body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

26 آبان ماه نود ...
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
 

جلسه جوانان در موسسه سمر با حضور مدیرعامل محترمش سرکار خانم شهرزاد آیرم

و تعدادی از همکاران باوفای ایشان

 نیاز ما فراتر از علم است

وآگاهیم، در دانشگاه زندگیست که می توانی آن را برآورده نمایی.


 
comment نظرات ()
 
دعوت نامه را جدی بگیرید...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠
 

 

 پیشنهاد می کنم تو این دوره شرکت کنید

 در ادامه ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
... رفت.
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠
 

 

ترس از مرگ قسمت اعظمی از طول عمرمان را به خود اختصاص می دهد، فارغ از آنیم که اتفاقش آنیست...

و به یک باره ...

با دمی یا بازدمی ...

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
پرواز طاوس ...
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
وقتی کسی حالش بده، بهش چی بگیم ...
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
 

وقتی کسی حالش بده بهش نگید،

ای بابا اینم می گذره،

نگید درست می شه،

نخواهید با جوک های مسخره بخندونیدش

نمی خواد بخنده.

خنده اش نمیاد غصه داره.

می فهمین؟ غصه.

در ادامه مطلب پی گیری کنید ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
آدم ها ...
ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
 

بعضی از آدم ها را باید چند بار خواند تا معنی آن ها را فهمید
و بعضی از آدم
ها را باید نخوانده دور انداخت..
بعضی آدم
ها جلد زرکوب دارند٬ بعضی جلد ضخیم،
بعضی جلد نازک و بعضی اصلا جلد ندارند.
بعضی آدم
ها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند
و بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی آدم
ها ترجمه شده اند
وبعضی تفسیر می شوند.
بعضی از آدم
ها تجدید چاپ می شوند
وبعضی از آدم
ها فتو کپی آدم های دیگرند.
بعضی از آدم
ها دارای صفحات سیاه و سفیداند و
بعضی از آدم
ها صفحات رنگی و جذاب دارند
بعضی از آدم
ها قیمت پشت جلد دارند.
بعضی از آدم
ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.
بعضی از آدم
ها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی از آدم
ها را باید جلد گرفت.
بعضی از آدم
ها را می شود توی جیب گذاشت
و بعضی را توی کیف.
بعضی از آدم
ها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.
بعضی از آدم
ها فقط جدول سرگرمی اند وبعضی ها معلومات عمومی.
بعضی از آدم
ها خط خوردگی و خط زدگی دارند
وبعضی از آدم
ها غلط های چاپی فراوان .
از روی بعضی از آدم
ها باید مشق نوشت
و از روی بعضی آدم
ها باید جریمه نوشت
به راستی ما کدامیم؟..


 
comment نظرات ()
 
عکس برنده ...
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
 

 

این تصویر آسمان و صخره های سنگی زیبا نیست.

بلکه عکسی است که توسط یک میکروسکوپ الکترونی از ترک های روی یک فلز هنگام خم شدن گرفته شده است. ‏

این تصویر برنده مسابقه FEI در بهترین تصویر میکروسکپی سال ۲۰۱۱ شده است.‏


 
comment نظرات ()
 
آن بالا که بودم ...
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
 

آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود:

اول گفتند زني از اهالي جورجيا همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه مي گرفت. قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم.

بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند، پاريس، خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آن ها نه سالگي در تصادفي كشته مي شود گفتم حرف اش را هم نزنيد.

بعد قرار شد كلوديا زنم باشد با دو پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم.

حالا كلوديا، همين كه كنارم ايستاده است، مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نمي دهم.

مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد، با سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نمي دانند...


 
comment نظرات ()
 
دور از تو زنده ام ...
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
 

 

باز هم از درد تو بارانی ام

در قفس شوق تو زندانی ام

باز به تنگ آمدم از اشتیاق

بحر خروشانم و طوفانی ام

آن قدرم گرم پرستیدن ات

گشته فراموش مسلمانی ام

من که دچارم به غم ات بی دریغ

نیست روا، این که بسوزانی ام

تا نکند چشم حسودان اثر

دور سر خویش بگردانی ام

من که بریدم دل از این زندگی

غیر غم ات چیست پریشانی ام؟

دور شدم از تو ولی زنده ام!

زنده به این ام که برنجانی ام

زندگی ام را سر و سامان کجاست؟

خسته از این بی سر و سامانی ام

امیر شهلا

همسایه آقا رضای مهربون

 


 
comment نظرات ()
 
رسانه ها می توانند دیدگاه ها را تغییر دهند ...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
کارت پستال ...
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
 

 

از دوستی کارت پستالی دستم رسید که در میانش تصویر کره زمین بود ...

و در ادامه اش، این یادداشت،

کاهش تو هم این جا بودی ...


 
comment نظرات ()
 
حمد و سپاس ...
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠
 

حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد.
جهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از این که راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آن چه رضا و خوشنودی توست.
پس،
هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی .
هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.
هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم بر نعمت هایم افزودی.
و این ها همه چیست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!

من کدام یک از نعمت های تو را می توانم بشمارم یا حتی به یاد آورم و به خاطر سپارم؟
خدایا! الطاف خفیه ات و مهربانی های پنهانی ات بیشتر و پیشتر از نعمت
های آشکار توست.
خدایا! من را آزرمناک خویش قرار ده آن سان که انگار می
بینمت.
من را آن گونه حیامند کن که گویی حضور عزیزت را احساس می کنم.

خدایا!
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان.
و با مرکب نافرمانی ات به وادی شقاوت و بد بختی ام مکشان.
در قضایت خیرم را بخواه.
و قدرت برکاتت را بر من فرو ریز تا آن جا که تاخیر را در تعجیل های تو و تعجیل را در تاخیر های تو نپسندم.
آن چه را که پیش می اندازی دلم هوای تاخیرش را نکند.
و آن چه را که بازپس می نهی من را به شکوه و گلایه نکشاند.

پروردگار من!
من را از هول و هراس های دنیا و غم واندوه های آخرت رهایی ببخش.
و من را از شر آنان که در زمین ستم می کنند در امان بدار.

خدایا!
به که واگذارم می کنی؟
به سوی که می فرستی ام؟
به سوی آشنایان و نزدیکان؟

تا از من ببرند و روی برگردانند.
یا به سوی غریبان و غریبه گان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
یا به سوی آنان که ضعف مرا می خواهند و خواری ام را طلب می کنند؟
من به سوی دیگران دست دراز کنم؟

در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.
ای توشه و توان سختی هایم!
ای همدم تنهایی هایم!
ای فریاد رس غم وغصه هایم!
ای ولی نعمت هایم!
ای پشت و پناهم در هجوم بی رحم مشکلات!
ای مونس و مامن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بی کسی!
ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگی!
ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بی انتهای تو!
تو پناهگاه منی!
تو کهف منی!
تو مامن منی!
وقتی که راه ها و مذهب ها با همه فراخی شان مرا به عجز می کشانند و زمین با همه وسعتش بر من تنگی می کند و ...
اگرنبود رحمت تو بی تردید من از هلاک شدگان بودم.
و اگر نبود محبت تو بی شک سقوط و نا بودی تنها پیشروی من میشد.
ای زنده!
ای معنای حیات! زمانی که هیچ زنده ای در وجود نبوده است.
ای آن که :
با خوبی و احسانش خود را به من نشان داد.
و من با بدی ها و عصیانم در مقابلش ظاهر شدم.
ای آن که:
در بیماری خواندمش و شفایم داد.
در جهل خواندمش و شناختم عنایت کرد.
در تنهایی صدایش کردم و جمعیتم بخشید.
در غربت طلبیدمش و به وطن بازم گرداند.
در فقر خواستمش و غنایم بخشید.
من آنم که بدی کردم ... من آنم که گناه کردم.
من آنم که به بدی همت گماشتم.
من آنم که در جهالت غوطه ور شدم.
من آنم که غفلت کردم.
من آنم که پیمان بستم و شکستم.
من آنم که بد عهدی کردم .....
و ... اکنون باز گشته ام.
باز آمده ام با کوله باری از گناه و اقرار به گناه.
پس تو در گذر ای خدای من!
ببخش ای آن که گناه بندگان به او زیان نمی رساند.
ای آن که از طاعت خلایق بی نیاز است و با یاری و پشتیبانی و رحمتش مردمان را به انجام کارها ی خوب توفیق می دهد.
معبود من!
اینک من پیش روی توام و در میان دست های تو.
آقای من!
بال گسترده و پر شکسته و خوار و دلتنگ و حقیر.
نه عذری دارم که بیاورم نه توانی که یاری بطلبم.
نه ریسمانی که بدان بیاویزم.
و نه دلیل و برهانی که بدان متوسل شوم.
چه می توانم بکنم؟ وقتی که این کوله بار زشتی و گناه با من است ؟!

انکار؟!
چگونه و از کجا ممکن است و چه نفعی دارد وقتی که همه اعضا و جوارحم به آن چه کرده ام گواهی می دهند؟
خدای من!
خواندمت پاسخم گفتی.
از تو خواستم عطایم کردی.
به سوی تو آمدم آغوش رحمت گشودی.
به تو تکیه کردم نجاتم دادی.
به تو پناه آوردم کفایتم کردی.
خدایا!
از خیمه گاه رحمتت بیرونمان مکن.
از آستان مهرت نومیدمان مساز.
آرزوها و انتظارهایمان را به حرمان مکشان.
از درگاه خویشت ما را مران.
ای خدای مهربان!
بر من روزی حلالت را وسعت ببخش.
و جسم و دینم را سلامت بدار.
و خوف و وحشتم را به آرامش و امنیت مبدل کن.
و از آتش جهنم رهایم ساز.
خدای من!
اگر آن چه از تو خواسته ام عنایتم فرمایی، محرومیت از غیر از آن زیان ندارد.
و اگر عطا نکنی هر چه عطا جز آن منفعت ندارد.

یا رب! یا رب! یا رب!
خدای من!
این منم و پستی و فرو مایگی ام.
و این تویی با بزرگی و کرامتت.
از من این می سزد و از تو آن
" چگونه ممکن است به ورطه نومیدی بیافتم در حالی که تو مهربان و صمیمی جویای حال منی."

خدای من!
تو چه قدر با من مهربانی با این جهالت عظیمی که من بدان مبتلایم!
تو چه قدر درگذرنده و بخشنده ای با این همه کار بد که من می کنم و این همه زشتی کردار که من دارم.

خدای من!
تو چه قدر به من نزدیکی با این همه فاصله ای که من از تو گرفته ام.
تو که این قدر دلسوز منی!
خدایا تو کی نبودی که بودنت دلیل بخواهد؟
تو کی غایب بوده ای که حضورت نشانه بخواهد؟
تو کی پنهان بوده ای که ظهورت محتاج آیه باشد؟
کور باد چشمی که تو را ناظر خویش نبیند.
کور باد نگاهی که دیده بانی نگاه تو را درنیابد.
بسته باد پنجره ای که رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود.
و زیانکار باد سودای بنده ای که از عشق تو نصیب ندارد.

مرا از سیطره ذلت بار نفس نجات ده و پیش ازآن که خاک گور بر اندامم بنشیند از شک وشرک رهایی ام بخش.

خدای من!
چگونه نا امید باشم در حالی که تو امید منی!
چگونه سستی بگیرم، چگونه خواری پذیرم که تو تکیه گاه منی!
ای آن که با کمال زیبایی و نورانیت خویش چنان تجلی کرده ای که عظمتت برتمامی ما سایه افکنده.
یا رب! یا رب! یا رب


 
comment نظرات ()
 
یادگیری ...
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 

We Learn...
10% of what we read,
20% of what we hear,
30% of what we see,
50% of what we see and hear,
70% of what we discuss,
80% of what we experience,
95% of what we teach others.

 

William Glasser


 
comment نظرات ()
 
مدت ها قبل ...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
...
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
سوال ...
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

تمام تلاش ما برای بازگشت به خانه است.

 خانه ای که نقطه شروع، پایان یا مقصد است.

تا این خانه چه قدر راه است... ؟


 
comment نظرات ()
 
درک احساس متقابل ...
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

نقل است که :

به هنگام حمله ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ...

یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابان های پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند.

فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده پوست فروش ملتمسانه و با نفسهای بریده بریده فریاد می زند :

کمکم کن جانم را نجات بده. کجا می توانم پنهان شوم؟!

پوست فروش میگوید، زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد...

پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند، او کجاست ؟ ما دیدیم که او آمد تو !

قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می کنند. آنها تل پوستینها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی یابند سپس راه خود را می گیرند و می روند.

فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند.

پوست فروش رو به فرمانده کرده و محجوب از او می پرسد : ببخشید که همچین سوالی از شخص مهمی چون شما می کنم اما می خواهم بدانم که اون زیر با علم به این که لحظه بعد آخرین لحظات زندگیتان است چه احساس داشتید ؟

فرمانده قامتش را راست کرده و در حالی که سینه اش را جلو میداد خشمگین می غرد :

تو به چه حقی جرات می کنی که همچین سوالی از من بپرسی ؟

سرباز این مردک گستاخ را ببرید چشماشو ببندید و اعدامش کنید. من خودم شخصا فرمان آتش را صادر خواهم کرد!

محافظان بر پیکر پوست فروش چنگ زده کشان کشان او را با خود می برند و سینه کش دیوار چشمان او را می بندند پوست فروش نمی تواند چیزی ببیند اما صدای ملایم و موجدار لباس هایش را در جریان باد سرد می شنود و برخورد ملایم باد سرد بر لباس هایش خنک شدن گونه هایش و لرزش غیر قابل کنترل پاهایش را احساس می کند ...

سپس صدای فرمانده را می شنود که پس از صاف کردن گلویش به آرامی می گوید :

آماده ... هدف ...

در این لحظه پوست فروش با علم به این که تا چند لحظه دیگر همین چند احساس را نیز از دست خواهد داد؛ احساسی غیر قابل وصف سر تا سر وجودش را در بر می گیرد و قطرات اشک از گونه هایش فرو می غلتد پس از سکوتی طولانی پوست فروش صدای گام هایی را می شنود که به او نزدیک می شوند ...

سپس نوار دور چشمان پوست فروش را بر می دارند.

پوست فروش که در اثر تابش ناگهانی نور خورشید هنوز نیمه کور بود در مقابل خود فرمانده فرانسوی را می بیند که با چشمانی نافذ و معنی دار چشمانی که انگار بر ذره ذره وجودش اشراف دارد به او می نگرد...

آن گاه به سخن آمده و به نرمی می گوید :

حالا فهمیدی که چه احساسی داشتم ؟!

پی نوشت : دوستی میگفت این داستان واقعی و آن فرمانده ناپلئون بوده ...

http://bestnew.persianblog.ir/

گاهی اوقات به دوستان خودمان در شرایط که از لحاظ روحی وضعیت مناسبی ندارند با بیان این جمله که احساس شما را درک می کنم سعی بر آرام نمودنشان می نماییم. ولی آیا واقعا درک درستی از احساس و شرایط او داریم یا فقط این یک عبارت تو خالیست که در ضمیر ناخودآگاه ما بایگانی شده است برای مصرف در چنین موقعیت هایی ؟

درک درست از شرایط و مشکلات انسان هایی پیرامونمان که در دایره اهمیت یکم ما قرار دارد می تواند به قدری اهمیت یابد که باعث تغییر در نگرش آنان و در نهایت شناخت راه از چاه شود. از قدرت تاثیرتان بر محیط پیرامونتان غافل نباشید.

با تجدید احترام - داوود امیراحمدی


 
comment نظرات ()
 
سلام ...
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
 

سلام به همه جوانان این مرز و بوم.


 
comment نظرات ()
 
دعوتی ویژه از جوانان ....
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

پیام مطلب را دریابید تا وارد مرحله بعدی شوید ...


 
comment نظرات ()
 
هدیه ای درونی ...
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

مردی فرزانه که در حال سفر کردن بود، سنگ با ارزشی را از يک رودخانه پيدا کرد.

روز بعد مسافری را ديد که بسيار گرسنه بود.

مرد فرزانه سفره اش را باز کرد، تا او را در غذای خود سهيم کند.

مسافر گرسنه سنگ با ارزش را ديد و از وی خواست تا سنگ را به او بدهد. او نيز بلا درنگ سنگ را به آن مسافر گرسنه داد.

مسافر در حالی که به خوشبختی خود مي باليد، آن جا را ترک کرد.

او مي دانست که سنگ به حد کافی ارزش دارد، تا او را در طول زندگی تامين کند.

اما چند روز بعد برگشت، تا سنگ را به صاحبش باز گرداند.

او گفت من خيلی فکر کرده ام و مي دانم که اين سنگ چه قدر با ارزش است.

اما آن را به شما باز مي گردانم تا شايد چيز بهتری به من هديه بدهی.

به من آن چيزی را بده که در درون توست و تو را قادر ساخته که اين سنگ با ارزش را به من هديه بدهی.


 
comment نظرات ()
 
هر مرد باید ۴ زن داشته باشد ...
ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

پروفسور « باهر»، جامعه شناس و بنیان گذار رفتارشناسی در ایران است. او متخصص برگزاری سمینارها و نشست های عجیب و غریب در حوزه های مختلف و به ویژه روابط زناشویی است. آخرین نمونه از این دست همایش های پروفسور باهر همایش طلاق درمانی است که در حال برگزاری است.

بهانه گفت وگوی ما با پروفسور باهر اما رویت یک تیتر در فهرست مقاله های او بود:

«هر مرد باید ۴ زن داشته باشد!»

این تیتر به لحاظ روزنامه نگاری جذابیت بالایی داشت. این موضوع بهانه ای شد برای گفت وگویی کوتاه اما جالب با پروفسور باهر.

در بین عنوان مقالات شما چند تیتر دیده می شود که خیلی جالب به نظر می رسند. می خواهیم رویکرد و نظر شما را راجع به این موضوعات بدانیم. برای مثال عنوان هر مرد باید ۴ زن داشته باشد این یعنی چه؟ شما واقعا معتقدید، هر مرد باید ۴ زن داشته باشد؟!

نه، آن فقط عنوان مقاله است. منظور این است که هرمرد باید تکفل ۴ زن را برعهده بگیرد. در واقع از نظر من هر مرد را ۴ زن می سازد.

 

● این ۴ زن چه افرادی هستند؟

مادر، خواهر، دختر و همسر. یک مرد را باید ۴ زن چکش کاری کنند تا بشود یک آقا. این ۴ زن باید در زندگی یک مرد وجود و حضور داشته باشند تا یک مرد نرمال و عادی باشد.

 

● یعنی چه، یعنی اگر مردی خواهر یا دختر ندارد، آقا نیست؟

نه، قطعا کم دارد. وجود نداشتن هر کدام از این ۴ زن می تواند در زندگی روحی و عاطفی و از طرفی در زندگی اجتماعی فرد اخلال ایجاد می شود.

 

● مصداق و نمونه این کمبودها در کدام رفتارها دیده می شود؟

اصولا یک مرد باید از ۴ طرف و با ۴ روان شناسی مختلف حمایت شود و اگر هرکدام از این ها کم باشد، مشکلی پیش می آید. شما ببینید چرا عروس و مادر شوهر باهم مشکل دارند؟ به این دلیل که می خواهند، مرد را بالانس کنند و این مشکل طبیعی است.

مثلا مردی که مادر ندارد، همسرش هرچه توانسته زور گفته و این مرد هم قبول کرده ولی اگر هرکدام از این ها حضور داشته باشند آن ها با هم مشکل دارند و مرد رفتاری متعادل پیدا می کند...


 
comment نظرات ()
 
وطن ...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

وطن يعني پدر، مادر، نياكان

به خون و خاك بستن عهد و پيمان

وطن يعني محبت، مهرباني

نثار هر كه داني و نداني

وطن يعني نگاه هم وطن دوست

هرآن جايي كه داني هموطن اوست

وطن يعني زلال چشمه پاك

وطن يعني درخت ريشه در خاك

ستيغ و صخره و دريا و هامون

ارس، زاينده رود، اروند، كارون

دنا، الوند، كركس، طاق بستان

هَزار و قافلانكوه و پلنگان

وطن يعني بلنداي دماوند

شكيبا دل در آتش پاي در بند

وطن يعني شكوهِ اشترانكوه

به درياي گهر اِستاده نستوه

وطن يعني سهندِ صخره پيكر

ستيغ سينه در سنگ تَمَندر

وطن يعني وطن، استان به استان

خراسان، سيستان، سمنان، لرستان

كوير لوت، كرمان، يزد، ساري

سپاهان، هگمتانه، بختياري

طبس، بوشهر، كردستان، مريوان

دو آذربايجان، ايلام، گيلان

اراك و فارس، خوزستان و تهران

بلوچستان و هرمزگان و زنجان

وطن يعني سراي ترك با پارس

وطن يعني خليج تا ابد فارس

بهشتي چشم را گسترده در پيش

ابوموسي و مينو، هرمز و كيش

وطن يعني همه سازندگي ها

رهايي از تمام بندگي ها

بريدنْ دستِ غير از گردنِ نفت

صَلايِ صبح ملي گشتن نفت

وطن يعني ز هر ايل و تباري

وطن را پاسباني، پاسداري

وطن يعني دلير و گُرد با هم

وطن يعني بلوچ و كُرد با هم

وطن يعني سواران و سواري

لُر و كُرد و يَموت و بختياري

همه يك جان و يك دل بودن ما

به دامان وطن آسودن ما

وطن يعني دلي از عشق لبريز

گره بافِ ظريف فرش تبريز

وطن يعني هنر، يعني سپاهان

حرير دستباف فرش كاشان

وطن يعني كتيبه در دل سنگ

تمدن، دين، هنر، تاريخ، فرهنگ

وطن يعني همه نيك و بهنجار

چه پندار و چه گفتار و چه كردار

وطن يعني شب رحمت، شب قدر

شب جوشن، شب روشن، شب بدر

وطن يعني هم از دور و هم از دير

سده، نوروز، يلدا، مهرگان، تير

هزاران نقش و خطّ مانده در ياد

صبا، كلهر، كمال الملك، بهزاد

نكيسا، باربد، افسانه و چنگ

سرود تيشه ي فرهاد در سنگ

سر و سرمايه هاي سرفرازي

ابوريحان و خوارزمي و رازي

به اوج علم و دانش رهنوردي

ابونصر، ابن سينا، سهروردي

به بحر عشق و عرفان ناخدايي

عراقي، رودكي، جامي، سنايي

وطن يعني به فرهنگ آشنايي

دُر لفظِ دَري را دهخدايي

وطن يعني جهاني در دل جام

وطن يعني رباعيات خيام

وطن يعني همه شيرين كلامي

عفافِ عشق در شعر نظامي

وطن يعني نگاه مولوي سوز

حضور نور در شمسِ شب و روز

وطن يعني پيامِ پندِ سعدي

زبان، پيوسته در پيوند سعدي

وطن يعني تَبيره، دَمدَمه، كوس

طلوع آفتاب شعر از توس

وطن يعني شب شهنامه خواندن

سخن چون رستم از سهراب راندن

وطن يعني رهايي زآتش و خون

خروش كاوه و خشم فريدون

وطن يعني دل و دستي در آتش

روان و تن، كمان و تير آرش

وطن يعني به دشمن راه بستن

به اوج آريوبرزن نشستن

وطن يعني اذان عشق گفتن

وطن يعني غبار از عشق رُفتن

نماز خون به خونين شهر خواندن

مهاجم را ز خرمشهر راندن

سپاه جان به خوزستان كشيدن

شهادت را به جان ارزان خريدن

وطن يعني هدف، يعني شهامت

وطن يعني شرف، يعني شهادت

وطن يعني شكوه سرفرازي

وطن يعني ز عالم بي نيازي

وطن يعني گذشته، حال، فردا

تمام سهم يك ملت ز دنيا

وطن يعني چه آباد و چه ويران

وطن يعني همين جا، يعني ايران


 
comment نظرات ()
 
یک هزارو پانصد سال دست در دست هم ...
ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

باستان شناسان ایتالیایی موفق به کشف اسکلت زوجی شدند که حدود یک هزار و ۵۰۰ سال پیش دفن شده‌اند اما هنوز هم دست‌های یک دیگر را در دست می‌فشارند. بقایای باقی مانده از اسکلت یک زوج از دوران روم باستان نشان می‌دهد این زن و مرد یک هزار و ۵۰۰ سال دست‌های یک دیگر را گرفته‌اند.

باستان شناسان ایتالیایی معتقدند این زوج به طور همزمان بین قرن ۵ و ۶ پس از میلاد در شمال مرکزی ایتالیا به خاک سپرده شده‌اند. یک حلقه برنزی در انگشتان زن دیده می‌شود و به نظر می‌رسد که این زن در حال نگاه کردن به مرد است.

باستان شناسان معتقدند این دو هنگام دفن شدن به صورت یک دیگر خیره شده بودند. وضعیت ستون مهره مرد نشان می‌دهد سر وی پس از مرگ به سمت دیگری چرخیده است. این ۲ اسکلت توسط باستان شناسان دانشگاه بولونیا در ایتالیا مورد مطالعه و بررسی قرار می‎گیرد تا سن، نسبت و هم چنین علت مرگ آن‎ها مشخص شود.

http://www.rozanehonline.com/content/view/1602/136/


 
comment نظرات ()
 
عکس و احساس ...
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠
 

درد دارد
وقتی تو مرا...
به بهایی فروختی که قیمت این پاکت سیگارم هم نمی شود...

ºººººººººººººººººººº

دلتنگی عین آتش زیر خاکــــــستر است
گــــــاهی فـــــــکر می کنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه
ات را آتــــش مـی زند...

ºººººººººººººººººººº

من دیـوانه آن لحظه ای هستــم که تو دلتنگم شوی
و محکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم
عشق من
بوسه با لجبازی، بیشتر می چسبـد!

ºººººººººººººººººººº

روزگارا که چنین سخت به من می گیری!
باخبر باش که پژمردن من آسان نیست
گرچه دلگیرتر از دیروزم،
گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند،
لیک باور دارم، دل خوشی
ها کم نیست
زندگی باید کرد ...

ºººººººººººººººººººº

و امان از این بوی پاییز و آسمان ابری
که آدم نه خودش می
داند دردش چیست و نه هیچ‌کس دیگری...
فقط می
دانی که هر چه هوا سردتر می شود
دلت آغوش ِگرم
تری می خواهد...

ºººººººººººººººººººº

به چه فکر می کنم ؟
انتقام از آن
هایی که هیچ وقت نبودند...
آن
هایی که می توانستند باشند ولی نخواستند...
فراموش نکرده
ام که هرچیزی که می تواند باشد،
در اصل نباید باشد...

ºººººººººººººººººººº

گاهــی حجـم ِ دلــــتنـگی هایـم
آن قــَدر زیـاد می
شود
که دنیــــا با تمام ِ وسعتش
برایـَم تنگ می
شود ...
... دلتنــگـم...
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد...
دلتنگ کسی که دلتنگی
هایم را ندید...
دلتنگ ِ خودَم...
خودی که مدتهـــاست گم کـر د ه ام ...

گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم

یک بار از دیار …

یک بار از یاد …

یک بار از دل …

و یک بار از دست...

ºººººººººººººººººººº

دلم آغوش بی دغدغه می خواهد...

ºººººººººººººººººººº

کسی که نشسته است همیشه خسته نیست... شاید جایی برای رفتن نداشته باشد... !

ºººººººººººººººººººº

روزها پر و خالی می‌شوند
مثل فنجان‌های چای در کافه
های بعدازظهر
اما هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد
این که مثلا تو
ناگهان در آن‌سوی میز نشسته باشی ...

شیدرخ عباس نژاد


 
comment نظرات ()
 
وایت بُرد ...
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
دوست ...
ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
 

داوود جان من ...

بعضی وقت ها کِسِلی!

خودت هم نمی دانی چه شده ات!

دست و دل ات به کاری نمی رود!

حال و حوصله خودت را هم نداری!

همه اش چشم ات به عقربه کوچک است تا بگردد و بچرخد تا به زنگ آخر برسانَدَت.

من بعضی وقت ها این چنین می شوم. علاجش یک پیاله غزل است.

اگر عاشقانه بنوشیاش، آن چنان جانانه نشئه ات می کند که میمانی این همه انرژی را از کجا آورده ای!

برایت امروز غزل واره ای آورده ام تا اگر روح ات بارانی است، چترت را ببندی و زیر باران اش بروی و در این خَلسه روحانی، کمی با او خلوت کنی.

نازش را بکشی و قربان صدقه اش بروی!

یقین بدان حالات خوش می شود!

همه خوبی های دنیا را با هم برایت می خواهم.

دوستدار تو- امیرشهلا

چهارم ماه هشتم- مشهد مهربانی

 

دعا کن دلم بوی باران بگیرد

و این درد جانسوز درمان بگیرد

دعا کن دلم رنگ آیینه گردد

و تنهایی از عشق پایان بگیرد

چکاوک به یک گوشه اش لانه سازد

شقایق ز شادابیش جان بگیرد

دعا می کنم تا که روزی بیاید

دعا کن سرم را به دامان بگیرد

دعا کن که دستان پر پینه ام را

به گرمی به آغوش دستان بگیرد

دعا کن که این سفره خالی عشق

به باریدنی طعمی از نان بگیرد

دعا کن که تنهاترین مرد دنیا

دمی همره عشق سامان بگیرد

دعا کن اگر می سرایم تو باشی

که با خنده هایت دلم جان بگیرد


 
comment نظرات ()
 
خوشبخت ترین فرد ...
ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
 

اگر آن گونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید با همسرتان بر خورد می کردید اکنون خوشبخت ترین فردِ دنیا بودید…!

اگر هر روز شارژش می کردید…!

باهاش در روز از همه بیشتر صحبت می کردید …!

پایِ صحبت‌هایش می نشستید…!

پیغام‌هایش را دریافت می کردید…!

پول خرجش می کردید …!

براش زیور آلاتِ تزئینی می خرید…!

دورش یک محافظ محکم می کشیدید…!

در نبودش احساسِ کمبود می کردید …!

حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود حتی…!

مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش می سپردید…!

همیشه و همه ‌جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی‌…!

و اگر همیشه…همراهِ اولتان بود...

با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچ کس تنها نیست…!

در ضمن اضافه می کنم الان هم که گوشی ها تاچی شده، اگر همون قدر که گوشی رو تاچ می کنید همسرتون رو نوازش بکنید کلی خوشبخت می شوید...

شاپور حقیقت


 
comment نظرات ()
 
نماز جماعت بی ریا ...
ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
 

عسل دیزبند


 
comment نظرات ()
 
قدری از كريم خان زند و اخلاق او ...
ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
 

بیست و هفتم نوامبر سال 1770 ميلادي كريم خان زند، وكيل ايرانيان، در عمارتي در شيراز كه امروز « موزه پارس » ناميده مي شود، فرستاده روسيه را پذيرفت كه رنج سفر دو هزار و پانصد كيلومتري از سن پترزبورگ تا شيراز را بر خود هموار كرده بود تا پيام تزار روسيه را به فرمانرواي ايران برساند. سفير تزار خبر پيروزي روسيه بر عثماني را در جنگ دريايي به اطلاع خان رسانيد و تمايل تزار را به داشتن روابط دوستانه و اتحاد با وي اعلام داشت. فرستاده تزار انتظار داشت كه كريم خان كه دوبار باعثماني بر سر بصره جنگيده بود از شنيدن خبر شكست دريايي عثماني خرسند شود كه كريم خان ابرو در هم كشيد و خطاب به سفير تزار گفت كه شكست ملت ديگر ما را شاد نمي كند و سفير تزار (طبق نوشته هاي به جاي مانده از او، به قلم خودش) شوكه شد و بعدا به تزار گزارش داد كه اتحاد با كريم خان را برضد عثماني فراموش كند و اضافه كرده بود كه كريم خان با همه رهبراني كه ديده، درباره آنان شنيده و در كتب تاريخ خوانده است فرق دارد، زيرا كه خودش را يك تبعه عادي مانند ساير مردم مي داند، مردي است به غايت فروتن و بدون هرگونه افاده؛ رفتارش هم ديپلماتيك نيست و ديدار با او تشريفات ندارد.

بايد دانست كه كريم خان در هر دو جنگ خود با عثماني بر سر بصره پيروز شده بود. وي علاوه بر دور ساختن عثماني از منطقه بصره، هلندي ها را هم از خارك و جزاير اطراف آن اخراج كرده بود.
كريم خان كه از پذيرفتن عنوان شاهي و تاسيس سلسله اجتناب مي كرد نسبت به امنيت خليج فارس و خوزستان حساس بود.

مورخان اروپايي كريم خان را مردي عادل و منصف و يك ايراني فوق العاده و شخصيتي منحصر به فرد در تاريخ توصيف كرده و درباره اش به نقل از ديپلماتهاي اروپايي و ميسيون هاي مسيحي نوشته اند: كريم خان كه از يك نژاد خالص ايراني ( لر) بود از ديدن شادي مردم شاد مي شد و براي شاد كردن شيرازي ها از جيب خودش (نه از خزانه عمومي) به نوازندگان پول مي داد كه در ميدان هاي شهر ساز بزنند و اگر فرصتي به دست مي آورد درطباخي هاي عمومي در كنار مردم عادي غذا صرف مي كرد و با شنيدن گفتگوي آنان با يك ديگر از دشواري ها آگاه مي شد و اين مسائل را حل مي كرد. به نوشته منشي كريم خان، به باور نماينده ايرانيان (كريم خان) مسائل كوچكند كه گاهي دفعتا چنان بزرگ مي شوند كه دودماني را منقرض مي كنند.

كريم خان كه رييس طايفه زند از مردم « لُر ـ بختياري » و يكي از ژنرال هاي ارتش نادرشاه بود؛ پس از قتل نادر (دهم ژوئن 1747 در يك كودتاي نظامي در قوچان)، در سخت ترين شرايط تصميم گرفت مانع از هم گسيختگي ايران شود؛ زيرا كه پس از كودتا، هر ژنرال در يك منطقه از كشور پرچم خودمختاري برافراشته بود. از جمله ژنرال احمدخاني دراني در قندهار. در اين هرج و مرج، كريم خان با ده سال تلاش يكايك اين مدعيان را سركوب و يا غير فعال كرد، ولي پس از هر پيروزي، مغلوبين را مورد بخشودگي قرار داد و دشمنان مقتولش را با احترام و تشريفات مرسوم دفن كرد و با اين كه بناي كاخ گلستان را در تهران آغاز كرده بود، شهر شيراز را پايتخت كشور قرار داد تا بازگشتي به عهد باستان و در مجاورت تخت جمشيد باشد.

وي با ايجاد يك نظام اداري ـ قضايي كارآمد آرامشي را به ايران بازگردانيد كه قرنها روي آن را به خود نديده بود.

كريم خان در طول 30 سال زمامداري اش به عمران و آباداني فراوان دست زد. تجارت را تشويق و ماليات كارگران و كشاورزان را لغو كرد. درشيراز بناهاي متعدد از جمله مسجد و بازار وكيل را ساخت. حافظيه و آرامگاه سعدي از كارهاي اوست. وي در كرمان نيز دست به عمران زد و بازسازي مسجد جامع مظفريه از يادگارهاي اوست و به همين سبب كرماني ها لطفعلي خان نوه وي را در روزهاي سخت در پناه خود قرار دادند كه گرفتار شقاوت و بيرحمي دشمن او آغامحمدخان قاجار شدند و ....


 
comment نظرات ()
 
وایت برد ...
ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
 


 
comment نظرات ()
 
گفت و گوی مسواک با دستمال توالت ...
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠
 

مسواک : گاهی احساس می کنم که بدترین شغل دنیا رو من دارم!

دستمال توالت: حق داری

بهمن احمدی


 
comment نظرات ()