body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

قضاوت ...
ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

   

خیلی‌ها ظاهرتون رو می‌بینن و قضاوت می‌کنن،

ولی عده کمی هستند كه واقعا شما رو مي‌شناسند...

Everyone sees what you apper to be …

… few really know what you are.


 
comment نظرات ()
 
ژاپنی ها ...
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

بعد از آن که خواندیم که چه طور وقتی برق شهر قطع شد مردم داخل سوپر مارکت ها و فروشگاه های بزرگ به آرامی و در تاریکی همه چیزهایی را که در سبد خریدشان قرار داده بودند سر جایشان برگرداندند و به آرامی از فروشگاه ها خارج شدند.

چیزی نگذشت که تمیزی و نظم کمپ های مردم سیل زده که توی ورزشگاه های شهر بنا شده بود توجه همه را جلب کرد، بعد دیدیم که مسوولان شهر جلوی مردم سجده می کنند و معذرت می خواهند به خاطر این که سونامی شده و ما نتوانستیم بهتر از این از شما مراقبت کنیم.

چیزی نگذشت که عکس مدارس صحرایی شهر فوکوشیما منتشر شد! با نهایت شرمندگی سالن ورزشی رو پارتیشن زده بودند و به صورت کلاس های مجزا با حداکثر ۱۵ دانش آموز در آورده بودند. نکته اش هم این که همه کلاس ها یه ال سی دی ۳۲ اینچی داشت. وزیر آموزش و پرورششان هم توی رسانه ها ضمن کلی عذر خواهی قول داد که به زودی حداقل امکانات را برای دانش آموزان مهیا خواهد کرد. یعنی این چیزها را تازه زیر حداقل می دانند! محاسبه کنید حداکثر را.

چند مدت بعد بود که پیرمردهای ژاپنی سپاه مهندسین پیر تشکیل داده اند و داوطلب این که بروند فوکوشیما و در مهار نیروگاه کمک کنند تا جوانترها در معرض تشعشعات نیروگاه و مرگ قرار نگیرند! چرا؟ چون نسبت به جوان ها کمتر از عمرشان باقی مانده و اثرات ناگوار رادیواکتیو زمان کمتری در کشورشان باقی خواهد ماند و خودشان هم زمان کمتری رنج و دردش را تحمل خواهند کرد! همین قدر منطقی و بشر دوستانه.

به گزارش خبرگزاری آلمان، مردم ژاپن، که بحران سیل، سونامی و نشت مواد رادیواکتیو را پشت سر گذاشته‌اند، بیش از سه و نیم میلیارد ین ( بیش از ۴۵ میلیون دلار) پول را که در مناطق سیل زده یافته اند به دولت بازگردانده اند. هم چنین ۵۷۰۰ گاوصندوق پیدا شده پس از سیل که حاوی بیش از دو میلیارد ین بوده، به دولت داده شده است. سخنگوی پلیس ژاپن اعلام کرد ۹۶ درصد مبالغ پیدا شده، به صاحبانشان بازگردانده شده است.

زلزله و سونامی در ژاپن دستکم ۲۰ هزار کشته و هزاران نفر بی خانمان برجا گذاشت.

اون وقت فکرشو بکنید خدا ما رو ببره بهشت، اینا رو ببره جهنم...

برای رسیدن به خدا، به اندازه انسان های روی زمین راه است.

فقط فرقش عمل به آن چیزی است که مخلوق را درشان خالقش می نمایاند.


 
comment نظرات ()
 
این ها که می بینی ...
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای

گفت یا آب است یا خاک است یا پروانه ای

گفتمش احوال عمرم را بگو این عمر چیست؟

گفت یا برق است یا باد است یا افسانه ای

گفتمش این ها که میبینی چرا دلبسته اند؟

گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه ای


 
comment نظرات ()
 
استخدام ...
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سلام به اهالی خانه

دو مورد استخدام

  1. یک شرکت مشاوره مدیریت که در پارک فناوری دانشگاه تهران مستقر است نیاز به یک بانوی توانمند به علوم رایانه ای با ارتباطات عمومی برای مسوولیت دفتر مدیرعامل داره. از اهالی خواهشمندم چنان چه چنین فردی رو می شناسن رزومه عکس دار را به ایمیل من ارسال نمایند.
  2. شرکتی که در کیلومتر 40 جاده خاوارن است نیاز به یک مهندس صنایع با دو سال سابقه کار داره آن هم با حقوق خوب. اگه کسی رو می شناسین روزمه عکس دارشونو برام ایمیل کنید.

    d_amirahmadi@yahoo.com

     

    بانی خیر باشید به امید خدا


 
comment نظرات ()
 
ت ... بایدش ...
ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

می دانم که خوانده ای ...

!

اتمام حجت از روز اول!

ژاپنی ها همان کلاس اول دبستان، اتمام حجت می کنند با بچه هایشان، می ترسانند، درس اول هم جغرافیا است؛ نقشه ژاپن را می گذارند جلوی بچه ها و می گویند، ببینید این ژاپن کوچولوی ماست، ژاپن ما نفت ندارد، گاز ندارد، معدن ندارد، زمینش محدود است و جمعیتش زیاد و... لیست نداشته ها را به بچه ها گوشزد می کنند، خیلی خودمانی بچه هایشان را می ترسانند...

در ژاپن نظام آموزشی فهرست مشاغل مورد نیاز جامعه را از همان اول کار، به بچه ها گوشزد می کند. حتی حجم موضوعات درسی کتاب های درسی در ژاپن، یک سوم اروپا است، چون ژاپنی ها معتقدند عمق بهتر از وسعت است!

حالا این را مقایسه کنید با کتاب های درسی و حتی رسانه های ما از هر جناح و طیف، مخالف و موافق که از همان اول مدام در گوش بچه ها می خوانند، ای ایران، ای مرز پرگهر، سنگ کوهت در و گوهر است و در دبستان هم، اولین درس ما تاریخ است، نه برای عبرت، بلکه شرح افتخارات گذشته، اگر گربه جغرافیایی را هم بگذارند جلوی بچه ها، باغرور می گوییم بچه ها ببینید! ایران همه چیز دارد! ایران نفت دارد، گاز دارد، جنگل دارد، دریا دارد و ...

نتیجه اش می شود احساس داشتن و غنای کامل وایجاد تلفیقی از تنبلی اجتماعی و حتی طلبکاری که به اشتباه به آن می گوییم غرور ملی. با این وصف، کودکان و جوانان و مدیران و نسل جدید ما باید برای چه چیزی تلاش کنند؟

این می شود که بچه های ما فکر و ذکرشان، می شود دکترشدن، مهندس شدن و خلبان شدن، یعنی شغل های رویایی و به شدت مادی که نفع و رفاه شخص در آن حرف اول و آخر را می زند نه نیاز کشور، می دونی؟

حس دوستی و همکاری

در مهد کودک های ایران 9 صندلی می گذارند و به 10 بچه می گویند هر کس که نتواند سریع برای خودش جای بگیرد باخته است و بعد 9 بچه و 8 صندلی و ادامه بازی تا یک بچه باقی بماند. بچه ها هم یک دیگر را هل می دهند تا خودشان بتوانند روی صندلی بشینند. اما در مهد کودک های ژاپن 9 صندلی می گذارند و به 10 بچه می گویند اگر یکی روی صندلی جا نشه همه باختین. لذا بچه ها نهایت سعی خودشان را می کنند و هم دیگر رو طوری بغل و در اصل حمایت می کنند که کل تیم 10 نفره روی 9 تا صندلی جا بشوند و کسی بی صندلی نماند. بعد 10 نفر روی 8 صندلی، بعد 10 نفر روی 7 صندلی و همین طور تا آخر. با این بازی ما از بچگی به کودکان خود آموزش می دهیم که هر کسی باید به فکر خودش باشه. اما در سرزمین آفتاب، چشم بادامی ها با این بازی به فرزندانشان، فرهنگ همدلی و کمک به هم دیگر و کار تیمی را یاد می دهند.

ما کارکردن با هم را نیاموخته ایم، و هر روز درس های جدیدی از تکنیک های حذف و زیر پا گذاشتن یک دیگر را می آموزیم!

میانبر؟

بیاموزیم و بیاموزانیم، میانبر وجود ندارد. به هیچ وجه نگذارید فرزندانتان از دانش آموزی منحرف گردند.

شما را به خدا، دیگر از فشار به بچه های خود برای به دست آوردن نمره 20 دست بردارید. به آن ها کارگروهی بیاموزید. جلو زدن از هم و دیگران و پشت سرگذاشتن را به آن ها نیاموزید. دست هم گرفتن و با هم جلو رفتن را یاد دهید. اگر موفق نشوند آن ها را یاری کنید تا موفق شوند واگر اکنون نمی توانند موفق شوند پس هرگز موفق نخواهند شد. تنها چیزی که لازم داریم، شناخت خودمان است. پیروزی ما بسته به دانش، خلاقیت، سوادآموزی و قدرت کار گروهی دارد و بس.

چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود ؟

حقیقتی دیگر یکی بود یکی نبود، داستان زندگی ماست. همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود. در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن، با هم ساختن، برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.
هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود، همه با هم بودند.

و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم. از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست.

هیچ کس نمی داند، جز ما.
هیچ کس نمی
فهمد جز ما.
و آن کس که نمی
داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.
و این هنری است که آن را خوب آموخته
ایم.
نمی
دانم چرا تمام حکایات با یک واژه آغاز می شد.
حدیث تکراری، افسانه
ای غمگین، داستانی شیرین یکی بود یکی نبود آن یکی که نبود کجا بود؟ چرا نبود؟
آن یکی که بود بدون آن که نبود چگونه بود؟
چرا هیچ حکایتی با یکی بود و یکی بود آغاز نشد؟
و چرا در تمام افسانه
ها کلاغ به خانه اش نرسید؟
کلاغ در کجا ماند ؟
و چرا تمام افسانه
ها راست نبود؟
و چرا بالا رفتیم ماست بود پایین آمدیم دوغ بود؟
چرا قصه ما دروغ بود؟
قصه ما راست بود.
حقیقت بود.
تلخ بود افسانه نبود.
حکایت بود ...

نصیحت حاجی
در کتاب حاجی‌آقا نوشته صادق هدایت (1945)، حاجی نصیحت گونه به کوچک‌ترین فرزندش درباره‌ نحوه کسب موفقیت می‌گوید:
توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛
اگر نمی‌خواهی جزو چاپیده‌ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی!
سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می‌کنه و از زندگی عقب می‌اندازه!
فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن!
چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگه‌داری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه!
باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من می‌شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش،
خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!
سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا می‌توانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر!
از فحش و تحقیر و رده نترس! حرف توی هوا پخش می‌شه،
هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟
پررو، وقیح و بی‌سواد؛
چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!...
نان را به نرخ روز باید خورد!
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی،
با هرکس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!....
کتاب و درس و این‌ها دو پول نمی‌ارزه!
خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی!
اگر غفلت کردی تو را می‌چاپند.
فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه‌ی قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!
واز اون سال تا امروز بچه ها وارد عمل شدند ...


 
comment نظرات ()
 
هیچ کس زنده نیست ... همه مردند.
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دوستی می گفت :

خیلی سال پیش که دانشجو بودم، بعضی از اساتید عادت به حضور و غیاب داشتند.

تعدادی هم برای محکم کاری دو بار این کار را انجام می دادند، ابتدا و انتهای کلاس، که مجبور باشی تمام ساعت را سر کلاس بنشینی.
هم رشته
ای داشتم که شیفته یکی از دختران هم دوره اش بود.

هر وقت این خانم سر کلاس حاضربود، حتی اگر نصف کلاس غایب بودند، جناب مجنون می گفت:

استاد همه حاضرند!

و بالعکس، اگر تنها غایب کلاس این خانم بود، می گفت:

استاد امروز همه غایبند، هیچ کس نیامده!

در اواخر دوران تحصیل ازدواج کردند و دورادور می شنیدم که بسیار خوب و خوش هستند.

امروز خبردار شدم همکلاسیم آگهی فوت همسرش رو با این مضمون چاپ کرده است:

هیچ کس زنده نیست ... همه مردند.

مریم لهراسبی


 
comment نظرات ()
 
111 سال عمر ...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دختر 88 ساله اش می گوید، مادرم 3 سال است که زمین گیر شده است و نمی تواند از پس کارهایش برآید.

Mollie Wood مادر 111 ساله ای است که تاکنون دوبار جایزه یکی پیرترین مادرهای دنیا را به وی اعطا کرده اند.

اما امسال جشن روز مادر وی رنگ و بوی دیگری داشت، چرا که تنها هفت هفته پیش، فرزندِ فرزندِ فرزندِ فرزندِ فرزندش را که به اصطلاح خودمان ندیده اش را دید.

او بدین طریق توانست رکورد دار طول عمر و دیدن ششمین فرزند دختر نسل خودش را بشکند چرا که در 100 سال پیش تاکنون کسی به این رکورد دست نیافته بود.

این نسل یکی از حیرت انگیزترین نسل های آمریکایی بوده چرا که همه آن ها عمرهایی نسبتا طولانی داشته تا جایی که 4 نسل قبل از این پیرزن 111 ساله، عمری در حدود 169 سال داشته اند.

شاید 111 سال عمری طولانی اما عجیب به نظر نرسد، ولی این در جاییست که محققین متوسط عمر زنان آمریکایی را 54 سال و متوسط عمر مردان آمریکایی را 50 سال تخمین زده اند.

خانواده ویرجینیا هم اکنون نیز همگی در آمریکا ساکن هستند.

خانم Wood در سال 1901 در شارلوتسویل به دنیا آمد.

دختر 88 ساله این پیرزن می گوید:

مادرم 3 سال است که زمین گیر شده است و نمی تواند از پس کارهایش برآید. او تابه حال قطره ای مشروب ننوشیده و 1 پک هم به سیگار نزده!!

راز عمر طولانی وی و اجداد ما نیز در همین است.

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
محال ...
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

پرودگارا،

ابرها مهیای حضورند،

من هم مهیایش،

ببار ...

با او به محال فکر کن ...


 
comment نظرات ()
 
گاهی اوقات خیلی دیره ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

علی حکم آبادی


 
comment نظرات ()
 
کاش زنده بود ...
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

کیف مدرسه را با عجله گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي تاقچه بود، رفت.
خستگي روزش را بر سر قلک بي چاره خالي کرد.

پول هاي خرد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد.
وارد مغازه شد.

با ذوق گفت: ببخشيد آقا !

يه کمربند مي خواستم.

آخه، آخه فردا تولد پدرم هست.
به به، مبارک باشه، چه جوري باشه ؟

چرم يا معمولي، مشکي يا قهوه اي،
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
فرقي نداره ... فقط ...،

فقط دردش کم باشه !


 
comment نظرات ()
 
قلب گرم و مغز سرد ...
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

قلبت را دنبال کن،

اما، مغزت را هم با خودت ببر.


 
comment نظرات ()
 
شاید باشه ...
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

همیشه به خاطر داشته باش،

کسی در جایی به خاطر وجود تو خوشبخت است.


 
comment نظرات ()
 
مثل هوا ...
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

گفتن از مهربانی و مهربانی کردن شاید تکراری باشه اما مثل هوا، مثل آب و مثل خیلی چیزهای دیگه حتی تکرارش هم ضروریه.

به نظرم اصلا مهربانی می تونه دوای همه دردهای ما باشه.

درسته، دوای همه دردهای ما!

دوای خستگی ها، بی انگیزه گی ها، دوای ناامیدی و تلخی زیاد کاممون، حتی مشکلات جسمی ... باور کنید که دوایش مهربانی ست!

می دونم خیلی ها ممکنه بگن:

" وقتی گرسنه و بی پول نباشی می شه راحت از مهربانی حرف زد "

ولی در عین حال خودشون بهتر می دون که همه ما هر یک به گونه ای داریم زیر بار مشکلات فعلی له می شیم. اما مهربانی فراتر از این هاست.

می گم: مهربانی، حداقل تو این شرایط می تونه مرهم باشه، هم برای خودمون و هم برای اطرافیان...

  • مهربانی یعنی اگه ماشین جلویی کمی دیرتر راه افتاد با بوق های ممتد خودت و اونو دیونه نکن و به زمین و زمان بد و بیراه نگو...
  • مهربانی یعنی جای گفتن خسته نباشید اون هم با کلی اوقات تلخی، یک سلام و درود بگو همراه با نثار یک لبخند، نه ظاهری از ته ته دلت...
  • مهربانی یعنی دادن یک شاخه گل، یا حتی یک شکلات،.. به عزیز، دوست، و همکار، همراه نگاهی محبت آمیز...
  • مهربانی یعنی گفتن کلامی مهر آمیز... متشکرم، سپاس، ...دوستت دارم... به والدین و به فرزند...
  • مهربانی یعنی گذشتن از خطای همکار، زیردست یا بالا دست...
  • مهربانی یعنی رعایت حال طرف مقابل تو بحث و دعوا حتی...حتی وقتی حق با ماست...
  • مهربانی یعنی خریدن یک هدیه کوچک برای اطرافیان...
  • مهربانی یعنی خرید کردن بدون نیاز! از کاسبی که می دونی شرایط مالی خوبی نداره...
  • مهربانی یعنی که بدونی دیگران هم به اندازه تو قربانی شرایط سخت فعلی اند و درد می کشند...

پس فکر نکن که با اوقات تلخی و ظلم به اونا می تونی اوضاع رو بهتر کنی ... نه ... عزیز من ... نه...

حرف آخر:

هریک از ما می تونه مهربانی رو به بهترین شکل تعریف و عملی کنه و با این کار در تغییر و بهبود شرایط خودش و دیگران نقشی بزرگ به عهده بگیره، حتی با یک لبخند از ته دل...

مهربانی نه تنها کار سختی نیست، خیلی هم موافق ذات و مفید جسم و جان ماست.

Sima Mohazab Hossein Nian


 
comment نظرات ()
 
داره، نداره ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

منو دوست داره؟!
منو دوست نداره؟!

دخترک روی نیمکت سنگی پارک نشسته و یک گل داوودی دستش گرفته. گل های داوودی بهترین گزینه برای این کار هستند؛ برگ هایشان زیاد است و هر بار مکرر و مکرر شما را به عشق احتمالی طرف مقابل امیدوار می کنند و آخرش آن قدر خرده گلبرگ تهش می ماند که خودتان را توجیه کنید نظر طرف مثبت بوده است.

او هم همین کار را می کند و با کندن هر گلبرگ از خود می پرسد:

دوستم داره؟ و یادش می آید که وقتی مسافت طولانی را با هم قدم می زدند و او کفش پاشنه بلند پوشیده بود هیچ توجهی به سختی وضعیت او نکرده بود و تاکسی نگرفته بود.

و باز یک گلبرگ دیگر می کند و می پرسد:

دوستم نداره؟ و باز به خاطر می آورد که اگر دوستش نداشت روز تولدش را به یاد نمی آورد و در آن روز برایش هدیه نمی خرید.

نسرین و مرتضی مدتی است که نامزد کرده اند، اما نسرین هنوز هم شک دارد که مرتضی او را دوست دارد یا نه.

باید قبول کنیم نسبت به دهه های قبل تشخیص احساسات و عواطف سخت تر و پیچیده تر شده است و به راحتی نمی توان رفتار، خواسته ها و عملکرد کسی را به دوست داشتن یا نداشتن او تعبیر کرد.

سالیان پیش اگر پسری دختری را دوست داشت دنبالش راه می افتاد تا نشانی منزلش را پیدا کند، بعد با هماهنگی یا بی هماهنگی برای خواستگاری پاشنه در بابای دختر را از جا می کند. اما امروز آقا چند سال دور و بر فردی که انتخاب کرده می چرخد و کلی هم خرج می کند، اما هنوز نه خودش نه طرف مقابلش تکلیفشان روشن نیست که هم دیگر را چه قدر می خواهند و ممکن است هرگز کار به ازدواج و حتی خواستگاری نکشد.

به هر حال دخترها این روزها باید زرنگ تر از سابق باشند تا تشخیص دهند کسی که حتی به عنوان خواستگار پا پیش می گذارد واقعا خواستگار است یا قصد دیگری دارد.

حالا برای این که موضوع کمی روشن تر شود پای صحبت برخی خانم ها که دچار سوء تفاهم در مورد دوست داشتن یا نداشتن شده اند می نشینیم:

به خاطر یک مشت ریال

ن ـ الف

32 ساله و مجرد است. او شغل خوبی دارد و یک دختر زبر و زرنگ به حساب می آید که فقط دلش می خواهد ازدواج کند و در زندگی هیچ چیز دیگری کم ندارد. او می گوید، چندی پیش یکی از آشنایان فردی را به عنوان خواستگار معرفی کرد. یکی دو جلسه با هم صحبت کردیم و او به اتفاق مادرش به خواستگاری آمد، اما همین که موضوع کمی رسمیت گرفت شروع کرد به پول قرض کردن. اوایل به بهانه جا گذاشتن کارت اعتباری و این حرف ها بود، اما کم کم دیدم دارد عادتش می شود. به همین دلیل من یک بار از او درخواست قرض کردم و او به صراحت گفت نمی تواند چنین خواست های را برآورده کند در حالی که او خودش ادعا می کرد درآمدش بد نیست. به نظر من این آدم به هوای پول آمده بود و اثری از دوست داشتن غیر از کلام در او دیده نمی شد و من او را رد کردم.

نادره ـ س

دختری 26 ساله است که در آستانه ازدواج قرار دارد. او می گوید قبل از این که نامزد کنم با شخصی آشنا شده بودم که ادعا می کرد خیلی مرا دوست دارد، اما محال بود برای من خرج کند، مرا مهمان کند یا برای من آژانس بگیرد. به نظر من مردی که از پولش گذشت از جانش هم می گذرد!

از ماست که بر ماست

عدهای از خانم ها ازدواج خود را سهل و عدهای دیگر سخت می کنند. چگونه؟ ملاحظه بفرمایید:

نسرین صفایی، مشاور خانواده معتقد است گرچه ما بالا رفتن سن ازدواج را بیشتر متوجه تغییر نگرش های دختران می دانیم، اما واقعیت این است که مردان نیز برای پذیرفتن تعهد ازدواج آمادگی کمتری نسبت به سابق دارند و سخت تر وارد تعهد ازدواج می شوند. اما نیاز به آرامش و کمال که در خانواده محقق می شود می تواند آنان را به این سو سوق دهد.

وی رواج روابط خارج از چارچوب خانواده را نیز در این بین موثر می داند و معتقد است مقید نبودن برخی دختران و صبور نبودنشان تا زمان ازدواج هم برای ایشان و هم برای دختران دیگری که در انتظار ازدواج برای برقراری رابطه ای پایدار و مطمئن هستند مشکلات زیادی فراهم می کند.

وی بالا رفتن آمار طلاق و موضوع به اجرا گذاشتن مهریه را نیز عامل دیگری می داند که مردان تن به ازدواج ندهند زیرا آنان از پیامدهای احتمالی عدم موفقیت آمیزشدن رابطه وحشت دارند و از سوی دیگر مردان تمایلی به خروج از منطقه آسایش و فراغ خاطر خویش و گام نهادن به یک زندگی مملو از مسوولیت، سازش و از خودگذشتگی ندارند.

آیا او شما را دوست دارد؟

روانشناسان معتقدند دوست داشتن نشانه هایی دارد که نمی توان آن را پنهان کرد چنان که دوست نداشتن علائمی دارد که نمی توان آن را نادیده گرفت:

  • شما را در تعلیق نمی گذارند و به هر دری می زنند تا به دستتان بیاورند.
  • ملاحظه شما را می کنند و به شما و خانواده تان احترام می گذارند.
  • نگاهشان شما را دنبال می کند و عشق در آن موج می زند. رفتارش با شما خاص است و علاقه مندی های شما را با اشتیاق دنبال می کند.
  • از آینده و جدی شدن روابط با شما صحبت می کند و از این موضوع طفره نمی رود.
  • افتخار می کند که شما را به دوستان یا خانواده اش معرفی کند و تغییرات کوچکی که در ظاهرتان می دهید متوجه می شود.
  • اگر برخی فامیل هایش به شما کمی حسادت می کنند، می توانید مطمئن باشید که او به شما متفاوت تر از دیگران نگاه می کند.
  • اگر آمدن شما باعث شده که برنامه زندگی اش تغییر کند، بدانید که جایگاه خاصی را برایتان در نظر گرفته است. یک مرد عاشق حساب زمان از دستش می رود و قرارهایش از زمان مقرر فراتر می رود.
  • برنامه های آینده اش را با شما تنظیم می کند و نشان می دهد آماده ازدواج است.

دوست داشتنی باشید

پیش از این که بخواهید دوست داشته شوید باید دوست داشتنی باشید. برای این کار بهانه جویی و وسواس در مورد رفتار و گفتار شخص مورد علاقه تان را کنار بگذارید و رفتاری آرام داشته باشید.

ایده آل های خود را بشناسید و فقط به خاطر این که از تنهایی در بیایید دنبال ازدواج نباشید.


 
comment نظرات ()
 
با امسال می شود پانزده سال ...
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دوستت داشتم ...

زیاد ... خیلی زیاد ...

اما زبانم به گفتن نمی چرخید، صبر کردم سال های سال ...

زبانم نمی چرخید.

راه و رسم دوست داشتن را نیاموخته بودم.

آداب ابراز عشق را نمی دانستم...

هر بار که می دیدمت دلهره و اضطراب تمام وجودم را فرا می گرفت.

چگونه بگویم...؟

چه بگویم...؟

با کدامین کلمات...؟

با کدامین جملات...؟

اول چه بگویم...؟

بعد...؟

بحث را چگونه به سمت موضوع اصلی ببرم...؟

حیران بودم.

کسی هم نبود کمکم کند.

آدم های دور و برم، بی تجربه تر و ناپخته تر از آن بودند که در این گردنه حساس زندگی، یاری ام کنند.

زبانم نمی چرخید.

تردید و دودلی مدام دل و روحم را چنگ می انداخت.

عقل، درست مثل پدری منضبط و دور از احساس، با چشمانی نافذ به من چشم می دوخت و مرا از ابراز علاقه باز می داشت...

یادت هست به خاطر کدام صفت رفتاری ات؟ عجبا...!

عقل همان را بهانه کرده بود و مدام هشدارم می داد با او آینده ای روشن نخواهی داشت...

دل و احساس اما ساز و نوایی دیگر داشت.

در کشاکش میان عقل و دل، عقل بود که پیروز میدان شد و من مغرور و سرفراز از این که عنان اختیار زندگی ام در دست عقل و منطق است، سال های سال را سپری کردم.

تو شدی یک خاطره کمرنگ که هر گاه به یادت می افتادم به قدرت بی رقیب عقل و درایت و منطقم می بالیدم که مرا از سقوط در یکی از پرتگاه های زندگی ام نجات داده است؛ می بالیدم که پا در راه پیوند با تو نگذاشته ام...

سال ها اما باید می گذشت تا دریابم فریب خورده ام.

دردناک بود لحظه فهمیدن... دردناک...!

می فهمی؟

عمری به خود مغرور باشی که راه درست را انتخاب کرده ای و به ناله ها و ضجه های دل و احساس که از یار می نالیدند، پشت کرده ای و بی اعتنا به آن فریادها راه درست را برگزیده ای...

اما سال ها بعد دریابی نه آن صفت رفتاری، درد لاعلاج بوده و نه قدرت اصلاح گر عشق اندک...

درد بزرگ تر اما این است که نمی توان از تو حرف زد؛ نمی توان هیچ اشاره ای به سابقه آشنایی با تو داشت؛ نمی توان از خاطرات حضور دورادور در کنار تو سخن گفت؛ نمی توان... نمی توان... نمی توان.

به کمترین اشاره ای شناخته می شوی و من متعهدم که زندگی امروزت را پاس بدارم و پاس می دارم.

من سال ها برای ابراز علاقه به تو سکوت کردم. زبانم نچرخید. گفتم که چرا ...

نشد ... نشد ... نشد ...

و وقتی پس از سال ها دانستم که علاقه ام به تو دوسویه بوده، دنیا بر سرم آوار شد... گفت و گوهایی دیرهنگام و بی نتیجه!

باز سوال پرسیدی و باز من سکوت کردم.

اعتراضت هنوز در مغزم می کوبد:

از این همه سکوت، از این همه نگفتن در این سال ها چه چیز نصیبت شده است که باز هم از گفتن و جواب دادن طفره می روی؟

طفره می رفتم.

زندگی ات ارزشش را داشت...

حالا هم سکوت می کنم. به پاسداشت تداوم آرامش زندگی امروزت.

میراث تو برای من سکوت بوده است... سکوت...!

تا امروز 15 سال ...


 
comment نظرات ()
 
تر شو ...
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

کاش بارانی ببارد، قلب ها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه
ها
رشته رشته مویرگ
های هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه این باغ را
شاخه
های خشک و بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه
ها تا نا کجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده
ها
شاید این باران که می
بارد شما را تر کند

جلیل صفربیگی


 
comment نظرات ()
 
... و امروز برف می بارید ...
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سرما بیداد می کند.

و من یک دانشجوی ساده با پالتویی رنگ رو رفته، در یکی از بهترین شهرهای اروپا، دارم تند و تند راه می روم تا به کلاس برسم.

نوک بینی ام سرخ شده و اشکی گرم که محصول سوز ژانویه است تمام صورتم را می پیماید و با آب بینی ام مخلوط می شود.

دستمالی در یکی از جیب ها پیدا می کنم و اشک و مخلفاتش را پاک می کنم و خود را به اغوش گرمای کلاس می سپارم.

استاد تند و تند حرف می زند، اما ذهن من جای دیگری است.

برف شروع می شود، آن را از پنجره کلاس می بینم و خاطرات مرا می برد به سال های دور کودکی ...

وقتی صبح سر را از لحاف بیرون آورده و اول به پنجره نگاه می کردیم و چه ذوقی داشت وقتی می دیدی تمام زمین و آسمان سفیدپوش است و این یعنی مدرسه بی مدرسه ...

پس خودت را به خواب شیرین صبحگاهی میهمان می کردی و مواظب بودی انگشتان پاهایت بیرون از لحاف نماند و یخ بکند. خاطرات مرا به برف بازی با دستکش های کاموایی می برد که اول سبک بودند و هرچه می گذشت خیس تر می شدند و سنگین تر ...

یاد لبوهای داغ و قرمز که مادر می پخت و از آن بخار بلند می شد و حالا دختری تنها و بی پول و بی پناه که در یک سوییت دوازده متری زندگی می کند و با کمک هزینه 300 یوری دانشگاه باید زندگی کند و درس بخواند. این ماه اوضاع جیبم افتضاح است. البته همیشه افتضاح است اما این ماه بدتر، راستش یک هزینه پیش بینی نشده بیشتر از نصف ماهیانه ام را بلعید و این وضع را به وجود آورد، آن هم وقتی که نصف اولیه اش را خرج کرده بودم و این یعنی تا آخرماه هیچ پولی درکار نبود. نمی دانم برای شما هم پیش آماده یا نه، که پس اندازی نداشته باشید و فقط به درآمدتان که زیاد هم نیست متکی باشید. راستش این خیلی ترسناک است هرچند باز جای شکرش باقی است که این جا هم بیمه درمانی دارید و هم سرپناه ولو کوچک و این یعنی خیالتان از بیماری و بی خانمانی راحت است اما خب برای بقیه چیزها باید خرج کنید و وقتی مثل این ماه یک خرج ناخواسته داشته باشید اوضاعتان کمی به هم می ریزد.

ناگهان انگار گرما، مغز منجمد شده ام را به کار اندازد یاد یک دوست افتادم. البته نه برای پول قرض کردن که از این کار نفرت دارم بلکه برای کار. یلدا یک دوست بود که شرایطش تقریبا مثل خودم بود با این فرق که او اجازه کار داشت و من نه. می دانستم قبلا پرستار بچه بوده پس سراغش رفتم که به قهوه ای میهمانم کرد و یکساعت تمام مرا از کارکردن غیرقانونی ترساند که البته راست هم می گفت. برای چند ساعت کار در هفته که آن هم شاید گیر بیاید یا نه، نمی ارزید همه چیز را به خطر بیاندازم. یک لحظه در آن بار کذایی احساس کردم بدبخت ترین آدم روی زمینم. یلدا سیگارش را خاموش کرد و بلندشد که برود به شوخی یا جدی گفت این شبا سفارت شام میدن، مُحرمه، توام خودتُ بنداز اون جا و خدافظی کرد و رفت.

سفارت ایران سال ها پیش خانه ای بزرگ در یکی از مناطق اعیان نشین پاریس خرید و آن جا را تبدیل به حسینه کرد که مراسم مذهبی برگزار کند.

راستش آن شب نرفتم اما شب دوم یخچال خالی و شکم گرسنه و داشتن کارت مترو وسوسه ام کرد به رفتن ... که رفتم ...

رفتم در حالی که از این کارم دلخور بودم، نه به خاطر مسایل سیاسی و نه حتی به خاطر مسایل مذهبی ... که از خودم بدم می آمد که فقط برای شام خوردن جایی بروم. اما زندگی خیلی وقت ها آدم را به کارهایی وامی دارد که بسا دوست ندارد اما ناچار به انجام آنست، و من ناچار بودم.

دو تا مترو عوض کردم و یک ربع پیاده رفتم تا بالاخره رسیدم. در تمام طول راه صدبار خواستم برگردم که برنگشتم. وقتی رسیدم چراغ ها را خاموش کرده بودند و یکی داشت روضه می خواند. کورمال کورمال یک جایی نزدیک ورودی پیدا کردم و نشستم، نمی دانم چرا، اما گریه امانم نداد، دلیل زیادی برای گریه کردن داشتم اما سابقه نداشت تا حالا که در جایی جز تنهایی خودم گریه کرده باشم، اما آن شب همه چیز فرق داشت. چراغ ها که روشن شد دیدم سرو شکل من میان آن تیپ از آدم ها خیلی انگشت نما بود، داشتم از خجالت می مردم، حس می کردم همه می دانند من برای چی آن جا هستم. سفره انداختند و همه مشغول خوردن بودند اما نمی دانم چرا، هرکاری کردم نمی توانستم باخودم کنار بیایم که آن غذا را بخورم. حس می کردم این غذا سهم من نیست، دوباره گریه ام گرفته بود پس بدون این که توجه کسی را جلب کنم آرام پاشدم و بیرون رفتم. هرچند گرسنه بودم اما شاد بودم. انگار بار سنگینی از روی دو شم برداشته شده بود.

سرم را روبه آسمان گرفتم و به او لبخندی زدم و راه مترو را در پیش گرفتم دیگر سردم نبود، گونه هایم را به برف سپردم و سعی کردم خود را درخاطرات کودکی غرق کنم. نزدیکی های ایستگاه مترو یک ماشین در خیابان ایستاد و بوق زد و اشاره کرد. متعجب و ترسان در پیاده رو ایستادم که دوباره بوق زد. یک خانم پیاده شد و به سمتم آمد و گفت:

شما غذاتون رو جا گذاشتید.

گفتم نه مرسی این غذا مال من نبود

گفت چرا این غذای شماست،فقط مال شما

من می دونم و پلاستیکی را به دستم داد و گفت، می خوای برسونمت؟

گفتم،نه ممنون با مترو میرم و با دست به سمت ایستگاه اشاره کردم.

گفت، پس حتما برو خونه و غذات رو بخور.

این غذا فقط مال توست و سوار ماشین شد و رفت.

نگاهی درون پلاستیک کردم و دیدم یک ظرف یک بارمصرف و یک پاکت درونش بود، درون پاکت یک اسکناس پانصد یورویی بنفش و یک کاغذ بود که معلوم بود خیلی تند نوشته شده :

سال ها پیش وقتی من هم نتوانستم غذایی را که فکر می کردم حق من نیست، بخورم ، یک مرد، ظرفی غذا و سه هزار فرانک پول به من بخشید. پولی که زندگی من که یک دختر تنها در دیار غربت بودم را نجات داد. آن مرد از من خواست هرزمان که توانستم این پول را به یکی مثل آن روز خودم ببخشم و این گونه قرضش را ادا کنم. پس تو به من مقروض نیستی.

پی نوشت : این داستان برای من در سال 2003 اتفاق افتاده بود. نمی خواهم اسم معجزه را روی این اتفاق بگذارم اما این عجیب ترین و در عین حال زیباترین اتفاق زندگی من تا امروز بوده است.

و امروز من آن قرض را به یکی مثل آن روزهای خودم ادا کردم، و امروز برف می بارد ...


 
comment نظرات ()
 
عشق می داند ...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

زندگی شگفتانگیز است،

فقط اگر بدانیم که چه طور زندگی کنیم.

کوچک باش و عاشق ...

که عشق می‌داند،

آئین بزرگ کردنت را ...


 
comment نظرات ()
 
سلام ..
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

من سلام می‌گویم

و لبخند می‌زنم

و قسم می‌خورم

و می‌دانم

عشق همین است

به همین سادگی


 
comment نظرات ()
 
جمله ای که قابل درکه ...
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

اگر پيامبر بودم٬ رسالتم شادماني بود٬ بشارتم آزادي و معجزه ام خنداندن كودكان.

نه از جهنمي مي ترساندم نه به بهشتي وعده مي دادم.

تنها مي آموختم " انديشيدن " را و " انسان " بودن را...


 
comment نظرات ()
 
پرواز ...
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد.

آن ها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچ کدام نتوانستند.

روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.

صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است. پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.

پادشاه پرسید، تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟

کشاورز که ترسیده بود گفت، سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای را که شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم ( البته شاخه‌های زیر پای خودمان نه زیر پای دیگران!)

چه قدر به شاخه‌های زیر پایمان وابسته هستیم؟

آیا توانایی‌ها و استعدادهایمان را می‌شناسیم؟

آیا ریسک می‌کنیم؟

سعید آهنگران


 
comment نظرات ()
 
درک ...
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

من مسوول چیزی هستم که می گویم،
نه چیزی که تو می
فهمی.


 
comment نظرات ()
 
نمونه سوال های رایج توی همه خونه ها...
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 


کی غذای منو خورده ؟

جـورابـای من کجاست ؟

این موقع شب با کی حرف میزنی ؟

کی دمپایی دستشویی رو خیس کرده ؟

کی لامپ دستشویی رو روشن گذاشته ؟

چی از جون این یخچال بدبخت میخوای ؟

چشمات در نیومد پای این کامپیوترِ کوفتی ؟

این تلویزیون بی صاحاب واسه کی روشنه ؟

داری اضافش کن ...


 
comment نظرات ()
 
تبریک ...
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

امروز روز تشکر و قدردانیست،

از محبت های بی ادعا،

از دلواپسی های بی انتها،

از دوست داشتن های بی مرز،

از شب زنده داری های بی وقفه،

از من نبودن ها برای بودن تو،

از گذشتن ها و ...

از جایگاهی بلند و از شخصی به نام مادر.

تبریک به :

معصومه کریمی، ژینا آقابیگی، هستی عباسی، لیلی کاشانی، مهکامه حسینی، سارا استوار، بنفشه بخشایش، شیدرخ عباس نژاد، پردیس حساس، شیده دلاوری، محدیث رمضانی، الهام محمدیان، زهرا اصغرپورسرابی، مونا مصلحی، آزیتا کارخانه، مائده جلال آبادی، محبوبه معصومی، سهیلا همتی، شیده دلاوری، سمیه بنایی، عسل دیزبند، مریم، زهرا ، سحر حیدری، بانوی از خراسان، شکیلا، مریم رستمی، آزیتا، شقایق، نازبانو، سحر، یاس، لیلا، نوشین زندی، مینا، آیلین، آذر، مهرناز محمدزاده، فاطمه، زهره، سمانه ملایی، مهرجهان دمیرچلی، مهدیه سلیمانی، نادیا، سارینا، دنیا، پریسا، نیکو، ساناز، سارا ملک پور، شکیلا، فرشته، ریحانه، شادی، مهدیه مرشدی، بنفشه، هانی، آتوسا عباس نژاد، کیانا بابائیان، منصوره مهدوی، فتانه احمدی، نیره دیانی، الهه اسماعیللو، مهسا رئوفی، نغمه خادم باشی، سهیلا لطیفی، ندا مفاخری، و تمامی بانوان این سرزمین.


 
comment نظرات ()
 
کار با عشق ...
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

در هر کاری که اندیشه شما را به چالش می کشد با عشق وارد شوید

و نتیجه بلند مدت و ماندگارش را تا آخر عمر شاهد باشید.


 
comment نظرات ()
 
مادرها، مادر بزرگ ها و مادران آینده، روزتون مبارک ...
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سلام به نجابت

سلام به عبادت

سلام به رفاقت

سلام به رعایت

سلام به متانت

سلام به شکوه

سلام به عشق

سلام به عمق

سلام به باور

سلام به یاور

و هزار سلام به میزانی هم چون فاطمه (س)


 
comment نظرات ()
 
رفتار فراکُنشی ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آن را در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آن را خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از این که با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه به زبان آورد.

فکر می کنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت، عزیزم دوستت دارم.

عکس العمل کاملا غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. به علاوه اگر او وقت می گذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسوول یک رخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟

داشته هایمان را گرامی بداریم و غم ها، دردها و رنج ها را با نبخشیدن دوچندان نکنیم.

مهرجهان دمیرچلی


 
comment نظرات ()
 
خوب و خوب تر ...
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

اتفاقات خوب برای صبوران رخ می دهند.
اما اتفاقات بهتر نصیب کسانی می
شود که برای وقوع آن ها تلاش می کنند.


 
comment نظرات ()
 
گاهی وقت ها ...
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست
هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ذهنت صف کشیده
اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند
...

عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد ...

ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آن ها را دوست داریم و به آن ها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.


 
comment نظرات ()
 
هر روز سپاسگزارم براي ...
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 


شب هایی که به صبح می رسند،

دوستانی که بخشي از خانواده مي شوند،

رویاهایی که تحقق می یابند

و علاقه هایی که به عشق تبدیل می شوند.


 
comment نظرات ()
 
مقصدمان کجاست ...
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

سال ها پیش حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت، مقدار سرزمین هایی را که با اسبش طی کند را به او خواهد بخشید.

همان طور که انتظار می رفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمین ها سوار بر اسب شد و با سرعت شروع کرد به تاختن با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت.

حتی وقتی گرسنه و خسته بود متوقف نمی شد چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود و به نقطه ای رسید که از شدت خستگی و گرسنگی و فشارهای ناشی از سفر طولانی مدت داشت می مرد.

از خودش پرسید، چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدار زمین را به پیمایم؟

در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم.

----------------------------------------------------

به نظر شما داستان بالا شبیه سفر زندگی خودمان نیست؟

برای به دست آوردن ثروت و قدرت و شهرت سخت تلاش می کنیم و از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف شود غفلت می کنیم تا با زیبایی ها و سر گرمی های اطرافمان که دوست داریم مشغول باشیم.

وقتی به گذشته نگاه می کنیم متوجه می شویم که هیچ گاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمی توان آب رفته را به جوی باز گرداند.

زندگی تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و به دست آوردن شهرت نیست.

زندگی قطعا فقط کار نیست بلکه کار تنها برای امرار معاش است تا بتوان از زیبایی ها و لذت های زندگی بهره مند شد و استفاده کرد.

زندگی تعادلی است بین کار و تفریح خانواده و اوقات شخصی.

بایست تصمیم بگیری که چه طور زندگیت را متعادل کنی.

اولویت هایت را تعریف کن و بدان که چه طور می توانی با دیگران به توافق برسی اما همیشه اجازه بده که بعضی از تصمیمات بر اساس غریزه درونیت باشد.

شادی معنا و هدف زندگی است.

هدف اصلی وجود انسان است.

اما شادی معنای متعددی دارد.

چه شادی را شما انتخاب می کنید؟

چه نوع شادی روح شما را پرواز می دهد؟


 
comment نظرات ()
 
رسیدن ...
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

باید بتوانیم زندگی طرح ریزی شده مان را رها کنیم

تا به آن زندگی که انتظارمان را می کشد،

برسیم.


 
comment نظرات ()
 
امان از ...
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

روایت است که:

روزی لیلی برای مجنون پیام فرستاد که انگار خیلی دوست داری منو ببینی؟

اگه نیمه شب بیای بیرون شهر کنار فلان باغ می بینمت.

مجنون که شیفته دیدار لیلی بود چندین ساعت قبل از موعد مقرر رفت و در محل قرار نشست.

نیمه شب لیلی اومد و وقتی اونو تو خواب عمیق دید، از کیسه ای که به همراه داشت چند مشت گردو برداشت و ریخت تو جیب های مجنون و رفت.

مجنون وقتی چشم باز کرد، خورشید طلوع کرده بود آهی کشید و گفت، ای دل غافل یار آمد و ما در خواب بودیم. افسرده و پریشون برگشت به شهر.

در راه، یکی از دوستانش اونو دید و پرسید، چرا این قدر ناراحتی؟!

و وقتی جریان را از مجنون شنید با خوش حالی گفت، این که عالیه!

آخه نشونه این ه که، لیلی به دو دلیل تو رو خیلی دوست داره !

دلیل اول این که، خواب بودی و بیدارت نکرده! و به طور حتم به خودش گفته، اون عزیز دل من، که تو خواب نازه پس چرا بیدارش کنم؟!

و دلیل دوم این که، وقتی بیدار می شدی، گرسنه بودی و لیلی طاقت این رو نداشت پس برات گردو گذاشته تا بشکنی و بخوری!

مجنون سری تکان داد و گفت، نه!

اون می خواسته بگه، تو عاشق نیستی !

اگه عاشق بودی که خوابت نمی برد!

تو رو چه به عاشقی؟

بهتره بری گردو بازی کنی!

چگونگی و کیفیت افراد، وقایع و یا سخنان دیگران، به تفسیری است که ما، از آن ها می کنیم،

و چه بسا که، حقیقت، غیر از تفسیر ماست.

قضاوت، همیشه آسانست، اما حقیقت، در پشت زبان وقایع، نهفته است.

 


 
comment نظرات ()
 
خودِ خودت ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

در حالي كه زاده شده اي تا خودت باشي؛
دست بردار، از تلاش برای تطبیق دادن خودت.


 
comment نظرات ()
 
عشق ...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

عسل دیزبند


 
comment نظرات ()
 
دوستی دل آداب ندارد ...
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

این جا صداقت و شعر و غزل آهنگ می شود
پاهای این خانه بدون شما لنگ می
شود
این حس شاعرانه اصلا عجیب نیست
وقتی زمان مشاعره ی استاد می
شود

زهرا


 
comment نظرات ()
 
حکایت ...
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

هیچ منظور خاصی در این مطلب ندارم فقط نمی دونم چرا تا حالا ندیده بودمش...

 

کلمه زندگی با زن آغاز می شه

و

کلمه مردن با مرد

جالبه نه ؟


 
comment نظرات ()
 
علیرضا روشن ...
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

در صدا کردن ِ نامِ تو
یک کجایی؟! پنهان است
یک کاش می‌بودی
یک کاش باشی
یک کاش نمی‌رفتی
من نامِ تو را
حذف به قرینه‌ی ِ این همه دلتنگی و پرسش صدا می‌زنم...

م. رستمی


 
comment نظرات ()
 
جاتون خالی بود ...
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

روز جمعه 16 اردیبهشت ماه انجمن گابریک که لینکش رو براتون دوباره در همین مطلب خواهم گذاشت برنامه ای رو تریبت داده بودند که نتایج حاصل از این حرکت به نفع بچه های دیابتی در نقاط محروم کشور بود. عکس هایی که در ادامه مشاهده می کنید روایت این کار خداپسندانه است که من به سهم خودم از همه اهالی خانه دعوت کردم بودم حضور پیدا کنند ...

در ضمن هوای بسیار خوب اون روز جاذبه های این برنامه رو صدچندان کرده بود.

http://www.gabric.ir/fa

از مائده جلال آبادی به خاطر حضور صمیمانه و دوربینش و از مهرجهان دمیرچلی به خاطر دریادلیش ممنونم.


 
comment نظرات ()
 
مبارز حقیقی ...
ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

هر اندازه مبدا حركت پائين تر باشد به همان اندازه صعود بيشتر مي شود.

شايستگي يك فرد مبارز در تقوا و فضيلت او نيست، بلكه در پيكاريست كه او براي تبديل بي عفتي، بي همتي، بي اعتقادي و خباثت به تقوا و فضيلت انجام مي دهد.

بخشی از کتاب سرگشته راه حق اثر فرانچسکو آسیسی


 
comment نظرات ()
 
سرمایه ها نمی مانند ...
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

فقط یک بار جوان هستی.

اما می توانی برای همه عمر خام بمانی.


 
comment نظرات ()
 
زندگی سخت نیست ...
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دلت برای کسی تنگه ........ بهش زنگ بزن

می خوای ببینیش ................. دعوتش کن

می خوای درکت کنن ............. توضیح بده

سوال داری ............................ بپرس

از چیزی خوشت نمیاد................... بگو

از چیزی خوشت میاد ......... به زبون بیار

چیزی می خوای .............. درخواست کن

کسی رو دوست داری ............ بهش بگو


 
comment نظرات ()
 
خدایی که من می پرستم ...
ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

خدایی که من به آن معتقدم نیازی به عبادت و سجده من ندارد.

خدایی که من می شناسم نیازی به گرسنگی و تشنگی کشیدن من ندارد.

خداییست که بی باورانش را هم دوست دارد.

خداییست که بر سر تعداد پیروانش با کسی رقابت ندارد.

خداییست که بین خود و من انسان دیگری را واسطه قرار نداده!

خداییست که برای ارتباط با او نیاز به دانستن زبان خاصی نیست.

خداییست که قوم و نژاد خاصی را محبوب و یا منفور خود قرار نداده.

خداییست که برای نزدیک شدن به او لازم نیست وارد مکان خاصی بشوم.

این خدا تنها از من خواسته که، انسان خوبی باشم و به دیگر همنوعانم بدی نکنم.

فقط امیدوارم خدای تو هم شبیه به خدای من باشد.

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
مگر این که ...
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

ثروت مندان ثروت مندتر،
بینوایان بینواتر و
احمق
ها احمق تر می شوند.

مگر این که ...


 
comment نظرات ()
 
زنان و مردان ...
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

نـه تـنـها سـاخـتـار مغز زنان و مردان با یک دیگر متفاوت می باشد، بلکه مـردان و زنان از مغزشان به طـرز مــتفاوتی استفاده می کنند. در مغز زنان اتصالات و ارتباطات بیشتری بین دو نیمکره چپ و راست وجود داشـته کـه بـه آن ها این توانایی را می دهد تا از مهارت گفتاری بهتری نسبت به مردان برخوردار باشند. از طرف دیگر در مردان ارتبـاط کمتری بین دو نیمکره مغزشان وجود داشته و به آن ها این قابلیت را می دهد تا دارای مهارت بیشتری در استدلال های انتزاعی و هوش دیداری- فضایی باشند.

 

بیشتر عادات مردان و زنان را می توان توسط نقش آن ها در روند تکامل توضیح داد. بـا وجود آن که شرایط زندگی تغییر کرده باز هم زنان و مردان تمایل دارند از برنامه بیولوژیکی خـود پیـروی کننـد. مـردان قـادر هستـند تــا مسیر حرکت خود را به خاطر بسپارند. زیـرا در گذشته مردان می بـایـست شـکـار خـود را ردیـابـی کـرده و آن را گـرفتــه و بـه خـانــه باز می گرداندند در حالی که زنان دارای دید محیطی بهتری می باشند که بـه آن ها کمک می کند اتفاقات پیرامون مـنـزل خـود را زیـر نـظـر گـرفـتـه و خـطـر در حـال نـزدیـک شدن به خانه را شنـاسایی کنند. مـغز مــردان برای شکار کردن برنامه ریزی شده که حـوزه دید محدود و بـاریـک آن ها را توجـیـه مـی کند امـا مـغـز زنـان قـادر اسـت دامـنـه اطـلاعات وسیـع تری را رمزگشایی کند.

 

مـردان صداهای گوشخراش، دست دادن محکم و رنگ قرمز را ترجیح می دهند.مـردان در حل مسائل فنی بهتر می باشند. زنان دارای گوش تیزتری می باشند و هنـگام صحبت کردن از واژه های بیشتری استفاده می کنند و در تکمـیل و اتـمام وظـایف به طور مستقل بهتر از مردان می باشند.

 

هنگامی که مردان وارد اطاق می شوند به دنبال راه خروج می گردند، خـطـر احـتمالی را برآورد کرده و راه های گریز را می سنجد. در حالی که زنان به چهره میهمانان توجه می کنند تا پـی ببرند که میـهمانـان چه کسانی بوده و چه احساسی دارند. مردان قادر می باشند تا اطلاعات را طبقه بندی کرده و در مغزشان ذخیره کنند. زنـان تمایل دارند تا اطلاعات را بارها و بارها در مغزشان مرور کنند. هنگامی که زنان مشکلاتشان را بـا مـردان در میان می گذارند دنبال راه حل نمی گردند آن ها تنها نیاز دارند تا فردی به حرفهایشان گوش دهد.

 

تفاوت های روانشناسی

۱- مردان موقعیت ها و اوضاع را به طور کلی درک می کنند و تفکر کلی و جـامع دارند در حالی که زنان موضعی می اندیشند و بروی جزئیات و نکات ظریف تمرکز می کنند.

۲- مردان سازنده و خلاق می باشند. آن ها ریسک پذیـر بـوده و به دنبال تجربه های جدید می باشند در حالی که زنان با ارزش ترین اطلاعات را برگزیده و آن را به نسل بـعد انتقال می دهند.

۳- مردان در تفکرات و اعمالشان استقلال دارند در حالی که زنـان تـمـایل دارند از عقاید پیشنهادی دیگران پیروی کنند.

۴- ارزیابی زنان از خودشان در سطح پایین تری از مردان می بـاشد. زنـان تـمایل دارند از خودشان انتقاد کنند در حالی که مردان بیشتر از عملکرد خودشان رضایت دارند.

۵- مردان و زنان دارای معیارهای متفاتی برای رضایتمندی در زندگی می باشند. مردان برای شغل مناسب و موفقیت در کارها و زنان به خانواده و فرزندان ارزش قائل می باشند.

۶- مردان نیاز مبرمی دارند تـا بـه اهـدافشـان جـامـه عـمـل بـپـوشانـند اما زنان رابطه با دیگران را در درجه نخست اهمیت قرار می دهند.

۷- مردان دو برابر زنان بیمار می شوند البته زنان نیـز بـیشتر بـه سـلامتـی خود اهمیت می دهند.

۸- زنان درد و کار یک نواخت را بهتر از مردان تحمل می کنند.

۹- بر خلاف تصور عام مردان بیـشتر از زنـان حـرف زده و بیشـتر سـخنــان دیگران را قطع می کنند.

۱۰- مردان و زنان دارای حس حسادت یکسان بوده اما مردان بهتر می تـوانند این حس را پنهان سازند.

دکتراحمدرضا فتوت


 
comment نظرات ()
 
نیست ...
ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

زندگی ات واقعی نيست،

تا زماني كه براي كسي كه قادر به تلافي كار نيك تو نيست كاري كني...


 
comment نظرات ()
 
سوال ...
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
فرعیات ...
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

گاهی، گه گاهی بسیار فرعیات می شوند اصل ...


 
comment نظرات ()
 
برای معلم اخلاق زندگیم ...
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

به داوود عزيز و عاشقي هايش

شيريني ارادت قلبي ام در اين روز معلمي تقديم تان. ارادتمند- اميرشهلا

 

پُرم از شعر ولي واژه ندارم استاد

که بزرگي شما را بسرايم استاد

کاخ و دربار نداريد که مداح شوم

به چه سبکي دل خود را بنگارم استاد؟

ابر سرشاري ام از گرمي درياي شما

در پي وسعت امني که ببارم استاد

جز به خورشيد کجا بايد از اين حرمان گفت؟

سخت از سردي عالم گله دارم استاد

کاش مي شد ز بهار دل تان سرتاسر

روي اين خاک، گل مهر بکارم استاد

داوود :

امیر تو رو به بارگاه رضای مرتضی قسم

امیر تو را به صدای سحرخیز ناقاره ها قسم

قسم تو را به پرندگان مهر وصفای بارگاهش

قسم تو را به دیدگان معطر راهیان مهر و وفایش

نکن این بنده را شرمنده از حس حضور

که تا دوست هست، هستیم از اوست...


 
comment نظرات ()
 
نمی تونی بگی وقت ندارم ...
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

نمی تونی بگی وقت ندارم ...

روز جمعه

زمانی برای یه کار خوب تیمی با اعضای خانواده،

یه کار خوب از جنس باهم بودن،

شایدم برای هم بودن،

دیدن و لذت بردن،

کمک کردن و باهاش شادی کردن،

فرصت یادگیری و بعدشم یه کاسه شکر ...

http://www.gabric.ir/chogan

وقت تنگه اهالی رو خبرکن ...

راستی جمعه می بینمتون...

کجاش ؟

خبر کن تا بگم ...


 
comment نظرات ()
 
معلماممو دوست دارم ...
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

به یاد همه معلم هایی که آموختند، بدون ادعا،

که باعشق زندگی کردن، تنها راه ماندگاریست.

و به یاد همه اون هایی که رفتنی نیستند و یادشون، نامشون، خاطرتشون و...

 هست...

یادتون بهم رسید، یادگار بمایند...


 
comment نظرات ()
 
یه سوال قشنگ ...
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مگه اشک چه قدر وزن داره...؟

که با جاری شدنش، این قدر سبک می شیم...

راوی روایت کرده که این جمله رو زنده یاد حسین پناهی نقل کرده ...


 
comment نظرات ()
 
اندازه ...
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

وقتی کسی اندازت نیست،
دست بـه اندازه خودت نزن ...


 
comment نظرات ()
 
معنای خداحافظی ...
ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که، پدر تنها قهرمانم بود.
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه می
شد.
بالاترین نــقطه زمین، شــانه
های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند.
تنــها دردم، زانو
های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که می
شکست، اسباب بـازی هایم بـود.
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...


 
comment نظرات ()
 
گنجشک ...
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.

پرسیدند: چه می کنی؟

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که خلیلم ابراهیم(ع) را بی گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟

پاسخ دهم، هر آن چه را که از توانم بر می آمد...

... و مرا خواهند پرسید، و تو چه کردی ؟

و خوشا به حال گنجشکان سرفراز ...

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
معنی قول و قرار ...
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

پسری با پیراهن دکلته سبز و جوراب صورتی در مراسم ختم!

مطمئنا اگر فقط به تصاویر نگاه کنید، باخود خواهید گفت که این پسر دیوانه است اما بهتر که زود قضاوت نکنید.

Barry Delaney و Kevin Elliott دو دوست صمیمی بوده که در افغانستان مشغول جنگیدن بودند. آن ها با یک دیگر قرار می‌گذارند که هر کدام از آن ها زودتر کشته شد، دوست دیگر در مراسم خاکسپاری لباس سبز و جوراب صورتی بپوشد.

پس از این قول و قرار barry Delaney در24سالگی درجنگ کشته می‌شود و Kevin در مراسم خاکسپاری به این صورت به قولی که داده بود عمل می‌کند.

شما جای او بودید هم این کار را می کردید ؟


 
comment نظرات ()
 
بالاخره ...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

آن چه مي خواهيم، نيستيم،

آن چه هستيم، نمي خواهيم،

آن چه دوست داريم، نداريم،

آن چه داريم، دوست نداريم،

اما عجيب است كه هنوز زنده ايم،

واميدوار به اين كه،
روزى، جايى، دركنار كسى،

بالاخره ...


 
comment نظرات ()
 
چرا تعارف می‌کنیم ...
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

پرسشی از بدری‌سادات بهرامی روان‌شناس و مشاور خانواده.

هم تعارف اجباري مي كنيم هم پشت سر طرف كلي بد مي گيم

اصولا تعارف کردن با ذات ما ایرانی‌ها گره خورده است. بیشتر ما ایرانی‌ها مردمان صریحی نیستیم و با انواعی از ابهام در رفتارمان با یک دیگر تعامل برقرار می‌کنیم. یکی از این ابهامات، تعارف است. ما یاد نگرفته‌ایم شفاف و صریح با هم رابطه برقرار کنیم. هر چه‌قدر هم خسته باشیم نمی‌توانیم به دوستی که تا مسیری همراه ‌ما بوده بگوییم خداحافظ و سپس راحت و آسوده به خانه برویم و کمی بخوابیم چون فکر می‌کنیم اگر به او تعارف نکنیم به خانه‌مان بیاید اولا بی‌احترامی بزرگی به او کرده‌ایم و در ثانی او حتما ناراحت می‌شود. خلاصه این که نگران قضاوت او هستیم تا آرامش خودمان. برای همین به‌رغم خستگی و شاید هم به‌رغم آماده نبودن از لحاظ پذیرایی (چیزی در خانه نداریم و یا اوضاع خانه نامرتب است و مهیای مهمان نیست) لبخندی می‌زنیم و به تعارف می‌گوییم:

خیلی خوش حال می‌شوم بیایی، یه چایی با هم می‌خوریم.

نه بابا چه مزاحمتی، شما مراحمی، بفرمایید بالا.

ما نه تنها در این موارد با تعارف کردن، خودمان را به دردسر می‌اندازیم، بلکه گاهی فراتر از این مورد عمل می‌کنیم. همسایه‌ای قدیمی را در اتوبوس یا تاکسی می‌بینیم و با این که سال‌هاست مراوده‌ای نداشتیم به اصرار کرایه‌اش را می‌پردازیم. دوستی به خانه‌مان می‌آید و از یک وسیله خانه ما تعریف می‌کند. به اصرار آن را به او می‌دهیم و سپس از نبود آن، کار خود را به زحمت می‌اندازیم. اسباب‌بازی کودک‌مان را به بچه آن ها تعارف می‌کنیم و اشک و آه فرزند خودمان را در می‌آوریم و آن چه متعلق به اوست، می‌بخشیم که رسم تعارف را رعایت کرده باشیم!!

ما ایرانی‌ها فکر می‌کنیم این شیوه رفتاری و تعارف و اصرارها در مفهوم محبت کردن است:

  • تو را به خدا، جان بچه‌ام یک کفگیر بیشتر بخور‍!
  • اگر امشب به خانه‌مان نیایی ناراحت می‌شوم،
  • قربان، مخلص شما هستم هر کاری دارید بگویید انجام دهم.

 

هر چند که در برخی موارد این رفتارها باعث گرمای عاطفی و ایجاد محبت و دوستی در روابط می‌شود اما تعارفی بودن ما معایبی هم دارد. بارزترین عیب آن، صراحت نداشتن و ناواضحی روابط ماست. اصولا چون ما درتعاملات خود با پرده‌ای از ابهام رفتار می‌کنیم و انگار در مه حرکت می‌کنیم، متوجه نمی‌شویم

  • آیا واقعا طرف مقابل ما را دوست دارد و از این که با او هستیم احساس رضایت می‌کند یا نه!
  • نمی‌دانیم آیا واقعا همکارمان تمایل دارد به او زنگ بزنیم و ارتباط تلفنی‌مان را ادامه بدهیم یا نه!
  • آیا او ازصمیم قلب می‌گوید که مشتاق شنیدن صدایت بودم یا تعارف می‌کند.
  • این که همسایه شما می‌گوید قدم‌تان سرچشم و اصرار می‌کند به خانه‌اش بروید، واقعا تمایل دارد یا تعارف می‌کند.

 

آن چه اتفاق می‌افتد آن است که ما به دلیل ابهام موجود، هم چنان بر شیوه قبلی استوار می‌مانیم و او هم مانند قبل در معذوریت قرار می‌گیرد و تعارف می‌کند. این احساس ناخوشایند که طرفین تعارف بر خود تحمیل می‌کنند، باعث می‌شود رابطه‌شان آسیب ببیند و به مرور زمان اصل رابطه زیر سوال می‌رود. از آن جا که روابط ما سرمایه‌مان است با این روش غلط و تعارف کردن و شفاف نبودن در رفتارها، سرمایه‌مان را از دست می‌دهیم. اگر مانند آن چه در فرهنگ غرب وجود دارد به صراحت با یک دیگر رفتارمی‌کردیم و به عبارت دیگر با هم تعارف نمی‌کردیم، شاید خبری از آن حمایت عاطفی و حس پشتوانه بودن نبود، اما در عوض رفتارهایمان و روابط ما در چارچوب روشن و واضح قرار می‌گرفت. آن ها به صراحت احساس خود را بیان می‌کنند و آن طوری رفتار می‌کنند که به آن ها آرامش می‌دهد. ما در واقع با تعارف‌مان، شاید از صمیم قلب و از روی تمایل عمل نکنیم اما به هر حال طوری رفتار می‌کنیم که طرف مقابل حس می‌کند حمایت عاطفی ما را خواهد داشت و می‌تواند به عنوان پشتوانه روی ما حساب کند. دقیقا به همین خاطر است که حالو روز احساسات و عواطف ما بهتر از غربی‌هاست و آمار افسردگی در آن ها بیشتر از ما شرقی‌هاست.

البته باید گفت این تعارفات ما فقط در محدوده آشنایان رعایت می‌شود و اگر کسی جزو دوست و فامیل و همسایه نباشد و بیگانه تلقی شود نه تنها مورد تعارف قرار نمی‌گیرد، بلکه گاهی با کمال بی‌مهری و دور از انسانیت با آن ها رفتار می‌کنیم. چنان مقابل اتومبیل دیگری می‌پیچیم که مبادا او قبل از ما وارد خیابان شود اما اگر آن شخص آشنا باشد، ساعت‌ها جلوی در تعارف‌اش می‌کنیم که الا و بالله او اول وارد شود و اما راه‌حل تعدیل کردن این رفتارهای غلط چیست؟

 

●چه باید کرد؟

لازم نیست با کسانی که حکم بیگانه و غریبه دارند باب تعارف را باز کنید و جلوی در آسانسور یا تاکسی بایستید و به هم تعارف کنید که « نه قربان، شما بفرمایید! »، کافی است به حقوق و شخصیت دیگران احترام بگذاریم چون احترام گذاشتن به دیگران در واقع ارزش قایل شدن برای خودمان است. صاحب ادب، اول خودش از ادبش بهره‌مند می‌شود، بعد دیگران. با خود بگویید من شأن و منزلت خودم را اجل از آن می‌دانم که وقتی عده‌ای جلوی آسانسور ایستاده‌اند همه را نادیده بگیرم و سوار شوم. با این که در آن جا یا مقابل تاکسی، صف تعریف شده‌ای وجود ندارد اما به هر حال آن ها زودتر در انتظار بودند و مقدم‌ترند. شأن من بسیار بیشتر از آن است که آن را به خاطر زمانی کمتر از ثانیه زیر سوال ببرم و جلوی اتومبیلی بروم تا زودتر از او چراغ را رد کنم.

در مورد رفتار با آشنایان نیز باید سعی کنید قدم به قدم تعارفات را کنار بگذارید و شفافیت را جایگزین آن در روابط کنید. با این که نسل‌ امروز تعارف‌ها را کمتر کرده‌اند و در یک مقایسه ساده با نسل مادربزرگ‌ها می‌بینیم مردم تعارفات دست و پاگیر را کنار گذاشته‌اند اما این مساله خوشایند و مطلوب نیست چون با کم شدن تعارف‌ها، گرمی و عاطفه ناشی از آن کاسته شده و در عوض این سردی و بی‌عاطفگی به وجود آمده، متاسفانه، وضوح و شفافیت به روابط ما اضافه نشده است.

برای همین است که ناواضحی سنگین و سایه پرابهام موجود روابط آدم‌ها را دچار آسیب‌ جدی می‌کند. باید ما مرز مشخصی از وضوح و روشنی را در روابط خود داشته باشیم تا مصون بمانیم و سپس وقتی حد و مرز روابط ما مشخص شد می‌توانیم در این چارچوب تعارفات خود را هم داشته باشیم تا هر دو سر رابطه متوجه شویم به وقتش می‌توانیم روی حمایت عاطفی یک دیگر حساب کنیم. وقتی در مورد رابطه‌ها صحبت می‌کنم باید در نظر بگیرید که مقصودم هر نوع رابطه ایست، دوستی، مادر و فرزندی، رابطه خواهران و برادران و... شاید شما وقتی با کسی وارد رابطه شده‌اید شروع خوبی نداشته و حالا از این فشار و حس ناخوشایند خسته شده‌اید اما هنوز به دلیل رودربایستی به تعارفات خود ادامه می‌دهید. بهتر است شفاف عمل کنید وگرنه به زودی اصل رابطه‌تان زیر سوال می‌رود.


●از کجا باید شروع کرد؟

در ابتدا باید سعی کنید در تعاملات عاطفی خود تعارف را کنار بگذارید. اگر خواهر یا دوست شما درست موقعی که در وضعیت روحی مناسبی نیستید به شما تلفن می‌زند تا مثلا قرار یک مهمانی یا خرید را با شما معین کند، به جای تعارف و مخفی کردن حس ناخوشایندتان پشت الفاظ آن چنانی به صراحت بگویید: « فعلا حالم خوب نیست و احتیاج دارم مدتی با خودم خلوت کنم، خودم با شما تماس می‌گیرم» او قطعا گمان می‌کند، تعارف می‌کنید و اصرار می‌کند که آیا این کلافگی شما به رابطه‌تان مربوط می‌شود یا نه؟ در همین جا اگر خواهان تغییرات کیفی در رابطه خود هستید باید بیان کنید: « من حس می‌کنم باید رابطه‌مان را از نو بررسی کنیم. احساس خوبی ندارم که فقط به خواهر یا دوستم سرویس بدهم و او گمان کند وظیفه دارم یک‌طرفه دهنده باشم و او گیرنده همه سرویس‌ها و محبت‌های من. پایه‌گذاری این رابطه غلط بوده و مقصر اصلی من بودم که تا حالا به تعارف می‌گفتم نیازی به کمک‌های تو ندارم» و یا اگرنمی‌توانید به این صراحت صحبت کنید و احتمال سوءبرداشت وجود دارد فقط بگویید به زمانی نیاز دارید تاخودتان را پیدا کنید.

در رتبه‌ها و قدم‌های بعدی باید تعارف کردن در امور روزمره را کنار بگذارید. اکثر مردم در این قسمت موفق‌تر عمل می‌کنند. گفتن و شنیدن این مسایل چون دلیل منطقی پشت آن ها وجود دارد، راحت‌تر پذیرفته می‌شود. به عنوان نمونه شما همین حالا از حمام آمدید و نیاز دارید به سرعت لباس بپوشید اما تلفن زنگ می‌زند، گوشی را برمی‌دارید و بلافاصله می‌گویید: « سلام، لباس بپوشم تماس می‌گیرم.» طرف شما هم ناراحت نمی‌شود چون شرایط را درک می‌کند و یا گوشی را برمی‌دارید و می‌گویید: « دارم ناهار می‌خورم ممکنه نیم ساعت دیگر خودم با شما تماس بگیرم ». البته بعضی از مردم در مورد همین مسایل نیز درگیر تعارف می‌شوند و از ترس این که مبادا طرف مقابل ناراحت شود، با حوله خیس پای تلفن می‌ایستند و می‌لرزند و سرما می‌خورند. حتی اگر مکالمه تلفنی‌شان به درازا بکشد مدام به طرف می‌گویند « نه بابا تو مراحمی، هیچ کاری نداشتم. خیلی به موقع زنگ زدی خوشحال شدم. »

مهم‌ترین تاکید ما در مورد روابط عاطفی است. اگر در آن قسمت تعارف را کنار نگذارید و به صراحت نگویید که این رابطه به شما آرامش نمی‌دهد و نیاز به بازبینی دارد، به شدت آسیب خواهید دید. امروز از ترس این که مبادا طرف مقابل شما هر که باشد، از دست‌تان کمی ناراحت نشود به او نمی‌گویید لطفا مدتی به من اجازه بده با خودم خلوت کنم و سپس با تو تماس بگیرم، ولی در عوض تلفن‌هایش را به سردی پاسخ می‌گویید و برای ارتباط با او امروز و فردا می‌کنید. به همین دلیل او نه تنها بسیار ناراحت می‌شود بلکه رابطه‌تان هم زیر سوال می‌رود. شفاف‌سازی جزو ضروریات هر رابطه‌ای است. اگر خواهران و برادران صمیمی دیروز، امروز به جایی رسیده‌اند که فقط با هم در حد سلام وعلیک رابطه دارند، برای این است که به موقع جلوی تخریب رابطه را نگرفته و در آن روزهای دلخوری به جای صراحت، تعارف کردن را پیشه کرده‌اند. رودربایستی‌های دست و پاگیر، باورهای غلط و تعارفات ابهام‌برانگیز چنان موذیانه به روابط شما آسیب می‌رساند که متوجه آن نخواهید شد، هوشیار باشید.

الهه رضائیان - روزنامه سلامت


 
comment نظرات ()
 
عشق خلوص می بخشد ...
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

هر قدر بیشتر عشق بورزی، در عشق کارکشته، ماهر و زیرک می شوی.

میلیون ها ازدواج با شکست مواجه می شود، چون دو آدم بی تجربه سعی دارند برای مشکلات راه حلی بیابند.

اگر هر دو بی تجربه باشند، ازدواج محکوم به شکست است.

ازدواج به کارکشتگی نیاز دارد، ازدواج تلاشی بزرگ برای خلق یک سمفونی بین موجودیت دو نفر انسان است.

عشق خلوص می بخشد.

اما عشق با قالب خودش، نه قالب من وتو ...


 
comment نظرات ()
 
پدر پارک ساعي و درختان ولیعصر که بود...
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

کسانی كه در دانشكده منابع طبيعي دانشگاه تهران تحصيل كرده اند، در محوطه سرسبز دانشكده مزار مردي را مي شناسند كه پايه گذار جنگلداري علمي در ايران است.

مهندس كريم ساعي كه روزگاري در دانشكده كشاورزي تحصيل مي كرد، حالا در پناه سايه درختان كهنسال دانشكده آرميده است. مردي كه اولين مدير جنگلباني كشور بود و براي اولين بار آماري از مساحت جنگل هاي كل كشور را تهيه كرد. يادگارهاي زنده اش هنوز وجود دارند :

پارك ساعي و درختان تناور خيابان وليعصر تهران به ابتكار و طراحي او ايجاد شدند.

ساعي در سال ۱۲۸۹ در مشهد متولد شد. تحصیلات دانشگاهی خود را در مدرسۀ عالی (دانشکده) فلاحت دانشگاه تهران (واقع در كرج) گذراند و در سال ۱۳۱۰ با درجۀ مهندسی فارغ‌التحصیل شد. با قبولي در چهارمين دوره اعزام محصلان به خارج از كشور براي مدت دو سال به مونپلیه در انستیتو اگرونومیک فرانسه رفت و با درجه ممتاز فارغ التحصيل شد. موفقيت هاي تحصيلي او باعث شد تا مجله علمی تخصصی در فرانسه، او را به عنوان یکی از چهره‌های شاخص علم جنگل در آن سال ها معرفی كند. پس از آن فوق ليسانس خود در رشته آمار جنگل را در سال ۱۳۱۶ ازدانشگاه بركلي كاليفرنيا گرفت و به كشور بازگشت.

وقتي در ۱۳۱۷ دايره جنگل به عنوان اولين نهاد مديريت جنگل ها در كشور راه اندازي شد، ساعي تصدي آن را برعهده گرفت و بر اثر اقدامات او يك سال بعد اين نهاد كوچك به اداره جنگلباني و بعدها به اداره كل جنگل ها ارتقاء يافت. در همان سال ها او و همكارانش قوانين و مقررات جنگل را تدوين كردند و به تصويب مجلس آن زمان رساندند.

اما رياست او بر اين اداره كل دوام چنداني نداشت و برخي از سودجويان كه قوانين و مقررات جنگل منافع اقتصادي شان را به خطر انداخته بود، با استفاده از نفوذ برخي افراد پرونده شكايتي از ساعي را به ديوان كيفري بردند و او را از كار بركنار كردند. با اين حال ساعي خانه نشين نشد و پيشنهاد كرد تا در دانشكده منابع طبيعي دانشگاه تهران رشته جنگل ايجاد شود و خود نيز به عنوان استاد در اين دانشكده مشغول به كار شد.

ساعي موفق شد تا در سال ۱۳۲۵ براي اولين بار مساحتي از جنگل هاي ايران را تخمين بزند. پس از آن در سال ۱۳۲۷ جلد اول و در سال ۱۳۲۹ جلد دوم کتاب جنگل شناسی را منتشر کرد که با نشر این کتاب اساس اطلاعات علمی جنگلبانان کشور پی ریزی شد.

با تأسیس بنگاه جنگل ها در سال ۱۳۲۸ او با سمت رییس هیات مدیره و مدیر عامل این بنگاه، مشغول فعالیت شد.

در پانزدهم آذرماه ۱۳۲۸ نشریۀ مخصوص کارکنان بنگاه جنگل‌ها را با عنوان خبرنامۀ بنگاه جنگل‌ها منتشر کرد که اولین نشریۀ ایرانی در زمینۀ منابع طبیعی بود. این نشریه پس از سالیان دراز هنوز هم با نام فصلنامه جنگل و مرتع به حیات خود ادامه داده است.

مسووليت هاي ساعي باعث شده بود تا او دائماً براي تحقيق و پژوهش در سفر باشد و در يكي از همين سفرها نيز از دنيا رفت. وفات او در چهارم دی ماه ۱۳۳۱ هنگام بازگشت از شیراز به تهران و بر اثر سانحۀ سقوط هواپیما اتفاق افتاد. گويي خود مي دانست كه به دليل سفرهاي پي در پي عمري كوتاه دارد و در۴۲ سالگي وصيت كرده بود تا او را در دانشکدۀ منابع طبیعی دانشگاه تهران به خاک بسپارند.

مرگ زود هنگام مهندس کریم ساعی باعث تأسف فراوان همکاران، شاگردان و مجامع علمی کشور شد و ضايعه درگذشتش در مطبوعات و محافل کشورهای دیگر نیز بازتاب داشت...

روحشن شاد...

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
I want a Wife
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

من هم زن می خواهم

من جزو آن دسته از آدم‌هایی هستم که به آن‌ها «عیال» می‌گویند، البته «مادر» هم هستم.
چند وقت پیش در یک مهمانی آقايي از دوستان راديدم، که تازگی از همسرش طلاق گرفته است، می‌گفت باز می‌خواهد تجدید فراش کند.
با خود اندیشیدم « چه فکر خوبی، راستی کیست که زن نخواهد؟»
راستش را بخواهید «من هم زن می‌خواهم.»

چرا؟
جوابش ساده است:

می‌خواهم دوباره درس خواندن را شروع کنم و منبع درآمدی برای خودم و (در صورت لزوم) خانواده‌ام ایجاد کنم.
زنی می‌خواهم که زحمت‌کش باشد و مرا به دانش‌گاه بفرستد.
و در حالی که من در آرامش درس می‌خوانم، از فرزندانمان مراقبت کند.
به درس و مشق و بهداشت آن‌ها برسد. آن‌ها را همیشه تمیز و سالم نگه دارد.
به زندگی شخصی و اجتماعی آن‌ها برسد.
آن‌ها را به اماکن اجتماعی (پارک، موزه، باغ وحش) ببرد.
اگر بیمار شدند، از آن‌ها مراقبت کند.
نگذارد بیماری آن‌ها مانع تمرکز من شود.
شاغل باشد و درآمد قابل توجهی را به خانه بیاورد.
درآمدش را صرف من و فرزندانمان کند.
برای فرزندانمان از کارش بزند.
البته شاید این کار از درآمدش بکاهد.
اما مشکلی نیست من تاب میاورم.

زنی می‌خواهم که نیازهای فردی مرا ارج نهد.
خانه را مرتب و پاکیزه نگه دارد. به بی‌نظمی‌هایم سامان دهد.
لباس‌هایم را بشوید. اتو کند. تا کند. برایم لباس نو بخرد.
وسایل شخصیم را مرتب کند تا راحت پیدایشان کنم.
آشپز چیره‌ای باشد. خرید کند و غذاهای لذیذ بپزد.
وقتی به مسافرت می‌روم هم‌راهم باشد.
محیط را برای تفریح و استراحتم آماده کند.
از کار و زندگیش شکایت نکند.
شنونده‌ خوبی باشد. به حرفهایم گوش دهد.
در مشکلات درسی به من کمک کند. تکالیف درسیم را انجام دهد.
وقتی درسم تمام شد و شغل مناسب پیدا کردم، شغلش را رها کند.
در خانه بماند و از بچه‌ها مراقبت کند.

 

زنی می‌خواهم که به زندگی اجتماعی من برسد.
وقتی به مهمانی دعوت می‌شویم بچه‌ها را نیاورد.
هروقت مهمان دعوت می‌کنم با روی گشاده‌پذیرای آن‌ها باشد.
با سکوت محبّت‌آمیزش بحث‌ها و گفت‌گوهای ما را تایید کند.
بچه‌ها را زودتر بخواباند که مزاحم من و مهمانانم نشوند.
از مهمانانم پذیرایی کند. ظرف‌های خالی را از مقابل ما بردارد.

زنی می‌خواهم که نیازهای جنسی مرا درک کند.
حداکثر لذت جنسی را به من بدهد.
همیشه مطمئن شود که ارضا شده‌ام.
به نیازهای جنسی خود شاخ و برگ ندهد.
بی‌میلی مرا درک کند.

مسوولیت کامل کنترل بارداری را بر عهده بگیرد.
من بچه‌ی اضافی نمی‌خواهم.
به من وفادار بماند. بداند که زندگی پرمشغله‌ من جایی برای حسادت ندارد.
درک کند که ممکن است بیش از یک هم‌خوابه اختیار کنم. چون همیشه به اجتماع نیاز دارم.

آزادم بگذارد که اگر دیگری را مناسب‌تر از او دیدم، او را جای‌گزین کنم.
بعد از طلاق مسوولیت بچه‌ها را بپذیرد.
چون می‌خواهم زندگی جدیدی را شروع کنم وقتی برای بچه داری ندارم.

خودتان قضاوت کنید. شما جای من بودید زن نمی‌خواستید؟

ترجمه‌ آزادی ازاثر جودی براد - ۱۳۹۰ بهمن ۲۸ - آتوسا صدر- DiaMethod@yahoogroups.com


 
comment نظرات ()
 
اَمّا ...
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

می دانم که هرچیز در زمان خودش رخ می دهد، اَمّا ...

اَمّا ندارد؛ درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند.

اَمّا... اما شدنیست...

امروزه روز نشد، نشد ندارد.


 
comment نظرات ()
 
و می رود ...
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

بی تعامل درعناصر،

هستی از کف می رود...


 
comment نظرات ()
 
شورت و شعور ...
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

چرا شورت های زنانه و مردانه؛ مدل های مختلفی دارند؟
اصلا از سوالم تعب نکنید!

این یک سوال جدی و خیلی خیلی بنیادی است. چیزی که اگر همه آدم ها به آن فکر کنند و جوابش را به دست بیاورند، دنیا گلستان می شود.

انواع شورت زنانه :

شورت های زنانه مدل های بیشتری دارند. ولی این فقط دلیل تنوع طلبی زنان نیست. به هیچ عنوان! بلکه نشان دهنده تنوع طلبی مردها هم هست (خیلی هم بد فکر نکنید، مطمئنا منظورم زن و شوهرهایی هستند که به هم محرمند!) شورت های ساده داریم. شورت های تورتوی، شورت های بندی، شورت های گل گلی، شورت های خیلی نازک، شورت های پاچه دار و خلاصه انواع و اقسام دیگری که هر کدامش یک کاربردی هم دارد. بعضی ها بیشتر از این که بپوشانند، تاکید می کنند! بعضی ها هم برای شرایط جنگی ساخته شده اند!

انواع شورت های مردانه :

شورت های مردانه، اصولا از تنوع کم تری برخوردارند. شاید دلیلش عدم حساسیت خانم ها به این مقوله است (باز هم تاکید می کنم؛ خانم های محرم شرعی) چند تا مدل داریم، شورت پهلوی، شورت مامان دوز، شورت با جای خواب، شورت بی جای خواب، شورت گل گلی ( با خانم ها مشترک نیست چون این یکی را فقط پدربزرگ ها استفاده می کنند)، شورت چهل تکه (جدیدا مد شده و خیلی هم تنوع رنگی دارد)


چرا ما شورت های یکسان نمی پوشیم؟

شورت اصولا خصوصی ترین، درونی ترین و پنهان ترین لباس انسان است. سوای کاربردهای انکارناپذیری که برای خانم ها در هنگام پوشیدن دامن و جهت جلوگیری از نتیجه گیری مردهای چشم چران دارد، کاربرد شورت خیلی هم زیاد نیست. البته در کشورهای اروپایی و امریکایی که ملت با شورت کنار دریا لم می دهند و لیموناد ( البته خیلی ها چیزهای دیگری هم می خورند) می نوشند، کاربردهای تزیینی هم پیدا می کند ولی مسلم است که آدم تا لباس های اصلی اش را درنیاورد؛ شورتش معلوم نمی شود!

تا به حال از خودتان پرسیده اید که چرا آدم ها شورت های یک سانی نمی پوشند؟ و این همه تنوع رنگ و مدل در لباسی که شاید شبی یک بار دیده شود (آن هم برای محرم شرعی! البته استثناء هم وجود دارد. چون ممکن است شب نباشد و روز باشد؛ یک بار نباشد و چند بار باشد؛ محرم نباشد و نامرحم باشد) برای چیست؟

جواب این سوال خیلی اهمیت دارد :

انسان، برای درونی ترین و شخصی ترین چیزهایش، دست به انتخاب می زند. مدل های خاص، رنگ های خاص، اندازه های خاص، هر کدام بستگی به فرد و سلیقه او دارد. در هر کشوی لباسی هم که بگردید، دست کم سه تا شورت می توانید پیدا کنید. طرف اگر خیلی هم به لباس های زیریش بی توجهی نشان دهد، حداقل سه تا شورت را دارد.

حالا سوالات مهم :

  • شورت که دیده نمی شود، چرا این قدر تنوع رنگ و مدل دارد؟
  • شورت که دیده نمی شود، چرا ما به آن اهمیت می دهیم؟
  • شورت که دیده نمی شود، چرا در خریدنش، معیارهای خاص خودمان را داریم؟
  • شورت که دیده نمی شود، چرا یک پاره پوره اش را نمی پوشیم؟

جواب های مهم :

چون انسان برای انتخاب خصوصی ترین چیزهایش، خودش تصمیم می گیرد و حرف دیگران برایش اهمیت ندارد. وقتی این «چیز خصوصی» اهمیت پیدا می کند، که در معرض دید عموم قرار می گیرد. جالب است که ما با این که می دانیم ممکن است شورتمان در طول روز دیده نشود (مگر چه اتفاقی بیافتد !!) بازهم چیزی می پوشیم که هم سالم و هم تمیز باشد. شورتی را می پوشیم که اذیتمان نکند. تنگ نباشد. گشاد نباشد. خودمان دست کم از مدل و رنگش خوشمان بیاید (موارد بهداشتی اش را هم خودم می دانم. خواهشا به موارد بهداشتی شورت، گیر ندهید.)

وقتی یک شورت پاره پوره می پوشیم، در طول روز همه اش به این فکر می کنیم که چه قدر مؤذب و ناراحتیم. انگار همه دارند می بینند!

نتیجه مهم 1 :

شورت آدم و شعور آدم (منظور همان طرز تفکر است)، شباهت های زیادی با هم دارند. طرز تفکر و شعور هم پنهانی ترین بخش ماست که وقتی حرف می زنیم یا چیزی می نویسیم، پیدا می شود. فکر کنید چه قدر بد است وقتی آدم شلوار ذهنش را با کلمات پایین می کشد و شورت شعورش را نشان می دهد و همه می بینند که آن زیر چه خبر است !!

نتیجه مهم 2 :

همان طور که ما در کوچه و خیابان راه نمی افتیم و شلوار ملت را پایین نمی کشیم که ببینیم شورتشان چه مدلی یا چه رنگی است، شعور و درک و ایمان و عقیده افراد را هم نباید مورد تجسس قرار داد.

  • به ما چه مربوط است که طرف در زندگی خودش چه کار می کند؟
  • به ما چه که زیر شلوار زندگی اش، چه شورتی را پوشیده است؟
  • به ما چه که راه بیافتیم و در به در و خانه به خانه، شلوار مردم را پایین بکشیم و از خصوصی ترین چیزهای زندگی شان سر در بیاوریم؟

هر کس برای خودش اعتقاداتی دارد. مدلی را انتخاب می کند. چیزی را می پسندد. وقتی هم لباسش را درآورد، این ما نیستیم که به او بگوییم، « اوه ! این دیگر چه شورتی است که پوشیده ای؟» بلکه او خود باید به فکر این قضیه باشد. ما فقط نگاه می کنیم و در نهایت به قضاوت می نشینیم. نه این که بپریم شورت طرف را بیرون بکشیم و مدلی را که خودمان دوست داریم، به لنگش ببندیم! اگر کسی را دیدید که لباس درست و حسابی پوشیده؛ اما شورتش پاره است و با بی خیالی، همان را در معرض نمایش گذاشته، شما به راحتی می توانید دریابید که لباس فاخر تنش، پشیزی ارزش ندارد.

***
متاسفانه داریم همگی دچار این بلا می
شویم. لباس های فاخر و شورت های کهنه و کثیف. چیزی که به آن « ظاهر سازی» می گویند!

***
امیدوارم اگر روزی، آن طور که بودم نمایانده شدم، دست کم، شرمنده جایگاهم نباشم.

دکتراحمدرضا فتوت و با کمی تغییرِ مسوول خانه ...


 
comment نظرات ()
 
قشنگ ترین جمله به کسی که دوستش دارین ...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

 

در کتاب گناهان کبیره برای انسان چه گناهی را سراغ داری که بزرگ تر از تکرار اشتباهاتش باشد؟


 
comment نظرات ()
 
آیا می دانید ...
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

آیا می دانید فرآیند تجزیه شدن مواد در زمین چه قدر زمان می برد؟

دستمال کاغذی : 2-4 هفته
پوست موز : هفته 3-4
کیسه های کاغذی : 1 ماه
روزنامه : 1.5 ماه
هسته سیب : 2 ماه
مقوا : 2 ماه
دستکش نخی : 3 ماه
پوست پرتقال : 6 ماه
تخته سه لایی : 1-3 سال
جوراب پشمی : 1-5 سال
کارتن شیر (یا هرچیزدیگر) : 5 سال
ته سیگار : 10-12 سال
چرم کفش : 25-40 سال
قوطی کنسرو : 50 سال
فنجان پلاستیکی حبابی ( فوم دار) : 50 سال
هر لنگه چکمه لاستیکی : 50-80 سال
ظروف پلاستیکی : 50-80 سال
قوطی
های آلومینیومی : 200-500 سال
بطری
های پلاستیکی :450 سال
پوشک بچه یک بارمصرف : 550 سال
تور ماهیگیری با بافت تک رشته : 600 سال
کیسه
های پلاستیکی : 200-1000 سال

لطفا قبل از رها کردن چیزی در طبیعت و یا دورانداختن آن، قدری فکر کنید.


 
comment نظرات ()
 
تفاوت ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

مراقب تاثیری که روی جهان می گذارید باشید

هیتلر و چارلی تقریبا هم سن بودند... هیتلر فقط چهار روزی از چارلی کوچک تر بود!

چارلی گفته بود :

این سرنوشت ما دو تا بود که یکی دنیا را بخنده بندازه و دیگری به گریه و اگر سرنوشت می خواست کاملا برعکس می شد ...!

تفاوت تنها کلاه بود!


 
comment نظرات ()
 
رنج ...
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

اونی که زود می رنجه،

زود می ره، زود برمی گرده.

 

اما اونی که دیر می رنجه،

دیر می ره، اما دیگه برنمی گرده.

مهکامه حسینی

 


 
comment نظرات ()
 
عشق همین است ...
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

من یاد گرفته ام " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...

می گویند:

" این روزها ... دوست داشتن دلیل می خواهد ... "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده

دنبال گودالی از تعفن می گردند...

اما

من " سلام " می گویم ...

و " لبخند " می زنم ...

و قسم می خورم ...

و می دانم ...

" عشق " همین است ...

به همین سادگی ...

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
فرهاد...
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

رفته بودم فروشگاه ...
يكي از اين فروشگاه های بزرگ، اسمشو نمي برم که تبليغ نشه براش !
يه پيرمرد با نوه اش اومده بود خريد، پسربچه هي نق مي زد.
پيرمرد مي گفت، آروم باش فرهاد، آروم باش عزيزم!

جلوي قفسه خوراكي ها، پسره خودشو زد زمين و داد و بيداد. ..
پير مرده گفت، آروم فرهاد جان، ديگه چيزي نمونده خريد تموم بشه.
دَم صندوق پسره چرخ دستي رو كشيد چند تا از اجناس افتاد رو زمين، پيرمرده باز گفت، فرهاد آروم!
تموم شد، ديگه داريم مي
ريم بيرون!
من كف بُر شده بودم.
بيرون رفتم بهش گفتم آقا شما خيلي كارت درسته اين همه اذيتت كرد فقط بهش گفتي فرهاد آروم باش!
پيرمرده با قيافه ای خاص، منو نگاه كرد و گفت:
عزيزم، فرهاد اسم مَنه!
اون بی ... اسمش سيامكه.

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
پیش داوری ...
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم.

یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند.

سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آن ها را بیاورد.

وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آن جا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.

اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.

او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.

در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.

جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.

به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آن ها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را.

همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آن ها ناهارشان را تمام می‌کنند.

زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.

و این جاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

توضیح پائولو کوئلیو:

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آن ها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آن ها احساس سَروَری دارند. چه قدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بی چارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید، « این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»

الهام وزیری


 
comment نظرات ()