body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

Listen to …
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱
 


All communication problems are because ...  
We don't listen to understand 
We listen to reply ...


 
comment نظرات ()
 
ترین ها ...
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
 

دو مکان در دنیا با ارزش ترین مکان هاست.

اولی جایست که در آن اندیشه اتفاق می افتد

و

دومی، مکانی ست که در آن دعا می شود


 
comment نظرات ()
 
نگاه ...
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
 

 

دو نگرش سبب ساز موفقیت و شادی برایمان خواهند شد.

اولی، مدیریت اوضاع به هنگام ندار یمان

دومی، رعایت ادب به هنگام داریمان

 

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
بهره وری از نگاه خ م ج
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱
 

کلید دار ...


 
comment نظرات ()
 
پرسش و پاسخ ...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
 

 

در کانون تفکرتان چه ارزشی نقش اصلی را ایفا می کند ؟

ارزش ؟


 
comment نظرات ()
 
تجربه ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
 

سکه ها همیشه سر و صدا دارن،

اما،

اسکناس های کاغذی همیشه آرامند.

بنابراین :

زمانی که ارزش هایت در حال رشد هستند،

متواضع و آرام باش.


 
comment نظرات ()
 
نیست ...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱
 

عاشق شخصی شدن که عاشق تو نیست،

همانند انتظار در فرودگاه برای آمدن کشتی است ...


 
comment نظرات ()
 
معنای ...
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
 

انسان در جست‌ و جوی معنا
( Man`s Search for Meaning )
ویکتور فرانکل

 

ویکتور فرانکل از روانپزشکان مشهور اتریشی و از بازماندگان اردوگاه‌های کار اجباری نازی‌ها است.

کتاب ارزشمند و خواندنی « انسان در جست‌و‌جوی معنا » متشکل از دو بخش اصلی است.

بخش اول با عنوان « تجاربی از اردوگاه اجباری » شرح حالی از درون اردوگاه‌های کار اجباری است که خود نویسنده آنها را تجربه کرده و دیده است.

بخش دوم به معرفی لوگوتراپی ( معنا درمانی ) می‌پردازد.

در این بخش مفاهیمی چون معناجویی، پویایی اندیشه‌ای، خلأ وجودی، جوهر وجود و... مطرح می‌شود.

فرانکل مدت زیادی در اردوگاه کار اجباری اسیر بود و تمام خانواده او به جز خواهرش در این راه قربانی شدند؛ اما چنین فرد باتدبیری چگونه این‌گونه زندگی و محیط سرشار از تنش و آشوبناک را قابل زیستن می‌دانست؟

شاید بهترین جواب را خود او می‌دهد:

آن چه انسان‌ها را از پا درمی‌آورد، رنج‌ها و سرنوشت نامطلوب‌شان نیست،

بلکه بی‌معنا شدن زندگی است که مصیبت‌بارتر است،

معنا تنها در لذت و شادمانی نیست،

بلکه در رنج و مرگ هم می‌توان معنایی یافت.

و در جایی دیگر سخن معروف نیچه یعنی ...

« آن چه که موجب مرگم نشود، مرا نیرومندتر می‌کند »

نقل قول می‌‌کند.

منبع: دو ماهنامه توسعه مهندسی بازار- شماره 28


 
comment نظرات ()
 
Never …
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
از ماست ...
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
 

رساله امپراتور

( The Emperor`s Handbook )

مارکس اورلیوس


اورلیوس از سال 161 تا 180 بعد از میلاد مسیح زمامدار روم بود.

وی در تاریخ به عنوان یک « پادشاه فیلسوف مسلک » شناخته می‌شود.

اندیشه‌های این مرد همچنان نقشه راه رهبران بزرگ است. این امپراتور اندیشمند با آنکه هرگز قصد چاپ دست‌نوشته‌های خود را نداشت، اما درس گفتارهایی جاودانه درخصوص آیین و فلسفه رواقیون و زندگی و رهبری از او به یادگار مانده است.

اورلیوس در جایی می‌گوید که ...

برای داشتن یک زندگی شاد به چیزهای زیادی نیاز نیست؛

همه چیز درون خودمان است.

یا در جایی دیگر با تاکید بر اهمیت تغییر و تحول که امروزه از ملزومات رهبری است بیان می‌دارد که ...

جهان هستی یعنی تغییر؛

این اندیشه‌های ماست که زندگانیمان را می‌سازد.

منبع: دو ماهنامه توسعه مهندسی بازار- شماره 28


 
comment نظرات ()
 
شایعه ...
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
 

 

 


 
comment نظرات ()
 
عشقی ...
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
 

اونی که عشق ِ نه عشقی

همه روزش عشق ِ ...


 
comment نظرات ()
 
قدرت عادت ...
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
 

قدرت عادت
( The Power of habit )
چارلز داهیگ

چارلز داهیگ در این کتاب با عنوان « قدرت عادت » به علمی اشاره می‌کند که در پس آن پرسش و چرایی درباره کارهای مختلف وجود دارد.

در این کتاب وی تحقیقات علمی و اجتماعی را ترکیب کرده و می‌نویسد …

عادت با الگویی روانشناختی به نام « حلقه عادت » شروع می‌شود که سه فرآیند جداگانه دارد.

ابتدا نشانه یا انگیزه وجود دارد که به مغز ما می‌گوید وارد مرحله اتوماتیک نسبت به رفتار خاص شود.

بعد از آن، مرحله معمول یا روزمرگی است و مرحله سوم، پاداش است؛

چیزی که مغز ما دوست دارد به یادآوری آن کمک کند و حلقه عادت شکل می‌گیرد.

منبع: دو ماهنامه توسعه مهندسی بازار- شماره 28


 
comment نظرات ()
 
Macro Photography
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱
 

http://akkasee.com/articles/7084


 
comment نظرات ()
 
خط فقر در همسایگی ماست ...
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
نذرتان قبول ...
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
نکبت آباد ...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱
 

این لحظه همان لحظه مرگ انسانیت است

این جا هر کجا که هست، باشد،

خاکش و مردمش در انتهای زمینند.

آرام بخواب که رستگارشدی.


 
comment نظرات ()
 
صداقت
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
 

صداقت نخستين بخش كتاب عشق،

نخستین فصل دفتر دانايي،

و بهترین منش است...

حتی اگر در بازار امروزمان به پشیزی نیارزد.


 
comment نظرات ()
 
... به نام زندگی ...
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
 

 

كسی كه هيچ چيز را تحمل نمی كند،

خود، تحمل ناپذير است.


 
comment نظرات ()
 
پنجره ...
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
 

زمانی که توقع و انتظار از دیگران را از ذهنم پاک کردم...

آرامش بیشتری را تجربه می کنم.


 
comment نظرات ()
 
نکته ای شاید به درد خور ...
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱
 

آن چه تو امروز بی تفاوت دور می اندازی ممکن است سرپناهی برای دیگری باشد!

آخر سال است.

زمان خانه تکانی است.

از کنار لوازم بدون استفاده و بی مصرفتان بی تفاوت رد نشوید.

آن ها را درون زباله نیاندازید.

جدا بگذارید شاید به درد کسی بخورد بتواند بردارد و استفاده کند.

آن چه برای شما بی استفاده است شاید مایحتاج ضروری دیگری باشد.

http://buyit.blogfa.com


 
comment نظرات ()
 
این هم بخشی از تاریخه...
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱
 

گودیوا همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم در میان ملتش بود.

وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود را، مشاهده کرد اصرار زیادی به شوهرش نمود تا مالیات رو کم کند.

اما شوهرش از این کار سرباز می زد.

بالاخره دوک کاونتری برای انجام خواسته همسرش شرطی گذاشت.

شرط آن بود که اگر برهنه دور تا دور شهر بگردد، مالیات ها را کم خواهم کرد.

گودیوا قبول می کند و خبرش در شهر می پیچد،

http://en.wikipedia.org/wiki/Lady_Godiva

گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه اش بود در شهر می چرخد و مردم شهر به احترامش در تمام اون روز، از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.

در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است...

مهرجهان ...


 
comment نظرات ()
 
جهل تا کجا ...
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
 

در جاهليت پيامكي مشارکت نکنیم.

نسخه‌هاي الكترونيكي و مدرن، همان جهل نوشته‌هاي قديمي در پشت كتب موجود در اماكن مذهبي هستند.

همان نوشته‌هائي كه بارها و بارها مراكز و متوليان ديني و عقلاي قوم به باطل بودن ادعاها، خواب ها، نقل قول‌ها و تهديدهاي آن ها گواهي داده و صراحتاً اعلام كرده‌اند كه نبايد به آن ها اعتنائي كرد.

 

پرده اول: اين پنج اسم خداوند را به پنج نفر بفرست. بزرگترين مشكلت حل مي‌شود، يا الله، يا كريم، يا ... قبل از حذف يك بار امتحان كن. تو رو به روح حضرت محمد (ص) كوتاهي نكن!

پرده دوم: با سلام، 8 ختم قرآن هديه به امام رضا (ع): سهم شما صفحه 350 شد. يك صفحه اضافه كنيد و به 8 نفر پيامك كنيد. در صورت عدم امكان به شماره زير اطلاع دهيد. نفر آخر ختم به 0937....... خبر دهد. (قرآن عثمان طه)

پرده سوم: طرح قرائت يك ميليون صلوات براي تعجيل در ظهور امام زمان (عج). سهم شما 10 صلوات و ارسال به 10 نفر ديگر. مهم نيست كه حتي چندين بار از افراد مختلف اين پيام را دريافت كني، مهم آن است كه هر چه بيشتر افراد مختلف آن را ببينند. لطفاً قطع‌كننده زنجيره نباش.

پرده چهارم: بنا به فرمايش معصوم (ع)، هركس كه دعاي زير را تا قبل از پايان ماه بخواند همه دعا‌هايش مستجاب شده و مشكلاتش رفع مي‌شود. تنبلي نكن، به دوستانت پيامك بفرست و بگذار ديگران هم بهره ببرند. اگر نفرستادي منتظر اتفاقات بدي در زندگيت طي يك هفته آتي باش!

نكات مشترك همه اين متن ها و بسياري از متن هاي مشابه عبارتند از:

  1. سوء استفاده و بهره‌برداري (بعضاً افراطي) از اعتقادات مخاطبين.
  2. طرح‌هاي هرمي (يك به چند) كه مي‌تواند به سرعت (به صورت تابع نمائي) يك پيام را تبديل به ميليون‌ها عدد كند!
  3. همراه نبودن با هيچ سند و مدركي دال بر معتبر بودن ادعاهاي مطروحه در آن ها (رفع مشكلات، استجابت دعا، گرفتار شدن در صورت نفرستادن و...)
  4. تعارض ادعاهاي بسياري از آن ها با متون معتبر ديني، عقل سليم و منطق در حقيقت اين‌ها.

روز به روز بيشتر به محتوا و لايه‌هاي تمسخر و توهين آميزشان كه با ظرافت در بطن متن پنهان شده‌اند افزوده مي‌شود.

سوال:

آيا واقعاً دستي در كار است كه با ارسال چنين مطالب سخيفي با آب و رنگ ديني، اعتقاد مردم را از بين ببرند؟!

چرا غالباً اين گونه مطالب از طريق پيامك ارسال مي‌شوند و نه پست الکترونیک؟

چه كسي از حجم عظيم پيامك‌هاي ناشي از چنين مواردي منتفع مي‌شود؟!

آيا ممكن است بتوان گفت شايد دست‌هاي پنهاني با استفاده از زودباوري عده‌اي و با تحريك يا ميانداري شركت‌هاي مخابراتي، هر چند وقت يك بار چنين موج‌هايي را در سطح جامعه راه مي‌اندازند تا تجارتي ميلياردي ( ناشي از هزينه ارسال پيامك كه از مشتركين دريافت مي‌شود) شكل بگيرد؟!

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
دلار خرآ ...
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
 

بزرگ ترین سیگار جهان

قیمت این سیگار 200 هزار دلاره

این رو بخر و حداقل با دخانیات همکاری کن.

چون بالاخره توتون که وارد می شه،

تو هم می شی یه وارد کننده،

دلارم که نشسته اون بالا بالاها و تازه خیالاتی هم داره ...


 
comment نظرات ()
 
می خواهم خودم را کشف کنم ...
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
 

پنج دایره دور روحم کشیدم و خودم را مرکز این دایره ها قرار دادم.

چون می خواهم خودم را کشف کنم، مرکز آن دایره ها را برای خودم انتخاب کردم.

چنان چه تصویر فوق را ذخیره کنید واضح تر خواهد شد و بهتر خواهی خواهند.

فلسفه وجود پنج دایره شناخت است نه پیش داوری، پس با خودت رو راست باش.

با افرادی که در نظر تو بد خلق اند مدارا کن، خودت را مقید نکن،

چون به صِرف این که با کسی در سر کار هر روز اوقاتی را می گذرانی

باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی.

همه ما دلمون می خواد که احساسی خوب در مورد خودمون داشته باشیم و گاهی اوقات نداریم. گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان به تاثیری که دیگران رویما می گذارند بستگی دارد. اونایی که در دایره آخر هستند سعی می کنند اعتماد به نفس ما رو از بین ببرن.

گاه سال ها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی به همین دلیل بسیار مهم است افرادی را در اطراف خودت داشته باشی که دوستت بدارند حتی گاهی بیش تر از آن چه که خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی ...


 
comment نظرات ()
 
این وری آ ... اون وری آ ...
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
 

چیزی که توی مردم خارج از کشور چه زن چه مرد خیلی جالبه ساده گی پوشش و سر و وضعشونه.

اصلا از وضع ظاهر و لباس و یا حتی رفتارشون نمی شه تشخیص داد اونا چه کارن ویا مثلا چه قدر درآمد دارن.

بر خلاف مملکت خودمون تا طرف یه کم پولدار می شه یا یه کم مدرک تحصیلیش می ره بالا یه قیافه ای به خودش می گیره یا ماشین های آن چنانی و لباس های مارک دار می پوشه که به مردم بگه من چه قدر پولدار و ثروتمندم.

برعکس اونور یکی رو می بینی شلوارک پوشیده با یه تی شرت یه آدامس هم انداخته گوشه دهنش یه کوله پشتی هم رو کولشه با دوچرخه می آد سر کار. تو آسانسورم در حالی که هدفون گوششه یه سَری برات تکون می ده پیش خودت می گی این حتما نظافت چیه بعد می فهمی یارو جراح قلبه !!

یا این که تو مترو یکی که صورتش رو اصلاح نکرده با کاپیشن مشکی که زیپشم از سرما کشیده بالا، با یه کلاه بافتنی رو سرش و یه نایلون تو دستش نشسته داره می ره سر کار، یکی هم مث من پیش خودش می گه خوب این بابا یا دربونه یا آبدارچی ( البته اون ور اصلا آبدارچی نداره!) بعد معلوم می شه طرف سرگئی برین موسس شرکت گوگل 24 امین ثروتمند جهان با حدود 20 میلیارد دلار ثروت صاحب یه بوئینگ 767 و تنها عینک اش که به چشم داره و هنوز البته به بازار عرضه نشده " گوگل گلاس" که کلی هم می ارزه ...

رضا توکلی


 
comment نظرات ()
 
شناخت ...
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
فلسفه شدن، رمز تکامل تفکر سیستمی ...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۱
 

بخشی از آن چه استادم، سید جعفر مرعشی می گفت ...


 
comment نظرات ()
 
محبت محبته دیگه ...
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
حقیقت ...
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
 

شکیبایی یا شتاب، کدام به حقیقت می رسد؟

اگر این پرسش شما نیز هست داستان زیر را مطالعه کنید تا به جوابتان برسید:

دو نفر بودند و هر دو در پی حقیقت. اما برای یافتن حقیقت یکی شتاب را برگزید و دیگری شکیبایی را .

اولی گفت :

آدمیزاد در شتاب آفریده شده، پس باید در جستجوی حقیقت دوید، آن گاه دوید و فریاد برآورد، " من شکارچی ام، حقیقت شکار من است ."

او راست می گفت، زیرا حقیقت غزال تیز پایی بود که از چشم ها می گریخت. اما هرگاه که او از شکار حقیقت باز می گشت، دست هایش به خون آغشته بود. شتاب او تیر بود. همیشه او پیش از آن که چشم در چشم غزال حقیقت بدوزد او را کشته بود .

خانه باورش مزین به سر غزالان مرده بود. اما حقیقت، غزالی است که نفس می کشد .این چیزی بود که او نمی دانست .

دیگری نیز در پی صید حقیقت بود. اما تیر و کمان شتاب را به کناری گذاشت و گفت، خداوند آدمیان را به شکیبایی فراخوانده است پس من دانه ای می کارم تا صبوری بیاموزم .

و دانه کاشت، سال ها آبش داد و نورش داد و عشق داد. زمان گذشت و هر دانه، دانه ای آفرید. زمان گذشت و هزار دانه، هزاران دانه آفرید. زمان گذشت و شکیبایی سبزه زار شد و غزالان حقیقت خود به سبزه زار او آمدند، بی بند و بی تیر و بی کمان .

و آن روز، آن مرد، مردی که عمری به شتاب و شکار زیسته بود، معنی دانه و کاشتن و صبوری را فهمید.

پس با دست خونی اش دانه ای در خاک کاشت.

http://buyit.blogfa.com


 
comment نظرات ()
 
حرف ی همکار ...
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱
 

یه مدته ما ایرانی ها از هرچیز و هر کس و هر اتفاقی طنز و جوک و لطیفه می سازیم اونم به چه شیرینی...

مردمان شوخ طبعی هستیم.

نمی دونم اوضاع اقتصادی شما یا اطرافیانتون چطوره ولی حتما تاحالا چشمتون به صف های جلوی خودپردازها که محتاج یارانشون هستن افتاده،

شاید ندیدین تاحالا خانومی بره بقالی بگه آقا 500 تومن پنیر بدین و شرمنده دست خالی برگرده،

ولی عکس های صف های طویل برنج هندی رو دیدین.

درسته بعضی مواقع بعضی از ما 5 صبح بردار کردن یک انسان رو بی تفاوت به تماشا می ایستیم ولی آیا لطیفه ساختن و به طنز گرفتن این گرانی ها که واقعا کمر عده ای از هموطنان مارو شکسته انسانی و اخلاقیه؟

باور ندارید بعضی از خانواده ها شب با شکم گرسنه می خوابن؟

تصور کردین کارگری که ماه هاست حقوق ناچیزشو نگرفته الان چه طور تو چشم بچه هاش می تونه نگاه کنه؟

من نوعی اگر چیز زیادی ندارم که دست کسی رو در این روزگار سرد بگیرم وجدانم اندکی آسودست که مصائب همنوعانم رو به مضحکه نمی گیرم،

شاید بین همین کسانی که این جوک ها و لطیفه ها رو براشون می فرستیم کسی باشه که به نان شبش محتاج باشه، تصور کردین چه حسی خواهد داشت وقتی می بینه آن چه براش می گذره برای دیگران طنز ...

http://buyit.blogfa.com


 
comment نظرات ()
 
آکبندش نمی ارزه ...
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱
 

باید ازش کار بکشی،

آکبندش مفت نمی ارزه ...


 
comment نظرات ()
 
چرا بعضی از مردان ظرف می شورند...
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱
 

تا به حال از خودتون پرسیدید چرا مردان ظرف میشورند؟

فکر کنم به خاطر پیشبندهای جالبی باشه که تازگی طراحی شده.

شما هم یکی برای شوهرتون بخرید!!


 
comment نظرات ()
 
دایره ای به مساحت زندگی ...
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ۱۳٩۱
 

مرد ملاک وارد روستا شد.

آوازه اش را از ماه ها پیش شنیده بودند. زمین ها را می خرید.

خانه ها را ویران می کرد و ساختمان هایی مدرن بر آن ها بنا می کرد.

پیشنهادهایش آن قدر جذاب بود که همه را وسوسه می کرد. روستاها یکی پس از دیگری به دست او ویران شده بود. نوعی حرص عجیب داشت. حرص برای زمین خواری...

همه می دانستند که پیشنهادهای مالی جذابش، این روستا را نیز نابود خواهد کرد.

کدخدا آمد. روبروی مرد ایستاد. مرد در حالی که به دامنه کوه خیره شده بود گفت:

کدخدا! همه این املاک را با هم چند می فروشی؟

کدخدا سکوتی کرد و گفت:

در ده ما زمین مجانی است. سنت این است که خریدار، محیط زمین را پیاده می رود و به نقطه اول باز می گردد. هر آن چه پیموده به او واگذار می شود.

مرد ملاک گفت: مرا مسخره میکنی؟

کدخدا گفت: ما نسل هاست به این شیوه زمین می فروشیم.

مرد ملاک به راه افتاد. چند ساعتی راه رفت. گاهی با خود فکر می کرد که زودتر دور بزند و به نقطه شروع بازگردد، اما باز وسوسه می شد که چند گامی بیشتر برود و زمینی بزرگ تر را از آن خود کند. تمام کوهپایه را پیمود... غروب بود. روستاییان و کدخدا در انتظار بودند. سایه ای از دور نمایان شد. مرد ملاک کم کم به کدخدا و روستاییان نزدیک می شد.

زمانی که به کدخدا رسید، نمی توانست بایستد.

زانو زد. حتی نمی توانست حرف بزند.

بر روی زمین دراز کشید و جان داد. نگاهش هنوز به دوردست ها، به کوهپایه ها، خیره مانده بود. کوهپایه هایی که دیگر از آن او نبودند...

لئون تولستوی

http://buyit.blogfa.com/


 
comment نظرات ()
 
گاهی ...
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
لطف شما هم نگاه تون را بیان کنید ...
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
 

سلام

آیا این مطالب نظر شخصیه یا یک سرکوبی ؟

خشونت خانوادگی توافقی نیست. اگر طرف مورد خشونت واقع شده به هر دلیلی در رابطه بماند به معنی این نیست که می خواهد مورد آزار قرار بگیرد یا حقش است که مورد آزار قرار بگیرد. رفتار ابیوسیو یک الگوی رفتاری است که برای به دست آوردن و نگه داشتن قدرت و کنترل استفاده می شود. خشونت فقط کتک زدن نیست، می تواند فیزیکی، جنسی، روانی یا احساسی باشد. در مورد این رفتارها باید توجه کرد با گذشت زمان بدتر و شدیدتر هم می شوند.

نمونه ای از این رفتارها؛ ...

ترس و تهدید؛

اگه دیدید از مدل نگاه کردن طرف مقابل ( همسر، دوست، ... ) حساب کار دستتون می آد، می ترسید، نگاهش یا چشم غره اش باعث می شه احساس کنید باید خودتون رو یا کارتون رو یا یک چیزی رو توجیه کنید. اگه دیدید کاری می کنه که باعث ترس شما می شه، که دوست دارید کاری رو بکنید لباسی رو بپوشید با کسی حرف بزنید ولی می ترسید که عصبانی بشه. اگه چیز پرت می کنه، چیز می شکونه تهدید می کنه که یک بلایی سرتون می آره، اگه وسیله تهدید آمیزی (چاقو مثلا) بهتون نشون می ده حتی اگه عملا بهتون آسیبی نرسونه، اگر تهدید به خودکشی می کنه، داد می زنه، در خلوت یا جلوی جمع خودتون یا خانواده تون رو تحقیر و یا مسخره می کنه، بدانید و آگاه باشید که طرفتون ابیوسیوه.


آزار احساسی؛

اگه مسخره تون می کنه، یک کاری می کنه که باعث می شه فکر کنید به اندازه کافی خوب نیستید، حتی اگه بگه خیلی دوستتون داره که بهتون می گه چاق شدید و باید لاغر بشید، به اسم های تحقیر آمیز صداتون می کنه، فحش های تحقیرآمیز می ده، یک کاری می کنه که احساس گناه و ناتوانی بکنید (مثلا در مورد بچه، کار خونه یا توانایی های فردی)، باعث می شه فکر کنید دارید دیوونه می شید یا مرتبا بهتون می گه که دارید دیوونه می شید، یک دقیقه مهربون و رمانتیکه یک دقیقه بعد عصبانی و یا بی توجه، همه توجه شما رو برای خودش می خواد، بدونید که این ها دوست داشتن نیست، عادی نیست، قابل قبول نیست و حق هیچ کس نیست که با این شرایط زندگی کنه.


منزوی کردن؛

کنترل این که کسی چی کار می کنه، با چه کسانی دوست است و با چه کسانی کجاها می رود، با چه کسانی حرف می زند، چه چیزی می خواند یا خواستن تلفن دوستانش، کنترل این که چه می پوشد، اجازه درس خواندن یا سر کار رفتن ندادن، کنترل معاشرت هایش و به کار بردن حربه دوستت دارم مال منی برام مهمی عاشقتم که حسودم همه و همه نشانه رفتار کنترل گر بیمار است.


کی بود کی بود، من نبودم؛

این ها که ابیوز نیست. حالا چرا خودت رو لوس می کنی؟ طوری نشده که. خیلی سخت می گیری. مهم اینه که دوستت دارم. بیا از اول شروع کنیم. چقدر کش می دی همه چی رو. یک چیزی شد تموم شد ول کن حالا. نمی دونی کی باید حرف بزنی اون موقع خسته بودم. تقصیر خودته که عصبانیم کردی. مگه نمی دونی این کارو بکنی.. این حرف رو بزنی... فلان چیز رو بپوشی... عصبانی می شم!؟


استفاده از بچه؛

آیا طرف مقابل شما در مورد بچه ها به شما احساس گناه می دهد؟ آیا از طریق بچه ها برای شما پیغام پسغام می فرستد؟ آیا تهدید می کند که بچه ها را می گیرد یا بلایی سرشان می آورد؟ این رفتار نرمال نیست. اسمش ابیوز ( فردی که دچار این رویه است ) است.


مردی گفتند، زنی گفتند؛

مثل کلفتش باهام رفتار می کنه. انگار وظیفه ام فقط شستن و بختن باشه. همه تصمیم های بزرگ رو خودش می گیره. کارها رو مردونه زنونه کرده. نمی ذاره حرف بزنم و نظر بدم می گه تو مهم ترین کارت بزرگ کردن بچه هاست.


آزار/کنترل مالی؛

مانع کار کردن شما می شود و بعد تنبل و مفت خور صدایتان می کند؟ مجبورتان می کند برای پول ازش خواهش کنید و دلیل بیاورید؟ طوری بهتان پول می دهد که انگار محبت می کند و به شما پول تو جیبی می دهد؟ پول شما را می گیرد انگار پول خودش باشد؟ نمی گذارد شما بدانید چقد درآمد دارد؟ این رفتارها اسمش ابیوز است.


این موارد بخش
هایی از این چرخه است. آن را تحمل نکنیم و در خلوت خود نگه ندارید، از تجربه های شخصی تون با دوستان خود صحبت کنید و به جای پنهان کاری حرف بزنیم تا اسیر این چرخه ها نشویم... اسمش چرخه است چون وقتی زنی/مردی درآن گیر می افته بیرون اومدن ازش خیلی سخته.

یک روال ثابت داره:

آزار، اذیت و بعد مهربانی و محبت... بعد دوباره آزار و دوباره مهربانی


 
comment نظرات ()
 
خوشبختی را با راحتی اشتباه گرفته‌ایم ...
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
 

گفتگوی مشروح با دکتر محمود سریع القلم
( قسمت اول )

نقدی بر سبک زندگی ایرانی؛ خوشبختی را با راحتی اشتباه گرفته‌ایم

دکتر محمود سریع‌القلم استاد دانشگاه شهید بهشتی در گفتگوی مشروح با گروه دین و اندیشه خبرگزاری مهر به بررسی سبک زندگی معطوف به توسعه یافتگی پرداخت و سبک کنونی زندگی ایرانی را نقادی و راه کارهای پیشنهادی خود برای اصلاح آن را مطرح ساخت.

دغدغه پیشرفت و توسعه یافتگی در آثار و آرای دکتر محمود سریع القلم برجسته است. اگر مخاطب آشنایی با سیر فکری این استاد علوم سیاسی و روابط بین‌الملل دانشگاه شهید بهشتی تهران داشته باشد درمی‌یابد که دغدغه سریع القلم توسعه یافتگی و طرح اصول ثابت آن با مطالعات مقایسه‌ای است.

کتاب های "عقلانیت و توسعه یافتگی ایران "، " فرهنگ سیاسی ایران " و " اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار" از جمله آثار وی در واقع این سیر را مورد بررسی قرار می‌دهند. در حال حاضر، کتاب "عقلانیت و توسعه یافتگی ایران" به چاپ نهم و کتاب " اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار" به چاپ پنجم رسیده است.

دکتر سریع القلم معتقد است که توسعه یافتگی از دو بخش کلان تشکیل می شود:

کشورهایی مثل آلمان، انگلیس و ژاپن و... از اصول ثابت توسعه یافتگی برخوردارند مانند دولت حداقل، صنعتی شدن، توجه فراگیر به علم وعقلانیت، بخش خصوصی فعال، نظام آموزشی کاربردی، نخبگان ابزاری منسجم، مردم پرکار و مسوولیت پذیر، دولت پاسخ گو... ولی الگوهایی که طی سال ها پرورش و تکامل یافته، متفاوت است.

در بررسی این اصول، فرهنگ و سبک زندگی ایرانی مورد توجه این محقق بوده است. نقدهای وارده بر سبک زندگی و مطالعه و بررسی مقایسه‌ای این سبک با روش زندگی کشورهای توسعه یافته از جمله مطالعات دامنه‌دار این استاد دانشگاه بوده است. بر این اساس و نظر به اهمیت موضوع سبک زندگی معطوف به توسعه‌یافتگی گفتگویی با دکتر محمود سریع القلم انجام داده‌ایم که از نظر می‌گذرد.

گروه دین و اندیشه: چه آسیب هایی را برای سبک زندگی ایرانیان به طور کلی می‌توان برشمرد؟

سریع القلم، در نظر داشته باشید که ما به سبک زندگی هیچ ملتی اصالتاً نمی توانیم ایراد بگیریم چون سبک زندگی نتیجه انباشت تجربیات تاریخی یک ملت است. اما می توانیم معیارهایی را مشخص کنیم و از آن زاویه آسیب شناسی کنیم. در این جا قصد دارم آسیب شناسی سبک زندگی ایرانی را بر اساس خود فرهنگ ایرانی و فرهنگ دینی مورد خطاب قرار دهم.

بر اساس تجربه‌ای که در مشاهدات بین‌المللی از جوامعی چون ترکیه، مالزی، کشورهای عربی و اروپایی داشته‌ام اولین وجه مقایسه‌ای که می‌توان در خصوص سبک زندگی ایرانی و همه این کشورها در نظر گرفت و البته بر خلاف ادعاهایی که عموماً در میان ما وجود دارد این است که میانگین ایرانی خیلی دنیا دوست است. علاقه عمیقی به دنیا و مال دنیا دارد ولی هنرمندانه و با ادا و ظاهرسازی آن را استتار می‌کند. از این دنیا هم، پول، لوازم زندگی، نمایش خانه و ویلا به دیگران سهم مهمی از دنیادوستی ایرانی دارد. در مقایسه، یک دانمارکی برای نقاشی، موزه، هنر، کتاب، آخرین رمان ها، کنسرت، تئاتر، دوستان فرهنگی، کشف کشورها و فرهنگ های دیگر، جا باز می‌کند. در سبد کالاهای میانگین ایرانی، این موارد تقریباً تعطیل است. کافی است صورت آرام و خوش‌رنگ یک شهروند معمولی ترکیه را با یک ایرانی مضطرب و همیشه در حال پول جمع کردن مقایسه کنید.

 

این یک پارادوکس است چرا که در جامعه‌ای زندگی می کنیم که مباحث دینی و اخلاقی در آن سهم مهمی از تبلیغات و آموزش را دارد. برای نمونه این مباحث توسط رسانه‌ها، از طریق فضای عمومی، از طریق آموزش و از طریق کتب مذهبی طرح و عنوان می‌شود و آموزش معنوی و دینی جایگاه زیادی دارد اما این بعد دینی به نظر می رسد بیشتر بعدی ذهنی است. یعنی یک مداری در ذهن میانگین ایرانی هست که ارتباط بسیار محدودی با عمل فرد ایرانی دارد.

نکته دوم این است که بخشی از فرهنگ ما تکرار آموزه‌های اخلاقی و دینی است. یعنی شما اگر در طول یک روز هزار نفر ایرانی را نمونه انتخاب کنید مشاهده خواهید کرد که آن ها خیلی تذکر می دهند و نکات اخلاقی را مورد اشاره قرار می‌دهند و واژگان دینی، معنوی و اخلاقی زیادی را به کار می برند. واژگانی مانند انسانیت، خدا، پیغمبر، پاکی، وجدان، محبت، صداقت، شرافت، راستگویی و وظیفه دائماً مورد استفاده ماست، اما پرسش این جاست که انعکاس این واژه‌ها در زندگی و عمل ما چیست؟ نیم کره ذهنی ما با نیم کره عملی ما تقریباً هیچ ارتباطی با هم ندارند.

نکته‌ای که حالت معماگونه دارد این است که دایره ذهنی اخلاقی و دایره بیان اخلاقی چه ارتباطی با عمل اجتماعی ما دارد؟

من در منطقه نیاوران تهران به راننده اتومبیلی که سوبله (و نه دوبله) ایستاده بود با زبان خیلی ملایمی گفتم لطف می‌کنید قدری جلوتر پارک کنید چون ترافیک سنگینی در نتیجه توقف شما ایجاد شده است. پاسخ ایشان این بود که من هر کاری دوست داشته باشم می کنم. در اعتراض شهروند دیگری، وی گفت زیاد حرف بزنید شما را مچاله می‌کنم بعد می‌اندازم در جوب. در مورد جملات این راننده متخلف، می توان تحقیقات گسترده‌ای درباره فرهنگ خودخواهانه ایرانی انجام داد.

در این جا قصد این است که رابطه بین ذهن و عمل را در خصوص سبک زندگی مورد بررسی قرار دهیم. تحقیقاً هیچ ملتی در دنیا به اندازه ایرانی‌ها از اخلاق و معنویت و انسانیت صحبت نمی‌کنند، اما انعکاس این در زندگی و عمل ما بسیار محدود است. این اولین نقدی است که به زندگی ایرانی وارد است که چرا این قدر ظاهر اخلاقی و معنوی دارد، ولی باطن مادی. بعضی رسانه‌ها که به اروپایی‌ها حمله می‌کنند و می‌گویند آن ها مادی هستند، مفید خواهد بود اگر بروند در میان آن ها زندگی کنند و بعد منصفانه قضاوت کنند که ما مصرف‌گراتر هستیم یا آن ها. ما به پول و جمع کردن مال دنیا و مقام و منصب وابسته‌تر هستیم یا آن ها؟ بنابراین، این گونه باید تبیین کنیم که مادیات در سبک زندگی ایرانی جایگاه بسیار کانونی دارد. جمع کردن پول و امکانات و داشتن سمت و منصب برای میانگین ایرانی بسیار مهم و بلکه تمام زندگی است.

کم می‌شناسم افرادی را که حتی اگر به پول و امکانات هم می‌رسند از آن برای بهره‌برداری بهینه از زندگی استفاده بکنند. به جای ارتقاء کیفیت زندگی، مصرف‌گراتر می شوند. به نظر می‌رسد بسیاری از ما، خوشبختی را با راحتی اشتباه گرفته‌ایم و فکر می کنیم تجملات یعنی ایده‌آل های زندگی. بسیاری از ما، هدفی بالاتر از تأمین غرایز اولیه نداریم. خلق کنیم؛ تولید کنیم؛ کار به جا ماندنی انجام دهیم؛ چنین افرادی در اقلیت محض هستند.

یک دلیل مهم علاقه ما به دارایی و مادیات برای نمایش به دیگران و فخرفروشی است. از یک نفر که مدتی قبل در منطقه فرشته تهران قتلی را مرتکب شده بود پرسیدند که چرا این کار را انجام دادید گفته بود که مقتول پولش را خیلی به رخ من می‌کشید. شاید فرهنگی که 45 سال پیش در مناطق فرودست تهران حاکم بود الان در منطقه فرشته تهران می‌بینید. یعنی قتل، درگیری‌ها و نزاع های خیابانی در تهران به خاطر فخرفروشی و مسائل غریزی و مادیات است.

از این رو، این سبک زندگی ایرانی که به شدت علاقمند است پول جمع کند و به خصوص در این هشت سال گذشته از هر وسیله‌ای استفاده کند تا به امکانات و مال برسد زندگی را بسیار دچار تنش می‌کند و اضطراب‌آور است. بعد افراد دنبال این هستند که آن چه را که به دست آورده‌اند حالا چگونه باید حفظ کنند.

این نکات را نمی شد بیان کرد اگر وجه مقایسه‌ای وجود نداشت. یعنی اگر یک نفر صرفاً از دریچه فرهنگ داخلی ایران به این مسائل نگاه کند ممکن است آن ها را روندهای طبیعی و عادی در جامعه ایرانی تلقی کند. اما در کشوری مثل ترکیه و مالزی دیده می شود که بخش مهمی از رسیدن به ثروت برای این است که افراد هدفی در زندگی دارند و می‌خواهند کالایی را خلق و خط تولیدی را راه‌اندازی کنند و می خواهند چه به صورت محلی و چه بین المللی رقابت کنند و به طور خلاصه می خواهند کار مفیدی انجام دهند. یعنی فضای جامعه برای تولید ثروت و پول و برای یک نوع خلاقیت و نوآوری و افزایش ثروت ملی است.

در این بحث مثال آلمان را نمی‌زنم بلکه مثال ترکیه و مالزی را می‌زنم. الان خانواده‌هایی که در ترکیه صاحب ثروت شده‌اند بعضاً نزدیک یک قرن کار و تلاش و فعالیت کرده‌اند و با فکر و زحمت به این جایگاه رسیده‌اند و در سطح ملی و بین‌المللی رقابت کرده‌اند تا توانسته‌اند به این سطح از ثروت برسند.

سبک زندگی ایرانی تا زمانی که تلقی منطقی از پول و امکانات پیدا نکند اصلاح نمی‌شود. بخشی از این مسأله به این برمی‌گردد که ما می‌ترسیم و زندگی را کوتاه مدت می بینیم و عموماً در یک قرن و نیم گذشته در فضاهای بی ثباتی زندگی کرده‌ایم. لذا افراد به دنبال این هستند که نهایت بهره‌برداری را در زمان های کوتاه انجام دهند و حرصی که برای سریع به دست آوردن پول دارند فروبنشانند. البته این مسایل ریشه‌های طبقاتی هم دارد. فردی را می‌شناسم که سال 1370 راننده تاکسی بوده و هم اکنون با رانت، زد و بند و اجحاف به حقوق دیگران به ثروت ده ها میلیاردی رسیده است. او را تشویق کردم به حج برود و آسیا، آفریقا و اروپا را کشف کند. جواب داد که دو کارخانه باید راه‌اندازی کند شاید در هفتاد سالگی فرصت این کارها فراهم شود.

کسی که قبلاً در فقر و محرومیت زندگی کرده الان از فرایند ناسالم پول درآوردن در این جامعه به وجد آمده و معنای دیگری برای زندگی قایل نیست. کتاب خواندن و به موزه رفتن برای او مسخره است. رشد قوای فکری و معنوی برای او وقت تلف کردن است. به صورت این شخص با این ثروت نگاه کنید فکر می‌کنید کارگر معدن است. این صورت را مقایسه کنید با مردم و کارآفرینان عادی جامعه ما که با زندگی معمولی، امیدوار و شاداب و سلامتی روانی دارند. بسیار جالب خواهد بود ما حتی در میان مجریان مملکت، 5 نفر پیدا کنیم که خوش رنگ و خوش پوست باشند. صورت انسان، انعکاس آرامش، سلامتی روانی و روحی اوست. پول و سمت به طور باور نکردنی برای میانگین ایرانی قداست پیدا کرده و معما این است که این در جامعه‌ای است که می خواهد الهام‌بخش دیگر مسلمانان باشد!

نقد سوم بر سبک زندگی ایرانی این است که در مقایسه با ملت های دیگر سهم تفریح و خوشگذارانی و دور هم جمع شدن های متعدد و طولانی بسیار بالاست. همه ملت ها دنبال خوشگذرانی و تفریح هستند اما سهم خوشگذرانی و تفریح در زندگی ایرانی افراطی است. اخلاق، معنویت و حرف های دلچسب به عنوان پوششی است بر آن چه ما در باطن انجام می دهیم. باید توجه داشت که سرنوشت هر ملتی با روحیه اکثریت آن ملت رقم می خورد.

صحبت من این نیست که همه ایرانیان این ویژگی‌ها را دارند ولی اکثریت آن ها چه در داخل و چه در خارج این خصایص را دارند. برای همین تاریخ، فرهنگ و زندگی ما به شدت سینوسی و نوسانی است. یک بار یک فرد ثروتمند هلندی را ملاقات کردم که عمده درآمد خود را صرف امور خیریه می‌کرد. وی در یک آپارتمان نسبتاً متوسطی زندگی می کرد و معتقد بود از این فرصتی که در اختیار دارد و از این امکاناتی که به دست آورده باید کار مفید اجتماعی انجام بدهد.

نقد چهارم این که سبک زندگی ما به شدت خودمحور است. ما بیشتر به دنبال حریم فردی خود هستیم و به آن حریم بیشتر توجه داریم. زیرا اگر کسی اجتماعی فکر کند بسیاری از کارها را انجام نمی‌دهد.

  • اگر من اجتماعی فکر کنم هیچ وقت از اتومبیل آشغال به بیرون نمی اندازم؛
  • اگر من اجتماعی فکر کنم هیچ وقت اتومبیل خود را دوبله پارک نمی کنم؛
  • اگر من اجتماعی فکر کنم هیچ وقت زمینه‌های آزار و اذیت همسایگان خود را فراهم نمی‌کنم.

در یک مجتمع آپارتمانی، یکی از دوستان می‌گفت همسایه‌ای معتقد بود حتی ساعت دو نصف شب صدای بلند موسیقی پخش کند به کسی مربوط نیست. هر کاری که دوست داشته باشد و خانواده‌اش علاقمند باشند با هر سر و صدا و مزاحمتی حریم آپارتمان ایشان است. این درصد قابل توجهی از توحش است که با زندگی انسانی و مدنی ناسازگار است. من حتی متغیرهای اخلاقی و دینی را در این قضاوت دخالت نمی‌دهم چون فرد اخلاقی و دینی بالاتر از فرد مدنی است. خاطرم هست در دهه 1350 در دوره نوجوانی، همسایه نمازخوانی داشتیم که با نوک پا در کوچه راه می‌رفت و معتقد بود ممکن است صدای کفش باعث ناراحتی همسایه‌ها شود.

به طور کلی ما به گونه‌ای در خانواده، مدرسه و جامعه تربیت می شویم که نگاهمان نگاه اجتماعی نیست؛ نگاهمان نگاه عمومی نیست. به عنوان مثال در حال حاضر و در شهر تهران شهرداری همه جا تبلیغ کرده که ما از شهروندان خواهش می کنیم کمتر آشغال تولید کنند. چون ما ظاهرا در دنیا جزو شهروندانی هستیم که استعداد بالایی در تولید زباله دارند. اگر ما خارج از منافع شخصی فکر کنیم، جامعه و انسان های دیگر هم برای ما اهمیت پیدا می‌کنند. عجیب بسیاری از افراد، خارج از خود و منافع خود به حقوق انسان های دیگر بی‌تفاوت شده‌اند.

ما ایرانی ها یک ظاهری داریم و یک باطنی. این در حالی است که فرد ژاپنی و آلمانی و ترکیه‌ای یک کاراکتر و شخصیت بیشتر ندارد. اما ما به عنوان یک ایرانی یک ظاهری داریم که خود را موجه معرفی می کنیم و حرف های بسیار زیبایی می زنیم و از قضا بخش مهمی از حرف های ما نیز اخلاقی و معنوی و در مذمت دنیا است اما سبک زندگی ما به شدت خودمحور و مادی است و به دنبال جمع‌آوری پول و حفاظت از حریم های فردی خود هستیم.

بر این اساس است که معتقدم در این جغرافیایی که ما زندگی می کنیم هنوز دو مفهوم در میان ما شکل نگرفته است.

  • یکی این که ما هنوز کشور نداریم.
  • دیگر این که ما هنوز جامعه نداریم.

ما عده‌ای هستیم که با سنن و خلقیات مشترک در جغرافیایی زندگی می‌کنیم. در علم جامعه شناسی، جامعه این گونه تعریف می شود که عده‌ای در آن دارای اهداف مشترک و جهت‌گیری مشترک هستند. ما هنوز به آن مرحله نرسیده‌ایم. شاید یک دلیل این باشد که ما امپراتوری بوده ایم. بر این اساس معتقد هستم که ما هنوز کشور- ملت نشده‌ایم. البته ملت هستیم؛ ما ایرانی هستیم و با زبان فارسی صحبت می کنیم و دارای ادبیات غنی و تاریخ کهن و سرزمین گسترده هستیم. این ها همه شاخص های یک ملت است. اما ما کشور- ملت نیستیم؛ چینی‌ها هستند، اما ما هنوز نیستیم؛ ژاپنی‌ها هستند و ما نیستیم. اگر ما کشور بودیم و جامعه داشتیم، حتماً کسی از بیت‌المال اختلاس نمی‌کرد و راضی نمی‌شد از طریق تلفن، رانت و ارتباطات به ثروت برسد چون تعهد و وفاداری به کشور داشت و از مردم خجالت می کشید.

آیا یک آلمانی این کار را می کند؟ قبل از این که از قانون بترسد به احترام کشور و هموطنانش این کار را نمی‌کند. دوستان بسیاری در بخش خصوصی دارم که حاضر نشده‌اند پروژه‌های بزرگی را قبول کنند چون نخواسته‌اند رشوه و کمیسیون پرداخت کنند. این گونه افراد برای خود احترام قایل‌اند و مانند عالی نسب‌ها، خسروشاهی‌ها، خیامی‌ها و ایروانی‌ها، برای کشور، جامعه و شخص خودشان احترام قایل‌اند. البته این گونه افراد از اصالت خانوادگی برخوردارند و تازه به دوران رسیده نیستند. وقتی کسی در فقر مطلق بزرگ شده و هم اکنون صاحب منصب شده، عموماً این گونه افراد دیگر کسی را بنده نیستند و از فرصت به دست آمده نهایت استفاده نامشروع را می‌کنند. کشور، جامعه، دین و اخلاق برای آن ها در عمل تعطیل است و صرفاً تزئینات سخنرانی است.

بنابراین وقتی ما می خواهیم سبک زندگی را نقد کنیم در مقایسه با یک سری الگوها و ملاک ها باید این کار را انجام دهیم. پرسش این است که آیا مجموعه فعالیت هایی که ما ایرانی‌ها انجام می دهیم تبدیل به سرمایه اجتماعی، ثروت ملی و پرستیژ جهانی می شود یا نه؟ آن موقع می توانیم بگوییم سبک زندگی کارآمدی داریم و نتیجه داده است و توانسته این متغیرها را به صورت کمی و کیفی افزایش بدهد. هر کدام از ما می تواند بر اساس وجدان خود به این ها پاسخ بدهد.

اگر به طور خلاصه بخواهیم بگوییم سبک زندگی ما دارای این ضعف جدی است که خیلی خودمحور بار می آئیم که برای تبیین این نکته مثال های فراوانی نیز وجود دارد. یکی از دوستان من که مطالعات اجتماعی انجام می دهد به من گفت که آموزش مدنی در مرکز و جنوب شهر تهران به مراتب موفق‌تر از شمال شهر تهران است. این فرد مطرح می کرد که اگر در یکی از مراکز جنوب و مرکز شهر تهران جلسه‌ای برای بهبود فرهنگ آپارتمان نشینی در محله‌ای برگزار شود جمعیت زیادی برای شنیدن این بحث حضور خواهند داشت. در حالی که در شمال شهر تهران به خاطر این که افراد پول دارند احساس بی نیازی به فرهنگ مدنی می‌کنند. یعنی برای نمونه کسی که ماشین 200 میلیون تومانی سوار می شود احساس می کند به آموزش نیازی ندارد چون پول دارد. البته اگر کسی با زحمت و تلاش خود، اتومبیل پانصد میلیون تومانی هم سوار شود هیچ اشکالی ندارد. چنین فردی، حتماً تربیت و مدنیت هم دارد.

رانت باعث به هم ریختگی طبقاتی و اجتماعی در جامعه شده است

بر خلاف کشورهای صنعتی و یا ملت هایی چون ترکیه و مالزی و یا حتی ملت های منطقه حاشیه خلیج‌فارس که بسیار مدنی شده‌اند، ما در جامعه‌ای زندگی می کنیم که آن هایی که بر اساس رانت، ارتباطات و تلفن صاحب امکانات و پول شده‌اند از مدنیت بسیار پایین‌تری برخوردارند. اصطلاحاً در فرهنگ ما به این افراد " تازه به دوران رسیده‌ها " گفته می شود. این پدیده نشان از " به هم‌ریختگی طبقاتی" در جامعه ماست. در سال های گذشته شاهد هستیم که یک دفعه در جامعه ما طبقه‌ای به وجود آمد که عمدتاً از طریق رانت صاحب ثروت شدند. البته این یک پشتوانه علمی هم دارد. هر فردی در هر سمت و جایگاهی که قرار دارد اگر یک دفعه حالت جهشی پیدا کند حتماً نوعی نارسایی رفتاری در او پدیدار می‌شود.

برای نمونه :

  • آیا می توانیم تصور کنیم که یک طلبه 15 ساله مرجع تقلید بشود! چرا در دانشگاه عنوان می شود که حداقل باید 20 سال بگذرد تا فردی استاد تمام بشود می شد به همه در همان سال اول استاد تمامی اعطا کرد! اخذ این عناوین و درجات مرحله به مرحله است.
  • آیا می شود پزشکی را که یک سال طبابت کرده با پزشکی که 20 سال طبابت کرده یکی دانست؟!
  • آیا می توانیم تصور کنیم که فردی که در سه سال گذشته با حقوق ماهیانه معادل یک میلیون تومان زندگی می کرده حالا گردش مالی او در یک سال برای نمونه 600 میلیارد تومان است.

از این تعداد در جامعه بسیار داریم. برای رسیدن به این درجات و مقامات باید زحمت کشید. البته من از معتقدان جدی به تولید ثروت فردی و ملی هستم اما با فکر، زحمت و رقابت. ما در گذشته از این گونه افراد داشته‌ایم و هنوز هم اقلیتی با کار و زحمت، فعالیت خصوصی می‌کنند اما افراد فراوانی هم در دستگاه های اجرایی داریم که با ارتباطات، بیت‌المال را بلعیده‌اند و به واسطه رسانه‌های فلج و عملکرد ناچیز نهادهای نظارتی، موفق هم بوده‌اند. نقدینگی کشور در سال 1384، 69000 میلیارد تومان بود که هم اکنون به 410000 میلیارد تومان رسیده و در همین مدت، درآمد نفت کشور، 65 درصد درآمد کل نفت از زمان مظفرالدین شاه (108 سال پیش) تاکنون بوده است.

آیا این امکانات کم نظیر به ارتقاء استاندارد زندگی میانگین ایرانی، عزت ملی، ساختار عمرانی و جایگاه ویژه در منطقه تبدیل شده است؟ به همین دلیل باید این اصل مقدس سیاسی و اقتصادی را که تجربه چند صد ساله بشری هست از طلا گرفت که حکمرانان یک کشور باید از طبقه متوسط باشند.

بر این اساس یک به هم ریختگی اجتماعی و طبقاتی در جامعه به وجود آمده که پیامدهای آن به ویژه در کلان شهرها قابل مشاهده است. از بسیاری از افراد فرهنگی در دنیا شنیده‌ام که ایرانی‌ها از جهت ادب در میان ملت های جهان زبانزد بوده‌اند. تهران متأسفانه در حال حاضر به یکی از شهرهایی تبدیل شده که ادب و تربیت در آن در حداقل ممکن خود قرار دارد. این موضوع به دلیل به هم ریختگی طبقات اجتماعی و فقدان آموزش مدنی در این شهر است. ممکن است بعضی مجریان به این نقد من، خرده بگیرند. به نظرم دلیلش این است که رابطه آن ها با جامعه، حالت رسمی و مملو از تعارفات رایج ایرانی است. برای من که در شهر تهران رفت و آمد دارم و با جامعه سروکار دارم، بی‌ادبی به یک اصل در شهر تهران تبدیل شده است.

در کتاب شما با عنوان " اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار" به نوعی ریشه تفاوت در نظر و عمل، استبداد تاریخی عنوان شده است. در واقع این تفاوت نوعی فرهنگ چاپلوسی است. در آن کتاب عنوان شده که نزدیکان پادشاه برای نزدیک‌تر کردن خود به او چیزی را می‌گویند که پادشاه را خوش آید و در واقع مطالبی را بیان می کردند که بعضاً خود اعتقادی به آن نداشتند. چه قدر معتقد هستید که ریشه این مسأله سیاسی است؟

این موضوع برمی‌گردد به شاخص های زندگی ما ایرانیان. حرف شما درست است که به دلایل تاریخی و سیاسی ما در جایی آموزش نمی بینیم که مورد نقد قرار بگیریم. شما اگر ملایم‌ترین انتقاد را به میانگین ایرانی داشته باشید احتمالاً دوستی آن شخص را از دست می دهید. فکر کنم هر کسی این تجربه را در زندگی خود داشته است. عادت کرده‌ایم که همواره از ما تعریف بشود. حتی پدرها و مادرها نیز عموماً فرزندان خود را تأیید می‌کنند تا آن ها را تربیت کنند.

ما به سختی می توانیم به هم دیگر تذکر بدهیم و یک دیگر را نقد بکنیم. هم روش این کار را بلد نیستیم و هم آمادگی روحی برای پذیرش نقد نداریم. الان هم در دانشگاه‌های ما و هم در رسانه‌ها می شود گفت که تقریباً نقد تعطیل است. گله و شکایت خیلی زیاد است اما نقد به معنای مطرح کردن نارسایی‌ها با دلیل و استدلال بسیار ضعیف است. ما برای این مسأله در جایی آموزش نمی بینیم. در کشورهای صنعتی هم پدر و مادرها فرزندانشان را نقد می کنند، هم رسانه‌ها مدیران جامعه خود را نقد می کنند و هم یک فرهنگ عمومی برای بهبود امور زندگی از تغذیه گرفته تا رفتار در سطح جامعه وجود دارد.

ما این ها را نداریم و در جایی آموزش برای این کار نمی بینیم و به طور طبیعی کسی که در این جامعه بزرگ می شود ناخودآگاهش این است که من باید مورد تقدیر و ستایش قرار بگیرم و هیچ ایرادی ندارم. می توان این را اثبات کرد.

برای نمونه بیائید الان به سطح شمال شهر تهران برویم و از افرادی که دوبله پارک کرده‌اند بپرسیم چرا شما دوبله پارک کرده‌اید. عموماً به شما خواهند گفت که اولاً به شما مربوط نیست و ثانیاً من کار دارم و برایم اصلاً مهم نیست که برای انجام کارم حقوق دیگران را نادیده بگیرم و حتی ممکن است که طرح سوال به نزاع و درگیری هم بیانجامد که نمونه‌های آن را در سطح شهر تهران شاهد هستیم.

شما نمی توانید به کسی حتی نکته‌ای را بیان کنید حال نقد که واژه خیلی غلیظی است جای خود دارد. حتی ملایم‌ترین نکته در مورد نحوه فکر کردن و رفتار کردن شخصی را نمی توان مطرح کرد چرا که خیلی سریع به نزاع و درگیری و کشمکش میان افراد تبدیل می شود.

این پدیده و معایب در یک مقطعی در این کشور باید اصلاح شود. به این مسائل و مباحث رسانه‌ها باید اهتمام داشته باشند و مدارس و خانواده‌ها باید در مورد آن کار کنند. مسوولین ایران باید قدری غیرسیاسی فکر کنند و به مسایل عادی هم توجه کنند. موضوع مدیریت که فقط امپریالیسم نیست. اصلاح وضعیت فساد مالی خود یک پروژه ملی است. برگرداندن ادب و تربیت به جامعه خود یک پروژه ملی است. اخیراً تلویزیون گزارشی در مورد قبرستان های انگلیسی تهیه کرده بود یا قبلاً اعتصاب کارکنان متروی پاریس را دلیلی بر فروپاشی فرانسه، شکست امپریالیسم و اضمحلال اتحادیه اروپا تفسیر می‌کردند.

اولویت ما این مسایل نیست. یکی از توانایی‌های یک فرد، یک بنگاه اقتصادی، یک نهاد و یک سیستم این است که اولویت های خود را تشخیص دهد. اصلاح سبک زندگی ایرانی محتاج این است که ما این قدر از خودمان تعریف نکنیم و برای اخذ امکانات و مطرح شدن، واقعیت های جامعه را وارونه جلوه ندهیم.

برخلاف بسیاری از تحصیل‌کرده‌های ایرانی که دولت را مقصر این مسایل و مشکلات می دانند معتقد هستم که جامعه سهم خیلی مهم تری دارد. جامعه، تشکل های مردمی و اصناف و انجمن ها در این مسایل خیلی مهم تر از دولت هستند. در هیچ کجای دنیا دولت به دنبال این نیست که بخشی از قدرت و اقتدار خود را به جامعه منتقل کند. همیشه جامعه بوده که با آگاهی و تشکل و مطرح کردن مسایل سعی می کند که عملکرد دولت را ارتقاء دهد. حداقل تاریخ سیصد ساله اخیر دنیا این موضوع را به ما نشان می دهد. بنابراین خود مردم هم خیلی مهم هستند.

این پرسش مطرح است که آیا مردم ما آمادگی تغییر را دارند؟

آیا آمادگی این را داریم که به جای آن که یک شب برویم پیتزا بخوریم پول آن را صرف خریدن کتاب کنیم؟ ما باید خودمان را اصلاح کنیم و نه این که تماماً نگاه ما این باشد که دولت باید اصلاح شود. نباید نگاه این گونه باشد که ما مردم همه آداب و رفتار و کردار و خلقیاتمان بسیار عالی است و مشکل فقط در دولت است!

در بحث توسعه یافتگی، شما معتقد هستید که اصول توسعه را می توان از کشورهای دیگر اخذ کرد و برای توسعه یافتگی به کار برد. اما در خصوص الگوهای توسعه معتقد هستید که این الگوها الزاماً از یک جامعه به جامعه دیگر قابل کاربست نیستند. با وام گیری از این موضوع، چه شاخص ها و اصولی از سبک زندگی کشورهای توسعه یافته را می توان در جهت رسیدن به توسعه و پیشرفت مورد توجه قرار داد؟

حضرت امیر(ع) می‌گویند شما را دعوت می‌کنم به ترس از خدا و نظم در امور. شاید نظم در امور را بتوان این گونه تجزیه کرد:

  • عقلانیت،
  • علم‌گرایی،
  • قانون‌گرایی،
  • انسجام فکری نخبگان سیاسی،
  • قوه مقننه قابل کارآمد،
  • قوه قضائیه بی‌طرف.

این اصول جهان شمول هستند و نتیجه تجربه بشری. هیچ جامعه‌ای نمی تواند بدون علم، نظم و عقلانیت و انسجام و قانون‌گرایی توسعه پیدا کند. این ها را باید همه رعایت کنند و مد نظر داشته باشند. اما کشورها در الگوسازی می توانند راه های مختلف را طی کنند. اصول توسعه چینی با اصول توسعه ژاپنی در قرن نوزدهم یکی است اما مدل و الگوی ژاپنی با مدل و الگوی چینی متفاوت است. در واقع راه و شیوه رسیدن این دو کشور به توسعه متفاوت از یک دیگر است.

سبک زندگی ناشی از توسعه یافتگی، دارای اصولی است. اولین اصل، مسأله قانون‌گرایی است. یعنی افراد باید بیاموزند که در چارچوب قانون عمل کنند. قانون نیز باید برای افراد به صورت عادت در آید. اگر یک شهروند در شهر تهران در ساعت 3 صبح پشت چراغ قرمز قرار گیرد و ببیند پلیس نیست و از چراغ قرمز رد شود او بر اساس عادت این کار را انجام می دهد. اگر در شهر هامبورگ آلمان هم کسی پشت چراغ قرمز قرار می گیرد و چند دقیقه می ایستد تا چراغ سبز شود و حرکت می کند او نیز بر اساس عادت این کار را انجام می دهد. راننده آلمانی یک عادت مثبت دارد و راننده ما یک عادت منفی.

 

مهم ترین وجه توسعه یافتگی در سبک زندگی، رعایت قاعده و قانون در یک جامعه است. به دلایل بسیار پیچیده روانی و تاریخی و اجتماعی، میانگین ایرانی علاقمند به قاعده نیست. در عوض خیلی علاقمند است از هر روشی استفاده کند تا به منافعش برسد که عموماً هم منافع دنیوی هستند. این آسیب باید در یک مقطعی اصلاح شود. تا زمانی که این موضوع اصلاح نشود مشتقات مثبت سبک زندگی ناشی از توسعه یافتگی هم اصلاح نمی شود.

بالاخره اگر می خواهیم استادی را در دانشگاه استخدام کنیم باید قواعد و قوانینی وجود داشته باشد. اگر می خواهیم در یک دوره انتقال سیاسی قدرت در کشور قرار گیریم باید قاعده وجود داشته باشد. اگر می خواهیم ماشین خود را در جایی پارک کنیم باید قاعده وجود داشته باشد.

در حال حاضر سواحل دریای خزر را در نظر بگیرید. هر اتومبیلی می آید و پارک می کند و سرنشینان آن چندین ساعت از محیط و فضا و غیره استفاده می کنند و چند کیلو آشغال می گذارند و آن جا را ترک می کنند. ما کجا باید یاد بگیریم که این سواحل متعلق به همه ماست و من حق ندارم آن را کثیف و آلوده کنم. باید آموزش ببینیم که چگونه محیط زیست و محیط زندگی خود را تمیز نگه داریم.

در سبک زندگی، قانون و قانون‌گرایی خیلی کلیدی است. وقتی انگلستان، آلمان، آمریکا، ژاپن و بعدها برزیل و دیگران را با خود مقایسه می کنیم درمی یابیم که کانون توسعه‌یافتگی آن ها قانون‌گرایی است. " داسیلوا " در طول 8 سال ریاست جمهوری خود بسیار موفق عمل کرد و برزیل را از یک کشور در حال توسعه تقریباً به یک کشور توسعه یافته تبدیل کرد در حدی که تولید ناخالص داخلی برزیل امروز از انگلستان و روسیه بیشتر است و یک کشور محترم و معتبر بین المللی شده است.

به قدری عملکرد این فرد مثبت و موفقیت‌آمیز بود که مردم برزیل به دفعات تظاهرات کردند که او برای دور سوم ریاست جمهوری در قدرت باقی بماند که البته این امر مشروط به تغییر قانون اساسی این کشور بود. آقای " داسیلوا " با شهامت و قاطعیت مطرح کرد که باید به قانون اساسی احترام بگذاریم و دو دوره 4 ساله برای من کافی است و قطعاً افراد و گروه‌های دیگر در کشور هستند که می توانند قطار توسعه و پیشرفت را هدایت کنند.

با این که لذت قدرت و سمت داشتن ظاهراً بالاترین لذتهاست ولی آقای " داسیلوا " به عنوان یک برزیلی معقول و قانونمند از قدرت کنار رفت. منظور این است که سبک زندگی ما چه شهری، چه مدنی، چه سیاسی، چه اجتماعی و چه در حوزه‌های آموزشی باید به سمت قاعده‌مندی پیش برود. از شما می پرسم که مقررات مربوط به ارز در طول چهار سال گذشته در بانک مرکزی چند بار تغییر کرده است؟ ظاهراً تغییرات صورت گرفته چند صدتایی می‌شود!

چگونه کارخانه‌دار و بخش خصوصی می تواند قاعده‌مند عمل کند وقتی که قواعد اقتصادی هر نیم روز عوض می شود. ما در همه حوزه‌ها همین وضعیت را داریم. البته برخی نام این را پویایی می گذارند در حالی که این پویایی نیست و هرج و مرج است. ثباتی که در اندیشه و تفکرات آلمانی‌ها و ژاپنی‌ها وجود دارد بدون تردید آن ها را در موقعیت برتر جهانی قرار داده است. بنابراین رعایت قانون و قاعده‌مندی را در کانون سبک زندگی معطوف به توسعه‌یافتگی می دانم.

ادامه دارد... .

امانت داری و اخلاق مداری

منبع "خبرگزاری مهر"


 
comment نظرات ()
 
قبوله ...
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
کار محفلی ما قوی است اما کار تشکیلاتی و حزبی بلد نیستیم ...
ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
 

گفت و گوی مشروح با دکتر سریع القلم
( قسمت دوم )

بررسی اصول، فرهنگ و سبک زندگی ایرانی مورد توجه این محقق بوده است. نقدهای وارده بر سبک زندگی و مطالعه و بررسی مقایسه‌ای این سبک با روش زندگی کشورهای توسعه یافته از جمله مطالعات دامنه‌دار این استاد دانشگاه بوده است. بر این اساس و نظر به اهمیت موضوع سبک زندگی معطوف به توسعه‌یافتگی گفت و گویی با دکتر محمود سریع القلم انجام داده‌ایم که بخش دوم آن از نظر می‌گذرد.

برخی معتقد هستند که برای تحقق توسعه‌یافتگی ابتدا باید باور به توسعه وجود داشته باشد. برخی در مقابل به نهادسازی در بدو امر قائل هستند و معتقدند که برای ایجاد باور ابتدا باید نهادسازی کرد. در مقابل، دیدگاه رقیب بر آن است که بدون داشتن باور به توسعه نهادسازی امکان پذیر نیست.

آقای دکتر دیدگاه شما در این خصوص چیست؟

متون توسعه و تجربیات کشورهای توسعه یافته چه قدیمی مثل آلمان و چه جدید مثل کره جنوبی به ما می گوید که مبنا فکر و اندیشه است؛ مبنا تفکرات یک حکومت و یک ملت است. نهادها و ساختارها مبتنی بر اندیشه‌ها ساخته می شود. لذا فکر بر نهادسازی تقدم دارد. دقیق‌ترین و در عین حال ساده‌ترین تعریفی که از توسعه شده این است که توسعه‌یافتگی سطحی از فکر انسان است. بنابراین تا زمانی که افکارمان را اصلاح نکنیم نمی توانیم ساختارها و نهادهای متناسب با توسعه یافتگی را بسازیم.

برای این که این افکار را اصلاح کنیم باید چند اتفاق رخ دهد. یکی اینکه باید در جامعه ما مناظره شکل گیرد. الان در میزگردهایی که در تلویزیون برگزار می شود چند نفر گرد هم می آیند که عموماً حرف های یک دیگر را تأیید می کنند. اسم این را نمی توان مناظره گذاشت. یعنی ما نمی توانیم دو فرد دولتی را بیاوریم بعد بخواهیم که در مورد سیاست خارجی ایران صحبت کنند و مدام یک دیگر را تأیید کنند. حتی فردی دانشگاهی را بیاوریم که نظر فرد دولتی را بیش از خود او تأیید کند این دیگر مناظره نیست.

در جامعه‌ای که مناظره نیست فکر، منجمد باقی می‌ماند. در دانشگاهی که مناظره و بحث و گفت و گو نیست جامعه رشد نخواهد کرد. برای این که فکرمان اصلاح شود باید نسبت به تمام موضوعاتی که مبتلا‌ به آن هستیم در فضاهای مناظره‌ای قرار گیریم. از قواعد و اصول آپارتمان نشینی تا رانندگی تا محیط زیست تا نقدپذیری گرفته باید شروع کرد و به سمت مسائل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، سیاست خارجی و غیره حرکت کرد. اگر قرار باشد بلندگوی اندیشه و فکر فقط نزد دولت باشد هیچ امری اصلاح نخواهد شد.

باید متوجه باشیم همه دولت ها در دنیا از خودشان راضی هستند و خود را محق می‌دانند. حوزه قدرت خیلی حوزه انصاف نیست. نباید ایده‌آلیستی فکر کنیم. جهان همیشه هابزی ( يك دموكراسی هابزی جامعه‌ای است به لحاظ سياسی تشكل يافته، حكومتی با تمايزی روشن ميان جايگاه و مقام‌های حكومتی و غير حكومتی. ويژگی اصلی آن حضور جايگاه و مقام يك حاكميت مطلق است، كه متصدی آن مقام توسط بخش قابل توجهی از مردم انتخاب شده و به لحاظ قانونی اختيار و اجازه‌ی وضع هرگونه قانون و خط و مشی‌هايی را دارد كه مردم برای اجرای آن ها تصميم گرفته‌اند) بوده و خواهد بود.

هیچ لذتی بالاتر از قدرت و سمت و منصب و تسلط بر دیگران نیست چه دموکراسی حاکم باشد چه نباشد. حوزه قدرت حوزه لذت و کیف است. 300 سال تاریخ اندیشه سیاسی چنین به ما می‌گوید. جامعه باید آگاهی و تشکل پیدا کند. با آرامش، استدلال، منافع گروهی و صنفی، جامعه می‌تواند روابطی معقول میان خود و سیاستمداران ایجاد کند.

به عنوان مثال، مردم ما باید آگاهی پیدا کنند که به فرد و اداها و فیگورهای فرد، رأی ندهند بلکه به فکر و برنامه و آینده‌نگری رأی دهند. مردم فرانسه به اولاند رأی ندادند بلکه به برنامه‌های حزب سوسیالیست فرانسه رأی دادند. اولاند مجری برنامه‌هاست و با مزاج کشور را مدیریت نمی‌کند.

اتفاقاً در کشور ما اطلاعات خیلی زیاد است. یعنی به صورت رسمی و غیررسمی و به صورت مستقیم و غیرمستقیم اطلاعات فوق العاده زیاد است اما مناظره وجود ندارد. باید توجه داشت که تمدن ها با مناظره‌ها و با گفتگوی مکاتب گوناگون شکل می گیرند. با اطمینان بالا می توان گفت که در جامعه و در موضوعات مختلف مناظره نداریم و یک نوع یکسان سازی فکری در عموم مسائل در جامعه وجود دارد.

این موضوع مانع تولید فکر و اندیشه است. این موضوع به پرسش شما مرتبط می شود که آیا برای توسعه یافتگی باید رفت سراغ نهادها یا باور، مرام و اندیشه‌های توسعه. اعتقاد دارم که باید رفت سراغ فکر و اندیشه. فکر و اندیشه هم زمانی شکل می گیرد که مکاتب فکری مختلف را در جامعه داشته باشیم و در هر حوزه ای از هنر، سیاست، محیط زیست، اخلاق و دین باید مناظره های اجتماعی را داشته باشیم. اگر این امر محقق نشود پیشرفت نمی‌کنیم.

چه انتظاری از شهروندان خود داریم که نسبت به مسائل آگاه بشوند! یک شهروند عادی فرصت آگاهی را ندارد او فقط می تواند در معرض این مناظره‌ها قرار گیرد تا راه خودش را پیدا کند. به همین دلیل است که در رسانه‌های ما تصویری و غیرتصویری باید فضای گفت و گو و مناظره و دیالوگ و آزادی در طرح اندیشه‌های رقیب به وجود بیاید. این موضوع تا محقق نشود در بسیاری از مسائل دیگر نیز متوقف خواهیم ماند.

این موضوع را در نظر بگیرید که دموکراسی یک پدیده قرن بیستمی است اما مناظره در قرن هفدهم اروپا شکل گرفت. یعنی اروپایی‌ها 400 سال سابقه مناظره و گفت و گو میان مکاتب مختلف فکری و فضای آزاد گردش اندیشه و فکر را داشتند که از رهگذر آن جامعه توانست رشد کند.

ما الان به جامعه می گوییم که کتاب بخوانید و کتاب خواندن خیلی خوب است. اما کتاب هایی باید باشد که در آن رقابت فکر و اندیشه وجود داشته باشد تا در نتیجه جامعه بتواند پیشرفت کند و نه این که بخواهیم انسان ها را به سمت یکسان‌سازی فکری پیش ببریم. بنابراین اصالت انسان به فکر اوست. هر انسانی مساوی است با فکر و اندیشه‌ای که دارد. وقتی می توانیم عادات خود را عوض کنیم که فکر خود را عوض کنیم. زمانی می توانیم بسیاری از خلقیات خود را تغییر بدهیم که در معرض اندیشه‌های جدید قرار بگیریم و انسان از طریق این آگاهی است که می تواند خود را عوض کند. لذا فکر، بحثی بسیار جدی است و از این جنبه رسانه های ما نارسایی های بنیادی دارند.

 

به نظر می رسد تحقق مناظره از رهگذر توسعه یافتگی سیاسی که وجود مکاتب مختلف فکری در آن متصور است امکان‌پذیر است؟

نه فکر نمی کنم که چنین باشد. تجربه بشری نشان داده که توسعه یافتگی سیاسی تابع و محصول مناظره است. یعنی هر چه مناظره بیشتر داشته باشیم جامعه به سمت مدنیت بیشتر حرکت می کند و این مدنیت بیشتر باعث می شود در حوزه مسائل سیاسی بتوانیم عملکردها را اصلاح کنیم. مبنای توسعه یافتگی سیاسی رقابت حزبی است. مبنای رقابت حزبی کار تشکیلاتی و جمعی است. ما کار جمعی و تشکیلاتی را هنوز در جامعه نیاموخته‌ایم. ما کار محفلی را آموخته‌ایم ولی کار تشکیلاتی را نیاموخته‌ایم.

در حال حاضر نیز حوزه سیاست مساوی است با تعداد قابل توجهی از آشنایان و دوستان محفلی؛ یک جمعی که دارای افکار و منافعی هستند که شاید تعلقات مالی هم داشته باشند و ممکن است اعضای یک گروه در گروه دیگر هم عضو باشند که به معنای حزب نیست. حزب یعنی عده ای که برای مدیریت و افزایش کارآمدی و ثروت یک کشور برنامه دارد. "میتران" در خاطراتش می گوید که من از پخش اعلامیه در حزب سوسیالیست فرانسه شروع کردم. در آن موقع جوان 19 ساله‌ای بودم و 29 سال در حزب کار کردم تا شدم رییس جمهور سوسیالیست فرانسه.

بنابراین، ما برای این که بتوانیم به نظام رقابت حزبی برسیم راه بسیار طولانی در پیش داریم. ما هنوز فرهنگ این کار را نداریم که حزبی فکر کنیم ولی محفلی فکر می‌کنیم. این تفکر محفلی نزد ما قوی است و از قدیم هم بوده است. شاید نزدیک به یک قرن است که خلقیات محفلی نزد ما وجود داشته و هنوز هم رایج است. مبنای حزب، فکر و برنامه و مناظره‌های درون حزبی است. جمهوریخواهان بعد از شکست مقابل دموکرات ها در انتخابات اخیر ریاست جمهوری آمریکا و در همین دو ماه گذشته صدها مناظره در درون حزب جمهوریخواه شکل گرفته و علل شکست و افکار و برنامه‌های خود را مورد بررسی قرار داده اند. این معنای حزب است. در حزب مسأله افراد نیست بلکه مسأله افکار است. مسأله کشور است. مسأله آینده یک ملت است.

 

شما در بحث توسعه یافتگی در آثار خود اشاره به تقدم توسعه اقتصادی بر توسعه سیاسی دارید. در کتاب " اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار" هم با یک بررسی تطبیقی تجربه اروپا را مورد اشاره قرار دادید که بر توسعه اقتصادی در ابتدا تأکید داشته‌اند. این ایراد ممکن است وارد باشد که چه طور می‏شود مسیری را که اروپا رفته و کشورهای دیگر برای توسعه یافتگی خود طی کردند ما هم به عنوان مسیر توسعه طی کنیم؟

تفکرات چپ مارکسیستی در تاریخ 60 ساله اخیر فکری و روشنفکری ایران بسیار مسلط بوده است. حتی اعتقاد دارم بسیاری از افکار اقتصادی و سیاست خارجی که امروز وجود دارد ریشه‏های چپ مارکسیستی دارد. ما هنوز از تفکر چپ رها نشده‏ایم. در حالی که جهان 20 ساله پیش مبانی تفکر چپ را به تاریخ سپرد هنوز ما آن را به تاریخ نسپرده‏ایم. یک دلیلش این است که تفکر چپ با منافع جریان‏های سیاسی ما سازگاری دارد. اگر ما کشوری و ملی فکر کنیم و ببینیم برای کل ایران چه پارادایمی مناسب است تفکر چپ را رها می‎کنیم. زیرا تفکر چپ در دنیا شکست خورد. سرنوشت توسعه یافتگی ایران خارج از حلقه تجربیات بشری نیست. یعنی نمی‎توانیم بگوییم که ما یک تافته جدا بافته‏ای در نظم جهانی هستیم و پیشرفت ما هیچ وجه مشترکی با کره جنوبی، ترکیه و برزیل ندارد. اتفاقاً ما که حتی در حوزه الگوها باید بومی سازی کنیم، در این بومی سازی می‎توانیم الگوهای جدی از این کشورها بگیریم.

به عنوان مثال با توجه به این که ذخایر عظیم فسیلی داریم حتماً تولید ثروت ملی در ایران تابع ذخایر فسیلی است که ما با چه فرمولی نهایت بهره برداری را از آن ها بکنیم. اگر به یک جوان 22 ساله 100 میلیارد تومان ارث برسد یا می‎تواند صرف خرید ساختمان و ماشین لوکس و خرج خوشگذرانی کند و یا این که با مشورت‏های اقتصادی، ارث خود را در طی 10 سال دو برابر کند.

اینکه برخی ها در ایران می‎گویند وجود نفت باعث عقب افتادگی ما شده این قابل مناظره و بحث است. نه این گونه نیست. ما می‎توانستیم از نفت و گاز به عنوان سکوی پرش توسعه اقتصادی و اجتماعی استفاده کنیم نه این که نفت بفروشیم و کالا وارد کنیم. این شبیه آن ارثی است که به آن جوان 22 ساله رسیده و آن جوان صرف خرید ساختمان و ماشین لوکس می‌کند. این جاست که توسعه یافتگی، سطحی از فکر است و با مبحثی که شما مطرح کرده‏اید اهمیت پیدا می‏کند که سبک زندگی ما اصالتاً سبک زندگی خوش‎گذرانی و عمدتاً تحت تأثیر رفع امور غریزی است.

خطوط چهره یک پیرمرد 75 ساله ژاپنی نشان از زحمات فراوانی است که او در طول سال ها کشیده است و این سبک زندگی آن هاست. آلمانی‎ها هم همین طور آن ها ساعت شش و نیم صبح می‌روند به سرکار. حال آن که در حوزه مدیترانه اروپا تازه افراد ساعت 9 صبح قهوه می‎خورند که ساعت 10 به سرکار بروند. تفاوت این سبک زندگی با آن سبک زندگی در این است که یکی می‏شود آلمان و یکی هم آن کشور مدیترانه‏ای.

بنابراین از جهان باید بیاموزیم. سرنوشتمان به این جهان گره خورده است. این تفکر در کشور که به دنبال اندیشه‏ها و راه حل درونی در داخل هست غافل از این است که می‌توان از تجربه دیگر کشورها آموخت. ما می‏توانیم از تجربیات کشورهای دیگر بیاموزیم و خیلی سریع تر مسیر توسعه یافتگی را طی کنیم. این خیلی عاقلانه نیست که چه در دانشگاه یا در حوزه های اجرایی از رموز پیشرفت کشورهای توسعه یافته جهان غافل باشیم و فکر کنیم خودمان باید الگویی طراحی کنیم.

چه بسا می‎توانیم از تجربیات کشورهایی که به تازگی توسعه یافتند استفاده کنیم. اتفاقاً الان در دانشگاه‏های ما وضعی پیش آمده که خیلی علاقه به فهم جهان وجود ندارد. یعنی آن فضای دستگاه‏های دولتی که می‏خواهد همه چیز را از منظر داخلی نگاه کند به شدت به دانشگاه های ما سرایت پیدا کرده است. علاقه به فهم جهان و فهم الگوهای کشورهای دیگر بسیار کاهش یافته است در حالی که می‎توانیم از جهان در تمام حوزه‌های مدیریت اجتماعی موارد زیادی بیاموزیم.

برای مثال آلودگی شهر تهران به این دلیل است که ما شهرهای بزرگ دنیا را قبلاً مطالعه نکرده‌ایم و معضلات شهرهایی مثل جاکارتا، توکیو، ریو، نیویورک و پاریس که شهرهایی با جمعیت بیش از 10 میلیونی هستند را مورد بررسی و مطالعه قرار نداده‌ایم. بالاخره آن ها هم انسان هایی هستند که در یک حوزه جغرافیایی دیگر زندگی می‏کنند و اطراف شهر آن ها صنایع تأسیس شده ولی شهرهای آن ها آلوده نیست. ما نرفتیم آن ها را مطالعه کنیم و کار مقایسه ای انجام دهیم.

باید توجه داشت که کار مقایسه‏ای در دهه‏های اخیر در کشور بسیار ضعیف شده است. این باعث شده که از این جریان بسیار آموزنده جهانی عقب بیفتیم. دلیلش هم این است که آن قدر تحت تأثیر چپ مارکسیستی هستیم که جهان را فقط امپریالیسم می‎بینیم. ما نمی‌دانیم که جهان فقط امپریالیسم نیست بلکه این جهان مسأله محیط زیست هم دارد و مسائل صنعت، آموزش، تکنولوژی و مدنیت و کاهش جرائم اجتماعی هم دارد. پلیس نیویورک از سوئدی‏ها آموخت که با مجرمان چگونه برخورد کند و در یک پروسه 5 ساله جرایم در نیویورک 40 درصد کاهش یافت.

این دو کشور هر دو صنعتی هستند و از یک دیگر یاد می‎گیرند و با هم تعامل فکری دارند. مجریان ما در یک حلقه و لوپ تقریباً بسته و داخلی فکری قرار دارند که این وضعیت به سطح جامعه هم منتقل شده و از این بدتر در دانشگاه هم وجود دارد. یعنی جامعه، دانشگاه و دستگاه‏های اجرایی همه در یک قالب صرف درونی فکری قرار گرفته اند و گریزی به جهان برای یادگیری و تغییر در آن ها دیده نمی‏شود. آن جاست که می‏توانیم مناظره را مطرح کنیم و ببینیم دیگران چه کار کردند .آن قدر سیاسی فکر می‎کنیم که تمام جهان را یک پدیده و هیولایی سیاسی می‏بینیم. شاید موضوع سیاسی 10 درصد واقعیت بیرونی باشد در حالی که یک سری مسائل انسانی هم وجود دارد که می‎توانیم از آن ها بیاموزیم.

 

چه نسخه‏ای برای اصلاح سبک زندگی ایرانیان پیشنهاد می‏کنید؟

تعدادی شاخص را در این خصوص مطرح می‏کنم.

اولین شاخص کتاب خواندن و مناظره کردن است. نمی‎پذیرم که میانگین ایرانیان پولی برای کتاب خریدن ندارند. چرا که ایرانیان برای غذا و تفریح پول به اندازه کافی دارند ولی برای مطالعه و ارتقای سطح فکری پول خرج نمی‎کنند. انسان از آن جا که احساس نیاز می‏کند کتاب می‏خواند و یا به مناظره‌ها گوش می‌کند. احساس نیاز است که انسان ها را رشد می‏دهد. این آگاهی در جامعه باید رشد یابد و افراد از خود بپرسند آیا نیازی به کتاب خواندن دارند یا نه.

فرهنگ شفاهی در ایران احساس بی نیازی به کتاب را تقویت کرده است و فکر می‎کنیم فقط باید گوش دهیم و نباید بخوانیم و مطالعه کنیم و این نخواندن هم فکر، هم رفتار، هم خلقیات و هم انرژی ‏ای که باید برای تغییر بگذاریم را به حالت انجماد رسانده است. هرکس که به وجدان خودش رجوع کند این نتیجه را می‎گیرد که بی تردید سطح و کیفیت فرهنگ عمومی ما ظرف 10 سال گذشته کاهش یافته است. طی این مدت ادب، تربیت، مدنیت و سطح اجتماعی تقلیل یافته و سطح اعتماد کم شده است. یک دلیلش این است که به مصرف‏گرایی و کاهش مطالعه و مناظره روی آوردیم و سطح فکرمان را ارتقاء نمی‌بخشیم.

یکی از پیامدهای بسیار مثبت کتاب خواندن این است که خودشناسی انسان افزایش می‏یابد و این جاست که برای من معماست این جامعه‏ای که این قدر ادعای اخلاقی و عرفانی دارد چه قدر وقت برای بیرون از خودش می‏گذارد تا این که برای خودش. این یک پارادوکس در فرهنگ عمومی ما ایرانیان است. مولانا می‌گوید:

 

باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد

باز آرزوی جان‌ها از راه جان درآمد

باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد

هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد

اجزای خاک تیره حیران شدند و خیره

از لامکان شنیده: خیزید، محشر آمد!

آمد ندای بی‌چون نی از درون نه بیرون

نی چپ نی راست نی پس، نی از برابر آمد

گویی که آن چه سوی است؟ آن سو که جستجوی است

گویی کجا کنم رو؟ آن سو که این سر آمد

آن سو که میوه‌ها را این پختگی رسیده است

آن سو که سنگ‌ها را اوصاف گوهر آمد

دستور نیست جان را، تا گوید این بیان را

ور نی ز کفر رستی، هر جا که کفر آمد

کافر به وقت سختی رو آورد بدان سو

این سو چو درد بیند آن سوش باور آمد

با درد باش، تا درد آن سوت ره نماید

آن سو که بیند آن کس کز درد مضطر آمد

آن پادشاه اعظم، در بسته بود محکم

پوشید دلق آدم، امروز بر در درآمد

نکته دوم در رابطه با سبک زندگی، رعایت حقوق انسان های دیگر است. در این زمینه خیلی سقوط کرده‌ایم. امروزه در فرهنگ عقب افتاده آپارتمان نشینی در شهر تهران یک خانواده تا 3 صبح به قدری سرو صدا می‎کند که کل محله اعتراض می‏کنند. این برای این است که هیچ احترام و حقوقی برای دیگران قائل نیستند. رعایت حقوق دیگران، تربیت می‏خواهد. یکی از نکات مهمی که طی سال ها در اجلاس داووس آموخته‌ام تواضع بزرگان اقتصاد و سیاست دنیاست. تواضعی که در " بیل گیتس" دیدم، را در خانواده های عالی‌نسب و خسروشاهی‏ها در دوره نوجوانی دیده بودم.

حالا امروز تازه به دوران رسیده‏ها که از طریق رانت و ارتباط فامیلی و... به پول و ثروت هنگفتی رسیده‏اند حداقل حقوق را برای دیگران قائل نیستند و آموزش فرهنگ مدنی ندیده‏اند. این عده تصور می‏کنند چون پول دارند بر دیگران هم تفوق دارند. جالب این که این امر به هیچ وجه با فرهنگ دینی و انباشته شده تاریخی ما ایرانیان سنخیت هم ندارد. رعایت حقوق دیگران بسیار مهم و کلیدی است. اتفاقاً قواعد دینی ما در این رابطه بسیار آموزنده است. الان فرهنگ عمومی و اخلاقی ما بسیار انحطاط پیدا کرده است.

این مسئله باید در یک جایی بحث شود. باید تعریف کردن از خودمان را هم متوقف کنیم این که می گوییم ما شاخص هستیم و در دنیا بسیار ممتاز هستیم به هیچ وجه درست نیست. اگر با رییس شرکت زیمنس یا کارخانه بنز یا رییس هیات مدیره سونی یا نخست وزیر فرانسه یا نمایندگان مجلس هند و یا حتی سیاستمداران جدید عرب حوزه خلیج‌فارس معاشرت کنید عموما آدم های مدنی، متواضع و آگاه به مسائل جهانی و کسانی هستند که برای مراعات حقوق دیگران و انسان های دیگر تربیت شده اند.

نکته سوم در این رابطه این است که اگر بخواهیم سبک زندگی خود را تغییر دهیم باید افراد فکری منصفی باشیم. در فرهنگ میانگین ایرانی کتمان، مماشات و توجیه زیاد داریم که برای توسعه یافتگی و سبک زندگی معقول مضر هستند. البته توجیه کردن یک خصلت انسانی است ولی اگر آحاد یک جامعه بخواهند پیشرفت کنند باید نسبت به یک دیگر منصف باشند. باید حداقل کتمان و مماشات را به کار گیریم و معقول و منطقی تعامل کنیم.

موضوع چهارم این است که میانگین ایرانی، دامنه لذاتش خیلی محدود است. سبک زندگی ما لذات ما را به موارد خاصی محدود می‌کند.

  • قدم زدن در خزان،
  • با دوستان فرهنگی بودن،
  • کمک کردن به ایتام،
  • 5 دقیقه به یک گل نگاه کردن،
  • 40 صفحه در مورد خود نوشتن،
  • احترام به عابر پیاده،
  • نپریدن وسط حرف دیگران،
  • سکوت فراوان،
  • آشغال پرت نکردن از اتومبیل،
  • جواب تلفن مردم را دادن،
  • مؤدب بودن،
  • تقدیر از کار خوب،
  • ویژگی های مثبت افراد را دیدن،
  • گفتن 10 مرتبه در روز: من اشتباه کردم،
  • زبان های خارجی آموختن،
  • و سرزدن به حلقه‏های 1و 2 و 3 زندگی خودمان.

در زندگی ما ایرانی ها بسیار محدود است.

ما به مراتب مادی‌تر هستیم حداقل از مردم اروپا. میانگین مردم اروپا یک زندگی بسیار معمولی دارند و از زندگی با ثبات و آرامی که دارند راضی هستند و تنوع عجیبی در دامنه لذاتشان دارند. از این که به جنگل یا دریا بروند یا به افراد کمک کنند و یا کتاب بخوانند و وقت برای خودشان بگذارند خیلی خرسند می‎شوند. ولی دامنه لذات ما خیلی محدود و مادی است. این تلقی ما از زندگی باعث می‎شود که دائماً در اضطراب باشیم و از آن ابعاد غیر مادی زندگی بهره نبریم.

نکته پنجم این است که اگر بخواهیم سبک زندگی معقول داشته باشیم باید نظام اجتماعی با ثباتی داشته باشیم. برای این کار باید قوه‏های مقننه و قضائیه بیش از وضعیت فعلی، با قاعده مندی و انصاف بیشتری عمل کنند تا این که توازنی میان قوه مجریه و دستگاه‏های اجرایی و دستگاه‏های نظارتی کشور به وجود آید.

300 سال تحقیقات علم سیاست به ما می‏گوید جامعه‏ای معقول است که میان نهادهای قدرتمندش توازن وجود داشته باشد. اگر این توازن وجود نداشته باشد شهروندان ضرر خواهند کرد. تحقق این توازن در یک نظام حقوقی قوی و در حوزه سیاسی و اجرایی است که خودش را نشان می‎دهد. این چنین است که سبک زندگی از یک طرف آداب، عادات و خلقیات منطقی است و از طرف دیگر یک دستگاه اجرایی و نظارتی باید پشتوانه آن سبک زندگی باشد که بتواند آن را تأمین کند. برای همین، نخبگان سیاسی ما خودشان باید سبک زندگی خود را عوض کنند. سیاستمداران ما عموماً در اضطراب و نگرانی و در توجیه موقعیت خودشان هستند این بسیار با سیاستمداران حتی هندی و چینی فرق می‏کند که ساعت 5 به منزل می‏روند.

ولی سیاستمداران ما 90 درصد زندگی‏اشان سیاست است و خیلی فرصت نمی‏کنند که زندگی کنند. سیاستمداران ما با این که امکانات خوبی دارند ولی زندگی‏اشان دائم در اضطراب و نا آرامی است. تا زمانی که سیاستمداران ما سبک زندگی خود را به طرف آرامش و ثبات و بیرون آمدن صرفاً از کانون سیاست تعریف نکنند طبعاً آن اثرات مثبت خودش را هم در جامعه منعکس نخواهد کرد.

اوباما هر چند وقت یک بار، سرزده به یک رستورانی در واشنگتن می‌رود و بدون آن که از در و دیوار، مأمورین امنیتی دیده شوند در کنار مردم عادی با خانواده خود، غذا می‌خورد. فیلم نگاه می‌کند، بسکتبال بازی می‌کند. هم اکنون بوش پسر وقت قابل توجهی برای نقاشی می‌گذارد.

فرمول پیشنهادی من برای سبک زندگی از یک طرف اصلاح افکار و روش های جامعه است و از طرف دیگر کارآمدی و نظارت قوی دستگاه‏های اجرایی کشور است که باید فضای دوطرفه و پویا با جامعه را فراهم کنند. کانون این اصلاح هم ترویج مناظره است تا این که همه در اثر این مناظره‏ها بتوانند افکارشان را ارتقاء دهند و تلقی‏اشان از زندگی را تغییر دهند و این قدر به دنبال مادیات و امکانات و مناصب نباشند. به عنوان کسی که تاریخ ایران را قدری خوانده این را یک مشکل تاریخی می‎دانم که به خصوص در قرن اخیر داشته‌ایم و هنوز در شرایط فعلی هم وجود دارد؛ یعنی تلقی مادی از زندگی اما با یک صورت و ویترین اخلاقی و معنوی و با واژگانی که باطن عملی کمتری دارند.

عبور از غرایز به فکر و اندیشه در سرزمینی که از کانون‌های بنیادی فلسفه جهانی است امری است حیاتی. نزدیک کردن ذهن و بیان اخلاقی به عمل، انتقال از مصرف‌گرایی به تولید و خلاقیت و وارد کردن فرهنگ در زندگی، مهم ترین نکات در تغییر سبک زندگی ایرانی است.


 
comment نظرات ()
 
پیام داشت ...
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
 

ولادتش امروز است،

و زاده زاده اش نیز امروز با اوست،

و چه بزرگ لحظه ای،

برای مهربانی چون او...


 
comment نظرات ()
 
ی سعی ...
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
 

از درون عمیقا غمگینه، حتی اگه برای چیزهای احمقانه و پیش پا افتاده نیز بخنده،

تنهاست، اگه خیلی می خوابه،

رازی تو سینه اش داره، اگه کم حرف می زنه و وقتی هم که حرف می زنه سریع حرفشو می گه و بعد دوباره سکوت می کنه،

ضعیفه، وقتی نمی تونه گریه کنه،

تحت تنش قرار داره، وقتی غیرعادی و با حجم زیاد غذا می خوره،

رقیق القلب و معصومه، وقتی برای چیزای کوچیک گریه می کنه،

درگیر عشقه، وقتی سر چیزای کوچیک عصبانی می شه،

این ها جمله های حکیمانه نیستند، حقیقت های ساده روانشناسی هستند.

به دنیال این حقیقت ها در جامعه اطرافتون باشید، پیداشون خواهید کرد.

سعی کنید اطرافیانتون رو درک کنید ...


 
comment نظرات ()
 
فهم نقش ...
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
 

گر نقشمان را در لحظه اش فهم نکرده باشیم،

الان ملامت می کنیم آن چه را که هستیم.

ما در هر لحظه در حال انتخاب کردن و انتخاب شدن هستیم ...


 
comment نظرات ()
 
Annual Meeting Of …
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
One The Edge
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
Annual Meeting Of …
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
توزیع شیر تازه در چین ...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 

حتی نیوزیلند و استرالیا هم نمی توانند این چنین توزیع کنند.

شیر آماده توزیع آن هم در مخازن اصلی و با این سرعت،

جالب اعتماد بین فروشنده شیر و مصرف کننده آن است که باعث رونق این شکل از توزیع می شود


 
comment نظرات ()
 
پیام ...
ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱
 

پیام ها ارسال و گاها با تغییراتی، دریافت خواهند شد،

و هر قدر که پیش رویم تعجب ها هم کم رنگ تر می شوند،

چرا، چون هر لحظه بزرگ تر خواهیم شدیم،

بخشی از این بزرگی، ارتباطی کوچک هم با سن مان دارد،

رفتار، نشانی از بزرگی است،

پیام ها دریافت و ارسال خواهند شد ...

   


 
comment نظرات ()
 
نقطه آغاز ...
ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱
 

نقطه آغازین تغییر را در درونت جستجو کن

درون تغییر یافته، حاصلش اعتماد، آرامش، زیبایی و بقا خواهد بود.


 
comment نظرات ()
 
حواست بهش هست ...
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
 

ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ

ﻭﻓﺘﯽ ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ ...

ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ

ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !!

ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ ...

ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟؟ ...

ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ ...

ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ

ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ...

ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ...

ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ؟

ﺧﺐ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ !!!

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ...

ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ، ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ ...

ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ !

ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ ...

ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ !

ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
نبود ...
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
 

گل اگر خار نداشت،

دل اگر بی غم بود،

اگر از بهر کبوتر قفسی تنگ نبود،

زندگی ،عشق، اسارت ،قهر ،آشتی، هم بی معنا بود.


 
comment نظرات ()
 
مشاور پير ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
 

يك مشاور به رحمت خدای می رود و در آن دنيا در صفی كه هزاران نفر جلوی او بودند برای محاسبه اعمالش می‌ايستد.

اندكی نگذشته بود كه فرشته محاسب ميز خود را ترك می‌كند و صف طولانی را طی كرده و به سمت مشاور می‌آيد و به گرمی به او سلام كرده و احترام می‌گذارد.

فرشته، مشاور را به اول صف برده و او را بر روی مبل راحتی كنار ميزش می‌نشاند.

مشاور می‌گويد: من از اين توجه شما سپاسگزارم، اما چه چيزی باعث شده كه اين گونه با من رفتار كنيد؟

فرشته محاسب می‌گويد:

"ما برای افراد مسن احترام ويژه‌ای قائل می‌شويم. ما يك پردازش اوليه بر روي تمامی كارنامه‌های اعمال انجام داده‌ايم و من ساعاتی را كه شما به عنوان ساعات مشاوره برای مشتريان خود اعلام كرده‌ايد جمع زدم. بر اساس محاسبه من، شما حداقل 193 سال سن داريد!"


 
comment نظرات ()
 
من از تو بهترم ...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
 

من از تو بهترم، چون...

هميشه يه دليل خوب برای بخشيدن فرصت ها به ديگران دارم.

البته بدون دليل هم می شه بخشيد.

ولی به نظر من آدم وقتی از بخشش لذت می‌بره و نمی‌ترسه كه يه دليل مهم برای انجامش داشته باشه.

و دليل من هم اينه :

هر چی بيشتر می‌بخشم بيشتر سعی می‌كنم ياد بگيرم كه بدست بيارم.

 

و اين قدر اين كار رو انجام می‌دم تا يه روز ياد بگيرم هر چی كه بخوام بدست بيارم.

به اين می‌گن يه ثروتمند واقعی.

مهدی طباطبایی


 
comment نظرات ()
 
سفر تا به خدا ...
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
 

روایتی که بارها خوانده ام اما باز هم تازه است ...

پسركی بود كه كه می خواست خدا را ملاقات كند،‌ او می دانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازی را بپيمايد. به همين دليل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه كرد و بی آن كه به كسی چيزی بگويد، سفر را شروع كرد.

چند كوچه آن طرف تر به يك پارك رسيد، پير مردی را ديد كه در حال دانه دادن به پرندگان بود. رفت پيش او و روی نيمكت نشست. پير مرد گرسنه به نظر می رسيد، پسرك هم احساس گرسنگی می كرد. پس چمدانش را باز كرد و يك ساندويچ و يك نوشابه به پير مرد تعارف كرد. پير مرد غذا را گرفت و لبخندی به كودك زد.

پسرك شاد شد و با هم شروع به خوردن كردند. آن ها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی كردند، بی آن كه كلمه ای با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريك شد، پسرك فهميد كه بايد به خانه برگردد، چند قدمی دور نشده بود كه برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پير مرد با محبت او را بوسيد و لبخندی به او هديد داد.

وقتی پسرك به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد:

تا اين وقت شب كجا بودی؟

پسرك در حالی كه خيلی خوش حال به نظر می رسيد، جواب داد : پيش خدا!

پير مرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب از او پرسيد: چرا اين قدر خوش حالی؟

پير مرد جواب داد:

امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارك با خدا غذا خوردم!


 
comment نظرات ()
 
تدفین آرزوهای یک استاد ...
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
 

هنوز هر بار که وارد کریدورهای دانشکده‌ حقوق و علوم سیاسی می‌شوم و از پله‌های قدیمی که از زمان رضاشاه تا به حال خم به ابرو نیاورده‌اند بالا می‌روم، بی‌اختیار احساس می‌کنم که افضل را دومرتبه می‌بینم. احساس می‌کنم عن قریب افضل با پاهای نیمه‌ فلجش در حالی که دو دستی طارمی‌ها را گرفته و دارد به سختی پایین می‌آید با من سینه‌به‌سینه خواهد شد.

نمی‌دانم در چشمان نافذ این جوان ترک که از روستای کوچکی بین بناب و مراغه می‌آمد چه بود که هنوز هر وقت به او و نحوه‌ مرگش می‌اندیشم ترسی جانکاه با آمیزه‌ای از نا امیدی و خشمی فروخورده از نظام آموزشی دانشگاهی‌مان سراپای وجودم را می‌گیرد.

جزء ورودی‌های سال 72 بود. انصافاً که چه ورودی‌هایی بودند. هر کدام آیتی از هوش و ذکاوت و شاهکاری از استعداد. درخشان‌ترین استعدادهای اطراف و اکناف کشور، از کرمان، تبریز، شاهرود، نیشابور، بابل، بندرانزلی، اصفهان... و بالاتر از همه از روستایی بین مراغه و بناب، همان جا که افضل در سال 52 متولد شده بود و همان جا هم در یک روز گرفته تابستان 79، خون گرمش بر روی آسفالت داغ کنار روستایشان ریخته شد.

همیشه‌ خدا در دانشکده با کت ‌وشلوار بود. یک کت‌ وشلوار سرمه‌ای که از بس آن ها را پوشیده بود، شسته و اطو زده بود، مثل ورق استیل شده بودند. سال 71 دیپلمش را می‌گیرد و همان سال در رشته پزشکی قبول می‌شود. اما دلش همواره پیشِ علوم انسانی بود. در همان نیمه‌های راه ترم اول، عطای پزشکی را به لقایش بخشید و سال بعد مجدداً در آزمون شرکت نمود و وارد دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد.

با زجر و مشقتی جانکاه راه می‌رفت. بعدها فهمیدم که در بچگی فلج اطفال می‌گیرد و به همین خاطر بود که راه رفتن برایش عذاب الیم بود. همیشه در نخستین جلسه کلاس با یکی، یکی دانشجویانم آشنا می‌شوم. از محل تولد و زندگی‌شان می پرسم. نوبت به افضل که رسید گفت از نزدیکی‌های مراغه می‌آید. گفتم چه جالب. می‌دونی مراغه یک جایگاه مهم در تاریخ معاصر ایران داشته، گفت نه. گفتم پس تو چی می‌دونی؟ مراغه محل تولد اصلاحات ارضی بود. نام مراغه، یکی دو سال شب و روز در رادیو و تلویزیون و مطبوعات بود.

نام مراغه یادآور سال‌های 41 و 40، یادآور حسن ارسنجانی، دکتر علی امینی و اصلاحات ارضی است. پرسید استاد چرا مراغه؟ گفتم این را تو به عنوان تحقیق پاسخ بده. چون سر کلاس نشسته بود متوجه مشکل پاهایش نشدم. آن چه که توجه‌ام را جلب نمود، گیرایی و برقی از هوش و استعداد بود که در چشمان درشت و زیبایش به چشم می‌خورد.

چشمانی جذاب و نافذ که به‌ ندرت روی بیننده تأ‌ثیر نمی‌گذارد.

عادت دارم که همه‌ دانشجویانم را به اسم کوچک بشناسم. افضل تنها نامی بود که همان بار نخست به یادم ماند. کمتر به یاد دارم که قبلاً دانشجویی می‌داشتم که نامش افضل بوده باشد.

جلسه سوم چهارم بود که بعد از کلاس در دفتر نشسته بودم و پیپم را چاق کرده بودم که سروکله افضل پیدا شد. آن جا بود که برای نخستین بار متوجه فلج بودن و ناراحتی پاهایش شدم.

روبرویم نشست و گفت اجازه دارم سوال کنم؟

با سر جواب مثبت دادم و سوالش را مطرح کرد. ناراحت شدم از سوالش. زیرا سوال خوبی بود و طرح آن به درد کلاس می‌خورد، بهش گفتم خوب بود این سوال را سر کلاس مطرح می‌کردی. سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت.

آن داستان یک مرتبه دیگر هم تکرار شد و افضل بعد از اختتام کلاس آمد به دفترم و سوال کرد. اتفاقاً آن سوالش هم پرسش خوبی بود.

این‌بار دیگر با لحنی حاکی از خطاب ‌وعتاب بهش گفتم که افضل تو چرا سر کلاس صحبت نمی‌کنی و پرسش‌هایت را آن جا مطرح نمی‌کنی؟

مثل لبو سرخ شد. چشمان جذاب و مردانه‌اش را به پایین انداخت. از بخت بد افضل، آن روز، روز زیاد جالبی نبود و خلق و خوی من تعریفی نداشت. دلم گرفته بود، خسته بودم و بعد از کلاس دو تا قرص آسپرین قورت داده بودم.

افضل را رهایش نکردم. با تحکم و مثل یک آموزگار بداخلاق کلاس اول ابتدایی سرش هوار کشیدم که چرا جواب نمیدی؛ چرا سر کلاس حرف نمی‌زنی، نمی‌پرسی و ازت که سوال می‌کنم به جای پاسخ دادن، موزاییک‌های کف کلاس را می‌شمری؟

حرف بزن.

نمی‌دانم چه قدر طول کشید؛

اما افضل بالاخره حرف زد. با صدایی حزن‌انگیز و لرزان و شکسته گفت:

بچه‌ها به لهجه‌ام می‌خندند؛ حتی یکی از اساتید به مسخره بهم گفت صد رحمت به فارسی حرف زدن پیشه‌وری.

برخلاف تصور خیلی از آدم‌ها، کلاس‌های حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران خیلی هم یکنواخت، سرد و بی‌روح نیست.

اتفاقاً بعضی وقت‌ها چیزهایی توی این کلاس‌های بزرگ، با سقف‌های بلند و مملو از دوده، سیاهی و آشغال اتفاق می‌افتد که اگر نویسنده‌ توانایی پیدا شود از آن ها می‌تواند دست‌مایه یک نوشته معرکه را بیرون بکشد.

گاهی وقت‌ها اساتید و دانشجویان، سطح این قبله امید میلیون‌ها جوان پشت کنکوری که صعود بر این قله رفیع برایشان غایت و نهایت است را آن قدر پایین می‌آورند که آدم برای یک لحظه فکر می‌کند این جمع در حقیقت تشکیل شده از کوپن‌فروش‌های میدان انقلاب که برای نهار یا استراحت آن جا جمع شده‌اند.

چه کسی می‌تواند باور کند در جایی که سرشیر علوم انسانی مملکت جمع شده به لهجه‌ یک دانشجوی شهرستانی که فارسی را به زحمت و با لهجه غلیظ ترکی یا کردی صحبت می‌کند، بخندند؟

ولی افضل راست می‌گفت و این بار اول نبود که من با این مسئله روبرو شده بودم. همیشه به این تیپ دانشجویان می‌گفتم که آن ها به خودشان می‌خندند، اتفاقاً لهجه‌ شما خیلی هم شیرین است، اصلاً فارسی اصیل همین لهجه شماست و از این قبیل حرف‌های ساده ‌لوحانه!

اما آن روز، روز بدی بود. اصلاً حال و حوصله‌ این بچه‌بازی‌ها را نداشتم. خیلی بهِم برخورده بود که به افضل خندیده بودند.

منتهی بیشتر از همه از دست خودِ افضل عصبانی بودم.

گفتم افضل ببین، همه‌ شما شهرستانی‌ها یک اصل و نسبی لااقل دارید. مثلاً تبریز، کرمان، شیراز یا رشت، دویست ‌سال پیش، پانصد سال پیش هم برای خودش جایی بوده، فرهنگ و تمدنی داشته، ولی میشه به من بگی تهران دویست سال پیش کجا بوده، چی چی بوده؟

من بهت می‌گم تهران چی بوده، یک ده‌کوره بوده که تا قبل از این که آقامحمدخان آن را پایتخت کند، نه در هیچ نقشه‌ای موجود بوده و نه هیچ نامی از آن نزد مورخی، تذکره‌نویسی و یا در سفرنامه‌ای بوده. یک اصفهانی، یک تبریزی و یک شیرازی می‌تواند بگوید من کی هستم، تاریخم چیست، از کجا آمده‌ام و کی بوده‌ام. اما تهرانی‌ها چی؟ اجداد ما تهرانی‌ها احتمالاً یک مشت ماجراجوی فرصت‌طلب بی‌ریشه و بی‌اصل و نسب بودند که وقتی آقامحمدخان، فرمانده‌ نظامی و پادشاه‌شان تصمیم گرفت در روستای کوچکی در دامنه‌ البرز به نام تهران رحل اقامت بیافکند، آن ها هم با او ماندند. آنان که اصل و نسب و جای درست و حسابی داشتند در پایتخت بی‌نام و نشانِ جدید نمانده و به مناطق خود بازگشتند.

این را یک نفر که پدر و مادرش از جایی به تهران مهاجرت کرده‌اند و خودش در تهران متولد شده به تو نمی‌گوید.

این‌ها را کسی دارد به تو می‌گوید که مادرش مال بازارچه‌ نایب‌السلطنه، پدرش مال محله‌ خانی‌آباد و خودش وسط بازارچه‌ آب منگل متولد شده. یعنی قدیمی‌ترین محلات تهران.

ولی واقعیت آن است که ما نه ستارخان داشتیم، نه باقرخان، نه حیدرخان عمواوغلی، نه شیخ محمد خیابانی، نه ثقةالاسلام و نه شهریار.

شماها در بهمن 1356 زمانی که آدم‌ها توی دلشان هم هراس داشتند که از گل بالاتر به رژیم شاه بگویند، قیام کردید و تبریز را عملاً چندساعتی گرفتید. کی به کی بایستی بخندد؟

شماها بازار تهران یعنی مرکز ثقل اقتصاد کشور را قبضه کرده‌اید. هر بازاری که سرش به تنش می‌ارزد ترک است.

یک سوپرمارکت، یک خواروبارفروشی، در هیچ کجای تهران پیدا نمی‌شه که مال ترک‌ها نباشه. رستوران‌ها، کافه‌ها، پیتزاپزی‌ها، چلوکبابی‌ها، ساندویچی‌ها و... همه ترک هستند. مصالح‌فروش‌ها، ابزارفروش‌ها، لوازم یدکی‌فروش‌ها، پیچ و مهره‌فروش‌ها یکی پس از دیگری ترک هستند.

آذری‌ها بدون شلیک یک گلوله تهران را نه تنها گرفتند، بلکه خوردند. نوش جانتان، چون عُرضه دارید و پشتکار.

اما ما تهرانی‌ها چی؟

هیچ چی، برو دم میدان انقلاب ببین همه‌ مسافرکش‌ها، کوپن‌فروش‌ها و آسمان‌جل‌ها همه‌ بچه‌های تهرانند. برو راه‌آهن ببین مسافرکش‌ها که برای شوش، بهشت‌زهرا، پل سیمان، میدان خراسان و انقلاب داد می‌زنند همه لهجه‌های دِبش تهرونی دارند. نه یک کرمانی، نه یک اصفهانی، نه یک ترک و نه یک رشتی میان‌شان نمی‌بینی!

شما ترک‌ها بازار و اقتصاد تهران را قبضه کرده‌اید، بچه‌های تهران هم خطوط مسافر‌کشی‌های تهران را قبضه کرده‌اند.

بلندپروازترین بچه‌های تهران سر از گاوداری و خوک‌دونی در ژاپن درآورده‌اند و آن جا عمله شده‌اند. که تازه مدتی است آن جا هم دیگر راهمان نمی‌دهند.

در خلال حرف‌هایم چند تا دیگه از دانشجویان هم آمده بودند و با من کار داشتند. همان جا ایستاده بودند و آن ها هم گوش می‌کردند.

اتفاقاً یکی دوتا از آن ها دختر بودند و بچه تهران. از آن تیپ‌هایی که آدم فکر می‌کند مال ناف واشنگتن، پاریس یا لندن هستند.

دیگر به یاد ندارم چه گفتم، فقط می‌دانم ساکت که شدم هیچ‌کدام‌شان نماندند و بدون آن که حرفی بزنند رفتند. گفتم، آن روز حال و حوصله‌ درستی نداشتم.

آن حرف‌ها حداقل فایده‌ای که داشت افضل را به من نزدیک‌تر کرد.

در آن ترم و ترم بعدش که افضل با من درس داشت، اقلاً هفته‌ای یک بار می‌آمد پیشم. پر از سوال بود. پر از ابهام بود. پر از سرگشتگی بود.

یک روز به اتفاق چند نفر دیگر از بچه‌ها در حالی که بحث می‌کردیم از دانشکده آمدیم بیرون. تا سر چهارراه فاطمی با من آمدند. آن جا افضل روی لبه‌ حوضچه مقابل پارک لاله نشست.

طبق معمول کتش تنش بود و خیس عرق شده بود. گفت استاد به عمرم این قدر پیاده نرفته بودم. دستاشو محکم بر روی پاهایش می‌فشرد.

آشکارا درد می‌کشید. بحث آن روزمان از توی کلاس شروع شد.

افضل می‌گفت که استاد شما همه آن چه را که در دبیرستان به ما‌ آموخته‌ بودند برده‌اید زیر سوال.

عصاره‌ آن چه که ما در دبیرستان از تاریخ ایران یاد گرفته بودیم آن بود که هر مشکل و بدبختی که در مملکت ما اتفاق افتاده، خارجی‌ها کرده‌اند.

شما درست عکس این را می‌گویید و به ما نشان می‌دهید که هر بدبختی که به سر ما‌ آمده نهایتاً ریشه در عملکرد خود ما ایرانی‌ها داشته و اساساً خارجی‌ها کاره‌ای نبوده‌اند و ما دچار یک جور توهّم و مالیخولیا در مورد خارجی‌ها هستیم.

مشکل دیگری که شما برای ما ایجاد کرده‌اید آن است که خیلی از شخصیت‌هایی را که به ما آموخته بودند، پست، پلید، خائن، وابسته، مزدور و خراب هستند، شما به نوعی تبرئه می‌کنید و در عوض خیلی از خوب‌ها را با مشکل برایمان مواجه ساخته‌اید.

بالاخره این وسط ما بایستی به حرف شما گوش کنیم یا به حرف وزارت آموزش و پرورش، صدا و سیما و به حرف تاریخ رسمی؟

بحث‌مان از آن جا شروع شد که گفتم به حرف هیچ‌کداممان، بلکه می‌بایستی به عقل‌تان رجوع کنید. خودتان فکر کنید، تجزیه و تحلیل کنید، استدلال‌ها و تحلیل‌های مرا بچینید کنار هم دیگر و مال دیگران را همین‌طور، ببینید کدام منطقی‌تر است؛ کدام دارای انسجام و منطق درونی هست؛ و کدام بیشتر به دلتان می‌نشیند.

حرف دیگرم به افضل آن بود که دانشگاه اساساً یعنی جایی که برای آدم سوال طرح می‌کند، پرسش به وجود می‌آورد.

افضل می‌گفت که اشکال کلاس شما در این است که شما بیش از آن چه که به سوالات پاسخ دهید، برای دانشجویانتان سوال مطرح می‌کنید. بیش از آن چه که دانشجو را راهنمایی کنید، دانسته‌های قبلی‌اش را برایش ویران می‌کنید و مشکل این است که در خیلی از موارد چیزی هم جای آن ها نمی‌گذارید؛ فقط آن ها را برایش بی‌ارزش و بی‌اعتبار می‌کنید.

به افضل گفتم اتفاقاً استاد یعنی همین و دانشگاه هم یعنی همین و استاد یعنی کسی که بتواند در شما سوال ایجاد کند، کسی که بتواند آموزه‌های قبلی را با شک و تردید روبرو سازد.

استادی که نتواند در شاگردش سوال ایجاد کند برای لای جرز خوب است.

استادی هم که تصور کند پاسخ همه‌ سوالات را می‌داند و بحرالعلوم است، آن قدر بی‌سواد و بی‌مایه است که حتی نتوانسته سوالات را هم به درستی بفهمد. چون خیلی از سوالات پاسخی ندارند.

کار علم و عالم به دنبال پاسخ رفتن است و نه لزوماً به دست آوردن پاسخ.

برخلاف علوم کاربردی، در علوم انسانی، پاسخی برای سوالات وجود ندارد. آنان که فکر می‌کنند پاسخ‌ها را می‌دانند، در حقیقت سوالات را به درستی نفهمیده‌اند.

چه اگر پرسش‌ها را به درستی درک می‌کردند و پی به معانی عمیق این پرسش‌ها می بردند، درمی‌یافتند که پاسخ به این پرسش‌ها همواره در طول تاریخ دغدغه‌ی علما، حکما، فیلسوفان و صاحبنظران بوده است و تنها چیزی که درخصوص این پرسش‌ها وجود ندارد، پاسخ‌های شسته و رفته و مشخص است.

افضل هر روز بیشتر در دلم جای می‌گرفت و هر روز بیش از پیش به او علاقمندتر می‌شدم. مدتی خیلی جدی افتاده بود به دنبال این که برود به دنبال فلسفه.

می‌گفت می‌خواهم بدانم هستی چیست؟ چه قدر باهاش بحث کردم که به دنبال فلسفه نرود.

بهش گفتم بیا و این یک حرف مارکس را قبول کن که مهم، شناخت هستی و جهان نیست، بلکه مهم آن است که چگونه آن را تغییر دهیم.

بالاخره راضی‌اش کردم که در همان علوم سیاسی باقی بماند.

کم‌کم علاقمندش کرده بودم به سیر تحولات سیاسی در ایران.

هر بار که دنبالم لنگ می‌زد و از این طرف دانشکده به آن طرف می‌آمد، احساس می‌کردم یک شاگرد بالاخره برای خودم پیدا کرده‌ام.

انصافاً که استعداد داشت. بعد از لیسانس در دانشکده‌ خودمان فوق لیسانس قبول شد. شروع فوق لیسانسش مصادف با تحولات دوم خرداد شد.

مثل خیلی از دانشجویان دیگر، برای نخستین بار به مسایل ایران علاقمند شده بود.

چند بار پرسید حالا استاد شما فکر می‌کنید واقعاً خاتمی بتونه کاری بکنه؟ همیشه از زیر پاسخ این سوالش شانه خالی می‌کردم.

یک روز به طعنه بهم گفت، فرض کنید منم تلویزیون و دکتر لاریجانی هستم، بهم جواب دهید.

خیلی بهم برخورد.

چون یک موی افضل را به صدتا تلویزیون نمی‌دادم.

با خنده بهش گفتم خراب شه این دانشکده که بعد از 5 سال تحصیل علوم سیاسی هنوز نتوانسته به تو یاد دهد که اونی که قرار است تغییر دهد، اونی که می‌تونه کاری بکنه، خاتمی نیست بلکه تو هستی و نه خاتمی. اون‌هایی که نشسته‌اند که خاتمی برایشان کاری بکند، تا آخر هم نشسته خواهند ماند

و به قول برشت « در انتظار گودو» خواهند ماند. مدتی رفت تو نخ ترجمه.

مُصر بود که آثار غربی را ترجمه کند. یکی، دوتا ترجمه کرد که انصافاً خوب بود.

برای آدمی که به عمرش هرگز پای به کلاس انگلیسی کیش و کانون زبان نگذارده بود، خیلی خوب انگلیسی می‌فهمید.

بعضی جملات و پاراگراف‌ها را مشکل داشت و از من می‌پرسید.

بالاخره رأیش را زدم و نگذاشتم برود دنبال ترجمه.

بهش می‌گفتم افضل، تو اگر می‌رفتی سوربن، آکسفورد، هاروارد و منچستر، یک کسی می‌شدی.

من می‌خواهم که تو فکر کنی، از خودت نظر بدهی؛ از خودت اندیشه، ایده و فرضیه بدهی. نمی‌خواهم فقط هنرت این باشد که صرفاً بگویی دیگران چه گفته‌اند.

این که بتوانی افکار افلاطون، ارسطو، لاک، هابز، میل، روسو، هابرماس و فوکو را به فارسی ترجمه کنی، خوب است و فی‌الواقع، خیلی هم خوب است. اما این کارها را خیلی کسان دیگر هم می‌توانند انجام بدهند و انجام داده‌اند.

اما کار بهتر و بنیادی‌تر، کاری که ما در این 60، 70 سال که دانشگاه داشته‌ایم، کمتر عُرضه و توان انجام آن را داشته‌ایم، تولید فکر و اندیشه و نقد و نظر و تجزیه و تحلیل از جانب خودمان بوده است. این کاری است که تو و امثال تو رسالت انجام آن را دارید.

سرانجام آن لحظه‌ای که همه‌ عمرم انتظارش را کشیده بودم، بعدازظهر روز 24 دی 77، نزدیک ساعت 2 اتفاق افتاد.

این فقط من نبودم که شیفته‌ افضل و آن همه استعداد، هوش، قدرت تحلیل و درکش شده بودم. اساتید دیگر هم به تعبیری او را کشف کرده و شناخته بودند.

خیلی دلم می‌خواست که افضل مرا به عنوان استاد راهنمای پایان‌نامه‌اش انتخاب می‌کرد و آن روز بعدازظهر افضل آمده بود که پیرامون پایان‌نامه‌اش با من صحبت کند.

درست مثل دختر یا زنی که مدت‌ها در انتظار پیشنهاد ازدواج و خواستگاری مرد مورد نظرش به سر برده باشد، سعی کردم هیجانم را از پیشنهادش مخفی کنم.

مِن‌مِن‌کنان گفتم من و تو به اندازه کافی با هم کار کرده‌ایم و بهتر است برای رساله‌ات با یک استاد دیگر کار کنی. من هم کمکت می‌کنم. حال یا به عنوان استاد مشاور یا همین‌جوری.

در پاسخم گفت استاد اجازه هست بنشینم و قبل از آن که چیزی بگویم نشست.

بعد گفت «آقای دکتر زیباکلام اجازه دارم یک چیزی را بگویم»؟ هیچ وقت افضل بهم «دکتر زیباکلام» نگفته بود.

این اولین بار بود. گفتم چی می‌خواهی بگی؟ گفت می‌خواهم پاسخ حرف‌های سال 72‌تان را بدهم؛ که در مورد ترک‌ها، فارس‌ها و بچه‌های تهران صحبت کردید.

منتظر پاسخی نماند و با تُن صدا و حالتی که توی اون پنج سال ندیده بودم گفت که شما آن روز خیلی چیزها در مورد بچه‌های تهرون گفتید، اما یک چیز را از قلم انداختید؛ یا نخواستید بگویید.

شما آن روز آن قدر تند رفتید که به من اجازه ندادید بگویم اون‌ها که به لهجه‌ من خندیدند اصلاً کجایی بودند.

آقای دکتر زیباکلام، برخلاف تصور شما اون‌ها تهرانی نبودند.

نه این که تهرانی‌ها همه «فرشته» باشند، نه.

من در این پنج سال چه در دانشکده، چه در کوی دانشگاه و خوابگاه و چه خیلی جاهای دیگه، با بچه‌های شهرستان‌های مختلف آشنا شدم و سر کردم؛ آقای دکتر زیباکلام، اتفاقاً بچه‌های تهرون زیاد هم بد نیستند. این هم پاسخ پنج سال پیش شما.

بعد رفت سراغ پایان‌نامه‌اش.

گفت می‌خواهد راجع به ایران کار کند و می‌خواهد که سوژه‌اش را من انتخاب کنم. البته با شناختی که از او دارم.

گفتم راجع به « آزادی» کار کن.

گفت این‌که ایران نیست، این می‌شود حوزه‌ اندیشه سیاسی و فلسفه. به طعنه بهش گفتم، نه واقعاً مثل این که دیگه جدی، جدی خیلی چیزها یاد گرفته‌ای.

از ته دل خندید و گفت استاد چرا وقتی شما مرا مسخره می‌کنید، من هیچ‌وقت ناراحت نمی‌شوم؟ گفتم برای این که استادت هستم و بهت علم آموخته‌ام.

گفت اساتید دیگر هم بهم خیلی مطلب یاد داده‌اند، اما اگر احساس کنم دارند مسخره‌ام می‌کنند قطعاً تحمل نمی‌کنم؛ هم چنان که یکی، دو بار نکردم.

بعد در حالی که دو مرتبه حالت همان پسربچه‌ای را که سال 72 از روستاهای اطراف مراغه آمده بود و خجالت می‌کشید حرف بزند که به لهجه‌اش بخندند را به خود گرفته بود، گفت نه استاد دلیل این که از تمسخرها، طعنه‌ها و حرف‌های شما هرگز آزرده نشدم چیزی دیگری است.

آدم طبیعتاً وقتی استادی را می‌بیند که منظماً و همیشه به مستخدم‌های دانشکده سلام می‌کند، آن‌وقت باید خیلی احمق باشد که از تمسخرهای چنین استادی برنجد.

اتفاقاً من قبل از این که متوجه درس شما بشوم، متوجه سلام‌کردن‌تان به مستخدم‌های دانشکده شدم.

عاشق این کارتان شدم. از آن تقلید می‌کنم، در دانشکده، در کوی و در هر کجا که مستخدمی را می‌بینم به او سلام می‌کنم.

گفتم، ببین باز هم آن‌وقت می‌گویند که دانشگاه دارد جوانان ما را منحرف می‌کند.

پرسید روی چه چیز آزادی برای رساله‌ام کار کنم. گفتم روی این که ما ایرانیان از آزادی چه درک و استنباطی داریم؟ فکر می‌کنیم آزادی یعنی چی؟ و با آن چه کار بایستی کرد؟

گفت ما یعنی دقیقاً کی؟ گفتم نخبگان سیاسی، علما، صاحبنظران و رهبران سیاسی، نویسندگان و روشنفکران.

درک این‌ها از مقوله‌ی آزادی را در مقاطع مختلف مورد مقایسه قرار بده.

ببین مثلاً یک روشنفکر، یک عالم دین، یک آزادیخواه در عصر مشروطه چه درک و تصوری از آزادی داشته و امروز چه تصوری دارد.

اولاً آیا ادراکات بخش‌های مختلف نخبگان فکری و سیاسی جامعه از آزادی یکسان است یا نه؟ بعد این‌ها را در مقاطع مختلف مقایسه بکن.

اگر تفاوت‌ها زیاد باشد، کار بعدی آن می‌شود که چه علل و عواملی باعث می‌شوند تا برداشت یک روشنفکر یا رهبر دینی از برداشت و درک یک روشنفکر یا رهبر دینی دیگر متفاوت باشد.

ثانیاً اگر معلوم شود که درک ما نسبت به مقوله‌ی آزادی نسبی و به‌مرور زمان در حال تغییر است، اسباب و علل به وجود آمدن این تغییر کدام هستند.

گفت استاد کار جالبی است اما فرضیه نداریم؛ چه کار کنیم؟ این را که به‌همین صورت اساتید گروه نمی‌پذیرند چون می‌گویند فرضیه ندارد. گفتم تو برو کار را شروع کن، گروه با من، یک جوری مثل همیشه یک فرضیه‌ الکی دست‌وپا می‌کنم و به خوردشان می‌دهم.

کم‌کم دوره‌ فوق‌لیسانس افضل داشت تمام می‌شد و من بایستی برایش فکر کار و استخدام می‌کردم.

افضل نظر مرا در مورد دکترا در ایران می‌دانست. بارها گفته بودم، دکترا در ایران یک دروغ بزرگ است.

هرکس برای ادامه‌ی دکترا در داخل یا خارج ازم می‌پرسید، بدون درنگ می‌گفتم که اگر می‌خواهی واقعاً درس بخوانی و چیزی یاد بگیری حتماً برو خارج.

اما اگر هدفت بیشتر، گرفتن مدرک است تا یاد گرفتن و علم و آگاهی، خوب همین جا بمان و دکترایت را بگیر.

مطمئن بودم برایش یک کار تحقیقاتی توی یک بنیادی، نهادی و دستگاهی می‌توانستم جور کنم و همین‌که افضل چند هفته‌ای آن جا کار می‌کرد، خودش را نشان می‌داد، جا می‌افتاد.

این اطمینان زیاد از حد من باعث شد که مثل خرگوش در مسابقه‌اش با لاک‌پشت به خواب غفلت فرو روم. باورم نمی‌شد که عُرضه ندارم برای افضل یک کاری پیدا کنم. خیلی گشتم، خیلی زیاد.

اما افضل نه وابستگی داشت و نه عضو نهاد یا تشکیلاتی بود. وضعیت فلج بودن پاهایش هم مزید بر علت می‌شد.

اگر کسی بهم می‌گفت تو نخواهی توانست برای افضل یک کاری با حقوق ماهی 50، 60 تومان که مخارجش را تأمین کند پیدا کنی، باور نمی‌کردم و حاضر بودم هر قدر که می‌خواهد با او شرط‌بندی کنم که موفق می‌شوم.

اما هر روز که می‌گذشت، بیشتر با این واقعیت تلخ روبرو می‌شدم که شوخی‌شوخی مثل این که نمی‌توانم برای افضل یک کاری پیدا کنم. افضل با هوش و ذکاوتی که داشت متوجه شده بود و خودش به تکاپوی یافتن کار افتاد.

چند هفته و بعداً سه، چهار ماه شد که افضل را ندیدم. برایم تعجب‌آور بود. هرگز سابقه نداشت که این مدت هم دیگر را نبینیم. حتی افضل به مراغه هم که می‌رفت با من تلفنی تماس می‌گرفت.

تا این که یک روز یکی از هم دوره‌ها و دوستان افضل بهم اطلاع داد که افضل در تبریز مشغول به کار شده. او در امتحان ممیزی وزارت دارایی قبول شده و حالا هم به عنوان کمک‌ممیز در دارایی تبریز مشغول به کار شده است.

وقتی این را شنیدم بی‌اختیار به یاد « آری چنین بود برادر» شریعتی افتادم.

روایت انسان‌ها، موجودات، جوامع، فرهنگ‌ها، تمدن‌هایی که نفرین شده هستند و همواره بایستی بدبخت و درمانده باقی بمانند.

من کاری به مسایل سیاسی ندارم، اما جامعه‌ای که « افضل » آن برود و کمک‌ممیز دارایی تبریز شود، به نحو حزن‌انگیز و احمقانه‌ای اولویت‌هایش را گم کرده است.

جامعه‌ای که بهترین، بهترین‌هایش را و نخبه‌ترین استعدادهایش را بعد از آن که از میان یک میلیون و چند صد هزار نفر انتخاب می‌کند و او را پنج شش سال تربیت کرده و سپس رهایش می‌کند که برود کمک‌ممیز دارایی شود، چه جوری می‌خواهد ژاپن، فرانسه، آلمان و ایتالیا شود؟

آیا هیچ شانسی دارد که حتی ترکیه، مکزیک یا پاکستان شود؟

من مرده شما زنده، با این اولویت‌ها به پای بنگلادش هم نخواهیم رسید!

فقط دعا کنیم این نفته باشه، که بفروشیم و بخوریم؛ چون خدائیش خیلی بی‌مایه هستیم، خیلی.

فقط ادعا داریم و خالی‌بندیم. توی همه جای دنیا یک روالی هست، یک نظم و نسقی هست که افراد خوش‌فکر، بااستعداد و ممتازشان را جذب و جلب می‌کنند. نمی‌گذارند هر روز بروند و پرپر شوند.

حتی توی حبشه و کشور دوست و برادرمان بورکینافاسو هم فکر کنم دانشجویان و فارغ‌التحصیلان ممتازشان را یک خاکی بر سرشان می‌کنند و همین‌جوری رهایشان نمی‌کنند.

احساس کردم اگر یک دفعه یک سمینار، سخنرانی و مصاحبه مسوولین درخصوص جذب و جلب استعدادهای درخشان، فرار مغزها، توطئه‌های استکبار جهانی برای جذب متخصصین ایرانی بشنوم، یا الفاظ رکیک می‌دهم یا هرچه را که همه‌ عمرم خورده‌ام، بر روی پرمدعای خالی‌بندشان شکوفه می‌زنم.

فقط یک بار دیگر افضل را دیدم. اواخر فروردین یا اوایل اردیبهشت 79 بود. یک روز صبح که از کلاس می‌آمدم بیرون جلوی در منتظرم بود. دلم می‌خواست بدن لاغر و نحیفش با آن پاهای فلجش را در آغوش می‌گرفتم و او را محکم به خودم می‌فشردم. واقعاً دلم برایش تنگ شده بود.

به جای همه‌ این‌ها دستش را محکم فشار دادم و برای چند لحظه‌ای دستش را رها نکردم. هیچ نگفت. بعد که آمدیم به اطاقم گفت استاد معذرت می‌خواهم، چاره‌ای نداشتم، باید می‌رفتم.

حقیقتش پدرم پیرتر و زارتر از آن هست که باز ازش پول بگیرم. حالا یک مدتی هستم؛ شاید جور بشه برم دانشگاه آزاد مراغه یا بناب یا یکی دیگه از شهرستان‌های اطراف تبریز و به صورت حق‌التدریس درس بدهم. بعد دیگر هیچ چی نگفت.

قیافه‌ من نشان می‌داد که تو دلم چه می‌گذشت. بهش گفتم می‌دونی چیه؛ یک چیز دیگه راجع به بچه‌های تهران است که باز از قلم انداختیم. خیلی بی‌عرضه هستند؛ یا حداقل من هستم. فکر نمی‌کردی نتوانم دست و بالت را در یک جایی بند کنم؛ حقیقتش خودم هم فکر نمی‌کردم آن قدر بی‌عُرضه و بی‌دست‌وپا باشم.

بعد یک مرتبه افضل غرید گفت استاد جلوی من راجع‌به خودتان این‌جوری حرف نزنید. من برمی‌گردم. من شاگرد شما هستم، شاگرد شما می‌مانم و روزی که شما نیستید، من دنبال کارهایتان را می‌گیرم، این که آخر دنیا نیست. گفتم نه اتفاقاً آخر دنیا است.

آخرهای دنیا همیشه همین‌جوری شروع میشن؛ یک نفر را بزرگ می‌کنی، بعد فارغ‌التحصیل می‌شود؛ بعد می‌رود دارایی تبریز؛ بعد ازدواج می‌کند؛ بعد بچه‌دار می‌شود؛ بعد دیگر حتی آن جا هم نمی‌تواند برایت کار کند چون بایستی شبانه‌روز بدود که زن و بچه‌اش را تأمین کند و بعد هم علی می‌ماند و حوضش.

نه افضل، همیشه همین‌جوری بوده. حالا می‌توانی بفهمی « ما چگونه ما شدیم » و ژاپن چگونه شد ژاپن.

بعد دیگه افضل را ندیدم.

چند بار تلفنی تماس گرفت. گفت رساله‌ام آماده است برای دفاع، اما دانشکده مجوز دفاع نمی‌دهد چون در مهلت مقرر نتوانسته‌ام آن را آماده کنم. گفت بایستی بیایم تهران و فرم تمدید مهلت پایان‌نامه را بگیرم و علت تأخیر را بنویسم و شما موافقت کنید و برود در شورای گروه. گفتم نیازی به آمدنت نیست، من خودم انجام می‌دهم. فرم را گرفتم و در قسمتی که پیرامون علت تأخیر در انجام رساله خواسته شده بود نوشتم: چون برای استاد راهنمای رساله مشکلات و گرفتاری‌های زیادی به وجود آمده بود، لذا دانشجو نمی‌توانسته از نظرات وی استفاده نموده و نتیجتاً کار عقب می‌افتاد.

روزی که تقاضای تمدید افضل در گروه مطرح شد، دکتر احمدی مدیر گروه‌مان با لهجه‌ شیرین مشهدیش گفت « دکتر زیباکلام این خط شماست که؛ این را دانشجو خودش بایستی پر کند و او بایستی توضیح دهد که چرا تأخیر کرده، دانشجو بایستی بنویسد که برایش مشکلات پیش آمده و شما آن را تصدیق کنید و گروه هم می‌پذیرد. اینجا به جای اینکه دانشجو بنویسد برایش مشکل پیش آمده، شما نوشته‌اید برای خودتان مشکل پیش آمده، یعنی چه؟» رییس ما، دکتر احمدی، مدیر دقیقی است، اما نمی‌دانم آن روز توی چشم‌های من چی دید که کوتاه آمد و زیر لب گفت خیلی خوب تصویب شد.

چند روز بعد افضل تماس گرفت. پرسید استاد چی شد، گروه قبول کرد مهلت انجام رساله تمدید شود؟ گفتم آره؛

با خوش حالی پرسید، استاد ببخشید، حتماً کلیشه‌ همیشگی دانشجویان را نوشتید که چون منابع این تحقیق کم بود دانشجو نیاز به فرصت بیشتری برای انجام تحقیق داشته است؟

گفتم نه. با تعجب پرسید که استاد سرکار رفتنم را که ننوشتید؟ گفتم نه. با نگرانی پرسید، استاد چی نوشتید؟ گفتم افضل چه فرقی می‌کنه؟ نظام دانشگاهی که آن قدر ورشکسته و بدبخت است که نمی‌پرسد خود این آدم چه شده و چه بلایی سرش آمده، اما متّه به خشخاش می‌گذارد که چرا دوماه یا چهارماه دیرتر می‌خواهد دفاع کند، آیا اهمیتی دارد که آدم در پاسخش چه بگوید و چه بنویسد؟

اما چون خیلی علاقمند بهت می‌گویم چه نوشتم. نوشتم برای استاد راهنما مشکل و بدبختی پیش آمده بود.

گفت استاد، جانِ من راست می‌گویید؟ گفتم آره. گفت نوشتید چه مشکلی برایتان پیش آمده بود؟ گفتم تو باید حالا همه چیز را بدانی؟ گفت استاد تو را خدا بگویید دلم یک ذره شد. گفتم آخه خصوصی هست؛ گفت نه استاد، بگویید. گفتم نوشتم رفته بودم برای زایمان.

افضل قرار بود تیرماه 79 بیاید برای دفاع.

مجوز دفاعش از معاونت آموزشی دانشگاه آمده بود و از اساتید مشاور و مدعوین هم من برای دفاع وقت گرفته بودم؛ اما جلسه‌ دفاع هرگز برگزار نشد.

یک روز قبل از حرکت به سمت تهران، افضل می‌آید به روستای رُش بزرگ که محل زندگی‌اش بود؛ روستایی میان مراغه و بناب.

فکر کنم می‌آید که از پدرومادرش خداحافظی کند برای حرکت به تهران. حدود ساعت 30/1 بعدازظهر سر جاده‌ی روستایشان از اتوبوس پیاده می‌شود. درحالی‌که عرض جاده را با پاهای فلجش، مثل همیشه آهسته عبور می‌کرده، اتومبیلی با سرعت به او نزدیک می‌شود. افضل که نمی‌توانسته بدود یا حتی تند برود، درست وسط جاده قرار داشته که اتومبیل به او برخورد می‌کند. به احتمال زیاد، افضل مرگش را جلوی چشمانش برای چند ثانیه می‌بیند.

اما نمی‌توانسته بدود. اتوبوس رفته بوده و کسی هم به جز افضل از اتوبوس پیاده نمی‌شود.

بنابراین، صحنه‌ تصادف را هیچ‌کس نمی‌بیند. پیکر ضعیف و لاغر افضل به هوا پرتاب می‌شود و سپس کف اسفالت داغ جاده میان مراغه و بناب ولو می‌شود. صاحب اتومبیل که آدم باوجدانی بود! با همان سرعت به حرکت خودش ادامه می‌دهد.

نخستین کسانی که افضل را می‌بینند، بعدها می‌گویند که حرف می‌زده، اما به‌شدت دچار خونریزی بوده. هیچ‌کس جرأت نمی‌کند به وی دست بزند.

حدود یکی دو ساعتی همان‌طور بوده تا سرانجام او را به بیمارستان می‌رسانند اما ظاهراً همان‌جا فوت می‌کند.

دانشکده در تیرماه تعطیل بود و من هم به ندرت می‌آمدم. ظاهراً یکی دوتا از دوستان افضل پارچه‌ سیاهی را جلوی در دانشکده نصب می‌کنند و من بی‌خبر می‌مانم. حدود سه، چهار هفته بعد من به دانشکده آمدم و هیچ خبری و علامتی از مرگ افضل نبود.

سر پله‌های اصلی دانشکده خانم برزنده، مسوول بخش تحصیلات تکمیلی دانشکده را دیدم و از وی پرسیدم خانم برزنده پس دفاع افضل یزدان‌پناه چی شد؟ گفتید که مجوز دفاعش هم که آمده.

گفت: آقای دکتر اون که بنده خدا مُردِش، می‌گن تو راه آمدن به تهران رفته زیر ماشین.

بعضی وقت‌ها من از بی‌غیرتی و پوست‌کلفتی خودم خجالت می‌کشم.

آن لحظه که خانم برزنده این‌ها را گفت، یکی از آن لحظات است. هیچی نگفتم، آن قدر خونسرد بودم که خانم برزنده فکر کرد من کل ماجرا را می‌دانم.

بچه که بودیم توی کوچه فوتبال بازی می‌کردیم. بعضی وقت‌ها لگد می‌خورد به ساق پاهایمان و از فرط شور بازی، آن‌موقع اصلاً درد حالی‌مان نمی‌شد. اما شب که می‌خواستیم بخوابیم تازه زق‌زق و درد شروع می‌شد. مرگ افضل هم برایم این‌جور شد.

حتی از خانم برزنده حال فرزند و مادرش را هم پرسیدم. فقط احساس کردم که بایستی برم آن جا. بایستی برم سر خاکش. به تدریج بیشتر فهمیدم چه شده.

به یکی دو تا از دانشجویانم که هم دوره افضل بودند سفارش کردم که مراسم چهلم افضل را چند روز قبلش به من بگویند و آدرس رُش بزرگ را هم گرفتم.

روز چهلمش به اتفاق دو تا از دخترانم از تهران حرکت کردیم و درست ساعت 30/1 بود که رسیدیم به حسینیه‌ بزرگی که وسط روستای افضل بود.

پدرش وقتی مرا دید با اشک و ناله به ترکی گفت افضل جان برای ما بلند نمی‌شوی لااقل برای استادت بلند شو،‌ آن استادت که همیشه از او حرف می‌زدی. از تهران آمده، پسرم پاشو نگاهش کن.

بعد از مراسم به اتفاق بستگان افضل به منزلش رفتیم، به اتاقش و جایی که افضل شب‌ها و روزهای زیادی را در آن جا سپری کرده بود.

بستگانش به‌زحمت فارسی حرف می‌زدند و پدرش آشکارا تاب برداشته بود. کم‌کم نزدیک عصر می‌شد. قبل از بازگشت بر سر مزارش رفتم.

قبرستان رُش بزرگ بر روی یک تپه‌ بلندی قرار گرفته که چشم‌انداز جالبی به اطراف دارد. قبر افضل بالای تپه است، جایی که رُش بزرگ را می‌شود قشنگ دید.

حتی آدم بیشتر که دقت کند در آن دوردست‌ها می‌تواند، حسن ارسنجانی، علی امینی، مراغه و اصلاحات ارضی را هم ببیند.

سنگ قبرش بزرگ است و بر روی آن اشعاری را که خود افضل سروده بود نوشته‌اند. اشعاری نغز و دلنشین. برادرانش گفتند: که خیلی شعر می‌گفته و نوشتنی هم زیاد داشته.

دلم می‌خواست من هم یک جمله روی سنگ مزارش اضافه می‌کردم: این‌جا محل به زیر خاک رفتن امید و آرزوهای یک استاد است که چند صباحی فکر می‌کرد گمشده‌اش و شاگردش را پیدا کرده است.

دکتر زیباکلام


 
comment نظرات ()
 
یک خط درمیان ...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
 

در کتاب چهار فصل زندگی

صفحه ها پشت سر هم می روند

هر یک از این صفحه ها یک لحظه اند

لحظه ها با شادی و غم می روند

آفتاب و ماه یک خط در میان

گاه پیدا، گاه پنهان می شوند

شادی و غم نیز هر یک لحظه ای

برسر این سفره مهمان می شوند

گاه، اوج خنده ما گریه است

گاه، اوج گریه ما خنده است

گریه دل را آبیاری می کند

خنده یعنی این که دل ها زنده است

زندگی ترکیب شادی با غم است

دوست می دارم من این پیوند را

گرچه می گویند شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را

قیصر امین پور – کتاب فارسی چهارم دبستان


 
comment نظرات ()
 
مدیران پذیرفته شده ...
ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
 

پس از مطالعه صدها داستان از سراسر جهان دریافتم که مردم به دنبال شش ویژگی هستند تا درصورت تشخیص آن ها در یک فرد او را به عنوان مدير « پذیرفته‌شده» خود انتخاب کنند،

دوراندیش، پراشتیاق، شجاع، با درایت، سخاوتمند و قابل اطمینان.

امروزه غیرقابل پیش‌بینی بودن شرایط اقتصادی محلی و جهانی، تغییر در توقعات نیروی‌کار و پیدایش مدل‌های جدید کسب‌و‌کار که دراثر تغییر در تکنولوژی و الگوهای مصرف رخ‌ می‌دهد، باعث‌شده تا نیاز به مدیریتی قوی و انعطاف‌پذیر برای هر سازمان به اولویت اصلی تبدیل شود. برخی مدیران صرفا منصب مدیریت را با خود حمل می‌کنند، آن ها ممکن است عنوان خوبی در سازمان داشته باشند و دفتر کاری به آن ها اختصاص داده شده باشد، اما افراد نسبت به آن ها احساس تعهد ندارند، این گونه مدیران صرفا کارمندانی دارند که طبق قوانین شرکت باید از آن ها تبعیت کنند. در مقابل مدیرانی هستند که من آن ها را رهبران « پذیرفته شده » می‌نامم. این افراد شاید خصوصیات خارجی یک مدیر را نداشته باشند مثلا منصب و درآمد آن ها خیلی بالا نباشد اما افراد به سمت آن ها گرایش دارند و دوست دارند با آن ها کار کنند، تمام تیم حول محور این گونه افراد دورهم جمع می‌شوند و از این طریق می‌توانند به دستاوردهای بزرگی دست‌یابند.

چه‌چیز باعث این تفاوت می‌شود؟

کلید این تفاوت در دست داستان‌ها و افسانه‌ها است. در تاریخ جوامع تا چندی پیش نیز بسیاری از افراد خواندن و نوشتن نمی‌دانستند، بنابراین هرآن چه درمیان جوامع از بیشترین اهمیت برخوردار بود توسط داستان‌ها منتقل می‌شد، عمیق‌ترین اعتقادات نسل‌ها، تابوها، ویژگی‌های افراد موفق در هر جامعه و هم چنین ویژگی‌هایی در فرد که باعث می‌شد او را به‌عنوان راهبر انتخاب کنند، همه در غالب افسانه‌ها منتقل شده‌است. وقتی برای نخستین بار شروع به توجه در مفهوم داستان‌هایی کردم که بخشی از کودکی اغلب ما را تشکیل می‌دهند مشاهده کردم بیشتر آن ها در مورد فردی است که پس از غلبه بر شرایط سخت به منصب رهبری لایق دست‌می‌یابد. در اغلب این داستان‌ها جوان فقیری وجود دارد که در ابتدا ویژگی مهم و قابل‌توجهی ندارد اما در روند داستان و طی عبور از آزمون‌های خاص، در هر مرحله ویژگی‌های شخصیتی بارزي از خود را به‌نمایش می‌گذارد که درنهایت باعث می‌شود بتواند جان پرنسس را حفظ کند و به سمت حاکمی عادل و محبوب دست‌یابد. به‌نظر این گونه می‌آمد که الگوهای شخصیتی این فرد در طول زمان و در فرهنگ‌های مختلف ثابت مانده بود.

من نزدیک به یک سال برای شفاف‌سازی این ویژگی‌ها زمان صرف کردم و سرانجام زمانی که توانستم کدهای موجود دراین داستان‌ها را دریابم آن ها را با همکارانم درمیان گذاشتم و تقریبا بدون استثنا ازسوی آنان نیز مورد تایید قرار گرفت. من و همکارم تاکنون به مدت 15 سال از این مدل برای کمک به افرادی استفاده کردیم که در سطوح مختلف سازمان‌ها مشغول فعالیت بودند و از این طریق به آن ها آموختیم که چگونه مانند یک رهبر فکر و رفتار‌کنند. ما به این نتیجه رسیدیم که یادگیری این شش ویژگی، چارچوبی مفید و عملی را به افراد ارائه می‌دهد که از طریق آن می‌توانند به خوداندیشی و ترقی دست‌یابند و کتاب Leading So People Will Follow را با هدف این که بتوانم این چارچوب را با طیف وسیع‌تری از مردم به اشتراک بگذارم نوشته‌ام. 

دوراندیش:
مردم به‌دنبال رهبرانی هستند که بتوانند فراتر از امروز را ببینند. آن
ها دوست دارند بدانند یک طرح جامع وجود دارد که آنان را از شرایط سخت گذار به‌سلامت عبور می‌دهد، فردی که چشم‌انداز خود را به‌شیوه‌ای تاثیرگذار بیان‌می‌کند، به‌خصوص برای کسانی‌که در راستای رسیدن به این چشم‌انداز به آن ها نیاز دارد. او می‌تواند بر دیدگاه خود باقی بماند و زمانی که دیگران درجریان مشکلات جاری اهداف اصلی خودرا گم کرده‌اند، آن ها را به مسیر اصلی بازگرداند. اگر مدیران تنها بر بحران‌های موجود تمرکز کنند، تلاش او تنها به حفظ وضع موجود محدود می‌شود و این مانع از یافتن راه‌هایی ابتکاری برای ارتقاي کسب‌و‌کار می‌شود. هم چنین مردم همواره به این توجه می‌کنند که آیا آینده‌نگری رهبران برمبنای درک بالای آن‌ از چیزهایی است که برای پیشرفت کسب‌و‌کار لازم است یا تنها منافع و محبوبیت خود را در این راستا در نظر‌می‌گیرند. این رهبر باید به‌گونه‌ای آینده ‌را طرح‌ریزی کند که مطابق با آرمان‌های افرادش باشد و تنها در این صورت است که می‌تواند در مسیر مدیریت خود همکارانی همدل برای خود بیابد. 

این رهبران در شرایطی که همه دشواری‌ها و بن‌بست‌ها را می‌بینند، راهی برای پیشرفت می‌یابند. در دهه اول قرن بیستم، زمانی که اقشار ثروتمند آغاز به استفاده از اتومبیل کردند، مردم آن را وسیله‌ای غیرقابل اطمینان و وسیله‌ای فانتزی و بیهوده می‌دانستند که هیچ گاه نمی‌تواند جایگزین اسب شود، در آن زمان تجسم هنری فورد از جامعه‌ای که در آن هر خانواده یک اتومبیل داشته‌باشد، مضحک و حتی خطرناک به نظر می‌رسید. اما شفافیت این دیدگاه و پافشاری فورد بر دستیابی به‌آن، حمایت افرادی را برای او به ارمغان آورد که برای تبدیل این دیدگاه به واقعیت به آن ها نیاز داشت.

پراشتیاق:
اشتیاق در رهبر به چه معنا است؟ 

این ویژگی به معنای تمرکز وسواس‌گونه بریک ایده نیست به‌گونه‌ای که مانع از دیدن گزینه‌های موجود و گاهي بهتر شود، بلکه تعهدی خالص و پایدار بر چیزی است که پرمعنی است، این چیز می‌تواند یک هدف، اصل یا مجموعه‌ای از اعتقادات باشد و این تعهد یعنی اعتقاد کامل به درستی یک‌چیز و تلاش پایدار برای رسیدن به آن به‌‌رغم وجود موانع و مشکلات. افرادی که با این رهبران کار می‌کنند نگران نیستند که رهبرانشان در مواجهه با مشکلات از ایده‌آل‌ها و اصول خود صرف‌نظر کنند، پس اشتیاق با تعصب و انعطاف‌ناپذیری متفاوت است. یک مدیر مشتاق از گفت‌وگو با اطرافیان استقبال می‌کند و حتی آنان را تشویق به این کار می‌کنند چراکه می‌خواهد آن ها نیز در روند تلاش او سهیم باشند نه این که به آسانی و بدون توجیه شدن هرآن چه که به آن ها گفته ‌می‌شود را بپذیرند. چنین مدیری هیچ‌گاه به کارکنان خود نمی‌گوید:

« این یک روش درست است و همه باید آن‌را انجام‌دهیم.»

بلکه می‌گوید:

«من فکرمی‌کنم این یک روش درست است، اگر شماهم این گونه فکر می‌کنید چگونه می‌توانیم آن را به اجرا درآوریم؟»

در واقع دراین روش او از اطرافیانش کمک می‌خواهد و این توانایی را دارد تا به‌گونه‌ای قانع‌کننده و دعوت‌کننده درمورد اشتیاق خود سخن‌گوید تا افکار افراد درمورد طرح به‌چالش کشیده‌ شود.

چرا مردم به‌ دنبال اشتیاق در رهبر خود هستند؟

ما همواره به‌ دنبال راهی هستیم که نشان دهد گزینه‌های درستی را در زندگی انتخاب کرده‌ایم. وقتی رهبری اشتیاق دارد، حس قدرت و اطمینان را در اطرافیانش جاری می‌کند، این حس نوعی اعتماد به رهبر را ایجاد می‌کند که منجر به بهترین تلاش افراد می‌شود.

شجاع:
معمولا تصور ما از شجاعت شکلی کاملا فیزیکی دارد مثل سربازی که شجاعانه تیراندازی می‌کند یا آتش‌نشانی که جان انسان‌ها‌را نجات می‌دهد، این شکل خاص از شجاعت به‌ندرت در محل‌کار مورد نیاز است، اما می‌تواند سرنخ‌هایی از ماهیت اصلی این ویژگی دراختیار ما قراردهد. وقتی آتش‌نشانی خود را به‌خطر می‌اندازد تا جان کودکی را نجات‌دهد درواقع چند توانایی مهم خودرا به نمایش گذاشته است:

  • او به ‌سرعت و با وجود اطلاعات ناقص از میزان خطری که قرار است متحمل شود دست به انتخابی دشوار زده
  • خود را در معرض ریسک قرار‌داده و به‌ رغم ترس و تردید خود اقدام‌ به انتخاب کرده است

مورد آخر خیلی مهم است؛ چراکه تصور ما از فرد شجاع، فردی بدون‌ترس است اما شجاعت واقعی این است که باوجود ترس، بر اعتقاد و تصمیم خود باقی بمانیم. مثالی از این وضعیت درمحیط کار این است که مدیر در این دوراهی قرار گیرد که آیا سرمایه‌گذاری بر تکنولوژی جدیدی که درصورت عدم موفقیت می‌تواند حد بالایی از بدهی را به‌بارآورد، به‌صلاح شرکت است یا نه.

آن چه دراین زمینه باعث قضاوت در مورد مدیران می‌شود این است که اولا آیا آن ها در لحظه بهترین تصمیمی که در توانشان است را می‌گیرند و ثانیا آیا در قبال تصمیمات خود مسوولیت‌پذیر هستند یا نه. عدم مسولیت‌پذیری را می‌توان در سخن مدیران یافت زمانی که پس از آشکار شدن اشتباه در تصمیم‌گیری هرگونه دخالت در این روند را انکار می‌کنند. یک رهبر شجاع در رفتارهای شخصی نیز شجاعانه برخورد می‌کند، یعنی اشتباهات خود را می‌پذیرد و شخصا، با احترام و بدون‌ پنهان کردن خود پشت انبوهی از افراد معذرت‌خواهی می‌کند، هم چنین این توانایی را دارد که درصورت تکمیل اطلاعات و لزوم تغییر در تصمیمات گرفته شده، آن ها را تغییر دهد و لزوم این کار را صریحا برای افراد توضیح دهد. مردم به مدیر با‌جرات نیاز دارند تا مطمئن باشند در شرایط دشوار فردی هست که تصمیم‌گیری می‌کند و مسوولیت تصمیمات خود را نیز می‌پذیرد.

با‌درایت:
این ویژگی تعدیل‌کننده سه ویژگی قبل است، چراکه وجود آن ویژگی‌ها بدون درایت نمی‌تواند نتیجه‌بخش باشد. درایت، توانایی عکس‌العمل نسبت به شرایط موجود و به‌اشتراک‌گذاری و بررسی نتایج آن عکس‌العمل و از این طریق ترقی کردن است. چنین مدیری به دنبال این است که کامل‌ترین تصویر از شرایط موجود را داشته باشد تا از این طریق بتواند به بهترین نحو تصمیم‌گیری کند. برای این کار مدیر باید زمانی‌را صرف تفکر عمیق در مسائل مهم کند و در این راستا از دیدگاه و مشورت افرادی که به آن
ها اطمینان دارد بهره‌مند شود.

لازمه درایت، برخورداری از دیدگاهی کاملا بی‌طرفانه و منطقی است، یعنی توانایی این که تمام ابعاد یک مشکل را با ذهنی باز و بدون تعصب مورد توجه قرار‌دهیم و از این طریق ریشه‌های مشکل‌را بیابیم. هم چنین توانایی این که از موضوع فاصله گرفته تا بتوان تصویری کلی از آن را مشاهده‌کرد.

البته در این راستا رعایت یک اصل اخلاقی نیز لازم است. یعنی مدیر نباید تنها درمورد یافتن موثرترین روش حل مشکل خود را مسوول بداند بلکه باید درمورد بهترین روش اجرای آن نیز تصمیم‌گیری کند، این که آیا روند اجرا با اصول اخلاقی سازگار است یا نه، تنها به تاثیر بلندمدت آن بر کسب ‌و‌کار فکر نکند بلکه به همان نسبت به تاثیر آن بر کارمندان، مشتریان و اعتبار شرکت نیز بیاندیشد و اگر روش پیشنهادی او موثر نبود باید بتواند از اشتباهات خود برای مواجهه با شرایط مشابه درآینده درس بگیرد. رهبر بادرایت به افراد کمک می‌کند حتی در جریان تغییرات اساسی احساس امنیت کنند.

سخاوت:
آن چه با شنیدن این واژه به ذهن می‌رسد افرادی است که در خیریه شرکت می‌کنند یا اموال خود را به دیگران می‌بخشند. در کسب‌و‌کار، فرض ما از مدیر سخاوتمند فردی است که روش‌هایی را به کار می‌گیرد تا از آن طریق کارکنان در تمام سطوح بتوانند هرچه بیشتر در موفقیت شرکت سهیم باشند، مثلا از طریق پاداش دادن به افراد افزودن به اعتبار آن
ها وقتی به‌گونه‌ای شایسته تلاش می‌کنند یا ایده‌ای جدید ارائه می‌دهند. آن ها هم چنین درمورد اطلاعات خود سخاوت دارند یعنی اطلاعات لازم را در اختیار افرادی که به آن نیاز دارند قرار می‌دهند و کارهایی را که در انجام آن ها توانمند هستند به اطرافیان خود آموزش می‌دهند.

رهبر با سخاوت در اعتقاد خود نسبت به افراد نیز سخاوت دارد یعنی با آن ها با حسن نیت روبه‌رو می‌شود (البته این به معنای برخورد ساده‌لوحانه نیست. مهم‌تر از همه این که آن ها درمورد قدرت و اختیارات خود سخاوت دارند یعنی اطلاعات لازم برای موفقیت را فراهم می‌کنند و به افراد قدرت و اختیار برای عمل کردن براساس این اطلاعات را می‌دهند، به‌عبارتی آن ها قدرت تصمیم‌گیری و هم چنین مواجه شدن با نتایج تصمیم را با کارکنان خود به اشتراک می‌گذارند و در این راستا دیدگاه و پشتیبانی لازم را برای ترمیم و تجربه‌اندوزی در زمان اشتباه و شکست در اختیار آن ها قرار می‌دهد. در نهایت این که نسبت به بازخورد مسائل سخاوت دارد یعنی زمانی را صرف بررسی نحوه عملکرد کارکنان می‌کند، سپس درمورد این که هر یک چگونه می‌توانند عملکرد خود را ارتقا بخشند به تفکر می‌پردازد و ملاحظات خود را با آن ها درمیان می‌گذارد. رهبر سخاوتمند با توضیحات بالا حس توانایی، ابتکار و پذیرفته‌شدن را در همکاران خود ایجاد می‌کند و به‌عنوان یک تسریع‌کننده در راستای دستیابی به سازمانی حمایت‌گر و درست‌کار عمل می‌کند.

قابل اعتماد:

یک رهبر غیرقابل اطمینان مسلما نمی‌تواند برای مدت زیادی در جایگاه خود باقی بماند. در زمان زندگی قبیله‌ای، رهبر هر قبیله مسوول مرگ‌ و زندگی اعضای خود بود و اعتماد به رهبر کلیدی برای امنیت افراد محسوب می‌شد، ما تا کنون نیز این مفهوم‌ را در خاطره جمعی خود حفظ کرده‌ایم. شرح این ویژگی بسیار آسان است:

رهبر قابل اطمینان دروغ نمی‌گوید و به وعده خود عمل می‌کند. او حتی درمورد این که نمی‌تواند درمورد برخی حقایق با کارکنانش صحبت کند نیز سخن می‌گوید. وی به آن چه می‌گوید عمل می‌کند و درمواردی که امکان این عمل فراهم نیست در اولین فرصت از آن ها عذرخواهی می‌کند و برنامه خود برای اصلاح شرایط را با آن ها درمیان می‌گذارد. او چیزی را نمی‌گوید که افراد دوست دارند بشنوند بلکه صادقانه از چیزی سخن می‌گوید که به درستی آن اعتقاد دارد و توانایی انجام آن را دارد.

وقتی شما به عنوان یک مدیر به اطرافیان خود اثبات می‌کنید که صلاحیت اطمینان آن ها را دارید، آن ها نیز متقابلا وفاداری را به شما هدیه می‌دهند و به‌گونه‌ای رفتار می‌کنند که بتوانید به آن ها اطمینان کنید.

مترجم: نفیسه هاشم‌خانی -نقل از دنیای اقتصاد


 
comment نظرات ()
 
از آن زمینیم ...
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
 

حکایت می کنند که دو نفر بر سر قطعه ای زمین نزاع می کردند .

هر یک می گفت، این زمین از آن من است.

نزد حضرت عیسی علیه السلام رفتند.

حضرت عیسی علیه السلام گفت، اما زمین چیز دیگری می گوید!

گفتند، چه می گوید ؟

گفت، می گوید هر دو از آن منند !


 
comment نظرات ()
 
فاصله ...
ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
 

قدیما هزار ساعت عشق بود
 و
یک بوسه یواشکی

الان هزار ساعت بوسه علنی هست
و
دریغ از یه لحظه عشق...


 
comment نظرات ()
 
کلیک کنید جالبه ...
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
 

 

http://www.a15a.net/uploaded/764_1214566470.swf


 
comment نظرات ()
 
اعتماد کن ...
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
 

آتشی نمى سوزاند " ابراهیم " را

و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

 

کودکی، مادرش او را به دست موج هاى " نیل " می سپارد

تا برسد به خانه فرعونِ تشنه به خونَش

 

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند

سر از خانه عزیز مصر درمی آورد

مکر زلیخا زندانیش می کند

اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

 

از این " قِصَص " قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند

و خدا نخواهد

نمی توانند.

او که یگانه تکیه گاه من و توست !

پس،

به " تدبیرش " اعتماد کن،

به "حکمتش" دل بسپار

و به او " توکل" کن

سعید آهنگران


 
comment نظرات ()
 
نعمت اله ...
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
 

شخصی اسم پسرش نعمت الله بود.

اوایل که پسرش کم سن وسال بود اونو « نعمت » صدا می کرد. نعمت! فلان چیز رو بده، نعمت! فلان چیز رو بیار.

وقتی که پسر بالغ شد اونو با اسم کامل صدا می کرد.

نعمت الله! فلان چیز رو بده، نعمت الله! فلان چیز رو بیار.

آخر کار دیگه نعمت رو به زبون نمی آورد، فقط الله الله می گفت.

یا الله! فلان چیز رو بده،

سیر همه خلق همینه.

اول طالب نعمتند.

بعد نعمت رو از خدا می بینند و می خواهند.

اما آخر کار فقط خود خدا رو می خواهند ...

سیدمحسن روحانی


 
comment نظرات ()
 
سه نشانه ...
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
توجه کردن ...
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
 

 

شرکت کُلگِیت اخیرا فعالیت های خلاقانه ای برای معرفی محصولات خود از جمله نخ دندان انجام داده،

قبل از این که به شرح منظور پشت تصاویر بپردازم، شما آن را مطالعه کنید.

 

خوب شما وقت کافی برای تشخیص، داشتین:

در تصویر اول تعداد انگشت های دست خانم

در تصویر دوم دست روی شانه مرد

در تصویر سوم گوش چپ مرد

هدف از این فعالیت توجه دادن به موضوعات بوده چرا که به سادگی با نمایش یک تکه از غذا بر روی دندان، نگاه بیننده از سایر موضوعات به دور می ماند.

و این حالت در زندگی روزمره مان بسیار اتفاق می افتد.


 
comment نظرات ()
 
آخر لذت ...
ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
جالبه، نه ...
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
 

 

وقتی خوش حالیم از موسیقی لذت می بریم.

اما وقتی ناراحتیم،

توجهمان به متن بیشتر می شود.


 
comment نظرات ()
 
انتقال آگاهی ...
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
 

شصت سال قبل، در سال 1952 دانشمندان ژاپنی درباره رفتار میمون‌های وحشی در یک جزیره تحقیق می‌کردند. 

غذای اصلی میمون‌ها سیب‌زمینی شیرین بود. میمون‌ها سیب‌زمینی را خاک‌آلوده می‌خوردند.

یک روز پژوهشگران متوجه شدند، میمونی کاری جدیدی می کند:

او سیب زمینی را قبل از خوردن شست! شاید اتفاقی یادگرفته بود مثلا سیب‌زمینی از دستش به آب افتاده و بدون خاک مزه بهتری داشته. به هرحال او این رفتار را روزهای بعد هم تکرار کرد، و به‌تدریج میمون‌های دیگراین کار را یاد گرفتند. 

در سال 1958، زمانی که صدمین میمون به این رفتار جدید روی آورد، دانشمندان جزیره‌ای در سیصد مایلی نیز گزارش دادند که میمون‌های آن جزیره نیز شروع به شستن سیب‌زمینی‌ها کرده‌اند. 

هیچ ارتباطی میان این جزایر نبود و کسی میمونی را از جزیره‌ای به جزیره ی دیگر نبرده بود!

تعمیم نتایج این تحقیق می‌گوید زمانی که سطح جدید آگاهی میان تعداد معینی از افراد ایجاد شود و به طور چشمگیر و معنی‌دار رفتارشان تغییر کند، آگاهی بدون ارتباط مستقیم به دیگران منتقل می شود. هر آگاهی فردی به آگاهی جمعی مرتبط است. 

گاهی به دنیای اطرافمان نگاه می‌کنیم و از این که نمی‌توانیم تاثیر مثبت و چشمگیری در بهبود آن داشته باشیم، احساس کوچکی می‌کنیم. 

اما اگر اعضای گونه‌ خاصی از حیوانات به طریقی با هم در ارتباط باشند، به احتمال زیاد انسان‌ها نیز می‌توانند به وسیله همین نیرو با هم ارتباط پیدا کنند. تفکر همسو و مشترک، نیروی بزرگی دارد و می‌توان آن در مسیر مثبت و سازنده استفاده نمود.

شعور جمعی از یک سو، انسان را از یک سو، متوجه قدرت شگفت انگیز و میزان تاثیرگذاری وی بر کل جهان هستی می کند و از دیگرسو مسوولیت بزرگ او را در قبال خانواده بزرگ بشری نمایان می سازد. زیرا دایره نفوذ افکار و اعمال انسان فقط محدود به زندگی شخصی او نمی شود و بر شرایط و اتفاقاتی که زاییده شعور جمعی است اثر می گذارد.

روبرت شلدریک زیست شناس مشهور در کتاب علم جدید حیات، نظریه‌ای براساس شواهد علمی و تجربیات متعدد ارائه می‌کند : 

حافظه وشعور انسان تنها در مغزش ذخیره نمی‌شود،

بلکه چیزی به نام "شعور جمعی" نیز وجود دارد.

اساس فلسفه روبرت شلدریک بر این پایه استوار است که تمام موجوداتی که در یک رده وگونه خاص قرار دارند، توسط یک حوزه مورفوژنتیکی که بسیار شبیه یک حوزه مغناطیس است احاطه شده اند و به نحوی با یک دیگر در ارتباطند.

( خلاصه با تعمیم نتایج آزمون "صدمین میمون" و براساس این نظریه، اگر تعدادی از انسان‌ها ) اگر قابل مقایسه با آزمون باشد!

صد انسان همراه و هم دل بر اندیشه و سطحی از آگاهی تمرکز کنند، می‌توانند آن اندیشه را به دیگر همنوعان خود انتقال دهند.

می‌توانیم با هم دلی و تمرکز بر افکار پاک و مثبت، انرژی خود را در مسیر نیکی و تعالی، همسو و هدایت نماییم.

برگرفته ا ز کتاب صدمیمون نوشته کن کایز


 
comment نظرات ()