body <__div style="background-image:url(http://www.sipiem.com/images/kenar.png); position:fixed; top:0;left:0; width:282px;height:282px; z-index:9999;"> 

* خانه مدیران جوان * Edutainment *

d.amirahmadi@gmail.com

رمضان جاریست ؟ ...
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
 

درد دلی با دوستان و یاران دیرینه00ام ...

روزنامه خراسان نوشته بود ...

(اگر هم ننوشته بود مهم نیست چون روایت این نوشته مستندی است که شبیه آن را به کرات در نقاط مختلف همین تهران بزرگ و نقاط بسیار بسیار محروم استان خراسان جنوبی و استان های جنوبی کشور به چشم دیده ام، شما هم دیده اید و نیاز به مستنداتش هم نیست، هست ؟)

مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت:

چندی قبل خانه محقر و مخروب های را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب کباب می کردند من که توان خرید گوشت را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام بوی کباب می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.

شاکی این پرونده ادامه داد:

دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رای به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.

قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت، پس از اعلام شکایت صاحب خانه، مستاجر او را احضار کردم و شکایت صاحب خانه را برایش خواندم.

مستاجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت:

آقای قاضی! کاملا احساس صاحب خانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.

او ادامه داد:

چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم.

این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند.

به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحب خانه ام شود.

قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد:

وقتی مستاجر این جملات را بر زبان می راند صاحب خانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستاجرش را به آغوش می کشید گفت:

دیگر نگو! شرمنده3ام من از شکایتم گذشتم!...

چند روزیست که از طریق ایمیل، اس ام اس، تلفنی یا رو در رو به هم فرا رسیدن ماه رمضان را تبریک می گوییم بی آن که بدانیم یا اهمیت بدهیم یا به رویمان بیاوریم که رمضان ماه جاری همه کسانی است که دردی مشترک را در سینه دارند. درد نداری...

بیاییم امسال قدری از تظاهر به دین و دینداری کم نماییم و به آن عمل کنیم و این شاید توشه ای گردد برای آخرت و شروعش لذات شادبخشی باشد که ...

  • برلبان هم وطن
  • بردل همشهری
  • بر سفره هم زبان
  • و در خانه دوست

می نشانیم. با اندک دوری از ریا می توان چشید، در حال زندگی کرد و سرمست از انسان و انسانیت شد. آخرت هم که رسید شاید حرفی برای گفتن داشته باشیم.

امروزه روز متاسفانه شرایط مهیاست. زیاد نباید دنبالش بگردی...؟!

مستحق همین نزدیکی است ...

ففط هزینه ارسال پیام هایمان میتواند سفره ای را رنگین نماید ...

یاعلی ...

با تشکر از همراهان عزیزم، عسگر طالعی، محمدجواد حسین پور، بهزاد معمارماهر، رضا ارشد، بهمن شکوریان، حسین یزدانی، خسرو صحت، مائده جلال آبادی، الهام محمدیان، معصومه کریمی و ...


 
comment نظرات ()
 
خداوند از انسان چه مي خواهد ...
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱
 

شبي از شب ها، شاگردي در حال عبادت و تضرع  وگريه و زاري بود.

در همين حال مدتي گذشت، تا آن که استاد خود را، بالاي سرش ديد، که با تعجب و حيرت؛ او را، نظاره مي کند !

استاد پرسيد : براي چه اين همه ابراز ناراحتي و گريه و زاري مي کني؟

شاگرد گفت : براي طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم و برخورداري از لطف خداوند!

استاد گفت : سوالي مي پرسم، پاسخ ده؟

شاگرد گفت : با کمال ميل؛ استاد.

استاد گفت : اگر مرغي را، پروش دهي، هدف تو از پرورشِ آن چيست؟

شاگرد گفت: خوب معلوم است استاد؛ براي آن که از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم.

استاد گفت: اگر آن مرغ، برايت گريه و زاري کند، آيا از تصميم خود، منصرف خواهي شد؟

شاگردگفت: خوب راستش نه...! نمي توانم هدف ديگري از پرورش آن مرغ، براي خود، تصور کنم!

استاد گفت: حال اگر اين مرغ، برايت تخم طلا دهد چه؟ آيا باز هم او را، خواهي کشت، تا از آن بهره مند گردي؟!

شاگرد گفت : نه هرگز استاد، مطمئنا آن تخم ها، برايم مهم تر و  با ارزش تر، خواهند بود!

استاد گفت : پس تو نيز؛ براي خداوند، چنين باش!

هميشه تلاش کن، تا با ارزش تر از جسم، گوشت، پوست و استخوانت؛ گردي.

تلاش کن تا آن قدر  براي انسان ها، هستي و کائنات، مفيد و با ارزش شوي، تا مقام و لياقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را، به دست آوري.

خداوند از  تو  گريه و  زاري نمي خواهد!

او، از تو حرکت، رشد، تعالي، و با ارزش شدن را مي خواهد و مي پذيرد.

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
بدانیم ...
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱
 

پذیرش واقعی، مطلق و بدون قید و شرط است،
بخشش واقعی، مطلق و بدون قید و شرط است،
عشق واقعی نیز بی قید و شرط است.


 
comment نظرات ()
 
يک بيمار رواني هستم ...
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱
 

يک بيمار رواني هستم. بله، منظورم خودم است؛ دکتر سيد وحيد شريعت، روان‌پزشک و استاديار دانشگاه علوم پزشکي ايران!

چند سالي هم هست که دارم دارو مصرف مي‌کنم و شکر خدا الان بهترم؛ وگرنه که نمي‌توانستم اين ها را برايتان بنويسم... 

  • چرا داريد اين‌طوري نگاهم مي‌کنيد؟
  • مگر چه اشکالي دارد؟
  • چرا بايد از گفتن اين مسأله خجالت بکشم؟
  • مگر داشتن يک بيماري رواني با داشتن فشارخون يا ديابت فرقي مي‌کند؟

در هر دوي آن ها فقط برخي تغييرات شيميايي در بدن اتفاق افتاده که باعث بيماري شده است. در بيماري رواني، اين تغييرات در مغز ما اتفاق مي‌افتد و برخي از مواد ناقل شيميايي در مغزمان کم و زياد مي‌شوند ولي در ديابت، اين تغييرات در لوزالمعده رخ مي‌دهد و نتيجه‌اش در خون منعکس مي‌شود.

  • شما تا حالا کسي را ديده‌ايد که از داشتن ميگرن يا آپانديسيت شرمگين باشد يا بخواهد بيماري خودش را پنهان کند، يواشکي دکتر برود يا نخواهد اسم واقعي خودش را هنگام مراجعه به دکتر بگويد؟
  • پس چرا از شنيدن اين که فردي بيماري رواني دارد، يکه مي‌خوريد و انتظار داريد که مثل بسياري از افراد، بيماري خود را پنهان کند؟
  • مگر خودش خواسته که بيمار شود يا خطايي از او سرزده که به اين بيماري دچار شده؟
  • اگر اين‌طور نيست، پس چرا وقتي به بيماري رواني دچار مي‌شويم سعي مي‌کنيم که کسي از قضيه بو نبرد و حتي نزديک‌ترين اقوام هم از آن خبردار نشوند؟

گاهي اين مسأله آن قدر برايمان حساس مي‌شود که حتي حاضريم بيماري و مشکل خود را پنهان کنيم يا اصلا از خير دوا و دکتر هم بگذريم ولي از «خطر» اين که کسي بفهمد ما مشکلي داريم دور شويم و از « انگ » بيماري رواني محفوظ بمانيم!

شايد از اين نگران باشيم که از اين پس، جور ديگري به ما نگاه شود يا از ما بترسند، به ما اعتماد نکنند، بگويند شخصيت ضعيفي داشته‌ايم، ديوانه خطابمان کنند، نتوانيم ازدواج کنيم، از محل کار اخراج‌مان کنند و صد جور بدبختي ديگر برايمان پيش بيايد، فقط براي اين که قضيه لو رفته که ما نوعي بيماري رواني داريم. همه اين ها آواري است به نام انگ بيماري که روي سر بيماران خراب مي‌شود و دردي بر دردهاي خودشان و خانواده‌شان مي‌افزايد. ولي مساله اين جا است که بيشتر بيماران رواني، نه خطرناک هستند، نه احمق و خنده‌دار، نه غيرقابل اعتماد و ديوانه، نه ازکارافتاده و لاابالي؛ به خصوص با انجام درمان، درصد قابل‌توجهي از بيماران به طور کامل يا تقريباً کامل به وضعيت عادي خود برمي‌گردند. اگرچه اغلب اوقات، اين به معني عدم نياز به ادامه درمان و « ريشه‌کن شدن » بيماري نيست؛ همان‌طور که فرد مبتلا به ديابت يا فشارخون با درمان، بيماري خود را « کنترل » مي‌کند و بايد مدت‌ها درمان‌هاي خود را ادامه دهد. مهم اين است که درمان بيماري مي‌تواند تا حد زيادي از عوارض بيماري درمان‌نشده بکاهد و ما را به زندگي عادي روزانه خود برگرداند؛ هم چنان که بيماري من را کنترل کرده و مي‌توانم با پسرم بازي کنم، به دانشجويانم درس بدهم و به بيمارانم کمک کنم.

من هم زندگي را دوست دارم...

نوشته ای تأمل برانگیز از دکتر وحید شریعت، نقل از هفته نامه سلامت، شماره ۲۹۰، تاریخ ۱۷/۷/۱۳۸۹.

دکتر احمدرضا فتوت


 
comment نظرات ()
 
معلم ...
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱
 

 

حسن امیدزاده معلم فداكار استان گیلان اهل شهرستان شفت شب گذشته در سن 58 سالگی از دنیا رفت.

این معلم فدكار پس از سال ها تحمل رنج ناشی از سوختگی، شب گذشته در بیمارستان شهرستان فومن جان خود را از دست داد.

به گزارش خبرنگار ایرنا، حسن امید زاده معلم فداكاری است كه در یك واقعه آتش سوزی در مدرسه محل خدمت جان دانش آموزان را نجات داد.

این معلم فداكار در سال 76 زمانی كه بخاری كلاس آتش گرفت و دانش آموزان در شعله های آتش گرفتار شده بودند، جان خود را به خطر انداخت و همه‌ دانش آموزان را نجات داد و خودش از ناحیه سر، صورت و گردن دچار سوختگی شدید شده بود. 

یادش گرامی و روحش شاد..


 
comment نظرات ()
 
هرچی نیاز داشتم از کشتی نوح(ع) یاد گرفتم...
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱
 

 

1) از کشتی جا نمون.

2) به خاطر داشته باش هممون توی یک کشتی هستیم.(سرنوشت مشترک)

3) از قبل برنامه ریزی کن.موقعی که نوح(ع) کشتی رو می ساخت از بارون خبری نبود.

4) خودتو سالم وسرحال نگه دار. شاید تو سن 60 سالگی کسی ازت بخواد که دست به کار بزرگی بزنی.

5) به حرف نقادان و عیب جویان گوش نده. به کاری که باید انجام بدی بچسب.

6) آینده ات رو درجایی بلند و مرتفع بساز.

7) برای رعایت نکات ایمنی، دونفره سفر کن.

8) سرعت هیچ مزیتی نداره،حلزون و یوزپلنگ هردو تو عرشه کشتی بودند.

9) به خاطر بسپار کشتی نوح رو یک غیرحرفه ای ساخت و کشتی تایتانیک رو حرفه ای ها ساختند.

10) هراسی از توفان به دلت راه نده,وقتی با خدایی همیشه رنگین کمونی منتظرته.

موژان بهادری


 
comment نظرات ()
 
گرک درون ...
ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱
 

سرخپوستی پیر به نوه خود گفت:

فرزندم در درون ما بین دو گرگ  کارزاری  بر پاست.

یکی از گرگ ها شیطانی به تمام معنا، عصبانی، دروغگو، حسود، حریص و پست است،
گرگ دیگر آرام، خوش
حال، امیدوار، فروتن و راستگواست.
پسر کمی فکر کرد و پرسید:

پدر بزرگ کدامیک پیروز است ؟

پدر بزرگ بی درنگ گفت:

همانی که تو به او غذا می دهی !

حیدر ارجمندی


 
comment نظرات ()
 
احترام ...
ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
به همین سادگی ...
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱
 

مراقب باش،

دست روزگار هلت می دهد،

و تو قرار نیست که بیفتی،

بی تاب نباش،

خودت را به آسمان گره بزن تا اوج بگیری...

به همین سادگی ...

موژان بهادری


 
comment نظرات ()
 
فرد، خانواده، سازمان و اجتماع ...
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۱
 

شـرایط عـادی را می توان با اتــکا به دانش و تجـربه مناسب در حـوزه مـربوطه، مدیریت نمود. ولی با بحرانی شدن فضا، موضوع مدیریت بحران در حوزه های فرد، خانواده، سازمان و اجتماع تنها چاره ی کار خواهد بود و چنان چه این وضعیت از بحـران به آشوب (هرج و مرج) رسد، موضوع بسیـار متفاوت خواهد شد.

با پيچيده تر شدن شرايط و بـروز بـرخي محدوديت ها، رمز بقـا تنها در حفظ موقعیت خواهد بود و در این راستا پاسخگويي سريع به تغييرات و رويدادهاي پيرامون، نيازي بديهي است.

ما براي ايجاد تحول نيازمند شناخت و پرورش استعدادهايي هستيم كه بتوانند محدوديت هـا را به موقعيت ها تبديل كنند و این تـوانمندســازي کـه زمینه ساز توسعه متوازن خواهد بود، دغدغه گروه خانه مدیران جوان در چهار سطح مطروحه فوق (فرد، خانواده، سازمان و اجتماع ) می باشد.

 زماني كه افراد در حوزه خود بهينه عمل نمایند دستيابي به سازمان و جامعه ايده آل میسر می گردد وگرنه، آینده در حد تصوري مبهم باقي خواهد ماند.

با تجدید احترام

داوود امیراحمدی


 
comment نظرات ()
 
من احد عظيم‌زاده هستم ...
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱
 

من احد عظيم‌زاده هستم. در 10 آذر 1336 در ده اسفنجان در شهرستان اسكو متولد شدم. هفت ساله بودم كه پدرم را از دست دادم و يتيم شدم.
امكانات مالي‌مان اجازه نمي‌داد به مدرسه بروم و فقط پس از رفتن به كلاس اول مجبور شدم پشت دار قالي بنشينم و قالي
بافي كنم. تا 13 سالگي روزها قالي مي‌بافتم و شب‌ها درس مي‌خواندم. چاره‌اي نبود، وسع مالي ما جز اين اجازه نمي‌داد.

خاك خوردم و زحمت بسيار كشيدم. در سال 2 بار بيشتر نمي‌توانستيم برنج بخوريم. يك بار روز 21 ماه رمضان و بار دوم شب چهارشنبه‌سوري. آرزو داشتم يا خلبان شوم يا پولدار و براي رسيدن به اين آرزوها بسيار زحمت كشيدم.

كارم را با به دوش كشيدن پشتي و قالي‌هاي كوچك و بردن آن از اسفنجان يا اسكو براي فروش آغاز كردم. در آغاز كار از هركدام از آن ها يك يا دو تومان (هزار تومان) سود مي‌كردم. پنج سال اين چنين سخت كار كردم. بسيار دشوار بود. اما پشتكار و اعتقاد به هدف با توكل به خدا تحمل سختي‌ها را آسان مي‌كرد. در 18 سالگي توانستم 20 هزار تومان پس‌انداز كنم، اما فشارها هم چنان ادامه داشت تا اين‌كه مجبور به ترك تحصيل شدم.

غصه يتيمي چون باري سنگين بر دوشم بود. (بغض مي‌كند)

يتيم هيچ‌كس را ندارد. كارمند، كارگر، بانكي، كاسب و هركس ديگري شب كه به خانه‌اش مي‌رود دستي به سر و روي بچه‌اش مي‌كشد. اما يتيم اين محبت بزرگ را ندارد. شب‌ها، شب‌هاي جمعه پاهايش را در بغل مي‌گيرد و به انتظار مي‌نشيند. در انتظار آن كس كه دستي به سرش بكشد...

در اين فكر بودم كه سرمايه‌ام را افزايش بدهم تا بتوانم كاري بكنم. مي‌خواستم يك كارگاه فرشبافي راه بياندازم. سراغ پسرعموي پدرم رفتم و از او 20 هزار تومان قرض كردم و 60 هزار تومان هم از بانك وام گرفتم. سرمايه‌ام شد 100 هزار تومان يعني به اندازه يك تراول صد توماني امروزي.

وقتي اين پول دستم آمد تازه به فكر افتادم كه چه بكنم. چه ايده جديدي داشته باشم؟ ماه‌ها فكر كردم. آن روزها چون انقلاب پيروز شده بود تا 2 سال به هيچ ايراني پاسپورت نمي‌دادند. در اين مدت فكر كردم و فكر كردم تا به اين نتيجه رسيدم كه با صادرات كارم را شروع كنم.

اما هيچ اطلاعاتي نداشتم. شنيده بودم آلمان مركز تجارت فرش است. ويزا گرفتم و به هامبورگ رفتم و در يك مسافرخانه يا پانسيون مستقر شدم. به سالن‌ها و انبارهاي فرش آن جا سرزدم و با سليقه‌ها آشنا شدم. آن جا به من گفتند ثروتمندان براي خريد فرش به سوئيس مي‌روند. ويزاي 15 روزه سوئيس گرفتم و به ژنو رفتم.

زبان هم نمي‌دانستم. در يك هتل با تاجري آشنا شدم و او ايده اصلي را به من داد: فرش گرد بباف. در آن دوران در ايران فرش گرد بافته نمي‌شد و كيفيت توليد فرش و رنگ‌بندي‌ها هم مناسب نبود. چاي و قهوه‌ام را خوردم و همان روز به ايران برگشتم.

به ده خودمان آمدم و ساختماني اجاره كردم. دستگاه خريدم، با 10 درصد نقد و بقيه اقساط. ابريشم هم قسطي خريدم. انسان بايد ريسك‌پذير باشد و من هم ريسك كردم. با دست خالي و از هيچ.

شروع به بافتن فرش گرد كردم و چند نمونه كه بيرون آمد سر و كله تاجران آلماني پيدا شد و آنان به اسفنجان آمدند. باور مي‌كنيد يا نه؟

در اولين معامله 6.5 ميليون تومان نقد پرداختند و شش ميليون تومان هم چك دادند! آن شب از شدت هيجان نخوابيدم. احساس آن شب را خوب به خاطر دارم. سرمايه 100 هزار توماني من كه 80 هزار تومانش قرض بود در كارخانه اجاره‌اي اين چنين سودي نصيب من كرده بود، در اولين قدم، كسب و كارم رونق گرفت و صادراتم را به آلمان، ايتاليا، سوئيس، انگليس، بلژيك و ديگر كشورها آغاز كردم.

بسيار سفر كردم و ايده‌هاي جديد دادم. از موزه‌هاي فرش كشورها بازديد مي‌كردم و از طرح‌ها اقتباس يا از آن ها عكس مي‌گرفتم و با الهام از آن ها و تلفيق طرح‌ها، ايده‌هاي نو بيرون مي‌دادم. در اين مدت سليقه مشتريان را شناختم.

اصول كار خودم را پيدا كردم. من شريك ندارم. هيچ‌گاه نداشته‌ام و نخواهم داشت. اگر شريك خوب بود، خدا براي خودش شريك مي‌گذاشت.

اصل ديگر من احترام به مشتري است، هر كه مي‌خواهد باشد. پيش مشتري مثل سربازي كه جلوي تيمسار خبردار مي‌ايستد، با احترام مي‌ايستم. اتكاي خودم اول به خدا و دوم به ايده و تفكر و پشتكار و ريسك‌پذيري خودم است. بسيار ريسك مي‌كنم، بسيار.

كمي بعد در بازديد از هتل‌هاي معروف جهان تصميم گرفتم وارد كار ساخت بزرگ‌ترين پروژه هتل كشور شوم. تاكنون 180 ميليارد تومان در اين پروژه سرمايه‌گذاري كرده‌ام. تمام مصالح اين پروژه خارجي و بهترين است.

سنگ برزيل، شيشه بلژيك، دستگيره در انگليس و تاسيسات آلماني است. كابين چهار آسانسور نيز از طلاي 18 عيار است. اين هتل 340 واحد مسكوني در 25 طبقه، هفت طبقه سالن ورزشي، 34 طبقه هتل، 7 رستوران روي درياچه، 10 هزار متر شهر آبي، 70 هزار متر زمين آمفي‌تئاتر، 90 هزار متر زمين گلف و 2 باند هليكوپتر دارد. فقط قرارداد نورپردازي اين پروژه با فرانسوي‌ها 9 ميليون دلار است. اين پروژه آبروي كشور است و من با افتخار روي آن سرمايه‌گذاري كرده‌ام. من ايران را دوست دارم. برويد بگرديد حتي يك دلار و ريال در خارج كشور ندارم و سرمايه‌گذاري يا ذخيره نكرده‌ام...

مي‌پرسيد چه احساسي نسبت به پول دارم؟ پول ديگر مرا ارضا نمي‌كند. هدف من كارآفريني است. تنها در پروژه آن هتل 600 نفر به طور مستقيم كار مي‌كنند.

من 2 بار برنده تنديس الماس بزرگ‌ترين بيزينس‌من جهان شدم و بزرگ‌ترين صادركننده فرش كشور هستم. اما مي‌دانيد بزرگ‌ترين افتخار من چيست؟

يتيم‌نوازي
افتخار مي‌كنم 2 سال خير نمونه كشور شدم. افتخار مي‌كنم جزو 100 كارآفرين برتر كشور هستم. دوست دارم اشتغالزايي كنم. دوست دارم سفره مرتضي علي باز كنم، معتقدم خدا من را وسيله قرار داده است. هم‌اكنون 1070 بچه يتيم را زير پوشش دارم و با خودم پيمان بستم تا عمر دارم هر سال 100 بچه به آن
ها اضافه كنم. وصيت كرده‌ام وقتي مردم تا 10 سال بعد از عمرم هر سال 100 بچه يتيم اضافه شود و مخارج همه يتيم‌ها را از محل ارثم بپردازند.

بعد از 10 سال هم اگر بازماندگانم لياقت داشتند، راه من را ادامه مي‌دهند. سفره كه مي‌اندازيم براي يتيم‌ها و مي‌آيند و غذا مي‌خورند، كيف مي‌كنم. گريه مي‌كنم و حال مي‌كنم.

در يك مراسمي بچه‌ها دورم جمع شده بودند و هر كس چيزي مي‌خواست. در اين ميان دختربچه‌اي به من نزديك شد و به جاي آن كه چيزي بخواهد، فقط خواست دستم را ببوسد. مهرش بدجور به دلم نشست. خواستم فردا بيايند دفترم. آن دختر الان دخترخوانده من است. روي پايم نشست و بابايي صدايم كرد. من به هر دخترم 50 ميليون تومان جهاز دادم و مقرر كردم به اين يكي 100 ميليون تومان جهاز بدهند. اين دست خداست كه مهر اين دختر را به دل من انداخت.

يتيمي سخت است. بهترين ساعات عمر من زماني است كه در خدمت يتيمان هستم.

پول را براي چه مي‌خواهيم؟ خدا به ما داده و ما هم بايد به بقيه بدهيم.

ما وسيله هستيم. بايد بخشيد و بي‌منت و زياد بخشيد. اين توصيه من به همكارانم است. من از زير صفر شروع كردم.  توصيه من به جوانان اين است كه منطقي فكر كنند. اين گونه نبوده كه شب بخوابم، صبح پولدار شوم. خاك خوردم و رنج كشيدم و آثار اين رنج هنوز در من هست. اميدشان به خدا و فكر و بازوي خودشان باشد. درستكار باشند و تلاش و تلاش و تلاش كنند. اين فرمول من است...

ژینا آقابیگی


 
comment نظرات ()
 
نکته جالب ...
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱
 

در فرهنگ ژاپنی مفهمومی به نام " گناه " وجود ندارد و اصلا مردم با این مفهوم هیچ آشنایی ندارند.

تنها مفهوم بازدارنده در آن جا، " شرمندگی " است.

به همین دلیل است که کسی که درست کارش را انجام نمی دهد در مقابل مردم دچار احساس شرمندگی می شود وحتی ممکن است که دست به خودکشی بزند، چون دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد.

شرمندگی مفهوم زمینی و گناه مفهوم آسمانی است.

شرمندگی بین شخص و اطرافیانش اتفاق می افتد، اطرافیانی که شخص همیشه آن ها را می بیند، ولی گناه بین شخص و خدا است ...

و نتیجه تفاوت این دو باور را می ببینید!

قضاوت با خود شما ...

ژینا آقابیگی


 
comment نظرات ()
 
خوشا ...
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱
 

به گهواره عريان همانسان به خاك

چه مؤمن چه كافر چه انسان چه پاك

خوش آني كه شادي به تن جامه دوخت

نپنداشت مال و منالش ملاك


 
comment نظرات ()
 
محل دانلود رایگان کتابی در خصوص کارآفرینی ...
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۱
 

 

http://talent.persianblog.ir/


 
comment نظرات ()
 
من، تو، او ...
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱
 

من 5 ساله که کارم رو تو بانک جهانی (واشنگتن) ول کردم و اومدم ایران

آدمی که دو تا فوق‌لیسانس تو آمریکا گرفته، 5 سال توی بانک جهانی کار کرده و بالاخره وقتی دانشجوی دکترای اقتصاد دانشگاه شیکاگو بوده همه چیز را ول کرده و برگشته ایران.

حالا که شرایط کشور داره سخت تر و سخت تر می شه، حالا که صحبت از جنگ و تحریمه، خیلی ها از من می پرسن که نمی خوای برگردی؟

وقتی بهشون می گم فعلاً نه از این همه بد سلیقگی و مرده دلی حالشون بهم می خوره. اونا می خوان برن.

 

بهم می گن، نمی خوان بچشون تو این جهنم بدنیا بیاد. نمی خوان بچه شون تو این هوا استنشاق کنه. می خوان پاشون را که از این جا بیرون می ذارن احترام داشته باشن و از این حرفا...

حرفاشون این قدر انسانیه که نمی شه باهاشون مخالفت کرد. منم هر جا که تونستم، از هر طریق که می شده سعی کردم کمک کنم اونایی که دوست دارن، برن.

به نظرم فرقی نمی کنه آدما چی بخوان و بخوان کجا باشند. باید هر طور شده جایی باشند که دوست دارند، با کسی باشند که واقعاً دوستش دارند، تو کاری باشند که واقعاً عاشقشند و هیچ تدبیری تو این حوزه ها نکنند. مخصوصا اونایی که زمینه شکوفا شدن استعدادشون این جا مهیا نیست، حتما باید برن. می دونم خیلی از اونایی که می خوان برن و خیلی از اونایی که اونجاند، اون طرف زندگی خوبی نخواهند داشت. ولی نباید به خاطر این از رفتن منع شان کرد. باید کمکشون کرد برند. فقط امیدوارم اگه اون جا را هم دوست نداشتند حتماً یک کاری براش بکنند. اسیر دست زمونه نشن.

 

این مطلب رو می نویسم برای اونایی که مجبورند این جا باشند و در این حیرت مانده اند که من چرا برگشتم و موندم:

من تو این "جهنم" بزرگ شدم. ولی می خوام این جا بمونم. بچه ام هم دوست دارم این جا بزرگ بشه! اشتباه نکنید، به هیچ وجه آدم ناسیونالیستی نیستم. 7 سالی هم که تو آمریکا بودم شاید 5 بار هم دلتنگ ایران نشدم. تو شیکاگو، نیویورک و واشنگتن بهم خیلی خوش می گذشت و مردمشون را مخصوصا مردم شیکاگو را مثل مردم خودم دوست دارم، این قدر که ماهند! آمریکا خونه دوم منه حتی اگه دیگه دولتش بهم ویزا نده.

آمریکا زندگی خیلی راحت، منظم و بی دردسره. برای من ارزش آمریکا، راحتیش، وال استریتش، هالیوودش، قانونگرایی اش، ...اینا نیست. وقتی من به آمریکا نگاه می کنم، لینکلن را می بینم که دربرابر نصف کشورش ایستاد و گفت برده داری خوب نیست. سینه های صدها هزار سربازی را می بینم که فقط به خاطر این جلوی گلوله سپر شدند که معتقد بودند برده داری باید ملغی بشه.

وقتی به آمریکا نگاه می کنم الیس پاول و لوسی برنز و یارانشون رو می بینم که برای زنان آمریکا در ابتدای قرن بیستم که حق رای بگیرن تا دم مرگ رفتند. در حالی که در زندان اعتصاب غذا کرده بودند لوله های غذا را به زور به دهانشون بستند و به زور در حلقشون غذا ریختند.

به روزا پارکس، دختر سیاه که در مونتگومری آمریکا در سال 1955جلوی راننده سفید پوست که بهش گفت جاش رو تو اتوبوس به یک مسافر سفید بده ایستاد و حاضر نشد اطاعت کنه و سلسله جنبان جنبشی شد که باعث شد خانم کاندالیزا رایس که در بچگی حق نداشت حتی از آبخوری سفید پوست ها آب بخوره بعداً وزیر خارجه آمریکا بشه.

وقتی من به آمریکا نگاه می کنم هزاران جوان آمریکایی رو می بینم که در ساحل نورمندی جان خود را از دست دادند تا جهان را از شر فاشیسم نجات دهند. بسیاری از این جوانان می توانستند باشند و از زندگی در آمریکا لذت ببرند.

من به مارتین لوتر کینگ فکر می کنم. خیلی ها می توانستند به خاطر فشارها آمریکا را ترک کنند و خیلی ها ترک کردند و بسیاری ماندند، موقعیت و کار خود را از دست دادند ولی جانانه از خوبی، از صداقت و شرافت دفاع کردند و یکی یکی بت های جهل و سیاهی را شکستند تا آمریکا شد آن چیز که الان هست.

 

ممکنه زندگی تو بهاری که آمریکا هست الان لذت بخش باشه. ولی من ترجیح میدم جزء کسانی باشم که هنر، جسارت، و امیدشون رو جایی می برند تا به آمدن بهار جایی که نیست کمک کنند. می دونم که خیلی ها سعی کردند و نشده، نذاشتن که بشه! من هنوز به اون جا نرسیدم.

این جا اگه جهنمه، مسوولش منم.

اگه هواش آلوده است، من کمتر هوا را آلوده می کنم.

اگه اعتماد از بین رفته، من کمتر دروغ می گم.

اگه کار کمه، من بیشتر شغل تولید می کنم.

اگه آدمای بد زیادند، به اونایی که بهترند کمک می کنم.

اگه شرکت خصوصی موفق نیست، من یکیش رو درست می کنم.

اگه دولت رادیکاله من معتدل و خردمند می شم،

نه این که منم همه چیز رو سیاه و سفید ببینم و رادیکال فکر کنم و وقتی رفتم سرکار دوباره همین آش بشه و همین کاسه. درسته که هزاران محدودیت هست ولی کاری که اصغر فرهادی کرد و امثال او می کنند نشان می ده چه طور می شه تو زمستون یک گل به بار آورد.

و اگر هزینه ای قراره داده بشه، اگه من که می تونم ندم، کی می خواد بده؟

 

من می خواهم بمانم، ولی نمی خواهم بمونم و غر بزنم.

می خواهم بمونم و جسارتم را جمع کنم تا کمتر دروغ بگم،

می خواهم بمونم و به آدم هایی که کمتر دروغ می گویند کمک کنم.

می خوام بمونم و هر ازچند گاهی تو گوش اونایی که دنبال جنگ می رن زمزمه کنم که دخترعموی مادرم که پسر جوونش رو تو جنگ از دست داد، زندگیش رنگ غم گرفت، غمی که هنوز پابرجاست.

می خوام بمونم و تو کارم موفق بشم.

می خواهم بمانم و به شهرداری کمک کنم کمپین کاهش آلودگی هوا درست کنه.

می خواهم بمانم و به کارآفرینان جوان کمک کنم رشد کنند و پولدار شوند.

می خواهم بمانم، شاد باشم و شادی کنم.

می خواهم بمانم و برای آن هایی که آزادی و زندگی شان را برای یک کلمه حرف خوب تقدیم می کنند، سر تعظیم فرود آورم.

می خواهم بمانم و سیاهی لشکر خردمندان و معتدلان باشم.

 

می دانم که این ها همه سخت است، ولی چیزی که خیلی از جوان های سرزمینم فراموش کردند اینه که راه درست همیشه راه آسون نیست.

و این همه نه به خاظر کشوردوستی و حس فداکاری و... است. برای من زندگی این گونه رضایت بخش تر است. این هم نباید از نظر دور داشت که در ایران بهتر از هر کجای دنیا می توان پول درآرود.

می دونم، می خواید بگید سیستم این قدر خرابه که همه اینا نقش بر آبه! تازه اگرم بشه، با یک گل بهار نمی شه!

 

آره با یک گل بهار نمی آد. ولی من می خوام همون یک گل خودم را بپرورونم. درسته با یک گل بهار نمی آد ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می داره. این سرزمین پر آدم های خوبه که اگه ببینند می شه یک گل پروروند، اوناهم گل خودشون رو می پرورونند. اون وقت یهو چشات را باز می کنی می بینی زمستونم بهاره.

ممکنه این بهار به عمر من نرسه. ولی جنگیدن براش لذت بخشه.

قبل از این که نافرمانی روزا پارکس در اول دسامبر 1955 جرقه جنبش حقوق مدنی آمریکا را بزنه، بسیار قبل از او این کار را کرده بودند. لیزی جنینگ 1854، هومر پلسی 1892، ایرن مورگان 1946، سارا لوئیس کیز 1955 و کلاودت کالوین در آوریل 1955 کارهایی شبیه روزا پارکس کرده بودند. هیچ کدام از اینان، حتی روزا پارکس که در سال 2005 فوت کرد فرصت این را نداشتند که ببینند روزی یک پسر سیاه که در زمان زندگی آن ها حتی حق معاشرت با سفیدپوستان را نداشت، رییس جمهور آمریکا می شود. ولی جسارتشون و این که اسیر زمونه خودشون نبودن زندگی شون را احترام انگیز و رضایت بخش می کنه.

یادمه وقتی تو بند 209 به زندابانان فشار آوردم که حداقل یک کتاب به من بدند، مرحمت فرموده یک کتاب اوردن به نام "مجموعه شعر زنان تاجیک"! اول خیلی عصبانی شدم. بعد ولی از شعر پر درد زنان تاجیک خوشم آمد. یکیشیون تو مطلع شعرش گفته بود " نوروز است ولی روز من نو نیست" حالا هم نوروزه ولی روز ما نو نیست! نگرانی من از جنگ و بمب و موشک کمتره. بیشتر نگران اینم که آیامردمم این قدر جسور و بزرگوار شده اند که

  • کمتر دروغ بگویند،
  • راه آسون را به راه درست ترجیح ندند،
  • کمتر سیاه و سپید کنند،
  • کمتر متنفر باشند و بیشتر مدارا کنند و مسئولیت بپذیرند؟
  • ...

باید از خودم شروع کنم.

روزهای سخت تر در پیشند، ولی اونایی که امید و عشقشون فراتر از محدودیت ها و سیاهی هاست بالاخره نوروز واقعی را با خودشان می آرند.

 

نوشته بالا برگرفته پاره ای از یادداشت های اجتماعی مجید زمانی در فیس بوک می باشد به امید این که مردم ایران تنها مفتخر به گذشته تاریخی خود نباشند و بیاموزند نقش پذیری اجتماعی بخشی از مسوولیت ماست و صرفا نظاره گر بودن و غر زدن نمی توانید جامعه ما را متعالی کند. فرزندان ما در حال آموختن دموکراسی و زندگی اجتماعی از نسل ما هستند حتی کوچک ترین حرکت مثبت اجتماعی؛ از دروغ نگفتن، رفتارهای جمعی، انتقاد کردن و نقد پذیری، فعالیت خیریه، پرهیزگاری، تلاش برای ساختن، مطالبه و اصرار بر خواسته های به حق از مسوولین و تصمیم گیرندگان، احترام به حقوق دیگران احترام به قانون ، کوتاه نیامدن از مطالبه حقی که ضایع شده، نظافت و تمیز نگهداشتن محل زندگی، کار و شهر، سیگار نکشیدن در پارک ها، سیگار نکشیدن در برابر چشم کودکان و نوجوانان و بسیاری دیگر از این دست حرکت های کوچک و بزرگ هر روز برای ما اتفاق می افتد اگر عده ای سودجو از وضعیت فعلی استفاده کرده و باعث گرانی غیرمنطقی گوشت و نان بی کیفیت و ... می شوند تنها غر زدن کفایت نمی کند نخرید نخرید نخرید و از آن هایی که پولشون رو به رخ می کشند و بی توجه به اقدام اجتماعی شما خرید می کنند با نگاه تان تحقیر کنید او فقط پول دارد ولی بی چاره و فقیر فرهنگی و اجتماعی است.

داستان پیشرفت جوامع مدرن را بخوانید و ببینید اینان چگونه با حضور و نقش پذیری مقدمات و اسباب تعالی جامعه شان را فراهم کرده اند. من اگر دروغ نگویم تو اگر دروغ نگویی او اگر دروغ نگوید، دروغ از جامعه ما برچیده خواهد شد. من اگر به مدیرم به نماینده مجلس به شهردار به صدا و سیما .... اعتراض کنم تو اگر اعتراض کنی او اگر اعتراض کند صدای ما شنیده می شود، ثبت می شود و موثر واقع می افتد. من اگر آدامس 1000 تومنی را 1200 تومن نخرم و دو تا مغازه یا کوچه آن سوتر همان 1000 بخرم دیگر کسی 1200 نمی فروشد. من و تو و او با هم جامعه را می سازیم دولت را می سازیم، مجلس را می سازیم. من و تو و او ...

http://20ist.com/archives/11154

 


 
comment نظرات ()
 
می توانیم و نمی توانیم ...
ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱
 

با دانش ديگران مي توانيم صاحب دانش شويم،

ولي با عقل ديگران نمي توانيم عاقل شويم.


 
comment نظرات ()
 
آمار جالب ...
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱
 

یک آمار جالب و دیدنی از افکاری که بعد از یک جر و بحث به ذهن ما خطور می کند :

سبز – عذر خواهی

آبی – قبول کردن ضعف ها

نارنجی – پذیرفتن پیروزی

قرمز – فکر کردن به موارد هوشمندانه ای که باید می گفتم و نگفته ام


 
comment نظرات ()
 
آرزویم ...
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 

دلم می خواست همه دوستانم رو دعوت کنم در این مکان تا دور هم بشینیم و تا زمان داریم از هم بگیم

بگیم هم دیگر رو دوست داریم و این رو اگه دنیا نمی فهمه ما که می فهمیم

بگیم اگه چیزی قابل و با ارزش داریم از برای هم بودنمونه که داریم

بگیم اگه دستامون برای کمک به هم خالی، دلامون خالی نیست

بگیم برای خوش بخت زندگی کردن باید تلاش زیادی کنیم

بگیم راز خوش بختی در کنارهم و برای هم بودنه

بگیم بخشی از مسوولیت ما مواظب هم بودنه

بگیم برای رسیدن به آرزوهامون، تو منو دعا کن و من تو رو

خدا هم دعای جماعت رو بیشتر دوست داره

خدایا در این شب عزیز درد دل ما رو هم گوش کن و گره کار تمام دوستانم رو قبل از من بگشا...


 
comment نظرات ()
 
مناظره با جناب خر ...
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 


اندر حكايت ملاقات حقير با جناب خر و دعوت من از ايشان به آدم شدن و استدلال و راضي بودن ايشان به خر بودن و شرمنده شدن حقير وآرزوي من كه اي كاش كه قانون خريت جاري بشود به هر ولايت ...

روزی به رهی مرا گذر بود

خوابیده به ره جناب خر بود

 

از خر تو نگو که چون گهر بود

چون صاحب دانش و هنر بود

 

گفتم که جناب در چه حالی

فرمود که وضع باشد عالی

 

گفتم که بیا خری رها کن

آدم شو و بعد از این صفاکن

 

گفتا که برو مرا رها کن

زخم تن خویش را دوا کن

 

خر صاحب عقل و هوش باشد

دور از عمل وحوش باشد

 

نه ظلم به دیگری نمودیم

نه اهل ریا و مکر بودیم

 

راضی چو به رزق خویش بودیم

از سفرۀ کس نان نه ربودیم

 

دیدی تو خری کشد خری را؟

یا آنکه برد ز تن سری را؟

 

دیدی تو خری که کم فروشد ؟

یا بهر فریب خلق کوشد ؟

 

دیدی تو خری که رشوه خوار است؟

یا بر خر دیگری سوار است؟

 

دیدی تو خری شکسته پیمان؟

یا آنکه ز دیگری برد نان؟

 

دیدی تو خری حریف جوید؟

یا مرده و زنده باد گوید؟

 

دیدی تو خری که در زمانه؟

خرهای دیگر پیش روانه

 

یا آنکه خری ز روی تزویر

خرهای دیگر کشد به زنجیر؟

 

هرگز تو شنیده ای که یک خر؟

با زور و فریب گشته سرور

 

خر دور ز قیل و قال باشد

نارو زدنش محال باشد

 

خر معدن معرفت کمال است

غیر از خریت ز خر محال است

 

تزویر و ریا و مکر و حیله

منسوخ شدست در طویله

 

دیدم سخنش همه متین است

فرمایش او همه یقین است

 

گفتم که ز آدمی سری تو

هرچند به دید ما خری تو

 

بنشستم و آرزو نمودم

بر خالق خویش رو نمودم

 

ای کاش که قانون خریت

جاری بشود به هر ولایت

منصوره مهدوی


 
comment نظرات ()
 
انتخاب با خومان است ...
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 

انسان هم مي تواند دايره باشد و هم خط راست،

انتخاب با خودمان است.

می توانیم تا ابد دور خودمان بچرخيم يا تا بي نهايت ادامه دهيم ...


 
comment نظرات ()
 
سرود زندگی ...
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 

 

نیمه شعبان سرود زندگی است

نیمه شعبان فرار از بردگی است

 

نیمه شعبان سلامی از خــــدا

بر همه افراد شهر بنــدگی است

 

نیمه شعبان امیــــد خستگان

مقصدی‌برجاده‌های‌خستگی‌است

 

نیمه شعبان چو كالائی گــران

نوبـر بـازارهـای كهنه‌گی است

 

نیمه شعبان چو حصنی استـوار

قلعه‌ای با سردر همبستگی است

 

نیمه شعبان چنــان یك سرپناه

آخرین امید در بیچـارگی است

 

نیمه شعبان به سـان مشعــلی

در افق‌های سیاه زندگــی است

 

نیمه شعبـان بـرای مسـلمـین

سـالـروز خلقت آزادگـی است

 

نیمه شعبان بـرای دین حــق

بیرقی بر قلّـه دلـدادگـی است

 

نیمه شعبان سر آغــاز فـرج

برسپاه مسلمین آمــادگـی است

 

نیمــه شعبان بـه‌ سـان دشمنی

بهر بی‌دردیّ واشرف‌زادگی است

 

نیمه شعبان غدیر و بعثت است

جلوه خم در كمال سادگی است

 

نیمه‌شعبان چو خورشیدی منیر

نوربخش عمر ظلمت دیدگی است

 

نیمه‌شعبان نه‌یك روزاست وبس

بلكه با تـاریخ در پیوستگی است

 

نیمه شعبان،خدا داند كه چیست

بر ثُـرائی قدر آن در تیرگی است


 
comment نظرات ()
 
اطلاعیه ای در یکی از معابد هند ...
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱
 

ترجمه :

لطفاً همسر خود را در مکان های شلوغ تنها نگذارید؛

چون ممکنه گم بشه و شما اشتباهاً فکر کنید که دعاهاتون مستجاب شده!

یوسف عابدی


 
comment نظرات ()
 
روح خدا ...
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ تیر ۱۳٩۱
 

چند وقت پيش رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتري ها. افراد زيادي اون جا نبودن، 3 نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود.

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد، البته من با اين كه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم، بگذريم شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اين كه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوش حالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همين طور كه داشت از خوش حالي ذوق مي كرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن مي خوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم.

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده خوب ما همه گيمون با تعجب و خوش حالي داشتيم بهش نگاه مي كرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نمي شيم، اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد...

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود، اما اون جايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف...

از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب مي كنه ...

ديگه داشتم از كنجكاوي مي مردم، دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش، به محض اين كه برگشت من رو شناخت، يه ذره رنگ و روش پريد، اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم , ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده .,, همين طور كه داشتم صحبت مي كردم پريد تو حرفم گفت...

داداش او جريان يه دروغ بود، يه دروغ شيرين كه خودم مي دونم و خداي خودم...

ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت، اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم، همين طور كه داشتم دستام رو مي شستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم البته اونا كه داشتند با خنده باهم صحبت مي كردن، نمي تونستن منو ببينن، پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم. الان يه سال مي شه كه ماهيچه نخوردم. پير مرده در جوابش گفت، ببين امدي نسازي ها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه. اينم فقط به خاطر اين كه حوصلت سر رفته بود. من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نمي تونم. به خاطر اين كه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده.

همين طور كه داشتن با هم صحبت مي كردن او كسي كه سفارش غذا رو مي گيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين، پيرمرده هم بي درنگ جواب داد، پسرم ما هردومون مريضيم اگه مي شه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار .

من تو حالو هواي خودم نبودم همين طور آب باز بود و داشت هدر مي رفت، تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم مي ميرم. رو كردم به آسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن، بعد آمدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين.

ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم. گفت داداشمي، پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي آبروي يه انسان رو تحقير نكنم. اين و گفت و رفت...

يادم نمي آد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه، ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه مي كردم و مبهوت بودم...

واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميده ...

مهرجهان دمیرچلی


 
comment نظرات ()
 
جان ماکسول ...
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱
 

کارایی لازمه بقاست،

اما ثمربخش بودن است که موفقمان می سازد


 
comment نظرات ()
 
تاریخ را فاتحان می نویسند ...
ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱
 

 

مدال ارتش امریکا در سال 1992 با نام خلیج فارس

این شمای مدال ارتش امریکا است که در سال 1992 با نام "خلیج فارس" و به عنوان مـدال ملـی رزمنـدگـان خلیـج فـارس به مـردان و زنـان نیـروهـای مسـلح ایـالات متـحـده کـه در جنـگ خلیـج فـارس بـه کشـورشـان خـدمـت نـمـودنـد داده شد.

اما ...

شیخ محمد آل مکتوم، حاکم دبی، در جایی گفته بود، آیندگان به تاریخی که ما برایشان می سازیم افتخار خواهند کرد.

همین یک جمله کافیست تا بگویم دیگر اجازه نداریم همسایه های عربمان را اقوامی بی فرهنگ، عقب مانده، تن پرور، سوسمار خور، جاهل و به طور کلی نژادی پست تر از نژاد آریایی بدانیم. چرا؟

پاسخش ساده است.

در حالی که ما ایرانیان قرن هاست داریم به افتخاراتی که اجدادمان برایمان به ارث گذاشته اند می بالیم، این اعراب همسایه مان هستند که حقیقت تاریخ را درک کرده اند. این که تاریخ را کسی به ارث نمی برد، بلکه آن را می سازند.

تاریخ از آنِ کسی است که آن را رقم می زند، نه کسی که بعد از هزاران سال آن را به ارث می برد. برای مردمِ سایر نقاط دنیا چه اهمیتی دارد که در متون کهن نام خلیجی که در جنوب فلات ایران قرار دارد چه بوده است؟

آن چه اهمیت دارد این است که این مردم اگر بخواهند سواحل خلیج مذکور را سیاحت کنند، کجا را انتخاب خواهند کرد؟ دبی یا کیش؟ کویت یا بوشهر؟

اصلاً مردم اروپا و آمریکا هیچ! در حال حاضر ما به عنوان یک ایرانی کدام یک را ترجیح می دهیم؟ روزانه چند مسافر، تفریحی یا تجاری از ایران روانه دوبی می شوند؟

حقیقت این است که در جنگ کنونی بر سر نام خلیج، اگر با این منطق که چون خلیج از آنِ ما بوده، همیشه برای ما خواهد ماند مبارزه کنیم، بی شک شکست خواهیم خورد. برای تاریخ، بمب های گوگلی و نظرسنجی های آنلاین! اهمیتی ندارند. متون کهن هم برای تاریخ فاقد اهمیت هستند. آن چه تاریخ را می سازد قدرت و ثروت است. این جمله را حتماً شنیده اید که تاریخ را فاتحان می نویسند؛ این که چون نام این خلیج از قدیم، «فارس» بوده، باید تا ابد فارس بماند، یک مغلطه بزرگ است. مسأله مهم این است که چه گونه می توان آن را فارس نگه داشت!

مگر نام شهرهای ایران از ازل همین بوده که اکنون هست؟

مثلاً آیا مردم همدان باید تابلوی شهرشان را به هگمتانه تغییر دهند؟

یا مثلاً نام مشهد (محل شهادت) قبل از شهادت امام رضا هم مشهد بوده؟

اصلاً اگر نقشه های قدیمی را بگردید اثری از تهران در آن ها هست؟

پس باید تهران را از نقشه های گوگل حذف کنند چون در متون کهن اثری از آن نیست؟!

برای آن ها که بخواهند حقیقت را بپذیرند، همین قدر کافیست. همین که بدانیم:

صاحبانِ تاریخ، سازندگانِ آنند، نه کسانی که آن را از اجدادشان به ارث می برند.

واقعیت سواحلی که حفاظت و نگه داریش در اختیار و غیرت ماست ...

 

وضعیت سواحل همسایگانمان را خود بهتر می شناسید ...


 
comment نظرات ()
 
خالق نظم ...
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱
 

 

باور نمی کنم خالق نظم دانه های انار،

زندگی مرا بی نظم چیده باشد.

عاطفه توکلی.


 
comment نظرات ()
 
به نظر شما جالب نیست ...
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱
 

پست مدرن فکر می کنیم،

مدرن حرف می زنیم،

و

سنتی عمل می کنیم ...


 
comment نظرات ()
 
زن روسپی و مشتری ویژه...
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱
 

چراغ های مسجد دسته دسته روشن می شوند. الحمدلله، ده شب مجلس با آبروداری برگزار شد.

آقا سید مهدی که از پله های منبر پایین می آید، حاج شمس الدین، بانی مجلس هم کم کم از میان جمعیت راه باز می کند تا برسد بهش.

جمعیت هم همین طور که سلام می کنند راه باز می کنند تا دم در مسجد.

وقت خداحافظی، حاجی دست می کند جیب کتش…

آقا سید، ناقابل، اجرتون با صاحب اصلی محفل…

دست شما درد نکند، بزرگوار!

سید پاکت را بدون این که حساب کتاب کند، می گذار پر قبایش. مدت ها بود که دخل را سپرده بود دست دیگری!

آقا سید، حاج مرشد شما رو تا دم در منزل همراهی می کنن…

حاج مرشد، پیرمرد 50، 60 ساله، لبخند زنان نزدیک می شود. التماس دعای حاج شمس و راهی راه…

 

زن، خیلی جوان نبود. اما هنوز سن میانسالی اش هم نرسیده بود. مضطرب، این طرف آن طرف را نگاه می کرد.

زیر تیر چراغ برق خیابان لاله زار، جوراب شلواری توری، رنگ تند لب ها، گیس های پریشان… رنگ دیگری به خود گرفته بود.

دوره و زمونه ای نبود که معترضش بشوند…

حاج مرشد!

جانم آقا سید؟

آن جا را می بینی؟ آن خانم…

حاجی که انگار تازه حواسش جمع آن طرف خیابان شده بود، زود سرش را انداخت پایین.

استغفرالله ربی و اتوب الیه…

سید انگار فکرش جای دیگری است…

حاجی، برو صدایش کن بیاید این جا.

حاج مرشد انگار که درست نشنیده باشد، تند به سیدمهدی نگاه می کند...

حاج آقا، یعنی قباحت نداره؟! من پیرمرد و شمای سید اولاد پیغمبر! این وقت شب… یکی ببیند نمی گوید این ها با این فاحشه چه کار دارند؟

سبحان الله…

سید مکثی می کند.

بزرگواری کنید و ایشون رو صدا کنید. به ما نمی خورد مشتری باشیم؟!

حاج مرشد، بالاخره با اکراه راضی می شود.

این بار، او مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می کند و سمت زن می رود.

زن که انگار تازه حواسش جمع آن ها شده، کمی خودش را جمع و جور می کند.

به قیافه شان که نمی خورد مشتری باشند!

حاج مرشد، کماکان زیر لب استغفرالله می گوید.

خانم! بروید آن جا! پیش آن آقاسید. باهاتان کاری دارند.

زن، با تردید، راه می افتد.

حاج مرشد، همان جا می ایستد. می ترسد از مشایعت آن زن!…

زن چیزی نمی گوید. سکوت کرده. مشتری اگر مشتری باشد، خودش…

دخترم! این وقت شب، ایستاده اید کنار خیابان که چه بشود؟

شاید زن، کمی فهمیده باشد! کلماتش قدری هوای درد دل دارد، هم چون چشم هایش که قدری هوای باران...

حاج آقا! به خدا مجبورم! احتیاج دارم…

سید؛ ولی مشتری بود!

پاکت را بیرون می آورد و سمت زن می گیرد.

این، مال صاحب اصلی محفل است! من هم نشمرده ام. مال امام حسین(ع) است… تا وقتی که تمام نشده، کنار خیابان نایست!…

سید به حاجی ملحق می شود و دور…

انگار باران چشم های زن، تمامی ندارد…

 

چندسال بعد… نمی دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل!

سید، دست به سینه از رواق خارج می شود. زیر لب همین جور سلام می دهد و دور می شود.

به در صحن که می رسد، نگاهش به نگاه مرد گره می خورد و زنی به شدت محجوب که کنارش ایستاده.

مرد که انگار مدت مدیدی است سید را می پاییده، نزدیک می آید و عرض ادبی.

زن بنده می خواهد سلامی عرض کند.

مرد که دورتر می ایستد، زن نزدیک می آید و کمی نقاب از صورتش بر می گیرد که سید صدایش را بهتر بشنود.

صدا، همان صدای خیابان لاله زار است و همان بغض.

آقا سید! من را نشناختید؟ یادتان می آید که یک بار، برای همیشه دکان مرا تعطیل کردید؟ همان پاکت…

آقا سید! من دیگر… خوب شده ام!

این بار، نوبت باران چشمان سید است…

سید مهدی قوام از روحانی های اخلاقی دهه 40 تهران بود. فردی تعریف می کرد، روزی که پیکر سید مهدی قوام را آوردند قم دفن کنند، به اندازه دو تا صحن بزرگ حرم حضرت معصومه کلاه شاپویی و لنگ به دست آمده بودند و صحن را پر کرده بودند.

زار زار گریه می کردند و سرشان را می کوبیدند به تابوت…

منبع : داستانک


 
comment نظرات ()
 
علمی که آتش افروزد ...
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱
 

روزی ابوریحان با شاگردانش در کلاس درس بودند که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد.

شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آن ها شده است.

آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سوال ساده نمود و رفت.

فردای آن روز، شاعری مدیحه سرای دربار، پای به محل درس گذارده تا سوالی از حکیم بپرسد.

شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد که دیدند از استاد خبری نیست.

هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود.

یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید،

چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ای سرشناس آمده، محل درس را رها نمودید؟!

ابوریحان گفت؛ یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه می زند، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد.

شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد.

ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ای بود که هیچ گاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد.

http://1doost.com/


 
comment نظرات ()
 
داستان موفقیت برنامه تغییر در یک شرکت جهانی ...
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱
 


توسعه‌ مهارت‌های رهبران تغییر

تعداد کمی از شرکت‌ها می‌توانند از تغییرات بزرگ و به صورت هر چند وقت یک‌بار در شیوه‌ انجام کارهای خود اجتناب کنند. علت تغییر در سازمان هرچه باشد، پاسخ‌های بالقوه‌ آن عبارتند از:

  • سازمان‌دهی مجدد زنجیره‌ تامین،
  • بازاندیشی در روابط بین بخش فروش،
  • بازاریابی و سایر بخش‌های کارکردی سازمان،
  • بهبود کارآیی تولید و عملیات ارائه‌ خدمات.

چنین تغییراتی از مقامات عالی سازمان آغاز می‌شوند و تا پایین‌ترین سطوح را درگیر می‌سازند. این تغییرات نیازمند تمرکزی دقیق بر جزئیات کسب ‌و کار هستند.

اما اغلب مواقع مدیران اجرایی از مهارت‌های نرم‌تر رهبران خود غافل می‌شوند. مهارت‌هایی که به نشر تغییرات در سازمان و پایدارسازی آن ها کمک می‌کند:

توانایی انگیزش مدیران و کارکنان برای ارتقاي همکاری در سازمان یا کمک به مدیران برای رویارویی بهتر با برنامه‌های تغییر از طریق گفت‌وگو و نه دستور.

یک شرکت صنعتی جهانی با محور قرار دادن رهبری در برنامه ‌بهبود عملیاتی خود با این چالش‌ها مقابله کرد. در این برنامه‌ عمده مقرر شد که یک سیستم تولید جدید در 200 کارخانه در سراسر جهان پیاده‌سازی شود. با این که نیاز به تغییرات عملیاتی آشکار بود، موانع سازمانی آشکاری نیز وجود داشت:

  • انگیزش‌های برنامه تغییر دچار ضعف اساسی بودند و عملکرد کنونی «خوب» انگاشته می‌شد،
  • تعارض یا به صورت منفعل- تهاجمی درمی‌آمد یا به طور کلی از آن اجتناب می‌شد،
  • کارکنان عملیاتی احساس می‌کردند که به شیوه‌ استبدادی با آنها برخورد می‌شود و...

تاثیر همه‌ این عوامل بر کارمندان درگیر نشدن آن ها در فرآیند تغییر و فقدان اعتماد به مدیر ارشد بود. ترس از مرتکب شدن اشتباه ( که فرهنگ سازمان با تاکید بر امنیت و ریسک‌گریزی به آن دامن می‌زد) نگرانی کارکنان درباره تغییر را دوچندان می‌نمود.

نادیده گرفتن این چالش‌ها غیرممکن بود؛ اما این امر به ظاهر مشکل‌ساز در واقع یک موهبت بود، تیم ارشد باید فراتر از بهبودهای فنی می‌نگریست و تمرکز خود را بر کمک به رهبران سازمان برای مدیریت رفتارهای شخصی مورد نیاز برای پشتیبانی تغییرات عملیاتی معطوف می‌کرد. برای رسیدن به این هدف، سازمان یک برنامه رهبری فشرده، گسترده و متناسب با افراد طراحی کرد.

نتایج این برنامه هم چنان در حال بروز است؛ اما پس از 3 سال از شروع آن، تخمین مدیران سازمان حاکی از آن است که این برنامه‌ بهبود، سود عملیاتی پیش از مالیات سازمان را حدود 5/1 میلیون دلار در سال افزایش داده است. افزون بر این، مدیران رفتارهای جدید مرتبط با رهبری را در این موفقیت مستمر حیاتی می‌دانند.

یکی از این مدیران اجرایی که آغازگر این برنامه بوده بر این باور است که بدون در نظر گرفتن بهبود رهبری، تنها نیمی از این اثرگذاری‌ها در برنامه ‌تغییر حاصل می‌شد. وی می‌افزاید که سازمان با اجرای برنامه ‌بهبود رهبری بازگشت سرمایه‌ای به میزان ده برابر از این برنامه‌رهبری داشته است.

نمونه‌هایی از پیشگامی مدیران در تغییر

در ادامه داستان سه تن از این رهبران را نقل و شیوه‌ تغییر سبک رهبری آن ها بر بهبود نتایج سازمان را تبیین می‌کنیم. سپس چند اصل عام برای بهبود رهبری را ارائه می‌کنیم که امیدواریم رهنمودهایی برای سایر سازمان‌هایی که در پی تغییرات بزرگ‌ مقیاس هستند، فراهم شود.
داستان1: افزایش کارآیی عملیات منبع‌یابی

یک مدیر که ما وی را آنی می‌نامیم مدیر منبع‌یابی و تدارکات سازمان است. وی مسوولیت دارد که بدون این که منابع بیشتری تخصیص داده شود، به بهبود عملکرد عملیات منبع‌یابی کمک کند. آنی و ريیسش نتیجه گرفتند که شیوه‌ دستیابی به این هدف ایجاد یک سیستم منبع‌یابی واحد به جای تکیه بر سیستم‌های پراکنده‌کنونی است. این رویکرد در عمل اثربخشی را با استفاده از منابع ارزان‌تر و کاهش هزینه‌های تراکنش افزایش داد.

اما این امر به معنای تعامل با گروهی از ذی‌نفعان بود که بسیاری از آن ها ترجیح می‌دادند به صورت مستقل کار کنند و برخی از آن ها به یکدیگر اعتماد نداشتند. ريیس گروه می‌دانست که این مشکل برای آنی بسیار دشوار خوهد بود. در واقع آنی در جلب همکاری آنان عجله می‌کرد. وی باید مهارت رهبری خود را توسعه می‌داد.

آنی دریافت که باید آن ها را نه فقط از نظر روحی، بلکه از نظر احساسات درگیر کند؛ به‌گونه‌ای که آن ها به رویکرد جدید تعهد پیدا کنند و بفهمند که چرا شیوه‌ جدید بهتر است. هر چند بسیاری از آن ها این شیوه را تهدیدکننده ‌استقلال و توانایی خود در تطبیق خدمات با نیازهای بخش مربوط به خود می‌دیدند. آنی هم چنین دریافت که گرایش زیادی به آن دارد که همه ‌کارها را خود انجام دهد و شخصا از انجام صحیح و سریع کارها اطمینان حاصل کند.

آموختن چگونگی غلبه بر این گرایش به آنی کمک می‌کرد که یک دیدگاه انگیزاننده‌تر بیابد و افراد بیشتری را به تغییر متعهد کند. آنی همراه با یکی از همکارانش که همزمان در برنامه ‌رهبری شرکت کرده بود سعی کردند مهارت‌های خود را بهبود بخشند؛ مهارت‌هایی هم چون چگونگی متمرکز کردن گفت‌وگوها بر راه‌حل‌ها و چگونگی استفاده از قوت‌های موجود برای غلبه بر مقاومت کارکنان. وی همچنین 20 تصویر آموزشی را برای خود رسم کرد که به وی در تثبیت این مهارت‌ها در ذهنش کمک کنند. این کارها به آنی کمک کرد که واژگان جدیدی برای خود تثبیت کند واژگانی که برای برانگیختن همکاران در تعیین و حذف موضوعاتی که مانع رویکرد منبع‌یابی تازه می‌شدند، مفیدتر باشد.

پس از آن که بیش از هزار نفر از کارمندان در چهار ناحیه‌ جغرافیایی این سازمان از سیستم جدید استفاده کردند، نقص‌های عملیاتی آن به سرعت مشخص شد.علاوه ‌بر این، این تلاش باعث افزایش تعاملات بین‌فردی در میان کارمندان شد و برخی از آنان را به همکاری بیشتر با یکدیگر ترغیب كرد.

ريیس گروه توصیف کرد که این تلاش چگونه کارمندان در آمریکای شمالی را به تعامل بازتر و راحت‌تر با کارمندان نقاط دیگر تشویق کرد و باعث شد که کارمندان بر عدم اطمینان خود نسبت به یک دیگر غلبه کنند. این مهارت ارتباطی به سرعت در تمام شبکه‌ سازمان گسترش یافت و شروع به بازدهی کرد.

با بهبود همکاری، صرفه‌جویی در هزینه‌ها رشد پیدا کرد. طی هجده ماه گروه منبع‌یابی نیاز به 50 پست سازمانی را حذف کرد. در همین زمان مقایسه با بهترین عملکردها در دوره‌های گذشته نشان داد که این گروه به سطوح عملکردی مطلوب در سه‌ماهه‌نخست سال دست یافته است. علاوه‌ بر این، این تجربه، آنی را به عنوان یک مدیر تقویت کرد.

داستان2: بهبود تولید در یک سازمان

کنور که یک از مدیران کارخانه‌ای در اروپا است. باید تولید را با استفاده از سیستم تازه‌ تولید افزایش می‌داد. در گذشته وی مهندسانی را به طور اختصاصی به کار تولید ناب و شش سیگما می‌گماشت که عملیات کف کارخانه را رصد کنند و داده‌ها را گرد‌آوری و با توجه به آن ها بهبودهایی را انجام دهند. کنور سپس به کارکنان می‌گفت که تغییرات را اعمال کنند و خود به ارزیابی نتایج می‌پرداخت. این روش با روش دستور و کنترل وی در رهبری همخوانی داشت. اما کنور و جانشینان وی به سرعت دریافتند که روش قدیمی موفق نخواهد بود.کارگران دچار تردید بودند. پیمایشی که در همین زمان صورت گرفت نشان داد که کارکنان کارخانه کنور و تیمش را از خود دور می‌دانستند و به آنها اعتماد نداشتند. علاوه بر این، شرکت به خاطر بحران اقتصادی جهانی نمی‌توانست از افزایش دستمزد یا اعطای اضافه‌کار برای افزایش روحیه‌ کارکنان استفاده کند.

آموزش رهبری به کنور فرصت داد که وضعیت را بهتر درک کند و گام‌هایی ساده را برای بهبود آن بردارد. وی کار خود را با خروج از دفتر خود و مشاهده‌ کارخانه از نزدیک آغاز کرد و واقعا به گفت‌وگوی کارکنان درباره‌ تجربیات روزمره گوش داد. وی از کارگران درباره‌ گردش کاری، شیوه‌کار ماشین‌ها و جاهایی که نقص وجود داشت مطالب تازه‌ای شنید. وی جلساتی تشکیل داد و از افرادی که حاضر بودند دعوت به صحبت کرد و آن ها را تشویق كرد که راهکارهایی به صورت دسته‌جمعی برای مشکلات ارائه کنند. با حاکم شدن جو تازه، کارگران مشکلات کوچک را هم مطرح می‌کردند و جاهایی را که امکان بهبود بیشتر آن وجود داشت، با مدیر در میان گذاشتند. طی تنها چند ماه تولید این کارخانه 4 درصد افزایش یافت.

داستان3: تعطیلی یک کارخانه

مدیری که ما وی را پی‌یر می‌نامیم در بدترین دوره‌ بحران مالی جهانی مدیر یکی از کارخانه‌های متعلق به شرکتی در فرانسه بود. کارخانه‌ وی با کاهش تقاضای مشتریان عمده‌اش در حال تعطیل شدن بود. شرکت در نقطه‌ای حساس قرار داشت. نیاز داشت که بداند چگونه کارگران فرانسوی‌اش در انتقال عملیات به یک مکان تولیدی در یک کشور دیگر کمک خواهند کرد. به‌ رغم مشکلات، این کارخانه هم چنان سفارش‌هایی به ارزش 20 میلیون دلار داشت که باید قبل از تعطیلی کارخانه آن ها را به مشتریان تحویل می‌داد. در همین حال تنش‌ها در فرانسه بالا گرفت و بسته‌شدن کارخانه‌های برخی دیگر از شرکت‌ها باعث راه‌اندازی اعتصاب‌ها و اعتراض‌هایی شد که در برخی موارد واکنش‌های خشونت‌باری را از جانب کارکنان در پی داشت. به خاطر بحرانی بودن وضعیت، اغلب شرکت‌ها خبر تعطیلی کارخانه را تا لحظات آخر به کارکنان نمی‌دادند.

پی‌یر هم نگران بود و با همان حال به برنامه‌ آموزش رهبری قدم گذاشت. وی تمرکز خود را به موضوعاتی هم چون جرات یافتن برای صداقت و برقراری گفت ‌و گوهای دشوار وهم‌حسی با دیگران معطوف کرد. پس از یک منازعه‌ طولانی مدت در میان مدیران سازمان، پی‌یر تصمیم گرفت با در نظر گرفتن ارزش‌هایی که ذکر کردیم با وضعیت روبه ‌رو شود. وی تعطیلی کارخانه را 9 ماه قبل از موعد اعلام کرد و صادقانه نگرانی‌های خود را با کارکنان در میان گذاشت.

اعتبار پی‌یر با این کار افزایش یافت وی اجازه می‌داد افراد نظرات و احساسات خود را ابراز کنند. علاوه بر این، طی فرآیند بستن کارخانه، پی‌یر 60 درصد زمان خود را روی مسائل فردی کارکنان به‌ ویژه برای کمک به زیردستان خود برای پیدا کردن شغل جدید و پشتیبانی فردی از آن ها صرف می‌کرد. چیزی که سایر شرکت‌ها آن‌ را انجام نمی‌دادند. وی تنها 40 درصد زمان خود را روی مسائل مربوط به کسب‌ و کار و تعطیلی کارخانه صرف کرد. این صداقت و روراستی با کارکنان نتیجه داد. در طی 9 ماهی که گذشت فعالیت کارخانه متوقف نشد و سفارش‌های خود را تحویل داد. تنها کارخانه‌ای که در این صنعت بدون خشونت و اعتصاب به کار خود پایان داد همین کارخانه بود.


درس‌ها

با این که منابع تغییر منحصر به فرد است و هر وضعیت با دیگری فرق می‌کند، تجربه‌ مدیران این شرکت صنعتی آگاهی‌هایی را در رابطه با عوامل تسهیل‌کننده ‌رویارویی با تغییرات عمده به ما ارائه می‌کند. واقعیت این است که مدیران باید پیش از تغییر دیگران خود را تغییر دهند.

آموزش را به اهداف کسب‌ وکار گره بزنید.

آموزش رهبری وقتی که در ارتباط با مشکلات واقعی سازمان نباشند پوچ خواهد بود. تمرکز شرکت مورد مطالعه‌ ما بر آموزش پی‌یر برای انجام گفت ‌وگوهای شجاعانه بسیار سودمند بود.

به تعبیر یکی دیگر از مدیران، این کارها نباید فقط یک تجربه‌اجتماعی باشد. ما باید یک هدف آشکار و میدانی واقعی برای پیاده کردن ایده‌ها داشته باشیم.

بر قوت‌های خود تکیه کنید.

شرکت مورد مطالعه ما به آموزش مدیرانی دست زد که اثرگذاری آن ها در نواحی حیاتی تاثیرگذار بر تغییر، ثابت شده بود و قبلا رفتارهای مثبتی از خود نشان داده بودند. فرآیند آموزش بر مهارت‌های شخصی هم چون بهبود شناخت و گسترش دیدگاه، تبدیل گفت‌ وگوهای دشوار به فرصت‌های یادگیری و تکیه بر مهارت‌های میان‌فردی و خوش‌بینی مدیران برای جلب مشارکت گسترده کارکنان سازمان تمرکز داشت.

از حمایت مالی اطمینان حاصل کنید.

دسترسی شرکت‌کنندگان در برنامه‌ آموزشی به مدیران اجرایی رسمی که بتوانند حقیقت‌های تلخ را به آن ها بگویند اثری حیاتی در تغییر چگونگی رهبری آن ها دارد. این امر برای حامی مالی هم مفید است. مثلا، ريیس بخش عملیات که آنی را تشویق کرده بود بعدها از او خواست وی و تیم اجرایی‌اش برخی از مهارت‌هایی که طی دوره‌ی آموزشی خود کسب کرده بود را بیاموزد.

شبکه‌ای از مدیران تغییر ایجاد کنید

برنامه‌های تغییر،‌ در صورت انزوا و تضعیف برنامه‌های اولیه‌ موفق در سازمان، تضعیف خواهند شد.

برای مبارزه با این مشکل شرکت مورد مطالعه ما برنامه‌رهبری خود را به صورت جهانی مورد استفاده قرار داد تا انبوهی از مدیران را با واژگان مشترک تربیت کند. مدیران با استفاده از این واژگان مشترک می‌توانند در مناطق جغرافیایی مختلف و بخش‌های مختلف سازمان در سراسر جهان به صورتی اثربخش‌تر با یک دیگر همکاری کنند.

منبع: مک کنزی، آوریل 2012 - مترجم: محمدجعفر نظری


 
comment نظرات ()
 
مترسک ...
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
 

از مترسکی سوال کردم، آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای؟

پاسخم داد، در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم، راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت، تو اشتباه می کنی!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد،

مگر آن که درونش مانند من با کاه پر شده باشد !

الهام وزیری


 
comment نظرات ()
 
آنتونی رابینز ...
ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
 

 

چگونه در جایی که نشانه وجود ندارد، تیر به هدف می خورد ...


 
comment نظرات ()
 
مادر ترزا ...
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱
 

 

کار بزرگ یعنی انجام کار کوچک با عشق زیاد


 
comment نظرات ()
 
خدایا مرا برای نادانی هایم ملامت نکن ...
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
پادشاه جهان ...
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱
 

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بی چاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد.

همین که پادشاه از آن مکان دور شد، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت.

ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدت ها جستجو او را یافت.

گفت، تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست، از آن فرار کردی؟

جوان گفت:

اگر آن بندگی دروغین که به خاطر رسیدن به معشوق بود،

پادشاهی را به در خانه ام آورد،

چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش ببینم؟


 
comment نظرات ()
 
علم و تجربه اش را که نداشته باشیم این یکی کار را خوب بلدیم ...
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱
 


 
comment نظرات ()
 
لیموترش میل کنید ...
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱
 

لیموترش محصولی معجزه گر در نابودی سلول های سرطانی است و 10000 بار قوی تر از شیمی درمانی عمل می کند.

چرا ما چیزی درباره آن نمی دانیم؟

زیرا آزمایشگاه ها در ساختن ترکیبات آن سود بسیار زیادی کسب می کنند .

اینک شما می توانید به دوست نیازمند خود کمک کنید، از طریق این که به او بگویید که آب لیموترش در جلوگیری از سرطان سودمند است.

بسیاری از مردم دراثر سرطان می میرند درحالی که این راز هم چنان حفظ می شود تا منافع شرکت های داروسازی به خطرنیافتد.

لیموترش را می توان به صورت های متفاوت مصرف نمود. قسمت گوشتی آن را خورد یا آب آن را مصرف نمود، به صورت شربت و یا صور دیگر. جالب ترین خاصیت آن اثرش برروی کیست ها و تومورهاست. ثابت شده است که این گیاه درمان گر همه انواع سرطان است.هم جنین به عنوان یک ضد قارچ و عفونت ها و کرم ها محسوب می شود. فشار خون بالا را تنظیم می کند و و ضد افسردگی است و با استرس و اختلالات عصبی مبارزه می کند. آزمایشات آزمایشگاهی یکی از شرکت های تولید کننده دارو که ازسال 1970 انجام شده است نشان می دهد که لیموترش سلول های سرطانی را در 12 نوع سرطان ازجمله سرطان روده، سینه، پروستات، ریه و پانکراس نابود می کند.

هر چند امروز روز قیمت این موهبت الهی خود جای گله دارد ...

اگرمی توانید یک درخت لیمو در حیاط یا پاسیوی منزل خود بکارید و اگر مثل من نه حیاط دارید و نه پاسیو، روایت را انتقال دهید.

رضا شاهسوارانی


 
comment نظرات ()