body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

قابل توجه تجار هم وطن ...
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱
 

یه ضرب المثل چینی است که می گه:

تا ایران هست بازیافت چرا؟!


 
comment نظرات ()
 
مسیر دو طرفه ...
ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
 

هيچ سازماني قادر نيست تا رضايت مشتريان خود را فراهم آورد،

مگر آن كه ابتدا اسباب رضايت مشتريان داخلي (كاركنان) خود را تامين نمايد.


 
comment نظرات ()
 
شرحش با شما ...
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
تله ...
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱
 

طرف نه درس خونده، نه شغلی داره، نه خونه ای داره، نه ماشینی داره، ... خلاصه هیچی نداره،

ازش می پرسی ازدواج کردی؟

با اعتماد به نفس می گه، هنوز دم به تله ندادم.

یکی نیست بگه بابا تو خودت تله ای ...

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
فاصله ...
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱
 

کتابی خواندم از پائولو کوئیلو. نام کتاب " زهیر" بود. کتاب در مورد مشکلات روزمره و یک نواختی زندگی زناشویی بود که همه مون یه جورایی باهاش آشناییم....

یه جایی مرد داستان از مامور راه آهن می پرسه فاصله بین ریل های قطار چه قدره ؟

در پاسخ متوجه می شه که از سال ساخت تراموا تا امروز فاصله بین ریل ها هم چنان 143.5 سانتی متر ثابت مانده است.

برایش سوال می شود که چرا این عدد رُند نیست مثلا 144 یا 145 ؟ یا چرا این فاصله این قدر کم است؟

بعد از کلی پرس و جو به این نتیجه می رسد که از زمان روم باستان درشکه ها به دو تا اسب بسته می شدند و فاصله اسب ها از هم 143.5 سانتی متر بوده است و برای تردد در کوچه و خیابان ها مجبور شدند عرض معابر را با توجه به اندازه درشکه ها طوری طراحی نمایند که رفت و آمد مشکل ساز نباشد.

اولین ترامواها هم به دلیل ماهیت ساخت درشکه ها و خیابان های موجود با همان عرض ماکزیمم 143.5 سانت ساخته شدند.

و نکته جالب این جاست که بعد گذشت این همه سال و با وجود پیشرفت های عجیب و غریب تکنولوژی؛ هم چنان فاصله بین ریل ها تغییری نکرده است.

نویسنده داستان از این ماجرا یک نتیجه گرفته بود ...

زن و شوهرها اول ازدواج یک فاصله قراردادی بین خودشون تعیین می کنند و تا آخر هم این فاصله رو کم و زیاد نمی کنند.

حتی با این که خودشون هم قبول ندارند؛ اغلب ناخودآگاه فکر می کنند اگه یه نیم سانت از هم دور بشن یا نیم سانت به هم نزدیک بشن همه چیز به هم می ریزه...


 
comment نظرات ()
 
مبارک ...
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱
 

پیامبر انتخاب کرد بهترین ها را برای زندگی و بر اساسش منتخب شد از میان ما برای ابدیت.

این درس برزگی خواهد بود که ماندن یعنی بودن بهترین ها...

بهترین ها را برایتان آرزومندم. 

مبعث مبارک ...


 
comment نظرات ()
 
صداقت ...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱
 

در این که ما ایرانی ها جوگیر هستیم جای هیچ شکی نیست. یک روز جوگیر می شویم و زنده باد می گوییم فردایش باز جوگیر می شویم و مرده باد می گوییم. یک روز یکی را می کنیم مراد و پیشوا، فردایش از بردن نامش حالمان بد می شود. تاریخ مان پر است از این نوع حالت ها...

ولی بعضی وقت ها این جوگیر بودنمان موجب انبساط خاطر می شود.

مثلا همین کنسرت اخیر استاد علیزاده و اجرای آثارش توسط ارکستر سمفونی ملی ایران را برایتان تعریف کنم.

از شانس خوبمان برای روز آخر اجرا بلیطی در همان جلوهای سن نمایش نصیبمان شد در سالن برج میلاد.

قسمت اول کنسرت ارکستر سمفونی بود و قسمت دوم هم ابتدا ارکستر نواخت و در اواسط کار استاد علیزاده با ستارش به روی سن آمد که بسیار مورد تشویق حضار قرار گرفت. همگان به افتخار استاد از جای برخاستند و شروع به کف زدن کردند.

بعد استاد بروی صندلی جای گرفت و شروع به نواختن کرد و ارکستر هم همراهیش می نمود. در همان یکی دو دقیقه اول استاد چهار پنج باری به نقطه ای در سالن نگاه می انداخت.

ناگهان دست از ساز زدن کشید و به همان نقطه انتهای سالن خیره ماند و بعد از چند ثانیه سری تکان داد و یک کلمه را با کمی اندوه و ناراحتی گفت، " صداقت ".

ناگهان غریو سوت و دست زدن بود که در سالن پیچید.

استاد با دست جمعیت را دعوت به سکوت کرد و دوباره این بار بلندتر گفت " صداقت".

باز جمعیت این بار بلندتر و با شور بیشتری شروع به دست زدن کردند و جمعیت با ریتم دست زدنشان به تکرار کلمه صداقت پرداختند و به بغل دستیشان لبخندی می زدند و استاد را با چشم به هم نشان می دادند و می گفتند صداقت و سری تکان می دادند که یعنی" ببین استاد چی گفت ها، صداقت".

یکی از وسط های جمعیت داد زد، " جانا سخن از دل ما می گویی"

استاد علیزاده این بار با تعجب باز جمعیت را به سکوت دعوت کرد و به میکروفون جلوی ستارش اشاره کرد و این بار واضح تر کلمه قبلی را گفت که تازه جمعیت و مسوولین سالن فهمیدند استاد چی می گفته.

صدا قطعه !

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
آرامش...
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
کتلت و نون سنگک...
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱
 

ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود.

در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کفِ ش، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند.

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.

می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم می گیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.

دستم چرب بود، همسرم در را باز کرد و دوید توی راه پله.

پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدم هاست که بیشتر آدم ها دوستش دارند، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای همسرم از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا.

برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده سرد و نچسبی هستیم. همو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمی ریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمی ریم. خانواده همسرم این جوری نبود، در می زدند ومی آمدند تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم همسرم نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.

آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوش حال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.

چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید...

همسرم توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته من رو دید.

پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟

گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما ...

در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. می خوای نون ها رو برات ببرم؟

تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم. تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند.

وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.

چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت:

نکنه وقتی با همسرم حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟

نکنه برای همین شام نخورد؟

از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟

آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند.

واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟

حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد.

من آدم زمختی هستم.

زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها.

حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم.

آخ. لعنتی، چه قدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط... فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه ...همه چیز کافی بود، من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک.

پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه. من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد.

اما دیگه چه اهمیتی دارد؟

چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیتش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش...

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
مدیریت استعدادها...
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
 

http://www.imi.ir/fa-ir/Education/SeminarsAndConferences/Lists/News/News.aspx?ID=87

کارگاهی که برایش اساتید به نام گردهم آمده اند و محتوای متفاوتی را نیز فراهم نموده اند


 
comment نظرات ()
 
رابطه ...
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
کوه وسراب ...
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
 

اشخاص بزرگ و با همت به کوه مانند،

هرچه بیشتر به ایشان نزدیک شوی عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود.

و مردم پست و دون همانند سراب مانند،

که چون کمی به آنان نزدیک شوی به زودی پستی و ناچیزی خود را برتو آشکار سازند.

گوته


 
comment نظرات ()
 
تغییر ...
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
 

 

اشاره کردن به صفات عالی دیگران می‌تواند باعث تقویت و بروز بیشتر جنبه های مثبتشان شود

و این تلاش ضمن انتقال بهترین صفات به محیط پیرامون، دنیای اطرافمان را نیز تغییر می دهد.


 
comment نظرات ()
 
تاثیرش را خواهی یافت ...
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
 

نه به راست و نه به دورغ، قسم نخوریم ...


 
comment نظرات ()
 
خردمند کیست ...
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
چرخ زندگی ...
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
 

چرخ زندگی تان خوب می چرخد؟

آرام است یا تند؟

این مطلب به چگونگی چرخه زندگی و حرکت آن به سمت جاده آرامش و زندگی شاد می پردازد.

آیا چرخ زندگی من خوب می چرخد ؟

این سوالی است که هر چند یک بار از خود پرسیده ایم یا شاید سوالی باشد که از یک دیگر می پرسیم اما شاید سوال مهم تر این است که چه عواملی را باید در جواب دادن به این سوال مدنظر داشت.

این مطلب به چگونگی چرخه زندگی و حرکت آن به سمت جاده آرامش و زندگی شاد می پردازد.


الگوی چرخ زندگی

الگوی چرخ زندگی به دایره ای که به 8 قسمت مساوی تقسیم شده است اتلاق می شود که که هر یک از این قسمت ها به بررسی یک بعد از زندگی می پردازد.

مطابق شکل کار و درآمد مالی، سلامتی، تفریح و سرگرمی، عشق، خانواده، یادگیری و رشد، معنویّت، دوستان و ارتباطات قسمت های مختلف این دایره را تشکیل می دهند.

شما به هر قسمت از زندگی تان پس از بررسی نمره 0 نا 10 را می دهید و سپس خانه های مربوط به آن را متناسب با نمره نقطه گذاری می نمایید، پس از اتصال نقطه ها به هم چرخ زندگی خود را به دست خواهید آورد.

مثلاً تصویر زیر چرخ زندگی فردی است که از لحاط مالی و رشد و یادگیری و خانواده موقعیت مناسبی دارد ولی از نظر خانواده، عشق، تفریح و دیگر موارد شرایط مناسبی ندارد پس خوب نچرخیدن چرخ زندگیش و نداشتن آرامش آن محتمل به نظر می رسد.

برای بررسی هر یک از موارد می توانید از سولات زیر کمک بگیرید


کار و درآمد مالی

درآمد سالیانه شما چه قدر است؟

کجا زندگی می کنید؟

چه قدر پول نقد دارید؟

دارایی شما چه قدر است؟

آیا از شغل خود راضی هستید ؟

درآمدتان خوب است؟

چه قدر جای رشد و ترقّی در شغل شما وجود دارد؟

همکاران و مشتریان شما چه کسانی هستند؟

اگر بخواهید به سطح مالی زندگی خود نمره دهید از 10 چه نمره ای می دهید؟

سلامتی

آیا به بیماری مبتلا هستید؟

ورزش می کنید؟

احساس می کنید چه قدر زنده می مانید؟

بدنتان را هر چند وقت چک می کنید؟

روزانه غذای خوب و میزان آب مناسب مصرف می کنید؟

خانواده

آیا می توانید به خانواده خود تکیه کنید؟

چند ساعت از روز با خانواده می گذرانید؟

آیا با آن ها خود به تفریح می روید؟

برای در کنار آن ها بودن مشتاقید؟

آیا به خانواده خود افتخار می کنید؟

عشق و ازدواج

از ازدواج خود راضی هستید؟

در زندگی مشترک چه قدر احساس یک نواختی می کنید؟

آیا ازدواج را به عنوان نقطه درخشان و آرامش بخش در زندگی می دانید ؟

آیا کسی را دارید تا به او عشق بورزید ؟

آیا کسی عاشق شماست؟

یادگیری و رشد

آیا همیشه در حال یادگیری هستید؟

به طور متوسط در ماه چه تعداد کتاب می خوانید؟

آیا به جای خواندن کتاب زیاد تلویزیون می بینید؟ ( تحقیق ها نشان می دهد که مردم به صورت متوسط روزی 6 ساعت تلویزیون می بینند یعنی چیزی حدود یک چهارم عمرشان)

آیا در زمینه علم کاری خود به روز هستید؟

آیا در حال یادگیری زبان جدید هستید؟

معنویت

چه قدر حضور خدا را در زندگی خود حس می کنید؟

چه قدر به دیگران کمک می کنید ؟

آیا انسان دوستید؟

آیا همدرد دیگرانید؟

دوستان

چه تعداد دوست صمیمی دارید؟

آیا در مواقع غم دوستانی دارید؟

دوستان شما چه کسانی هستند؟

آیا در داشتن دوست تنهایید؟

چه قدر از با دوستانتان بودن لذت می برید؟

تفریح و سرگرمی

چه میزان از وقتتان را به عنوان وقت آزاد و سرگرمی اختصاص می دهید ؟

تعطیلات را چگونه می گذرانید؟

به کجاها سفر کرده اید؟

برای این که سرگرم و شاد باشید چه کارهایی می کنید؟

 

نکاتی در ارتباط با چرخ زندگی که گفتن آن لازم می باشد:

1 - متناسب بودن قسمت های مختلف چرخ زندگی به اندازه کامل بودن هر قسمت اهمیت دارد، به بیان بهتر تناسب رشد بین قسمت های مختلف زندگی هر فرد باعث زندگی نرمال تر آن می شود.

2 - در بررسی هر قسمت می توان به موارد میزان امنیت، رضایتمندی، میزان انرژی دریافتی، موفقّیت و شکست ها و از این قبیل توجه داشت.

3 - می توان برنامه ریزی زندگی را ( کوتاه مدت یا بلند مدت ) بر اساس چرخ زندگی انجام داد.

4 - گاهی می توان برای مدتی معّین روی قسمتی خاص از زندگی متمرکز شد. مثلا اگر قرار است برای آزمون خاصی آماده شوید بهتر است برای قسمت یادگیری و رشد وقت بیشتری را بگذارید.

5 - میزان سوالاتی که برای یک قسمت از زندگی به کار می رود کاملاً به موقعیت اجتماعی، فرهنگی، خانوادگی و ... بستگی دارد. مثلا ممکن است برای افراد با درآمد مالی مختلف، نمره 8 معناهای کاملاً متفاوتی داشته باشد یعنی فردی با درآمد 600 هزار تومان این نمره را برای خود قائل شود ولی فرد دیگری با درآمد 6 میلیون تومان به خود نمره ای کمتر از این را بدهد.

موفق باشید.


 
comment نظرات ()
 
تمرین سخاوت ...
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
 

 

" تو هميشه..."، " تو هيچ وقت..."، "هميشه اين من هستم که آخر سر عذرخواهي مي کنم، ولي اين دفعه خيال ندارم اين کار را بکنم" یا ...

وقتي به سخاوت فکر مي کنيم اکثرا صرف وقت يا ماديات به نظرمان مي آيد. مثلا به جاي اين که همه پول هايم را براي خودم نگه دارم، مقداري را به ديگران بدهم يا به جاي اين که همه وقتم را صرف خود کنم، مقداري از آن را صرف کمک به ديگران نمايم. اما سخاوت خيلي پرمعناتر از اين نيز مي تواند باشد. سخاوت در دست برداشتن از " يقين لعنتي " خودمان.

وقتي با قلب بخشنده زندگي مي کنيم ديگر با عزم راسخ به نظريات خود نمي چسببم و دل را به روي حقايق طرف مقابل و جهان به طور کلي مي گشاييم. اين اقدام مي تواند چيزهای زیادی را تغيير دهد.

آن چه که ما از خود، چيزها و از ديگران در ذهن داريم، همانند پول و وقت براي ما اهميت دارند. اين مفاهيم مثل نقشه به ما کمک مي کنند تا در زندگي راه را پيدا کنيم، تصميم بگيريم و پيش برويم. وقتي توسط شخص ديگر متوقف مي شويم، خصوصا وقتي پاي مخالفت در ميان باشد، باورهاي ما مي تواند مانع برقراري ارتباط سازنده با ديگران شود. الگوهاي " تو هميشه..."، "تو هيچ وقت..." يا "هميشه اين من هستم که آخر سر عذرخواهي مي کنم، ولي اين دفعه خيال ندارم اين کار را بکنم"، نظريات از پيش ساخته اي هستند که ما همانند سپر از آن3ها استفاده مي کنيم غافل از اين که به جاي محافظت آن ها در واقع ما را تکه پاره مي کنند.

دفعه بعد که با کسي اختلاف داشتيد، هر قدر هم از واقعيت موضوع مطمئن بوديد، به جاي اين که با شتاب پشت سنگرهاي تان قرار بگيريد، با خود فکر کنيد:

شايد در حرفش نکته اي وجود داشته باشد.

حتي با همين قدر گذشت هم مي توانيد دريچه اي باز کنيد که امکان دهد تفاهم بيشتري ميان تان جريان يابد.

چسبيدن به نظريات خود و اطمينان از اين که ديگري در مورد ما اشتباه کرده و ناراحت شدن از او آسان است اما در عين حال مي توانيم خود را جوري تربيت کنيم که انعطاف پذيرتر باشيم و حالات غيرقابل تغيير و عقايد از پيش ساخته مان را ترک کنيم. وقتي تمرين سخاوت مي کنيم، بايد اطمينان به حق داشتن مان را نيز کنار بگذاريم.

قطره ای از کتاب قلب بخشنده، نوشته جي ريان، ترجمه زهره زاهدي


 
comment نظرات ()
 
بچه ها معنی واقعی دوستی را می دانند ...
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
آفتابگردان ...
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
 

نام‌ آفتابگردان‌ همه‌ را به‌ یاد آفتاب‌ می‌اندازد،

آیا نام‌ انسان هم کسی‌ را به‌ یاد خدا خواهد انداخت؟


 
comment نظرات ()
 
اندیشه ...
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
 

 

مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود، درختي كه مي توانست آن چه كه بر دلش مي گذرد را برآورده سازد...!

وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد.

فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد!

مسافر با خود گفت، چه قدر گـرسـنه هستم، كاش غذاي لذيـذي داشتم...

ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوش حالي خورد و نوشيد...

بعـد از سیر شدن، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده بود سنگين شدند.

خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت، قدري مي خوابم ولي اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟

و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...

هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست. ولي بايد حواسـمان باشد، چون اين درخت افكار منفي، ترس ها و نگراني ها را نيز تحقق مي بخشد. بنابراين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيم، باشيم...


 
comment نظرات ()
 
مرد کوچک ...
ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
 

 

پسر گرسنه اش است، شتابان به طرف یخچال می رود...

در یخچال را باز می کند...

عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند...

پسرک این را می داند!

دست می برد بطری آب را بر می دارد،

کمی آب در لیوان می ریزد، صدایش را بلند می کند:

" چه قدر تشنه بودم "

... پدر این را می داند پسر کوچولویش چه قدر بزرگ شده است.

http://1doost.com/Post-8103.htm


 
comment نظرات ()
 
عکسش ...
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
 

درد را از هر طرفش که بخوانی درد است،

دریغ از درمان که عکسش نامرد است…


 
comment نظرات ()
 
Outside…
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
دوستی ...
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱
 

کمتر کسی است که تا اندازه ای به هنر نقاشی علاقمند باشد و نام باب نورمن راس، نقاش آمریکایی و مجری تلویزیون به گوشش نخورده باشد. او که متولد ۱۹۴۲ و درگذشت 1995 میلادی بود، با آرامش و شکیبایی‌ای که داشت، سازنده و مجری برجستهٔ برنامهٔ معروف تلویزیونی لذت نقاشی شد بطوری که که این برنامه دوازده سال ادامه داشت و مارک تجاری باب راس برای کتاب ها و وسایل هنری اش موفقیت های را برایش به ارمغان آورد. وی زاده اورلاندو فلوریدا در امریکا بود. پس از ده سال کار در نیروی هوایی امریکا، به کار جنبی خود که نقاشی تجاری بود پرداخت و سبک عامه پسند موفقی را ارایه کرد، که نقاشی رنگ خیس روی خیس بود.

او در برنامه هایش به همه ثابت کرد که همه می توانند مانند او نقاشی بکشند!

باب راس با شخصیت شکیبا و فروتن خود و با کلام شیوا و استفاده از استعاراتی مانند: این ابر کوچولو داره اونجا شادی می کنه، شاد باشی کوه کوچولو و ... قدم به قدم ما را با روح آرام و دیدگاه زیبای خود از زندگی آشنا می کند. او با گفتن این مخلوقات کوچک خدا دارن اون جا برای خودشون زندگی می کنن به ما یادآوری می کند که هر چیزی و هر کسی به دوست نیاز دارد، حتا یک بوته یا درخت. برنامه های تلویزیونی باب راس در ایران از سال 1380 در صدا و سیما آغاز به پخش شدند و در این مدت بینندگان بسیاری را با خود همراه کردند و عملا سطح هنر نقاشی ایران را بالا بردند. هر چند که باب در سن ۵۲ سالگی در گذشت اما می توان تصور کرد که او با همان موهایی که مانند برگ های یک درخت بر سر او سایه انداخته، آرام و با همان صدای آرام، به فرشتگان تعلیم نقاشی می دهد!

بسیاری از نقاشان آماتور ایرانی به روح او به پاس خدماتش درود می فرستند.


 
comment نظرات ()
 
بنگاه زناشوئی ...
ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱
 

 

در ایتالیا مردی قصد ازدواج داشت. پس به یک بنگاهی مراجعه کرد که روی آن نوشته بود، بنگاه زناشویی.

مرد در را باز کرد و وارد اتاقی شد که دو در داشت.

روی یکی نوشته شده بود زیبا و روی دیگری نازیبا.

در زیبا را فشار داد و وارد اتاق شد. دو در دیگر دید، روی یکی نوشته شده بود، کدبانوی خوب و روی دیگری شلخته.

او از در کدبانوی خوب وارد شد.

در آن جا دو در دیگر بود که روی یکی جوان و روی دیگری پا به سن گذاشته نوشته شده بود.

از در جوان وارد شد. ته اتاق آینه دیواری بزرگی دیده می شد که روی آن این جمله نوشته شده بود:

با چنین ادعا و هوس ها، بهتر است اول خودتان را در این آینه نگاه کنید...


 
comment نظرات ()
 
دوستان جای ما ...
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱
 

حجم خالي تو را

حجم پُرِ هيچ كس پُر نمي كند

حالا هي بگو

دوستان جاي ما...

امیر شهلا


 
comment نظرات ()
 
تجربه ای که بارها تجربه شده ...
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
 

 

بهترین درس مدیریتی که یاد گرفته ام از خواندن کتاب ها به دست نیامده، بلکه از آنِ یک تجربه بود.

 

در طول مدیریت اجرای پروژه سازمانیم خطایی پیش آمد، رهبر سازمان آن را به عهده گرفت.

و زمانی که موفق شدیم، آن را به تیمش نسبت داد.


 
comment نظرات ()
 
هرگز ...
ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
ارزش ها ...
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
قدرشناسی ...
ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
 

زن و شوهر پیری با هم زندگی می کردند.

پیر مرد همیشه از خروپف همسرش شکایت داشت و پیر زن هرگز زیر بار نمی رفت و گله های شوهرش رو به حساب بهانه گیری های او می گذاشت.

این بگومگوها هم چنان ادامه داشت. تا این که روزی پیر مرد فکری به سرش زد و برای این که ثابت کند زنش در خواب خروپف می کند و آسایش او را مختل کرده است ضبط صوتی را آماده می کند و شبی همه سر و صدای خرناس های گوش خراش همسرش را ضبط می کند.

پیرمرد صبح از خواب بیدار می شود و شادمان از این که سند معتبری برای ثابت کردن خروپف های شبانه او دارد به سراغ همسر پیرش می رود و او را صدا می کند، غافل از این که زن بیچاره به خواب ابدی فرو رفته است!

از آن شب به بعد خروپف های ضبط شده پیرزن، لالایی آرام بخش شب های تنهایی او می شود.

خیلی بهتره که قدربدونیم تا پشیمون نشیم.

تا که بودیم، نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که خفتیم، همه بیدار شدند
تا که مردیم، همگی یار شدند
قدر آن شیشه بدانید که هست
نه در آن موقع که افتاد و شکست

persian.manager@yahoo.com


 
comment نظرات ()
 
بارها شنیدیم و خوندیم ولی ...
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
اولویت ...
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
زندگی ...
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
 

آموختن پایان ندارد.

هیچ بخشی از زندگی نیست كه در آن درسی برای یادگیری نباشد.

در مدرسه‌ای غیر رسمی و تمام وقت نام‌نویسی كرده‌ایم كه " زندگی " نام دارد.

در این مدرسه هر روز فرصت یادگیری دروس را داریم.

چه این درس‌ها را دوست داشته باشیم چه از آن بدمان بیاید، بهتر است به عنوان بخشی از برنامه آموزشی برایش برنامه ریزی كنیم.

اشتباه وجود ندارد، تنها درس است.

رشد فرآیند آزمایش است.

یك سلسله دادرسی، خطا و پیروزی‌های گه گاهی، آزمایش‌های ناكام، همه و همه به همان اندازه آزمایش‌های موفق بخشی از فرآیند رشد هستند.


 
comment نظرات ()
 
به اسم پدر ...
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
 

 

تنهایی ما آدما به اندازه یه دریا عمق داره

ولی پرکردنش با یه لیوان محبت ممکنه

از همه دریا دلایی که از طریق تماس تلفنی، پیامک و ایمیل روز پدر رو به من تبریک گفتن سپاسگزارم و در روز تولد بزرگ مرد علم و تقوا و اسطوره وفاداری به اهل خانه و خانواده حضرت علی ( ع )، از خدای مهربون براشون بهترین آرزوها را دارم.

ممنونم از :

دکتر احمدرضا فتوت، سیدمهدی حاجی میرعرب، حسین یزدانی، ایثار خدادادی، بهین روحانی، محمود امیراحمدی، شهرزاد صادقی، مهسا رئوفی، پیمان صولتیان، کیانا بابائیان، مهدیث رمضانی، افسانه خلیلی، شیده دلاوری، فرناز صابرمنش، خسرو صحت، بنفشه بخشایش، نسرین امیراحمدی، عسل ریزند، سمیه بنایی، مصطفی عسگری، مهرداد زکی زاده، آزیتا کارخانه، بهمن شکوریان، مهدی معصومی، رضا درمان، ژینا آقابیگی، سیدمحسن روحانی، سارا ملک پور، سهیلا همتی، علی خلیلی، پیام خلیلی، مهرجهان دمیرچلی، نیره دیانی، دکتر رامبد باراندوست، مائده جلال آبادی، رضا ارشد، سیدمحمدحسین موسوی، لیلا شاهمرادی، دکتر صادقی فرد، محمد شریفیا، مهندس بهرام بارانی، ابوذر جعفری، مریم رستمی، کریم تهرانی، زهرا، سارا ملک پور، جلال حسینی، محمدعلی عباسی، سارا استوار، مونا مصلحی، سمیه بنایی، فریبا خاکزاد، الهام محمدیان، فریدون شالباف، احسان حیدری نرگس قاسمی و ...

نامتان جاودان و مرامتان تا زندهام گرمابخش لحظاتم خواهد بود.

با تشکر از مدیریت و پرسنل محترم پرشین بلاگ، برای آنان نیز روزگاری خوش آرزومندم.


 
comment نظرات ()
 
نابرابری ...
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
 

کنفوسیوس با شاگردانش در سفر بود که شنید در دهی٬ پسر بچه بسیار باهوشی زندگی می کند. کنفوسیوس به آن ده رفت تا با او صحبت کند. پسرک مشغول بازی بود. کنفوسیوس پرسید، چه طور می توانی کمکم کنی تا نابرابری ها را از بین ببرم؟

کودک پرسید، چرا نابرابری ها را از بین ببریم!

  • اگر کوه ها را صاف کنیم٬ پرندگان دیگر پناهگاهی ندارند.
  • اگر اعماق رودخانه ها و دریاها را پر کنیم٬ تمام ماهی ها می میرند.
  • اگر کدخدا همان اختیارات دیوانه را داشته باشد٬ هیچ کس به حرفش توجه نمی کند.

دنیا بسیار بزرگ است٬ بهتر است با تفاوت هایش به حال خودش بگذاریم. در این دنیا گاهی ...

  • گاهی برو،
  • گاهی بمان،
  • گاهی بخند،
  • گاهی گریه کن،
  • گاهی حرف بزن،
  • گاهی فریاد بزن،
  • گاهی قدم بزن،
  • گاهی سکوت کن،
  • گاهی رها شو،
  • گاهی ببخش،
  • گاهی یاد بگیر،
  • گاهی سفر کن،
  • گاهی اعتماد کن،
  • گاهی بازی کن،
  • گاهی فراموش کن،
  • گاهی زندگی کن،
  • گاهی باور کن،
  • گاهی بزرگ باش،
  • گاهی کوچک باش،
  • گاهی چتر باش،
  • گاهی باران باش،
  • گاهی دریا،
  • گاهی برکه،
  • گاهی همه چیز،
  • گاهی هیچ چیز،


وهمیشه انسان بمان.


 
comment نظرات ()
 
لینکی برای حافظ دوستان ...
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
 

 

http://www.1doost.com/Hafez-All.htm

 


 
comment نظرات ()
 
من زنم یا مرد؟
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
 

 

خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسيد:
مامان تو زني يا مردي ؟
من : زنم ديگه پس چي
ام ؟
دخترم : بابا ، چي اونم زنه ؟
من : نه ماماني بابا مرده.
دخترم : راست مي
گي مامان ؟
من : آره چه طور مگه ؟
دخترم : هيچي مامان ! ديگه كي زنه ؟
من : خاله مريم، خاله آرزو، مامان بزرگ
دخترم : دايي سعيد هم زنه ؟
من : نه اون مرده !
دخترم : از كجا فهميدي زني ؟
من : فهميدم ديگه مامان، از قيافه
ام .
دخترم : يعني از چي ؟ از قيافه
ات؟
من : از اين كه خوشگلم
دخترم : يعني هر كي خوشگل بود زنه‌ ؟
من : آره دخترم
دخترم : بابا از كجا فهميد مرده
من : اونم از قيافش فهميد. يعني بابايي چون ريش داره و ريش
هاشو مي زنه و زياد خوشگل نيست مرده !
دخترم : يعني زنا خوشگلن مردا زشتن ؟
من : آره تقريبا
دخترم : ولي بابايي كه از تو خوشگل
تره
من : اولا تو نه شما بعدشم باباييت كجاش از من خوشگل
تره ؟
دخترم : چشاش
من : يعني من زشتم مامان ؟
دخترم : آره
من : مرسي
دخترم : ولي دايي سعيد هم از خاله خوشگل
تره !!
من : خوب مامان بعضي وقت
ها استثنا هم هست
دخترم : چي اون حرفه كه الان گفتي چي بود
من : استثنا يعني بعضي وقت
ها اين جوري مي شه
دخترم : مامان من مردم
من : نه تو زني
دخترم : يعني منم زشتم
من : نه مامان كي گفت تو زشتي تو ماهي، ولي تو الان كودكي
دخترم : يعني من زن نيستم ؟
من : چرا جنسيتت زنه ولي الان كودكي
دخترم : يعني چي ؟
من : ببين مامان همه آدما شناسنامه دارن كه توي شناسنامه شون جنسيتشون مشخص مي
شه جنسيت تو هم توي شناسنامه ات زنه.
دخترم : يعني منم مامانم ؟
من : آره ديگه تو هم مامان عروسك
هاتي
دخترم : نه ، مامان واقعي
ام ؟
من : خوب تو هم يه مامان واقعي كوچولو براي عروسك
هات هستي ديگه
دخترم : مامان مسخره نباش ديگه من چي
ام ؟
من : تو كودكي
دخترم : كي زن مي
شم ؟
من : بزرگ شدي
دخترم : مامان من نفهميدم كيا زنن ؟
من : ببين يه جور ديگه مي
گم. كي بتو شير داده تا خوردي بزرگ شدي
دخترم : بابا
من : بابات كي بتو شير داد ؟!
دخترم : بابا هر شب تو ليوان سبزه بهم شير مي
ده ديگه
من : نه الان رو نمي
گم ، كوچولو بودي ؟
دخترم : نمي
دونم
من : نمي
دونم چيه ؟ من دادم ديگه
دخترم : كي؟
من : اي بابا ولش كن، بين مامان، زن
ها سينه دارن كه باهاش به بچه ها شير مي دن ولي مردا ندارن
دخترم : خب بابا هم سينه داره
من : آره داره ولي باهاش شير نمي ده !! فهميدي
دخترم : خوب منم سينه دارم ولي شير نمي
دم پس مردم .
من : اي بابا ببين مامان جون خودت كه بزرگ بشي كم كم مي فهمي
دخترم : الان مي
خوام بفهمم
من : خوب هر كي روسري سرش كنه زنه هر كي نكنه مرده
دخترم : يعني تو الان مردي مي
ريم پارك زن مي شي
من : نه ببين، من چيه تو مي
شم ؟
دخترم : مامانم
من : خوب مامانا همشون زنن و باباها همشون مردن
دخترم : آهان فهميدم .
من : خدا خيرت بده كه فهميدي، برو با عروسك
هات بازي كن

نيم ساعت بعد
دخترم : مامان يه سوال بپرسم
من : بپرس ولي در مورد زن و مرد نباشه
ها
دخترم : در مورد ماهي قرمزه است .
من : خوب بپرس
دخترم : مامان ماهي قرمزه زنه يا مرده ؟

... سال هاست که این روایت ادامه داره و خواهد داشت. شما چه جوری متوجه شدین ...؟


 
comment نظرات ()
 
منو دوست نداری ...
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
ماتریس متقارن ادبی ...
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
 

از چهره افروخته گل را مشکن

افروخته رخ مرو تو دگر به چمن

گل را تو دگر مکن خجل اي مه من

مشکن به چمن اي مه من قدر سخن

 

 

این شعر به صورت عمودی وافقی یک جور خوانده می‌شود

(ماتریس متقارن ادبی)


 
comment نظرات ()
 
روشن فکر ...
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
 

داداشی به نظر تو زندگی بعد از تولد وجود داره؟

آیا تو به وجود مامان اعتقاد داری؟

نه من به این اراجیف اعتقادی ندارم؛ من یک روشن فکرم.

مگه تا حالا مامان رو دیدی؟


 
comment نظرات ()
 
شرحش رو شما بگید ...
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
 

پرهام توجه


 
comment نظرات ()
 
سخت ترین سوال جهان ...
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۱
 

 

کدام دانش آموز خسته و خواب آلود به نظر می رسد؟
کدامشان دوقلو می باشند؟
چند تا زن در عکس دیده می شود ؟
چند نفرشان خوش حال هستند؟
چند نفرشان ناراحت می
باشند؟

مریم رستمی


 
comment نظرات ()
 
خاطره ای خواندنی و واقعیتی انکارناپذیر...
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
 

روایت است که :

انیشتین در ملاقاتی که با پروفسور حسابی داشتند به ایشان نوید می دهند که نظریه شما در آینده ای نه چندان دور، علم فیزیک را در جهان متحول خواهد کرد، به پروفسور پیشنهاد می دهد که برای تکمیل نظریه خود در آزمایشگاه مجهز دانشگاه شیکاگو به کار خود ادامه دهد. در این جا خاطره ای از ایشان در دانشگاه شیکاگو نقل شده که هر ایرانی را به فکر وا می دارد.

دانشگاه شیکاگو بسیار پیشرفته بود. مهم تر از هر چیزی آزمایشگاه های متعدد و معتبر آن بود. من در لابراتوار بسیار پیشرفته اپتیک، مشغول به کار شدم. در خوابگاه دانشگاه هم اتاق مجهزی برای اقامت، به من داده بودند. از نظر وسایل رفاهی، مثل اتاق یک هتل بسیار خوب بود. آدم باورش نمی شد، این اتاق در دانشگاه باشد. معلوم بود که همه چیز را، برای دلگرمی محققین و اساتید، فراهم کرده بودند. نکته خیلی مهم و حائز اهمیت، آزمایشگاه ها و چگونگی تجهیزات آن بود. یک نمونه از آن مربوط به میزی می شد، که در آن آزمایشگاه به من داده بودند، این میز کشوی کوچکی داشت، از روی کنجکاوی آن را بیرون کشیدم، و با کمال تعجب، چشمم به یک دسته چک افتاد. دسته چک را برداشتم، و متوجه شدم تمام برگه های آن امضا شده است.

فورا آن را نزد پروفسوری که رییس آزمایشگاه ها و استاد راهنمای خودم بود بردم. چک را به او دادم، و گفتم، ببخشید استاد، که بی خبر مزاحم شدم. موضوع بسیار مهمی اتفاق افتاده است، گویا این دسته چک مربوط به پژوهشگر قبلی بوده، و در کشوی میز من جا مانده است، و اضافه کردم، مواظب باشید، چون تمام برگ های آن امضا شده است، یک وقت گم نشود.

پروفسور با لبخند تعجب آوری، به من گفت، این دسته چک را دانشگاه برای شما، مانند تمام پژوهشگران دیگر دانشگاه، آماده کرده است، تا اگر در هنگام آزمایش ها به تجهیزاتی نیاز داشتید، بدون معطلی به کمپانی سازنده تجهیزات اطلاع بدهید. آن تجهیزات را، برای شما می آورند و راه می اندازند و بعد فاکتوری به شما می دهند. شما هم مبلغ فاکتور شده را روی چک می نویسید و تحویل کمپانی می دهید. به این ترتیب آزمایش های شما با سرعت بیشتری پیش می روند.

توضیح پروفسور مرا شگفت زده کرد و از ایشان پرسیدم، بسیار خوب، ولی این جا اشکالی وجود دارد، و آن امضای چک های سفید است؛ اگر کسی از این چک سوء استفاده کرد، شما چه خواهید کرد؟

با لبخند بسیار آموزنده ایی چنین پاسخ داد، بله، حق با شماست. ولی باید قبول کنید، که درصد پیشرفتی که ما در سال بر اساس این اعتماد به دست می آوریم، قابل مقایسه با خطایی که ممکن است اتفاق بیفتد، نیست.
« این نکته، تذکر یک واقعیت بزرگ و آموزنده بود. نکته
ایی ساده که متاسفانه ما در کشورمان، نسبت به آن بی توجه هستیم.»

یک روز که در آزمایشگاه مشغول به کار بودم، دیدم همین پروفسور از دور مرا به شکلی غیر معمول، نگاه می کند. وقتی متوجه شد، که من از طرز دقت او نسبت به خودم متعجب شده ام، با لبخندی بسیار جذابی کنارم آمد، و گفت:
آقای دکتر حسابی، شما تازگی
ها چقدر صورتتان شبیه افراد آرزومند شده است؟

آیا به دنبال چیزی می گردید، یا گم گشته خاصی دارید؟

من که از توجه پروفسور تعجب کرده بودم با حالت قدرشناسی گفتم : بله، من مشغول تجربه نظریه خودم، در مورد عبور نور از مجاورت ماده هستم، برای همین، اگر یک فلز با چگالی زیاد، مثل شمش طلا با عیار بالا داشتم، از آزمایش های متعدد، روی فلزهای معمولی خلاص می شدم و نتایج بهتری را در فرصت کمتری به دست می آوردم.

و به محض شندیدن خواسته ام، گفت: پس چرا به من نمی گویید؟

گفتم آخر خواسته من، چیز عملی نیست. من با شمش آلومینیوم، میله برنز و میله آهنی تجربیاتی داشته ام، ولی نتایج کافی نگرفته ام و می دانم که دستیابی به خواسته ام غیر ممکن است.

پروفسور وقتی حرف های مرا شنید از ته دل خنده ایی کرد و اشاره کرد که همراه او بروم. با پروفسور به اتاق تلفن خانه دانشگاه آمدیم. پروفسور با لبخند و شوق، به خانمی که تلفنچی و کارمند جوان آن جا بود، سفارش شمش طلا داد و خداحافظی کرد و رفت. من که هنوزباورم نمی شد، فکر می کردم پروفسورقصد شوخی دارد و سربه سرم می گذارد. با ناباوری به تعطیلات آخر هفته رفتم. در واقع 72 ساعت بعد، یعنی روز دوشنبه که به آزمایشگاه آمدم، دیدم جعبه ای روز میز آزمایشگاه است. یادداشتی هم از طرف همان خانم تلفنچی، روی جعبه قرار داشت، که نوشته بود:

« امیدوارم این شمش طلا، به طول 25 سانتی متر، و با قطر 5 سانتی متر با عیار بسیار بالایی به میزان 24، که تقاضا کرده اید، نتایج بسیار خوبی برای کار تحقیقی شما، بدست دهد.»

با اشتیاق و امید به آینده ایی روشن کارم شروع کردم. شب و روز مطالعه و آزمایش می کردم تا بهترین نتایج را بدست آورم. حالا دیگر نظریه ام شکل گرفته بود و مبتنی بر تحقیقات علمی عمیق و گسترده ایی شده بود.
بعد از یک سال که آزمایش
های بسیار جالبی را با نتایج بسیار ارزشمندی به دست آورده بودم، نزد آن خانم آوردم و شمش طلا خرده شده و تکه تکه را که هزار جور آزمایش روی آن انجام داده بودم را داخل یک جعبه روی میز خانم تلفنچی گذاشتم. به محض این که چشمش به من افتاد مرا شناخت و با لبخند پرمهر و امیدی، از من پرسید، آیا از تحقیقات خود، نتایج لازم را بدست آوردید؟

فوراً پاسخ دادم، بلی، نتایج بسیار عالی و شایان توجهی، بدست آوردم. به همین دلیل نزد شما آمده ام که شمش را پس بدهم، ولی بسیار نگران هستم زیرا این شمش، دیگر آن شمش اولی نیست، ودر جعبه را باز کردم و شمش تکه تکه شده را به او نشان دادم و پرسیدم حالا باید چه کار کنم؟ چون قسمتی از این شمش را بریده ام، سوهان زده ام و طبیعتا مقداری از طلاها دور ریخته شده است. خانم تلفنچی با همان روی خوش لبخند بیش تری زد و به من گفت: اصلاً مهم نیست، نتایج آزمایش شما برای ما مهم است.مسوولیت پس دادن این شمش با من است.

وقتی با قدم های آرام و تفکری ژرف از آن چه گذشته است، به خوابگاه می آمدم، به این مهم رسیدم، که علت ترقی کشورهای توسعه یافته، همین اطمینان خاطر و احترام کارکنان مراکز تحقیقاتی می باشد و بس، یعنی کافیست شما در یک مرکز آموزشی، دانشگاهی و یا تحقیقاتی کار کنید، دیگر فرقی نمی کند که شما تلفنچی باشید یا استاد، مجموعه آن مراکز در کشورهای پیشرفته دارای احترام هستند و بسیار طبیعی است که وقتی دست یک پژوهشگری در امر تحقیقات و یا تمام تجهیزات باز باشد و دارای احترامی شایسته باشد، حاصلی به جز توسعه علمی در پی نخواهد داشت.

منبع: کتاب استاد عشق


 
comment نظرات ()
 
اندیشه ...
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
 

 

دلبسته کفش هایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند. دلم نمي آمد دورشان بياندازم. هنوز همان ها را مي پوشيدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند. قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد سعي مي کردم کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود.

مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم و مي گفتم، چه قدر همه چیز دردناک است. چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم ...

مي نشستم و می گفتم، زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار...

مي نشستم و می گفتم، خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است...

مي نشستم و به خاطر تنگی کفش هایم جایی نمی رفتم و قدم از قدم بر نمی داشتم ... می گفتم و می گفتم...

 

... پارسايي از کنارم رد شد

عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

مرا که ديد لبخندي زد و گفت، خوشبختي دروغ نيست

اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است

و زيباترين خطر... از دست دادن

تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي ....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور

جرات کن و کفش تازه به پا کن

شجاع باش و باور کن که بزرگ تر شده اي

 

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم، اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟


پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد، من مسافرم و تاوان هر سفرم کفشی بود

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و پس هر بار دانستم که قدري بزرگ تر شده ام

هزاران جاده را پيمودم و هزارها پاي افزار را دور انداختم

تا فهميدم بزرگ شدن بهايي دارد که بايد آن را پرداخت

حالا دیگر هيچ کفشی اندازه من نيست

وسعت زندگی هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست

شیدرخ عباس نژاد


 
comment نظرات ()
 
تلاش ...
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ۱۳٩۱
 

نیاز، دلیل حرکت و تلاش ماست.

اگر تلاش نمی کنیم شاید نیاز نداریم.


 
comment نظرات ()
 
دور زدن ...
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱
 

 

بی دلیل نیست که روی حرفمان نمی مانیم؛

ما روی زمینی زندگی می کنیم که هر روز خودش را دور می زند!


 
comment نظرات ()
 
هرگز ...
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱
 

 

هرگز قضاوت نکنیم.

قضاوت ما بر اساس خرده اطلاعاتی است که آن سویش، بسیار ندانستن هاست ...


 
comment نظرات ()
 
انگلیسی...
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۱
 

 

سه جادوگر به سه ساعت سواچ نگاه می کنند؛
کدام جادوگر به کدام ساعت نگاه می کند.

Three witches watch three Swatch watches

Which witch watch which Swatch watch

رضا مومن خانی


 
comment نظرات ()
 
گراهام بل ...
ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
 

 

تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید.

پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند ...


 
comment نظرات ()
 
مهارت و تخصص ...
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
 

معضل نيروي كار فاقد تخصص...

چگونه كار بيابيم؟

همواره به جهت موقعيت شغلي خودم مورد رجوع افراد مختلف براي « يافتن شغل » واقع شده‌ام. زماني كه مدير بودم حداقل هر دو هفته يك بار يك مصاحبه‌ شغلي داشتم و در بين حدود يك صد نفري كه با آن ها مصاحبه انجام دادم، يك نكته مشترك وجود داشت:

« فقدان مهارت و تخصص »

بين تخصص و داشتن مدرك تحصيلي يك رشته خيلي خيلي فرق وجود دارد. به عنوان مثال وقتي يك نفر در رشته مهندسي نرم‌افزار فارغ التحصيل مي‌شود، تقريباً بين 5 تا 20 درصد مطالبي كه يك متخصص نرم‌افزار بايد بداند را آموخته است (اين كه 5 درصد باشد يا 20 بسته به دانشگاه و ميزان تلاش خودش دارد). بقيه مباحث را اين مهندس نرم‌افزار بايد در كار و به تجربه بياموزد. برخي سرفصل‌ها را هم اصلا در دانشگاه تدريس نمي‌كنند.

حالا اشتباهي كه صورت مي‌گيرد اين است كه فارغ‌التحصيل عزيز، خانواده‌ ايشان و كلا جامعه انتظار دارند با اين مدرك تحصيلي يك كار نان و آب‌دار به او بدهند و همين تصور باطل باعث مي‌شود که او پيشنهادهاي شغلي با حقوق كم يا با موقعيت شغلي پايين را رد كند و نهايتا بي كار بماند.

بنده اولين شغل تخصصي خودم را در زمينه كامپيوتر بدون دريافت حقوق و به صورت كارآموزي شروع كردم. اندكي كه گذشت و دقت و نظم كارهاي انجام شده مورد توجه كارفرما قرار گرفت، حقوق ساعتي 700 تومان به من پيشنهاد شد، همين عدد بعدها به ساعتي 800 تومان تبديل شد و پنج ماه حضور من در اين شركت براي من ايجاد سابقه كار نمود. مدتی بعد كه خواستم به سازمان بزرگتر و معتبرتري بروم، بخش سوابق شغلي من خالي نبود و همين مورد را به عنوان رزومه كاري خودم اشاره كردم و حقوقم را به ساعتي 1500 افزايش دادم. پس از نه ماه حضور در اين سازمان از آن جا خارج شدم و با يك شركت خصوصي قرارداد موقتي به مبلغ ساعتي 2000 تومان امضاء كردم و پس از طي دوره‌ آزمايشي قرارداد را با ساعتي 2300 تومان قطعي كردم. پس از دو سال كار در اين شركت عدد قرارداد من به ساعتي 4500 تومان رسيد.

كل فرايند فوق يعني از زماني كه بدون حقوق شروع به كار كردم تا زماني كه حقوق من به ساعتي 4500 تومان رسيد زماني كمتر از 4 سال بود. البته نكته كليدي در علاقه‌ وافر من به يادگيري نكات جديد و ارتقاي دانش حرفه‌اي و روزآمد كردن تخصصم بود. اگر سطح دانش من در حد يك فارغ‌التحصيل باقي مي‌ماند نهايتا حقوق من از 700 تومان به 1000 تومان افزايش مي‌يافت.

نيروي كار بي كار ما كه يك مدرك تحصيلي در زير بغل دارد، حوصله‌ شاگردي كردن و كار كردن بدون مزد را ندارد. از همان اول دنبال يك ميز و اسم و رسم مي‌گردد. شايد و البته حتماً در بخش دولتي با رابطه بتوان چنين موقعيتي را دست و پا كرد، اما با تغييرات مديريتي اين موقعيت‌ها دوام و ثباتي ندارد. در بخش خصوصي هم با كسي تعارف ندارند، صرفا بر اساس توانمندي شما و ارزش افزوده‌اي كه براي شركت ايجاد مي‌كنيد به شما حقوق مي‌دهند.

بدون توجه به اين كه چه رشته‌اي خوانده‌ايد مي‌خواهم عرض كنم، امكان ندارد شما در رشته تحصيلي خود صاحب تجربه و داراي تخصص باشيد، مهارت‌ كاربري رايانه (ICDL) را مسلط باشيد، توانايي نگارش نامه اداري را داشته باشيد و باز هم بي كار باشيد.

پیشنهاد :

  • سطح توقعات شغلي خود را با توانايي‌هاي خود متناسب كنيد!
  • از مشاغل پايين كه در آن ها يادگيري وجود دارد شروع كنيد!
  • به تناسب افزايش تخصص و سطح مهارت‌هاي خود موقعيت شغلي‌تان را ارتقا دهيد!
  • در هيچ حالتي از يادگيري و آموختن دريغ نكنيد، زيرا هم دانش شما در حال استهلاك است و هم علوم در حال پيشرفت و ارتقا هستند.

 
comment نظرات ()
 
استخدام ...
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱
 


استخدام 5777 نفر تامین اجتماعی
http://www2.tamin.org.ir/web/sso/home

 

 

خبر تکمیلی جذب 2500 نفر در شرکت مخابرات ایران
http://www.tci.ir/


 
comment نظرات ()
 
گفت و گو ...
ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱
 

می گویند روزی انیشتین به چارلی چاپلین گفت، می دانی آن چه که باعث شهرت تو شده چیست؟

این است که تو حرفی نمی زنی و همه حرف تو را می فهمند!

چارلی هم با خنده می گوید و آن چه باعث شهرت تو شده، این است که تو با این که حرف می زنی، هیچ کس حرفهایت را نمی فهمد!

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
محمد شیرعلی شهرضا ...
ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

تا به حال عکس این دانشمندان جوان و نابغه کشور را دیده اید؟

اگه فوتبالیست یا هنرپیشه بود همه میشناختیمش !
جوانی که با همه دردها و مشکلات جسمانی تا آخرین لحظات زندگی خود دست از کسب علم و دانش برنداشت و مدال
های افتخار را یکی پس از دیگری به گردن آویخت.

محمد شیرعلی شهرضا که از دانشجویان ممتاز دانشگاه صنعتی شریف و متولد سال 1365 بود دانشجوی نابغه دانشکده علوم ریاضی دانشگاه صنعتی شریف که دانشجوی نمونه کشوری سال 86، دارنده رتبه اول جشنواره جوان خوارزمی در سال 85 و پژوهشگر ممتاز انجمن رمز ایران بود. در طول دوره کارشناسی خود موفق به ارایه 80 مقاله علمی در کنفرانس‌های بین‌المللی شد و 13 مقاله چاپ شده در مجلات معتبر علمی پژوهشی داشت و یک اختراع ثبت شده نیز از خود به جا گذاشت.

او در سال 1385 به عنوان پژوهشگر جوان ممتاز انجمن رمز ایران در مقطع کارشناسی برگزیده شد و در دومین کنفرانس بین‌المللی ایکتا 2006 (ICTTA 2006) به عنوان جوان‌ترین محقق انتخاب شد و همچنین در یازهمین کنفرانس بین‌المللی انجمن کامپیوتر ایران (CSICC2006) به عنوان جوان‌ترین محقق برگزیده شد. این دانشجوی فقید یک کتاب به عنوان « آموزش الگوریتم‌ها » تألیف کرد و هم چنین 2 بخش برای دایره المعارف Encyclopedia of Mobile Computing & commerce و کتاب Handbook of on secure Multimedia Distribution را نوشته است. زمینه‌های تحقیقاتی مورد علاقه وی نهان‌نگاری اطلاعات، برنامه‌نویسی تلفن همراه و سیستم‌های تفکیک کاربران انسانی از ماشین بود. وی چندی پیش بر اثر ناراحتی ستون فقرات درگذشت. روحش شاد و نامش و یادش ماندگار ...


 
comment نظرات ()
 
خانــه 29 متـــری...
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

 

این خانه شیک و جادار که ساخته یک مهندس ژاپنی ست تنها در فضایی به وسعت 29 متر ساخته شده است. هم چنین هزینه ساخت این خانه رویایی صد وهشتصد هزار دلار است.

با کمی تامل می توان در این خانه زندگی را جستجو کرد ...

کوچک و زیبا ...

خدایی دلت نمی خواد خونه تو هم همین اندازه بود و توش شاد بودی ...

شیده دلاوری


 
comment نظرات ()
 
هوش ...
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

انسان ها فقط یک نوع هوش ندارند.

چطور می شود این هوش ها را در خود شناخت؟

چه کسانی باهوشند؟

آن ها که نمره بالایی در مدرسه و دبیرستان و دانشگاه می آورند؟

آن ها که در شغل شان موفق هستند؟

آن ها که محقق و دانشمند و نابغه اند؟

نظریه های جدید در روانشناسی تاکید می کند که همه این ها به علاوه خیلی های دیگر!

آن ها می گویند ورزشکارها، هنرمندها، تراشکارها و ... آدم های باهوشی هستند.

آن ها می گویند تست های سنتی روان شناسی که هوش (IQ) را می سنجند فقط توانایی های منطقی – ریاضی زبان شناختی و تا حدی عملی ما را می سنجند. درصورتی که بسیاری از توانایی های دیگر در انسان وجود دارد که به معنای واقعی نشان دهنده هوش هستند.

 

بر همین اساس نظریه پرداز جدیدی به نام گاردنر می گوید هوش های متنوع تری در انسان وجود دارد. او هفت نوع هوش شناسایی کرده است:

  1. هوش زبان شناختی
  2. هوش تصویری ( فضایی )
  3. هوش موسیقایی
  4. هوش بدنی ( جسمی )
  5. هوش منطقی
  6. هوش میان فردی
  7. هوش درون فردی

گاردنر می گوید اگر ما بتوانیم رشته تحصیلی و شغل مان را براساس نوع هوش مان انتخاب کنیم، رضایت بیشتری از زندگی مان خواهیم داشت. در این مطلب می خواهیم بگوییم که چه طور می شود نوع هوش مان را تشخیص دهیم و براساس آن چه رشته های تحصیلی و شغلی را انتخاب کنیم.

 

هوش زبان شناختی

هر نوع توانایی ذهنی که به کلمه ها ربط داشته باشد نشان دهنده هوش زبان شناختی است.

نشانه های هوش زبان شناختی

کتاب ها برایش خیلی مهم هستند، می توانند قبل از خواندن، صحبت کردن یا نوشتن، کلمات را در ذهن شان بشنوند، ، از سرگرم کردن خود و دیگران با لغاتی که تلفط سخت یا بی معنی دارند لذت می برند، موقع حرف زدن بیشتر از چیزهایی که شنیده یا خوانده اند استفاده می کنند.

چه شغل هایی به دردشان می خورد؟

کتابدار، مسوول بایگانی، متصدی (موزه، کتابخانه، نمایشگاه و...)، ناشر، مترجم، نویسنده یا گوینده رادیو و تلویزیون، روزنامه نگار، وکیل، منشی، معلم زبان فارسی یا انگلیسی.

 

هوش فضایی

هرچه کسانی که از نظر کلامی باهوش هستند توی ذهن شان کلمه دارند، آدم هایی با هوش فضایی توی ذهن شان تصویر دارند. آن ها از هر چیزی می توانند یک تصویر در ذهن شان بسازند.

نشانه های هوش فضایی

نسبت به رنگ ها حساس هستند، گاهی با یک دوربین عکاسی یا فیلمبرداری آن چه در اطراف می بینند را ضبط می کنند، از حل پازل ها، مازها و سایر معماهای بصری لذت می برند، خواب هایی که می بینند کاملا واضح است، معمولا می توانند در نواحی ناشناخته مسیر را درست پیدا کنند، ترجیح می دهند نوشته هایی را بخوانند که تصویرهای زیادی دارند.

چه شغل هایی به دردشان می خورد؟

مهندس، نقشه بردار، معمار، نقشه کش شهری، گرافیست، دکوراتور داخلی، عکاس، معلم هنر، مخترع، نقشه کش، خلبان، کارشناس آثار هنری، مجسمه ساز.

 

هوش موسیقایی

اگر وقتی می گویند ریتم، زیر و بم، تن صدا و نغمه تقریبا هیچ تفاوتی بین شان درک نمی کنید مطمئن باشید که هوش موسیقایی پاینی دارید اما اگر می توانید صدای سنتور را از بین ملغمه ای از سازها تشخیص دهید و می فهمید کی یک نفر دارد فالش می خواند احتمالا هوش موسیقایی بالایی دارید.

 

نشانه های هوش موسیقایی

وقتی که یک نت موسیقی اشتباه نواخته می شود می توانند تشخیص دهند، یک ساز می نوازند، زندگی بدون موسیقی برایشان بی ارزش است، اگر یک آلبوم موسیقی را یک یا دوبار گوش کنند می توانند آن را درست بخوانند.

چه شغل هایی به دردشان می خورد؟

نوازنده، سازنده آلات موسیقی، فروشنده آلات موسیقی، خواننده، معلم موسیقی.

 

هوش جسمی

حرکت ورزشکارها یک گروه بزرگ از هوشمندان بدنی را تشکیل می دهند. البته غیر از این گروه کسان دیگری هم هستند که مهارت های حرکتی شان بالا است.

نشانه های هوش جسمی – حرکتی

حداقل یک رشته ورزشی را به صورت حرفه ای پیگیری می کنند، برایشان مشکل است که یک مدت طولانی بدون تحرک بنشینند، بهترین ایده ها وقتی به ذهن شان می رسد که مدت طولانی قدم می زنند یا می دوند یا یک فعالیت جسمی دیگر انجام می دهند، دوست دارند اوقات فراغت شان را در طبیعت بگذرانند، هنگام صحبت کردن با دیگران خیلی زیاد از حرکات دست یا شکل های دیگر زبان بدن استفاده می کنند، خودشان را آدم های منظم و آراسته ای می دانند.

چه شغل هایی به دردشان می خورد؟

فیزیوتراپیست، فعال در صنعت توریسم، بازیگر، مانکن، کشاورز، مکانیک، نجار، صنعتگر، معلم تربیت بدنی، کارگر کارخانه، ورزشکار حرفه ای، محیط بان و جواهرساز.

 

هوش منطقی

ریاضی کسانی که توانایی انجام محاسبات ریاضی شان قوی است، کسانی که استدلال های منطقی را خوب می فهمند و البته خوب هم استدلال می کنند و خلاصه هرکسی که دودوتا چارتا کردن خوب سرش می شود بهره بالایی از هوش منطقی – ریاضی دارد. معمولا در مدارس ما به این نوع هوش خیلی بها داده می شود.

نشانه های هوش منطقی – ریاضی

به را حتی می توانند حساب و کتاب های شان را ذهنی انجام دهند، ارگوها، ترتیب یا تسلسل منطقی رویدادها را دنبال می کنند، معتقدند که تقریبا هر مطلبی یک توضیح عقلایی دارد، دوست دارند نقص های روشنی که در گفتار و رفتار مردم و محیط زندگی و محل کار آن ها یافت می شود را پیدا کنند.

چه شغل هایی به دردشان می خورد؟

حسابرس، حسابدار، مامور خرید، کارگزار بیمه، ریاضیدان، محقق، آمارگر، کارشناس سیستم های رایانه ای، کارشناس مالی، کارشناس فنی، دفتردار، معلم و استاد علوم پایه و تجربی.

 

هوش میان فردی

آدم هایی که می توانند خیلی خوب و زود با افراد دیگر رابطه برقرار کنند، می توانند خوب احساسات آن ها را تشخیص دهند و درک کنند و البته خوب آن ها را مدیریت و رهبری کنند، از هوش میان فردی برخوردارند.

نشانه های هوش میان فردی

ورزش های گروهی را به ورزش های فردی ترجیح می دهند، وقتی با مشکلی مواجه می شوند به جای حل آن ترجیح می دهند از فرد دیگری کمک بگیرند، تلاش برای تعلیم دادن یک فرد یا گروه برایشان لذت بخش است و می دانند این کار را چه طور باید انجام دهند، خودشان را یک مدیر خوب می دانند، در میان جمع، احساس آرامش و آسودگی می کنند.

چه شغل هایی به دردشان می خورد؟

سرپرست، مدیر، مدیر مدرسه، کارمند اداری، داور، جامعه شناس، مردم شناس، مشاور، روان شناس، پرستار، مسوول روابط عمومی، فروشنده، مسوول آژانس مسافرتی، مدیر روابط عمومی.

 

هوش درون فردی

خودشناسی هم احتیاج به هوش دارد. کسانی که خیلی خوب درون خودشان ر ا می کاوند و از این درون کاوی در جهت هدف های زندگی شان استفاده می کنند هوش درون فردی بالایی دارند. این نوع آدم ها بسیار مستقل و فردیت یافته اند.

نشانه های هوش درون فردی

همیشه اوقات تنهایی شان را به فکر کردن به مسائل مهم زندگی می گذرانند، عقایدی دارند که آن ها را از جمع مجزا می کند، اهداف مهمی در زندگی دارند که همیشه به آن ها فکر می کنند، دیدگاه واقعی بینانه ای نسبت به نقاط ضعف و قوت خودشان دارند، خودشان را فردی با اراده یا از لحاظ فکری مستقل می دانند، دفترچه خاطرات یا یادداشت روزانه شخصی دارند.

چه شغل هایی به دردشان می خورد؟

روان شناس، مشاور، عالم الهیات، برنامه ریز، کارآفرین.


 
comment نظرات ()
 
زبان دوم ...
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

 

یادگیری زبان دوم قدرت مغز را افزایش می‌دهد.

دانشمندان اعتقاد دارند که یادگیری و تکلم به زبان دوم می تواند قدرت مغز را افزایش دهد.

به گزارش خبرگزاری مهر، محققان آمریکایی از دانشگاه نورث وسترن اظهار می دارند که تکلم به دو زبان یک نوع تمرین مغزی است که برای بهبود کارکرد مغز موثر است.

نتایج تحقیقات آزمایشگاهی نشان می دهد که تکلم به دو زبان به طور عمیقی بر مغز تأثیر گذار است و نحوه پاسخ دهی سیستم عصبی به صدا را تغییر می دهد.

کارشناسان اظهار داشتند که تحقیقات انجام شده در آکادمی ملی علوم شواهد زیستی در این رابطه را ایجاد کرده اند.

برای این تحقیق، محققان مغز 48 نفر از دانشجویان داوطلب سالم را بررسی کردند ، در میان این تعداد 23 نفر دو زبانه بودند.

آن ها در جریان این تحقیق از الکترودهایی که روی پوسته سرکار گذاشته بودند استفاده کردند تا الگوهای امواج مغزی آن ها را دنبال کنند.

در شرایط آرام آزمایشگاه هر دو گروه پاسخ های مشابهی دادند، اما وقتی صداهای پس زمینه نیز به سکوت آزمایشگاه اضافه شد، گروه دو زبانه در فرآیند پردازش صداها موفق تر بود.

این گروه هم چنین توانستند اطلاعات بهتری از صدای ارائه شده ارائه کنند هم چنین نتایج این تفاوت در الگوهای امواج مغزی هر دو گروه قابل مشاهده بود.

براساس گزارش بی بی سی، نینا کراس رییس این تیم تحقیقاتی اظهار داشت:

تجربه ارتقا یافته گروه دو زبانه با این صداها کامل مشهور است که این امر در شرایط جدید و گوش دادن به صداهای جدید به خوبی به چشم می خورد.

ویکتوریان ماریان از نویسندگان این تحقیق اظهار داشت، مردم جدول کلمات متقاطع یا معما حل می کنند تا مغز خود را فعال کنند اما مزایایی که ما در یادگیری زبان دوم کشف کرده ایم به طور خود کار می تواند به افزایش قدرت مغز منتهی شود.

تحقیقات پیشین هم چنین نشان می دهد که تکلم به دو زبان ابتلا به زوال عقل را کاهش می دهد.


 
comment نظرات ()
 
من تنها سه چیز را آموزش می دهم ...
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

 

سادگی، شکیبایی و مهربانی


ساده در اعمال و افکار = به منبع وجود باز می
گردید
شکیبایی = با همه چیز هماهنگی میابید
مهربانی = با همه موجودات در صلح و صفا هستین

تائو


 
comment نظرات ()
 
نوزده ایده جهانی برای ایجاد جاذبه در زندگی زناشویی ...
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

 

  • مقایسه نکن.
  • مسائل کوچک را نادیده بگیر.
  • با عشق همسرت را رام خود کن.
  • عیب‌های همسرت را دوست داشته باش.
  • مردها همه یکسانند این یک روال جهانى است.
  • همسرت را عوض نکن، خودت را عوض کن.
  • عشق پایدار نیازمند احترام و بازگشت بعد از هر دلخوری است.
  • همیشه درون خود را بازبینی کن و در این بازنگری‌ها منصف باش.
  • جذابیت خود را همیشه حفظ کنید حتى اگر چندین سال از ازدواجتان مى گذرد.
  • با همسرت مثل یک دوست باش و مشکلات خود را همانند یک دوست با او حل کن.
  • هم به خوبی‌هایش فکر کن هم به بدی‌هایش و هنگام بحث هر دو را مد نظر داشته باش.
  • کنترل زندگى خود را به دست بگیر و هیچگاه نسخه‌های درمانى دیگران را در زندگى پیاده نکن.
  • خود روانپزشک خویشتن باش، با جملات نیرو بخش و درمان گر بعد از هر دلخوری به خود نیرویی تازه ببخش و بدان که این نیز بگذرد.
  • بعضی مواقع با قواعد همسرت در زندگى بازی کن. این نوعی احترام به افکار و منش اوست و این را بدان كه او قدر این کار را خواهد دانست.
  • قرار‌های دو نفره را فراموش نکنید. مانند اوائل ازدواج برای او نامه‌های عاشقانه و کوتاه بنویسید و یا با او در یک جای خاطره انگیز قرار بگذارید.
  • وقت آزاد خود را تنظیم کنید. این کار را برای همه اعضاء خانواده انجام دهید و وقتى را هم به پدر بزرگ ها و مادربزرگ ها اختصاص دهید با این کار برای خود و والدینتان ارزش قائل‌ می‌شوید.
  • سعی کن اختلاف سلیقه‌هایتان به نزاع نیانجامد. این را بدان که تفاوت‌ها شکاف بوجود نمی آورد عدم تفاهم است که شکاف‌ها را بیشتر میکند. تفاوت در اصل بسیار سازنده است اگر از آن برای تعالى استفاده کنید.
  • سعی نکن برای همه رفتارهای همسرت دلیل بیابی. چرا که خواستگاه و پرورش گاه هر کدام از ما برایمان رفتار‌هایی را نهادینه می کند. با تلاش و صبر آن دسته از رفتارهاى نادرست را که نهادینه شده، از وجود هم محو کنید.
  • کمتر صحبت کن و بیشتر عمل. هنگام ناراحتی زیاد سخن نگو، عمل کن (عمل شما سکوت و آرامش در چهره ی شماست) چرا که به هنگام ناراحتی تعادل روحی بر هم میخورد و مسائلی گفته میشود که گاه مشکل را پیچیده تر می کند.

 
comment نظرات ()
 
چند روز می مانید ...
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

 

سه مسافر به رم رفتند. آن ها با پاپ ملاقات كردند. پاپ از مسافر اول پرسيد،‌ چند روز دراين جا مي ماني؟ مسافر گفت، ‌سه ماه.

پاپ گفت، ‌پس خيلي جاهاي رم را مي تواني ببيني؟

‌مسافر دوم در پاسخ به سوال پاپ گفت،‌ من شش ماه مي مانم. پاپ گفت،‌ پس تو بيشتر از همسفرت مي تواني رم را ببيني.

مسافر سوم گفت،‌ من فقط دو هفته مي مانم.‌ پاپ به او گفت، ‌تو از همه خوش شانس تري. زيرا مي تواني همه چيز اين شهر را ببيني.

مسافرها تعجب كردند؛ زيرا متوجه پاسخ و منطق پاپ نشدند.

تصور كنيد اگر هزار سال عمر مي كرديم،‌ متوجه خيلي چيزها نمي شديم؛ ‌زيرا خيلي چيزها را به تاخير مي انداختيم. اما از آن جايي كه زندگي خيلي كوتاه است، نمي توان چيزهاي زيادي را به تاخير انداخت. با اين حال، ‌مردم اين كار را مي كنند...


 
comment نظرات ()
 
خوبی ؟ ...
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

داشتن بهشت هم در دنیا و هم در آخرت محال نیست ...


 
comment نظرات ()
 
فرهنگ قاپيدن و چاپيدن ...
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ خرداد ۱۳٩۱
 

آخرين روزهاي اسفند ماه سال 1390 همراه بود با خبر تصادف علي دايي كه پس از شكست تيمش در حال عزيمت از اصفهان به تهران، به علت خواب‌آلودگي خودروي وي واژگون مي‌شود. اما از آن جا كه برخي حاشيه‌ها براي من جذاب‌تر و جالب‌ توجه‌تر از اصل موضوع است، خبر سرقت اموال علي دايي از داخل خودروي وي انگيزه‌ي من براي نگارش اين يادداشت شد. به قول مأموران آگاهي اجازه دهيد صحنه را بازسازي كنيم. علي دايي با خودروي پرادوي خود در محور اصفهان به كاشان در ساعت 20:10 دچار سانحه مي‌شود، محمد دايي برادر وي از خودرو پياده شده و در حالي كه علي دايي بيهوش است با استمداد از اورژانس به همراه وي به يكي از بيمارستان‌هاي كاشان مي‌روند و خودروي پرادوي بي‌در و پيكر را به حال خود رها مي‌كنند. به نظر شما با آمار و احتمال رياضي چقدر احتمال دارد كه افرادي كه وسايل علي دايي را به سرقت برده‌اند، سارق حرفه‌اي باشند؟ با بيان برخي توضيحات و شواهدي كه خودم به عينه با آن ها روبرو بوده‌ام، اثبات خواهم كرد اين قبيل افراد نه تنها سارق حرفه‌اي و سابقه‌دار نيستند بلكه همين آدم‌هاي معمولي هستند كه در اطراف ما زندگي مي‌كنند. امكان دارد شما با اين افراد دوست باشيد، همسايه باشيد، همكار باشيد و خداي ناكرده فاميل باشيد. قيافه‌هايشان هم كاملاً معمولي است مثل همه‌ي آدم ها. اسلحه و نقاب و شاه كليد هم ندارند.

 

داستان اول

بچه بودم و بنّايي داشتيم. جلوي خانه‌مان يك كاميون آجر خالي كرده بودند تا بناي نيمه‌تمام خانه به سرانجام برسد. پدرم يك روز آمد و گفت احساس مي‌كنم از اين آجرها كم مي‌شود. يك روز صبح زود به كمين نشستيم و ديديم مردي با فرقون دارد از اين آجرها بار مي‌كند كه ببرد. با پدرم از خانه آمديم بيرون و جالب اين كه طرف فرار نكرد و هم چنان داشت به كارش ادامه مي‌داد. پدرم گفت، آقا چه كار مي‌كني؟! اين آجرها براي ماست با خونسردي گفت، دو تا كوچه بالاتر داريم براي آقا امام حسين تكيه درست مي‌كنيم، راه دوري نمي‌رود.

پدرم گفت، با آجر دزدي؟!

مرد پررو گفت، يعني شما از يك فرقون آجر براي امام حسين دريغ مي‌كنيد؟ واقعاً كه! و پدرم افزود، زندگي من فداي امام حسين ولي شما بايد اجازه بگيريد و خلاصه بحث بالا گرفت و با دعوا و اعصاب خرد اين آقاي زبان‌نفهم را با دست خالي روانه‌اش كرديم رفت.

داستان دوم

نوجوان بودم و تابستان بود. رفته بوديم به شهرستان‌ آباء و اجدادي‌مان، همراه با پسر يكي از بستگان دور رفتيم به بازار. در حين پرسه‌زدن در بازار به من اشاره‌اي كرد كه اينو داشته باش، روبروي يك مغازه ايستاد و چند تا سنجاق‌سر را برداشت و درباره‌ قيمت با فروشنده كه پيرمردي بود وارد صحبت شد و نهايتا گفت گران است و به ظاهر سنجاق‌ها را سر جايش گذاشت. اندكي كه دور شديم كف دستش را به من نشان داد و گفت حال كردي! و من مات و مبهوت از اين حركت وي كه اين چه كاري بود كردي و او نيز پاسخ داد، آدم بايد زرنگ باشه، به تو هم ميگن بچه تهران؟!

اين فرد الان زنده است، كاسب است، براي خودش مغازه دارد، زن دارد، آبرو دارد، براي خودش در بازار اعتبار دارد و من سال‌هاست كه نديدمش. نمي‌دانم الان در شغلش چگونه است. دخلش چيست؟ ولي براي كسي كه دزدي را زرنگي مي‌پندارد و مي‌گويد كاسب بايد زرنگ باشد، بعيد است كه اگر جايي فرصتي براي قاپيدن يا تصاحب مال بي‌صاحبي يافت از اين فرصت دريغ كند. (منظور از مال بي‌صاحب، مالي است كه هم‌اكنون صاحبش بالاي سرش نيست)

داستان سوم

در دوران سربازي بارها و بارها اتفاق مي‌افتاد كه اموال هم‌خدمتي‌ها را مي‌بردند. خوب دزد كه نمي‌تواند از بيرون بيايد داخل پادگان و پول و اموال سربازها را ببرد. پس نتيجتا سارق يا سارقين غريبه نبودند. يكي از مبتلا به‌ترين چيزهايي كه دزديده مي‌شد پوتين بود. پوتين را نمي‌شد خيلي محافظت كرد. چون كثيف بود و اگر داخل ساك يا زير سر مي‌گذاشتي كثيف‌كاري مي‌كرد و چاره‌اي نبود مگر اين كه بگذاري بالاي سرت و خوابت هم از عمق هزار پا بيشتر نشود كه اگر كسي خواست ببرد تو بيدار شوي و طرف بي خيال شود. دقت كنيد چگونه يك نفر مي‌تواند پوتين هم‌خدمتي خودش را ببرد و به روي مباركش نياورد؟! اين ها سارق حرفه‌اي سابقه‌دار نبودند، از همين جوانان رشيد اين مرز و بوم بودند كه ديپلم گرفته يا نگرفته، آمده بودند خدمت سربازي. اين قضيه منحصر به گروهان و گردان ما هم نبود. من در گروهان‌ها و ديگر گردان‌ها هم دوستاني داشتم و همه از اين مسأله گلايه داشتند و دزدي در پادگان يك پديده‌ي فراگير بوده و هست.

داستان چهارم

در دوران دانشجويي چندين بار مواد خوراكي و بعضاً غذاهاي مرا با ظرفش بردند و حتي ظرف خالي را نيز نياوردند. اگر بگوييم سرقت اموال در محيط پادگان شايد طبيعي به نظر برسد، در محيط علمي دانشگاه به هيچ عنوان قابل توجيه نيست. ترم دوم بود كه به يخچال سوئيت ما زياد دستبرد مي‌زدند، من در يك اقدام ابتكاري با ماژيك روي در يخچال نوشتم: بالاخره يه روز مي‌گيرمت! و از آن پس چيزي از آن يخچال جابجا نشد. جالب اين بود كه اين موضوع با واكنش دانشجويان سارق مواجه شد كه شما فكر كرديد ما دزديم! همان ضرب‌المثل بالا بردن چوب و فرار گربه دزده.

يك روز صبح در سرويس دانشگاه يكي از همين برادران تحصيل‌كرده‌ي سارق داشت براي دوست بغل دستي‌اش دزدي‌هايش را تئوريزه مي‌كرد. او مي‌گفت، ببين ما اين جا همه دانشجوييم، مال من و مال تو نداره. اين آقا دانشجوي رشته‌ي دبيري بود و الان معلم است. خدا به خير كند عاقبت دانش‌آموزاني كه زيردست اين فرد تربيت مي‌شوند.

داستان پنجم

مسوول بسيج دانشجويي بودم و بسيج را همراه با اعضاي فعّال آن در حالي از نفر قبلي تحويل گرفتم كه هيچ شناخت درستي نسبت به اعضاي بسيج و فرهنگ سازماني آن نداشتم. يك روز دو نفر از بچه‌هاي بسيج آمدند و گفتند،

حاجي! رفتيم از روابط عمومي دانشگاه دو تا يونوليت تك زديم (يعني بي‌اجازه برداشتيم) واسه نمايشگاه.

گفتم، شما خيلي بي خود كرديد، همين الان مي ريد ميذاريد سر جاش.

گفتند، حاجي! اينو از دوم خردادي‌ها كش رفتيم خودت كه ديدي دانشگاه واسه برنامه‌هاي بسيج بودجه نمي ده، ما هم حق داريم سهم خودمون رو اين جوري بگيريم.

گفتم، اين جا صحنه‌ نبرد با نيروهاي بعثي نيست كه شما برويد غنيمت بگيريد! اين جا دانشگاه است و براي خودش قانون دارد. ما سهم بسيج را بايد از راه قانوني بگيريم. اين كاري كه شما كرديد اسمش دزدي است! و سرانجام با اصرار من رفتند و شبانه مجددا يونوليت‌ها را سر جايش گذاشتند.

داستان ششم

ازدواج كرديم و رفتيم سر خانه‌ و زندگي مشترك. در آپارتمان‌مان دو نفر بودند كه با ماشين كار مي‌كردند و به اصطلاح مسافركش بودند. يك روز ديدم يكي از اين ها دارد با يك صندوق صدقات خالي، سر و كله مي‌زند. رو به من گفت، آقا ...! شما كه مدير آپارتماني از پول صندوق يه قفل بخر براي اين صندوق، همين جا هم نصبش كنيم.

پرسيدم، ببخشيد اين صندوق رو از كجا آورديد؟

گفت، اين رو سر خط پيداش كردم، قفلش رو شكسته بودن، پولاشم برده بودن، من گفتم صندوق خاليش كه به درد كسي نمي‌خوره.

من گفتم، آقاي ...! اين صندوق صدقات مال ما نيست. اگر نياز باشد ما يك صندوق صدقات مي‌خريم. با يك حالت خاص گفت، برو بابا تو هم دلت خوشه! ميليارد ميليارد دارن مي‌برن، اون وقت تو به اين گير دادي!

گفتم، در هر صورت من براي اين صندوق هيچ هزينه‌اي نمي‌كنم، نمي‌خوام مال شبهه‌ناك بياد توي اين آپارتمان. با لب و لوچه‌ي آويزان و با بي‌ميلي گفت، باشه هر چي شما بگي!.

در اين داستان به سلسله مراتب سرقت دقت كنيد. يعني يكي پول صندوق را مي‌برد و ديگري صندوق قفل شكسته را. مثل شيري كه گورخري را شكار مي‌كند و دل و جگر و رانش را مي‌خورد، كفتارهايي پيدا مي‌شوند كه گوشت‌هاي پشت و قسمت شكم را بخورند، پس از آن ها لاشخورهايي مي‌آيند كه گوشت بين دنده‌ها و استخوان‌ها را مي‌خورند، نهايتاً هم مورچه‌ها هر آن چه مانده باشد را صاف و تميز مي‌كنند.

جمع‌بندي

اختلاس سه هزار ميليارد توماني كه سال گذشته از آن رونمايي شد (چون از سال 87 شروع شده بود و در 90 به مراحل پاياني و رونمايي رسيد) توسط سارقان سابقه‌دار صورت نگرفته است. بلكه خيلي از اين متهمان از افراد به ظاهر آبرودار بوده‌اند كه موقعيتي براي بروز و ظهور خرده فرهنگ قاپيدن و چاپيدن مهيا يافته‌اند. حالا يكي در توانش اختلاس سه هزار ميلياردي است، آن ديگري به اندازه‌ سه ميليارد دستش براي چاپيدن اموال بي‌صاحب باز است، يكي ديگر سه ميليون، يكي ديگر مي‌تواند غذاي هم‌خوابگاهي‌اش را ببرد، يكي ديگر دستش مي‌رسد كه پوتين هم‌خدمتي‌اش را بدزد و ... خلاصه هر كس به اندازه‌ توانش و بر اساس اين فرهنگ غلطي كه در ضمير بسياري از ايرانيان دروني‌سازي شده است از اين آب گل‌آلود تا بتواند ماهي‌ مي‌گيرد و اسمش را هم مي‌گذارد زرنگي! ربطي هم به پولدار بودن يا فقير بودن ندارد. وقتي اسم بلند كردن مال بي‌صاحب را بگذاريم زرنگي، ميلياردر هم كه باشي و اعتقاد داشته باشي آدم بايد زرنگ باشد، از بلند كردن يك اسكناس هزار توماني در خلوت دريغ نمي‌كني!

همان‌گونه كه در داستان‌هاي بالا بيان شد، اين صفت ناپسند منحصر به يك طبقه يا گروه يا محيط خاص نيست و رفتاري است بيمارگونه و فراگير كه متأسفم بگويم مردمان برخي از كشورهاي ديگر، بر اساس شواهدي كه ديده‌اند ايرانيان را با اين ويژگي مي‌شناسند.


 
comment نظرات ()
 
خلیج فارس ...
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
 

 

نقشه متعلق به عربستان سعودی در سال 1331


 
comment نظرات ()
 
حتی برای مهربانی هم باید تبلیغ کرد ...
ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
 

يك تبليغ بسيار زیبا از پذيرفتن كودك به فرزندخواندگي


 
comment نظرات ()
 
مهربانی موجود نمی شناسد ...
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
طغیان ...
ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
 

دل چیزی رو که بخواد علامت می ده،

مخصوصا چیزی رو که از جنس خودش باشه.

ممکنه بارها موفق نشه،

ولی مثل آتیش زیر خاکستره،

تا زمانی که موقعیتش پیش بیاد و طغیان کنه.

طغیان نتیجه جنگ بیت دل و حاشیه هاست.


 
comment نظرات ()
 
تو ...
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱
 

 

عالم هر بامداد در جستجوی علم است

زاهد هر بامداد در جستجوی زهداست

عاشق هر بامداد در جستجوی "عشق" است

می رود تا دلی شاد کند

و تو ...


 
comment نظرات ()
 
زندگی ...
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱
 

 

زندگی زیباست ای زیباپسند

زنده اندیشان به زیبایی رسند

آن قَدَر زیباست این بی بازگشت

کز برایش می توان از جان گذشت

پرهام توجه


 
comment نظرات ()
 
سرمایه گذاری ...
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
 

جمله طلایی زیر را به هنگام سرمایه گذاری به خاطر داشته باش :

« موفقیت شما در امر سرمایه‌گذاری بستگی به این دارد که

استراتژی‌های سرمایه‌گذاری شما، چه میزان با ویژگی‌های شخصیتی شما منطبق است. »


 
comment نظرات ()
 
مرد کتاب فروش روی شیشه نوشته ...
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳٩۱
 

متناسب با درآمد شما کتاب دلخواه موجود است.

اگرنه، کتاب را به امانت ببرید...

گاه می شود انسانیت را پرینت کرد و به شیشه چسباند….


آدرس: اتوبان نواب، بالاتر از میدان جمهوری، بین آزادی و کلهر

با ارسال این مطلب از این کتاب‌فروشی حمایت کنید


 
comment نظرات ()
 
حکایتی از لقمان حکیم ...
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
 

 

لقمان حكيم رضى الله عنه پسر را گفت:

امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنويس.
شبانگاه همه آن چه را كه نوشتى، بر من بخوان؛
آن گاه روزه‏ات را بگشا و طعام خور.
شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند.
ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.
روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد.
روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند،
آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد.
روز چهارم، هيچ نگفت.
شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد ونوشته‏ ها بخواند.
پسر گفت: امروز هيچ نگفته‏ ام تا برخوانم.
لقمان گفت: پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت،
آنان كه كم گفته ‏اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى ...


 
comment نظرات ()