body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

تقدیم به دوست ...
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
 

پا به پای کودکی هایم بیا             کفش هایت را به پا کن تا به تا

قاه قاه خنده ات را ساز کن             باز هم با خنده ات اعجاز کن

پا بکوب و لج کن و راضی نشو         با کسی جز عشق همبازی نشو

بچه های کوچه را هم کن خبر         عاقلی را یک شب از یادت ببر

خاله بازی کن به رسم کودکی         با همان چادر نماز پولکی

طعم چای و قوری گلدارمان         لحظه های ناب بی تکرارمان

مادری از جنس باران داشتیم         در کنارش خواب آسان داشتیم

یا پدر اسطوره دنیای ما             قهرمان باور زیبای ما

قصه های هر شب مادربزرگ         ماجرای بزبز قندی و گرگ

غصه هرگز فرصت جولان نداشت         خنده های کودکی پایان نداشت

هر کسی رنگ خودش بی شیله بود     ثروت هر بچه قدری تیله بود

ای شریک نان و گردو و پنیر !         همکلاسی ! باز دستم را بگیر

مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست         آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

حال ما را از کسی پرسیده ای ؟         مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟

حسرت پرواز داری در قفس؟         می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟         رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟         آسمان باورت مهتابی است ؟

هرکجایی شعر باران را بخوان         ساده باش و باز هم کودک بمان

باز باران با ترانه ، گریه کن !         کودکی تو، کودکانه گریه کن!

ای رفیق روزهای گرم و سرد         سادگی هایم به سویم باز گرد!

شاعر؟


 
comment نظرات ()
 
لحظه غفلت ...
ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
 

امان ز لحظه غفلت که شاهدش باشی !

چند روز پیش برای خرید شیرینی به یک قنادی رفتم.

پس از انتخاب شیرینی، برای توزین و پرداخت مبلغ آن به صندوق مراجعه کردم.

آقای صندوقدار مردی حدوداً ۵۰ ساله به نظر می رسید.

با موهای جوگندمی، ظاهری آراسته، صورتی تراشیده و به قول دوستان " فاقد نشانه های مذهبی!" القصه…،

هنگام توزین شیرینی ها، اتفاقی افتاد عجیب غریب !

اتفاقی که سال هاست شاهدش نبودم.

حداقل در شهر گناهان کبیره (تهران) مدتها بود که چنین چیزی را ندیده بودم.

آقای شیرینی فروش جعبه را روی ترازوی دیجیتال قرار داد، بعد با استفاده از جدول مقابلش وزن جعبه را از وزن کل کم کرد. یعنی در واقع وزن خالص شیرینی ها را به دست آورد. سپس وزن خالص را در قیمت شیرینی ضرب کردو خطاب به من گفت:

4800 تومان قیمت شیرینی به اضافه 50 تومان پول جعبه می شودبه عبارت 4850 تومان

نمی دانم مطلع هستید یا خیر! ولی سایر شیرینی فروشی های شهرمان، جعبه را هم به قیمت شیرینی به خلق الله می فروشند و اصلاً راستش را اگر بخواهید بیشترشان معتقدند که بیش از نیمی از سودشان از این راه است. اما فروشنده مذکور چنین کاری نکرد. شیرینی را به قیمت شیرینی فروخت و جعبه را به قیمت جعبه.

کاری که شاید درذهن شمای خواننده عادی باشد ولی در این صنف و در این شهر به غایت نامعمول و نامعقول !

رودربایستی را کنار گذاشتم و از فروشنده پرسیدم : چرا این کار را کردید؟!!

ابتدا لبخند زد و بعد که اصرار مرا دید، اشاره کرد که گوشم را نزدیک کنم.

سرش را جلو آورد و با لحن دلنشینی گفت:

" اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. ویل للمطففین…"

و بعد اضافه کرد: وای بر کم فروشان!

داد از کم فروشی!

امان از کم فروشی! "

پرسیدم : یعنی هیچ وقت وسوسه نمی شوید؟!!

هیچ وقت هوس نمی کنید این سود بی زحمت را….؟

حرفم را قطع می کند : چرا ! خیلی وقت ها هوس می کنم. ولی این را که می بینم… و اشاره می کند به شیشه میز زیر ترازو.

چشم می دوزم به نوشته زیر شیشه : امان ز لحظه غفلت که شاهدش باشی!

چیزی درونم را دگرگون می کند. ما کجاییم و بندگان مخلص خدا کجا !

حالم از خودم بهم می خورد.

هزاربار تصمیم گرفته ام آدم ها را از روی ظاهرشان طبقه بندی نکنم.

به قول لیبل نزنم روی آدم ها.

ولی باز روز از نو و روزی از نو.

راستی ما هم کم فروشی نمی کنیم؟


 
comment نظرات ()
 
یلدا مبارک ...
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠
 

اگر تو مهر و علاقه ات از دست داده ای،

چه کسی فراموش کرده آن را بکارد؟


 
comment نظرات ()
 
فرصتی برای نو شدن ...
ساعت ٤:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩٠
 

این کارگاه در خانه مدیران استصنا ( انجمن سازندگان تجهیزات صنعت نفت ایران ) برگزار می گردد.


 
comment نظرات ()
 
معنویت و تجدید حیات ...
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠
 

عصر معنویت و عصر تجدید حیات آغاز شده است. محور این عصر بر پایه بودن است نه داشتن. محور تفکر این عصر اصرار بر آن دارد که :

اگر داشتن از بودن برایتان بیشتر اهمیت دارد،

خوشبختی را با انتظار کشیدن و رسیدن به آن در آینده، از دست می دهید.

این بدان معنی نیست که خود را از هر چیزی که مالک آن هستی رها کنی. این قانون فراوانی است که همه را شامل می شود با این وجود اشیا یا داشته هایت نباید برای تو تصمیم بگیرند.

بخشی از کتاب ندای درون


 
comment نظرات ()
 
خوب شد ایستادم تا جوابش رو بدم ...
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
 

داشتم برمی گشتم خونه، مسیرم جوریه که از وسط یه پارک رد میشم بعد می رسم به ایستگاه اتوبوس، توی پارک که بودم یه زن خیلی جوون با چادر مشکی رنگ و رو رفته و لباس های کهنه یه پیرمرد رو که روی یه چشمش کاور سفید رنگی بود همراه خودش راه می برد رسید به من و گفت سلام!

من فکر کردم الان می خواد بگه من پول می خوام که بابام رو ببرم دکتر و از این حرفا اول خواستم برم بعد گفتم منکه عجله ندارم بذار واستم شاید کار دیگه ای داشته باشه منم همین طور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم، گفت آقا من باید بابام ( بعد پیرمرده رو نشون داد) رو ببرم مجتمع پزشکی نور آدرسش نوشته توی خیابان ولیعصر، خیابان اسفندیاری!

گفتم خوب؟!

با یه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نیستیم کجاست توی این شهر خراب شده از هر کی هم می پرسیم اصلا به حرفمون گوش نمیده! بی شعورا جوابمونو نمیدن (اشک تو چشماش جمع شده بود)

بهش آدرس دادم و گفتم تو این شهر خراب شده وقتی آدرس میخوای باید بی مقدمه بپرسی فلان جا کجاست اگر سلام کنی یا چیز دیگه بگی فکر می کنن می خوای ازشون پول بگیری!

بعد از این که رفت گفتم چقدر سنگ دل شدیم، چقدر بد شدیم وچقدر زود قضاوت می کنیم، خود من تا حالا به چند نفر همین جوری بی محلی کردم و رفتم چون گفتم خوب معلومه دیگه پول می خواد!

طفلی زن بیچاره خیلی دلم براش سوخت که فقط به خاطر این که فقیر بود و ظاهرش فقرش رو نشون می داد دلش رو شکسته بودیم...

بعد گوش دنیا را با این دروغ کر کردیم که ما اصالتا مردم نوع دوست و با فرهنگی هستیم و این قدر این دروغ را تکرار کردیم که خودمون والبته فقط خودمون باورمون شده اما ...


 
comment نظرات ()
 
شاید شما هم، همراه ما شدید ...
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠
 

با پیوستن یک دوست و همکار،

تاریخ شروع کارگاه " از کجا باید آغاز کرد " به 8 دی ماه تغییر یافت.

http://www.sipiem.com/index.php/javanan-mc


 
comment نظرات ()
 
تئوری پنجره شکسته ...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠
 

دسامبر سال ١٩٨۴ است. سرما در نیویورک بیداد می کند. میزان قتل و تجاوز در نیویورک ٧٠٪ بیش از شهرهای دیگر آمریکاست. اپیدمی کرک (Crack Epidemic) و مواد مخدر شهر را در چنگال خود می فشرد.

مرد جوانی به نام برنهارد گوئتز (Bernhard Goetz) وارد ایستگاه مترو در تقاطع خیابان چهارده و هفده می شود. مردی باریک اندام و سی و چند ساله که شلوار جین بپا دارد و بادگیری نیز بر تن کرده است. چهار مرد جوان سیاه پوست بخشی از قطار را برای خود قرق کرده اند در حالی که بقیه مسافران از ترس برخورد با آنان همه در گوشه دیگر واگن نشسته اند.

گوئتز بی توجه به وضعیت، صندلی نزدیک به آنان انتخاب کرده و همان جا می نشیند.

یکی از سیاهپوستان در حالی که برخاسته و به سمت او حرکت می کند شروع به صحبت می کند.

حال شما چطوره؟ بلافاصله سه جوان دیگر هم پشت سر او براه می افتند و تقریبا گوئتز را در محاصره خود قرار می دهند.

گوئتز بسیار خونسرد از او می پرسد: چه می خواهی؟

مرد جوان سیاهپوست معطل نمی کند و بلافاصله می گوید ۵ دلار بده به من.

گوئتز خود را به نشنیدن می زند .

او دوباره تکرار می کند: گفتم ۵ دلار بده.

گوئتز دستش را در جیبش فرو می برد و یک کلت کالیبر ٣٨ بیرون می کشد.

لحظه ای هم تامل نمی کند. به سرعت برق و باد هر چهارتای آنان را مورد شلیک گلوله قرار می دهد.

ظاهرا گلوله به یکی از آنان به نام کیبی (Cabey) برخورد نمی کند.

کیبی روی زمین نشسته و التماس می کند.

گوئتز بالای سر او رفته و بسیار خونسرد می گوید مثل این که تو هنوز سالمی؟

... ادامه مطلب را پی گیری کنید


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
گامی کوچک، راهی دراز
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ۱۳٩٠
 

بخشی از بحث امروزمون در خصوص دوره ( گامی کوچک، راهی دراز ) این بود که :

 

چرا عقیده داریم این برنامه متمایزه ؟

پژمان که کارشناس حوزه مدیریته گفت: باید ...

و من بهش گفتم من نمی دونم این بیست نفری که شرکت می کنند در چه سطحی و با چه عمقی با مباحث این برنامه ارتباط برقرار می کنند.

کار ما باز کردن پنجره های جدیدی برای ورود هوای تازه به داخل ذهنه.

و این که شرکت کنندگان با چه اشتیاقی و شوری از این پنجره و دستاوردهایی که به شکل امکان براشون فراهم می شه استفاده می کنن، موضوعی که باید صبر کنیم و بهش برسیم.

گفتم این رو حتم دارم که وقتی یادداشت های ذهنمون رو همانند مطالبی که پاره ای اوقات بر روی کاغذ ثبت می کنیم تا تو موقعیت های خاص ازش استفاده کنیم، که متاسفانه فقط به یک یادداشت ختم می شه رو برای چهار هفته، فقط چهار هفته، کناری بگذاریم،

قدری به وسعت چهار هفته آن چه را که تاکنون حمل می کردیم رو زمین بگذاریم،

و به ذهنمون فرصت استراحت بدیم تا امکان جدید برای ورود نگرش ها فراهم بشه،

خواهید دید که اثر مطالب جدید دستاوردهای نویی را به ارمغان خواهند آورد،

معجزه تغییر در نگرش رو در لحظه لحظه این همراهی مشاهده می کنیم.

و این اتفاق به شرط تشنگی،

به شرط حذف پیش فرض های قبلی،

روی خواهد داد.

این قدم اوله و تا تحول راه زیادی داریم ولی فقط چهار هفته وقت داریم.!؟

چهار هفته برای این که بدونیم دنبال تمایزه باشیم یا تفاوته؟

کدومشون در رابطه با دیگران به ما انرژی مثبت می ده ؟

کجا تمایزیم کجا تفاوت ؟


 
comment نظرات ()
 
چراگاه عفونی ...
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٠
 

در خاک حاصلخیز کشورم هر روز ... هزار گوسفند در منطقه دپو و دفن زباله های شهرستان ... به چرا می‌پردازند و سالانه ... تن گوشت گوسفند و بز از چرای در زباله تامین می شود.

 


 
comment نظرات ()
 
زن ها بهترین دکتر هستند ....
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 

زنه شوهرشو می بره دکتر..!

دکتر به زن می گه :

خانم، نباید هیچ استرسی به شوهرتون وارد بشه.

باید خوب غذا بخوره، هرچی که می خواد براش فراهم بشه و برای 1 سال هیچ بحث و دعوایی سر هیچ موضوعی حتی سر طلا و سکه و ماشین و خونه هم نباید با هم داشته باشن.

تو راه برگشت مرده می پرسه: خانم، دکتر چی گفت؟

و خانم می گه :

هیچی، گفت تو هیچ شانسی برای زنده موندن نداري.

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
فکر می کنی می ترسم...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 

گول هیکلتونخوری ها ...


 
comment نظرات ()
 
گاهی وقت ها ...
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
 

 

...


 
comment نظرات ()
 
قدری نفس بکش ...
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
 

دیروزی خوب با پایانی شایسته تر ...

با کم ترین نگرانی صبح ازخواب بلند شدم و از روی سیری بیشتر هم خوابیدم.

اگه درک درستی از خوشبختی داشته باشم می رسم به این حقیقت که، قیمت ندارد.

خوشبختی آن جایی نبود که دنبالش بودم.

و آن حد و مقداری نبود که تصورش را می کردم.

و به شکلی نبود که در ذهنم می پرورادم.

و اصلا هم دور نبود و محال ...

جنسش فرق می کرد،

و آن قدر ناب و نادیدنی است که می توانم ذره ذره ی آن را با دمی تفس کنم و با بازدمی به تو هم هدیه اش دهم.

قدری نفس بکش.

اهلش باشی می دانی از چه می گویم ...

خدایا، دوستان دوست را در پناهت حفظ و یاریشان نما و فرصت درک با آنان بودن را برایم عمیق تر فرما.


 
comment نظرات ()
 
کارخانه شیطان ...
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠
 

 

مغز بی کار، کارخانه شیطان است.


 
comment نظرات ()
 
دعوتید ...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
 

خوش به حال کسی که از رویدادها می آموزد

http://www.sipiem.com/index.php/javanan-mc


 
comment نظرات ()
 
تعادل ...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠
 

تربیت در ذات خود تعادل دارد،

متعادل باشیم ...


 
comment نظرات ()
 
دو روایت از گذشته ...
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠
 

می گویند وقتی رضا شاه تصمیم گرفت بانک ملّی را تأسیس کند برای بازاری ها پیغام فرستاد که از بانک ملّی اوراق قرضه بخرند.

هیچ کدام از تجّار بازار حاضر به این کار نشد.

وقتی خبر به خانم فخرالدّوله، مالک بسیار ثروتمند، خواهر مظفّر ادین شاه و مادرمرحوم دکتر امینی رسید به رضاشاه پیغام فرستاد که مگر من مرده ام که می خواهی از بازار پول قرض کنی ؟

من حاضرم در بانک ملّی سرمایه گذاری کنم.

و به این ترتیب بانک ملّی با پول خانم فخرالدّوله تأسیس شد.

مابقی در ادامه مطلب ...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
زمان، برای من صبر می کنی ...
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠
 

فرصت زیادی برای ثبت نام در دوره جدیدمان نمانده ...

http://www.sipiem.com/index.php/javanan-mc


 
comment نظرات ()
 
سرآغاز ساختن ...
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠
 

من از کجا باید بدانم مطلوب چه خواهد بود و مطلوب تر چه ...

وقتی هر لحظه در حال بزرگ تر شدن و تجربه کردن و یادگیری هستم

خدایا چگونه می توانم با آن چه بهتر است بشوم، ارتباط برقرار نمایم

داشتن برگه ای که نشانی باشد از عمق بابا با اسب آمد کافی است؟

یا که سقفی از آنِ من

یا که نَفَسی همراهِ من

یا که موجودی از سعی من

یا که سرزمینی از جنس دیگر

نمی دانم ...


 
comment نظرات ()
 
نامه ایی به خدا ...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠
 

روایت است طلبه ای به نام نظرعلی طالقانی که فقیر تیز بوده در زمان ناصرالدین شاه در مدرسه مروی تهران زندگی می کرده.

آن قدر فقیر بود که شب ها می رفت دور و بر حجره های طلبه ها می گشت و از توی باقیمانده غذاهای آن ها چیزی برای خوردن پیدا می کرد.

یک روز نظرعلی به ذهنش می رسد که برای خدا نامه ای بنویسد.

نامه او در موزه گلستان تهران تحت عنوان " نامه ای به خدا " نگهداری می شود.

مضمون این نامه را در ادامه مطلب بخوانید:


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
اساتید ...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠
 

سال ها پیش مدتی را در جایی بیابان گونه بسربردم.

عزیزی چهار دیواری خود را در آن بیابان در اختیار من قرار داد. یک محوطه بزرگ با یک سرپناه و یک سگ...

سگ پیر و قوی هیکلی که برای بودن در آن محیط خلوت و ناامن دوست مناسبی به نظر می رسید.

ما مدتی با هم بودم و من بخشی از غذای خود را با او سهیم می شدم و او مرا از دزدان شب محافظت می کرد.

تا روزی که آن سگ بیمار شد.

در ادامه مطالب ....


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()