدن .آن قدر از جایش بلند شد افتاد، بلند شد افتاد، بلند شد افتاد

تا شکلش کم کم عوض شد ...

حالا به جای این که تلپی بیفتد، بامپی می افتاد ...
و به جای این که بامپی بیفتد، بالا و پایین می پرید ...
و به جای این که بالا و پایین بپرد، قل می خورد و می رفت ...
نمی دانست به کجا، اما ناراحت هم نبود

همین طور قل خورد و پیش رفت ...

تا ...

به جای این که بنشینی و منتظر باشی تا کسی پیدا شود تا تو را کامل کند

خودت شهامت و جسارت پدید آوردن شکل را پیدا کن

و افکار و دیدگاهت را تغییر بده و انرژیت را صرف شکل دادن به خودت کن.

تلاش کن...


 
comment نظرات ()
 
مورد توجه بودن به چه قیمت ...
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
خداحافظ استیو جابز ...
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
 

هواداران و دوستداران استیو جابز و محصولات اپل در مقابل خانه وی، شرکت اپل و فروشگاه های محصولات این شرکت در کالیفرنیا جمع شدند تا با این مرد فناوری وداع کنند.

به گزارش خبرگزاری مهر، دسته های گل، شمع های روشن و یادگاری هایی که بر روی آسفالت خیابان مشرف به خانه رییس اپل نوشته شده اند همگی نشانه ای از آخرین خداحافظی های دوستداران و شیفتگان استیو جابز با جادوگر اپل است.

خداحافظی با کسی که بسیاری از مردم به خاطر علاقه قلبی به وی، محصولات و نوآوری هایش را می خریدند. مردم از شهرهای مختلف کالیفرنیا به سیلیکون ولی در سن خوزه آمدند و در مقابل شرکت اپل، فروشگاه های Apple Store و حتی خانه جابز با احترام به حریم شخصی خانواده رییس بزرگ، آخرین یادگاری های خود را به جای گذاشتند.


 
comment نظرات ()
 
من دارم به خودم کمک می کنم ...
ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
 

مرد جوانی پدر پیرش مریض شد وچون وضع بیماری پیرمرد شدت گرفت او را در گوشه جاده ای رها کرد و از آن جا دور شد...!

پیرمرد ساعت ها کنار جاده افتاده بود و به زحمت نفس های آخرش را می کشید.

رهگذران از ترس واگیرداشتن بیماری و فرار از دردسر روی خود را به سمت دیگری می چرخاندند و بی اعتنا به پیرمرد نالان راه خود را می گرفتند و می رفتند...

خردمندی از آن جاده عبور می کرد و به محض این که پیرمرد را دید او را بر دوش گرفت تا به مدرسه ببرد و درمانش کند...

یکی از رهگذران به طعنه به شیوانا گفت:

این پیرمرد فقیر است و بیمار و مرگش نیز نزدیک!

نه از او سودی به تو می رسد و نه کمک تو تغییری در اوضاع این پیرمرد باعث می شود.

حتی پسرش هم او را در این جا به حال خود رها کرده و رفته است. تو برای چه به او کمک می کنی!؟

خردمند به رهگذر گفت، من به او کمک نمی کنم!

من دارم به خودم کمک می کنم...

اگر من هم مانند پسرش و رهگذران او را به حال خود رها کنم چگونه روی به آسمان برگردانم و از خالق هستی تقاضای هم صحبتی داشته باشم ؟!

من دارم به خودم کمک می کنم ...


 
comment نظرات ()
 
هر روز دورتر از دیروز ...
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
دوست داشتن ...
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
 

وقتی یکی را دوست دارید، آرزوھایتان آرزوھای اوست.

وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی ھم عشق می ورزید.

وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنھایی برایتان بی معناست.

وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.

وقتی یکی را دوست دارید، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل ھستید.

وقتی یکی را دوست دارید، در کنار او که ھستید، احساس امنیت می کنید.

وقتی یکی را دوست دارید، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است.

وقتی یکی را دوست دارید، ھر چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید.

وقتی یکی را دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است.

وقتی یکی را دوست دارید، به علایق او بیشتر از علایق خود اھمیت می دھید.

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید از خواسته ھای خود برای شادی او بگذرید.

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید برای خوش حالیش دست به ھر کاری بزنید.

وقتی یکی را دوست دارید، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود.

وقتی یکی را دوست دارید، حاضرید به ھر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد.

وقتی یکی را دوست دارید، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید.

وقتی یکی را دوست دارید، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید.

وقتی یکی را دوست دارید، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید.

وقتی یکی را دوست دارید، حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید.

وقتی یکی را دوست دارید، او برای شما زیباترین و بھترین خواھد بود اگرچه در واقع چنین نباشد.

وقتی یکی را دوست دارید، تحمل سختی ھا برایتان آسان و دلخوشی ھای زندگیتان فراوان می شوند.

وقتی یکی را دوست دارید، در مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامشمی رسید.

وقتی یکی را دوست دارید، به ھمه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوھایتان را آسان می شمارید.

وقتی یکی را دوست دارید، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم دنیاست.

به راستی دوست داشتن چه زیباست، این طور نیست ؟

غیر از این یا این ها باشه اسمش دوست داشتن نیست.

بابا جون مردم ... نیستند. پس فکر نکن چند واژه زیبا اما بی روح می تونه من رو ... کنه.


 
comment نظرات ()
 
آسان ترین راه ...
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠
 

 

آسان ترین راه آشنایی، یک سلام است، گرم و صمیمانه.

آسان ترین راه قدردانی، یک تشکر ساده است، خالص و صمیمانه .

آسان ترین راه عذر خواهی، عدم تکرار اشتباه قبلی است .

آسان ترین راه ابراز عشق، به زبان آوردن آن است .

آسان ترین راه رسیدن به هدف، خط مستقیم است .

آسان ترین راه پول در آوردن، آن است که همواره در کارت رعایت انصاف را بکنی .

آسان ترین راه احترام، اجتناب از گزافه گویی و گنده گویی است .

آسان ترین راه جلب محبت، آن است که تو نیز متقابلا عشق بورزی و محبت کنی .

آسان ترین راه مبارزه با مشکلات، روبرو شدن با آن هاست نه فرار .

آسان ترین راه رسیدن به آرامش، آن است که سالم و بی غل و غش زندگی کنی .

آسان ترین دوستی، همیشه بهترین دوستی نیست. این را به خاطر بسپار .

آسان ترین بحث، بحث در باره چیزهای خوب و امیدوار کننده است .

آسان ترین برد، آن است که خود را از پیش بازنده ندانی .

آسان ترین راه خوب زیستن، ساده زیستن است .

آسان ترین راه دوری از گناه، آن است که همیشه بدانی چیزی به نام وجدان داری .

آسان ترین و در عین حال با ارزش ترین عشق، بی ریاترین آن است .

آسان ترین راه بودن، آن است که حس بودن همیشه در وجودت شعله ور باشد .

آسان ترین راه راحت بودن، آن است که خودت را همان طور که هستی بپذیری و در همه حال خودت باشی .

و بالاخره

آسان ترین راه خوشبخت زیستن، آن است که همان طور که برای خودت ارزش قایلی، برای دیگران نیز ارزش قایل شوی بدون توجه به موقعیت طرف مقابل .


 
comment نظرات ()
 
...
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
بخشی از کتاب هفت عادت مردمان موثر
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠
 

آلبرت انیشتین :

به هنگام رویارویی با مشکلات اساسی نمی توانیم ازهمان سطح تفکري که آن مشکلات را به وجود آوردیم، آن ها را برطرف کنیم.

براي حل این مسائل ژرف به سطح تازه و ژرفتري نیاز داریم. به نگرشی :

به نگرشی مبتنی براصول، مبتنی برمنش و نگرشی ازدرون به بیرون.

نگرش" از درون به بیرون " یعنی این که نخست از خودمان آغاز کنیم، حتی به شیوه اساسی تر یعنی این که نخست ازدرونی ترین بخش خود آغاز کنیم، یعنی برداشت ها و منش و انگیزه هاي خود آغاز کنیم. یعنی اگر زندگی سعادتمندانه می خواهید، شخصی باشید که نیروي مثبت ایجاد می کند و به جاي قدرت بخشیدن به نیروي منفی، ازکنارآن می گذرد.

اگر می خواهید فرزند نوجوانتان دلپذیر و سرشار از همکاري باشد،

اگر می خواهید پدر و مادري سرشار از تفاهم و هم دلی و مهر و محبت باشید،

اگر می خواهید درکارتان وسعت عمل و آزادي بیشتري داشته باشید،

اگر می خواهید کارمندي مسوول تر وسرشار از کمک و ایثار باشید،

اگرمی خواهید به شما اعتماد کنند و قابل اطمینان باشید،

اگر خواهان عظمت فردي هستید و می خواهید استعدادتان مورد توجه قرارگیرد،

نخست برعظمت اصلی ومنش خویش متمرکز شوید. عادت ها درونی شده است به آن ها توجه و در صورت نیاز تغییرشان دهید .

دانش یعنی چه باید کرد و چرا ·

مهارت یعنی چگونگی انجام دادن آن ·

اشتیاق یعنی انگیزه ومیل به انجام دادن آن ·

براي این که کاري را درزندگیمان به عادت بدل کنیم، می بایستی نقطه تلاقی دانش، مهارت و اشتیاق را به وجود آوریم.


 
comment نظرات ()
 
روز بانوان جوان مبارک ...
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠
 

 

یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا است ازدواج کرد.

اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آن ها از هم جدا شدند.

طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی است. اما به نظر می‌رسد که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.

عده‌ای آدم فضول در اطراف از او می‌پرسند، فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟

دوستم با قاطعیت به آن ها جواب می‌دهد: نه! اصلاً!

اتفاقا وقتی از چیزی عصبانی می شد و فریاد می زد، خیلی وحشی و زشت به نظرم می‌رسید.

اما هسمر کنونی‌ام این طور نیست. به نظر من او همیشه زیبا، با سلیقه و باهوش است.

وقتی این حرف را می‌زند، دوستانش می‌خندند و می‌گویند: کاملا متوجه شدیم.

زن‌ها به خاطر زیبا بودنشان دوست داشتنی نمی‌شوند،

بلکه اگر دوست داشتنی باشند، زیبا به نظر می‌رسند.

بچه‌ها هرگز مادرشان را زشت نمی‌دانند و اسکیموها هم از سرمای آلاسکا بدشان نمی‌آید.

اگر کسی یا جایی را دوست داشته باشید، آن ها را زیبا هم خواهید یافت.

زیرا "حس زیبا دیدن" همان عشق است.

لیلا محمدی


 
comment نظرات ()
 
Let us Learn from it!
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠
 

Pencil:I'm sorry.

Eraser: For what? You didn't do anything wrong.

Pencil: I'm sorry because you get hurt because of me. Whenever I made a mistake, you're always there to erase it. But as you make my mistakes vanish, you lose a part of yourself. You get smaller and smaller each time.

Eraser:That's true. But I don't really mind. You see, I was made to do this. I was made to help you whenever you do something wrong. Even though one day, I know I'll be gone and you'll replace me with a new one, I'm actually happy with my assigned job. So please, stop worrying. I hate seeing you sad dear.

I found this conversation between the pencil and the eraser very inspirational.

Parents are like the ERASER

&

Children are the PENCIL


 
comment نظرات ()
 
خواستن ...
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
 

همه چیز از خواستن شروع می شود.

 



خواستن غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته
هایش است.

همین که خیره می شوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را می خواهد، خواستن، قدرتش را به رخ می کشد ...

مشکل انسان
ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست

مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته
هاست ...

این جاست که احساس خوشبختی مقطعی می
شود

به محض این که شما چیزی را دیدید که داشتنش را می
خواهید

خوشبختی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را به دست نیاورید از آن محرومید

و این جاست که حسادت رخ می
دهد

حسادت مفهومی لحظه
ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش می کند

و شما را ملزم به تصاحب می
کند


حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید

اما می
خواهید داشته باشید

در حسادت، مشکل شما نداشته
های دیگران نیست،

بلکه داشته
هاییست که آن ها دارند و شما ندارید

به عنوان مثال شما هیچ وقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمی
کنید،

زیرا دیگران هم سیاره ندارند

خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است

که شما برای دیگران قائلید

تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست

به خودتان نیست، حسادت رخ می
دهد

زیرا حواس ِ چندگانه بشر ذاتا عاشق جستجو است .

و نسل ما را از کودکی طوری بار آورده
اند

که بیشتر در دیگران جستجو کنیم تا خودمان

این گونه است که به چشم خود با بهترین
هایمان نمی آییم

اما مراقبیم دیگران با چه چیزهایی به چشممان می
آیند


تا مادامی که دنیایمان درگیر به دست آوردن ِ داشته
های دیگران است

هیچ گاه احساس خوشبختی در ما متولد نمی
شود

زیرا همیشه در هر سطحی که باشیم یا هر چه قدر از دیگران به دست آورده باشیم

باز هم چیزی هست که نداشته باشیم

و دوباره درگیر تصاحب می
شویم و تا به دست نیاوریم آرام نیستیم ...

و این چرخه باطل هم چنان ادامه دارد

سخت است باور این که یک انسان می
تواند خودش را با نداشته هایش بپذیرد

 


انسان تا وقتی خود را کشف نکرده، از خود لذت نمی برد،

تا مادامی که از خود لذت نبرد نمی
تواند به خودش قناعت کند

تا وقتی نتواند به خودش قناعت کند، جواب سوال
هایش را در دیگران می جوید

آن هم چه دیگرانی؟

 

که همه شبیه خودش گم کرده ای دارند ...

که هیچ گاه پیدا نمی شود

نیت
ها، نقش بزرگی در احساس رضایت دارند

شما درس نمی
خوانید که به دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن ِ خودتان لذت ببرید

شما درس می
خوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید


شما زیباترین لباستان را در میهمانی به خاطر این تن نمی
کنید که خودتان از خودتان لذت ببرید

شما زیباترین لباستان را می
پوشید که دیگران از آن لذت ببرند

و این لذت را با تعریف
هایشان به شما انتقال دهند

شما 3 سال سخت کار نمی
کنید تا ماشینی را بخرید

که در رویایتان همیشه پشتش نشسته
اید

شما کار می
کنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کرده اند فوق العاده است



شما آن قدر در دیگران حل شده اید که تمام نیت
هایتان وابسته به تفکر، نگرش، زندگی و ارزش های آن هاست

ارزش
هایی که چون همیشه به واسطه حضور دیگری ارزش می گیرد

پس رقابت ایجاد می
کند

رقابت بین تمام افرادی که " خود " را جا گذاشته
اند

و با هم بر سر اول بودن رقابت می
کنند

طبیعیست. شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان دوام نمی
آورد

زیرا همیشه در هر چیزی، بالای داشته
های شما وجود دارد

باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست .

به صرف این که وارد دنیای بیرونتان می
شوید

اگر " خود " را همراه نداشته باشید به " جلب توجه " پناه می
برید.

و هر چه قدر هنرمندانه توجه
ها را جلب کنید

در لحظات تنهایی چیزی برای لذت بردن ندارید

زیرا توجه نیز مفهومیست که با حضور دیگران تعریف می
شود.

و دیگران هم برای مدت زیادی شما را اول نگه نمی
دارند

زیرا طاقت دوم بودن را ندارند

و این گونه است که دیگران می
توانند برای احساس ِ خوشبختی شما تصمیم بگیرند

زیرا این احساس را روی اطرافیانتان سرمایه گذاری کرده
اید.


یاد بگیرید شما در یک چیز اول هستید


حتی اگر نخواهید هیچ کسی نمی تواند جز شما در آن اول باشد

آن هم
خود بودن است .


شما اگر خودتان باشید جذابید. زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است .

و از هر انسان، تنها یکی به وجود آمده

مشکل از جایی شروع می
شود که شما آن قدر خود را فراموش کرده اید

که دیگر نمی
توانید خصوصیات واقعی خودتان را زندگی کنید

برای همین است که به همین شیوه ادامه می
دهید .


هیچ کسی نمی تواند شما را به خود بیاورد. چون خیلی
ها شبیه شما

خودشان را چال کرده
اند و طبق هنجار های اجتماع بار آمده اند

باور کنید همین الان این نوشته را با لذت می
خوانید

اما بعد از ظهر وقتی می
خواهید به خیابان بروید طوری لباس می پوشید،

طوری حرف می
زنید، طوری رفتار می کنید که دیگران بپسندند

آن قدر خودتان نبوده
اید که به طور ناخودآگاه از پس خود نبودن بر می آیید.

بیایید باور کنید کافی است یک بار باب میل دلتان بچرخید

تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید

به دَرَک که دیگران می گویند " این جو گیر رو نگاه کن "


وقتی دلتان می
خواهد زیر باران برقصید خوب برقصید

وقتی دلتان می
خواهد رانندگی پشت یک فولکس واگن را تجربه کنید،

این کار را انجام دهید

وقتی دوسن دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید

مهم احساس شماست

اگر دیگران هم عکس
العملی نشان دادند به پای این بگذارید

که شهامت انجام خواسته
های درونی خود را ندارند

و می
خواهند از کسی که این کار را می کند ایراد بگیرند

این را بدانید

خوشبختی احساسی درونیست که با به دست آوردن نداشته
ها، حاصل نمی شود

خوشبختی مستقل
تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود


خوشبختی هنگامی حاصل می
شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید

اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گندهایی که می
زیند راضی باشید

خوشبختی در شما استمرار پیدا می
کند ... هر لحظه برای شما زیباست

حتی دردهایتان را دوست دارید

زیرا دردهایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند

دردهایتان را به آغوش می کشید که بوی اصالت می
دهند

و زیباتر از این نخواهد بود

 

تا نظر شما چه باشد ...

http://behinmoshaveran.com/

 


 
comment نظرات ()
 
خداوند درون ...
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
 

 

 

زندگي منهاي خدا تكرار بي‌روح روزها و هفته‌هاست.

وقتي خدا را در درون داریم، دشمن هر قدر هم كه سياهي لشكر داشته باشد تنهاست.


 
comment نظرات ()
 
بايزيد بستامی ...
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
 

نشانه آن که خداوند کسي را دوست دارد اين است که سه خصلت به عاشقش عطا مي‌کند:

بخشندگي چون دريا،

شفقت و مهرباني مانند خورشيد،

و فروتني مانند زمين.


 
comment نظرات ()
 
پیامبرمان ...
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
 

پیامبر اسلام روزی شتری را دید که زانوهایش بسته شده و هنوز بار سنگینی برروی آن است. گفت به صاحب شتر بگویید خود را برای مواخذه خداوند در روز قیامت آماده کند.

کافری را که در جنگ اسیر شده بود، آزاد کرد زیرا اعتقاد داشت که او مرد خوش اخلاقی است که همواره با عفت رفتار می کن.

مردی بادیه نشین در زمانی که او در مدینه هم پیامبر و هم حاکم بود، به سراغش آمد و یقه او را گرفت که باید خرماهایی که از من قرض گرفته بودی، برگردانی. اصحاب عصبانی شدند و خواستند با آن مرد برخورد کنند. پیامبر برآشفته شد و گفت شماها باید طرف صاحب حق را بگیرید. من برای همین مبعوث شده ام تا هرکسی بتواند حق خود را از حاکم بدون لرزش صدا بگیرد.

گفت اگر در حال کاشتن نهالی بودید و علائم روز قیامت فرا رسید، به کار خود ادامه دهید و نهال را بکارید.

گروهی از اصحاب خود را برای تبلیغ اسلام به منطقه ای دیگر فرستاد. قبل از سفر از او پرسیدند تا چگونه این کار را انجام دهند. گفت تعلیمشان دهید و آسان بگیرید. سه بار از او این را پرسیدند و هر بار جواب همین بود. بارها گفت که بر مردم آسان بگیرید زیرا مبعوث نشده ام تا آن ها را به زحمت بیاندازم.

گفت مبادا قبل از ذبح گوسفند، در جلوی چشمان گوسفند چاقو را تیز کنید. بدانید که حیوان هم می فهمد، حق ندارید در دل حیوان غصه بیاندازید.

گفت زنی به بهشت رفت و تنها کار خوبش این بود که به گربه ای غذا می داد.

گفت اسراف همیشه حرام است مگر برای خرید و استفاده از عطر. خودش همیشه عطر گل بنفشه می زد و در سفر هم همواره آن را با خود می برد.

در زمانی که قدری با کفار صلح شده بود. به قصد خریدن زمینی در منطقه خوش آب و هوای طائف، عازم انجا شد. چند روز بعد برگشت و گفت که قبلا همه زمین ها را مردم خریده اند. نخواست به عنوان حاکم به زور چیزی را تصاحب کند.

در زمانی که دختران سنگسار می شدند، دختران خود را برروی زانو می نشاند و در جلوی دیگران آن ها می بوسید تا محبت را بیاموزند. از او پرسیدند فرزند پسر بهتر است یا دختر؟ گفت هر دو خوبند اما دختر ریحانه است، برگ گل است.

وقتی پسرش ابراهیم در سن خردسالی فوت کرد، بسیار گریست. گفتند چرا این قدر بی تابی می کنی؟ گفت گریه از رحم است. کسی که رحم ندارد، خدا هم به او رحم نمی کند.

هنگام دفن پسرش ابراهیم، کسوف شد. همه مردم این را به دلیل مصیبتی دانستند که به پیامبر وارد شده، حتی کفار هم کم کم داشتند ایمان می آوردند اما او از این موقعیت استفاده نکرد. به بالای منبر رفت و گفت: خورشید نه برای من و نه برای هیچ کس دیگر نمی گیرد و نخواهد گرفت. خورشید گرفتگی نشانه قدرت خداوند است .

هنگام طواف کعبه، سوار بر شتر بود و حتی حجرالاسود را با عصای خود لمس نمود. از تعلیمات پیچیده فقهی خبری نبود. دینی ساده بود و پر از عرفان و معنویت. وقتی سوار بر شتر طواف می کرد، ان قدر معنویت و احساس موج می زد که مشاهده کنندگانش به گریه می افتادند.

روزی در حال عبور از حاشیه شهر به گروهی یهودی برخورد که در حال ساز زدن و خواندن بودند، او را به بزم خود دعوت کردند و او پذیرفت. شخصی از اصحاب او را دید و به یهودیان حمله کرد که چرا با این کار به پیامبر خدا اهانت می کنید. پیامبر بر آشفت و به صحابی گفت که آن ها قصد محبت داشته اند و باید از آن ها عذر بخواهد.

گل را می بویید و می گفت که این بوی بهشت است و باید به گل ها و درخت ها احترام بگذارید.

به او گفتند این که در قرآن آمده است که مسیحیان و یهودیان، کشیشان و احبار (علمای دین یهود) را به جای خدا می پرستند، به چه معنا است؟ گفت همین که حرف های علمای دین خود را به عنوان حرف خدا می پذیرند و تحقیق نمی کنند، یعنی پرستش. به اصحاب گفت که هر چه بر سر یهود و مسیحیت آمده، بر سر امت من هم خواهد آمد و زمانی می رسد که آن ها نیز، علمای دینشان را به جای خدا بپرستند.

روزی گروهی مردان رقاص سیاه پوست از افریقا به مدینه وارد شدند و از قضا وارد مسجد پیامبر گشتند و در مسجد شروع به ساز زدن و رقاصی نمودند، او آن ها را بیرون نکرد و نگفت که به خانه خدا توهین نموده اید، لبخند می زد و حتی دختران خانه خود را بر دوش سوار کرد تا بتوانند رقص سیاهان را ببینند.

او پیامبر اسلام بود، رحمة للعالمین، رحمتی برای جهان.

مهم نیست که امروز پیروانش به نام او و مکتب او سرها را قطع می کنند و با نشان دادن چنگ و دندان بر مردم سخت می گیرند، مهم آن است که او چنین نبود.

او پیامبر و موسس دین اسلام، محمد(ص) بود.

رحمتی جاودانه برای مردم جهان.


 
comment نظرات ()
 
محبت بی چون وچرا ...
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

در طبیعت گاهی صحنه هایی دیده می شود که قبول آن چندان آسان نیست. یکی از این موارد که میلیون ها کاربر وب شیفته خود کرده است در باغ وحش "ساموت پراکان" در پایتخت تایلند به ثبت رسیده است.

در این تصاویر، یک شامپانزه همانند یک مادر خوانده یا پرستار بچه با استفاده از شیشه شیر مشغول شیر دادن به یک توله ببر 28 روزه است و هنگام شیر دادن به توله ببر به بازدیدکنندگان لبخند می زند.


 
comment نظرات ()
 
آیینه ...
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

صورت آيينه را آهي مكدر مي كند


 
comment نظرات ()
 
پیتر دراکر ...
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

جدي ترين اشتباهات نتيجه پاسخ هاي غلط نيستند،

بلكه محصول پرسش هاي غلط هستند.


 
comment نظرات ()
 
Real Love in one shot
ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
نبوغ ملک الشعراء بهار ...
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 
 
 

پدر محمد تقی بهار نیز مانند خود او لقب ملک الشعرایی داشت. وقتی بهار جوان بعد از مرگ پدر مطرح شد و مدعی عنوان ملک الشعرایی، برخی در قوت طبع شعر او تردید کردند و او را به امتحانی بسیار دشوار مکلف نمودند.

امتحان از این قرار بود که بهار می‌بایست در مجلسی حضور پیدا کند و با واژه‌هایی که به او گفته می‌شد، از خود رباعی بسراید که دربرگیرنده همۀ آن واژه ها باشد.

اولین سری واژه‌ها از این قرار بود:

خروس ، انگور ، درفش ، سنگ

و بهار این چنین سرود :

برخاست خروس صبح برخیز ای دوست

خون دل انگور فکن در رگ و پوست

عشق من و تو قصۀ مشت است و درفش

جور تو و دل ، صحبت سنگ است و سبوست


سپس واژه های:

تسبیح ، چراغ ، نمک ، چنار

بهار سرود:


با خرقه و تسبیح مرا دید چو یار

گفتا ز چراغ زهد ناید انوار

کس شهد ندیده است در کام نمک

کس میوه نچیده است از شاخ چنار

و در آخر:

گل رازقی ، سیگار ، لاله ، کشک

و بهار چنین سرود:


ای برده گل رازقی از روی تو رشک

در دیدۀ مه ز دود سیگار تو اشک

گفتم که چو لاله داغدار است دلم

گفتی که دهم کام دلت یعنی کشک

بهار خود می گوید:

در آن مجلس جوانی بود طناز و خودساز که از رعنایی به رعونت ساخته و از شوخی به شوخگنی پرداخته با این امتحانات دشوار و رباعیات بدیهه باز هل من مزید گفته و چهارچیز دیگر به کاغذ نوشت و گفت تواند بود که در آن اسامی تبانی شده باشد و برای اذعان کردن و ایمان آوردن من، بایستی بهار این چهار چیز را بسراید:


آینه ، اره ، کفش ، غوره

من برای تنبیه آن شوخ چشم دست اطاعت بر دیده نهاده ، وی را هجایی کردم که منظور آن شوخ هم در آن هجو به حصول پیوست و آن این است :

چون آینه نورخیز گشتی احسنت !

چون اره به خلق تیز گشتی احسنت!

در کفش ادیبان جهان کردی پای

غوره نشده مویز گشتی احسنت

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
بخشی از هیچکاک ...
ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

 

آلفرد هیچکاک: واقعا آدم‌ترسویی هستم!

   

سال‌ها گذشته و هنوزهم لفظ « استاد مسلم » در حوزه سینما، برازنده آلفرد هیچکاک است. جملاتی منتخب از او در خاطر مانده است. کارگردانی که هنوز بسیار می‌توان از او آموخت.

1 - تلویزیون حق زیادی به گردن روانشناسی دارد؛ هم از این نظر که اطلاعات خوبی درباره آن می‌دهد و هم این که نیاز به روانشناسان را افزایش می‌دهد.
2-
دیالوگ‌ها، صداهایی هستند مثل دیگر سروصداهای فیلم. از زبان کسانی خارج می‌شوند که در حقیقت، چشم‌هایشان مشغول روایت داستان است.
3 -
کنایه والاترین وجه ادبیات است.

4 - بهترین انتخاب بازیگر را کمپانی « دیزنی » دارد. اگر از یک بازیگر خوششان نیاید فقط کافی است که پاک کن را بردارند.

5 - من آدم ترسویی هستم این فهرست چند تا از چیزهایی است که آدرنالین خونم را بالا می‌برد:

۱) بچه‌های کوچک

۲ ) پلیس‌ها

۳) ارتفاع

۴) این که فیلم بعدی ام به اندازه آخرین فیلمی‌که ساخته ام خوب نباشد.

6 - من تمام سعی ام را به کار گرفتم تا از هر نوع سختی و پیچیدگی دور باشم. می‌خواهم همه چیز دور و برم ساکت و به شفافیت بلور باشد

7 - فیلم خوب فیلمی ‌است که حتی اگر صدایش را هم قطع کنید، تماشاگران کاملا در جریان داستان قرارگیرند.

8 - زمان فیلم باید متناسب با حوصله تماشاگر باشد.

9 - « فیلم روانی » برای من یک کمدی بزرگ است. یعنی جز این هم نباید می‌بود.

1۰ - از این که بتوانم تماشاگرها را مثل پیانو بنوازم واقعا لذت می‌برم.

1۱ - صحنه‌های قتل را مثل صحنه‌های عاشقانه فیلم برداری کنید و صحنه‌های عاشقانه را مثل صحنه‌های قتل.

1۲ - « کری گرانت » تنها بازیگری است که واقعا عاشقش هستم.

13 - واقعا درک نمی‌کنم چرا خیلی‌ها آزمایشات شان را سر صحنه فیلم برداری انجام می‌دهند. به نظر من همه چیز باید از قبل روی کاغذ آورده شود. مثل آهنگسازی که بعد از ساعت‌ها کلنجار و بالا و پایین کردن نت‌ها، دست آخر موسیقی زیبایی می‌سازد. چیزی که باید به دانشجوها آموزش بدهیم این نوع قدرت تخیل است. این عنصر مهمی‌است که معمولا همه نادیده اش می‌گیرند.

14 - تخم مرغ‌ها مرا به وحشت می‌اندازند. حتی بدتر از وحشت، حالم را به هم می‌زنند. یک حجم کروی سفید، بدون هیچ منفذی... تا به حال چیزی مشمئز کننده تر از شره زرده تخم مرغ بعد از شکستن دیده اید؟ خون به خاطر رنگ قرمزش آدم را سر حال می‌آورد. اما زرده تخم مرغ... اه! من که تا به حال حاضر به مزه کردنش نشده ام.

15 - درک مقوله ترس آن قدرها هم سخت نیست. ما همه در کودکی از چیزهایی می‌ترسیدیم. مثلا از این که شنل قرمزی کوچولو با گرگ بد گنده روبه رو شود. الان هم چیزی عوض نشده. چیزی که امروز ازش می‌ترسیم از همان جنسی است که دیروز ما را می‌ترساند. فقط نوع گرگ را عوض کرده اند.

16 - انتقام شیرین است و چاق تان هم نمی‌کند.

17 - بزرگ ترین شانسی که در زندگی ام آوردم این است که واقعا آدم ترسویی هستم. راستش از این لحاظ احساس سعادت می‌کنم. این برای من یک موهبت است که مقداری ترس در خودم حس کنم، چون به نظرم یک قهرمان شجاع نمی‌تواند یک فیلم پرتعلیق بسازد.

18 - روزی کسی به من گفت که هر دقیقه یک قتل رخ می‌دهد. بنابراین من دیگر وقتتان را نمی‌گیرم. برگردید سرکارتان.

19 - تنها راه خلاصی من از ترس‌هایم این است که درباره شان فیلم بسازم.

20 - یک راه حل عالی برای گلودردتان سراغ دارم: ببریدش.

21 - سابق بر این هم بدمن‌ها سبیل‌های تابیده داشتند و هر وقت سگی می‌دیدند لگدی نثارش می‌کردند. امروزه تماشاگران باهوش تر شده اند. آن‌ها دیگر دوست ندارند روی صورت  آدم بده، نور تاکیدی بیندازیم و از بقیه جدایش کنیم. بدمن‌های امروزی باید از میان مردم عادی و با همان ضعف‌ها و شکست‌ها انتخاب شوند.
22 -
آدم کش‌ها در فیلم‌ها همیشه خیلی تروتمیز و شیک نشان داده شده اند. کاری که من انجام می‌دهم این است نشان دهم کشتن یک انسان، می‌تواند چه قدر سخت و کثیف باشد.

23 - من ضد پلیس‌ها نیستم. فقط از آن‌ها می‌ترسم.

فرناز وهابزاده


 
comment نظرات ()
 
استاد فرشیدورد ...
ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

شاعر " این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست " در تنهايی درگذشت. استاد بزرگ زبان و ادبیات فارسی دکتر خسرو فرشیدورد ، چندین روز قبل در تنهایی و بیماری در "سرای سالمندان نیکان" در تهران به دیار باقی شتافت. متاسفانه تا زمان نگارش این نوشته، هیچ خبری در مورد درگذشت این استاد ارزشمند و از مفاخر فرهنگی این دیار منتشر نشده است.

دکتر فرشیدورد از استادان پیشکسوت دانشکده زبان و ادبیات فارسی و دارای شهرت جهانی و دیدگاه های ویژه در عرصه دستور زبان بود. مقالات و کتاب های فراوان و بسیار ارجمندی در حوزه دستور زبان فارسی و زبان شناسی و نقد ادبی و تحقیقات ادبی از آن استاد درگذشته برجای مانده است.

فرشیدورد چند سال قبل از دانشگاه تهران بازنشسته شد. وی مدتی را با بستگانش زندگی کرد و چندی پیش به سرای سالمندان نیکان منتقل شد که در آن جا دار فانی را وداع گفت. دکتر فرشیدورد به زبان و شعر فارسی عشق و غیرت فراوان داشت. این شعر که از مشهورترین سروده های استاد نیز هست به خوبی عشق او به ایران و فرهنگ این سرزمین را نشان می دهد:


این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست
آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست
در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست
در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست
در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست
آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست
آوارگی وخانه به دوشی چه بلایی ست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست
من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست
هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست
هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست
این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست
این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست

یادش گرامی


 
comment نظرات ()
 
بابام نذاشت بیام ...
ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم.

من میرم تو رستوران منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بگیم.

پیرزن قبول کرد.

فردا پیرمرد به رستوران رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه می کنه ازش پرسید چرا گریه می کنی؟

پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت:

بابام نذاشت بیام.

مریم رستمی


 
comment نظرات ()
 
نگرش ...
ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

گاهی داشته های ما آرزوهای دیگران است.

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
چاله ...
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

چاله ای در خیابان شهری وجود داشت و مردم از وجود این چاله گله داشتند.

زیرا به دلیل تاریکی خیابان بعضی وقت ها آدم های اون محل توی اون چاله می افتادند وبه شدت زخمی می شدند.

بنابراین همگی تصمیم گرفتند روبروی فرمانداری شهرجمع شوند واعتراض خودشان روبگن.

باکلی شعار وهیاهو بالاخره فرماندارو شهردار ونماینده شهردرمجلس بیرون اومدن وپشت تریبون قرارگرفتن.

ابتدا فرماندارشروع به سخنرانی کرد وهمه ساکت شدن.

فرماندارگفت من راه حل بسیارخوب دارم واون اینه که ما یه مرکز فوریت های پزشکی درنزدیکی اون چاله ایجاد کنیم تاهرموقع کسی دراون چاله افتاد سریعا اونو با آمبولانس به بیمارستان برسونه.

مردم همگی خوش حال کف میزدند وایول می گفتن.

تا این که شهردار پاشد و رو به فرماندار کرد وگفت این یه راه حل مسخره است.

چون شاید تا آمبولانس اون زخمی رو برسونه بیمارستان طرف بمیره، بنابراین من پیشنهاد می کنم که یک بیمارستان رو درنزدیکی اون چاله ایجاد بشه که اگه کسی تواون چاله بیفته سریع برسه بیمارستان و مورد مداوا قرار بگیره واین جوری شانس زنده ماندش بیشتره.

دیگه مردم سرازپا نمی شناختن کلی خوش حال شدن که صاحب یه بیمارستان جدید می شوند.

ناگهان نماینده شهر گفت که نه فرماندار عقل دارد نه شهردار.

چون ساخت یه بیمارستان حداقل 2 سال زمان می برد و ما برای الان چاره می خواهیم.

مردم همگی ساکت شدن که آقای نماینده چه راه حلی داره،

که نماینده گفت ما این چاله را پرمی کنیم و درکناربیمارستان شهر یه چاله می کنیم این جوری هم سریع تره وهم ارزان تر...


 
comment نظرات ()
 
؟!...
ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
زندگی بدون مهندسین...
ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

 

مهندسین الکترونیک

مهندسین مکانیک

مهندسین ارتباطات

مهندسین ارتباطات

مهندسین کامپیوتر

مهندسین هوا فضا

مهندسین برق

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
سلام ...
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
 

سلام به خواننده وبلاگ

مطالب این وبلاگ همه اش کشک است.

 

اما چرا کشک :

در گذشته نه چندان دور امکان تولید کشک به صورت امروزی وجود نداشت و این چاشنی غذایی در دکان هایی تحت همین عنوان " دکان کشک فروشی " به مردم عرضه می شد. و شما با مراجعه مستقیم به مغازه و تولید در لحظه مقدار کشک مورد نظر را تهیه می کردید اما چیز جالب در این جا ماهیت خود کشک بود. آن را در قطعات کوچک خریداری و به دلیل سختی بیش از حدش، می سپردیمش به منتهای راست یا چپ دهان مبارکمان و آن گاه طی یک فرایند بلند مدت کم کم با آب دهان مخلوطش نموده و ذره ذره از وجودش لذت می بردیم.

بیشتر مطالب این وبلاگ هم از آن جنس است.

 

مسئله را بفهمیم، راه حل ها آماده است و این یعنی نصف مسیر...

مابقی می ماند به عمل.

 

مدتی است که دوستان سرچشمه مطالب را پی گیری می کنند و همیشه پاسخ من به عزیزانم این بوده که چنان چه با مطلب ارتباط برقرار نمودید آن را در خود بپرورانند.

 

با تجدید احترام

داوود امیراحمدی


 
comment نظرات ()
 
دیکطه ...
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
 

ما واسه صداهای کاملا مشابه، حروف مختلف داریم :

واسه این صدا ۲تا حرف داریم: ت، ط

واسه این ۲تا: هـ، ح

واسه این ۲تا: ق، غ

واسه این ۲تا: ء، ع

واسه این ۳تا: ث، س، ص

و واسه این ۴تا: ز، ذ، ض، ظ

این یعنی:

شیشه رو نمی‌شه غلط نوشت.

دوغ رو می‌شه ۱جور غلط نوشت.

غلط رو می‌شه ۳جور غلط نوشت.

دست رو می‌شه ۵ جور غلط نوشت.

اینترنت رو می‌شه ۷جور غلط نوشت.

سزاوار رو می‌شه ۱۱جور غلط نوشت.

زلزله رو می‌شه ۱۵جور غلط نوشت.

ستیز رو می‌شه ۲۳جور غلط نوشت.

احتذار رو می‌شه ۳۱جور غلط نوشت.

استحقاق رو می‌شه ۹۵جور غلط نوشت.

و اهتزاز رو می‌شه ۱۲۷جور غلط نوشت!

واغئن چتوری شد که ماحا طونصطیم دیکطه یاد بگیریم…

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
مقدمه یک کتاب...
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
 

در مقدمه کتاب ضیافت افلاطون که در زمان رییس جمهوری خاتمی به چاپ رسیده بود متنی وجود داشت که گویا در چاپ های بعدی از روی این کتاب حذف شده است.

بخشی از این مقدمه به شرح ذیل است:

در جوامع استبدادی همیشه زن و مرد از هم جدا می شوند تا مردها و زن ها چیزی که بینشان جریان داشته باشد، شهوت بیمار گونه ناشی از توهم شناخت از هم باشد، تا هیچ زنی و مردی زیبایی و زشتی واقعی را نتواند تشخیص بدهد و زن ها و مرد ها در انتخاب هم به اندازه شهوت برانگیز بودن توجه داشته باشند و بس، نه چیز دیگری ..چرا؟؟

چون اگر در جامعه روابط زن و مرد آزاد باشد آن دیوار شهوت فرو می ریزد و زن ها و مردها زیبایی و زشتی واقعی را تشخیص می دهند و خانواده هایی که تشکیل می دهند بر دوست داشتن انسانی بنا می کنند و فرزندان سالم تربیت می کنند که تاب استبداد را ندارد و به عبارتی استبداد با وجود آن ها بیگانه است، چرا که آزاد پرورش می یابند.


 
comment نظرات ()
 
تفکر سگی و گربه ای ...
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
 

 

طرز تفکر یک سگ :

این آدما به من غذا می دن، نوازشم می کنن، دوسم دارن. پس حتما اونا خدای من هستند

طرز تفکر یک گربه :

این آدما به من غذا می دن، نوازشم می کنن، دوسم دارن. حتما من خدای اونا هستم

 

اگر خوب به این جملات فکر کنیم، ما انسان ها هم از همین نوع تفکرها برخورداریم. عده ای خودشون رو به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند و عده ای به خاطر همین موضوع دچار خود بزرگ بینی های کاذب میشن.


 
comment نظرات ()
 
نجابت ...
ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
اولین روز پاییز ...
ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
 

ای آن که زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ ام، همه عالم از آن من

آن دم که با توام، پِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبک ام مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلند آسمان من؟

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
نگرش ...
ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
پاییز را دریابید ...
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ۱۳٩٠
 

معلممان به خط فاصله می گفت خط تیره.

خوب می دانست که فاصله با ما چه می کند.


 
comment نظرات ()